شمیم :اوا خاک به سرم..مانیا..مانیا..چی شده؟!..

لبام خشک شده بود..حس می کردم توان بلند شدن ندارم..

نگاهش کردم..چشماش پر از نگرانی بود..

با بغض گفتم :شمیم..بابام..

بیشتر نگران شد:بابات چی؟!..بگو چی شده؟!..حالت خوبه؟!..

به هق هق افتادم..

-نه..نه..خوب نیستم شمیم..بابام بیمارستانه..

--چـــی؟!..

 

با شنیدن صدای اهورا نگاه نمناکم رو بهش دوختم..

اهورا:چی شده خانم محبی؟!..

اه..حالا کی حوصله ی اینو داره تو این هیر و ویر..

جوابشو ندادم..ولی اون سمج تر از این حرفا بود..

رو به شمیم گفت :چی شده خانم؟!..چرا خانم محبی به این وضع افتادن؟!..

--چی بگم والا..مثل اینکه حال پدرشون خوب نیست..بیمارستانن..

با این حرف شمیم گریه م شدیدتر شد..بابـا..

 

اهورا یه تای ابروشو داد بالا و گفت :بسیار خب..کمکشون کنید بیاریدشون تو ماشین من..داشتم می رفتم بیرون شما رو هم تا بیمارستان می رسونم..

 

حال نداشتم باهاش مخالفت کنم..الان فقط دلم می خواست پیش بابام باشم..یک ثانیه هم نمی تونستم فکرکنم که بابام چیزیش میشه..برام عزیز بود..بهش وابسته بودم..نه..خدایا اتفاقی واسه ی بابام نیافته..درکش برام سخته..اصلا غیرممکنه..نه..

 

شمیم کمکم کرد تا دم ماشین رفتیم..سوار شدیم..سرگرد هم نشست پشت فرمون وبدون هیچ حرفی حرکت کرد..اسم بیمارستان رو گفتم..سرشو تکون داد ..

از پشت نگاهش کردم..تمام حواسش به رانندگیش بود..همه ساکت بودن..منم زیر لب هق هق می کردم و بابامو صدا می کردم..

یه دفعه یاد حرفاش..مهربونیاش..یاد گرمی اغوشش..بوسه های پدرانه ش افتادم..طاقت نیاوردم وهمچین زدم زیر گریه که اهورا هل شد و سریع پیچید راست ودرجا زد رو ترمز..

شمیم بیچاره هم با وحشت داشت نگام می کرد..

سرگرد برگشت عقب و داد زد :چته؟!..چی شده؟!..

فقط بلندبلند گریه می کردم..شمیم به پاهام دست کشید..قلقلکی بودم..

پامو کشیدم عقب و با گریه داد زدم :تو این وسط چکار می کنی؟!..چرا به پر و پای من ور میری؟!..

--ای بابا..می خوام ببینم ماری موری..چیزی نگزدیت..اخه همچین بی مقدمه زدی زیر گریه گفتم لابد یه چیزی نیشت زده..

توی اون موقعیت حسش نبود که بزنم زیر خنده..فقط گریه م می اومد..وگرنه هم می خندیدم وهم یه پس گردنی نثار وجود مبارکش می کردم..

 

فقط در همون حال سرش غرغر کردم :برو بابا تو هم دلت خوشه..بابام رو تخت بیمارستان داره جون میده..توقع دارین براتون قهقهه بزنم؟!..

رو به سرگرد جیغ زدم : د راه بیافت دیگه..وایساده منو نگاه می کنه..

چشماش داشت از کاسه می زد بیرون ..

شمیم زمزمه کرد :مانیـــا..

 

دستمالمو از تو جیبم در اوردم و کشیدم به صورتم..داشتم اشکامو پاک می کردم..

با حرص گفتم :هان..چیـــه؟!..

--اروم باش..

-نمی تونــم..

دیدم هنوز اهورا از جاش جم نخورده دیگه زدم به سیم اخر ..

یه داد بلند سرش زدم و گفتم :بــــرو دیــــگه..اگه راه نمیافتی برم تاکسی بگیرم..

 

با حرص برگشت و ماشین رو روشن کرد..همین طورکه داشت فرمون رو می چرخوند به چپ گفت :خانم من راننده شخصیتون نیستم که هی راه به راه دستور صادر می کنی..بهتون لطف کردم گفتم می رسونمتون..

تو دلم گفتم:از این لطفا برو به عمه جونت بکن..منت میذاره سرم..

بلند گفتم :منم نگفتم راننده شخصیمی..تازه باید باعث افتخارتون هم باشه بخواین راننده م باشین..درضمن لطف کنید منت نذارید ..

--رو که رو نیست به سنگ پا گفته زکی..

-همینه که هست..

--حیف که تو موقعیت خوبی نیستی وگرنه ..

جبهه گرفتم و گفتم :وگرنه چی؟!..

فقط با خشم از تو اینه جلو نگام کرد..

یارو در برداشته انگار خبریه..باز یاد بابام افتادم اما اینبار ارومتر گریه می کردم..

دستمال رو تندتند می کشیدم به چشمام..خدایا پس چرا این جاده ی لعنتی تموم نمیشه زودتر برسیم..

 

بالاخره رسیدیم..از ماشین پیاده شدیم..دیدم سرگرد هم داره دنبالمون میاد..چیزی نگفتم..

نمی دونم چرا ولی یه جورایی از این سیریش بازیاش خوشم می اومد..

هم دوست داشتم باهاش کل کل کنم..هم اینکه هی عین کنه بچسبه بهم منم حالشو بگیرم..کلا رو اعصاب بود..ولی از نوع خوبش..

 

همراه شمیم به طرف در ورودی دویدیم..

سرگرد هم از پشت بدو دنبالمون می اومد..

جلوی پذیرش وایسادمو رو به مسئولش گفتم :سلام خانم..من دختر اقای رایان محبی هستم..تو کدوم بخش بسترین؟..

نیم نگاهی به من انداخت و عینکش رو کمی برد بالا..

--سلام..چند لحظه صبر کنید..

داشت تو سیستمش چک می کرد..از زور استرس و اضطراب ناخونامو کف دستم فشار می دادم..دستام یخ بسته بود..

--بله..اقای رایان محبی..بخش مراقبت های ویژه..

 

با شنیدن اسم بخش پاهام سست شد ..خدایا نه..یعنی بازم قلبش مشکل پیدا کرده؟..این بار سومه..بهش رحم کن..

با چشمای پر از اشکم نگاهش کردمو گفتم :کدوم طبقه ست؟..

--طبقه ی سوم..

صدای اهورا رو شنیدم..

--بیا من می دونم کجاست..

 

شمیم دستمو گرفت هر دو دنبال اهورا رفتیم..سوار اسانسور شدیم..

داشتم می لرزیدم..از زوره ترس بود..ترسه از دست دادن بابام..خیلی نگرانش بودم..

--مانیا اروم باش..

-نمی تونم شمیم..دارم دق می کنم..

 

اسانسور از حرکت ایستاد..درش باز شد.. مثل چی پریدم بیرون..سرگردون دنبال تابلوی بخش می گشتم که پیداش کردم..پیچیدم سمت راست و رفتم تو راهرو..مامان رو دیدم که روی صندلی نشسته وسرشو تکیه داده به دیوار..

بدو رفتم پیشش..بقیه هم پشت سرم می اومدن..

مامان با شنیدن صدای پام سرشو بلند کرد ونگام کرد..

با دیدن من از جاش بلند شد وبا هق هق گفت :دخترم..

بغلش کردم..با گریه گفتم :مامان..بابا چی شده؟!..

از اغوشش جدا شدم..

با گریه گفت :صبح صداش کردم بره شرکت..تو جاش نشست و گفت قلبش درد می کنه..تا به خودم بیام دیدم بیهوش افتاد رو تخت..انقدر ترسیده بودم که نمی دونستم چکار کنم..سریع رفتم سمت تلفن و زنگ زدم به اورژانس..دکترش گفت سکته کرده..وضعش خوب نیست دخترم..

 

سرمو تکون دادم و گفتم :شما اینجا باش من میرم با پزشکش حرف می زنم..اروم باش..

--باشه دخترم..برو..هر خبری شد به منم بگو..دارم دیوونه میشم..

فقط سرمو تکون دادم..بغض کرده بودم..

شمیم گفت که پیش مامان می مونه..اما سرگرد باهام اومد..

 

با بهت از اتاق زدم بیرون..شونه م رو چسبوندم به دیوار..چشمامو روی هم فشردم..خدایا..دیگه امیدی نبود..

دکتر گفت که سکته خفیف نبوده و عمل هم دیگه فایده نداره..باید منتظر باشیم..گفت فقط براش دعا کنید..همین..

اهورا رو به روم ایستاد..نگاهش بی تفاوت نبود..جدی هم نبود..

-- اروم باش..با گریه که مشکلی حل نمیشه..

با بغض گفتم :بدون گریه هم مشکلی حل نمیشه..باز اینجوری خودمو خالی می کنم..

شونه ش رو انداخت بالا و گفت :چی بگم..تو دکتری..

با حرص گفتم :لازم نیست چیزی بگی..

با لحن جدی گفت :تو این موقعیت هم دست از لجبازی بر نمیداری؟..

-لج نمی کنم..ولی..

صدای شمیم باعث شد ادامه ی حرفمو نزنم..

دستمو گرفت و با هیجان گفت:مانیا پدرت بهوش اومده..می خواد باهات حرف بزنه..زودباش..

 

مات و مبهوت به شمیم و اهورا نگاه کردم..به سرعت باد خودمو رسوندم تو بخش..

پرستار اومد جلو وگفت :مانیا شمایی؟..

-بله..

--پدرتون میخوان شما رو ببین..فقط شما می تونید برید داخل..

-باشه باشه..ممنونم..

 

مامان بیرون ایستاده بود وگریه می کرد..تعجب کردم..بابا که بهوش اومده پس مامان واسه چی داره گریه می کنه؟!..

رفتم تو اتاق..بابا چشماش بسته بود..کنارش ایستادم..رنگ پریده و ضعیف افتاده بود رو تخت..دلم کباب شد..اشکام صورتمو خیس کرده بودن..

دستشو گرفتم..سرد بود..چشماشو اروم و بی جون باز کرد..نگام کرد..

با صدای ریز و نامفهومی گفت :اومدی ..دختر بابا؟..

پیشونیش رو بوسیدم..

-فدات بشم بابا..اره اومدم..

--دخترم..نمی تونم..زیاد حرف بزنم..فقط..خوب ..گوش کن..ببین چی میگم..

-بابا..شما حالت..

--نه دخترم..بذار بگم..دیگه وقتشه..ناتوانم..نمی تونم همه رو برات بگم..فقط..رفتی خونه..برو تو اتاقم..توی کمدم داخل چمدون.. یه کیسه ی مخمل قرمز هست..یه کلید کوچیک توشه..کلید کشوی دوم میزمه..بازش کن..یه دفتر با جلد چرم قهوه ای اونجا هست..بخونش دخترم..همون رو بخونی پی به همه چیز می بری..من دیگه رفتنی شدم..اینو می دونم..دیگه اخر خطم..مواظب خودت و م..مادرت باش..خ..خیلی..دو.دوستتون دارم..

 

صدای بوق ممتد دستگاه فضای اتاق رو پر کرد..با صداش به قلبم چنگ انداخت..سرم تیر می کشید..چشمام فقط بابا رو می دید که نگاهش به من بود ..ولی دیگه توی این دنیا نبود..

دستای لرزونم رو بردم جلو وکشیدم رو چشماش و بستمشون..

از ته دل ضجه زدم :بـــابـا..

سرمو گذاشتم روی دستشو بلند بلند زدم زیر گریه..

پرستارا همراه دکتر و مامان و شمیم وسرگرد اومدن تو..

 

دکتر:خانم برید کنار..

شمیم در حالی که گریه می کرد بازومو گرفت و منو کشید کنار..

دکتر دستگاه شوک رو میذاشت رو سینه ی بابام و با هر بار جهش هیچ اتفاقی نمی افتاد..

3 بار تکرار کرد..بی فایده بود..

بابام..تموم کرده بود..

 

همه چیز مثل برق و باد گذشت... تمام مراسمات با احترام فراون تمام شد.

تو این مدت شمیم خیلی کمک حالم بود. من به عنوان یه دختر بابایی خیلی ضربه خورده بودم... عزیز ترین کسم رو از دست داده بودم... بچه های بهداری... سرگرد... سرهنگ... همه اومده بودن...

سرهنگ خیلی خودشو سرزنش میکرد که چرا بیشتر دقت نکرده بود.. ظاهرا دوست صمیمی بابا بوده...!

سرگردم فقط یه تسلیت خشک و خالی گفت... چیز دیگه ای ازش انتظار نداشتم.

من مثل مامان بی تابی نمی کردم، جیغ نمی زدم، هوار نمی کشیدم... فقط یه گوشه تنها کنار قبر بابا نشسته بودم و آروم گریه میکردم... بی صدا ! یادم نیست کی حرف زدم! لال مونی گرفته بودم... یه جورایی روزه سکوت!

دلم واسه بابا تنگ شده... خیلی...!

بابا می شنونی صدامو؟ دلم برات تنگ شده... خیلی.. کجایی؟ جات خوبه؟ بی من بهت خوش میگذره؟!؟!؟!

صدای هق هق خفه ام تو اتاق پیچید و باعث شد که مامان بهم نگاه کنه و بزنه زیر گریه... اومد سمتم و داد زد: حرف بزن. حرف بزن... جیغ بکش... بذار صدای هق هق بلندتو بشنوم... مانیا...گلم نریز تو خودت... خودتو خالی کن...!

بابات در صورتی روحش در آرامشه که خواستشو انجام بدی!

از پسش بر میای؟ قول میدی که روحش رو آروم و شاد کنی؟

سرم رو به نشونه آره بالا و پایین بردم... داد زد: بگو بله... زبون داری... بگو... نذار تو رو هم مثل بابات از دست بدم... بگو افسرده نشدی! بگو هنوز هم مانیا خوشگل و سر زنده مامانتی...

سرم رو روی شونه های مامان گذاشتم و به گریه ام ادامه دادم... بعد از چند دقیقه که آروم شدم و گونه مامان رو بوسیدم و از آغوشش بیرون اومدم...

به شدت به یه حموم داغ نیاز داشتم تا تموم غم هام رو بشوره... خودمو سپردم به دست آب.. آرامش بخش ترین چیز تو دنیا...

لباس هام رو پوشیدم و خواستم برم رو تخت بخوابم که پام رفت روی شیشه و صدای فریادم بلند شد. مامان سراسیمه خودش رو رسوند به اتاق و گفت: داد زدی؟ بالاخره صدات بعد از دو هفته در اومد؟ ای مادر به قربونت!

_ مامان من پام رفته تو شیشه تو خوشحالی داد میزنم؟ مامان.. برو واسم جعبه کمک های اولیه رو بیار.

به سرعت رفت و همراه با جعبه اومد. بعد از پاسمان پاهام مامان رو بغل کردم و گفت: عزیزم ببخشید نگرانت کردم مامان خوبم... عزیزم

مامان اشک رو از گوشه چشمش پاک کرد و پیشانیمو بوسید و گفت: عزیزم برو دفترخاطرات باباتو بخون... به آخرین خواسته اش عمل کن...! خواهش میکنم...

_ باشه..

آروم رفتم سمت اتاق کار بابا. مثل بچگی هام که می خواستم با بابا بازی کنم چشمام رو بستم و دستام رو باز کردم و دور اتاق گشتم... بابا همیشه میخواست من بازی رو ببرم برای همین هم کنار میزش می ایستاد همیشه... اما این دفعه دیگه اون نبود... نبود...!

_ چرا؟؟ چرا؟؟ خدایــــا چرا؟؟ چرا بابای من؟؟

هق هق گریم بلند شد... دستمو به سمت کشو بردم و بازش کردم.

جلد قهوه ای دفتر رو لمس کردم و زیر لب گفتم: توی تو چی هست؟ چی هست که همه رو علاف خودت کردی؟ تو چه جاذبه ای داری؟

بسم ا... زیر لب گفتم و دفتر رو باز کردم.

صفحه اول شعری از حافظ بود... شعری که خیلی دوستش داشتم و بابا همیشه برام میخوند.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

 

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها

 

حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

 

***

همه وقتی عاشق میشن دفترخاطرات برای خودشون تهیه میکنن، اما من هیچ وقت عاشق نمیشم... خودم هم میدونم!

امروز بالاخره به ارتش راه پیدا کردم.. خیلی سخت بود برای من که پارتی آنچنانی نداشتم اما شدنی بود!

محیطش خیلی خشن بود. همون طور که انتظار داشتم. هنوز درجه ندارم.. تا چند روز دیگه معلوم میشه.. امروز تو خونه دوباره همون کشمکش همیشگی بود سر ازدواج من... مامان میگه باید با یه ایرانی ازدواج کنم بابا میگه انگلیسی.. خودمم هم میگم اصلا نمی خوام ازدواج کنم!

امروز مامان 3 تا از دوستای ایرانیش رو دعوت کرده بود خونه.. 5 تا دختر داشتن دوستاش. برگشت بهم گفت از بینشون یکی رو انتخاب کن!

چی میگفتم بهش؟ طبق معمول هر دفعه ازخونه زدم بیرون تا با سایمون دوستم بریم سالن بیلیارد.

دخترا از سرو کول سایمون بالا میرفتن.. و یه سریا هم با حسرت به من نگاه می کردن.. بیچاره ها... همه من رو به عنوان پسر بداخلاق میشناسن.. و سایمون رو پسرباحال و گرم..

واسشون عجیبه که ما چطور با هم دوستیم و دوستمون اینقدر پایداره...!

یکی از دخترا شامپاین به دست به من نزدیک شد.. شامپاین رو گرفت جلوی لب هام و با عشوه ی خاصی گفت: می خوری؟..

با اخم گفتم: نه مرسی.

و به سمت میز بیلیارد رفتم... بعد از چند دست بازی کردن بالاخره سایمون هم وارد بازی شد! با این حال هنوزم دخترا کنارش بودن... البته حق داشتن سایمون چشم های میشی رنگ داشت و قد و هیکل ورزشکاری.. اخلاقش هم درست مثل هیکلش ورزشکاری بود..

بعد از چند دور بازی کردن از اونجا زدیم بیرون... رفتیم مکدونالد و همبرگرد خوردیم.. ساعت 2 شب بود.. هم احتمال میدادم بابا بیدار باشه برای همین هم شب رفتم خونه سایمون اینا.

خواهر سایمون سارا امشب یه جور خاصی بود.. هی مدام تحویلم میگرفت و هر کاری رو که میخواستم انجام بدم قبل از خودم واسم انجام میداد.

من و سارا رابطمون خیلی خوب بود.. این دختر از جنس دخترای دیگه نبود ..

آهسته بهش گفتم: سارا خانم چی شده؟ زیادی تحویل میگیری؟

سارا _ با ماشین تصادف کردم.. نمیدونم چطوری به بابا بگم!

_ خب از اول میگفتی! بدش سه سوته درستش میکنم..

با خوشحالی گفت :وای.. مرسی..!

لبخند گرمی بهش زدم و رفت تو اتاق سایمون.

تا رفتم تو سایمون تشک و بالشت و پتو رو برداشت و اومد رو زمین خوابید. متعجب بهش خیره شده بودم... شونه هام رو بی خیال انداختم بالا و رفتم رو تخت خوابیدم...!

چند دقیقه بعد حس کردم یه چیزی رو کمرم ول ول می خوره.. اول فکر کردم توهمه اما بعد دیدم تخت پر از کرمه...

خیلی ریلکس از جام پا شدم و رفتم تو دستشویی.. روی زمین خم شدم و کاشی رو تکون دادم.. سارا سوسک زنده نگه می داشت.. حشره شناسی میخوند و برای تحقیقاتش اونجا سوسک نگه میداشت تا هم کارشو بکنه و هم کسی مزاحمش نشه.. فقط من از جای اینا خبر داشتم..

دستم رو بردم جلو و چند تا رو با پلاستیک گرفتم و به سمت اتاق راه افتادم...

سایمون زود خوابش می برد اما خوابش سبک بود.. سوسکا رو کنار پاهاش رها کردم و خودم هم کل رو تختی رو جمع کردم و انداختم بیرون..

سایمون و سارا با باباشون زندگی میکنن.. باباشون حسابدارِ یه شرکت هام داریه.. وضعشون بد نیست اما مثل ما خوبم هم نیست برای همین هم بود که سارا نگران عکس العمل باباش بود...

یه ملافه جدید روی تخت کشیدم و با لذت به سایمون نگاه می کردم که چطور سوسکا از سر و کولش بالا می رفتن...

بعد از چند بار تکون خوردن و اینکه خودشو خاروند بالاخره از جاش بلند شد و دید که چه خبرِ...

از سوسک به شدت بدش می اومد..

سریع از جاش بلند شد..بالا و پایین می پرید و سوسکا رو از خودش دور میکرد.. حتی نمیتونست جیغ بشه... برای پلیس مملکت افت داشت..!

با هر بدبختی بود همه رو با دمپایی له کرد و بعد همون دمپایی رو به سمت من هدف گرفت.. تو هوا گرفتمش و به سمت خودش نشونه گرفتم که جا خالی داد...بی صدا زیر لب به هم تیکه می نداختیم..

بالاخره بعد از کلی جنگولک بازی خوابیدیم..

***

درجمو از سرهنگ گرفتم.. سروان.. بد نبود! یعنی خیلی هم برای منه تازه کار خوب بود...!

رفتم تو محوطه و نشستم روی نیمکت...

واقعا از مامان ممنونم چون اگه اون نبود بابا هیچ جوری اجازه نمی داد بیام اینجا... بابام اصرار داشت که برم تو شرکتش کار کنم.. منم دست به دامن مامان شدم و اون هم با استفاده از حربه های زنانه ش تونسته بود راضیش کنه!

مامان واقعا خوشگل بود... چشم های عسلی.. لب و دهان کوچک و قلوه ای... دماغ خوشگل و کشیده ... با تمام زیبایی هاش تونسته بود با قلب مهربونش بابا رو عاشق خودش کنه.

مامان نمونه بارز یک زن ایرانیه... مامان بزرگ و بابابزرگم خیلی مخالف بودن با این ازدواج اما پسرشونم خیلی دوست داشتن برای همین هم باهاش کنار اومدن.. اما بدجور زهرشون رو بهش می ریختن...

مامان مهربون من هم صبورانه همه رو بخاطر عشقه به بابام تحمل میکرد..

پدرم.. قیافه خوبی داشت و اونو به من ارث داده بود.. موهای قهوه ای روشن.. و چشم هایی سبز.. و فکی چهار گوش...

سایمون از دور به همراه چند نفر از سربازا نزدیک اومدن...

سایمون _ پاشو نرسیده گاوت زاییده!

_ چی شده؟

سایمون _ ماموریت داریم...!

 

حالا که یاد اون ماموریت می افتم خنده ام می گیره!

ماموریت ساده ای بود. فقط چند نفر از مخالفای رژیم رو هدف گرفتیم.. یه سری افراد که پشتوانه محکمی هم نداشتند!

با موفقیت انجام شد..! وقتی برگشتیم، سایمون منو دست می انداخت که تو با این پیشرفتات عمرا بتونی یه روزی سرگرد بشی چه برسه به سرهنگ..!

با اخم نگاهش کردم و جوابی به این حرفش ندادم.. یه گزارش خیلی عالی هم نوشتم و دادم به سرهنگ.. بعد از خوندش برق رضایت رو تو چشماش دیدم.. کارم تو نوشتن گزارش کار فوق العاده بود...

بعد از چند روز هم تایین شد که باید چه ماموریتی برم...! یه جای زیبا و خلوت.. یه جزیره...!

اول به سایمون پیشنهاد دادند که بره اما اون می ترسید و می گفت خطرناکه و نمیتونه از پسش بر بیاد.. سایمون پسر ضعیفی نبود.. اصلا..!

من برای نشون دادن غرور و قدرت و شجاعتم قبول کردم.. اون موقع دل تو دلم نبود تا برم اونجا... اما حالا دلم نمیخواد یادم بیاد که چی بهم گذشت!

***

از تو برج یکی از اعضای باند رو نشون گرفته بودم.. دستم رو گذاشتم رو ماشه تا بکشمش اما سردی هفت تیر رو روی سرم حس کردم.. تا سرم رو برگردوندم یه دستمال گذاشتن رو بینیم و دیگه هیچی نفهمیدم!

وقتی چشمام رو باز کردم فکر کردم تو یکی از کلوب های معروفم!

یه مبل بزرگ.. یه میز بزرگ.. یک عالمه شامپاین و ودکا... و یه دختر ناز پشت میز...!

این فقط یه سمت قضیه بود! من با زنجیر به دیوار وصل شده بودم و هیچ رقمه نمیتونستم تکون بخورم...!

داد زدم :چرا منو بستید؟!.. مرضتون چیه؟!؟!

با بادآوری ماموریتم خفه خون گرفتم و دهنم رو بستم..

یه دختر چشم آبی.. با موهای مشکی .. خیلی زیبا بود اما از طرز نگاهش ..از حالت صورتش.. از اخم غلیظی که بر چهره داشت..می شد فهمید که اذم درستی نیست..بدبجنسه...! آره بد!

بوی عطر تند و تیزشو می شد به راحتی حس کرد.. دماغم به خارش افتاد و عطسه کردم... پوزخندی زد و پای راستشو گذاشت روی پای چپش!

عصبانی شدم ازاین همه ریلکسیش!

با خشم داد زدم: منو برای چی آوردید؟ باید می کشتینم!

قهقهه زد و گفت :اونم به موقع اش!

چشمام چهار تا شد و گفتم: پس بگو چرا آوردینم؟ شما که منو می کشید!

_ _ دلم واسه شکنجه کردن مردای جذاب تنگ شده بود!

قیافم رو سرد کردم و بهش خیره شدم.. با عشوه اومد سمتم دستش رو کشید رو صورتم... میتونستم حرکت بعدش رو حدس بزنم!

یه کشیده...!

بعد هم دستش رفت سمت زنجیر کنار دیوار.. برش داشت و افتاد به جون بدن من...!

خیلی تمرین های طاقت فرسایی داشتم برای همچین مواقعی اما تحمل این درد خیلی سخت بود.. واقعا سخت بود..

بعد از بیست تا شلاق صدای داد من و قهقه اون بلند شد.. مطمئنا روانیه!

در باز شد و یه دختر کپی همون دختر شکنجه گر اومد تو اتاق.. رو به همون دختر گفت: ماریا بسه نوبت منه... بیرون!

ماریا با بی میلی شلاق رو به سمت اون دختر پرت کرد و گفت: مرض! تازه داشتم رو دور می اومدم لارا...!

لارا... چه اسم قشنگی! برعکس خواهرش که ابروهاش هشت و شیطانی بود ابروهای لارا هلالی بود...

معصوم نشون می داد اما نمی شد به این جماعت اعتماد کرد..!

به سمت من اومد... گفت: نترس کاریت ندارم! فقط داد و فریاد کن!

_ چی؟!؟!؟! چرا؟!

لارا _ نمیتونم!

ابروهام از شدت تعجب بالا پرید و پرسشگر نگاهش کردم...

 

 

 

ادامه دارد...

آهسته گفت: من از جنس اونا نیستم.. نمیتونم.. دلم به حالت سوخت.. اگه نمی اومدم خواهرم قطعا می کشتت..

داد بزن تا بهم شک نکنن..

با اخم نگاش کردم و گفتم :چی داری میگی دختر؟.. یعنی مثل روانی ها فریاد بزنم؟..

-- باید این کار رو بکنی وگرنه بهمون شک میکنن..زود باش..

بهش اعتماد کنم؟!..چشماش و نگاهش صادق بود..مردد بودم ولی با این حال شروع کردم به فریاد کشیدن.. اون هم بی دلیل به زمین شلاق می زد..

بعد از چند دقیقه هر دومون خسته شدیم و دست از کارمون کشیدیم.. منو باز کرد و رو مبل نشوند و از شیشه ای که روی میز بود برام تو یکی از جام ها ریخت..

-- بخور..

با اخم سرمو کشیدم عقب :نمیخوام مست بشم..

مگه من گفتم مست شو؟! این فقط شربته..--

از دستش گرفتم..یک نفس همه رو سر کشیدم..

*******

بیشتر از یک ماه توی این زندان بودم..ماریا می اومد و شکنجه ام می داد اما لارا هر دفعه یه جوری منو از دستش نجات می داد..

یه شفافیت و صداقتی تو نگاهش بود که منو وادار میکرد بهش اعتماد کنم..

خیلی زود باهام صمیمی شده بود و بهم اعتماد کرد..من دستشون اسیر بودم ولی این دختر به من کمک می کرد

از خانوادش برام گفت اینکه مادرش ایرانیه و پدرش انگلیسی.. برادر مادرش برادر پدرش رو می کشه ..مادرش هم قربانی عمل برادرش میشه ..برای جلوگیری از انتقام جویی قبول می کنه همسر پدرش بشه..اما پدرش عاشق اون میشه و ثمره ی زندگیشون این دو بودن..ماریا و لارا..

پدرش یکی از بزرگ ترین قاچاقچی های مواد مخدر تو کل دنیاس.. هر جور خلافیم میکنه از ادم ربایی تا قاچاق مواد و قتل..لارا از کار های پدرش ناراضی بود.. خودش گیاه شناسی میخوند و خیلی به گل علاقه داشت..واقعا هم مثل گل زیبا بود..لطیف و با احساس..

 

کم کم فهمیدم نسبت بهش یه احساس خاصی دارم..نگاه اون هم بهم می گفت همون حسی که من بهش دارم اونم به من داره..

لارا فوق العاده بود..زیبا و خواستنی..اره..عاشقش شدم..یعنی عاشق هم شدیم..من و اون..هر دو به هم علاقه داشتیم....

..طبق معموله هر روز ماریا در اتاق رو با شدت باز کرد.. اما این دفعه یه چیز فرق داشت..لباس هاش..

یه تاپ و شلوارک کوتاه به رنگ مشکی براق پوشیده بود و موهاش رو پشت سرش بسته بود.. همیشه بلوزای آستین کوتاه و شیک میپوشید.. اینجا کشور آزادیه اما اینکه امروز ماریا اینطور لباس پوشیده حتما یه دلیلی داره..

به طرفم اومد..درست رو به روم ایستاد..زل زده بودیم تو چشمای همدیگه..من منتظر بودم ببینم می خواد چه کار کنه و اون نگاهش خاص بود..اره..برقی درش بود که با اون همه غرور و زیبایی بی نهایت همخونی داشت..

شلاقی که تو دستاش بود رو پرت کرد کنار..به طرفم خم شد..انگشت اشاره ش رو دور تا دور صورتم کشید..

مسیر نگاهم تنها روی صورتش بود..با خشونت یقه م رو گرفت و منو کشید سمت خودش..دستام بسته بود..پاهام هم همینطور..

به طرفش پرت شدم وافتادم تو بغلش..روی زمین خوابید..خودمو کشیدم کنار به بازوم چنگ زد..پرتم کرد رو خودش..

طاقت نیاوردم و داد دزم :معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟!..

محکم به صورتم سیلی زد و با خشم گفت :خفه شو..

مکث کوتاهی کرد و با شهوتی که تو صداش موج می زد گفت :می خوام باهات باشم..تو مرد جذابی هستی..تا حالا با اسیرایی که زیر دستم می اومدن اینکارو نکردم..

کمرمو سفت فشار داد و گفت :ولی تو فرق می کنی..همه چیزت جذابه لامصب..نمی تونم خودمو در برابرت نگه دارم..باید باهات باشم..فردا قراره بکشنت پس برای یک شب حقمه که تو اغوشت باشم..

 

با حرفاش گیجم کرده بود..من از ماریا متنفر بودم..ولی بی نهایت عاشق لارا بودم..حالا خواهرش اومده و می خواد با من باشه؟!..

جز شلوار چیزی تنم نبود..دستشو روی سینه م کشید..

با خشم سرش داد زدم :بکش کنار خودتو کثافت..

قفسه ی سینه م رو بوسید و با لذت گفت :حرف نزن عــزیــزم..بذار خوش باشیم..

با شونه م محکم هولش دادم عقب و داد زدم :خفه شو دختره ی هرزه..خجالت نمی کشی؟..

کمی نگام کرد..بلند زد زیر خنده..با تعجب نگاش کردم..مست نبود ولی حالت عادی هم نداشت..با خودم گفتم نکنه مواد مصرف کرده؟!..

--اینجوری رام نمیشی اره؟!..نشونت میدم..

از جاش بلند شد..به طرف یکی از قفسه ها رفت و یه بطری مشروب بیرون اورد..

با تعجب به کارهاش نگاه می کردم..

به طرفم اومد..

 

ادامه دارد...

جلوم زانو زد..فهمیده بودم قصدش چیه..می خواست مستم کنه..من هیچ وقت مست نمی کردم اگر هم می کردم بدجور مست می شدم..به طوری که نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..

برای همین تقلا می کردم تا به هدفش نرسه..ولی دست وپام بسته بود..جز تقلا و فریاد کار دیگه ای از دستم ساخته نبود..

--تقلا نکن عزیــزم..اتفاقا دوست دارم مست بشی..حتما وقتی نگاهت خمار بشه جذاب تر میشی..بخور..

سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم :نمی خورم..نمی تونی مجبورم کنی..دختره ی اشغال..

 

عصبانی شد..نگاه تیز و برنده ش رو بهم دوخت ..با یه حرکت چونه م رو گرفت تو دستش ..

سرمو تکون دادم ولی ولم نکرد..سر بطری رو گذاشت تو دهانم و همه ی مشروبه داخلش رو خالی کرد تو دهنم..

هر چی می خوردم تمومی نداشت..گلوم می سوخت..اشک تو چشمام جمع شد..می خواستم سرمو بکشم عقب ولی محکم منو چسبیده بود..

چشمام داشت تار می شد که شیشه رو کشید کنار..نفس نفس می زدم..نفسم بالا نمی اومد..به سرفه افتادم..

 

هنوز حالم جا نیومده بود که شونه م رو گرفت و هولم داد..به پشت رو زمین افتادم..چندبار چشمامو باز وبسته کردم تا دیدم واضح بشه..

نشست رو شکمم..روم خم شد..مشروب تاثیر کرده بود..مست شده بودم..سرم داغ بود..ماریا رو لارا می دیدم..زیر لب قربون صدقه ش می رفتم..

اون عوضی بهم سیلی می زد و با شهوت باهام حرف می زد.

.یه دفعه در به صدا در اومد..سرم داغ بود..تنم گر می داد..عرق کرده بودم..

از روم بلند شد..داد زد :کیه؟..

حتی تو حالت مستی هم صداشو تشخیص دادم..لارا بود..

--ماریا درو باز کن..پدر گفته زندانی رو با خودم ببرم..

درو باز کرد..لارا اومد تو..با تعجب یه نگاه به سرتاپای ماریا و یه نگاه به من که پخش زمین شده بودم انداخت..

با اخم رو به ماریا گفت :این چه سر و وضعیه؟!..زندانی چرا افتاده رو زمین؟!..

ماریا بدون اینکه جوابشو بده گفت :واسه چی می خوای ببریش؟..

--دستور باباست..گفت ببرمش تو یه سلول دیگه..فردا صبح هم کارشو تموم کنیم..تو هم باید باشی..

ماریا نیم نگاهی به من انداخت و شنیدم که با حرص گفت :اه..لعنتی..

بعد هم یه تنه به لارا زد و از در رفت بیرون..

نفسمو دادم بیرون و سرمو گذاشتم رو زمین..مستی داغم کرده بود..دمای بدنم..حرارت شهوتم..حس نیازم..همه و همه رفته بود بالا..

 

لارا کنارم نشست..بوی عطرش حالمو دگرگون کرد..بازومو گرفت و بلندم کرد..سریع دست و پامو باز کرد..از جام بلند شدم..تلو تلو می خوردم..

--مستی؟!..

بریده بریده گفتم :اون..خواهــر..

--خیلی خب..فهمیدم..می شناسمش چجور ادمیه..بیا بریم..

با لحن کشداری گفتم :کجـــــا؟!..

بازومو کشید و گفت :بیا بعد بهت میگم..

همراهش رفتم..منو دنبال خودش می کشید وگرنه به خودم بود نمی تونستم قدم از قدم بردارم..انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید..

وای مستی هم عالمی داشت..ولی من ازش بدم می اومد..از اینکه از خود بیخود بشم متنفر بودم..واسه ی همین هیچ وقت مست نمی کردم..

--کجـــا..داریــــم..میریــــ م؟!..

--می خوام فراریت بدم..فقط دنبالم بیا..

چون دختر رییس باند بود خیلی راحت منو دنبال خودش می کشید..بدون اینکه کسی بهش شک کنه..

یه نگهبان داشت اون اطراف کشیک می داد..لارا کمی صبر کرد..نگهبان که رد شد شروع به دویدن کرد..پشت سرش بودم..

سوار قایق شدیم..کفش دراز کشیدم..پرید تو و موتور قایق رو روشن کرد..یه کوله هم پرت کرد تو قایق..نمی دونستم چیه ..حالم هم انقدر رو به راه نبود که بخوام چیزی بپرسم..

موتورو روشن کرد..نمی دونم چقدر گذشته بود که قایق خاموش شد..

لای چشمامو باز کردم..نگاهم..تنم..همه و همه تبدار بود..داغ و اتشین..

--کجـــاییــــم؟!..

کنارم نشست و گفت :ازشون خیلی دور شدیم..تاریکه..نمی دونم کجا باید برم..فعلا پشت این صخره قایق رو خاموش کردم..سپیده که بزنه حرکت می کنیم..

 

یه پتو از اون طرف قایق برداشت و انداخت روم..دستشو کشید عقب که گرفتمش..کشیدمش طرف خودم..

داغ بودم..هم می دونستم دارم چکار می کنم هم می تونستم بگم بعضی کارهام غیرارادی بود..

لارا رو دوست داشتم..نمی تونستم ازش بگذرم..مخصوصا که مست هم بودم..

شوکه شده بود..ولی تو نگاهش می خوندم که اونم نسبت به من بی میل نیست..هر دو عاشق هم بودیم..مانعی نداشتیم..اگر هم من می خواستم دوری کنم مستی نمی ذاشت..

خوابوندمش کف قایق وافتادم روش..لبامون تو هم قفل شد..چشمای هر دوی ما خمار شده بود..بلوزشو از تنش در اوردم..تن هر دوی ما گلوله ی اتیش بود..

حس نیاز در هر دوی ما غوغا می کرد..اون شب با هم بودیم..با اینکه مست بودم ولی از ته دلم خواهانش بودم..

*******

سپیده ی صبح حرکت کرد..نمی دونستم داره کجا میره ولی کم کم داشتم از مستی در می اومدم..

--وقتی واسه کشتنت بیان سروقتت همه چیزو می فهمن..باید مخفی بشیم..

-تو هم با من فرار کردی؟!..

سرشو تکون داد و گفت :اره..دیگه نمی تونستم اون اوضاع رو تحمل کنم..من دوستت دارم..تنهات نمیذارم..تا هر کجا که تو بری منم باهات میام..

لبخند زدم..از خدام بود که لارا رو در کنارم داشته باشم..

 

ادامه دارد...

 


موضوعات مرتبط: رمان در مسیر آب و آتش fereshteh27 & sky-angle

تاريخ : 91/07/25 | 14:2 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید