پست اول

 

تصمیم گرفتیم مدتی رو تو خونه ی من بگذرونیم.. لارا هم با تصمیم من موافق بود.
وقتی برگشتیم خونه پدر و مادرم خیلی خوشحال بودن که سالم از این عملیات برگشتم اما با دیدن لارا از تعجب دهانشان باز ماند و من هم لبخند مرموزی بهشان زدم!
لارا هم سرخ شده بود از خجالت و سرش رو زیر انداخته بود...
پدر و مادر هم با خوشحالی به ما خیره شده بودند چون به شدت اصرار داشتند که من با یک دختر خوب ازدواج کنم و انگار لارا به دلشون نشسته بود..!
اولش کمی مخالفت کردن ولی من روی ازدواج با لارا تاکید داشتم و اون ها هم کوتاه اومدن..
ترس اینو داشتم که پدرش ما رو پیدا کنه..
***
چند وقته از ازدواج من و لارا می گذره و من بیشتر و بیشتر عاشق اون میشم.. امروز صبح وقتی داشتیم صبحانه میخوردیم شروع کرد به عق زدن.. با سرعت به سمت دستشویی رفت..خیلی سریع در دستشویی رو بست و امان حرف زدن رو از من گرفت!
پشت در منتظرش بودم که در رو اهسته باز کرد و بی بی چک رو به طرفم گرفت و خودش روی زمین نشست.
ناباورانه بهش خیره شدم.. ما یه بچه داریم؟ دارم بابا میشم؟ دارم بابا میشم؟
کنار لارا زانو زدم و گفتم: عزیزم چیزی که نشده..
لارا _ چیزی نشده؟!؟! من..من حامله م..
_ خوب باید خوشحال باشیم.. من دارم بابای یه بچه میشم که مادرش عشقمه..
لارا _ اما ما هنوز خیلی زود بود..
_ تو این بچه رو نمیخوای؟
لارا _ میخوامش بیشتر از جونم اما...اما ما هنوز...
دستمو گذاشتم رو لباهاش و گفتم: خوشحال باش لارا..این بچه از من و تو ِ..دیگه نمیشه جلویش رو گرفت!
لب هاش به خنده باز شد اما می شد تردید رو توی چشماش خوند... پس از چند ثانیه همون تردید هم از چشماش پاک شد و به سرعت جاشو به خوشحالی و شئف داد...
وقتی پدر و مادرم فهمیدن از زور شادی نمی دونستند چی کار کنند...!
خدا رو شکر تو این مدت خبری از پدر و اعضای خانواده ش نشده بود..خوشحال بودیم..
***
بالاخره بهترین روز زندگیم فرا رسید تولد دخترم... تمام زندگیم... ثمره عشق و محبتم...
اولین نفری بودم که بغلش کردم. خیلی کوچولو بود میترسیدم به خودم فشارش بدم یه وقت له بشه... آهسته چشماش رو باز کرد... خدای من چشماش کپی چشمای مادرش بود... آبی همون رنگی که همیشه بهم آرامش می داد... چشمای این دختر هم همون حس رو بهم میداد...
به سختی ازش دل کندم و دادمش به پرستار تا بهش برسه... خودم هم رفتم پیش لارا... خیلی بدن ضعیفی داشت اما از پسش بر اومده بود!
بر اثر داروهای آرامبخش به خوابی عمیق فرو رفته بود.. همین قیافه معصومش منو شیفته خودش کرده!
آهسته چشم هاشو باز کرد و گفت: آب
به سرعت براش یه لیوان آب ریختم و دادم تا بخوره.. وقتی حالش جا اومد آهسته گفت: کجاست؟
_ بیارمش؟
سرش رو تکون داد و منم به سرعت از اتاق رفتم بیرون و به سمت اتاقی که نگهشون می داشتند رفتم و به پرستار گفتم: مادر بچه میخواد ببیندش..
پرستار _ حتما... بچه هم گرسنه اس... خیلی دختر نازیه..
لبخندی از سر شادی زدم و پشت سر پرستار به سمت اتاق لارا رفتیم.
پرستار بچه رو داد دست لارا و بهش یاد داد که چطوری بهش شیر بده بعد از چند بار بالاخره یاد گرفت و پرستار ما رو تنها گذاشت...
لارا _ اسمشو چی بذاریم...
_ نمیدونم اما دوست دارم یه اسم ایرانی باشه...
لارا _ مهسا خوبه؟
_ نه میخوام باستانی و با معنی باشه..
لارا _ مانیا چطوره؟
_ معنیش چیه؟
لارا _ یعنی خونه.. به ایرانی باستان و اسم زن سردار بزرگ ايران در زمان اردشير دوم هخامنشي هم بوده و یه معنی یونانی هم داره که میشه الهه جنون و شیفتگی! چطوره؟
_ هر چی خانومم بگه...!
لارا _ یعنی میشه مانیای مامان؟ قربون دختر کوچولوم برم!
_ نیومده چه عزیز شده...! اصلا! مانیای بابا... تو هم لارای رایان... باید منو بیشتر دوس داشته باشی!
بینیم رو محکم کشید و گفت: حسود ..!
_ آره حسودم...!
و بوسه ای گرم و کوتاه از لباش گرفتم...

 

پست دوم

 

 

----------------------------

مانیا کوچولو 1 سالش شده و شده رقیب باباش... اینقدر که لارا مانیا رو دوست داشت منو دوست نداشت... همه چیز خوب بود زندگیمون عالی بود...

من بعنوان سرگرد کار می کردم.. تمام سعیم رو میکردم تا کارم و خانوادم با هم قاطی نشن اما یک روز سایمون گفت: رایان وسایلت رو جمع کن!

_ چرا؟ چی شده؟

سایمون _ زندگیت در خطر باید بری.. پدر لارا تو این چند سال دنبالتون می گشت اما نتونست پیداتون کنه اما تو ماموریت آخری به خاطر ندونم کاری یکی از سربازا لو رفتیم و مکان تو هم لو رفت!

 

از بین دندان های کلید شده ام گفتم: واقعا که! ممنون سرگرد از این همه محافظه کاریتون...

سایمون _ الان وقت این حرفا نیست.. خانوادت در خطرِ پاشو بیا پایگاه تا بفرستیمت نیرو هوایی... باید بری افغانستان...

_ باشه یه ساعت دیگه اونجام..

به سرعت رفتم پیش لارا که داشت با مانیا بازی می کرد.. کل جریان رو براش تعریف کردم.. با دقت گوش داد و بعد سریع بلند شد تا وسایل مانیا رو جمع و جور کنه...

من هم وسایل خودمون رو جمع کردم... سریع از خونه زدیم بیرون..

تو پایگاه منتظرمون بودن سریع با ماشین به سمت پایگاه نیرو هوایی رفتیم... یک هواپیمای اختصاصی ارتشی منتظر ما بود.. برای آخرین بار بهترین دوستم سایمون رو در آغوش گرفتم و ازش خواستم به پدر و مادرم خبر بده اما... با چشم هایی که غم توشون موج میزد گفت: پدر و مادرت رو اون نامردا...

دیگه ادامه نداد.. لازم نبود که ادامه بده چون خودم فهمیدم... اشک به چشم هایم هجوم آورد اما سریع پسشان زدم و سوار هواپیما شدم و چشمانم را بستم...داشتم به اونا فکر می کردم..پدرم..مادرم..قلبم اتیش گرفته بود..بی گناه مجازات شدن..

گرمای دست های لارا رو دور کمرم حس کردم... خودم رو تو آغوشش کشیدم و سرم رو روی شانه اش فشار دادم.. خوش بحالش چه آزادنه گریه میکرد!

با صدای گریه مانیا خودم رو از بغلش کشیدم بیرون و مانیا رو از آغوش لارا گرفتم... لارا سرش رو روی شونه ام گذاشت و آهسته آهسته با چشمهای اشکی به خواب رفت...!

از پنجره به بیرون نگاه کردم.. چند ساعتی بود تو راه بودیم... لارا هنوز هم خواب بود و من تو گذشته ام در کنار پدر و مادر غوطه ور بودم.. هوا خاک بود و ما بر فراز کوه ها جلو میرفتیم...

خلبان لحظه ای خم شد تا سیگارش را روشن کند و در همان لحظه کنترل هواپیما از دستش خارج شد... برای اینکه به کوه نخوریم مجبور شد هواپیما را به سمت زمین هدایت کند..

صدای فریاد لارا توی سرم پیچید.. سرش به پنجره خورد و فریاد خفه ای کشید... و در همان لحظه هواپیما محکم با زمین برخورد کرد و خلبان هم که کمربندش پاره شده بود و در کنارش واژگون شده بود از هواپیما پرت شد بیرون و ... .

لارای عزیزم آهسته ناله می کرد... نمیتونستم مانیا رو از خودم جدا کنم... شونه و سرم و پام درد می کرد..به طرف لارا خیز برداشتم... چشمهاش نیمه باز بود و لب های سرخش باز و بسته میشد و ناله سر می داد...

لارا _ رایـــــان... از مانی... موا...ظبت..ک..ن.. بدون دوس تت دارم...عش...

دیگه نتونست جملشو کامل کنه... عشقم، زندگیم، عمرم، روحم، نفسم، در یک لحظه رفت!

بهترین اتفاق زندگیم رفت...!

 

مانیا رو بیشتر به خودم فشردم نباید دیگه اونو از دست می دادم... از زور گیره داشت حلق خودشو پاره میکرد چطور نفهمیده بودم؟ به خودم فشارش دادم تا آروم گرفت...نگاه مات و خشک شده م به لارا بود..

از نقاط کوهستانی تقریبا خارج شده بودیم و به مناطق کویری رسیده بودیم... نمی دونستم چی کار کنم... جسد عشقم رو نمیتونستم تو بیابون ول کنم تا خوراک گرگ ها بشه... دوست هم نداشتم اینجا دفنش کنم... از تو هواپیما بیرون اومدم. بدنم بدجور کوفته شده بود و یه خراش هم زانوم برداشته بود.. مانیا رو گذاشتم روی زمین و لارا رو برای آخرین بار در آغوش کشیدم.. دستهاش آغوشش... همه و همه سرد بودند... باورم نمی شد کسی که به خونه ام گرما می بخشید دیگه وجود نداشته باشه...

 

بعد از چند دقیقه از آغوشم بیرون کشیدمش و اون رو به دست خاک سپردم... اما نتونستم همراه با اون خاطراتم رو هم چال کنم... مانیا یکی از همون خاطرات بود!

خلبان را هم دفن کردم.. چند دقیقه سر مزار لارا گریه کردم... غرورم برای اولین شکست! رایان تا به حال گریه نکرده بود! تمام وجودم در هم شکست...

اشک هایم را پاک کردم و مانیا رو در آغوش کشیدم و به سمتی حرکت کردم به این امید که به جاده ای ختم بشه...شل می زدم..مانیا گریه می کرد..گرسنه بود..

تقریبا دو ساعتی راه رفته بودم... مانیا تو بغلم خوابش برده بود... خودمم خیلی خسته شدم... اصلا نمیدونستم اینجا کجاست... ایرانه یا ..افغانستان...!

  

 ادامه دارد...

 

پست سوم

 

-------------------------

خسته کنار جاده نشستم... تنها چیزی که سالم مونده بود ساک مانیا بود... برای اینکه گریه اش رو بند بیارم خواستم بهش شیرخشک بدم اما آب جوش همراهم نبود!

هیچ کس از این جاده رد نمیشه؟!؟! هیچ کس؟!؟!

مانیا رو بیشتر به خودم فشردم... باید پوشکش رو هم عوض میکردم... باید برسم به جایی اما کجا؟!

حس کردم حالا حالا ها باید اینجا بمونم اما انگار حدسم غلط بود!

یه ماشین رو از دور دیدم... تنها راهی که داشتم این بود که برم وسط جاده تا مجبور بشن توقف کنن... وقتی اومدن نزدیک تونستم ببینم چندتا سر نشین داره... یه مرد مسن و یه دختر جوون..

کنارم ایستادن.. از قیافه هاشون تعجب رو می شد خواند...

اون مرد مسن از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و به فارسی گفت: مشکلی پیش اومده آقا؟

پس تو ایران بودیم! بهتر از افغانستانه... حداقل زبونشون رو از مادرم یاد گرفته بودم!

نمیدونستم چی بگم... چی داشتم بگم!

تصمیم گرفتم واقعیت رو با یکم تغییرات براش بگم..

_ با همسرم میخواستیم ماه عسل بیایم ایران...

چند دقیقه مکث کردم و با بغض ادامه دادم: هواپیما شخصیمون سقوط کرد... همسرم فوت... شد... و من و بچم آواره شدیم...

یک نگاه کرد به مانیا و گفت: ماه عسل چه موقع؟

_ بعد ازعروسی نتونستم با همسرم بیام حالا باهم اومده بودیم.. دسته جمعی که این اتفاق...

ادامه دادم: میتونید ما رو تا جایی...

مرد مسن _ تسلیت میگم... سوار شو تا یه جایی می رسونمت...

سوار ماشین شدم... دخترش داشت بر اندازم میکرد... اخم غلیظی کردم و از مرد پرسیدم: ببخشید آب جوش دارید؟

مرد به دخترش اشاره کرد و دخترش یه فلاکس که توش آب جوش بود داد دستم.

به سرعت شروع کردم به درست کردن شیر برای مانیا.. وقتی گذاشتمش تو دهنش با ولع شروع کرد به خوردن...

چقدر خوبه حداقل مانیا پیشمه... بخاطر تکون های ماشین و غذایی که خورده بود به خواب رفت... در اولین فرصت که تنها شدیم باید پوشکش رو عوض کنم!

سرم رو بلند کردم و متوجه نگاه اون مرد شدم...

گفتم: ببخشید افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟

مرد مسن _ من احمد کریمی هستم و ایشون هم دختر گلم یاسمن کریمی هستن...

_ خوشبختم. واقعا دیدن شما اونم اینجا برام یه معجزه بود!

آقای کریمی _ ما هم بخاطر کارهای شرکت مجبور شدیم از اینجا عبور کنیم واقعا شانس آوردید... شاید از این جاده روزانه دو یا سه ماشین رد شه!

سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم و حرف دیگه ای نزدم.

بعد از چند ساعت رسیدیم به یکی از شهر های اون حوالی...

_ اقای کریمی میتونید من رو جلوی یه هتل پیاده کنید؟

آقای کریمی _ نه پسرم فعلا بیا خونه ما.. مگر تو پول همراهت هست؟ اگر هم چیزی باشه به دلاره و الان هم کسی نیست تا پول رو تبدیل کنه!

راست میگفت!

ادامه داد: امروز رو بیا خونه من... مزاحمم نیستی

سرم رو به نشونه باشه تکون دادم.. من سر چه حسابی میخواستم با هاشون برم خونشون؟ ازشون شناختی داشتم؟ فقط میدونستم تنها کاریه که میتونم بکنم...!

ماشینش رو جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت.. نمای خوبی داشت.. سنگ های قهوه ای و کرم... با یه در کرم.. چیز خاصی نداشت اما زیبا بود و توی یه محله نسبتا خوب!

همه پیاده شدیم مانیا خواب بود ..

آقای کریمی در رو باز کرد و ما رو به داخل دعوت کرد. برعکس ظاهر بیرونی ویلا که ساده و زیبا بود درونش پر بود از وسایل تجملاتی و تابلوهای گران قیمت!

به سالن بزرگ و مبله... یه گرامافون شیک و قدیمی و صفحه های آهنگ کنار یه گوشه سالن بود... یه میز و چند میز کوچک برای راحتی مهمان ها...

یک سالن کوچک هم کنار آشپزخانه قرار داشت که همان سالن غذا خوری بود و شامل میز غذاخوری و یک مینی بار بود... البته فقط شامل انواع آب میوه و نوشیدنی های غیر الکی بود!

آقای کریمی با دست به سمت راه پله اشاره کرد و گفت: برید طبقه بالا تمام اتاق های سمت چپ مخصوص مهمان ها هستند...

_ خیلی ممنون.. واقعا شرمنده ام!

آقای کریمی _ شرمندگی نداره پسرم!

به سمت راه پله رفتم... مانیا دیگه واقعا تحملش سخت بود... وقتی بالا رسید خودم رو توی اولین اتاق انداختم و سریع دست به کار شدم و شروع کردم به شستن مانیا و تمیز کردنش... از خواب بیدار شده بود...

آهسته گفت: بــــــَ بــــــَا

تا چند دقیقه توی شک بودم اما وقتی به خودم اومدم سریع بغلش کردم و به خودم فشردمش و شروع کردم به بوسیدنش.. بوی لارا رو می داد!

بیشتر به خودم فشارش دادم که شروع کرد به گریه کردن من هم همراه با اون گریه کردم... چرا لارا حداقل یک روز بیشتر زنده نمونده بود تا صدای دختر کوچولوش رو بشنوه؟!؟!

دوباره به مانیا شیر دادم و گذاشتم تا بخوابه... خدایا چقدر شبیه مادرشه!

 

پست چهارم

 

سومین روزیه که خونه آقای کریمی بودم.. دختر آقای کریمی یاسمن خانم بدجور شیفته ی مانیا شده بود هر طوری که میتونست بهش محبت میکرد... مانیا هم خیلی دوستش داشت...
قرار بود فردا صبح حرکت کنند به سمت تهران و من واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم!
مقدار پولی که داشتم برای خرید یک خونه کم بود و حتی نمی تونستم برم دنبال کار! حتی بعنوان یک پلیسم نمی شد چون اگر هویت اصلیم افشا میشد دنبال من و مانیا می اومدن...
آقای کریمی و یاسمن خانم توی پذیرایی نشسته بودند... به سمتشون رفتم و مانیا رو روی زمین نشوندم تا اگه خواست بلند شه و برای خودش راه بره اما همین که گذاشتمش روی زمین رفت سمت یاسمن...
واقعا متعجب شدم! مانیا خیلی دوستش داشت تو این مدت کم وابستگی عمیقی بینشون ایجاد شده بود...
مانیا نشست روی پاهای یاسمن و آروم آروم از آبمیوه ای که یاسمن براش گرفته بود میخورد.. لبخندی زدم تمام رفتارهای مانیا مثل لارا بود...
یاسمن با شوق زیادی به مانیا نگاه میکرد انگار دختر خودش بود! نه حتی فکرش هم دیوانه کننده است! وقتی آبمیوه تموم شد مانیا خمیازه ای کشید و یاسمن اون رو به اتاق برد و خوابوند و وقتی برگشت یک استکان چای دستش بود.. مشغول حرف زدن با آقای کریمی بودم و بی تفاوت به یاسمن که داشت چایی رو جلوی من میگذاشت نگاه کردم...
قندان رو هم کنارش گذاشت و رفت کنار پدرش نشست...
وقتی جریان سرکار رفتنم رو برای آقای کریمی گفتم پیشنهاد داد تا توی شرکتش حسابدار باشم چون کاردانی حسابداری داشتم.. خدا رو شکر مدرک ها توی ساک مانیا بودند...
***
خسته شدم.. تو این یه مدت که اومدیم تهران به درخواست آقای کریمی رفتم خونشون واقعا شرمنده این خانواده ام اگر ندیده بودمشون الان وضعیتم واقعا معلوم نبود... آواره بودم...!
با تمام این حرفا نمیشد محبتی که یاسمن بهم میکرد رو نادیده گرفت خیلی خالصانه و عاشقانه نگاهم میکرد جوری که خجالت میکشیدم نگاهش کنم... مرکز توجهش من بودم و مانیا... اما دیگه یه روز صبرم تمام شد که مانیا توجمع به یاسمن گفت مامان!
طاقت از کف دادم و مانیا رو بغل کردم و تموم وسایلمون رو جمع کرد و سریع از خونه خارج شدم...
تو این مدتی که تو شرکت کار میکردم تونسته بودم یه مقدار پول پس انداز کنم... شش ماه گذشته بود از اون جریان... و مانیا تقریبا داشت 2ساله میشد و تمام محبت های یاسمن رو محبت مادرانه برداشت کرده بود!
تاکسی گرفتم و رفتم هتل...
***
پیشنهاد آقای کریمی بد جور روی اعصابم بود! مرد بیچاره آخرهای عمرش بود و میخواست یک نفر مراقب دخترش باشه و یه کسی از نظر او از من بهتر!
واقعا گیج شدم... میان یک دوراهی...
دلم نمیخواست از خاطرات لارا دل بکنم.. اما مانیا یه مادر میخواست... و یاسمن لازم داشت یکی ازش مواظبت کنه و من هم یه شغل میخواستم تا بتونم از پس زندگی بر بیام .. آقای کریمی گفته بود اگر تن به خواسته اش بدم کل سهامشو به نامم می کنه..!
واقعا گیجم!
***
بالاخره تمام شد! مجبور شدم تن به این ازدواج بدم!
تن به ازدواجی که بیشتر بخاطر مانیا و یاسمن بود نه خودم!
آقای کریمی سهام هاش رو به نام من کرد و خودش فوت کرد... بعد از عقدمون... امسال یک سال از اون موقع میگذره عروسی نگرفتیم چون واقعا دلیلی نداشت اما خانواده یاسمن رو جمع کردیم و یه شب بیرون بردیم...
یاسمن واقعا از من شاکی بود چون حتی جلوی خانوادش هم خود داری نمیکردم.. وقتی عشقی نبود چرا باید تظاهر میکردم؟!؟!
یک روز توی اتاق نشسته بودم و داشتم به عکس شناسنامه لارا نگاه میکردم که یاسمن من رو دید و کشیده ای هواله صورتم کرد و با گریه از اتاق خارج شد... اما من پوزخندی زدم و دوباره مشغول تماشای عکسی لارا شدم... بانوی من! زنم... زندگیم...!








ادامه دارد....

 

پست پنجم

 

***

17 سال گذشته... 17 ساله که لارا نیست... 17 ساله که یاسمن اومده و الان مانیا 19 سالشه...

رفته بودم بیرون تا ورزش صبحگاهیم رو انجام بدم که متوجه یک سایه شدم...

به دویدنم سرعت دادم اما اونم سرعتشو با من هماهنگ کرد... سریع رفتم سمت خلوت پارک، وقتی به یه جای کاملا خلوت رسیدم تو یه حرکت غافل گیرانه برگشتم و مچش رو گرفتم..

وقتی به صورتش نگاه کردم یه ته چهره آشنا دیدم... محکم به بازوم زد و گفت: ای بی شعور! نشناختی؟

آهسته گفتم: ســـ... ایم....ون...

سایمون _ چرا به تته پته افتادی پسر خوب؟ وای دلم برات تنگ شده بود...

همدیگه رو بغل کردیم..

_ منم همن طور! چطوری پیدام کردی؟

سایمون _ پیدات نکردم بابا... امروز هوس کردم برم یه پارک دیگه بجز اون پارک همیشگی ورزش کنم که تو رو دیدم... باوم نشد اما وقتی دیدم مشکوک شدی بهم فهمیدم هنوز همون ادمی که بودی هستی!

به شوخی اخم کردم و گفتم :تو اصلا تو ایران چه کار میکنی؟

سایمون _ اومدم هواخوری! خوب زندگی میکنم..!

_ زندگی می کنی؟ چطور؟ چی شد اوضاع اون ور؟ چرا اومدی ایران؟ بعد از رفتنم چی شد؟

سایمون _ای بابا یکی یکی بپرس!

هیچی بعد از رفتن تو هیچ صفایی نداشت اونجا.. منم زد به سرم و استعفا دادم... بعد از رفتنت خیلی این در و اون در زدن تا ردی ازت پیدا کنن اما نشد! راستی لارا چطوره؟ مانیا عمویی خیلی بزرگ شده؟ ای جانم!

_ مگه نفهمیدین؟

سایمون _ نه چی رو؟ راستی از خلبانه خبری نشد! اونم با شما ایران مستقره؟

_ هواپیما سقوط کرد! لارا و خلبانه هم....

ادامه ندادم چون میتونست حدس بزنه چی شده!

سایمون _ متاسفم... مانیا چی؟

_ مانیا 19 سالشه...

سایمون _ عمرمونه که گذشته... کجا کار میکنی؟ چی شد تو این مدت؟

تمام جریانات رو براش تعریف کردم.

وقتی تمام شد با بهت نگاهم کرد و گفت: چرا به یاسمن ظلم میکنی؟ مثل خودت عاشق شده!

_ اما من عاشق اون نیستم بفهم!

سایمون _ همیشه خودت رو در نظر می گیری!

_ بس کن!

سایمون _ باشه بابا... شرکت رفتن تو مرام تو نبود! چی شده؟

_ مجبور بودم باید یه طوری خرجمو در میاوردم!

سایمون _ دلت میخواد بیای دوباره ارتش؟

_ فکر کنم آره! چرا که نه!

سایمون _ پس بیا!

_ چی؟

سایمون _ با ارتش! بقیه اش با من!

_ پس شرکت چی؟

سایمون _ فقط تو یکی از ماموریت ها شرکت کن! شرکت هم مگه معاون نداره؟

_ اما...

سایمون _ اما و شکر خوردی! میریم!

آدرس رو روی یه کاغذ نوشت واسم و داد دستم و منم با قدم های نرم به سمت خونه راه افتادم...

***

مدتی طول کشید..ولی بازم وارد ارتش شدم..سابقه م در اختیارشون بود..قرار بود تو یه ماموریت خیلی مهم شرکت کنیم... من سرهنگ شده بودم و همینطور هم فرمانده گروه... به آرزوی چندین و چند ساله ام رسیده بودم...!

یک پسر جوان توجه ام رو جلب کرد.. شبیه جوونی های خودم بود!

رشید... محکم...استوار...مغرور...!

کاش میشد مانیا هم...

سایمون رشته ی افکارم رو پاره کرد و گفت: آقای خوش فکر فردا ساعت 9 بیا اینجا تا با هم راه بیافتم! فعلا خداحافظ... یادت نره ها!

سایمون هنوز فکر میکرد من زیر حرفم میزنم اما نمی دونست این سرهنگ بودن بدجور به مذاقم خوش اومده بود!

 

پست ششم

 

سر ساعت تو پایگاه بودم... همه برای رفتن آماده بودند... رفتم طرف سایمون... با ناباوری اومد سمتم و گفت: اومدی پسر؟
_ میخواستی نیام؟!؟!
سایمون _ آره... فکر نمیکردم بیای!
_ پس خوشحالم ضایع شدی!
سایمون _ میدونی که...؟!؟!
_ چی رو؟
سایمون _ امروز قرار بریم .. یعنی تو که میدونی میخوایم جلوی یه گروه که قاچاق انسان می کنن رو بگیریم!
_ خوب اره اینومیدونم ..!
سایمون _ این گروه همون گروه!
_ کدوم گروه؟ چرا رمزی حرف میزنی؟
سایمون _ همون باندِ ... چیزه... باند.. ققنو..س
_ نه! مگه جلوشون رو تگرفتین؟ مگه پدر لارا نمرده بود؟ تو روزنامه خونده بودم... همیشه خبرشون میرسید! این آخرین خبر بود!
سایمون _ مرده اما ماریا دست بردار نیست! میدونی که تو رو دوست داشت... بعد که با لارا رفتی خیلی تو کارش جدی تر شد و تصمیم گرفت نابودت کنه... هر کجا که باشی!
پوزخندی زدم و گفتم: هه..عمرا بتونه!
سایمون شون هش رو انداخت بالا و ..
_راستی تو چطور اومدی ایران؟و توی ارتش؟..
سایمون_راستش بعد از ناپدید شدن تو از ارتش اونجا استعفا دادم..دوست نداشتم بمونم..با خواهرم اومدیم اینجا..تو هم که نبودی گفتم شاید اینجا ردی ازت پیدا کنم..ولی همینجا عاشق شدم و ازدواج کردم..با یه دختر ایرانی..خواهرم هم با یه مرد ایرانی ازدواج کرد..بعد هم خواستم وارد ارتش ایران بشم که بهم این اجازه رو ندادن..ولی منم از رو نرفتم و انقدر اصرار کردم و ازمایش پس دادم تا تونستم راه پیدا کنم..ناگفته نمونه که سابقه ی درخشانم تو ارتش خیلی کمکم کرد..دیگه اینکه الان اینجا در خدمت شمام..
با لبخند سرمو تکون داد..که اینطور..

بعد از چند دقیقه که همه تو ماشین ها سوار شدن، حرکت کردیم...
باید می رفتیم مرز.... مرز ایران و عراق... قرار بود یک سری دختر رو از ایران قاچاق کنن... متاسفم براش.. از کشور خودش مایه نمی ذاره...! اما... ایرانم کشورشه!
تو فکر و خیال بودم تا رسیدیم به مکانی که اونا توش مستقر بودند.. یه ویلا بود... من و سایمون و چندتا از بچه ها سریع از ماشین پیاده شدیم... لباس های مبدل پوشیده بودیم. قرار بود یک مهمونی بگیرند بعد وقتی همه سرگرم بودند، دخترانی که قبلا دزدیده بودند و دخترانی که توی مجلس بودند رو قاچاق کنند... یک سری دختر ساده لوح را که به هوای مواد مجانی و ... اومده بودند!

کارت دعوت رو نشون دادیم و وارد شدیم... دود سیگار همه جا رو گرفته بود... بوی الکل بی داد می کرد... با انزجار رفتیم و یک جا نشستیم.
بعد از یک مدت همون پسره که همیشه می گفتم شبیه جوونیای منه بلند شد و به بهونه دیدن یکی از دوستاش رفت بالا...
دوستی در کار نبود فقط میخواست سرک بکشه و همین طور دخترهای دور و برش رو از خودش دور کنه...
من هم چند دقیقه بعد بلند شدم و دنبالش رفتم و بقیه بچه ها هم به بهونه خوراکی و دستشویی بلند شدن و توی کل ویلا پخش شدن...
تو طبقه بالا سروان راد داشت مکالمه بین ماریا و یک مرد رو ضبط میکرد:
ماریا _ خوب؟
مرد _ خانم تو نوشیدنی ها دارو خواب آور ریختیم... تو مواد ها هم همینطور
ماریا _ خوبه! حواستون باشه... باید خیلی مراقب باشید!
مرد _ چشم خانم...

در مورد مکانی که میخواستن دخترا رو ببرن شروع کردند به حرف زدن... وقتی مکالمشون تمام شد، خواستیم سریع از پشت دیوار بریم اما انگار سرعت عملمون خیلی پایین بود!
ماریا _ به به! آقای محبی... بجا آوردید؟
_ برو گورتو از جلو چشمام گم کن!
ماریا _ خواهر عزیزمو بردی...
یک کشیده زدم تو صورتش و گفتم: اسم لارا رو نیار!
ماریا _ خواهرمه
_ اگه خواهرت بود حداقل کاری میکردی که نمیره! نمی افتادی دنبالمون تا مجبور بشیم فرار کنیم!
ماریا _ مجبور نبودین فرار کنید!
_ می موندیم تا تو بکشیمون؟
ماریا _ چه فرقی کرد؟ فقط به خودت سختی دادی! لارا که مرد... تو هم الان میمیری... مانیا هم به وقتش!
_ من رو میخوای بکشی ؟..اونم تو؟
ماریا امون نداد... سریع ماشه رو کشید... خشکم زده بود فکرش رو هم نمیکردم اینکارو بکنه.... پاهام به زمین چسبیده بودن و قدرت تحرک رو نداشتن... همونطور زل زده بودم بهش... انگار دنیا ایستاده بود...
سروان راد داد بلندی زد..
فقط فهمیدم خودش رو سپر من کرد... و بعد رادارش را به کار انداخت تا نیرو های کمکی بیایند. ماریا گفت: فکر نکن قصر در رفتی! منتظرم باش!

چند دقیقه بعد صدای پلیس پلیس هوا را شکافت... سریع وارد شدن و همه را دستگیر کردن و یک گروه را هم به محلی که قرار بود دختر ها را ببرند فرستادند...
سروان راد دستش زخمی شده بود... اون رو سریع به بیمارستان منتقل کردن..
سایمون نزدیک اومد و گفت: کارت عالی بود!
_ کار سروان راد عالی بود نه من!
سایمون _ آره! ارتقاع درجه تو شاخشه!
_ حقشه...
سایمون سری تکان داد و گفت: پایه ای که هنوز تو ارتش...
_ نه..
سایمون _ چرا؟
_ ماریا تهدیدمون کرد...
سایمون _ پس یعنی...؟!؟!
_ آره دورشو خط میکشم... همون شرکتمو بچرخونم خیلیه
سایمون _ درک میکنم... مانیا رو از طرف من ببوس.. بهم حتما سر بزن!
_ چشم. خداحافظ...
***
واژها تموم شدن اما احساس می کردم داستان زندگی پدرم نباید اینجا تموم بشه!
من نمیذارم..... به هیچ وجه! حقش را خوردند!
انتقامش را میگیرم... قسم میخورم...!

 

پست هفتم

 

2ماه از مرگ پدرم گذشته بود .. امروز می خواستم برگردم پایگاه..مامان اصرار داشت که دیگه نرم..ولی من تصمیم مهمتری توی زندگیم گرفته بودم..باید می رفتم..برنامه های زیادی توی سرم داشتم که باید عملیشون می کردم..
عزیزجون..مادربزرگ شمیم اصرار داشت مدتی که مامان تو خونه تنهاست و من پیشش نیستم پیش اون زندگی کنه..
مامان مخالف بود ولی من موافقتش رو جلب کردم..با این اوصاف صحیح نبود تو خونه تنها بمونه..و حالا مامان خونه ی عزیزجون بود ومن و شمیم هم تو راه پایگاه بودیم..

شمیم :وای بعد از این مدت طولانی می خوایم برگردیم..دلم تنگ شده بود..
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :واسه کی دلت تنگ شده بود؟..
چپ چپ نگام کرد و گفت :واسه در و دیوارای بهداری..همینجوری گفتم دیگه تو هم..

اروم خندیدم و چیزی نگفتم..رسیدیم پایگاه..از جلوی دژبانی رد شدیم و به طرف دفتر فرمانده رفتیم..
هر دو مشغول حرف زدن بودیم .. همین که دستم رفت سمت دستگیره در یهو به طرفم با شدت باز شد و..
واااااای خدا جــــون..دماغـــــم..
دلم ضعف رفت..وای وای..
دستمو گرفتم به دماغم و خم شدم..از زور درد ناله می کردم و به روحه باعث و بانیش صلوات می فرستادم..

-ای تو روحتون..د اخه این در لامصب چرا به طرف بیرون باز میشه؟..دماغ نازنینم ناکار شد..د اخه اگه قوزی بشه من چه خاکی تو سرم بریزم؟..وای خدا..اخ ..ای تو روح باعث و بانیش صلوات..ای خدا بگم چکارت کنه..الهی به..
با شنیدن صداش سیخ وایسادم ولی دستم هنوز رو دماغم بود..
--اگر دعاهای خیرتون تموم شده برو کنار تا رد شم..
عجب رویی داشت..مات و مبهوت داشتم نگاش می کردم..از این همه پررویی در عجبـــم خداااااا..

دستمو از روی دماغم برداشتم..دیگه درد نمی کرد ولی قرمز شده بود..دست به کمر جلوش ایستادم و مثل طلبکارا گفتم : عجب رویی داری شما..زدی دماغمو ناقص کردی تازه خیلی راحت می خوای رد شی؟..
پوزخند زد و صورتشو اورد جلو..زل زد تو چشمام و گفت :پس می خوای وایسم پلیس بیاد کروکی بکشه؟..خسارتش چقدر میشه خانم دکتــــر؟..

داشت مسخره م می کرد؟..وای که اتیشم زد..
با صدای نسبتا بلندی گفتم :اقای به ظاهرمحترم به جای مسخره کردن دیگران برو روش صحیح باز کردنِ در رو یاد بگیر که هر بار نزنی دماغ یکی رو ناقص کنی..شاید یکی پشتش باشه ..فکر اتفاقات بعدش هم نیستی؟..
ابروشو انداخت بالا و حق به جانب گفت :اتفاق خاصی نمی افته..فوقش یه دخترِ لج باز و فضول پشتشه که بازم چیزِ مهمی نیست..
عین شیر رفتم تو سینه ش و گفتم :منظور؟..
--منظوری نداشتم..کلی گفتم بدونی..

انگشتمو گرفتم جلوی صورتش ..نگاهش به نوک انگشتم بود ..گفتم :پس منم یه چیزی رو کلی میگم شما اویزه ی گوشت کن..هیچ خوشم نمیاد باهات رو به رو بشم..یا اصلا چشمم بهت بیافته..من اومدم اینجا که به وظایفم عمل کنم..چون تعهد دادم..پس مطمئن باش مدتش تموم بشه میرم..دوست ندارم توی این مدت باهات برخوردی داشته باشم..شنیدی؟..
دستمو پس زد و با لحن خاصی گفت :شنیدن که اره شنیدم..ولی خب اگر برخوردامون اتفاقی باشه و حتی بیش از حد تصورت چی؟..
با تعجب گفتم :یعنی چی؟!..
دستشو زد زیر چونه ش و یه جوری نگام کرد که یه حالی شدم..منظورشو نمی فهمیدم..
با پوزخند گفت :از زور خوش شانسی جفتمون که چشم دیدن همو نداریم باید تو یه مانور عملیاتی باهم باشیم..
دهانم باز موند..شمیم هم همینطور..وای خدا..بازم؟!..
--فردا حرکت می کنیم..اینبار تعدادمون بیشتره و باید بریم مناطق کوهستانی..تو و خانم پرستار هم باید با ما بیاید..

با همون پوزخند از کنارم رد شد ..ولی یه قدم به عقب برداشت و صورتشو کج کرد..
خیره شد تو صورتمو گفت :راستی یادم رفت بگم..این یه دستوره از جانب فرمانده و سرپیچی از اون عواقب خودشو داره ..خانــــم دکتـــــر..
بعد هم اروم خندید و از اونجا رفت..
حالا من و شمیم عین مونگلا خیره شده بودیم تو چشمای همدیگه..
همزمان گفتیم :نـــــه..

ادامه دارد...

 

پست هشتم

 

شمیم :وای مانیا حالا چکار کنیم؟..

اب دهانمو قورت دادم و جدی گفتم :من چه می دونم..مگه کاری هم میشه کرد؟..فعلا بریم دفتر فرمانده بگیم برگشتیم تا بعد ببینیم چی میشه..

هر دو رفتیم تو دفتر..کارمونو که انجام دادیم خواستیم بیایم بیرون فرمانده موضوع مانور رو بهمون یاداور شد..

وای خدا حالاا ینو کجای دلم بذارم؟..مانــــور؟!..اونم تو کوهستان؟!..اخه من که کوهنوردیم خوب نیست..

خیر سرم فقط رزمی یه نمه بلدم نه کوهنوردی اونم تو کوهستان..

اخه اینم شانسه من دارم؟!..

*******

به مامان زنگ زدم و موضوع مانور رو بهش گفتم..به هیچ عنوان قبول نمی کرد..نزدیک به 1 ساعت رو مخش کار کردم تا راضی شد..اونم با تردید..

گوشی تلفن تو دستم داغ کرده بود بس که حرف زده بودم..گوشی رو که گذاشتم نفسمو با فوت دادم بیرون..خب این از این..

 

حاضر و اماده تو حیاط پایگاه به صف ایستاده بودیم تا سوار ماشین بشیم وبه محل مانور اعزام بشیم..

اینبار فرمانده ی گروه 2 نفر بودند..یکیش که خدای غرور و تکبر سرگرد اهورا راد ..اون یکی هم سرگرد رهام واحدی..

یه مرد خوش قیافه و قد بلند..چهارشونه ..چشم قهوه ای تیره..پوست گندمی..بینی قلمی..مثل اهورا هم بد عنق و اخمو نبود..لبخند می زد..با من شمیم هم با احترام و متانت برخورد می کرد نه مثل اهورا با اخم و تخم که انگار همیشه در حال خوردن ارثیه ش هستیم..

 

بالاخره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم..اینبار خسته نشدم..از طرفی شمیم کنارم بود هی حرف می زد که اینجوری عمرا خوابم می برد..از طرف دیگه این استرس لعنتی ولم نمی کرد..ترس نه..فقط استرس..خاطراته مانور سری قبل رو هنوز فراموش نکرده بودم..

 

راه طولانی بود ولی بالاخره رسیدیم..همگی پیاده شدیم..افراد گروه به سرعت وسایل و لوازم مانور رو می اوردن پایین..

من و شمیم کناری ایستاده بودیم..

به اطرافم نگاه کردم..قسمتی که ما بودیم زمینش صاف بود ولی اطرافمون سنگلاخی و هموار بود..دور تا دورمون تا چشم کار می کرد کوه دیده می شد..

خیر سرمون تو کوهستان بودیم دیگه..طبیعی بود..

اب دهانمو قورت دادم..وای خدا یعنی من باید از این کوه برم بالا؟..د اخه بلد نیستـــم..

 

صدای شمیم رو زیرگوشم شنیدم:مانیا من که کوهنوردی بلد نیستم..برم اون بالا بگم چی اخه؟..

-من وضعم از تو بدتره..رفتم رو ویبره هنوز هیچی نشده..

--میگم نمیشه بهشون بگیم همینجا مانورشونو بدن و بعدم برگردیم؟..اون بالا که خبری نیست..

-منم نمیگم اون بالا اش نذری میدن که اینا می خوان برن اونجا..ولی برم بهشون بگم چی؟..بگم جون عزیزانتون به خاطر ما دوتا که تا حالا پامونو تو کوه نذاشتیم بیاید از خیرش بگذرید؟..

--چه می دونم یه کاریش بکن دیگه..منو چه به کوهنوردی؟..

-کاریش نمیشه کرد..مخصوصا اهورا منتظره من یه اتو بدم دستش دیگه تا کچلم نکنه ول کن نیست..مگه نمی بینی باهام پدرکشتگی داره؟!..

--ولی اخه بریم اون بالا پدرمون درمیاد..اگه پرت شیم پایین چی؟..وای مانیا..

نگاش کردم و گفتم :می ترسی؟..

خودشو گرفت و گفت :وا..ترس چیه؟..خب من کوهنوردیم تو کوهستان خوب نیست وگرنه..

-خیلی خب ..منم عین خودتم..به یکی بگو نشناستت..می دونم تو هم ترسیدی..ولی کاری از دست هیچ کدوممون بر نمیاد..مجبوریم..

با ناله گفت :خدا ازت نگذره مانیا..من و اوردی اینجا بدبختم کردی..

لبمو کج کردم و گفتم :هه هه..به من میگی اینا رو؟..کی بود می گفت وای مانیا دلم برای پایگاه تنگ شده؟..

از گوشه ی چشم نگام کرد وبا حرص گفت :غلط کردم راضی شدی؟..

-نه بیشتر بگو..هنوز کامل راضی نشدم..

اروم زد به بازوم که خندیدم..

 

اهورا :باز شما دوتا یه گوشه وایسادین به حرف؟..بیاید کمک کنید..اومدید اینجا کمک رسانی کنید نه اینکه حرفای خاله زنک تحویل هم بدید..

 

بر خرمگس معرکه لعنت..بازاین پیداش شد..2 دقیقه از دستش ارامش نداریما..ای بابا..

اخمامو کشیدم تو هم و گفتم :حرفامون خاله زنک نبود..به شما هم مربوط نمیشه که چی میگیم و چکار می کنیم..وظیفه ی ما امداد رسانی و کمک به بیماران و مجروحینه..شما که ماشاالله سر و مور و گنده اینجا وایسادی..کمک می خوای؟..

 

چپ چپ نگام کرد وگفت :زیاد حرف نزن خانم دکتر..بیا کوله پشتیاتون رو بردارید..می خوایم حرکت کنیم..

با استرس نگاش کردم ولی به روی خودم نیاوردم ..به کوه اشاره کردم و گفتم :می خواین برید بالا کوه مانور بدید؟..

لبخند کجی تحویلم داد و گفت :نخیـــر..می خوام ببرمتون درکه اش رشته بخورید..مانور اون بالا انجام میشه..

باز شیر شدم..سینه ستبر کردم و بی خیال ادب مدب شدم.. گفتم :چرا هی مسخره می کنی؟..مثلا خیر سرت سرگردی..

خواست جوابمو بده که صدای سرگرد واحدی رو شنیدم..

-- جناب سرگرد لطفا زیادی به خانما سخت نگیرید..

بعد هم کوله ی من و شمیم رو داد دستمون و گفت :بفرمایید..اینم کوله های شما..بهتره زودتر راه بیافتیم تا از گروه عقب نمونیم..

هم من و هم شمیم ازش تشکرکردیم..به رومون لبخند زد..مرد با فهم و شعوری بود..برعکس این جناب سرگرد یخچالی..

 

سرگرد واحدی رفت..شمیم داشت کوله ش رو درست می کرد..

پشت چشم نازک کردم و تو چشمای اهورا زل زدم..اخم غلیظی رو پیشونیش بود و چشماش هم وحشی شده بود..

-بعضیا یاد بگیرن با دوتا خانم چطور باید رفتار کرد..واقعا که..

خواستم از کنارش رد شم که صداشو شنیدم..

- بعضیایی نشونت بدم خودت حض کنی..

بی خیال از کنارش گذشتم..مال این حرفا نبود..بچه پررو..

 


موضوعات مرتبط: رمان در مسیر آب و آتش fereshteh27 & sky-angle

تاريخ : 91/07/25 | 14:4 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید