داشت حالم رو بهم میزد اما باز هم تحمل کردم ...

حاج بابا راس میز نشسته بود ... من سمت راستش و سامان سمت چپش و روبروی من ...

همون مردی که گلخونه رو نشونم داده بود ، کنارم نشست ... دیس لوبیا پلو رو برداشت و بهم تعارف کرد :

ــ بفرما مانا خانوم گل گلاب ... بخور که نخوری از کفت رفته !!!

سرم رو کشیدم عقب و به طرفین تکون دادم ... حتی نمیخواستم بخار متصاعد شده از برنج به دماغم بخوره ...

ــ حاج بابا نگران نگاهم کرد و پرسید :

ــ حالت خوبه دخترم ؟

به زور دهن باز کردم و گفتم :

ــ میل ندارم

کاسه سوپم رو از تو بشقابم برداشت و درحالیکه پرش میکرد ، گفت :

ــ سعی کن یه کم بخوری ... با این همه دارویی که مصرف میکنی ، ضعیف میشی !!!

دستم رو جلوش گرفتم و گفتم :

ــ خیلی زیاد کشیدین !!!

کاسه رو جلوم گذاشت :

ــ هرچقدر تونستی ، بخور ... لازم نیست به خودت فشار بیاری ... معده ات ضعیف شده ...

قاشقم رو برداشتم و مشغول بازی با رشته های داخل سوپم شدم ... گاهگداری هم یه قاشق میخوردم که بهم گیر ندن !!!

زیر چشمی نگاهی به میز انداختم ... همه خیلی معمولی رفتار میکردن ... غیر از من و سامان و حاج بابا ، پنج نفر دیگه حضور داشتن ... اون مرد گلخونه ای ... اونی عینکیه ، لاغره ، که اسمش دایان بود ... و سه نفر دیگه ای که نمیشناختم ... نگاهم رو به سمت سامان برگردوندم ... طبق روال همیشگیش یه ظرف سالاد برای خودش کشید و مشغول خوردن شد ... همیشه سالاد رو با روغن زیتون و آب نارنج و فلفل سیاه میخورد ... اما اینبار سالادش فلفل سیاه نداشت ... روی میز دنبال فلفل گشتم و اونو کنار دست خودم پیدا کردم !!! مرد کناری ام اونقدر رو برنجش فلفل پاشیده بود که رنگ غذا برگشته بود !!!

شیشه فلفل رو تو دستم گرفتم ... در کمتر از چند ثانیه ، صادقانه به خودم اعتراف کردم که دارم حرص میخورم !!! حس حماقت داشتم ... من ... من حتی تمام عادت هاش رو حفظ کرده بودم !!! برای چی ؟؟؟

سرش رو بلند کرد و به شیشه تو دستم نگاه کرد ... پوزخندی زد و دوباره با سالادش مشغول شد ...

احساس خرد شدن کردم ... احساس اینکه تمام محتویات اون شیشه لعنتی رو ریختن تو حلقم ...

دستهام رو روی میز گذاشتم و داشتم بلند میشدم که با باز شدن در و دیدن قامت کامران در چارچوب ، انگار تمام نیروم ناگهانی تحلیل رفت !!! زانوهام سست شد و بیحال رو صندلیم نشستم

 

همه سرها به سمت کامران برگشت ...

لنگ لنگان وارد شد و درحالیکه به سمت پله ها میرفت گفت :

ــ طعمه رو گرفتن ... یونا ... به همه آماده باش بدین ...

اصلا منو ندید ... منو ندید ... نخواست که ببینه !!!

حاج بابا پرسید :

ــ چیزی خوردی ؟؟

ــ از بالای پله ها داد زد :

ــ نه !!! دوش بگیرم ، میام !!!

میومد سر میز ... هم میخواستم دربرم ... هم بمونم ...

حاج بابا یه کاسه سوپ دیگه جلوم گذاشت و رو به دایان گفت :

ــ ترتیب آماده باش رو بده ...

دایان بلافاصله بلند شد و به طرف میز گوشه سالن که چندتا مانیتور روش قرار داشت ، حرکت کرد ...

پنج دقیقه گذشت ...

پنج دقیقه ای که برام به اندازه پنج ساعت کش اومده بود !!! بالاخره کامران اومد سر میز ... سامان بشقابش رو برداشت و رفت به آشپزخونه و کامران سرجاش نشست ... درست روبروی من ... دست راستش رو خیلی شل باند پیچیده بود ... یه قسمتی از بانداژش با بتادین رنگی شده بود ...

بدون اینکه به من کوچکترین نگاهی بکنه بشقاب برنجش رو کشید جلو و یه کاسه ماست و خیار رو روش خالی کرد ... درحالیکه داشت محتویات بشقابش رو بهم میزد ، رو به حاج بابا گفت :

ــ مسئولیت عملیات با شما !!! مراقبت دو لایه انجام بدین ... خیلی حواستون رو جمع کنید ... لایه دوم رو تا دندون مسلح کنید ... همیشه یه تک تیرانداز شیفت باشه !!! چشم برندارین ازشون ...

حاج بابا لبخند دلگرم کننده ای زد و گفت :

ــ نگران نباش ...

کامران نگاهش رو از بشقابش گرفت و گفت :

ــ نگرانم !!! ... میترسم اتفاق اهواز تکرار بشه

ــ موقعیت اهواز فرق میکرد !!!

ــ نمی خوام کسی فکر کنه که ما جلوتریم !!!

صداش رو بالا تر برد و گفت :

ــ همه خوب گوشاتون رو باز کنید ... یه ثانیه هم غفلت نکنید ... چشم ازشون برنمیدارین ... به بقیه هم بگین ...

جمع " بله قربانی " گفتن و متفرق شدن ...

کامران به حاج بابا گفت :

ــ همین الان با گروه اول به موقعیت اضافه بشین ...

حاج بابا بلند شد و به طرف یکی از اتاق ها رفت ... لبم رو با زبونم خیس کردم و با تردید گفتم :

ــ کامران ... من ... من ...

با صدای بلند گفت :

ــ ترشی نداااریم ؟؟؟ یکی یه کاسه ترشی بیاره !!!!!!

نمی خواست صدامو بشنوه !!!! نمی خواست !!!

هیچ وقت دردبی اعتنایی کامران رو نچشیده بودم ... اون همیشه ، همه جا ، پشت من بود ... همیشه دلم به حمایتش گرم بود ... گیج بودم ... بغض داشتم ... دلم می خواست کامران بغلم کنه و من توی بلغش های های گریه کنم ... ولی اون از من دوری می کرد ... منو نمی دید !!! نمی خواست ببینه ... و من درست مثل یه ماهی دور از آب افتاده داشتم له له می زدم ...

یه نفر یه کاسه ترشی کنار دستش گذاشت ... بوی ترشی باعث شد حالم بهم بخوره ... با نیروی نامعلومی به طرف دستشویی دوئیدم و محتویات معده خالی ام رو تا ته بالا آوردم !!!

چهار روز گذشت ...بعد از اون شب دیگه کلامی بین من و کامران رد و بدل نشد ... هر دو راهی رو پیش گرفته بودیم که خودمون هم قبول نداشتیم !!! نمیدونم چرا سکوت کرده بودم !!! ولی سکوت کرده بودم ... یه سکوت اعصاب خردکن !!!

مردها میومدن و میرفتن ... سروصداهاشون بیشتر شده بود ... اما دیگه برام مهم نبود !!! رفته بودم تو لاک تنهایی خودم ! علیرغم اصرارهای زیاد سامان حاضر نشده بودم از اتاقم جم بخورم ... حداقل مزیتش این بود که احساس نمیکردم همزمان شیش جفت چشم نگاهم میکنن !!!

سامان از رفتار ما به وضوح عصبانی شده بود ... روز قبلش اومد تو اتاقم و شروع کرد به صحبت کردن ... اما من فقط بهش زل زدم ... انگار که به یه مجسمه نگاه میکنم ... سردی نگاهم اونقدر بود که صحبتش رو قطع کرد و پرسید :

ــ نمی خوای بس کنی ؟؟؟

در جوابش تنها یه پوزخند زدم !!! عصبانی شد و اتاقم رو ترک کرد ... با رفتنش احساس کردم بعد چند روز دوباره رنگ خوشحالی رو دیدم !!!

دوست داشتم عصبانیش کنم ... دوست داشتم حرصش بدم ... دوست داشتم اون دندونهای سفیدش رو تو دهنش خرد کنم !!!

اما مثل اینکه عصبانیت سامان علاوه بر شادمانی من فایده دیگه ای هم داشت و اون اومدن کامران به اتاقم بود ...

قرص های خواب آورم دیگه اثر نداشت و من تقریبا تمام شب رو بیدار میموندم !!! اما به خاطر لجبازی با سامان چیزی بهش نمیگفتم ...اون دیگه تو اتاق من نمیخوابید و فقط هرچند دقیقه بهم سر میزد ... من هم هر بار سرم رو تو بالشم فرو میبردم تا از حرکات چشم هام پی به بیدار بودنم نبره !!!

با شنیدن صدای پایی سریع چشمهام رو پاک کردم ... بالشم رو بغل گرفتم و سرم رو تاجایی که راه داشت داخلش فرو کردم !!!

صدای پا نزدیک تر شد و با فرو رفتن تشکم احساس کردم شخصی رو تختم نشسته !

بعد چند لحظه ، دستی آروم آروم شروع به نوازش موهام کرد !!!

لبخند بزرگی زدم ... یه جورایی مطمئن بودم کامرانه !! سامان که شعور این کارهارو نداشت !!!!!!

تو اون لحظه آرزو میکردم کاش حداقل اینقدر سرم رو تو بالشم فرو نمیبردم تا میتونستم عطرشو احساس کنم !!

بعد چند ثانیه دستش رو برداشت ... بوسه کوتاهی به موهام زد و از اتاق خارج شد ...

 

 

***

 

 

نا آروم بودم ... انگار یه انرژی ناشناخته تو وجودم تزریق کرده بودن !! به بی خوابی عادت کرده بودم ... اما این انرژی یه چیز دیگه بود ... به زور دو ساعتی تحمل کردم ... دو ساعت از رفتن کامران میگذشت ...احساس کردم دیگه نمیتونم طاقت بیارم ...

بلند شدم و پاورچین پاورچین به طرف اتاق کامران حرکت کردم ... تو دلم از خدا میخواستم که سروکله سامان پیداش نشه !!! انگار خدا صدامو شنید ...

آروم در اتاقش رو باز کردم ... پشت به در ، تسبیح به دست ، سر به زیر ، رو سجاده نشسته بود ... آروم رفتم داخل ... تصمیم جدی گرفتم بزرگترین منت کشی عمرم رو انجام بدم !!! آروم دستم رو از پشت دور گردنش حلقه کردم رو کولش سوار شدم ... با لحن بچه گونه - از همونهایی که همیشه میگفت "نگو ، بیچاره ام میکنی " - درگوشش گفتم :

ــ ببخشید ... مانا غلط کرد ... مانا بچه بدیه ... اگه مانا رو نبخشی ، مانا میره هاپو بخورتش !!!

هیچ حرکتی نکرد ... ثابت مونده بود ... مثل یه تیکه سنگ ... آروم از کولش پیاده شدم و خزیدم جلوش ...

دستش رو گرفتم و رو قلبم گذاشتم ... با بغض گفتم :

ــ اگه منو نبخشی ... اگه دیگه منو نخوای ... به خدا برای همیشه میرم ... طاقت ندارم اینجوری ببینمت

هیچ حرفی نزد !!! دوتا قطره اشک چکید رو گونه ام ... با صدایی لرزان پرسیدم :

ــ دیگه بدردت نمیخورم ؟؟؟ دیگه منو نمیخوای ... نه ؟؟؟!!!

باز هم جوابی نداد ... دیگه داشتم علناً گریه میکردم ... بلند شدم که برم ... دستم رو گرفت و منو کشید تو بغلش و با صدای مهربون همشگیش گفت :

ــ احمق کوچولو ... مگه میشه نخوامت ؟؟ تو عشق منی !!!

تو بغلش زار زدم ... اونقدر گریه کردم تا احساس کردم دیگه نفسی ندارم !!!

آروم پشتم رو نوازش کرد تا آروم شدم ... منو از خودش جدا کرد ... دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد :

ــ نگاش کن تورو خدا !!! شکل میمون شده ... خدا به دادم برسه ... من چجوری تورو شوهر بدم با این قیافه آخه ؟؟؟

 

 

با کف دست صورتم رو پاک کردم و گفتم :

ــ یادم نبود شما از خانم های زشت خوشتون نمیاد !!!

انگشت اشاره اش رو آروم کشید زیر چشمم ... با پشت دست صورتم رو ناز کرد ... چشمش رو من بود اما حواسش انگار جای دیگه ای سیر میکرد ... گفت :

ــ وقتی اولین بار دیدمت ، خیلی زشت بودی !!! خیـــلی

خندید ... خنده اش عجیب بود ... یه چیزی بین خنده و گریه !!! ادامه داد :

ــ یه موجود کوچولوی قرمزِ چروک !!! شبیه بچه قورباغه بودی تا بچه آدمیزاد !!! زود به دنیا اومده بودی ... ضعیف بودی ... خیلی ضعیف ...

ناگهان انگار از خاطراتش جدا شد :

ــ تورو مدیون سارا هستم !!! یه تنه از وسط خاک و خون نجاتت داد ... کاری که من باید میکردم ، سارا با شجاعت تمام انجام داد !!!

اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه !!! مستاصل نگاش کردم اما اون دوباره به خاطراتش برگشته بود ... نگاهش پیش من نبود :

ــ وقتی سارا با خوشحالی اومد پیشم و گفت " بچه ت دختره ... تونستیم نجاتش بدیم " سرش داد کشیدم و گفتم " میخوام بره به جهنم ... باید میذاشتین بمیره !!! "

کامران یه دفعه ای دستم رو گرفت ودرحالیکه چشمهاش اشک آلود بود ، گفت :

ــ عصبانی بودم ... نابود شده بودم ... میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه !!!

یه قطره اشک رو گونه اش سر خورد :

ــ من احمق ، ندیده ازت متنفر بودم !!! نمی خواستم قبولت کنم ... تا آخر عمرم دستبوس سارام !!! خواهری رو در حقم تموم کرد ... تورو به تهران منتقل کرد و خودش مسئولیتت رو به عهده گرفت ... اگه سارا نبود ... االان دختر کوچولوی من ...... دختر کوچولوم .... الان ...

صداش لرزید :

ــ زیر یه خروار خاک بود !!!

هردو بی صدا اشک میریختیم !!! من ... من با اینکه میدونستم ... انتظارش رو داشتم ... اما ... اما شنیدنش سخت بود ... هرجور نگاه میکردم ، مامان و بابا برام همون مامان بابای سابق بودن ... شاید هر شخصی غیر از کامران این حرفهارو بهم میزد ، دیوونه میشدم ...

اما مگه غیر از این بود که جونم برای این مرد در میرفت ؟؟؟

مگه غیر از این بود که تمام فکر و ذکرم رو همین مرد گریان تسخیر کرده بود ؟؟؟

مردی که نشنیدن صداش ، نبودنش ، ندیدنش ، دیوونم میکرد !!!لازم نبود به خودم اعتراف کنم که دوسش دارم !!! چون عاشقش بودم ... دیوانه وار میپرستیدمش ...

آروم گوشه آستین تی شرتش رو کشیدم ... سرش رو بلند کرد ... تمام صورتش از اشک خیس شده بود ...

دستهام رو از هم باز کردم و گفتم :

ــ بغل میخوام

چند ثانیه خیره بهم نگاه کرد و بعدش سفت در آغوشم کشید ... ریز ریز پیشونیم رو ... موهام رو میبوسید ...

احساس آرامش دوباره به قلبم برگشته بود ... چونه ام رو روش شونه اش گذاشتم و دستم رو محکم دورش حلقه کردم

با صدای خش دار گفت :

ــ مانا ... پاره تنمی ... جونمی ... عشقمی ... حاضرم برات هزار بار بمیرم و زنده بشم فقط دیگه نگو ... دیگه فکر نکن ازت سوء استفاده کردم !!! نگو که باهات تجارت کردم !!!

سریع سرم رو از شونه اش برداشتم و گفتم :

ــ کامران من ...

دستش رو گذاشت روی لبم و گفت :

ــ هیـــــــسسس ... بذار بگم ...

نفسی گرفت و ادامه داد :

ــ اینی که جلوت نشسته ... یه روزی متوجه شد که هیچکی نیست !!! آواره بود ... سرگردون بود ... احساس پوچی تمام وجودش رو تصاحب کرده بود ... مثل بی خانمان ها تو کوچه و خیابون میخوابید ... از دنیا بریده بود ... تا اینکه یه روز یه شیرزن پیداش شد و با تمام قدرتش زد تو گوشش ...

کنجکاور نگاهش کردم ... گفت :

ــ سارا بود !!! پیدام کرد و چندبار پشت هم زد تو گوشم !!! مردم با تعجب نگاهمون میکردن ... برام مهم نبود !!! برای سارا هم همینطور ... خونسرد و بی احساس نگاهش کردم ... وقتی انرژیش تحلیل رفت بی حال یقه ام رو گرفت و گفت " دیشب قلب دخترت ایستاد "

با شنیدن اون جمله ، انگار قلب خودم هم ایستاد !!! بدنم یه لحظه گر گرفت وبعدش یخ زدم !!!

باورم نمیشد !!! منگ بودم ....... گیج ....... مات

یه صدایی مدام تو ذهنم تکرار میکرد :

ــ خیالت راحت شد ؟؟؟ مُرد ... مُرد ... تموم شد !!!

شونه های سارا رو گرفتم و تکونش دادم و با صدایی که لرزشش دست خودم نبود ، پرسیدم :

ــ سارا ... دخترم ؟؟ ..... کجاست ؟؟؟ ... دخترم کجاست سارا ؟؟؟

وسط خیابون به زار زدن افتاده بودم :

ــ بچه م کجاست سارا ؟؟؟ چیکار کردم ؟؟؟ ......... من چیکار کردم ؟؟؟ ... خدایا بچه ام !!!

 

 

***

 

 

بدون اینکه بدونم کجا میرم ،دنبال سارا راه افتادم ... سالن ها ... پله ها ... راهرو ها رو پشت سر میذاشتم ...

تا اینکه بالاخره سارا متوقف شد ... دری رو باز کرد و گفت " برو تو "

سالن نیمه تاریکی بود ... یکی از مهتابی ها مدام روشن و خاموش میشد ...

ده ... دوازده تا انکوباتور تو اتاق بود ... با ترس و دلهره بهشون نگاه میکردم ... مثل بچه ها گوشه روپوش سارا رو گرفته بودم ... درست مثل یه بچه وسط یه جمع غریبه !!!

درست در آخر سالن ... توی یه کنج ... کنار یه انکوباتور ایستاد و آمرانه بهم گفت :

ــ بیا نگاش کن ...

با قدم های نامطمئن نزدیک شدم ... هنوز یه قسمتی از وجودم میخواست برگرده !!! دستهام رو روی انکوباتور گذاشتم و صورتم رو نزدیک تر کردم و به موجود کوچولوی قرمز رنگ خیره شدم ...

کامران دستهاش رو کنار هم قرار داد و گفت :

ــ اونقدر کوچولو بودی که اگه کف دستم رو بهم میچسبوندم توش جا میشدی !!! چشمهات رو با یه باند بسته بودن ... پوستت چروک بود ... یه جورایی هم شفاف !!! رگت از زیر پوستت مشخص بود ... قلب کوچولوت تند تند میزد ... یه لوله تو دماغت گذاشته بودن تا بتونی نفس بکشی ... اما هنوز سینه ات خِس خِس میکرد ...

قلبم از دیدنت به درد اومد ... انگار که زیر سنگ آسیاب بود !!!

سارا آروم بهم نزدیک شد و گفت :

ــ باهاش حرف بزن ... اون بهت نیاز داره ... بذار حسِت کنه ...

من حتی میترسیدم باهات حرف بزنم !!!! میترسیدم همون لحظه زبون باز کنی و بگی " تا الان کجا بودی !!! " من از شدت عذاب وجدان ........ از شدت دردی که توی قلبم بود .... حتی نتونستم باهات حرف بزنم ... سریع عقب گرد کردم و از بیمارستان زدم بیرون ...

تازه وقتی به حیاط بیمارستان رسیدم احساس کردم نفسم داره بالا میاد ...

به زور خودم رو کشوندم یه گوشه ای و رو زانو افتادم ... با حرص هوا رو تو ریه میکشیدم ... تصویرت یه لحظه از جلوی چشمهام دور نمیشد ... سرم رو به طرفین تکون میدادم اما فایده نداشت ... انگار چشمهام تو طبقه سوم بیمارستان ... ته اون سالن نیمه تاریک ... کنج دیوار جا مونده بود !!!

 

 

***

 

 

مثل روح سرگردان دور خودم میچرخیدم ... خیابونها ... کوچه ها رو بدون اینکه بدونم کجا میرم ، طی میکردم !!! ساعت یازده شب بود که خودم رو خسته و مونده جلوی در اتاقی پیدا کردم که مثلا خونه ام بود .... خونه نداشتم ......... خونه خیلی وقت بود که برام ........... برام مرده بود !!!!

 

 

***

 

تحت تاثیر حرفهای کامران کاملا سکوت کرده بودم ... تک تک کلماتش انگار تو ذهنم حل میشد !!! تمام چیزهایی که تعریف میکرد انگار قبلا دیده بودم ولی به نوعی دیگه !!!

من ماجرا رو اونطور که مامان برام تعریف کرده بود تو ذهنم ثبت کرده بودم ...

جنگ ... جبهه ... کامران ..... من .... به دنیا اومدنم .... حضور همیشگی کامران ...

اما کاملا حس میکردم که کامران نمیخواد وارد مسائل جبهه بشه !!! حتی یک کلمه هم از جنگ حرفی نزد !!! از خانواده اش ... از ... از اون کسی که مـ ..مادرم ... بودد ... حرفی نزد از کسی که باعث بهم ریختنش شده بود ... باعث تنفرش از من ...

میخواستم بپرسم .... از جنگ ... از خانواده ... از مادر !!!!!! ولی زبونم به اندازه اشکهام فعال نبود !!!

 

 

***

 

نمیتوستم دووم بیارم ... در و دیوار اتاق مثل خوره افتاده بود به جونم ! طاقتم طاق شد ... برگشتم بیمارستان ... ساعت دو نیمه شب ... نذاشتن وارد بخش بشم ... اسمی از من تو پرونده ات نبود !!!

زنگ زدم به سارا ... نصفه شب کشوندمش بیمارستان ... طفلک با اون حالش فوری خودش رو رسوند و بالاخره تونستم یه بار دیگه بیام بالا سرت ... از پرستارها خواستم باند رو چشمت رو بردارن اما گفتن نور اذیتت میکنه ... دوباره سارا به دادم رسید ... در دستگاه رو باز کردن ... به محض اینکه پرستار باند رو از روی چشمهات برداشت یه اخم ریزی کردی ... خنده ام گرفته بود ... توئه بچه قورباغه داشتی برام اخم میکردی !!!

دستم رو بردم داخل دستگاه اما جرات نکردم بهت دست بزنم ... میترسیدم بشکنی !!!!

در عوضش آروم تو صورتت فوت کردم و تو چشمهاتو باز کردی ...

برخلاف بدنت ، چشمهات انگار کامل بود ... ریز بود ... اما شفاف و خوشگل !!! با اون چشمهای تیله ایت زل زده بودی به من ...

سارا و اون پرستاره داشتن ذوق زده نگاهت میکردن ... من هم یه چشمم به اونها بود و یه چشمم به تو !!!

صورت سارا از شادی میدرخشید ... دیگه اثری از اون غم صبح ، توش نبود ... بهم گفت :

ــ دخترت اولین باره که چشمهاشو باز کرده !!! اون تورو حس کرده ...

کامران همونطور که تو حال خودش بود خندید و گفت :

شاید مسخره باشه ... اما تو اون لحظه کلی احساس غرور کردم !!! دخترم منو حس کرده بود ... چشمهاشو فقط برای من باز کرده بود !!!

دلم میخواست تو دستهام بگیرمت اما هنوز میترسیدم ...

دوباره سرم رو پایین آوردم و تو صورتت فوت کردم ! تصورم این بود که اینبار چشمهاتو میبندی ...

اما تو نه تنها اونهارو باز نگه داشتی ... بلکه لبهاتو کج و کوله باز کردی و اون لثه های بی دندونت رو برام به نمایش گذاشتی !!!

سارا بدون توجه به مکان و زمان ، ذوق زده ، داد زد :

ــ دیدی ؟؟؟ خندید ... خندید !!!

اون شب ، تو زشت ترین خنده دنیا رو به من دادی و من حس کردم از همون لحظه عاشقت شدم ...

 

 

**********

 

 

با ورودت ، زندگیم رو این رو به اون رو کردی ...

محمد بابت رفتار گذشته ام باهام سرسنگین شده بود ... اما از طریق سارا کمکم میکرد ...

پلیس برای استخدام آگهی داده بود ... من دیپلم داشتم ... خیلی راحت استخدام شدم ... قرار بود حین خدمت برامون یه دوره آموزشی هم بذارن ... از ساعت 8 صبح تا 2 بعدظهر سرکار بودم ... بعدش کلاسهام شروع میشد تا 8 شب ... همه بخاطر فشردگی کاری از پا افتاده بودن ... اما من این چیزها برام مهم نبود ... ثانیه شماری میکردم تا کلاسها تموم بشه و من بتونم بیام بیمارستان دیدنت !!!

دیگه دکترها و پرستارها به وجودم عادت کرده بودن ... یه مدتی پیشت می موندم و بعدش کشان کشان خودمو میرسوندم خونه و یه ضرب میخوابیدم تا صبح !

تا دوماه ، این برنامه هر روزم بود ... با تموم شدن دوره آموزشیم ، تو هم از بیمارستان مرخص شدی ...

دیگه میتونستی بیرون از انکوباتور ، نفس بکشی ... پوستت سفیدتر و صاف تر شده بود ... اما همچنان کوچولو موچولو بودی و من میترسیدم بغلت کنم !!!

در ثانی ... من از 8 صبح تا 4 عصر تو اداره بودم و کسی رو نداشتم که تورو بهش بسپرم !!!

محمد پیشنهاد داد که سارا ، هم به خاطر وضعیت خودش ، هم به خاطر مراقبت از تو ، یه مدت خونه نشین بشه ...

پریدم تو حرف کامران و گفتم :

ــ مگه وضعیت مامان چجوری بود ؟؟؟

کامران مکثی کرد و گفت :

سارا حامله بود ...

با این حرف کامران انگار مغزم با یه موج بزرگ شسته شد .......... بعد چند ثانیه کم کم نقش ها پدیدار شدن ...

من تمام عمرم رو با اونها زندگی کرده بودم ... با مامان و بابا ........... و مندا !!!

اگه من دختر کامران بودم پس چطور با اونها محرم بودم ؟؟؟ مندا .... اون نمیتونست عامل محرمیت باشه ... پنج ... شیش سال ازم بزرگتر بود ... پس ... پس اون بچه ... اونی که عامل بود ... اون الان کجاست ؟؟؟

گیج و منگ بودم ... قطعات ذهنم پراکنده شده بود ...

دهن باز میکردم که حرفی بزنم ... اما تمام کلمات ناگهان پاک میشدن ...

کامران هم تو حال و هوای خودش بود ... سرش پایین و نگاهش به تسبیح سبزرنگی که توی دستش چرخ میخورد ... با صدایی که انگار با خودش حرف میزد گفت :

ــ بلد نبودم چیکار کنم ... مگه همش همش چند سالم بود ؟؟؟ یه جوون 22 ساله از بچه داری چی میفهمه ؟ اونم نه یه بچه معمولی ... یکی که مثل یه مجسمه ظریف و شکننده بود ... اینکه سارا خونه بمونه و ازت مراقبت کنه فکر خوبی نبود ... چون به هر حال شب میشد و نوبت مراقبت من ... ولی من نمیتونستم ... همچنان از دست زدن بهت میترسیدم !!! محمد پیشنهاد داد تو رو کلا بذارم پیش سارا ... اما من مخالفت کردم ... نمیخواستم ازت جدا بشم ...

خنده عصبی کرد و گفت :

ــ تا دو ماه قبلش میخواستم بمیری !!! ولی ... ولی اونقدر تو دلم جا باز کرده بودی که تمام لحظاتم با فکر تو میگذشت !!! آخرش هم تصمیم بر این شد که من برای مدتی منتقل بشم به خونه محمد ... این بهترین راه بود ...

باز هم شرمنده سارا شده بودم ... وقتی از اداره میومدم اول میرفتم سراغ تو ...انتظار داشتم با لبخندی ... اشکی ... آهی ... ازم استقبال کنی ولی توئه پدر سوخته همش خواب بودی !!! اینقدر انگولکت میکردم تا بیدار بشی .... و سارا هم ، همیشه بابت این کار دعوام میکرد ... اما من بازم هربار بیدارت میکردم !!!

بلوزت رو میزدم بالا و دهنم رو میذاشتم رو شکمت و فوت میکردم ...

زیر لب خندید و ادامه داد :

ــ عاشق این کار بودی ...جیغ جیغ میکردی و قهقه میزدی ... سارا عصبانی میشد و با غیظ میگفت " بچه رو خفه کردی !!! خدارو شکر که میترسی بغلش کنی ، وگرنه حتما باهاش کشتی میگرفتی !!! "

کامران سرش رو بلند کرد ومظلومانه بهم خیره شد :

ــ خوب چیکار میکردم ؟ منِ مرد گنده ، از توئه یه وجب بچه ، میترسیدم !!! به سارا حسودیم میشد که بغلت میکنه و میبردت حموم !!! از همون بچگی عاشق آب بازی بودی ... تا به آب میرسیدی نیشت باز میشد ... ولی من به خاطر ترسم از دیدن خنده هات محروم بودم ...

تا اینکه یه شب ، از خواب بیدار شدی و شروع کردی به قان قان کردن !!!

گشنه ت بود ... سارا همیشه یه شیشه شیر آماده میکرد تا نیمه شب گشنه نمونی ...

میدونستم بعد از اینکه سیر شدی باید باد گلوت رو بگیرم ... اما بازم بغلت نکردم ... سعی کردم به پهلو بخوابونمت و پشتت رو ماساژ بدم ... اما تو دست و پاهات رو بالا نگه داشته بودی از خودت صداهای نامفهوم درمیاوردی ...

اینقدر خواستنی شده بودی که نتونستم در مقابلت مقاومت کنم ... برای اولین بار آهسته دستم رو بردم زیر کمر و شونه ات و آروم بلندت کردم و به شونه ام تکیه دادم ...

اینقدر اون لحظه برام شیرین بود که قابل گفتن نیست ... گرمای بدن کوچیکت رو روی شونه م احساس میکردم ... قلبت که تند تند میزد ... دست کوچولوت که گذاشته بودی رو گردنم و با ناخن های تیزت بهش چنگول مینداختی ... حتی بوی بدنت برام خاص بود ...

دستم رو گذاشتم پشتت که ماساژت بدم امادستم از پشتت بزرگتر بود !!! اینقدر کوچولو بودی !!! مجبور شدم دو انگشتی نوازشت کنم ...

کله کچلت تو گودی گردنم بود ... کُرک سَرت ، صورتم رو قلقلک میداد ... حس عجیبی بود ... حرارت بدنت داشت قلبم رو آب میکرد ... یه چیزی که تا اون موقع تجربه نکرده بودم تا اینکه جنابعالی با یه بـــــــععع بزرگ منو از حال رمانتیکم کشیدی بیرون !!!

در حالیکه دهنم باز مونده بود ، سرم رو بالا آوردم و پرسیدم :

ــ چی ؟

خندید ... اونقدر واضح که چالهای گونه جدیدش رو برام به نمایش گذاشت !!! گفت :

ــ با یه آروغ جانانه ، گند زدی به کل هیکل من !!! واقعا نمیدونم توئه یه وجب بچه ، اونهمه شیر رو از کجا آوردی ؟؟

لب و لوچه م رو جمع کردم ...

لپم رو کشید و گفت :

ــ اون موقع هم عکس العملت همین بود !! بعد از اینکه فهمیدم چه دسته کلی به آب دادی ، گذاشتمت سر جات و مشغول بررسی پیراهن خدابیامرزم شدم !! وقتی وخامت اوضاع رو دیدم ، یه اخم غلیـــظ کردم و با نوک انگشت زدم رو دماغت و گفتم :

ــ دختره ی بی تربیت ...

میدونی چیکار کردی ؟؟؟

سرم رو به علامت " نه " تکون دادم ... گفت :

ــ ادامو در آوردی !!! لبهات رو غنچه کردی و با اخم بهم خیره شدی ...

اینقدر شیرین شده بودی که ناخودآگاه خم شدم و اون لبهاتو بوسیدم !!!!!!

هیــــــــن بلندی کشیدم و صورتم رو تو دستهام پنهان کردم ... محض رضای خدا یه ذره هم خاطراتش رو سانسور نمیکرد !!!

دستهام رو گرفت و کشید به سمت پایین اما من مقاومت کردم ... ای خدااا نجاتم بده ... بازم رفته بود جلد مردم آزارش !!!

حدسم درست از آب در اومد ... وقتی دید نمیخوام دستمو بردارم ، منو کشید تو بغلش و اونقدر محکم فشار داد که مجبور شدم دستهاش رو بگیرم و سعی کنم خودم رو آزاد کنم ...

در حالیکه میخندید گفت :

ــ ببینمت ... اوووه ... چه قرمز کردی !! خجالت کشیدی جوجه ؟؟

نمیدونم اینم سوال کردن داشت آخه ؟؟؟

خندید و با ذوق ادامه داد :

ــ تازه بهت یاد داده بودم هر وقت میگفتم " مانا ... غنچه ... غنچه " تو لبهاتو غنچه میکردی و منم یه مماچ آبدار ازت میگرفتم !!!

لبم رو از شدت خجالت گاز گرفتم و سرم و تو سینه ش پنهان کردم ... احساس کردم سرش رو بالا گرفت و گفت :

ــ خدایا ... داره از من خجالت میکشه !

تو دلم گفتم :

ــ غیر خجالت کشیدن چه غلطی میتونم بکنم ؟؟

همونجور که تو بغلش بودم گفت :

ــ مال خودم بودی !!!!!! نه چشم غره های محمد ... نه نصیحت های سارا ... هیچکدوم باعث نشد که بیخیالش بشم !!!!!!

هر روز که میگذشت تپلی تر میشدی و خوشگلتر ... البته سارا میگفت من توهم میزنم !!! بالاخره بعد چهار ماه زندگی تو خونه محمد ، من و تو رفتیم خونه خودمون !!!

به سقف نگاه کرد و لبخندی زد :

ــ نمیشد بهش گفت خونه !!! یه اتاق بود ... آشپزخونه و سرویس هم با صاحبخونه مشترک بود ...کوچیک و نقلی ... اما برای ما دو نفر کافی بود ... بزرگترین مزیتی که داشت ، خانوم صاحبخونه بود !!!

اخم کمرنگی کردم و پرسیدم :

ــ مگه خانوم صاحبخونه چجوری بود ؟

در حالیکه لبخندی رو لب داشت ، نفس عمیقی کشید و گفت :

ــ یه خانوم به تمام معنا ... یه فرشته نجات ...

ــ هوووم ؟؟؟

سرش رو تکون داد و گفت :

ــ نمیدونی چه دســــپختی داشت !!!!!

مخصوصا اون س رو میکشید که حرص منو دربیاره !!!

پوزخندی زدم و گفتم :

ــ ئــه ؟؟؟ خوشبحالتون ... چه سعادتی !!!

با دست محکم زد پشتم و با بیخیالی گفت :

ــ واسه من پشت چشم نازک نکن هاااا ... تو خودت شریک جرم دلبریِ من بودی !!!! جونت در میرفت برای دسپخت فخری خانم ... میدونی چقدر به خاطر تو زبون ریختم ؟؟؟

انگشتم رو روی سینه م گذاشتم و با تعجب گفتم :

ــ من ؟؟؟؟

ــ نیم من !!!

ــ بچه گول میزنی ؟؟؟ بچه چند ماهه غذا میخواد چیکار ؟؟؟

ــ اتفاقا این سوال من هم بود !!! از اونجایی که هیچوقت یه جا بند نمیشدی ، مجبور بودم موقع غذا خوردن بغلت کنم ... جنابعالی هم کلا دستت تو بشقاب من بود !!! سارا بهم گفته بود فقط باید شیر بخوری اما تو مدام تو بغلم وول میخوردی و کله میزدی !!! تا زمانی که انگشتِ آغشته به خورشت رو تو دهنت نمیذاشتم آروم نمیشدی !!!

خنده بلندی کرد و ادامه داد :

ــ دیگه درجه اعتیادت به حدی رسیده بود که با بوی پیاز سرخ کرده فخری جون ، از خود بیخود میشدی !!!

خودم رو ازش جدا کردم و دستهام رو روس سینه ضربدر نگه داشتم و با دلخوری گفتم :

ــ خوبه دیگه !!! تو که بدت نمیومد !!! چه بهانه ای بهتر از من !!!

ــ بــعله ... چه بهانه ای بهتر از تو ... تو که رسما منو از کار رو زندگی انداخته بودی ... چی میشد اگه صدقه سرت یه ظرف غذا به من میرسید ؟؟؟

لبهامو جمع کردم و با عصبانیت گفتم :

ــ اونوقت شوهر این فخری خانوم شما شاکی نمیشدن احیانا ؟؟؟

شونه ای بالا انداخت :

ــ نمیدونم !!! شاید هم میشدن ... در هر حال ، ما طبق نقشه خودمون پیش میرفتیم ...

ــ انگشتمو گرفتم سمتش و گفتم :

ــ خواهش میکنم منو وارد اون ماجرا نکن

سرشو تکون داد و گفت :

ــ نقش اول بودی عزیزم !!!!!!

انگشتم رو جلوتر بردم و هی کلمه های که تا سر زبونم میومدن عقب میزدم تا واژه مناسب رو پیدا کنم که کامران انگشتم رو گرفت و بوسید و گفت :

ــ این عادت از بچگی روت مونده ... مواقع عصبانیت ، بدجور غنچه میشی !!!

بلافاصله انگشتم رو از دستش کشیدم و با جیغ خفیفی به سرعت دوئیدم بیرون ...

لیوان آب رو با عصابنیت کوبیدم روی میز ... دومین لیوان آب سردی بود که میخوردم ... تمام دندونهام یخ زده بود اما هنوز از صورتم آتیش میزد بیرون ... با خودم که تعارف نداشتم ... حالا به راحتی میاد میگه ... وااای خدااا ... کف دستم رو محکم کشیدم رو لبم !!!

ــ گذشته ها گذشته ... حسرت خوردن هم هیچ فایده ای به حالت نداره عشششقم !!!

کامران بود که با یه لبخند شیطنت آمیز تکیه اش رو داده بود به کانتر آشپزخونه و داشت نگام میکرد ...

در حالیکه انگشتهام رو دور لیوان فشار میدادم ، زیر لب گفتم :

ــ ای اون حسرت بخوره تو سر من !!!

تکیه اش رو از دیوار برداشت و در حالیکه به سمت یخچال میرفت ، گفت :

ــ با یه صبحونه مشتی چطوری ؟؟

ــ نصف شب ، صبحونه ؟؟!!!

ــ غلط املایی نگیر بچه !!

در یخچال رو باز کرد و چند تا تخم مرغ برداشت و گذاشت رو میز ، آبلیمو و رب رو هم بیرون گذاشت و با پا در یخچال رو بست ...

میترسیدم سوال بپرسم و باز بره سراغ غنچه و این حرفها !!! ولی بالاخره شک و تردید رو کنار گذاشتم و قبل اینکه پشیمون بشم ، سریع گفتم :

ــ بعدش چی شد ؟؟

ماهیتابه به دست سرش رو از تو کابیت بیرون آورد و گفت :

ــ هان ؟؟ بعدش ؟؟ ............ هیچی دیگه !! بعدش ما به خوبی و خوشی سالهای درازی در کنار هم زندگی کردیم !

ــ کامرااااااااان !!!

ــ ای جووووونم ... اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود !!!

اومد و منو از زیر بغل بلند کرد و گذاشت رو کابینت و در حالیکه ماهیتابه رو روی گاز میگذاشت ، شروع کرد به تعریف کردن :

ــ تا از اداره میومدم ، میرفتم از فخری خانم میگرفتمت ... سارا دیگه سنگین شده بود و درست نبود که زحمت ما هم بیفته به گردنش ... به محض اینکه فخری خانوم تورو میداد دستم ، تو همون حیاط چند بار مینداختمت هوا و دوباره بغلت میکردم تا واسم بخندی !!

جات خالی ... فخری خانوم عین این مادر شوهر های فضول می ایستاد بالا سرم و همش میگفت " اینجوری بچه رو بغلی میکنی ... پس فردا برات دردسر میشه ... اِل میشه ... بل میشه " ... اما کی بود که گوش کنه ؟؟ اصلا دختری که بغلی نباشه که بدرد جرز دیفال میخوره !!! والا ... همونجا بهت میگفتم " مانا ... غنچه ... غنچه " و با موفقیت نقشه مون رو اجرا میکردیم !!! فخری خانم هم روش کم میشد و استغفرالله گویان زحمت رو کم میکرد و من میموندم و یه خانوم کوچولوی خوردنی !!!

با ضربه ای به پیشونیم سرم رو بالا آوردم و قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم دوتا ضربه دیگه هم به سرم خورد ... داشت تخم مرغ هارو با پیشونی من میشکست !!!

فوری دستم رو حایل پیشونیم کردم و گفتم :

ــ چیکارر میکنی ؟؟؟ خوب با سنگ کابینت بشکن

قری به گردنش داد و گفت :

ــ بی سلیقه !!!

ذوق زده ادامه داد :

ــ اینقدر حال میده !!!

و تو یه حرکت سریع سه تا تخم مرغ باقیمونده رو با پیشونی خودش شکست ... یخورده چپ چپ بهش نگاه کردم و سرم رو چرخوندم به سمت ماهیتابه و با تعجب گفتم :

ــ شیــــــــــشششش تااااا ؟؟؟!!!! چه خبره ؟؟

ــ پس چند تا ؟

ــ سه تا

ــ چرا سه تا ؟؟

ــ پس چند تا ؟

ــ شیش تا

 


موضوعات مرتبط: رمان بازنشسته mirage

تاريخ : 91/06/20 | 5:12 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید