X
تبلیغات
دنیای رمان - رمان تو سهم منی 5


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

فصل هشتم - قسمت دوم

آن روزفکرکردم واقعاًخسته است اماوقتی سه روزدیگرهم گذشت واوبازهم درخانه ماند، احساس کردم اتفاقی افتاده واوازموضوعی ناراحت است. نه تنهامن، بلکه بقیه هم همین طورمتوجه شده وبرای مهتاب نگران بودند.
اوکم حرف ترازهمیشه شده بودوبیشتردراتاق مشترکمان به سرمی برد. درپایان روزچهارم آقای، محرابی علت ناراحتی مهتاب راازمن پرسید وخانم محرابی نیزبادلسوزی گفت که شایداودلتنگ مادروبرادرشده است ودوست داردبه ایران برگردد. من که خودنیزازاین ماجرابه شدت ناراحت بودم تصمیم گرفتم هرطورشده علت تغییررفتارمهتاب راجویاشوم.
آن شب زودترازهمیشه، شب به خیرگفتم وبه اتاق خودمان رفتم. مهتاب کنارپنجره ایستاده بود ودراندک روشنایی که ازراهروبه داخل می تابید، باغچه رانگاه می کرد. دررابستم وباعث شدم نورراهروازبین برود، امااوهم چنان پشت به من داشت. چندلحظه نگاهش کردم، بعدبه سویش رفتم وآهسته گفتم:
- مهتاب، به من می گی چرااینقدرناراحتی وتوخودتی؟
جوابی به سوالم نداد. دست روی شانه اش گذاشتم وگفتم:
- مهتاب، همه نگران توان ودلشون می خواد علت ناراحتی توروبدونند تااگه بشه برای رفع اون کاری بکنند.
مهتاب آرام به سویم برگشت ومن بادیدن چشمهایش که ازفرط گریه قرمزومتورم شده بود، یکه خوردم.
بانگرانی گفتم:
- توروخدا بهم بگومهتاب! چی شده؟! توازچی ناراحتی؟!
بالحنی گرفته وغمگین جواب داد:
- من دلتنگ می گل! خیلی دلم تنگ شده!
پرسیدم:
- یعنی اینقدردلت برای مامان ومهدی تنگ شده که حاضرباشی منوتنهابذاری؟
مهتاب نگاه خسته اش رابه چشمهایم دوخت وگفت:
- توفکرمی کنی توی این مدن تازه یادم افتاده که دلتنگ مامان ومهدی ام؟!
- پس چرااین باراینقدر........
امایک باره حرفم رانیمه تمام گذاشتم وبه تکرارجمله ی مهتاب درذهنم پرداختم، بعدباشگفتی به اوخیره شدم.
اواشکریزان ازمن فاصله گرفت وبه سوی تختش رفت. جمله ای که گفته بودمرتب درذهنم تکرارمی شد. خدای من، یعنی ممکن بود....... باورم نمی شد!
بازهم نگاهش کردم. درعمق چشمهایش چیزی نهفته بودکه برایم تازگی داشت.
جلورفتم وآهسته گفتم:
- مهتاب!
سربلندکرد وبه من خیره شد. باتردیدپرسیدم:
- تو...... دلت برای باربدتنگ شده؟!
صورتش راباکف دستهاپوشاندودرحالی که سرتکان می داد، گفت:
- دارم عذاب می کشم می گل! می دونم که یه احساس احمقانه اس ولی باورکن دست خودم نیست. مرتب به خودم می گم علاقه به مردی مثل اون دیوونگی محضه ، امانمی فهمم چرادل دیوونه ی من اسیرش شده!
مهتاب سکوت کردومن مات ومبهوت نگاهش کردم. اصلاً فکرنمی کردم اوبه باربدعلاقمندشده باشد.
مشکل من تازه باخانواده ی محرابی حل شده بوداماانگاراین جرقه ای بودبرای آغازمشکلات مهتاب. البته مشکل من بااوفرق داشت. مهتاب به مردی دل بسته بود که ظاهراً هیچ تفاهم فکری واخلاقی بااونداشت.
غرق درافکارم بودم که باصدای مهتاب به خودم آمدم:
- ازت خواهش می کنم می گل! کمکم کن که بتونم اونوفراموش کنم. من مطمئنم بااخلاق هایی که اون داره، اگه ازدواج هم بکنه هیچ وقت ازدواج موفقی نخواهد داشت.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
- من بهت نمی گم که اونو فراموش کن یاعاشق باش! ولی مطمئنم که تونه علم غیب داری ونه ازآینده ی باربد باخبری. اون هم مثل هرانسان دیگه ای تغییرپذیره. شاید روزی برسه که توحرف امروزت راپس بگیری.
آن شب مهتاب راقانع کردم برای برطرف شدن شک دیگران، رفتارش راعوض کندوازفردای آن شب، اونیزمثل قبل باماراهی بیمارستان شد. علی رغم رفتارآرام وبی خیالی که پیش روی خانواده ی باربدازخودبروزمی داد امااشک های جان سوزی که شبهامی ریخت، نشان ازپریشان حالی وبی قراری اش داشت. دیگرشبهایمان شده بودعرصه ی بی قراری برای معشوق! من برای معشوقی درچند قدمی مرگ واو برای معشوقی درحال سفر! به هرحال آن یک هفته هم به پایان رسید. شنبه غروب ، وقتی همگی درطبقه ی پایین نشسته بودیم وصحبت می کردیم، آقای محرابی خطاب به همسرش گفت:
- باربد نگفته کی می رسه؟
خانم محرابی جواب داد:
- عصرکه تماس گرفت، گفت تاشب می رسه، اماساعتش رومشخص نکرد.
لحظه ای به مهتاب نگریستم تاعکس العملش راببینم، امابایک نگاه فهمیدم مهتاب به این سادگی ها خودش رالونمی دهد. آن قدربی تفاوت وخونسردنشسته بود که خودم هم یک آن به عشقش شک کردم.
آن شب تاساعتی پس ازشام درطبقه ی پایین نشستیم ووقتی باربدپیدایش نشد، یکی یکی باخستگی ازجابلندشدیم وبه اتاقهایمان رفتیم.
برای این که کمی سربه سرمهتاب بگذارم، گفتم:
- چقدرحیف شد زوداومدیم بالا. بهترنبود یه کم دیگه هم می موندیم؟
مهتاب چشم غره ای به من رفت وروی تختش درازکشید.
خندیدم وگفتم:
- بیخودفیلم بازی نکن. ازهمین جادارم صدای ضربان قلبت رومی شنوم.
اوکه حسابی بی حوصله بود، پشت به من کردونشان دادحال شوخی ندارد. خندیدم و گفتم:
- حالا اینقدرغصه نخور. چشم به هم بذاری صبح شده ومی بینیش.
مهتاب حواب ندادوپ ومن هم که خیلی خسته بودم، پلک هایم راروی هم گذاشتم، امافکرمی کنم پنج دقیقه هم نگذشته بودکه دراتاقمان به صدادرآمد. ازحابرخاستم وهمزمان باسرکردن روسری ام، درراگشودم.
بهرخ بالبخندی برلب پشت درایستاده بود. مراکه دید، پرسید:
- خواب که نبودی؟
- نه، هنوزبیدارم.
- من هم به باربدگفتم فکرمی کنم هنوزبیدارباشید، به خاطرهمین اومدم که هدیه اش روبهتون بدم.
- باربد؟! مگه اومده؟!
- آره، چنددقیقه ای می شه. این هدیه هاروهم برای توومهتاب آورده.
هدیه های باربد راازبهرخ گرفتم وگفتم:
- مرسی، لازم نبودزحمت اینهاروبکشه. حالاخودش کجاست؟
بهرخ خندید:
- اونقدرخسته بودکه تاسرش روگذاشت روبالش، خوابش برد!
من هم خندیدم و گفتم:
- دستش دردنکنه. دست توهم دردنکنه. زحمت کشیدی.
وقتی بهرخ رفت، روبه مهتاب که بلندشده ودمغ وپکر، روی تختش نشسته بود، گفتم:
- نمی خواد زیادغصه بخوری، برات هدیه فرستاده!
بعدیکی ازآنهاراکه رویش نام مهتاب نوشته شده بود، به دستش دادم و گفتم:
- حالادیگربازش کن، اخمات هم بازمی شه!
- مال منوبهش پس بده!
ابروهایم رادرهم کشیدم:
- بازکه تواومدی فیلم بازی کنی. انگاریادت رفته تاچندلحظه پیش داشتی براش می مردی! خب حالا واست هدیه فرستاده دیگه.
- به چه مناسبتی؟!
- ازسفراومده دیگه بابا!
- اومده که اومده! برادرنامزدتوئه، با من که نسبتی نداره.
- عشق توئه، چه نسبتی ازاین مهم تر؟!
مهتاب نتوانست خودش راکنترل کند ولبخندروی لب هایش جان گرفت، امابعدگفت:
- لوس نشو می گل. همین که گفتم، برومال منوپس بده.
درحال بازکردن هدیه های هردویمان گفتم:
- فعلاً که اون خوابه.
ازداخل دوجعبه زیبا، دوساعت مچی بسیارشیک وگران قیمت بیرون آوردم که البته مدل هایشان بایکدیگرتفاوت داشت. مهتاب بی هیچ خرفی دوباره پشت به من کرد وروی تختش درازکشید.
صبح فردا، وقتی لباس عوض کرده بودیم ومی خواستیم اتاقمان راترک کنیم، مهتاب گفت:
- یادت باشه هدیه ی من روبه اون پس بدی!
سرتکان دادم:
- خیلی خوب. ولی می دونی که اون دیشب دیراومدوخسته هم بود، پس حالاحتماً خوابه.
اماوقتی به طبقه ی پایین رفتیم و واردسالن غذاخوری شدیم، باربدهم بیدارشده وهمراه بقیه پشت میزصبحانه نشسته بود. من چون روزه بودم کمی ازآنهافاصله گرفتم ومهتاب کناربهرخ نشست. روبه باربدپرسیدم:
- سفرخوش گذشت؟
لبخند زد وجواب داد:
- خوب بود! آخرین کاردانشگاهیمون بودکه بالاخره تمومش کردیم.
- موفق باشی! ضمناً به خاطرهدیه ی قشنگتون هم ممنونم. ساعت خیلی شیکی بود.
- خواهش می کنم، قابلی نداشت.
نگاهم به مهتاب افتاد وازحالت چهره اش، تازه فهمیدم که درواقع باتشکرکردنم اوراهم درتنگناگذاشته ام. اونمی توانست به باربدبگوید که هدیه اش راپس خواهد داد وعدم تشکرهم دورازادب بود، بنابراین بالاجبار گفت:
- من هم ازبابت هدیه ی قشنگت تشکرمی کنم، مرسی.
مهتاب باگفتن کلمه ی آخر، بی اختیارلبخندکمرنگی به روی باربدزدوبعدبلافاصله مسیرنگاهش راعوض کرد. اماباربد که برای اولین باربا یک برخوردمثبت ازجانب مهتاب روبه روشده بود، تبسم قشنگی برلب آورد وگفت:
- خوشحالم که خوشت اومده.
بعدتاچندلحظه بااشتیاق به اوچشم دوخت.
کمی که گذشت، آقای محرابی باشنیدن صدای موزیک تلفن همراهش ازسرمیزبلندشد وبعدازاوخانم محرابی میزراترک کرد. نفرسوم باربد بود؛ لیوان شیرش راتاانتهاسرکشید ولبهایش راپاک کرد، بعدازسرجابلندشدوبه طرف دررفت، اماهنوزدررابه طورکامل پشت سرش نبسته بودکه دوباره آن راگشود وقدمی به داخل گذاشت وگفت:
- مهتاب خانم!
مهتاب با تعجب نگاهش کرد واوبالحنی جدی گفت:
- وقتی می خندی صدبرابرخوشگل ترمی شی!
بعدبلافاصله ازسالن بیرون رفت ودررابست.
این کاراومن وبیتارابه خنده واداشت وبهرخ باشیطنت گفت:
- ای بی ظرفیت! واقعاً که!
به مهتاب نگاه کردم. بااین که به سختی سعی درکنترل حالات خودش داشت، اما لبخندی برلبهایش جان گرفته بود.
آن شب، ساعتی پس ازصرف شام، باربدبامقدارزیادی بستنی وکیک، به خانه بازگشت. بعدبرای هرکس مقداری دربشقاب گذاشت وروبه رویشان قرارداد. آخرین نفرمهتاب بود. اوباحالت خاصی به مهتاب نگریست وبشقاب راروبه رویش گذاشت وگفت:
- بفرمایید.
مهتاب آرام تشکرکرد وبهرخ باشیطنت خندید.
باربد بی اعتنا به خنده های خواهرش، رفت وروی مبلی نزدیک تلویزیون نشست. خانم محرابی پرسید:
- خودت چرانمی خوری عزیزم؟
- مرسی مامان، من تازه شام خوردم.
- پس به چه مناسبتی برای ماخریدی؟!
بهرخ به جای باربدبالحنی معنادارجواب داد:
- مناسبت نمی خواد مامان! آخه باربدمی دونه ماچقدربستی باکیک دوست داریم!
باربدبی آن که چیزی بگوید، چشم به صفحه تلویزیون دوخت.
کمی بعدآقاوخانم محرابی برای پیاده روی آخرشب ازخانه بیرون رفتند. باربد، مشغول تماشای فوتبال بودوماهم بایکدیگرصحبت می کردیم که صدای موزیک تلفن همراه اوبه گوشمان رسید. اوازبیتاخواست تاشماره رابرایش بخواند. بیتابانگاه به گوشی لبخندزدوبالحن خاصی گفت:
- امیلیا!
باربد دوباره به تلویزیون چشم دوخت وبی حوصله گفت:
- جواب بده، بهش بگومن خوابم!
بیتاکاری روکع برادرش خواسته بود، انجام داد. پس ازقطع مکالمه، بهرخ گفت:
- دل بردن ودل سوزندن گناهه داداش من! اینقدربادل دخترای مردم بازی نکن!
باربد باقیافه ای حق به جانب، گفت:
- من تخصصی تودلبری ندارم خواهرمن! این برچسب هاروبه من نزن!
- آره دیگه، شماره ی اون دختربیچاره با اسمش خودبه خودرفته توحافظه ی موبایل تو!
نگاهم به طرف مهتاب برگشت که جزبی تفاوتی، چیزی ازچشمهایش خوانده نمی شد. دردل ازآن همه خویشتنداری حیرت کردم. چمدلحظه بعدگرم صحبت شده بودیم که بازهم صدای موزیک تلفن همراه شنیده شد.
بیتاگفت:
- برات بیارم جواب بدی؟
باربد دوباره گفت:
- بخون ببینم کیه.
بیتاگوشی راازروی میزبرداشت وپس ازنگاه به صفحه اش گفت:
- لینت!
باربد گفت:
- ول کن، جواب نده.
بعددرجواب نگاه پرسشگربیتاتوضیح داد:
- یک دخترفرانسویه که خیلی مهربونه امازیادی پرحرفه وحوصله ی منوسرمی بره!
حرف اوباعث خنده ی من وبیتاشدامامهتاب بی هیچ عکس العملی سربه زیرانداخته بود. بهرخ گفت:
- چی شده که امشب سیل دخترهای انگلیسی وفرانسوی باهم به خونه ی ماسرازیرشده؟!
باربدبی آنکه به اونگاه کند، گفت:
- ازکجامی دونی که این سیل، فقط برنامه ی امشبه؟
- بله، تقصیرمنه که ازبس می بینمت برام تکراری شدی ویادم رفته داداشم چه مارخوش خط وخالیه!
حدودآً نیم ساعت بعد، بیتابادیدن خمیازه ی من پرسید:
- خوابت می یاد، آره؟
لبخندزدم وگفتم:
- آره، خیلی.
بهرخ دنبال حرف مراگرفت وگفت:
- من هم همین طور، بهتره بریم بالا.
وبااین حرف ازجابلندشد. من ومهتاب وبیتاهم بلندشدیم وخواستیم به طرف راه پله برویم که موبایل باربدبرای سومین باربه صدادرآمد.
بهرخ خطاب به برادرش گفت:
- مثل این که دخترهای انگلیسی خیلی دلشون می خواد امشب توروبالالایی خودشون خواب کنن!
بعدبه صفحه ی گوشی نگاه کرد وگفت:
- خانم دورا! بهشون افتخارمی دی؟!
باربدبدون این که پاسخی بدهد، بلندشد وگوشی راازاوگرفت وراهی طبقه ی دوم شد. بهرخ باحالت خاصی رفتن اورادنبال می کرد وبیتاهم سربه زیرانداخته بود. نگاهم متوجه مهتاب شد وحس کردم خون خونش رامی خورد. گفتم:
- بهتره بریم بخوابیم.
به اتاقمان که رفتیم، مهتاب تامدتی طولانی بیداربود وآرام آرام می گریست. خیلی برایش ناراحت بودم. درگذشته به هیچ مردی جزسهند، که زمانی واردزندگیش شد توجه آن چنانی نداشت. امامتاسفانه اوپسرمستقلی نبود وتحت تاثیرگفته های مادرش، مهتاب رارهاکرد.
حالاهم باربدبه طریقی دیگراوراآزارمی داد.
آن شب برای مهتاب، شب سختی بود.
صبح وقتی آماده ی رفتن به بیمارستان بودیم، اوکه صورتش ازفرط گریه قرمزوپف آلود وچشمهایش سرخ بودند، گفت که به بیمارستان نمی آید ومن هم که حالش راخوب نمی دیدم برای آمدنش اصراری نکردم.
چندروزی بودکه بیتاهم به همراه من برای سلامتی رامبد، نذرروزه داشت وبنابراین هردوتاغروب دربیمارستان می ماندیم. آن روزحول وحوش ساعت چهاربود ومن طبق دستورپرستار، تازه ازاتاق رامبدخارج شده بودم که دیدم مهتاب وباربددوشادوش یکدیگرازانتهای راهروپیداشدند وبه سمت ماآمدند. دیدن این صحنه برایم باورکردنی نبود، چون فکرمی کردم بااتفاقی که شب قبل افتاد مهتاب به این زودی هااورانخواهد بخشید.
نگاهم به بیتاافتادکه باتعجب به آن دوخیره شده بود. چندلحظه بعدبه مارسیدند وسلام کردند. البته چهره ی هردویشان گرفته ومشخص بودکه حفظ ظاهرمی کنند.
باربد چنددقیقه ای دربیمارستان ماند وبعدگفت:
- قبل ازغروب می یام دنبالتون.
وبااین حرف به سمت درخروجی راهرورفت. کاملاً واضح بودکه اتفاقی افتاده است. مهتاب هم سکوت کرده وغرق دردریای افکارش شده بود. متاسفانه دربیمارستان فرصتی دست نداد تاازمهتاب بپرسم چه پیش آمده است. عصرهم باربدبه دنبالمان آمدومارابه خانه برگرداند. تازه واردطبقه ی دوم شده بودیم که بهرخ ازبالکن بیرون آمد. سلام کرد، بعدخطاب به باربد گفت:
- چندباربهت بگم باقلب دخترای مردم بازی نکن؟ بازچی شده که مادموزال دورااین جاتماس گرفت وهرچی حرف رکیک وناسزابلدبودنثارت کرد؟
باحیرت به باربدنگاه کردم که چهره اش کاملاً عصبی به نظرمی رسید. باحرص روبه بهرخ گفت:
- به جهنم! اون هربرچسبی که شایسته ی خودهرزه شه به یه فرشته ی پاک زد! من هم عصبی شدم وازماشین انداختمش بیرون! همین!
مهتاب دیگرنایستاد تا ادامه ی حرف های باربدرابشنود ووارداتاق خودمان شد. باربد هم همان گونه که رفتن اورازیرنظرداشت، بی هیچ توضیح دیگری دربرابرنگاه های حیران ومتعجب مابه اتاق خودش رفت ودررابست.
حدس می زدم اتفاقی که بین او ودوست دخترش بود، به مهتاب هم مربوط می شد. بهرخ گفت:
- غلط نکنم اتفاقی که افتاده مربوط به مهتابه!
اوهم همان حدس رامی زدکه من زده بودم. وقتی وارداتاق شدم، مهتاب لباس عوض کرده و روی تخت نشسته بود. احساس کردم نگاهش دیگرغم شب قبل وسپیدی صبح راندارد. حالا مطمئن بودم منظور حرف های باربد خود اوبود، به همین خاطربالبخند گفتم:
- چطوری فرشته ی پاک باربد!
مهتاب جوابی نداد ومن ادامه دادم:
- نمی دونم چی شده اما ازحرف های باربد، حدس می زنم اتفاقی افتاده که قندتوی دل خواهرعاشق من آب کرده!
مهتاب لبخند کمرنگی برلب آورد. پرسیدم:
- درسته دیگه، نه؟
- چی درسته؟
- حدس من!
- اونقدرهاهم که توفکرمی کنی چیزمهمی نبود.
- آره جون خودت! بگوچی شدکه به خاطرتواون دختره روازماشین انداخت بیرون؟ زودباش که دیگه طاقت ندارم!
مهتاب نفس عمیقی کشید وگفت:
- نزدیکی های عصربودکه من تصمیم گرفتم بیام بیمارستان. به بهرخ گفتم برام ماشین بگیره واونم رفت که این کارروانجام بده امایه دفعه صدای باربد روشنیدم که توراهروبابهرخ صحبت می کرد. چندلحظه بعدبهرخ اومد وگفت که باربدجلوی درمنتظرته. من هم به دروغ گفتم که خودم باآژانس تماس گرفتم. اون گفت پس خودت به باربدبگو، بعد هم رفت.... من باهمون چندتاجمله ای که یادگرفته بودم زنگ زدم به آژانس وتاکسی خواستم. وقتی ازخونه رفتم بیرون، باربدتوماشینش نشسته بودوتاکسی هم یه کم جلوترایستاده بود. من بی توجه به اون رفتم طرف تاکسی که باربدازماشینش اومدبیرون ورفت طرف تاکسی وکرایه اش روحساب کردوفرستادش بره.......
خندیدم و گفتم:
- پس غیرتش به کارافتاده! خیلی باحال بوده!
مهتاب بی آن که بخندد، ادامه داد:
- من مجبورشدم سوارشم، امارفتم وعقب نشستم.
- پس اون دختره ازکجاپیداش شد؟
- باربد تاحرکت کرد، باموبایلش شماره گرفت وبعدازاین که کمی حرف زد، قطع کرد. چنددقیقه بعد هم جلوی یه ساختمون بزرگ ایستاد وبوق زد. ازاون ساختمون بعدازچندلحظه یه دختربیرون اومد وسوارماشین شد. دختره همونی بود که قبلاً هم یک بارتوی ماشین باربد دیده بودمش. حدس می زدم برای این که حرص منودربیاره دنبال اون اومده. دختره که به خاطرشیشه های تیره ی ماشین، اول متوجه من نشده بود به محض اینکه چشمش به من افتادلبخندش محوشد وحالت صورتش تغییرکرد. یه مدت که گذشت شروع کردباباربدصحبت کردن، باربدهم باهاش حرف می زد، امایک مرتبه حرفاشون حالت مشاجره گرفت، ضمن این که دختره همون طورکه بحث می کردگاهی هم به من نگاهی می انداخت. آخرین باروقتی به طرفم برگشت باعصبانیت چیزایی گفت که هیچ کدومشون رونفهمیدم امامطمئن بودم حرف های خوبی نیست. ازباربدپرسیدم داره چی به من می گه که اون ه مباحرص گفت، (( هرچی لایق خودشه)) درست همون لحظه گوشه ی خیابون ایستاد وباصدای بلندولحن عصبی به دختره یه چیزی گفت که اون هم باعصبانیت ازماشین باربدپیاده شد.
مهتاب به این جاکه رسید، نفس عمیقی کشید و گفت:
- همه ی ماجراهمین بود!
نگاهش کردم و پرسیدم:
- حالا درمورد اون چه نظری داری؟
درسکوت نگاهم کرد که خندیدم وادامه دادم:
- بهم بگوببینم چقدربیشترازقبل دوستش داری؟
سرتکان داد و گفت:
- نمی دونم، فقط می دونم که روزهای سختی روپیش رودارم! نمره ی باربدبرای جلب توجه دخترها بیسته! هم خوشگله، هم پولداره وهم تحصیلات عالی داره. امامن درمقایسه بااون هیچی ندارم.
ازموضع دلداری بااوحرف زدم و گفتم:
- خودت رودست کم نگیرخواهرخوشگلم. مطمئن باش اگه اون ازتوخوشش بیاد، وضع مالی براش اهمیت نداره. درموردتحصیلات هم توهنوزخیلی جوونی وفرصت داری به دانشگاه بری.
- توهم که همش می خوای منوامیدوارکنی.
- امیدواری نیست، واقعیت رومی گم. حالا پاشوبریم پایین یه چیزی بخوریم که دارم ازگرسنگی می میرم.
- توبرومن بعداً میام.
درسالن غذاخوری، وقتی موضوع رابرای بیتاوبهرخ تعریف کردم، بهرخ گفت:
- خوبه، پس بالاخره رنگ غیرتش کارافتاد!
بیتاگفت:
- شاید هم به رنگ دیگه! رنگی که وقتی خون توی اون جاری می شه، احساس آدم به همه چیزعوض می شه!
بهرخ گفت:
- حالا چرادوتاشون خودشون روحبس کردند تواتاق؟
- شایدخجالت می کشند!
- آره، مخصوصاً اون باربدکه خیلی هم خجالتیه!
- اصلاً ازکجامعلوم اون چیزی که مافکرمی کنیم درست باشه؟ مثلاً ممکنه مهتاب اواون خوشش نیاد.
بااین حرف، هردوبه من نگاه کردند تاشاید جوابشان رابدهم. من هم خودم رابه نادانی زدم وگفتم:
- شایدهم باربدنظرخاصی به اون نداشته باشه!
بیتاخواست حرفی بزند که خانم محرابی داخل آمد وصحبتمان نیمه کاره ماند.
ساعتی بعدوقتی درهال نشسته بودیم وصحبت می کردیم مهتاب هم به جمع ماپیوست. چهره اش کاملاً آرام بودامامشخص بودکه درمورد موضوع خاصی فکرمی کند. درست یک ربع بعدازاو، باربدهم به طبقه ی پایین آمدوخطاب به همه شب به خیرگفت وبعدبی آن که بنشیند، خداحافظی کرد.
خانم محرابی پرسید:
- باماشام نمی خوری عزیزم؟
باربد به مادرش نگاه کرد و گفت:
- شمابخورید، اگررسیدم که باهم می خوریم وگرنه من بعدمی خورم.
- یعنی قصدنداری برای شام بیرون بمونی؟
- نه مامان، برمی گردم خونه.
خانم محرابی لبخند زد و گفت:
- پس مامنتظرت می مونیم پسرم.
باربد به آرامی تشکرکرد و بعد رفت.
نیم ساعت بعد، یکی ازخدمتکارهاازخانم محرابی اجازه خواست تامیزشام رابچیند وخانم محرابی هم گفت که تاآمدن باربدصبرمی کند.
حدوداً یک ربع بعدسروکله ی باربدپیداشد. درکمال تعجب ما، اوبازهم کیک وبستنی خریده بود. آنها راروی میزگذاشت وخطاب به بیتاگفت:
- بیتازحمت اینا راتوبکش.
بعدخودش به سمت راه پله حرکت کرد، ولی مادرش اوراصدا زد و پرسید:
- پس چرافقط واسه مامی گیری وخودت نمی خوری؟
بهرخ به جای باربدجواب داد:
- برای این که واسه دلش می گیره، نه واسه ما!
باربد نگاه تندی به اوانداخت وخطاب به مادرش گفت:
- می رم لباس عوض کنم مامان، برمی گردم.
بیتاکیک وبستنی هاراتقسیم کرد وجلوی هرکس بشقابی گذاشت. چندلحظه بعدباربد هم برگشت. تی شرت کالباسی رنگ قشنگی به تن کرده بود که حسابی به اومی آمد. بی اختیارباتکراراین جمله برای خودم که هرچه می پوشد به اومی آید، به یادرامبدافتادم واحساس کردم دلم به اندازه ی تمام دنیابرایش تنگ شده است. پلک هایم رابه روی هم فشردم تاازریزش اشک هایم جلویگری کنم.
باربد روی مبلی روبه روی مهتاب نشست. احساس کردم مهتاب ازاین وضعیت معذب است. چون خیلی کندوبه ندرت، قاشقی ازمحتویات بشقابش رابه دهان می بردوبیشترباآن بازی می کرد.
بهرخ که هیچ وقت قادربه پنهان کردن شیطنتش نبود، خطاب به برادرش گفت:
- باربد، یادت باشه دیگه ازاین کیک وبستنی هانگیری، چون مهتاب خوشش نیومده.
حرف بهرخ باعث شدآقای محرابی هم به باربدنگاه کند ومهتاب که دربدوضعیتی گرفتارشده بود، مجبورشدحرفی بزند و گفت:
- این طورنیست.
بعدروبه باربد کرد وگفت:
- خوشمزه است! مرسی!
باربدباچشمهای خوش حالتش به مهتاب خیره شده بود، لبخند کمرنگی زد و گفت:
- خواهش می کنم.
مهتاب به سرعت نگاهش راازچشمهای اوگرفت.
درطول روزهای آینده، رفتارهای محبت آمیزباربدباهمه وبه خصوص با مهتاب، شک همه رادرمورداحساس اوبه خواهرمن تبدیل به یقین کرد. بیتاوبهرخ مرتب سربه سراومی گذاشتند ولحظه ای رهایش نمی کردند. همان روزهابودکه پدررامبدازدکتری آمریکایی صحبت کردکه تازه به لندن آمده وباخواهش پزشک رامبد، قراربوداوراتحت معالجه قراربدهد. ازقرارمعلوم اودکتربسیارمشهوروماهری بودوسالی یک باربه انگلیس سفرمی کرد.
روزی که اورامبدرادربیمارستان موردمعاینه قرارداد، همگی مادرآنجاحضورداشتیم ولحظات پراضطرابی رامی گذراندیم. وقتی سی دقیقه ی کشنده وطولانی راپشت دراتاق رامبد به انتظارگذراندیم، پزشک آمریکایی بالاخره بیرون آمد وپشت سراوهم آقای محرابی وباربدازاتاق خارج شدند.
همگی به سمت آنها رفتیم تانتیجه ی ویزیت دکتررابدانیم، امااوبی آن که حرفی بزند ازکنارماگذشت ورفت. باحیرت رفتن اوراازنظرگذراندم وبعدنگاهم به سوی باربدچرخید. نگاه بارانی وبی قراراوگواه خبربدی رادردل من می داد. آقای محرابی آهسته به روی یکی ازصندلی هانشست وصورتش راباکف دستهایش پوشاند. طاقت دیدن این صحنه هارانداشتم. صحنه هایی که هرکدام بیانگرموضوعی بودندکه من حتی طاقت نداشتم برای لحظه ای به آن فکرکنم. بیتاآهسته جلورفت وپرسید:
- چی شد بابا؟ دکترچی گفت؟
صدای گریه ی باربد، اجازه ی صحبت کردن رابه آقای محرابی نداد. اوچنان جانسوزمی گریست که پدرش باحال نزاری که داشت مجبورشد کناراوبرود ودلدارش بدهد.
خانم محرابی که بادیدن حالات شوهروپسرش پی به همه چیزبرده بودآنقدردرآغوش بهرخ، بی قراری کردتاعاقبت بی حال شد. من اما انگاردرمیان خواب ورویابودم.
باورنداشتم که حتی مشهورترین پزشک آمریکا هم ازکسی که تمام زندگی من بسته به وجودش بود، قطع امیدکرده باشد. باناباوری خودراپشت پنجره ی اتاق رامبدرساندم وازپشت شیشه به صورت معصوم اوخیره شدم. تاآن لحظه هیچ گاه به نبودنش فکرنکرده بودم. اشک روی گونه هایم جاری شد وآهسته گفتم:
- هیچ وقت فکرنمی کردم اینقدربی معرفت باشی. چطوردلت می یادمنوتنهابذاری وبری؟ چطوردلت می یادهرروزاشک ریختن منوببینی اماچشمات روبازنکنی؟ تواون شب کناردریاگفتی دوستم داری، گفتی همیشه وهرلحظه کنارم می مونی، پس حالاچطورمی تونی قولت روزیرپابذاری؟ رامبد..... ازت خواهش می کنم تنهام نذار، بیدارشو. این بارزندگیمون روباهم می سازیم ودیگه هیچ کس مانع مانمی شه......... هیچ کس. خواهش می کنم همه چیزروخراب نکن، خواهش می کنم.
صدای هق هق باربد نگاهم رابه طرف خودکشید.
روی یکی ازصندلی هانشسته بودوبه سختی گریه می کرد وپدرش هم قادربه آرام کردن اونبود. تاآن روزندیده بودم باربدآن طوراش کبریزد. مسلماً وضعیت رامبدبه حدی بحرانی بودکه دل برادرش رااین طوربه دردآورده بود. لحظه ای بعدباربد دربرابرنگاه گریان وغمگین بقیه ازجابرخاست وباسرعت بیمارستان راترک کرد.
آن روزپدررامبدبه علت حال نامساعدهمسرش اورا به خانه برد وساعتی بعدازغروب به دنبال ماآمد. هنگامی که سراغ باربدراگرفتیم، گفت که پسرش ازوقتی بازگشته ازاتاقش بیرون نیامده است.
مهتاب هم حسابی دمغ وپکربود. وقتی دراتاقمان تنهاشدیم، گفتم:
- حال باربد امروزاصلاً خوب نبود.
مهتاب روی تخت نشست وگفت:
- توتموم این مدت ندیده بودم که این طورگریه کنه. امروز برای رامبدخیلی غصه خورد.
به چشمهای روشن خواهرم نگاه کردم. سرش راروی زانوهایش گذاشت وادامه داد:

فصل هشتم- قسمت سوم

- برای چندلحظه وقتی که گریه می کرد دلم برایش سوخت، امابعدتوی دلم گفتم حقته باربد! هرچی زجربکشی بازم برات کمه! خودکره راتدبیرنیست!
باحیرت به مهتاب نگریستم و گفتم:
- تودیگه چه جورعاشقی هستی؟ خیلی سنگدلی!
- خودت خوب می دونی سنگدلی اون ومادروخواهرش، رامبدروبه این روزانداخت. هیچ وقت نمی تونم این موضوع روفراموش کنم! حالاخداداره ازاونهاانتقام می گیره.
باناراحتی پرسیدم:
- توواقعاً عاشق باربدی؟!
نگاهم کردو گفت:
- آره، آره می گل، من عاشقشم، امامی دونم که این یه حس احمقانه اس! اون لیاقت دوست داشتن رونداره!
باعصبانیت گفتم:
- بدون این که وقتی تواسم یک حس قشنگ رومی ذاری احمقانه ودیگران رومتهم به بی لیاقتی می کنی، درواقع خودت هم یه جورایی بی لیاقتی! بااین حرف هایی که می زنی من واقعاً به عاشق بودن توشک دارم، چون وقتی کسی عاشق می شه نمی تونه درموردعشقش اینقدربی رحمانه حرف بزنه.
این راگفتم وبی آن که منتظرجوابی ازجانب اوبمانم، اتاق راترک کردم.
آن شب به درخواست بیتاوباآن که خودم هم نیازبه دلداری داشتم باباربدحرف زدم. اوخودرامقصراصلی این قضایامی دانست وعقیده داشت اگرقول همکاری اونبود، بهرخ ومادرش کاری ازپیش نمی بردند.
اوبه شدت عذاب وجدان داشت ومی گفت که اگراتفاقی برای رامبدرخ دهد به طورحتم خودش راازقیدزندگی خلاص خواهدکرد.
هنگامی که این حرفهارامی زد، چنان جدی ومحکم بودکه مراترساند وبلافاصله شروع کردم به حرف زدن وسعی کردم اوراقانع سازم که همه چیزبه خواست خدابستگی داردوهمه به خصوص پدرومادرش اکنون به دلگرمی وحمایت اواحتیاج دارند.
نمی دانم چه مدت بایکدیگرصحبت کردیم امابالاخره موفق شدم اورااندکی آرام سازم وازاتاقش بیرون بیاورم. ازاوقول گرفتم که دیگرچنین حرفهای بچه گانه ای برزبان جاری نکندودرعوض اکنون که رامبدنیست برای خانواده اش نقش تکیه گاه راایفاکند. باربدصحبت های مراپذیرفت وقبول کردبه خاطروضعیت روحی بقیه هم که شده، اندکی خوددارترباشد.
درهمان روزها، وقتی مادرتب وتاب رامبدبه سرمی بردیم، طی تماسی تلفنی باایران، ازطریق سحرمتوجه شدم حال مادرخوب نیست ودربیمارستان بستری شده است. البته سحرگفت درتمام مدت کنارمامان بوده وتازمانی که مابه ایران برگردیم می توانیم بی هیچ نگرانی روی اوحساب کنیم. امامن واقعآً باشنیدن این خبرپریشان واندوهگین شده بودم ومهتاب هم دست کمی ازمن نداشت. خانواده ی محرابی وقتی متوجه موضوع شدندسعی دردلداری دادن ماداشتند اماباربد گفت:
- بااین جاموندن وگریه کردن ودلداری دادن، کاری درست نمی شه. بایدترتیبی بدیم که شمابتونیددراسرع وقت به ایران برید وازمادرتون دیدن کنید.
نمی دانم باربدمتوجه نگاه های مهتاب بودیانه، امادرآن لحظه هرکس به چشمهای مهتاب نگاه می کرد، می توانست به راحتی شعله های عشق رادرآنهاببیند. نمی فهمیدم بالاخره مهتاب نسبت به باربدچه احساسی دارد.
تصمیم گیری برایم خیلی سخت بود، ازیک طرف تمام زندگیم روی تخت بیمارستان بامرگ دست وپنجه نرم می کردوازسوی دیگر، مادرمریضم ازبیماری رنج می کشید.
نمی دانستم بایدچه کنم اماخانواده ی محرابی قانعم کردند که بایدحتماً دیداری ازمادرم داشته باشم.
آنهاعقیده داشتند همان اندازه که رامبدبه من احتیاج دارد، مادرنیزنیازمندمحبت من است.
دراولین فرصت باربد، به دنبال کارهارفت تامقدمات بازگشت مابه ایران رافراهم کند. یک روزوقتی بهرخ باتلفن همراهش تماس گرفته بود، پس ازچندلحظه صخبت به زبان انگلیسی گوشی راگذاشت وباتعجب پرسید:
- باربدخطش راعوض کرده؟
بیتانگاهش کرد و گفت:
- چطورمگه؟
- آخه هرچی تماس می گرفتم جواب نمی داد. حالاهم یکی دگیه جواب داد وگفت این خط واگذارشده.
بیتاباتعجب سرتکان داد وبااین حرکت اعلام بی خبری کرد.
ساعتی بعدوقتی باربدبه خانه بازگشت، بهرخ پرسید:
- توچراخطت روواگذارکردی؟
باربد به اونگاه کرد و جواب داد:
- برای رهایی ازشربارون های روزانه وسیل های شبانه!
وبا زدن این حرف ازپله هابالارفت ووارداتاقش شد.
حرف اوباوجودآن که لبخندبرلب مانشاند اماهمگی مان رابه تفکرواداشت. برداشت من هم ماننددیگران این بودکه واگذاری خط باربددلیلی جزقطع ارتباط بادوست دخترهایش نداشت، چون درطول این چندروزاخیرنه تنهاشبهاخانه راترک نمی کرد، بلکه اکتراوقات روزراهم بامامی گذراند.
آن شب بعدازشام، باربدکنارمن آمد وآرام گفت:
- می تونی چند دقیقه بیای بالکن؟ البته اگرحوصله داری. می خوام باهات حرف بزنم.
- البته که می یام، همین حالا؟
- آره، همین حالا.
بهرخ که متوجه صحبت های ماشده بود، روبه من خندیدوباشیطنت گفت:
- قبلاً واسطه ی امرخیرشدی؟
حرف اومرابه خنده واداشت و پرسیدم:
- مگه توعم وغیب داری؟
باربد گفت:
- توتاحالا نفهمیدی این شیطونیه که تولباس انسان ظاهرشده؟
بهرخ جواب داد:
- بله دیگه! مردم وقتی لباس شیطون روازتن خودشون درآوردن، بایدبندازن تن یکی دیگه! کی ازمن بیچاره تر؟!
باربد باحاضرجوابی گفت:
- لازم نیست کسی لباس شیطون روتن توکنه. چون توازاولش هم همون فرشته ای بودی که ازبهشت رونده شدی!
بعدروبه من گفت:
- بریم می گل.
ازجابلندشدم ودرحالی که ازبحث آن دوخنده ام گرفته بودبه دنبال باربدراهی طبقه ی دوم شدم.
واردبالکن که شدیم باربدکنارنرده هاایستاد ودرحالی که به خیابان می نگریست، گفت:
- توی این چندوقته یه عالم فکرکرده بودم که چطورحرفاموبهت بزنم، اماحالا انگاریه جمله اش هم یادم نیست!
خندیدم:
- آقای دکترو فراموشی؟!
نگاهم کردو گفت:
- به خدا جدی می گم. هرچندفکرمی کنم تواین چندروزاینقدرتابلوبودم که مامان وباباهم فهمیدن. بهرخ هم که مرتب سعی می کنه منولوبده.........
به این جاکه رسید لحظه ای مکث کرد و بعدادامه داد:
- می دونی می گل؟ اوایل توروبه عنوان عشق رامبدونامزداون دوست داشتم، ولی بعدهایه جوردیگه باهات احساس نزدیکی کردم. چه طوربگم؟........ مثل یه خواهر، خواهری که بیتاوبهرخ باشیطنت هاشون هیچ وقت جای اونو برام پرنکردن.
- مطمئن باش توهم برای من حکم برادربزرگتری روداری که همیشه آرزوم بوده. امیدوارم همیشه برای هم، همین خواهروبرادرخوب و رویایی باقی بمونیم.
بعدخودم ازحرف خودم خنده ام گرفت و گفتم:
- چه کلاسی می ذارم، نه؟ خواهروبرادررویایی!
باربد به حرفم لبخندزد وسکوت کرد. کنارش رفتم و گفتم:
- راحت صحبت کن باربد. توکه این طوری نبودی.
دسته ای ازموهایش راکه روی پیشانی اش ریخته بود، عقب راندو به من نگاه کرد، بعدآهسته گفت:
- من مهتاب رودوست دارم!....... می گل، دلم می خواد حداقل تواین روباورکنی که مهتاب، تنها دختریه که من دوستش دارم وواقعاً دلم می خواد پیشنهادازدواج من روبپذیره. دلم می خوادباورکنی که هیچ کدوم ازدخترهایی روکه تاحالا توی زندگیم بودن نمی خواستم. می دونم باورش سخته اماحاضرم قسم بخورم فقظ زمانی بهشون توجه می کردم که باهاشون بودم، ولی هیچ وقت توتنهایی یازمانی که ازشون دوربودم دلم برای هیچ کدومشون تنگ نمی شد وفکرازدست دادنشون من رودیوونه نمی کرد.
باربد سکوت کرد. گویی دراین سکوت به دنبال واژه هایی می گشت تاعمق احساساتش رابیان کند.
عاقبت پس ازچندلحظه مجدداً به حرف آمد وگفت:
- من می دونم که با رفتارهام بذربدبینی وبی اعتمادی روتودل مهتاب کاشتم، امامی گل باورکن حاضرم همه ی سختی هاروتحمل کنم تادلش صاف بشه. حاضرم هرکاری بکنم تامهتاب مال من باشه. روزی که موضوع رفتن شمابه ایران قطعی شد، یک لحظه به ذهنم رسید که ممکنه اونجامهتاب پیشنهادازدواجی داشته باشه. فکرتعلق اون به یه مرددیگه منودیوونه می کنه، به خاطرهمین طاقت نیاوردم وتصمیم گرفتم باهات صحبت کنم. می می خوام گذشته هامو جبران کنم می گل، می خوام عوض بشم ودراین راه به کمک تواحتیاج دارم. توخواهرمهتابی، ولی ازت می خوام من روهم برادرخودت بدونی وکمکم کنی بی اعتمادی روازدل اون پاک کنم. ازت خواهش می کنم باورکنی که خیلی دوستش دارم وبرای داشتن اون هرکاری حاضرم بکنم.
- من توروبرادرخودم می دونم باربد وبهت قول می دم هرکاری ازدستم برمی یادبرات انجام بدم. اماخودت خوب می دونی پاک کردن اون بی اعتمادی هاکارمن نیست. توخودت بایدبه مهتاب ثابت کنی که می خوای گذشته هات روبرای همیشه فراموش کنی. بایدثابت کنی که قلب توفقط جای اونه وبس!
باربد بانگاهی نگران که خبرازدرون آشوبش می داد، پرسید:
- یعنی می تونم این کارروبکنم؟
برای این که اوراازنگرانی وآشفتگی خارج کنم، گفتم:
- چراکه نه؟ مطمئن باش اگرسیاهی هاروازدفترزندگیت حذف کنی، هیچ دختری نمی تونه دربرابرخوشگلی ومهربونی تومقاومت کنه!
باربدکه ازتعریف من شرمنده شده بود، لبخند زد و گفت:
- ازت ممنونم می گل، به خاطرهمه چیز.
بعدانگارکه موضوعی رابه یادآورده باشد گفت:
- راستی، یه خبر! نمی دونم مامان وبابابهت گفتن یانه؟
- خبر؟!...... نه، کسی چیزی به من نگفته! چی شده؟!
- من هم کارهامودرست کردم تاباشمابه ایران بیام! این طوری خیلی بهتره، چون خیال همه ازبابت سلامتی وراحتی شما درطول سفرورسیدنتون به بندرعباس راحت می شه.
با حیرت به اونگاه کردم و پرسیدم:
- جداً؟!!
- آره البته می دونی، اول بابامی خواست باشما بیاد، اماهنوزیه مقدارازکارهاش اینجامونده بودوبه همین دلیل من ازش خواستم که بمونه و درعوض خودم شما روهمراهی کنم.
نگاه معنی داری نثارش کردم و گفتم:
- یعنی می خوای باورکنم که فقط به خاطربابات داری ماروهمراهی می کنی؟!
خندید و گفت:
- خب البته بخشی اصلی قضیه به خاطردل خودم بودکه می دونستم باشماراهی ایران می شه!
سپس خنده اش رافروخورد وگفت:
- می تونی مهتاب روراضی کنی که بیاد باهاش حرف بزنم؟
- همین حالا؟
نگاهش مشتاقش رابه من دوخت وجواب داد:
- آره، همین حالا! توروخدامی گل!
- خیلی خوب، منوقسم نده. سعی خودم رومی کنم.
- مرسی خواهرخوبم!
درحال ترک بالکن گفتم:
- من هنودنه قبول نمی کنم! ولی تلاش می کنم مهتاب روبیارم.
باربد بازهم خندید وتشکرکرد. می دانستم مهتاب، دراتاق خودمان است، درزدم وواردشدم. اوروبروی آینه مشغول شانه زدن موهایش بود. نگاهش کردم و بالبخند گفتم:
- می دونی وقت چی رسیده؟
- وقت چی؟!
- وقت اعتراف شیرینی که با شنیدنش کلی حال می کنی!
مهتاب بانگاهی پرسشگرانه به من خیره شد که گفتم:
- بروتوبالکن که باربدمنتظرته. می خوادباهات حرف بزنه.
مهتاب ازحرف من جاخورد، چندلحظه ای مکث کرد، امابعدبااخم گفت:
- من برم توبالکن که اون می خواد بامن حرف بزنه؟
- پس اون بیاد اتاق ما؟
مهتاب باهمان اخم قبلی گفت:
- لازم نکرده اون بیاد.
بعدبرخلاف انتظارمن، ازجابرخاست وروسری اش رابرسرکشیدوگفت:
- بریم!
با تعجب به اوکه به این زودی راضی شده بودبامن بیایدنگاه کردم. دوباره تکرارکرد:
- بریم دیگه.
به خودم آمدم وبه طرف دراتاق راه افتادم وهمراه هم راهی بالکن شدیم. باورودما، باربدکه هنوزکنارنرده هانشسته وبه خیابان خیره شده بود، به طرفمان برگشت ونگاهش روی چهره ی مهتاب ثابت ماند. آهسته گفت:
- شب به خیر، ممنونم که به اینجااومدی.
مهتاب نگاهی گذرابه اوانداخت وگفت:
- شب شما هم به خیر.
بعدروی یکی ازصندلی هانشست ومن هم کنارش نشستم.
باربدازنرده هافاصله گرفت وجلوآمد، روبه روی مهتاب نشست وپرسید:
- احتمالاً می گل بهت گفته که می خوام راجع به چی باهات صحبت کنم، درسته؟
مهتاب درسکوت به اونگریست وباربدادامه داد:
- واقعاً نمی دونم چطورحرفاموبزنم که احساس واقعیموبهت بگم وتوبپذیری که سرسوزنی دروغ نمی گم. به خاطرهمین ازت خواهش می کنم باورکنی که دوستت دارم وتصمیم دارم گذشته هاموجبران کنم. می دونم باهات رفتاردرستی نداشتم، ولی قسم می خورم که پشیمونم. دوستت دارم وحاضرم برای رسیدن به توهرکاری که می تونم انجام بدم. ازت خواهش می کنم به خاطرگذشته هامنوببخشی.
باربددرنهایت سادگی وصداقت حرفهایش رازدوتنهاچیزی که من درتمام مدت درنگاهش خواندم، عشق واشتیاق بود. به مهتاب نگریستم که درسکوت به اوخیره شده بود. چندلحظه ای همان طورنگاهش کرد، بعدبالحنی سردومحکم گفت:
- حالا توبه حرفهای من گوش کن. تادیشب فکرمی کردم اونقدربی شرم وگستاخی که رامبدروانداختی گوشه ی بیمارستان ودرمقابل می گل وخانواده ات غرق خوشگذرونی های خودتی، اما......
باحیرت وناراحتی میان حرفش پریدم وگفتم:
- مهتاب!
نگاه تندی به من انداخت، اما باربد بااشاره ی دستش ازمن خواست سکوت کنم وبانگاه به مهتاب نشان داد منتظرشنیدن ادامه ی حرفش است. مهتاب هم ادامه داد:
- اماامشب فهمیدم درجه ی بی شرمی تواون قدرزیاده که برادرت رومیندازی گوشه ی بیمارستان وبعدازخواهرنامزدش خواستگاری می کنی! باربد، توظاهراً مردایده الی برای خیلی ازدخترهاهستی، امامن بابقیه فرق دارم! من نمی تونم توروببخشم، به خاطرظلمی که درحق برادرت وخواهرم کردی. ضمنآًبه تواعتمادی ندارم. من حرفهای توروسرسوزنی هم نمی تونم باورکنم چون درطول مدتی که اینجا بودم فهمیدم توکی هستی!
مهتاب حرف هایش رازد، بعدبلندشد وبالکن راترک کرد. باربدسکوت کرده بود. برخورد مهتاب مراغافلگیرکردونمی دانستم برای دلجویی ازباربد چه باید بگویم . چندلحظه درسکوت گذشت وعاقبت من به حرف آمدم و گفتم:
- بابت برخورد اون واقعاً معذرت می خوام. می دونم اون قدرخوب ومهربون هستی که مهتاب روببخشی.
باربد نگاه غمگینش رابه من دوخت وگفت:
- من ازبرخورداون دلگیرنیستم. حرفهای مهتاب حقیقت داره. ناراحتی من، عذاب وجدانیه که به خاطروضعیت رامبددارم ومهتاب به من یادآوری کردکه این موضوع روفراموش نکنم.
بعد، عذرخواهی کردوازجابرخاست وازبالکن بیرون رفت.
وقی وارداتاقمان شدم، مهتاب روی تختش نشسته بود وفکرمی کرد. دررابستم وباعصبانیت ازاوخواستم علت رفتارش راتوضیح دهد. مهتاب نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:
- من به این راحتی به اون اعتمادنمی کنم. اون ازنظرمن یه مردنالایق وهرزه اس که بیخودبهش دل بستم ومی خوام بادلم مبارزه کنم!
باناراحتی گفتم:
- پس توتغییررفتارهای اون روبه حساب چی می ذاری؟ مهتاب، اون می خوادگذشته هاشوفراموش کنه. توفهمیدی چراخطش راعوض کرده بود؟ این یکی ازکارهائیه که باربدبرای جدایی ازگذشته انجام داده.
- متاسفم می گل، امااین تغییررفتارهای مقطی، حس اعتمادمنو نسبت به اون جلب نمی کنه. درضمن به خاطرموضوع رامبدنمی تونم ببخشمش. من می خوام فراموشش کنم.
فصل هشتم- قسمت چهارم
پوزخند زدم:
- خودت رواذیت نکن، چون موفق نیم شی! اگه مشکل توفقط بی اعتمادی وحس بدمربوط به موضوع رامبدباشه، راحت حل می شه.
موضوع رامبد، تقدیراون بود. گرچه خیلی تلخ وغم انگیزه، ولی باسرنوشت نمی شه که مبارزه کرد. باربد هم مطمئناً دلش نمی خواست اون بلاسربرادرش بیاد. درموردبی اعتمادی هم خودت شنیدی که قصد جبران داره. دراین مدت هم همه ی تلاشش روکرده. مهتاب، من مطمئنم اون دوستت داره. نگاه هاش به توپرازعشق واشتیاقه. من بااون نگاه هاآشنام. تونمی تونی فقط به خاطراشتباهتش اون روپس بزنی، چون انسان جایزالخطاست. باربد یه جوون خوش قیافه اس توی یه محیط بد! خودت که یادت هست اون شب به چطورپشت سرهم باهاش تماس می گرفتند. بالاخره هم یکی ازاونها مقاومتش روازش گرفت. اون فرشته نیست که ماازش انتظارداشته باشیم دست ازپاخطانکنه، آدمه! مانمی دونیم هرکدوم ازمردهایی که بهشون اعتماد داریم، اگرجای اون بودندچه کارمی کردند؟ من قصدتوجیه کارهای اون روندارم، امامی دونم که خدادرتوبه روبه روی همه بازگذاشته. اصلاً شایدتوواسطه ی رفتن باربدبه سمت این درباشی.
مهتاب نگاهم کرد و گفت:
- من نمی تونم بپذیرم که اون برای همیشه عوض می شه. حتماً تاحالا باخودت فکرکردی چرارامبدمثل اون نبود؟
- توجواب سئوالت روچی می دی؟
- رامبدنفس قوی ومحکمی داشت اما باربدضعیف النفسه! اون نمی تونه دربرابرزن هامقاومت کنه!
- اون ضعیف النفس بودمهتاب، امادیگه نمی خوادباشه. اون تصمیم داره جبران کنه، مگه تونمی فهمی من چی دارممی گم؟!
مهتاب دیگرجواب مرانداد ومن هم پس ازچندلحظه بلندشدم وباناراحتی اتاق راترک کردم.
روزبعدچهره ی مهتاب، وقتی خبرآمدن باربدهمراه مابه ایران راشنید، واقعاً دیدنی بود. درفرصتی کوتاه، کنارش رفتم وآهسته درگوشش زمزمه کردم:
- بیخودسعی نکن اون روازقلبت بیرون کنی، چون نمی تونی. اون همه جاباتوئه!
مهتاب اخم کرد و به من خیره شد ومن درجوابش فقط خندیدم.
روزآخری که درلندن سپری کردیم، برای من روزسختی بود. جدایی ازرامبد و این که بازهم بایدبرای مدتی ازاودورمی شدم، غمی طاقت فرسا وسنگین بردلم نشانده بود. درمیان گریه واشک بااوخداحافظی کردم وراهی فرودگاه شدم. درهواپیماآنقدراشک ریختم که دیگرنه صدایم درمی آمد ونه چشمهایم بازمی شد واگرحضورمهربان باربد ودلداری دادن های مهتاب نبود، هرگزموفق به تحمل آن لحظات جان فرسا نمی شدم..
به تهران که رسیدیم، بعدازمدتهابازهم خانه ی مجلل وزیبای آقای محرابی پذیرایمان بود. باربد، باهماهنگی یکی ازدوستانش برای اولین پروازبه بندرعباس بلیط رزروکرد، بعدهرکدام به اتاق هایمان رفتیم تااستراحت کنیم.
غروب، وقتی ازخواب برخاستم، مهتاب هنوزبیدارنشده بود. ازاتاق بیرون آمدم وصدای باربد راشنیدم که درهال بایکی ازخدمتکارهاصحبت می کرد.
جلورفتم وواردهال شدم اماناگهان بادیدن باربد، برجاخشکم زد.
به رویم لبخند زد و گفت:
- سلام می گل، عصربه خیر.
آنقدر محوتماشای ظاهرتغییریافته ی اوبودم که به زورجوابش رادادم. موهایش راکه تاظهرهمان روز، روی شانه هایش پریشان بودکوتاه کرده وجای انگشترها، دستبندوزنجیرش خالی بود. بادست نزدن به ابروهایش دراین مدت اخیر، درکنارکوتاه کردن موهایش چهره ای کاملاً مردانه پیداکرده وجذابیتش صدبرابرشده بود.
وقتی حیرت مرادید، گفت:
- خیلی عوض شدم، نه؟!
باهمان تعجب، خندیدم و گفتم:
- آره، خیلی هم بهت می یاد.
- شوخی می کنی یاجدی می گی؟!
- چراشوخی؟! واقعیت روگفتم.
باربد لبخندزد:
- ممنون! می گل، اگه موافق باشی شام بریم بیرون.
- من موافق باشم یاخواهربداخلاقم؟
باربد خندید:
- هم تو وهم خواهرت که بداخلاقی هاش ه مشیرینه! یه هدیه ی کوچیک براش گرفتم ومی خوام باهاش حرف بزنم.
- درموردپذیرش هدیه خوش بین نیستم اماحرف زدن فکرخوبیه.
- پس برای شب آماده باشین.
- باشه.
به اتاق که برگشتم، مهتاب ازخواب برخاسته بود. موضوع شام رابرایش تعریف کردم وبعدباذوق وشوق گفتم:
-اگه ببینیش دیوونه می شی! موهاشوکوتاه کرده وهرچی انگشترداشت بادستبند وزنجیرش درآورده.
مهتاب لبخند کمرنگی زد ومن با شیطنت گفتم:
- دیدی فقط وصفشوشنیدی ذوق کردی؟ حالا فکرکن شنیدن کی بودمانند دیدن؟!
- خیلی بدجنسی وخیلی هم هوای داداش نامزدت روداری.
- داداش خودمه! دیوونه، خب توکه اونو دوست داری، اونم که تورومی خواد، تمومش کن دیگه. اگه بخوای همین جوری کم محلی کنی، آخرش خسته می شه ومی ره دنبال همون هرزه های اون وری!
- نکنه توقع داری براش نامه ی فدایت شوم بنویسم وبرم بیفتم به پاش که دوستت دارم؟!
- نه خیر، فقط لطف کن ووقتی می بینیش اون گره ی ابروهات روبازکن ویه ذره مودب باش. آخه اون به چی دلشوخوش کنه؟!
مهتاب حرفی نزدومن دیگرچیزی نگفتم.
برای شام، باربدمارابه یکی ازشیک ترین رستورانهای تهران برد. به جزدومیزکه یکی ازآنهارامارزروکرده بودیم، بقیه ی میزهاپربودند ورستوران حسابی شلوغ بود. روی صندلی هانشستیم وباربدسفارش غذاداد. همه چیزدرحدعالی وحتی فراترازعالی بود ونگاه های عاشقانه ی اوبه مهتاب هم تمامی نداشت. پس ازصرف شام، وقتی برای پرداخت صورت حساب رفت، ماازدوربه خوبی اورامی دیدیم.
خطاب به مهتاب گفتم:
- می بینی چقدرعوض شده؟ داداشم شده یه تیکه ماه!
- آره، یه تیکه ماه! اماهمون تیکه ای که خسوف شده!
ابروهایم را بالا انداختم وگفتم:
- این چمشای توان که دچاربرق گرفتگی شدن! می بینی که دخترهای دوروبرمون چه جوری دارن نگاهش می کنن. دلشون می خواد درسته قورتش بدن!
مهتاب خندید:
- مطمئن باش باوجوداین همه غذاهای خوشمزه، کسی هوس خوردن باربدرونمی کنه!
چند لحظه بعد، باربد برگشت ورستوران راترک کردیم.
به پیشنهاد اوبه پارک رفتیم وقدم زدیم. حال وهوای پارک مرابه یادخاطراتی که بارامبدداشتم انداخت واحساس کردم دلم می خواهد همان لحظه به لندن بازگردم. نمی دانستم که تاکی بایدحسرت اورادردل داشته باشم؟ دلم برای محبت های بی دریغ ونگاه عاشقش، به شدت تنگ شده بود. روی نزدیک ترین نیمکت نشستم وسعی کردم بغضم رافروبدهم. لحظه ای بعدمهتاب وباربدهم کنارمن نشستند. باربدپس ازکمی صحبت ازاین دروآن در، روبه مهتاب کرد و گفت:
- مهتاب خانم!
مهتاب نگاهش کرد و گفت:
- بله؟!
- می تونم ازت خواهش کنم به حرفهای من گوش بدی؟
- بفرمایید!
باربد کمی مکث کرد، بعدنفس عمیقی کشید وگفت:
- به خاطرهمه کارهایی که کردم وباعث بی اعتمادی توشدم، واقعاً پشیمونم. می خوام باورکنی که بخششت برام مهمه ودلم می خواد گذشته رو، هم ازیادتو وهم ازوجودخودم پاک کنم. درموردرامبدهم قسم می خورم که ازاین حادثه متاسفم. اون برادرمنه ومن بیشترازهمه عذاب می کشم. مهتاب، حرفاموباورکن. من تورودوست دارم. خواهش می کنم پیشنهاد ازدواج منوبپذیر.
مهتاب درسکوت سربه زیرانداخته بود اماباربدکماکان عشاقانه به اونگاه می کرد. لحظه ای بعد دستش رادرون جیبش بردوبسته ی کوچک کادوپیچ شده ای رابه سوی او گرفت وگفت:
- لطفاً این هدیه ی کوچیک روازطرف من قبول کن.
مهتاب سر بلند کرد وبه او و هدیه اش نگریست. بعد، ازجابرخاست وروبه من گفت:
- می گل، من می رم توماشین، خیلی خسته ام!
باحیرت نگاهش کردم اما اوبی توجه به من، حرکت کرد و به سوی درخروجی پارک رفت ونگاه حسرت بار باربد رابه دنبال خود کشاند.
بازهم این من بود که به جای مهتاب ازاوعذرخواهی کردم.
شب وقتی باسحرتماس گرفتم، گفت که روزقبل، مامان راازبیمارستان مرخص کرده اند واوبه همراه مامان درخانه ی مابه سرمی برد. درحالی که نمی دانستم جواب محبت های اوراچگونه بایدبدهم، تشکرکدم وگفتم حتماً جبران خواهم کرد. سحرساعت رسیدنمان به بندرعباس راپرسید ومن هم گفتم که نیازی نیست به فرودگاه بیاید وخودمان به خانه خواهیم آمد.
آن شب بی آن که بامهتاب حرفی بزنم، پشت به اوکردم وپتوراروی سرم کشیدم وچشم روی هم گذاشتم.
روزبعد، پس ازمدتهادوری ودلتنگی قدم به خاک بندرعباس گذاشتیم وهوایی راکه سالهادرآن نفس کشیده بودیم، باولع به ریه هایمان فرستادیم.
باربد باوجوداصرارزیادمن قبول نکرد به منزل مابیاید وراهی خانه ی رامبد شد. من ومهتاب هم همراه یکدیگربه خانه رفتیم. زنگ راکه فشردیم مهدی دررابه رویمان گشود وبادلتنگی به آغوش می پرید. وقتی اوبامهتاب سرگرم شد، جلورفتم وسحرراکه تازه به حیاط آمده بود درآغوش کشیدم وازبالای شانه ی اومامان رادیدم که ازساختمان بیرون آمد. حسابی لاغرورنگ پریده به نظرمی رسید. سحررارهاکردم وبه طرف اودویدم. بغضم رهاشده بود وقطرات اشک برصورتم می چکید. درآغوشش فرورفتم، سرم رابرسینه اش فشردم وبه شدت گریستم. مامان نیزگریه می کرد وصورت مراغرق دربوسه می ساخت. آنقدردرهمان حال ماندم تامهتاب بااعتراض مراعقب کشید وخودش جایم راگرفت.
آن شب بعدازمدتهابازهم همه دورهم بودیم. سحرهم تادیروقت کنارمان ماند وبعدبا شهداد رفت. مامان که بعدازیک سرماخوردگی طولانی مدت ودست به گریبان شدن دوباره بامشکل کلیه، تازه ازبیمارستان مرخص شده بود، دوران نقاهتش رامی گذراند وواقعاً ازلحاظ روحی وجسمی به من احتیاج داشت.
فردای آن روز خانم محرابی بامنزلمان تماس گرفت؛ اول بامامان وبعدبامن ومهتاب صحبت کردومامان تاتوانست برای سلامتی رامبددعاکرد. مهتاب، ازوقتی که آمده بودیم غمگین ودرخودرفته بودوکمترصحبت می کرد. ظهرکه درآشپزخانه ناهارآماده می کردم، مامان داخل آمد و گفت:
- می گل، سؤالی ازت دارم که می خوام درست بهم جواب بدی!
پرسشگرانه به اونگاه کردم. پرسید:
- مهتاب چرااین طوری شده؟
طفره رفتم و گفتم:
- چطوری مامان؟!
نگاه پرمعنایی بخ من انداخت وگفت:
- پس معلوم می شه توهم می خوای موضوعی روازمن پنهون کنی. من هردوتای شماروخوب می شناسم ومطمئنم که توقع نداری باورکنم حال مهتاب طبیعیه.
باورود مهتاب به آشپزخانه، آهسته گفتم:
- سرفرصت همه چیزروتعریف می کنم.
مامان هم بادیدن مهتاب، دیگرحرفی نزد و بحث دیگری راپیش کشید.
عصر، باربدتماس گرفت ومهتاب به محض شنیدن نام اواتاق راترک کرد. وقتی مکالمه ام تمام شد، مامان نگاهم کرد و گفت:
- چقدراون روتحویل می گیری!
- مامان، اون داداش رامبده.
مامان نگاه مخصوصی به من کرد:
- عجب داداشی که بی رحمی رودرحق برادرش تموم کرد!
مهتاب که تازه نزدمابازگشته بود، بانگرانی به مامان نگاه می کرد. مامان ادامه داد:
- فکرکنم همی به قول توداداش بود که می خواست شما دوتاروازهم جداکنه وبرای همین هم رامبدروکشونداون وردنیا.
- ولی باربدنمی خواست اون بلاسررامبدبیاد.
- اگرنمی خواست اون کاررونمی کرد.
هرچه سعی کردم مامان روقانع کنم که باربد درآن حادثه هیچ نقشی ندارد، مامان زیربارنرفت واوراهرباربه گونه ای مقصرجلوه داد.
رفتارمهتاب پس ازشنیدن حرفهای مامان، بدترازقبل شده ودیگرآن دوکلمه حرفی راهم که می زدازاونمی شنیدیم. مامان که مشخص بود حسابی نگران اوست، دراولین فرصت مرابه گوشه ای کشید وگفت:
- چرابه من نمی گی مهتاب ازچی ناراحته می گل؟
- چی بگم مامان؟
- پای مردی به زندگی مهتاب بازشده؟!
باحیرت به مامان نگریستم واوبانگرانی به من خیره شد. پس ازچندلحظه گفت:
- پس درست حدس زدم.
- مامان.....
- امیدوارم اون مرد، برادررامبدنباشه!
مادرم کاملاً درست فکرکرده بود ودیگرجای هیچ گونه پنهان کاری وجودنداشت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- چرامامان، هیمن طوره.
بالحنی عصبی گفت:
- مهتاب بیخودکرده که عاشق اون شده!
- امااون هم مهتاب رودوست داره.
- اون هم خیلی بی جاکرده! این دوتااینقدربی ظرفیتن که دوروزکنارهم بودن، لیلی ومجنون شدن! پس بگوآقاچرادنبال شماراه افتاده اومده ایران!
- می خوام یه چیزی بگم، اماامیدوارم ناراحت نشین، باربدعلاوه براین که پولداروتحصیل کرده اس، اونقدرخوش قیافه هست که به هردختری یک نگاه بکنه کافیه که اون روبه رویا بفرسته! حالا تصورکنید مهتاب می دونه که باربدچقدردوستش داره وبرای جلب رضایت اون چه کارهای کرده.

- پس درواقع مهتاب عاشق چشم و ابروی اون شده!
- نه، این طورنیست. اون پسرخیلی خوب ومهربونیه ومهتاب روهم واقعاً می خواد.
مامان نگاه سرزنش باری نثارمن کرد وگفت:
- اصلاً فکرنمی کردم که تودرمورد اون این طوری فکرکنی.
- درتمام این مدت اون برای من مثل یه برادردلسوزبوده ومن هم هیچ وقت محبت هاشوفراموش نمی کنم.
- چشمم روشن! پس هیچ کدومتون همین طوری رهاش نکردین وهرکدم یه جوری بهش دل بستین!
ازحرف مامان خنده ام گرفت وبه شوخی گفتم:
- بهتون که گفتم نمی شه به سادگی ازاون گذشت!
ساعتی بعد، وقتی باربدتماس گرفت، مامان ومهتاب هم دراتاق حضورداشتند. باربد حال مهتاب راپرسید وسراغ اوراگرفت که گفتم:
- اونم خوبه، همین جاست.
مامان نگاه تندی به من کردومهتاب سرش راپایین انداخت. باخودم فکرکردم بهترین وقت است که مهتاب بداند مامان درجریان این موضوع قرارداردوباهم دراین مورد صحبت کنند، بنابراین بلافاصله دکمه ی آیفون رافشردم تاآنها هم صدای باربد رابشنوند. اوبی خبرازاین که حرفهایش راتنهامن گوش نمی دهم، گفت:
- این سه روزی که ندیدمش برام مثل سه سال گذشته. می گل، مهتاب سراغی ازمن می گیره؟
مهتاب ازجابلندشد اما مامان دستش راگرفت واوراواداربه نشستن کرد.
مهتاب که حسابی هول کرده بود، باناراحتی ودلخوری به من نگاه کرد. باربد دوباره سوالش راپرسیدومن جواب دادم:
- اگه راستش رابخوای، نه.
- می گل، به خدا دارم ازدوری اون دیوونه می شم. نمی دونی چقدردلم می خوادببینمش. دلم برای توهم تنگ شده.
- حالانوبت من رسید، آره؟!
- خودت خوب می دونی تودل من چه جایی داری وچقدردوستت دارم.
- خیلی خب، نمی خواد سرم شیره بمالی! هواتودارم.
- بی انصاف نباش، می دونی که ازچندجهت برام عزیزی؛ نامزدبرادرم، خواهرخودم، وخواهراونی که بی نهایت دوستش دارم وبهش احتیاج دارم.
مامان ازشدت عصبانیت سرخ شده ومهتاب کاملاً سربه زیرانداخته بود.
لحظه ای ازاین که تلفن راروی آیفون گذاشتم پشیمان شدم امابعدباخود گفتم مامان ومهتاب بایدبه گونه ای دراین رابطه باهم حرف می زدند.
خوشبختانه باربد، کمی بعدبامن خداحافظی کردو مکالمه پایان یافت. مامان بالحنی عصبی گفت:
- پس این سفر، سفردل دادن وقلوه گرفتن بوده!
بعددرمقابل نگاه ناراحت من روبه مهتاب پرسید:
- به من نگاه کن وبگوتوهو اونو دوست داری یانه؟
مهتاب باچشمهای اشک آلودش به مامان نگریست. من گفتم:
- مامان، باربدپسرخوبیه.
مامان باعصبانیت روبه من جواب داد:
- من باتونبودم که هی ازاون دفاع می کنی.
بعد روبه مهتاب کرد وگفت:
- بهت گفته باشم مهتاب که بدجایی زدی به هدف. تنها کاری که بهت توصیه می کنم، فراموش کردن اونه.
مهتاب باگریه ازجابلندشد و فقط گفت:
- چشم مامان.
وبلافاصله به اتاقش رفت. اشک های من هم بی آن که بخواهم روی گونه هایم جاری شده بودند.
مامان خطاب به من گفت:
- به توهم گفته باشم که دلم نمی خواد واسطه ی بین این دونفربشی. این پسره هم حق نداره به خونه ی مابیاد.
- مامان توروخدا......
اما مامان بی توجه به حرف من بلندشد وبه آشپزخانه رفت.
اصلاً نفهمیدم اوچراروی دنده ی لجبازی افتاده است. مگرمی شدمن به باربد بگویم که نباید به خانه ی مابیاید؟ آن هم به خاطرگناهی که مرتکب نشده بود ومامان هم داشت مثل چندوقت پیش مهتاب، همه چیزرابزرگ می کرد. تصمیم گرفتم لااقل وقت بگذارم واورابرای گردش به جاهای دیدنی ببرم.
بااین فکر، باسحرتماس گرفتم وخواهش کردم اگرمی تواندفرداهمراه شهداد، باربدراکناردریاببریم واوهم پذیرفت.
فردای آن روز، موضوع رفتن کناردریا راباباربدهماهنگ کردم. اوپرسید:
- امشب می تونم مهتاب روببینم؟
ومن فقط گفتم:
- دراولین فرصت می بینیش.
بارد آهی کشید ودیگرچیزی نگفت. کمی بعدباهم خداحافظی کردیم.
بااین که خیلی دلم می خواست مهتاب هم آن شب ماراهمراهی کند اما مامان این اجازه رانداد ومن مجبورشدم به تنهایی باسحروشهداد راهی شوم. درراه تمام موضوع رابرای سحرتعریف کردم. وقتی به خانه ی رامبدرسیدیم وشهداد برای زدن زنگ پیاده شد، بی اراده به یادروزهای خوش گذشته افتادم واشک درچشمهایم حلقه زد. سحربرای این که مراازآن حال وهواخارج کند به شوخی گفت:
- خب حالا، آبغوره نگیر، آقای دکترروبچسب! باتعریف هایی که توازاون کردی من هم ازاشتیاق دیدنش دارم دیوونه می شم وخیلی دلم می خواد هرچه زودتراین مانکن روببینم.
ازحرفش خده ام گرفت، چشمهایم راپاک کردم و گفتم:
- اون ازقشنگ ترین مانکن هایی که دیدی صدبرابرجذابتره! قلب مهربونی هم داره که به خاطرزیبایی ظاهریش دردرجه ی دوم موردتوجه قرارمی گیره.
سحرباتعجب نگاهم کرد وگفت:
- پس بااین حساب قراره افتخاردیدن یوسف زمانه نصیب مابشه!
- شایدهم این طورباشه!
- اگه این طوره، چرامهتاب این قدرداره نازمی کنه؟!
نگاه معناداری به سحر کردم و گفتم:
- دیگه اون هم نخواد نازکنه، مامان داره بازی درمیاره.
همان لحظه باربدازدرخانه بیرون آمد وباشهداد مشغول سلام واحوالپرسی شد. سحردرحالی که باحیرت به اونگاه می کرد، گفت:
- خاک برسرپخمه ی مهتاب دیوونه! نگاه کن...... به خداجای این عروسک توویترین مغازه هاست!
- خیلی خوب، حالاخوشمزگی هات روبذارواسه بعد. دارن می یان.
باربدبه مارسید، سلام کرد وبالبخند شب به خیر گفت.
سحرهم جوابش راداد و من آن دورابه هم معرفی کردم. وقتی باربد وشهداد سوارشدند وحرکت کردیم، شهداد پرسید:
- خب آقای دکتر، دوست دارید بریم پارک یاکناردریا؟
باربد لبخند زد و گفت:
- خواهش می کنم بامن رسمی صحبت نکن. همون باربدصدام کنی راحت ترم. ضمناً، برای من فرقی نمی کنه. هرجاخودتون دوست دارین بریم.
کمی بعدبه کناردریا رسیدیم وبعدازمدتی پیاده روی درساحل، به رستورانی که آن نزدیکی بودرفتیم وشام خوردیم. پس ازشام، سحرکه می دانست قصد دارم باباربد صحبت کنم روبه شهداد گفت:
- بریم قدبزنیم؟ بعدازشام می چسبه.
شهداد روبه اولبخند زد:
- من کی اوامرسحرخانوم روردکردم؟
حرف اومارا به خنده واداشت ولحظه ای بعدهردوباپوزش، به طورموقت ماراترک کردند.
وقتی آنها رفتند، باربدآهی کشید و روبه من گفت:
- اگه مهتاب هم اینجا بود، امشب برای من حکم یه جشن روداشت!
لحظه ای مکث کردوسپس پرسید:
- توتاکی قصدداری اینجابمونی؟
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که کی می خوای برگردی لندن؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- اگه فکرمی کنی این بارهم مهتاب بامامی یاد، بگم اشتباه می کنی.
باربد باحیرت به من نگریست و پرسید:
- چرا؟!
نمی دانستم چگونه بایدبه اوبگویم. مدتی سکوت کردم اماعاقبت دل به دریازدم وگفتم:
- چون مامان اجازه نمی ده!
باربد متحیربه من نگاه کرد وپرسید:
- مامانت..... ازجریان ماخبرداره، نه؟
به علامت تایید سرتکان دادم واوبازپرسید:
- مامانت نظرمساعدی نسبت به من نداره؟
به چشمهای غمگینش خیره شدم و گفتم:
- من احساس می کنم اون فقط دلگیره، همین!
باربدباناراحتی دستی میان موهایش کشید وگفت:
- حق داره که ازمن بدش بیاد!
- اون ازتوبدش نمی یاد باربد، من مطمئنم.
- حاضرم هرکاری می تونم انجام بدم تانظرش عوض بشه.
- مامانم هنوزتورونمی شناسه. من مطمئنم اگه با توملاقاتی داشته باشه، حتماً ازت خوشش می یاد.
- نمی دونم، فقط می دونم که باید مهتاب روبه دست بیارم. من بدون اون می میرم.
- نگران نباش! همه چیزدرست می شه. قول می دم.
کمی بعد، سحر وشهداد برگشتند وشهداد کنارباربدآمد وبااومشغول صحبت شد. سحرآرام، زیرگوشم گفت:
- این که خیلی بچه ی آقا وخوبیه!
- چه می دونم، ایناروبایدبه مامان خانم ومهتاب بگی.
سحر لبخند زد و گفت:
- می دونی، اگه بتونی یه بارترتیبی بدی که مامانت اونوببینه خیلی عالی می شه. مطمئنم مامانت دربرابراین عروسک کم می یاره!
شانه بالاانداختم و چیزی نگفتم.
سه چهارشب بعدسحربامن تماس گرفت وگفت می خواهد همران شهداد به منزل مابیاید. ازتصمیمش استقبال کردم وگفتم منتظرش خواهم بود. مخصوصاً این که مامان هم علاقه ی خاصی به آن دوپیداکرده بود و می گفت درطول این مدتی که مانبودیم، آنها لحظه ای تنهایش نگذاشته اند.
ساعتی بعدازشام، سحروشهداد پیدایشان شد. بعدازتعارفات وپذیرایی های معمول، سحرروبه مهتاب کرد وبالبخند گفت:
- مهتاب جون، می شه باهم بریم توحیاط؟ من باهات کاردارم!
مهتاب ک هازحرف سحرتعجب کرده بود، لبخندی زد و گفت:
- بله، حتماً!
وهمراه هم به حیاط رفتند. بعدازرفتن آنها، مامان روبه شهداد کرد وگفت:
- پسرم، چراچیزی نمی خوری؟ باماکه تعارف ندرای.
شهداد تبسمی کرد وگفت:
- ممنون، من همه چیز خوردم. اگه اجازه بدید می خواستم راجع به موضوعی باشما صحبت کنم.
مامان باتعجب نگاهش کرد وگفت:
- راحت باش پسرم. حرفتوبزن!
- البته شمابه بزرگی خودتون منوببخشید. من قصددخالت درمسائل خصوصی زندگی شماروندارم. اما ازتون خواهش می کنم من وبه عنوان پسرکوچیک خودتون وبرادری برای می گل ومهتاب لایق بدونید وبپذیرید.
مامان بانگاهی منتظربه اوچشم دوخته بود. شهداد پس ازکمی مکث گفت:
- می خواستم راجع به باربد باشما صحبت کنم.
مامان باشنیدن این حرف، بادلخوری به من خیره شد، بعدمسیرنگاهش رابه نقطه ای نامعلوم روی فرش تغییرداد. حتماً اوفکرکرده بودمن این کارراازشهدادخواسته ام. شهداد که خوشبختانه به موقع متوجه نگاه مامان شده بود، گفت:
- البته می خوام این روهم بدونیدکه من به خواست خودم اینجااومدم وتنها کسی که درجریان بود، فقط سحره. خواهش می کنم درموردباربد کمی تجدید نظرکنید. اون هم یک انسان مثل ماست. هرانسانی ممکنه یک روزخطاکنه وبعدپشیمون بشه. من ازگذشته ی باربدچیزی نمی دونم ولی یقین دارم درحال حاضرمردقابل اطمینانیه. باتوجه به این که مطمئنم می گل، عاقلانه ونه ازروی احساس ازاون حمایت می کنه، شک ندارم اگه شما هم فقط یک باراونوملاقات کنید نظرتون عوض می شه. باربدازاحساسی که به مهتاب خانم داره بامن صحبت کرده. من قصددخالت ندارم، اماباورکنید اون جوون خوبیه. من اگرخواهری داشتم که مناسب اون بود، باکمال میل حاضربودم خواهرم روبهش بدم. اینوفقط به این خاطرمی گم شمابدونیداگه یک ساعت به اون وقت بدید وباهاش ملاقتی داشته باشید، ضررنمی کنید.
شهداد سکوت کرد ومامان پس ازچندلحظه گفت:
- به خاطرحسی که نسبت به خانواده ی ماداری ازت ممنونم پسرم. اما باورکن من وقتی فکرمی کنم اون چطورتونست قبول کنه که برادرش روباحیله به خارج بکشونه وبعداون بلاسررابمبدبیاد، نمی تونم ببینمش.
- من کاراونوتاییدنمی کنم. امامطمئنم شما هم قبول درایدکه انسان جایزالخطاست. اون هم یک انسانه وحالاپشیمونه. خداهیچ وقت درتوبه روبه روی بنده هاش نمی بنده که حالا مابخواهیم ببندیم. بامهربونی ومحبتی که من درشماسراغ دارم، باربد رومی بخشید وبه اون فرصت می دید.
باسکوت شهداد، مامان هم سکوت کرد وبه فکرفرورفت.
کیم بعد، شهدادازجابلندوضمن عذرخواهی مجددازماخداحافظی کرد وبه حیاط رفت. سحرهم ازماخداحافظی کرد وبعدهردو، خانه راترک کردند.
انتظارداشتم مامان بلافاصله بعدازرفتن آنهامرابه بادانتقادبگیرد ولی اوچیزی نگفت ودراین موردحرفی نزد. درعوض، مهتاب مرابه گوشه ای کشید وگفت:
- توازشهداد وسحرخواسته بودی بیان اینجا؟
- دیوونه شدی؟ من می رم به شهداد بگم بیامامانم روراضی کن که مهتاب روبدیم به باربد؟!
- پس خودشون همین جوری اومده بودن؟
- بله، مگه بده؟
بعد آهی کشیدم وگفتم:
- دعاکن حرف های شهداد روی مامان تاثیرداشته باشه.
مهتاب سکوت کرد وبه فکرفرورفت.
فردای آن روزهم چنین روزبعد، مامان هیچ حرفی درمورد باربدنزدومن کم کم داشتم ناامیدمی شدم، امادرپایان شب دوم وقتی درآشپزخانه بامهتاب مشغول شستن ظرف های شام بودیم، مامان داخل آمد وگفت:
- برید زودتربخوابید که بایدصبح زودبلندبشید.
من ومهتاب متعجب به یکدیگرنگاه کردیم وبعدمن پرسیدم:
- مگه فرداچه خبرخاصیه؟!
مامان جواب داد:
بله، فردامهمون داریم. من که دست تنهانمی تونم کارهاروانجام بدم!
مهتاب پرسید:
- مهمون؟!
مامان لبخندکمرنگی برلب آورد وخطاب به من گفت:
- فرداتماس بگیروباربدرودعوت کن بیاداینجا!
ناباورانه به دهان مامان چشم دوختم وانگارکه به گوش هایم اطمینان نداشته باشم، پرسیدم:
- شماچی گفتید؟
- بهت گفتم برادرنامزدت روفردابرای شام دعوت کن.
ازخوشحالی باهمان دست های کفی، مامان رادرآغوش کشیدم وگفتم:
- مرسی مامان، مرسی!
مامان مراعقب راند وباخنده گفت:
- خیلی خوب، خودتو لوس نکن. برواون ور، کفی شدم.
بعدبالحنی جدی گفت:
- فقط به خاطرشهداد می خوام اونوببینم تا بدونم واقعاً لیاقت این همه تعریف وتمجیدروداره یانه؟!
مامان رحفش راکه زدازآشپزخانه خارج شد. نگاهم به طرف مهتاب چرخید که درحال آب کشیدن ظروف بود. باذوق گفتم:
- دعاکن همه چیزبه خوبی پیش بره.
مهتاب مثل اکثراوقات که درموردباربدحرف می زدم، جوابم رانداد. صبح باباربدتماس گرفتم وباخوشحالی گفتم که مامان اورابرای شام دعوت کرده است. باربد آنقدرازاین خبرخوشحال شد که حدنداشت. مهتاب ظاهربی تفاوتی به خودگرفته بودامامن به خوبی می دانستم ازدرون چه حالی دارد.
ساعت حدوداً7 شب بود که باربدازراه رسید. مثل همیشه مرتب وشیک بادسته گلی بسیارزیباوجعبه ای شیرینی دردست که آن رابه من سپرد. خیلی مودبانه بامامان سلام واحوالپرسی کرد وازاین که اورادعوت کرده بودتشکرکرد. مامان هم گرچه جواب اورامودبانه دادامابرخوردش سردبودوچندان تحویل نمی گرفت. باربد بامهدی هم دست دادوبااومانند یک مردبرخوردکرد. دست آخربه مهتاب رسید، وقتی مشغول سلام واحوالپرسی بااوبود، می شدعشق ودلتنگی رابه وضوح ازچشمهایش خواند.
مهتاب چندلحظه بعدبه آشپزخانه رفت وباربد باتعارف مامان نشست ومشغول صحبت شدند.
به بهانه ای آنهاراترک کردم ونزدمهتاب رفتم. مشغول آماده کردن وسایل شام بود. باخنده پرسیدم:
- چرالپ هات قرمزشده؟
مهتاب گره ای به ابروهایش زد وگفت:
- منواذیت نکن می گل.
همان طورکه کنارش ایستاده بودم، گفتم:
- تنهاشون گذاشتم تاادامه ی حرفشون روبزنند. من احساس می کنم مامان ازاوخوشش می یاد.
مهتاب برخلاف همیشه، بانگاهی عاشق ومضطرب به من نگریست.
لبخند زدم وگفتم:
- خیلی دوستش داری، نه؟
سرش راپایین انداخت. گفتم:
- امیدوارم همه چیز خوب تموم بشه. درموردمامان خوش بینم.
حدوداً بیست دقیقه بعدسفره ی شام راپهن کردیم.
هنگام غذاخوردن، کسی حرفی نمی زد. مشخص بوده مباربد وهم مهتاب، معذب هستند وراحت نمی توانند شام بخورند که البته طبیعی بود. بعدزاغذا، وقتی کارشستن ظرف هابه اتمام رسید، من ومهتاب باچای ومیوه به هال بازگشتیم.
مامان وباربد گرم صحبت بودند اماباآمدن ماسکوت کردند. مامان لبخند زد وباربد سرش راپایین انداخت وازماتشکرکرد. به باربد اصرارکردم تامیوه بردارد، امااوظرف رابرداشت ومقابل مامان گرفت وگفت:
- بفرمایید خانم بهار.
مامان لبخند زد:
- ممنونم، شمابفرمایید.
ماما نیک پرتقال برای خودش برداشت وبعدباربد، ظرف رامقابل من ومهتاب گرفت.
مامان ک هازاولین لحظه، حرکات باربدزیرنظرداشت، لبخندکمرنگی برلبهایش جاری شد.
نیم ساعت بعد، باربدباتشکرازجابرخاست. همگی بلندشدیم ومن پرسیدم:
- می خوای بری؟
باربد با لبخند جواب داد:
- بااجازه ی شما بله! ازپذیرایی عالیتون هم خیلی ممنونم.
- خواهش می کنم. به هرحال اگرکم وکسری بود ماروببخش.
باربدبازهم تشکرکرد وبه طرف مامان برگشت. وقتی خداحافظی می کرد، احساس کردم مامان بامحبت به اونگاه می کند واین به نظرم امیدوارکننده بود.
بعدازرفتن او، مامان دراین موردحرفی نزد ومن هم ترجیح دادم چیزی نپرسم، درعوض روزبعدباخودباربدصحبت کردم واوگفت که تقریباً همه چیزبه خوبی پیش رفته است. وقتی سحرهم متوجه موضوع شد، پیشنهاد دادکه برای دانستن نظرقطی مادرم، یک باردیگربرنامه ی گردش بگذاریم واین بارهم اجازه ی مهتاب رابگیریم واگرمادرموافقت کردیعنی دررابطه باباربد، نظرمساعدی دارد.
پیشنهاد سحرراپذیرفتم وبرای همان شب برنامه گذاشتم. وقتی تصمیم گرفتم بامادرم صحبت کنم، مهدی تکالیفش راانجام می داد ومهتاب حمام بود. مامان بادیدن من کنارش نشستم، پرسید:
- بامن کاری داری؟
لبخند زدم:
- شماچقدرخوب منودرک می کنید ماما«!
- منورنگ نکن دختر، بگوچی کارداری؟
- سحرتماس گرفت وگفت که باشهدادوباربدبریم بیرون. شمااجازه می دیدمهتاب هم بامابیاد؟
مامان نگاهش رابه کتابی که دردست داشت، دوخت وسکوت کرد.
قلبم تند تند می زد. پس ازچندلحظه دوباره گفتم:
- مامانی خوبم، ازت خواهش می کنم!
- بازتوخودت رولوس کردی؟
خندیدم وبه چهره ی اوکه لبخندی کمرنگ برلب داشت، نگاه کردم و گفتم:
- مامان، توروخدا!
مامان که کماکان به کتابش چشم داشت، گفت:
- باشه!
باخوشحالی گونه اش رابوسیدم وگفتم:
- مرسی مامان جون!
- دخترای امروزی خیلی بی حیا شدن!
خندیدم و بازاورابوسیدم.
آن شب به اتفاق شهداد وسحرکه بعدازکلی نازکردن آماده شده بودبه دنبال باربد رفتیم. جلوی درکه رسیدیم وشهداد برای زدن زنگ پیاده شد، سحرگفت:
- صدای تپش می یاد! من که ازخودم مطمئنم. می گل، توهم که نیستی. می مونه تومهتاب! مواظب باش این جوری که محکم به قفسه ی سینه ات می کوبه، یه وقت خوشوپرت نکنه بیرون!
من خندیدم و گفتم:
- کجای کاری؟ قلبش خیلی وقته پرت شده بیرون و رفته پیش اون مردی که توی اون خونه ست!
همان لحظه باربد ازخانه بیرون آمد وپس ازسلام واحوالپرسی باشهداد، هردوبه سمت ماشین آمدند. وقتی سوارشدند، باربدبه عقب چرخید وروبه ماسلام کردوبعدبااشتیاق به مهتاب نگریست و گفت:
- سلام مهتاب خانم!
مهتاب نگاهی گذرابه اوانداخت و گفت:
- سلام!
- حالتو نخوبه؟
- ممنون، شماخوب هستید؟
لب های باربد به لبخندبازشد وهمان طورکه بانگاهی مشتاق به اومی نگریست، گفت:
- خوبم، ممنون.
آن شب، به پارکی که شهداد پیشنهاد داد، رفتیم. باربدهمان ابتدامارابه کافی شاپی که آن جابود، بردوسفارش کیک وبستنی داد ومن باشیطنت به مهتاب نگریستم. مدتی هم درپارک قدم زدیم وصحبت کردیم. احساس می کردم باربدبعدازمدتهاواقعاً خوشحال است.
دراولین فرصت مرا گوشه ای بردوگفت:
- می شه بامهتاب صحبت کنی ونظرش روراجع به من بپرسی؟
- چراخودت این کار رونمی کنی؟
- می ترسم جوابم رونده!
- همین حالااین کاروبکنم؟
- آره، همین حالا.
- باشه.
با نگاهی پرازقدردانی به من خیره شد و گفت:
- واقعاً مرسی.
- چه کارکنم؟ داداشمی دیگه!
مهتاب به تنهایی روی نیمکتی نشسته بود وفکرمی کرد. کنارش نشستم، سربلندکرد ونگاهم کرد. دستم رادورشانه اش انداختم وگفتم:
- باربد ازم خواست باهات صحبت کنم.
مهتاب پرسشگرانه به من چشم دوخت. گفتم:
- چرا این جوری نگاه می کنی؟ خب می خوادبیادخواستگاریت، اماقبلش می خوادنظرخودت روبدونه!
مهتاب لبخند زد. باشیطنت گفتم:
- حالابگوبه داداشم چی بگم؟!
- من قبلاً به خودش هم گفتم که به خاطروضعیت رامبد.......
حرفش رابریدم:
- من ه مقبلاً راجع به این موضوع تاتونستم برای تو سخنرانی کردم و حالاهم اضافه می کنم که این موضوع به تووباربدهیچ ربطی نداره، پس دیگه چیزی نگو.
- امامی گل، من همه اش فکرمی کنم اون بودکه خوشبختی توروازت گرفت. به من حق بده.
- من هیچ وقت این حق روبه تونمی دم که به خاطریه فکراحمقانه زندگیت رونابودکنی. مهتاب، توطوری حرف می زنی که انگاررامبد..... به هرحال اون هنوززنده ست وهیچ کس اجازه نداره غیرازاین فکرکنه، می فهمی؟
- اما......
- امانداره! به من نگاه کن وبگوکه می تونم به باربدخبرای خوبی بدم.
مهتاب پلک هایش راتکان داد وبه سویی دیگرنگریست. دستم راازدورشانه اش برداشتم وچانه اش رابالاآوردم. نگاهمان که باهم تلاقی کرد، هردولبخدزدیم. گونه اش رابوسیدم وگفتم:
- بهت تبریک می گم عزیزم. مطمئنم شمادوتامی تونیدهمدیگه روخوشبخت کنید.
بعدازجابلند شدم وادامه دادم:
- برم ازباربدمژدگونی بگیرم!
مهتاب شرمگینانه لبخند زد ومن به سوی باربدبه راه افتادم.
******
پایان فصل هشتم فصل نهم- قسمت اول

باموافقت مامان وخانواده ی محرابی که تلفنی ، توسط باربدازموضوع مطلع شده بودند، مهتاب وباربد بایدیگرنامزدشدند.
چندروزبعد، یک روزظهرباربدبه منزل ماآمد. من دراتاقم مشغول خواندن نماز بودم که مامان واردشد وگفت:
- می گل، باربداومده وباهات کارداره.
باتعجب گفتم:
- بامن؟
- آره، عجله هم داره! زودباش.
- همان طورکه چادرنمازم رابرسرداشتم واردهال شدم. باربدبادیدن من باچهره ای پرهیجان ولب هایی خندان گفت:
- سلام می گل، حالانوبت منه که ازتومژدگون بگیرم!
باتعجب نگاهش کردم وگفتم:
- مژدگونی؟ برای چی؟
هیجان زده جواب داد:
- رامبدازکماخارج شده.
برای چندلحظه بادهانی باز، بدون این که حتی پلک بزنم نگاهش کردم وبعدگفتم:
- باقلب من بازی نکن باربد! درست شنیدم؟! رامبدبه هوش اومده؟! بهم بگو.....
باربد خندید:
- آره، به هوش اومده.
مامان دست به آسمون بردوباچشمهایی لبریزازاشک، خداراسپاس گفت. مهتاب هم ازشادی گریه می کرد سربلندکردم وربه آسمان گفتم:
- خدایا، توچقدربزرگی!
لحظه ای بعدردآغوش مامان اشک می ریختم، امااین بارگریه هایمان ازشدت ذوق وخوشحالی بود.
ازشادی درپوست خودم نمی گنجیدم. وقتی ازآغوش مامان بیرون آمدم، باچشمهای خیس درحالی که لبخندبرلب داشتم، گفتم:
- ای کاش دوتابال داشتم وهیمن حالا می رفتم پیش رامبد!
همه خندیدند وباربد گفت:
- منم دلم همین بال هارومی خواست ولی حالاکه نداریم، هیچ چاره ای نیست جزپروازباهواپیما! من فردابرمی گردم تهران ومقدمات سفرمون روآماده می کنم.
بعدروبه مامان کرد وپرسید:
- مامان، اجازه می دیدمهتاب هم بامابیاد؟
مامان نگاهی گذرابه من ومهتاب انداخت وبعدخطاب به باربدگفت:
- حالابیابشین خسته شدی.
باربد باتعارف مامان، لبخندی زد ونشست. پرسیدم:
- کی بهت خبردادند؟
دقیقاً نیم ساعت پیش، بیتاتماس گرفت وگفت.
- بارامبدهم حرف زدی؟
- نه متاسفانه. بیتا گفت فعلاً نمی تونه صحبت کنه.
من که برای شنیدن صدای گرم اوبی قراربودم، گفتم:
- من همین حالاتماس می گیرم. شاید بتونه حرف بزنه.
بعدبلافاصله ازجابرخاستم وبه سوی تلفن رفتم، امامتاسفانه موفق به برقراری تماس نشدم.
ساعتی بعد باربدخداحافظی کرد ورفت. آنقدرخوشحال بودم که فکرمی کردم درخواب ورویاهستم. روبه مامان ومهتاب گفتم:
- هنوزم باورم نمی شه این خبرحقیقت داشته باشه. ای کاش می شد چشماموببندم ووقتی بازشون می کنم پیش رامبدباشم!
مهتاب خندید ومامان هم باخنده گفت:
- قربون شرم وحیاکه دیگه قدیمی شده!
مهتاب گفت:
خب دلش برای رامبد تنگ شده مامان!
مامان به مهتاب نگاه کرد:
- خوب یادگرفتیدازهم حمایت کنید! اگه آقاوخانم محرابی حال شماروبدونند، برای پسراشون مهریه تعیین می کنند!
خندیدم وگفتم:
- نگران نباش مامان. دخترهاتودست کم نگیر!
مهتاب ه مباخنده گفت:
- مامخ پسراشون زدیم!
مامان سرش رابه دوطرف تکان داد ومن بازهم به سراغ تلفن رفتم تاشماره همراه بیتارابگیرم، اماهرچه زنگ می خورد کسی جواب نداد. آن شب هرچه کردم موفق نشدم باکسی صحبت کنم امافردای آن روزبالاخره بیتاگوشی اش راجواب داد وگفت که روزقبل به بیمارستان رفته وگوشی اش رادرخانه جاگذاشته. ازاوحال رامبدراپرسیدم وگفتم که خیلی دلم می خواهدبااوصحبت کنم امابیتاگفت، متاسفانه رامبدشرایط صحبت کردن راندارد، امابه محض این که کمی بهترشودبامن تماس خواهدگرفت. علی رغم میل باطنی ام ناچاربودم بپذیرم وچاره ای جزصبرنداشتم. کمی دیگربابیتاصحبت کردم وبعدخداحافظی کردیم.
آن روزباربدراهی تهران شد تامقدمات سفرمان راآماده کند. بلیط هایمان رابرای شش روزبعدقطعی کرد وگفت که درتهران منتظرمان است. اواصرارداشت که تامین مخارج مهدی ومامان به اوسپرده شود امامن راضی به این کارنبودم. تنهایک راه داشتم وآن هم فروش طلاهایی بودکه رامبدبرای عروسی مان خریده بود. روزقبل ازرفتن، آنها رابه مامان سپردم وخواستم تابافروششان مخارج خودش ومهدی رادرنبودن من ومهتاب تامین کند، بعد بقیه ی طلاهارا که روی تمام آنها نام رامبد ومی گل حک شده بود، دروسایل سفرم جادادم تا باخود به لندن ببرم.
درتهران، باربدبرای استقبالمان به فرودگاه آمدومارامستقیم به خانه ی خودشان برد. بعدازناهار، هرسه درسالن نشیمن مشغول صحبت بودیم. یکی ازخدمتکارهاگوشی تلفن رابرایم آورد وگفت که مادرم پشت خط منتظراست. گوشی راگرفتم ومشغول صحبت شدم. مامان پس ازاین که حال سه نفرمان راپرسید، به چک پولهایی اشاره کردکه باربدلابه لای یکی ازکتاب های کتابخانه گذاشته است ومامان تازه آن روزکه مشغول گردگیری بوده، متوجه آن شده. مامان گفت مبلغ آن برابرباهزینه ی یک سال زندگی است وبعدازمن خواست گوشی رابه باربد بدهم تاازاوتشکرکند. همان لحظه من به باربد نگاه کردم وحالت نگاهم باعث شد مهتاب هم با تعجب به طرف اوبرگردد.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
- بااین که راضی به این کارت نبودم، ولی ازت ممنونم که به فکرمابودی.
بعدازجابرخاستم وگوشی رابه اودادم وخودم هم برای مهتاب تعریف کردم اوچه کرده است ومهتاب هم پس ازاتمام مکالمه اش ازاوتشکرکرد.
عصر، آن دوبرای گردش کوتاه آماده شدند وبه من هم اصرارکردند همراهشان بروم، امامن تماس گرفتن بابیتا رابهانه کردم ودرخانه ماندم. بعدازرفتن آنها چندبارشماره ی بیتاراگرفتم اماتماس برقرارنمی شد، تااین که بارآخرصدای بوق آزاددرگوشم پیچیدوبعدازآن بیتاجواب داد. بلافاصله پس ازسلام واحوالپرسی بااو، حال رامبدراپرسیدم وگفتم:
- دلم برایش تنگ شده، پس کی می تونم باهاش حرف بزنم؟
بیتاکمی مکث کرد وبعد گفت:
- رامبداین جاست می گل، خونه اس!
باهیجان پرسیدم:
- کی مرخص شده؟
بیتابا لحنی که مراحیرت زده می کرد، جواب داد:
- خیلی وقت پیش!
باتعجب گفتم:
فصل نهم- قسمت دوم
- پس چرابامن هیچ تماسی نداشته؟ شماکه می گفتید اون بیمارستانه!
- می دون می گل ! ماروببخش که تاحالا حقیقت روازشماهاپنهان کردیم. بابااصرارداشت این وضعیت پنهان بمونه وفکرمی کردکه تصمیم من ومامان وبهرخ، توهین به توئه. اماماتصمیم گرفتیم توروازوضعیت رامبدباخبرکنیم تاقبل ازاومدنت به اینجاراهت روانتخاب کنی!
ازشدت اضطاب درحال خفه شدن بودم. بانگرانی گفتم:
- منظورت چیه بیتا؟ کدوم وضعیت اصلی؟
بیتابالحنی پردردگفت:
- رامبددیگه نمی تونه راه بره! نمی تونه دستش روتکون بده! اون حتی نمی تونه حرف بزنه! فقط توان فهمیدن ودرک کردن روداره!
حرف های بیتا راباورنداشتم وفکرمی کردم اوقصد دارد سربه سرمن بگذارد، اماصدای هق هق گریه اش مراازعالم خوش خیالی بیرون کشید و واقعیت رادربرابرچشمم عیان کرد. حالادلیل تمام بهانه های آنهارادرخواسته های من مبنی برصحبت بارامبد می فهمیدم.
بیتا درمیان گریه گفت:
- ماروببخش که دراین مدت حقیقت روازت پنهون کردیم، اماتوهنوزهم وقت داری تصمیم بگیری. تومی تونی باباربدبه لندن بیای، می تونی ه مراه دیگه ای روانتخاب کنی. مطمئن باش که هیچ کس به توخرده نمی گیره. توحق داری که.....
حرف بیتاراقطع کردم وگفتم:
- من حق دارم که چی؟ شماراجع به من چی فکرمی کنید؟ من رامبدرودوست دارم بیتا. من اونو می خوام باهروضعیتی ودرهرحالی که باشه. رامبدمال منه. اون فقط مال منه بیتا.
شکستن بغضی که درگلوداشتم، اجازه نداد حرفم راادامه دهم. ادامه ی حرف هایم تنها گریه هایم بودکه اوج حسرت واندوهم رانشان می داد. فکراین که رامبدمن دیگرنتواند راه برود، نتواند حرف بزند، نتواند مرا((می گلم)) صداکند، دیوانه ام می کرد.
فکراین که ازشنیدن صدای قشنگش محروم باشم مرامی سوزاند وخاکسترمی کرد. بیتاکه خودش هم گریه می کرد، سعی دردلداری دادن من داشت.
باصدایی لرزان گفتم:
- می شه گوشی روببری پیش رامبد؟ می خوام صدای نفس هاشو بشنوم.
بیتاجواب داد:
- متاسفم می گل. رامبد هنوزباوضعیت جدیدش کنارنیومده. اون هیچ کدوم ازمارونمی پذیره.
باناراحتی پلک های خیسم رابه روی هم فشردم وکمی بعد، ازبیتاخداحافظی کردم. به فاصله ی چنددقیقه، قلب شادوفارغ ازغم من تبدیل به خیمه ی دردی شده بودکه هرآن امکان سوختن وخاکسترشدنش می رفت.
وقتی باربد ومهتاب برگشتند، بادیدن من درآن حالت بانگرانی جلوآمدند ومهتاب پرسید:
- چی شده می گل؟
باچشمهای اشک آلودم به آن دونگاه کردم وحقیقت وضعیت رامبدرابرایشان شرح دادم. مهتاب بی درنگ شروع به گریه کردو باربد باناباوری به من خیره شد، بعدفوراً ازجابرخاست وبه طرف تلفن رفت وبا سرعت شماره ای راگرفت. کمی بعدمشغول صحبت باپدرش شد وازاوخواست درموردوضعیت رامبدبرایش توضیح دهد.
هرثانیه ای که می گذشت چهره اش گرفته ترازقبل می شد ورنگ غم درچمشهایش می نشست.
مهتاب باگریه ازجابلندشد وبه اتاق خودمان رفت. من وباربد تاساعتی پس ازآن هم بیداربودیم ودرسکوت، درافکارخودمان سیرمی کردیم. بعدهم بی آن که حرفی بزنیم یاحتی میلی برای خوردن شام داشته باشیم هریک به اتاقمان رفتیم.
فردای آن شب پرازغم، ماعازم انگلیس شدیم. وقتی به لندن رسیدیم، بیتاوپدرش به استقبالمان آمدند. بیتاوقتی مرادرآغوش کشید شروع به گریه کرد ومن هم چنان که بااواشک می ریختم، گفتم:
- بایدخداروشکرکنیم که رامبدرودرهرصورت به مابرگردوند.
آقای محرابی گفت:
- من مطمئنم خدادعاهای تورومستجاب کرد دخترم ومی دونم روحیه ی رامبدبادیدن توبهترمی شه.
وقتی به خانه رسیدیم، بهرخ ومادرش هم حالی مانند بیتاوآقای محرابی داشتند. باربدبلافاصله به اتاقی که روبه اتاق پدرومادرش درراهروبود وگویا به رامبد اختصاصش داده بودند، اما کمی بعد باچشمهای اشک آلود ازاتاق بیرون آمد ویک راست به طبقه ی بالارفت. ازجابرخاستم وبه طرف راهرورفتم. شوق دیداراومرابه شدت دچارهیجان ساخته بود وصدای تپش قلبم رابه وضوح می شنیدم. دست روی دستگیره درگذاشتم، نفس عمیقی کشیدم وبعدآن راگشودم.
لحظه ای بادیدن آن چه پیش چشمم قرارداشت، حس کردم قلبم ازتپیدن بازماند. رامبدروی یک ویلچرکنارتختش نشسته بود وبه دیوارروبه رویش می نگریست. به سختی خودراکناراورساندم ودرحالی که نگاهش می کردم، آرام گفتم:
- سلام رامبد.
ولی رامبد همچنان به روبروخیره شده بود وحتی لحظه ای به من نگاه نکرد. اصلاً توقع چنین برخوردی نداشتم . حتی بیتاوبقیه هم فکرمی کردندرامبدبامن به گونه ای جداازخانواده اش برخورد کند.
درحالی که بغض درگلویم پنجه می کشید، جلورفتم ودرست مقابل نقطه ی دیداوایستادم. لحظه ای نگاهمان بایکدیگرتلاقی کرد امارامبد سریع مسیرنگاهش راعوض کرد.
باصدایی بغض آلودگفتم:
- دیگه حاضرنیستی به من نگاه کنی؟
رامبدهم چنان باچهره ای سردوبی تفاوت به نقطه ای دیگریم نگریست. اشک روی گونه هایم جاری شد. درمیان گریه گفتم:
- تونمی دونی من چقدرانتظاراین روزروکشیدم. به خدادلم برای دیدن نگاه های عاشقت تیکه تیکه شده رامبد، نگاهتوازمن نگیر. من به تواحتیاج دارم، مثل گذشته ها. خواهش می کنم به من نگاه کن.
امارامبدقصدنداشت تغییررویه دهد وهم چنان ساکت وسردنشسته بودوحرف های من هیچ فایده ای نداشت. دقایقی بعددرحالی که ازکناراوبودن سیرنمی شدم، ازجابرخاستم وگفتم:
- دلم می خواد باورکنی خیلی بیشترازگذشته هامی خوامت. من بازهم به دیدنت می یام.
متعاقب این حرف، درحالی که به شدت گریه می کردم، اتاقش راترک کردم. هنگامی که به سالن نشیمن رسیدم، همه ی نگاه ها به سوی من برگشت. باتاسف سرتکان دادم وبه طبقه ی بالارفتم.
برخوردرامبدمراکه به شوق دیداراواین همه راه راپیموده بودم درهم شکست. تمام افکارخانواده ی محرابی که تصمیم داشتند ازطریق من رامبدراراضی به فیزیوتراپی وگفتاردرمانی کنند، نقش برآب شد و همگی ناامیدشدند. امامن باتمامیاسی که وجودم رااحاطه کرده بود، خیال عقب نشینی نداشتم وتصمیم گرفته بودم به هرطریقی که شده اوراواداربه همکاری باپزشکانش نمایم.
فردای آن روزاعلام کردم که می خواهم صبحانه رابارامبدبخورم. بعد، ازیکی ازخدمتکارهاخواستم صبحانه ای راکه هرروزبرای رامبدمی گذارد، دریک سینی کوچک بچیند. اوهم دقایقی بعدلیوانی شیر، کاسه ای سوپ وچندعدد کتلت پنیر باگردورادریک سینی قرارداد. ازاوخواستم یک لیوان شیردیگرهم کنارلیوان قبلیبگذارد وبعدباتشکر، سینی راازاوگرفتم وراهی اتاق رامبدشدم. رامبدروی تختش نشسته وبه بالش تکیه داده بود.
کنارش روی یک صندلی نشستم وگفتم:
- سلام رامبد، صبح به خیر!
جواب مرانداد وبه پتوی سبزرنگ روی پاهایش چشم دوخت. انگار خیال نداشت ازراهی که درپیش گرفته بود، برگردد. باصدایی که سعی می کردم آن راآرام ومعمولی جلوه دهم، گفتم:
- می خوام باهم صبحانه بخوریم، می شه به من نگاه کنی؟
بازهم عکس العملی نشان نداد. قاشقی سوپ به دهانش نزدیک کردم وگفتم:
- سوپ می خوری؟
چون جوابی نداد، یک عددکتلت پنیروگردو به دهان اونزدیک کردم ووقتی امتناع اورادیدم، لیوان شیرراجلوبردم. بعدناگهان یادخاطره ای افتادم وبالبخند گفتم:
- یادت می یاد قبلاً هم یک باراین طوری ازدست من آب قندخوردی؟ اون عصرماه رمضون که فشارت افتاده بود پایین. حالاهم اگه یه کم ازاین شیرروبخوری من راضی می شم رامبد.
ولی انگاراوبه هیچ عنوان قصدپذیرفتن مرانداشت واصلاً به من توجهی نیم کرد. بااین که ازبرخورداوخیلی ناراحت بودم اما به روی خودم نیاوردم. ازجابرخاستم وگفتم:
- من اینها رومی برم ولی بازهم بهت سرمی زنم.
وقتی به سالن نشیمن رسیدم، بیتا وبهرخ ومهتاب که آنجا بودند بانگاهی پرسشگربه من خیره شدند وجواب من تنها نگاهی ناامیدبود. سینی رابه آشپزخانه برگرداندم وبرگشتم. درهمین حین پدررامبدازاتاقش خارج شد وباحالتی دلسوزانه مرانگریست، بعدبه اتاق رامبد رفت.
بیتاگفت:
- باباداره تمام تلاشش رومی کنه که رامبد راضی به همکاری بادکترهاش بشه، اما اون قبول نمی کنه.
بهرخ ادامه داد:
- براش خیلی سخته که باورکنه دچاراین وضعیت شده.
مهتاب بابغض گفت:
- برای همه ی ماسخته!
صورتم راباکف دستهایم پوشاندم وبه اشکم اجازه ی جاری شدن دادم.
حدوداً یک ربع بعدآقای محرابی ازاتاق رامبدبیرون آمد. نگاهم که بانگاهش تلاقی کرد، به نشانه ی تاسف سرتکان داد وبه اتاق خودش بازگشت. همان طورکه اشک می ریختم، ازجابرخاستم ونزدرامبد رفتم.
اوهم چنان مانند قبل روی تختش نشسته بود. کنارش نشستم ودرمیان گریه نالیدم:
- رامبد، توروخدادست ازاین لجبازی بردار. چرابادکترهاهمکاری نمی کنی؟ به خداجای توگوشه ی اتاق نیست. اینجا همه به وجودتو احتیاج دارن. پدرت، مادرت، برادرت، خواهرهات ومن که دیوونه ی توام ودارم درحسرت یه نگاهت می سوزم. یادت می یاد چقدربرای ازدواج بی قراری می کردی؟ یادته می گفتی سه شب دیگه می گل، دوشب دیگه می گل...... رامبدنه سه شب، نه دوشب، ونه حتی یک شب دیگه!
من حاضرم همین حالا به عقدتودربیام. می دونم که هنوزهم دوستم داری، من هم هنوزبه حمایت های تواحتیاج دارم. دلم می خواد بهت تکیه کنم. رامبد، خواهش می کنم به من نگاه کن.
اماهمه چیزکاملاً بی نتیجه بود. نه اشک هایم ونه حرف هایم، هیچ کدام دل اورانلرزاند وترغیبش نکردتا به من نگاه کند. برچهره ی دوست داشتنی اش نقاب بی تفاوتی زده بود وقلب مهربان وعاشقش رادرکنج سینه حبس کرده بود. کمی دیگرکناراوماندم ومجدداً بادست های خالی نزدبقیه بازگشتم.
دراین بین رفتارمهتاب باباربدهم مراآزارمی داد. اوازهمان لحظه ای که من درموردوضعیت رامبدصحبت کردم، رفتارش باباربد عوض شد. سردرفتارمی کردوبه محبت هایش کوچک ترین اعتنایی نداشت، طوری که اگرکسی آنهارانمی شناخت تصورنمی کردباهم نامزدباشند.
خانواده محرابی هم متوجه این موضوع شده بودند.
یک باربهرخ به من گفت:
- این دوتاچراباهم این طوری رفتارمی کنن؟ قبلاً فرق می کرد ولی حالانامزدن.
ومن ترجیح دادم حرفی نزنم وسکوت کنم.
خانم محرابی هم ازنظراعصاب، خیلی بدترازقبل شده بود، مخصوصاً اززمانی که رامبدرادرآن وضع دیده ومتوجه شده بودکه پسرش حاضربه پذیرشش نیست. اغلب باتزریق مسکن های قوی درخواب به سرمی بردووقتی بیدارمی شد، ساعت هامی گریست. درکل، وضع خانواده به هم ریخته بود وهمه چیزدرآشفتگی محض قرارداشت. امامن خیال نداشتم نقش انسان های درمانده رابرعهده بگیرم. عشق رامبدهنوز هم متعلق به من بود ومن این راباتمام قلبم احساس می کردم، پس به خاطراومی ماندم وهمه ی سختی هارابه جان می خریدم تاباردیگرزیبایی های زندگی راآن گونه که می خواستم لمس می کنم..... آن گونه که می خواستم، تنها به خاطراووهمراه بااوکه تمام سهم من ازعشق بود.
*****
دوهفته به همین منوال سپری شد و رامبدهیچ یک ازمارانپذیرفت. یک روزوقتی طبق معمول بادست خالی ازاتاق اوخارج شده وداشتم به سوی اتاق خودم می رفتم، صدیا مکالمه ای راشنیدم که متعلق به باربد ومهتاب بود وازاتاق باربدبه گوش می رسید.
مهتاب بالحنی عصبی وتند می گفت:
- من دیگه حوصله ی شنیدن این حرفاروندارم!
باربدبرخلاف اوبالحنی ملایم جواب داد:
- عزیزم، من نمی دونم چطوربایدتوضیح بدم تاتوقانع بشی.
مهتاب باعصبانیت گفت:
- من دیگه حاضربه شنیدن هیچ توضیحی نیستم.
بدازآن صدای گام هایی راشنیدم ومتعاقب آن صدای به هم کوبیدن درکه مطمئناً کارمهتاب بود. پله های باقی مانده رابالارفتم. دراتاق باربدبازبود. خودش هم پشت میزتحریرش نشسته وسرش راروی میزگذاشته بود. باناراحتی به سمت اتاق خودمان رفتم وداخل شدم. مهتاب گوشه ی تختش نشسته وغرق درافکارش بود.
جلورفتم وگفتم:
- تاکی می خوای به این بچه بازی هاادامه بدی؟
پرسشگرانه به من چشم دوخت وگفتم:
- این جوری به من نگاه نکن. اون چه حرفایی بودکه توبه باربدزدی؟ اون چه لحنی بود؟
مهتاب که متوجه منظورم شده بود، باهما نلحن عصبی گفت:
- خودم می دونم حرفام چی بود ولحنم چطوربود. من بچه نیستم می گل وراهم روخودم انتخاب می کنم!
به تندی گفتم:
- توبچه ای مهتاب وهنوزبایدعروسک بازی کنی! توفکرمی کنی یک مرد، اون هم مردی باموقعیت باربدچقدرمنت یک زن رومی کشه؟ یک بار، دوبار، ده بار، هزاربار! بالاخره خسته می شه. فکرمی کنی چرازن ها رومادردوم همسرشون می دونن؟ این فقط به خاطراحتیاج مردهابه محبت زن وزندگیشونه. اگه بخوای به این رفتارت ادامه بدی ممکنه روزی پشیمون بشی وحسرت بخوری. اجازه نده اون روزبرسه!
مهتاب سرتکان داد وبابی قراری گفت:
- می گل، تورامبدرونمی بینی؟ نمی بینی که ازکجابه کجارسیده؟ کی فکرشومی کرد مردی مثل رامبدکه همه فقط منتظریک نگاهش بودن

موضوعات مرتبط: رمان تو سهم منی mandana behroz

تاريخ : 91/07/23 | 18:21 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید