روز بعد با صداي خانم ستوده كه مرا مي خواند و به تلفن اشاره مي كرد گوشي را برداشتم.
- بفرماييد.
- الو خانم شايسته؟
صداي مردي بود كه نشناختم.
- بله خودم هستم. بفرماييد.
- نشناختيد خانم؟
صداي كمي به نظرم آشنا مي آمد. به مغزم فشار آوردم ولي به نتيجه نرسيدم.
- متاسفانه خير. به جا نياوردم.
- اي بابا خانم. بعد از آن آشناييِ پر سر و صدا خيلي زود از خاطرتان رفتيم.
زنگي در مغزم خورد :
- آه بله آقاي فرهمند.  ظاهرا ما بايد هميشه شرمنده شما باشيم.
- اختيار داريد. دشمنتون شرمنده باشه. چشاش در آد ايشالا.
بي صدا خنديدم. چيزي نگفتم. وقتي سكوتم را ديد ادامه داد.
- تماس گرفتن از وضعيت بليط هامون بپرسم.
- بله تاريخ حركت شما همانطور كه خواستيد بيست و پنجم شد. ساعت 9 صبح. خوبه؟
- بله خانم از خوب هم خوبتر. خصوصا كه لطف شما دخيل بوده.
- خواهش مي كنم. لطفا تا قبل از حركت بفرستيد دنبال بليط هاتون.
- چشم حتما. چرا كسي؟ خودم خدمت مي رسم.
خوب بود كه نبود و لبخند ناخواسته و صورت قرمزم را نمي ديد. به زحمت بود در حاليكه سعي مي كردم صدايم معمولي باشد گفتم :
- هر طور مايليد آقا.
- ممنونم. پس به اميد ديدار.
- خدانگهدار.
گوشي را كه گذاشتم احساس كردم بدنم يخ زده. اولين بار بود از صحبت كردن با مردي غريبه اينطور مي شدم.
ظهر كه برگشتم همه حواسم به اين بود كه فردا كه او مي آيد چه مي شود.
نگاه همراه هميشگي باز هم به رويم بود. به آن عادت كرده بودم.
***
فردا همانطور كه گفته بود قبل از ظهر خودش آمد. تا زماني كه آمد و بليط ها را گرفت و رفت يك لحظه هم نگاهش را از من برنداشت. طوري كه بعد از رفتن او نازنين به پهلويم كوبيد و چشمك زد.
وضع جالبي بود. آن شب مدتي به او فكر كردم تا خوابم برد. خنده ام گرفت چيزي بود كه از بعضي از دخترها شنيده بودم. يك هفته گذشت. يك روز ظهر كه به خانه بر مي گشتم و همراه هميشگي پشت سرم مي آمد. وارد خيابان فرعي خودمان كه شدم، دو تا جوان را ديدم كه نزديك من و از رو به رو به طرفم مي آمدند. تيپ و لباسشان نشان مي داد جوانهاي راحت و آرامي نيستند. به غير از من و آنها كسي آنجا نبود. با نگراني به پشت سرم برگشتم و دعا كردم همراهم نرفته باشد.
دعايم آنا مستجاب شد و ظاهرا او هم قبل از برگشتن، آنها را ديده و ايستاده بود. البته طوري كه جوانها او را نمي ديدند. خيالم راحت شد و به راهم ادامه دادم. من و آنها هر دو از خيابان مي گذشتيم. براي اينكه از جلوي آنها نگذرم به پياده رو رفتم. با وحشت ديدم كه آنها هم به پياده رو آمدند. خيلي نزديك هم شده بوديم. يكي از جوانها چيزي گفت كه نفهميدم. ديگري جلوتر آمد و گفت :
- چطوري خانم خوشگله؟
با اينكه تمام بدنم از هراس مي لرزيد خواستم بي توجه از كنارشان بگذرم كه اولي بازويم را گرفت! چيزي نمانده بود پي بيفتم. از ميان دندان كليد شده ام گفتم :
- گم شيد كثافت ها.
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دو جوان مثل توپ به كناري پرت شدند! صداي غضبناك همراهم را براي اولين بار شنيدم كه با تحكم گفت :
- شما بريد خونه خانم.
خودم هم نمي توانستم بيشتر از آن بمانم. به سرعت به طرف خانه دويدم. نمي دانم چه حال و روزي داشتم كه فرشته به محض باز كردن در و ديدنم محكم به گونه اش زد. انگشتم را جلوي بينيم گذاشتم.
بيچاره صدايش در گلو ماند. مي دانستم اگر پدر مي فهميد چه اتفاقي برايم افتاده يا ديگر نمي گذاشت بروم و يا آوردن و بردنم را با آن مسير طولاني خودش به عهده مي گرفت. آهسته گفتم :
- خواهش مي كنم. اگر پدرجون بفهمه نگران مي شه.
او هم صدايش را پايين انداخت و با نگراني شديدي كه به وضوح در چهره اش پيدا بود پرسيد :
- چي شده؟
- چيز مهمي نيست. دو نفر مزاحمم شدند كه خدا رو شكر يه رهگذر خداشناس از پسشون بر اومد.
به نشانه خدا رو شكر دستانش را بالا برد. براي اينكه از نگراني بيرونش بياورم به زور لبخندي زدم و مستقيم به اتاقم رفتم. يك ربعي صبر كردم تا حالم سر جا بيايد. سپس به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم و وقتي مطمئن شدم چيزي از چهره ام پيدا نيست به آشپزخانه و سر ميز ناهار رفتم.
الحق كه فرشته همكاري كرد و چيزي نگفت. آن شب هر چه فكر كردم كه فردا از همراهم اگر شده كوتاه تشكر كنم ديدم نه، درست نيست. بهتر است همان حريم بينمان بماند. پس روز بعد بدون نگاه كردن به او سوار اتوبوس شدم. او هم مثل هميشه برخورد كرد. هنوز هم زبانش باز نشده بود. شخصيت عجيب و صبوري داشت!
***
اواخر آذر و اوج سرماي زمستان بود. شبهايي كه اينطور سرد بود پدرجون خودش دنبالم مي آمد. البته گاهي هم صبح ها مرا مي برد و ظهر كه برمي گشتم نگاه نگران همراه هميشگي را احساس مي كردم.
هنوز هم كه به اين مسئله فكر مي كنم در عجبم كه چطور در طول آن مدت احساسي به او پيدا نكرده ام! اگرچه از لحاظ تيپ و هيكل و قيافه و همه چيزش نمونه بود. از ان نمونه هايي كه دل هر دختري به سن و سال من را مي ربود. ولي براي من اينچنين نبود. هيچ شبي را به ياد ندارم كه به ياد او خوابيده باشم حتي وقتي نگاهش را در اتوبوس به روي خودم احساس مي كردم، فكرم درگير نمي شد! فقط گاهي به منظور اين همراهي ساكت و صورش كه تقريبا شش ماه مي شد فكر مي كردم كه چرا اگر نظري به من دارد اقدام نمي كند. اين را درك نمي كردم كه او تا جلوي در خانه ما نمي آيد براي احترامي است كه برايم مي گذارد. نمي خواست باعث آزارم شود و كسي ما را در آن حال ببيند. به هر حال كم كم حضورش برايم عادي مي شد و گاهي اصلا او را از ياد مي بردم. گرچه مثل سايه به دنبالم بود.
غروب آخر هفته خيلي سرد بود. از صبح برف مي امد ولي دايي اعتقاد داشت در هر حال بايد آژانس باز بماند آن رو احساس مي كردم كمي تب دارم. سرم هم از ظهر درد مي كرد و با استامينوفن آرامش  كرده بودم. تصميم داشتم پدر جون كه دنبالم امد به درمانگاه بروم. خوب بود كه فردايش جمعه بود و مي شد استراحت كرد.
سرم گرم مرتب كردن كارهاي آن روز و كل هفته بود. نازنين بي صبرانه منتظر آمدن حميد بود. ان روز به علت سرما و برف شديد مراجعه كننده زيادي نداشتيم و مي خواستيم زودتر تعطيل كنيم.
چونكه ان روز خيلي خلوت بود با باز شدن در همه نگاهها به آن طرف برگشت. با ديدن اقا فرهمند كه دسته گل كوچكي در دست داشت و فقط نگاهش به سمت من بود دستم روي دفتر خشك شد. آب دهانم را كه قورت دادم گلويم درد گرفت.
با لبي خندان به طرفم امد، نازنين به وضوح لبخند مي زد. خانم ستوده و شجاعي هم به من نگاه مي كردند سعي كردم طبيعي باشم و او را مثل ديگر مشتريان ببينم ولي مگر مي شد؟ از درون مي لرزيدم!
مثلا او را نديدم يا نشناختم! به ظاهر دوباره مشغول به كار شدم. با صداي سلام گرمش سرم را بالا گرفتم و با حالتي كه انگار تازه شناختمش لبخند كمرنگي زدم و بلند شدم.
- سلام آقا. خيلي خوش اومديد. بفرماييد.
نگاه و لبخندش شدت تبم را بالا برد.
- براي عرض تشكر دوباره بابت زحمات آن روزم و رزرو چند بليط ديگه خدمتتون رسيدم.
اشاره به سمت نازنين كردم و گفتم :
- خواهش مي كنم. بفرماييد تا خانم شفيعي ترتيبش رو بدن.
هنوز گلهايش را به دست داشت. قاطع و با شوخي آميخته نگاه سريعي به نازنين كه با شوق به ما نگاه مي كرد انداخت و دست آزادش را تكان داد و گفت :
- خير خانم مي ترسم ايشون باز مشكلي با نامزدشون داشته باشند و درد سر درست بشه. دست و فكر باز شما رو ترجيح مي دم.
به هر حال او يك مشتري بود و دايي مي خواست مشتري رضايت داشته باشد. نازنين به دادم رسيد جلو آمد و به من گفت :
- من به دفتر رسيدگي مي كنم. آقاي فرهمند دوست دارن شما كارشون رو انجام بديد. ظاهرا هنوز از من دلخورن.
آقاي فرهمند اخمي ظاهري كرد و گفت :
- نه خانم. اتفاقا موضوع جالبي شد كه من به آژانس شما ارادت خاصي پيدا كنم. كار اينجا خيلي خوبه حتي خدمات پس از فروش هم داره. من يكي كه هر كس سراغ يك آژانس خوب رو بگيره اينجا رو معرفي مي كنم. تازه نمي دونيد. اينقدر خوب بوده كه دوباره زحمت مسئول تداركاتمون رو با جان و دل خريدم و خودم براي رزرو بليط اومدم.
حالا خانم شجاعي و ستوده هم همراه نازنين ريز ريز مي خنديدند. آقاي فرهمند با شجاعت تمام منظورش را بيان مي كرد. كاري كه همراه هميشگي ام يكبار نكرد.
با دست و دلي لرزان جايم را با نازنين عوض كردم و آقاي فرهمند روي صندلي مقابل مراجعه كننده و به رويم نشست. قبل از شروع به كار گل را به طرفم گرفت. سعي كردم لبخند بزنم.
- راضي به زحمت شما نبوديم. لطف كرديد. ما وظيفمون رو انجام داديم.
- ولي خيلي خوب انجام داديد.
رفتار و سخنان آقاي فرهمند و لبخندها و نگاههاي موذي آن سه نفر حسابي معذبم كرده بود. رو به نازنين گفتم :
- خانم شفيعي لطفا گل رو از آقا بگيريد و روي ميز دفتر بذاريد.
- ولي من اين گل رو براي تشكر از لطف شخصي شما آوردم.
نازنين از جايش تكان نخورد. لبخندش باز تر شد و سرش را روي دفتر خم كرد.
دست آقا فرهمند با گل هنوز به طرفم بود. داشتم پس مي افتادم. آب دهانم را از گلوي مريض به زحمت فرو دادم.
- لطف كرديد آقا ولي همونطور كه گفتم كارم رو انجام وظيفه مي دونم و نمي تونم قبول كنم. متشكرم.
چيزي نگفت فقط لبخند زد و گل را روي پايش گذاشت. چند سوال راجع به تعداد و تاريخ بليط ها كردم. تاريخ رزرو براي يك ماه بعد بود وقتي با تعجب نگاهش كردم لبخند زد و با بي خيالي شانه بالا انداخت.
- كار از محكم كاري كه عيب نمي كنه. مي كنه؟
صدايش را براي اينكه سه همكارم نشنوند پايين تر انداخت و خيلي آهسته طوري كه فقط خودم شنيدم ادامه داد :
- لااقل بهانه خوبي براي ديدار مجدد بود.
نشنيده گرفته و تند و تند در حال نوشتن بودم. سنگيني نگاهش به رويش فشار مي آورد. خودكار مثل جسمي سنگين در دستم مي چرخيد. به هر جان كندني بود كار را تمام كردم و بليط ها را با احترام به طرفش گرفتم. بسكه با چشمانش زل زده بود به من دستانم مي لرزيد. همين لرزش باعث شد او كه مي خواست آنها را بگيرد، بيفتد و از لاي دو ميز سر بخورد روي زمين، هر دو خم شديم روي زمين. با صداي وحشتناكي هراسان بلند شدم اينقدر با عجله براي برداشتن بليط ها خم شد كه سرش محكم به لبه ميز خورده بود.
حالا خانم شجاعي و ستوده و نازنين واضح و بلند مي خنديدند. آقاي فرهمند با اخمي كه ناشي از درد بود محل ضربه را مي فشرد. نمي توانستم از لبخندم جلوگيري كنم. با اين حال گفتم :
- واي معذرت مي خوام. من باعثش شدم.
بدبخت با آن درد سعي كردن لبخند بزند  تا من ناراحت نباشم.
- نه خانم صد تا از اين سرها فداي يك تار موي شما. مي خواهيد يه بار ديگه بزنم تا لبخند شما بازتر بشه؟
خود به خود لبخندم بازتر شد. خصوصا كه خانم ستوده را ديدم كه از شدت خنده صورتش را با دو دست پوشانده بود. سرم را پايين انداختم تا آنها را نبينم و وضع از آنچه هست بدتر نشود، ولي مگر مي شد.
شدت لرزش بدن نازنين را از كنارم احساس مي كردم.
آقاي فرهمند از جا بلند شد. سعي كردم من هم بلند شوم اما از ديدن چهره اش مي ترسيدم. صدايش را شنيدم كه گفت :
- ظاهرا هر مرتبه بليط گرفتن ما از اينجا خاطره انگيز مي شه. اين مسوول تداركها هم خوب كار پرتنوعي دارندها. عجب كار خوبيه.
آقاي فرهمند نگاهي به مسير نگاه من انداخت با ديدن دايي صميمانه دستي بلند كرد سپس با قصد رفتن دوباره رو به من ايستاد. بليط ها را كه برداشته بودم به طرفش گرفتم آنها را گرفت لبخند ديگري زد.
- ممنون و به اميد ديدار مجدد.
دسته گلش را به روي ميز من كه حالا نازنين آنجا نشسته بود گذاشت و قبل از اينكه من اقدامي بكنم به سرعت از سالن خارج شد.
دايي از دفترش بيرون آمد و حالا با بچه ها كه مهار خنده هاي ريز را رها كرده و ريسه مي رفتند مي خنديد. با بي حالي روي صندلي ام افتادم نازنين رو به دايي كرد و با همان خنده شديد گفت :
- دايي آمبولانس خبر كنيد كه تبش بالاتر رفته.
دايي در حال خنده گفت :
- نه بابا، تب خطرناكي نيست خوب ميشه.
خانم شجاعي كه اشكش سرازير شده بود با ليواني آب به طرفم آمد.
- بخور كه داري پس مي افتي.
دايي دسته گل را برداشت بود كرد و گفت :
- عجب دسته گل قشنگي هم آورده پدر سوخته. اما خوب شد كه نگرفتي دايي. الحق كه حلال زاده اي مثل خودم باوقار و محكم.
نازنين گفت :
- كدوم محكم دايي؟ داشت پس مي افتاد!
در همين موقع در باز شد و پدرجون داخل شد.
- به به چه خبره؟ خدا رو شكر همه مي خندن. ايشالا هميشه بخنديد.
دلم ريخت. فكر كردم همين حالاست كه دايي به پدرجون بگويد چه اتفاقي افتاده از خجالت آب مي شدم.  دايي بعد از دست دادن با پدرجون گفت :
- هيچي حسن آقا فيلم كمدي زنده داشتيم، مي خنديديم.
به پدرجون سلام كردم. گلويم از خشكي فرياد مي زد. دايي دوباره به پدرجون گفت :
- اين كارمند ما رو تا دكتر ببر حسن آقا خيلي تب داره.
دوباره بچه ها خنديدند و من رفتم كه حاضر شوم. همان شب يك آمپول نوش جان كردم. وقتي به خانه آمديم فرشته از سرخي صورتم هراس كرد. ميلي به شام نداشتم و فقط با اصرار پدر و فرشته يك ليوان آبميوه خوردم و بيهوش شدم. فكر مي كنم فشاري كه بعد ازطهر به من رسيد در افزايش بيماري ام بي تاثير نبود.
روز بعد فرشته با دلسوزي يك مادر واقعي از من پرستاري كرد و اجازه بيرون آمدن از تختم را نداد.
فكر آقاي فرهمند يك لحظه از سرم بيرون نرفت!
مجيد و تكتم آن جمعه به خاطر برف سنگيني كه روز قبل باريده بود به خانه ما نيامدند. آسمان همچنان ابري بود و كمك خوبي براي دل پريشان من. فكر كردن به كسي كه جايي از دلت را گرفته در آن هوا و گوش دادن به آهنگي ملايم همراه با پرستاري خوب مثل فرشته واقعا كه مي چسبيد.
چه روزهاي دلنشيني بود هنوز از به ياد آوردن آن روزها و تنش هايي كه براي رابطه بر قرار كردن با فرشته داشتم لذت مي برم. روزهاي بي خبري و نازم را كشيدن.
آخر شب جمعه بود كه پدرجون به دايي تلفن زد و براي شنبه هم مرخصي ام را گرفت. راستي راستي ضعف داشتم و بدنم نياز به يك استراحت كلي داشت.
صبح زود شنبه كه براي نماز بيدار شديم تلفن زنگ زد. پدرجون كه مي خواست براي نان گرفتن برود با تعجب به سمت تلفن رفت. مجيد بود كه خبر زايمان تكتم را داد. پسر زاييده بود.
پدرجون از خوشحالي زياد براي اولين بار جلوي من فرشته را بغل كرد و بوسيد. گر گرفتن صورت فرشته را با چادر نماز در تاريك و روشن اتاق تشخيص دادم! خوشحال بودم و به پدرجون كه به طرفم مي آمد تا مرا هم ببوسد اجازه نزديك شدن به خاطر مريضي ام را ندادم.
ديگر از خوشحالي عمه شدن خوابم نبرد.
آن روز را نتوانستم براي ديدن تكتم به بيمارستان بروم ولي تلفني با او صحبت كردم و تبريك گفتم.
روز يكشنبه كه به آژانس برگشتم نازنين با شور و اشتياق خبرها را رساند.
- ديروز كه نيومدي آقاي فرهمند تماس گرفت!
قلبم لرزيد ولي ظاهرا خودم را بي تفاوت نشان دادم.
- از كجا معلوم كه اون بوده؟ مگه پرسيدي كه كيه؟
- يعني مي گي اينقدر خنگم كه صداش رو تشخيص نمي دم؟ ضمنا غير از اون كي ممكنه با تو كار داشته باشه؟
در حال بحث كردن با نازنين در اين مورد بوديم كه خانم ستوده صدايم زد كه گوشي را بردارم. تنها كسي بود كه فكرش را نمي كردم.
- سلام خانم شايسته.
خودش بود! از پريدگي رنگم نازنين فهميد طرف صحبتم كيست با شيطنت به خانم ستوده و شجاعي اشاره كرد و خودش جلوتر آمد. با دست او را عقب زدم و پرسيدم :
- شما؟
- فرهمند هستم خانم.
- آه بله. سلام عرض مي كنم. ببخشيد باز بليط هاتون اشكال دارند؟  
- خير خانم اشكال از خودمه!
با لحني متعجب پرسيدم :
- بله؟!
- معذرت مي خوام مي خواستم حالتون رو بپرسم. بهتر شديد؟
باز احساس كردم ضعف بيماري به سراغم اومده. هر سه گوش هم به طرفم بودند.
- متشكرم. لزومي  نداشت به خاطر حال من خودتون رو ناراحت كنيد. در ضمن اينجا محيط كاريه آقا. اميدوارم اينو درك كنيد.
فرهمند با دستپاچگي گفت :
- بله حتما. ببخشيد اگه باعث ناراحتي تون شدم. در ضمن سر من هم بهتره!
چيزي نگفتم خواستم قطع كنم كه گفت :
- تا همين امروز يك قلنبه  مثل گردو باد كرده بود ولي خب در كل وضعش از دلم بهتره.
لبخند زدم. نازنين مشتهايش را در هوا تكان داد. خانم ستوه و شجاعي به خودش جرات دادند و از پشت ميز كارشان بلند شدند و به طرف ما آمدند. فرهمند بعد از سكوت من دوباره گفت :
- اجازه دارم جسارت كنم و شماره منزلتون رو بگيرم؟ البته براي مادرم مي خوام.
حالم خيلي بد بود و در همان حال فكر مي كردم بايد دو روز ديگر بستري شوم فقط گفتم :
- خير آقا. اگر فرمايشي درباره كارتان نداريد بنده سرم خيلي شلوغه.
- بله بله. حتما همينطوره. چشم مثل اينكه خوشبختانه بايد دوباره حضوري خدمتتون برسم. ممنون كه كمي از وقت باارزشتون رو به من داديد. به اميد ديدار.
- خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم بدن سفت شده ام را روي صندلي ولو كردم. همكارانم دوباره به حال و روزم خنديدند.
خانم شجاعي گفت :
- نه بابا مثل اينكه طرف بدجوري گلوش گير كرده.
حانم ستوده در جواب گفت :
- پيش بد لقمه اي هم گير نكرده.
به دست گلش كه ديگر پژمرده شده روي ميزِ وسط بود  نگاه كردم. كمي ترسيدم. آخه هنوز او را نمي شناختم. حتي هنوز اسم كوچك همديگر را نمي دانستيم.
سعي كردم فكرش را از ذهن اشفته ام بيرون كنم و به كارم بپردازم. نمي خواستم اشتباهي بكنم و مورد سرزنش دايي قرار بگيرم.
ظهر پدرجون و فرشته براي رفتن به بيمارستان و عيادت تكتم به دنبالم آمدند. دلم براي ديدن بچه پر مي كشيد وقتي داخل ماشين، فرشته به زور جوجه اي را كه قبلا سيخ كشيده بود به دستم مي داد تا بخورم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم. حالا چشم به راهم بود!

نوزاد كوچولو مانند سيبي  بود كه با مجيد نصف شده باشد. به قدري آرام و ظريف بود كه احساس مي كردم عروسكي را در بغل دارم. هنوز چيزي نشده به اندازه دنيايي برايم عزيز بود. تكتم رنگ و روي مريضي داشت و از درد بخيه هايش مي ناليد. انگار خواهرم را در آن حال مي ديدم و دلم از دردش مي سوخت. روز بعد تكتم را مرخص كردند و از آن به بعد شبها كه خيلي هم سرد بود پدر و فرشته به دنبالم مي آمدند و با هم به آنجا مي رفتيم. وقتي مجيد بچه را با اشتياق در بغل فرشته مي گذاشت و او به آن شدت ذوق مي كرد دلم برايش مي سوخت. مي دانستم كه هيچ وقت بچه دار نمي شود. پذيرايي از تكتم را مادرش به عهده گرفته بود و حال او روز به روز بهتر مي شد. بحث درباره اسمي خوب براي نوزاد قشنگ همچنان ادامه داشت
تقريباً يك هفته از آخرين تماس آقاي فرهمند گذشته بود. يك روز آفتابيِ زمستاني بود. آنروز به رغم هواي خوب و آفتابي بعد از چند روز سرماي بي وقفه، مشتريِ بيشتري داشتيم و سرمان تقريباً شلوغ بود. ميز من درست رو به روي در ورودي بود و خيابان كاملاً در ديد من بود.
براي چند لحظه گرفتن خستگي، سرم را بلند كردم و به خيابان نگاه كردم. در همان لحظه چشمم به آقاي فرهمند افتاد.  پيرزني همراهش بود. او داشت با انگشت مرا به پيرزن نشان مي داد. تا من سر بلند كردم او فوراً سرش را پايين انداخت كه مثلاً من او را نبينم، اما ديده بودم.
دستپاچه شدم و فوراً سرم را به كار انداختم. مسلماً پيرزن مادرش بود و او را براي ديدن من آورده بود خداي من! اصلاً آمادگي اش را نداشتم. چطور بايد با او برخورد مي كردم؟! مستاصل و پريشان بودم و نمي دانستم چه كنم.
فرصتي براي فكر بيشتر و تصميم گيري نماند، در باز شد و پيرزن تنها وارد شد. آقاي فرهمند همراهش نبود.
پيرزن مستقيم به طرف من مي آمد و من مي خواستم چيزي نشان ندهم جلوم ايستاد و پرسيد :
- خانم شايسته؟
سر بلند كردم . پيرزن ظريفي بود. چادرش را محكم گرفته بود. گفتم :
- بله . بفرماييد.
روي صندلي نشست. نفسي تازه كرد و در همان حال هم نگاهم مي كرد. دست و پايم مي لرزيد. پرسيد :
- اينجا براي سفرهاي زيارتي هم اسم مي نويسند؟
نازنين توجهش به سمت ما جلب شد. جواب دادم :
- بله توسط تور، سفر به سوريه و مشهد داريم.
پيرزن سر تكان داد. هنوز هم نگاهم مي كرد. ولي مي شد از نگاهش حس كرد كه زياد دوستانه نيست.
خودكارم را عمدا انداختم و به بهانه برداشتم خم شدم، چند نيشگون محكم از گونه هايم گرفتم تا قرمز شود و پريدگي رنگم خيلي واضح نباشد.
وقتي او را ساكت و در حال نگاه كردن به خودم ديدم ناچار مشغول نوشتن شدم. حالا كه فكر مي كنم هنوز نمي دانم چه مي نوشتم. عاقبت بعد از چند دقيقه گفت :
- مي شه لطفا يك ليوان آب به من بديد؟
- بله. حتما.
بلند شدم و به آبدار خانه رفتم و خودم را در آينه نگاه كردم، بدجوري رنگم پريده بود، با يك قند محكم رو لُپ هايم كشيدم! كمي قرمز شد. ليوان را داخل يك بشقاب گذاشتم و برگشتم. آب را كه گرفت تشكر كرد. نصف آن را خورد و ليوان را برگرداند. سپس بي مقدمه گفت :
- لطفا شماره تلفنتون رو روي يك ورقه براي من بنويسيد.
لحنش دوستانه نبود! حالا نازنين كاملا حواسش به من بود، ناباورانه پرسيدم :
- بله؟!
- مي خواستم با مادرتون صحبت كنم يك مراحلي هست كه به ما بزرگترا مربوط مي شه.
- اما من...
حرفم را قطع كرد و قاطع گفت :
- اما و ولي اش با ما. شما چند سالته؟
نگاهم به خانم ستوده افتاد كه با آرامش برايم سر تكان داد.
- نوزده سال.
- خوبه پس لطف كن و شماره تلفنتون رو بنويس. من مادر آقاي فرهمند هستم.
حالا خود به خود صورتم قرمز شد. با دستاني لرزان شماره را روي برگه كوچكي نوشتم و به طرفش گرفتم. برگه را گرفت. بلند شد و خداحافظي كرد و رفت. با رفتن او همكارانم لبخندي نثارم كردند و به كارشان پرداختند. تا ساعتي حالم را نمي فهميدم. رفتار آقاي فرهمند، رفتار يك خواستگار مشتاق نبود؟ چرا ؟ بدتر از آن فكري بود كه تا خانه ذهنم را مشغول كرد. حالا بايد چه مي كردم؟ بالاخره در خانه بايد كسي مي فهميد. چند روزي بود كه انگار رفتار همراه هميشگي كمي فرق كرده بود! انگار مي خواست حرفي بزند. فاصله قدمهايش را كمتر كرده بود. هر روز لباسش با روز قبل فرق مي كرد. نظرش اين بود كه به طريقي حواس مرا كه مدتي و خصوصا آن روز پرت بود، به سمت خودش جلب كند. بيچاره نمي دانست بدجوري ذهنم درگير است.
چند لحظه فكر كردم اگر قضيه آقاي فرهمند جدي شود اين بنده خدا چه ضربه اي مي خورد! اما چه مي شد كرد. خوب علاقه اي به او نداشتم. دوباره غصه ام تازه شد. اگر با فرشته راحت مي بودم چه خوب مي شد. بعد از ظهر اصلا حال و حوصله درستي نداشتم. غروب بود كه زودتر از دايي اجازه گرفتم و به خانه آمدم.
فرشته تنها بود و خيلي ديگر مانده بود كه پدر جون بيايد. فرشته با ديدن بي موقعم تعجب كرد و دستي به پيشانيم كشيد. نفس عميقي كشيد و گفت :
- نه خدا رو شكر تب نداري. چرا زود اومدي عزيزم ؟
با بي حوصلگي گفتم :
- هيچي فقط خسته بودم.
- خوب كردي. امشب زودتر بخوابي، بهتر مي شي. خيلي خودت رو خسته نكن عزيزم.
به اتاقم رفتم. لباسهايم را در آوردم و با بي حالي روي تختم افتادم. همه فكر خسته ام به روي اين بود كه چگونه قضيه تلفن را برايش بگويم. بالاخره او بايد در جريان قرار مي گرفت.
نيم ساعت بعد بلند شدم. چاره اي نبود. تا پدرجون نيامده بايد كاري مي كردم. آخر به او كه نمي توانستم چيزي بگويم. خجالت مي كشيدم.
آبي به صورتم زدم و با خجالت و دو دلي به طرف آشپزخانه رفتم. جلوي در آشپزخانه ايستادم و به فرشته كه مشغول سرخ كردن سيب زميني بود نگاه مي كردم! در ذهنم دنبال حرفي براي گفتن بودم.
فرشته به من نگاه كرد و مثل هميشه مهربان لبخند زد :
- بيا يه ليوان شير بريز بخور عزيزم. هنوز تا شام خيلي مونده ضعف مي كني.
چيزي نگفتم ولي از آنجا تكان نخوردم. نمي دانستم چه بگويم تا حالا حتي او را به اسمي صدا نزده بودم. تكتم صداش مي زد فرشته خانم ولي من تا حالا هيچي! نمي دانم چطور شد كه از دهانم پريد و گفتم :
- عزيز!
فرشته به طرفم برگشت، قاشق در دستش خشك شد، شايد بسكه عزيزم عزيزم شنيده بودم اينطور گفتم.
حيرت زده نگاهم مي كرد. بيچاره باور نداشت.
- جان عزيز.
طوري اين را گفت كه بي اختيار اشكم سرازير شد. نمي دانم به حال خودم بود يا او. از خودم دلگير بودم كه اين همه مدت با او خشك بودم. شايد از صبر او شرمنده بودم.
با ديدن اشكم قاشق را گذاشت و به طرفم آمد. انگار منتظر همين بودم براي اولين بار مشتاقانه به ميل دلم و با چشمان اشكبار، خودم را در آغوشش انداختم.
حالا هر دو گريه مي كرديم! او همانطور به موهايم دست مي كشيد و من بوي آغوش مادر را از او حس مي كردم! چقدر آسان و لذت بخش بود و چقدر من سختش مي گرفتم. مدتها بود ميل او را داشتم ولي انگار با خودم دو رنگ بودم. او كه از همان اول پذيرايم بود، من پرغرور و تك تاز بودم.
در همان چند دقيقه به افكار پوچي كه اول آمدن او در سر داشتم لعنت فرستادم. محبتهاي او را نمي ديدم كه با مرور زمان عكس آنچه من فكر مي كردم با وجود بي توجهي ها و سرسختي هاي من هر روز بيشتر و عميق تر مي شد.
با هم گريه مي كرديم. ناگهان با بوي بد سوختن سيب زميني ها مرا از خودش جدا كرد و با سرعت به طرف اجاق گاز دويد. آنرا خاموش كرد و دوباره به من نگاه كرد. اينبار هر دو ميان اشك به روي هم خنديدم. دوباره به طرفم آمد بغلم كرد و با هم خنديديم. چند مرتبه صورتم را بوسيد و در همان حال گفت :
- تو به من مي گي عزيز؟ يعني من عزيزتم؟ يعني تو منو دوست داري؟
صورتش را بوسيدم و آهسته گفتم :
- منو مي بخشي؟
محكم تر در آغوشم گرفت :
- تو دختر عزيز مني. تا حالا مي ترسيدم بگم دخترم مبادا ناراحتت كنم ولي تو دخترمي. مگه چي كار كردي كه ببخشمت عزيز دلم؟!
آنقدر شرمنده بودم كه نمي دانستم چه بگويم. با مهرباني مرا روي صندلي آشپزخانه نشاند. با دستش اشكهايم را پاك كرد و يك ليوان آب برايم ريخت.
- گريه نكن قربونت برم. چشات پف مي كنه اونوقت پدرت بياد فكر مي كنه من حسابي كتكت زدم.
از اين حرفش خنديدم.
- پدرجون مي دونه شما چقدر خوبيد.
خنديد و به صورتم دقيق شد.
- سيب زميني هامون كه سوخت.
خنديديم. دستم را ميان دست گرمش گرفت. با سر پايين افتاده گفتم :
- مي خواستم يه چيزي بهتون بگم.
چانه ام را با انگشت بالا برد.
- چي مي خواي بگي عزيزم.
چند دقيقه ساكت ماندم. حالا از گفتن اين قضيه خجالتم مي كشيدم.
- يه خانمي ... يه خانمي قراره طي همين چند روزه تلفن بزنه و راجع به من با شما صحبت كنه.
حالا نوبت او بود كه ساكت و متحير به من نگاه كند. چند دقيقه اي هم حيرت او طول كشيد تا عاقبت پرسيد :
- يعني خواستگاريه؟
سرم را به نشانه تاييد تكان دادم. دوباره پرسيد :
- يعني تو دوست داري اون با من صحبت كنه؟
سرم را بالا گرفتم و لبخند زدم. دو دستش را با رضايت به هم كوبيد.
- يعني من حق دارم درباره تو با خواستگارت صحبت كنم؟ خداي بزرگ!
از اين طرف ميز بلند شدم و به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. چقدر بيچاره خوشحال بود. از خوشحالي گريه مي كرد و من نمي دانستم چه بگويم. وقتي آرام گرفت دوباره مرا نشاند و با همان چشمان خوشحال خيس گفت :
- بهم مي گي چي شده؟ دوست داري بگي؟
لبخندي شرمگين زدم و سر تكان دادم.
- يه آقايي چند وقتيه مشتري آژانس شده. چند باري به بهانه بليط اومده. يكبار هم تلفن زد و شماره تلفنم رو خواست كه ندادم. امروز مادرش رو فرستاد و شماره تلفن گرفت. مي خوان با شما صحبت كنند.
باز هم با خوشحالي خنديد.
- خودت نظرت چيه؟
با ترديد شانه بالا انداختم.
- نمي دونم!
خنديد و از جا بلند شد.
- خوبه. نمي دونم يعني، جاي كمي فكر و برو بيا داره.
با سردرگمي برخاست و فقط ليوان را جلوي جا ظرفي گذاشت و دور خودش چرخيد.
- خوب حالا من بايد چيكار كنم؟ مي خواد براي دختر خوشگلم خواستگار بياد.
دوباره گريه ام گرفت و او دوباره به طرفم آمد. سرم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم :
- چقدر خوبه كه يك مامان خوب مثل شما توي خونه باشه. سبك شدم. حالا ديگه خيالم راحت شد.
دست به سرم كشيد و گفت :
- نه همون عزيز بهتره!
سپس با خوشحالي پرسيد :
- خوبه كه بچه ي آقا مجيد هم بهم بگه عزيز، مگه نه؟
از آن همه لطف و محبتش دلم فشرده شد. او ديگر كه بود.
بلند شد و به طرف اجاق رفت و در حاليكه ظرف سيب زميني هاي سوخته را در سطل آشغال خالي مي كرد گفت :
- بايد اول به پدرت بگم. او هم جا مي خوره. يكبار بهش گفتم يكي از همسايه ها جلوم رو گرفته و اجازه گرفته بياد، مي خواست هم منو بكشه هم اون همسايه رو.
با هم خنديديم. بلند شدم هم براي او هم براي خودم شير ريختم. خورديم و به روي هم لبخند زديم. به اتاق رفتم و يك نوار شاد گذاشتم و صدايش را بلند كردم!
آن شب پدرجون تغييرات را در رفتار هاي من و فرشته حس كرد و حيرت زده ترجيح داد چيزي نگويد ولي صبح كه بيدار شديم از شادي در پوستش نمي گنجيد. فرشته همه چيز را برايش گفته بود.
باز هم چيزي به رويم نياورد.

فردا شب وقتي برگشتم فرشته از همان جلوي در خبر را داد. بله مادر آقاي فرهمند تماس گرفته بود. با اينكه از قبل آماده بودم ولي هول شدم. تا حالا چند مرتبه برايم خواستگار پيدا شده بود اما هيچ كدام به اين مرحله نرسيده بود. همه را پدرجون نپرسيده رد كرده بود. مي دانستم اين يكي را هم به احترام نظر خودم قبول كرده. فرشته از هول شدنم خنديد و بوسيدم. پرسيدم :
- خُب اول چي گفت؟ شما چي گفتي؟
- هيچي ديگه سلام عليك و احوالپرسي و اينكه اجازه بديد مزاحم بشيم!
- خب!
فرشته غش غش خنديد.
- براي جمعه بعد از ظهر يعني پس فردا وقت گرفت. معذرت خواستم و گفتم قراره جشن نامگذاريِ نوه مون رو منزل ما بگيرند به همين خاطر نمي شه. ديگه گفت شنبه گفتم اشكالي نداره.
همانجا روي پله نشستم. هر وقت استرس شديدي به من مي رسيد، بدنم شُل مي شد. فرشته كنارم نشست ژست به خصوصي گرفت و گفت :
- چه افاده اي داشتم من، وقت دادن به خواستگار، اون هم واسه همچين دختر خوشگلي اِفه داره ديگه، مگه نه؟
به حرفش خنديدم. مي دانستم كه مي خواهد مرا از آن حال در آورد و اعتماد به نفسم را بالا ببرد، دستم را گرفت و بلندم كرد و گفت :
- پاشو بيا تو دخترم. سرما مي خوري. اون وري ها بايد هول كنند نه ما. تازه بايد اونقدر بيان و برن، آيا بديم، آيا نديم.

           ***
مجيد به خاطر كوچك بودن منزلش نتوانست پذيراي مهمانانش باشد. پدرجون و فرشته با شوق اين پذيرايي را عهده دار شدند. خانواده تكتم هم مثل ما زياد شلوغ نبودند. او دو برادر كوچكتر از خودش داشت كه هنوز ازدواج نكرده بودند. در عوض خاله و عمويش را دعوت كرده بود. ما هم به غير از عمه ها و عمويم بعد از ازدواج مجدد پدرجون براي اولين بار دايي ها و خاله هايم هم به اين دعوت پاسخ مثبت دادند و آمدند ولي اينبار فرشته صلاح نديد از خانواده خودش كسي را بگويد. طفلكي سنگ تمام گذاشت و من هم در حد توانم كمكش كردم. البته نهار مجيد از بيرون سفارش داده بود ولي بالاخره يك مهمانيِ كُلي، هزار تا كار دارد.
مجيد از اينكه مي ديد رفتار من با فرشته تغيير كرده خيلي خوشحال شد. پدرجون بيچاره كه راه مي رفت و مي آمد و مرا مي بوسيد. تكتم هم از اين كارم خيلي استقبال كرد. او هم عقيده داشت فرشته لياقت محبت را دارد. حتي گفت :
- مژگان نمي دونم فهميدي يا نه ولي من حس مي كنم همه وجود فرشته قَلبشه.
تعبير قشنگ و بر حقي بود! چقدر راحت مي شود دل همه را شاد كرد و من چقدر بيهوده اصرار به اذيت اطرافيانم داشتم. حالا كه از اين تغيير رفتارم اينقدر احساس رضايت مي كردم، بيشتر از كارهاي گذشته ام شرمنده مي شوم.
عاقبت بعد از نهار و موقع اسم گذاري براي نوزاد قشنگشان شد. چند اسم قشنگ را مجيد و تكتم انتخاب كرده بودند و در جدا كردن يكي مانده بودند. به پيشنهاد مامان تكتم اسم ها را در چند برگه مختلف نوشتند و لاي قرآن گذاشتند تا پدرجون يكي را در بياورد. در برابر حيرت همگان مخصوصا خانواده مادر؟؟ مجيد با قرآن جلو پدرجون ايستاد و گفت :
- پدرجون با اجازه شما قرآن رو مي ديم به فرشته خانم كه سيٌده. از نظر شما اشكالي نداره؟
مطمئنا از نظر پدرجون نه تنها اشكالي نداشت كه بسيار هم به جا بود. صورتش به لبخندي گشوده شد و به فرشته كه هاج و واج مانده بود نگاه كرد. طفلكي فرشته وقتي همه نگاههاي حيرت زده را به سوي خودش ديد نمي دانست چه بگويد. برق اشكي چشمانش را گرفت. برايش غيرمنتظره بود. گاهي به مجيد و گاهي به پدرجون نگاه مي كرد. من در كنارش بودم آهسته دستش را گرفتم، يخ بود! از حال قشنگش من هم منقلب شده بودم و سعي مي كردم خودم را كنترل كنم. مجيدِ مهربان، برادر عزيزم زحمت هاي او را نديده نگرفته بود. همچنين درك مي كرد كه او هيچگاه بچه دار نمي شود و اين كار چقدر شادش مي كرد.
بدون اينكه فرصت حرفي به فرشته بدهد قرآن را به دستش داد. اول خاله ام و پشت سرش بقيه دست زدند. فرشته قرآن را جلو صورتش گرفت. چشمانش پر از اشك بود. زير لب بسم الله گفت و لاي قرآن را باز كرد برگه را برداشت و به دست پدرجون داد. پدر جون با ذوق به مجيد نگاه كرد و بلند خواند.
- فَربُد.
دوباره همه دست زدند و تكتم بلند شد با من و پدرجون و فرشته روبوسي كرد.
غروب كه همه مهمانها رفتند و خانه را مرتب كرديم تازه دوباره به ياد فردا افتادم. فردا چه مي شود؟!
فردا موضوع را به نازنين گفتم. اول كه از دستم عصباني شد. توقع نداشت كه حالا به او بگويم. ولي وقتي حال پريشان آن روزم را ديد از سر تقصيرم گذشت. ظهر كه مي خواستم به خانه بيايم براي گرفتن مرخصي بعد از ظهر به دفتر دايي رفتم. نازنين با شيطنت پشت سرم آمد و قبل از اينكه من چيزي بگويم جلو پريد.
- دايي مژگان مرخصيِ اضطراري مي خواد!
دايي نگاه حيرت زده و معني داري به من و سپس به او انداخت.
- مگه خودش زبون نداره؟
نازنين اخم كرد و من خنديدم. دايي رو به من كرد و گفت :
- يك كارمند درست و حواس  جمع داشتيم كه داره مي پره، آره؟!
نازنين دوباره پريد وسط.
- تازه خبر نداري دايي، طرف آقاي فرهمنده!
دايي ابرو بالا داد و چند لحظه فكر كرد و خندان سر تكان داد.
- اِ پس اشتباه و سر و صداي نازنين تو رو توي هچل انداخت.
با شرمندگي سرم را پايين انداختم.
- برو دايي خوش بگذره.
صورتش را بوسيدم و خداحافطي كردم. مسير تقريبا طولانيِ رسيدن تا خانه را نفهميدم چطور گذراندم. حتي سنگينيِ نگاه مستقيم همراه هميشگي را هم حس نمي كردم.
وقتي پياده شديم پشت سر من راه افتاد. همانطور كه گفتم تازگي فاصله اش را با من كمتر كرده بود. اما ديگر هيچ ترسي از او نداشتم. به كنارم رسيده بود و من بدون توجه او در حال و هواي خودم به سر مي بردم. نزديك خيابان فرعي خودمان رسيديم كه صداي سلامش را شنيدم.
- سلام.
اينقدر به او بي توجه بودم كه فكر كردم آشنايي است و به طرفش برگشتم! نيمه لبخندي گرم صورت جدي اش را در بر گرفته بود. به قدري برايم غير منتظره بود كه چند لحظه ناباورانه نگاهش كردم! بلندي و درشتيِ هيكلش را حالا كه در كنارم ايستاده بود بيشتر تشخيص دادم. به خود آمدم و با جديت به راه افتادم. همانطور در كنارم قدم بر مي داشت گفت :
- جواب سلام واجبه خانم!
جدي جواب دادم :
- ولي نه به شما!
به داخل خيابان پيچيدم و او همان جا ايستاد. انگار حريمي بود كه به خودش اجازه ورود به آنرا نمي داد!
طبق معمول فرشته در را باز كرد پي به حالم برد.
- چي شده عزيزم؟ چرا اينقدر رنگت پريده؟
سعي كردم لبخند بزنم.
- چيزي نيست عزيز. هول بعد از ظهر رو دارم.
خنديد و زير بغلم را گرفت.
- طبيعيه عزيزم.
وقتي لباس عوض مي كردم فكرم به همراهم بود. چه شد كه آخر مُهر از لبش برداشت و طلسم سكوت را شكست؟ عجيب بود! در تنهاييِ خودم لبخند زدم. چه پررو انتظار جواب سلامم داره.
نهار كه مي خورديم پدرجون زير چشمي نگاهم مي كرد و لبخند مي زد. وارد آشپزخانه كه شدم چند پاكت ميوه و جعبه شيريني ديدم كه از قرار به دستور فرشته و براي بعد از ظهر خريده بود.
بعد از نهار فرشته به من گفت :
- تو برو كمي استراحت كن عزيزم خودم جمع مي كنم.
-  آخه.
پدرجون خنديد و گفت :
- آخه نداره. عزيزت راست مي گه. تو برو كه بايد براي بعد از ظهر سر پا باشي. خودم كمكش مي كنم.
گردنم را كج كردم و نگاه قهرآلودي به او انداختم كه خنديد. دست در گردنش انداختم و او را بوسيدم. فرشته با لذت ما را نگاه مي كرد. او را هم محكم بوسيدم و به اتاقم رفتم. روي تخت و زير پتو خزيدم. از پنجره به آسمان ابري نگاه كردم و از داشتن خانواده اي گرم لذت بردم. پدرجون وقتي كلمه عزيزت رو گفت چه افتخاري مي كرد.
با وجود استرسي كه داشتم خواب بعد از ظهر زمستاني، عجب چسبيد. با صداي فرشته بيدار شدم.
- مژگان جون. بلند شو عزيزم. خوب راحت خوابيدي. هنوز حمام نرفتي.
از جا پريدم.
- ساعت چنده عزيز؟
- ساعت چهاره. پاشو فدات شم دير مي شه.
پتو را از رويم كنار زد و به قصد برگشتن بيرون مي رفت كه گفت :
- خوبه كه تو هول داشتي و اينطور خوابيدي.
با عجله بلند شدم و به حمام رفتم. بعد از حمام به آشپزخانه رفتم كه براي خودم چاي بريزم. كه صداي كار كردن فرشته از پذيرايي مي آمد. بلند پرسيدم :
- براي شما هم چاي بريزم عزيز؟
- آره فدات شم.
با سينيِ چاي كه وارد پذيرايي شدم تعجب كردم. ظاهرا ظهر نخوابيده بود. انگار او بيشتر از من اضطراب داشت چون از حالا سيني هاي شيريني و ميوه را با سليقه روي ميز چيده بود. بشقاب و قندان هاي كريستال را هم گذاشته بود و داشت با وسواس گلدان ها را مرتب مي كرد. از پشت سر بغلش كردم و محكم فشارش دادم.
چقدر خوب و مهربان بود. راستي راستي كه فرشته بود!
نزديك ساعت 6 و آمدن مهمان ها بود كه پدرجون آمد! هيچ موقع اين وقت شب به خانه نمي آمد. مي دانستم اين دستور فرشته است. مرا كه حاضر و مرتب ديد طاقت نياورد و بغلم گرفت و روي سرم را بوسيد.
پدرجون كه نماز مي خواند به آشپزخانه رفتم. فرشته چاي دم مي كرد. پرسيدم :
- عزيز، بايد چادر سر كنم؟
- نه قربونت برم، تو كه چادري نيستي. بايد همينطوري ببيننت. لباست كه پوشيده و مرتبه. روسري قرمز سفيدت رو هم سر كن. اينطوري بهتره. توي آشپزخونه بمون. هر موقع گفتم بيا تو.
هر چه به ساعت 6 نزديك تر مي شديم اضطراب من بيشتر مي شد. صداي زنگ كه بلند شد قلبم كنده شد! دست و پايم شروع به لرزيدن كرد. فرشته به من خنديد و با پدرجون به استقبال مهمان ها رفت. صداي سلام و احوالپرسي و تعارفات فرشته كه آنها را به پذيرايي راهنمايي مي كرد را مي شنيدم ولي از آشپزخانه نمي توانستم جايي را ببينم.
چند دقيقه بعد فرشته با دسته گلي به آشپزخانه آمد. به من نگاه كرد و با سرخوشي لبخند زد. كمكش كردم گل ها را داخل گلدان گذاشت و برد. روي صندليِ آشپزخانه نشستم و بي تابانه منتظر بودم فرشته صدايم بزند.
با صداي زنگ تلفن فورا گوشي آشپزخانه را برداشتم. تكتم بود كه مي پرسيد مهمان ها آمده اند يا نه. كمي سر به سرم گذاشت و گفت او و مجيد منتظرند! قول گرفت تا مهمان ها رفتند زنگ بزنم و گزارشات را بدهم.
بالاخره يك ربع بعد فرشته به دنبالم آمد. خودش يك سينيِ مرتب چايي داخل فنجان هاي كريستال ريخت و جلو در آشپزخانه به دستم داد. البته با سفارشات مكرر كه مراقب باشم.
زانوهايم مي لرزيد. وارد پذيرايي كه شدم سلام كردم. مهمان ها جلوم بلند شدند. سيني چاي را محكم تر فشردم كه لرزش دستانم كمتر شود. به قدري هول بودم كه چهره هيچ كدام را واضح نمي ديدم. با تعارف فرشته آنها نشستند.
غير از خود آقاي فرهمند هيچ مرد ديگري همراهشان نبود. با سيني اول جلوي پدر خم شدم كه اشاره به مهمان ها كرد. مادرش به صورتم نگاه كرد و لبخندي خشك زد. خانم بعدي كه حدودا 35 سال و از شباهتش حدس زدم بايد خواهر آقاي فرهمند باشد برعكس مادرش در حال برداشتن فنجان ها با لذت براندازم كرد و لبخندي گرم نثارم كرد. جلو آقاي فرهمند كه رسيدم لرزش زانوانم بيشتر شد. من كه به صورت او نگاه نكردم. فنجان را كه برداشت دست او هم مي لرزيد! كوتاه گفت :
- متشكرم.
سپس چاي را جلو پدرجون و فرشته هم گرفتم. قصد بيرون رفتن داشتم كه فرشته گفت :
- مژگان جون نرو عزيزم. بيا اينجا بشين.
ناچار كنار فرشته نشستم و سرم را پايين انداختم. خواهر آقاي فرهمند به گرمي گفت :
- به به مژگان خانم. چه اسم قشنگي. سرت رو بالا بگير ببينمت مژگان خانم.
با شرمندگي سرم را بالا گرفتم و نگاهم به آقاي فرهمند خورد. فورا نگاهم را به طرف خواهرش برگرداندم. دوباره گفت :
- شنيدم شما توي آژانس مسافرتي كار مي كنيد بله؟
- بله.
- چند وقته؟
- حدود شش ماهه. از وقتي درسم تمام شده آژانس متعلق به داييمه.
- چه خوب پس آشناييد. اتفاقا من هم با كارِ بيرون خانم ها موافقم. احسان هم همينطور.
و رو به برادرش كرد.
- مگه نه احسان.
احسان! از شنيدن اسمش احساس گرما كردم. سرش را بالا گرفته و با دستپاچگي جواب داد :
- بله. بله البته.
خواهرش لبخند زد و دوباره به من نگاه كرد. مادرش بدون مقدمه رو به پدرجون كرد و گفت :
- آقاي شايسته بهتره بيشتر با هم آشنا بشيم. پدر بچه هاي من فوت كرده اند.
پدرجون گفت :
- خدا رحمتشون كنه.
- خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه. اون مرحوم ارتشي و سرهنگ بودند. دوتا دختر دارم كه هما دختر بزرگمه.
اشاره به دخترش كرد و ادامه داد :
- احسان پسر بزرگمه و يك برادر كوچكتر از خودش هم داره. 29 سالشه. تحصيلات دانشگاهي داره و استخدام رسميه صدا و سيماست. مسلما تعريف ما ممكنه حكايت خاله سوسكه و بچه ش باشه، اما خوب اگر مقدار كمي رو هم باور كنيد پسر خونگرم و مهربون و نماز خونيه. ديگه اگر خواستيد تحقيقات و پرس و جويي از ايشون بكنيد هم آدرس محل كار و  هم زندگيمون رو مي ديم خدمتتون. بقيه ش هم به اميد خدا و بعد شماست.
پدرجون مودبانه لبخند زد و ميان مبل جا به جا شد.
- لطف داريد حاج خانم. ايشاالله سايه خودتون بالا سر بچه هاتون باشه. مسلما در خوبيِ شما شكي نيست. در كُل از نظر من اصلا آدم بد وجود نداره.
هما خانم گفت :
- اين نظر لطف شماست آقاي شايسته.
پدر ادامه داد :
- ما هم خانواده بزرگي نيستيم. مادر مژگان فوت كرده و فرشته خانم همسر دوم بنده ست.
مادر و خواهر احسان با تعجب به طرف ما نگاه كردند. فرشته به گرمي لبخند زد. پدرجون باز هم ادامه داد :
- ما به غير از مژگان جون يك پسر بزرگتر هم داريم كه ازدواج كرده. خودم بازنشسته فرهنگي هستم و در حال حاضر با همكاريِ دوستم يك دفتر معملات املاك رو اداره مي كنيم. مجيد آقا پسرم هم مهندس برق هستند. البته فرشته خانم هم كارمند آموزش و پرورشه.
با اشاره فرشته بلند شدم و بشقاب ميوه گذاشتم و پذيرايي كردم. اينبار احسان به من لبخند زد. ديگر نماندم و به آشپزخانه برگشتم ربع ساعتي بعد مهمانها  مي رفتند كه فرشته صدايم زد. همراه فرشته و پدرجون تا جلو در بيرون بدرقه شان كرديم و فقط پدر جون تا جلو در حياط با آنها رفت.
با رفتنشان روي مبل راحتيِ هال ولو شدم. فرشته از من بدتر، چادرش را از سر در آورد و روي مبل ديگر افتاد. وقتي پدر جون برگشت و ما را به آن حال ديد خنديد. در همين موقع تلفن زنگ زد. پدر جون گوشي را برداشت. از صحبت كردنش فهميدم كه دوباره تكتم است. پدر در حال صحبت به من كرد.
- خانواده بدي به نظر نمي رسيدند. پسرشون هم نجيب و معقول به نظر مي رسيد. حالا اگه مژگان خانم موافق باشند بايد تحقيقاتي انجام بديم.
اخم كردم و انگشت اشاره ام را تهديدانه برايش تكان دادم.
از سر شب و وقت خواب رمان جديدي را كه نازنين برايم آورده بود مثلا مي خواندم. ولي هيچي از مطالبش را نمي فهميدم مدام احسان فرهمند پيش رويم بود. حتي وقتي خوابيدم.

مادر احسان قرار گذاشته بود يك هفته بعد تلفن بزند و جواب بگيرد. تحقيقات محلي را پدر جون به عهده گرفته بود و محل كارش را مجيد. در اين فاصله چند مرتبه ديگر هم همراه هميشگي خواست به من نزديكتر شود كه اجازه ندادم و حتي ظهرها با تاكسي به خانه بر مي گشتم كه مجبور به رويارويي با او نباشم.
تحقيقات انجام شده نشانه صحت گفته هاي مادر احسان بود. همه در محل كار و زندگيشان از احسان و خانواده اش تعريف كرده بودند. نازنين و دايي هم در جريان قضايا بودند ولي ترجيح مي دادم تا وقتي قضيه كاملاً جدي نشده خانم شجاعي و خانم ستوده بي خبر بمانند.
شبي كه قرار بود فردايش مادر احسان تلفن بزند و جواب بگيرد پدر جون سر ميز شام بعد از كمي شوخي و سر به سر گذاشتن با من، جدي نظرم را پرسيد. مي گفت مهم نظر من است. وقتي با شرمندگي لبخند زدم و سكوت كردم فرشته با خوشحالي برايم دست زد.
غروب روز بعد خانم فرهمند تلفن زد و فرشته اجازه آمدن مجدد را به آنها داده بود. قرار پنج شنبه شب را گذاشته بودند البته براي آشنايي بيشتر خانواده ها گفته بود برادر احسان و شوهر خواهر ها و عمويشان هم خواهد آمد.
شب كه به خانه رسيدم تكتم و مجيد هم آمده بودند. فرشته داشت با آب و تاب برايشان حرف مي زد. اينقدر از اين خبر گيج بودم كه بچه رو فراموش كردم. تكتم خوشحال اما نگران بود كه با اندامي كه بعد از زايمان به هم ريخته چه بپوشد. و فرشته از حالا نگران پذيرايي پنجشنبه شب بود. فربد را از مجيد گرفتم و همراه او به نگراني هاي آنها خنديدم.

             ***
فردا بعد از ظهر بعد از تعطيل شدن آژانس به طرف ايستگاه اتوبوس مي رفتم. هوا هواي خيلي خيلي سردي بود پدرجون گفته بود كه امشب كار دارد و نمي تواند به دنبالم بيايد ولي سفارش اكيد كرده بود كه حتما با تاكسي بيايم.
حدود صد متري از آژانس فاصله گرفته بودم. فكر كردم همان بهتر كه با تاكسي بروم. از پياده رو به طرف خيابان رفتم كه يك اتوموبيل سفيد جلو پايم ترمز زد. با كمال تعجب احسان از آن پياده شد و به من كه با ديدنش همانطور مات مانده بودم سلام كرد.
بدون توجه به موقعيتم و بدون جواب سلام او را گفتن فكر كردم اين چهره چقدر برايم آشناست.
- دوباره سلام عرض كردم مژگان خانم.
به خودم آمدم و دستپاچه سلام كردم. لبخندي شاد به روي لبش بود.
- جسارت نباشه. مي دونم كه شما خيلي مبادي آداب و ملاحظه كار و متين هستيد به همين خاطر اجازه شما رو از حضور پدر گراميتون گرفتم كه اگر مي شه شامي با هم بخوريم و بيشتر آشنا بشيم. ايشون هم اجازه فرمودند.
وقتي بر جا ماندن پرترديدم را ديد به طرفم آمد. در جلو را برايم باز نگه داشت و گفت :
- افتخار مي ديد خانم؟
نگاهش كردم. ابرو بالا گرفت و خنديد.
- فكر مي كنم اين حقمون باشه قبل از هر صحبتي بيشتر با هم آشنا بشيم. اينطور نيست؟
حرف منطقي و مودبانه اي بود. شرمگين تشكر كردم و نشستم. در را برايم بست، نشست و به راه افتاد. با وجود هواي گرم و مطبوع داخل ماشين از درون مي لرزيدم. نگاهم را مستقيم به بيرون دوخته بودم. ولي او به راحتي هر چند دقيقه به چند دقيقه نگاهم مي كرد. حسي خوب توام با دلهره داشتم. انگار از در كنار او بودن خوشحال بودم. ولي آيا كار درستي كرده بودم؟ پس چرا پدرجون به من خبر نداده؟ حدس زدم سرش شلوغ بوده. فكر برخورد او را با احسان مجسم مي كردم. با صداي گرم احسان از افكارم بيرون آمدم.
- از اينكه دعوتم رو پذيرفتيد پشيمونيد يا خجالت مي كشيد؟
به زحمت گفتم :
- نمي دونم شايد هر دوش.
سرش را به سمت پايين و بالا تكان داد.
- خوبه، جواب صادقانه ايه. خجالتش كه طبيعيه من هم كه رفتم پيش پدرتون خيلي خجالت كشيدم، اين به كنار، فكر نمي كنيد زير نظر بزرگترها كمي رفت و آمد خوبه؟ ببينيد من توي همين چند دقيقه فهميدم شما دروغگو نيستيد. اين خيلي خوبه، شما چي از من فهميديد؟
خنديدم و چيزي نگفتم. دوباره گفت :
- اول شما از خودتون مي گيد يا من بگم؟
دستپاچه جواب دادم :
- چي بايد بگم؟!
به رويم لبخندي صميمانه زد.
- باشه اول من مي گم. يك مقداري كه مامانم گفت. من فرزند سوم خانواده،  پسر بزرگتر هستم. البته با برادرم فقط يكسال اختلاف سني دارم ولي بالاخره بزرگترم. ناگفته نمونه كه حسام برادرم به خاطر همين يكسال احترام مونده وگرنه عجله اون براي ازدواج خيلي بيشتر از منه. حتي ظاهرا كسي رو هم زير نظر داره و بي صبرانه منتظره كه منو از سرش باز كنه. خواهرهام هما و هانيه. با هما تقريبا آشنا شديد. هانيه هم مثل اونه هر دوشون خيلي خوبن. يا لااقل از نظر من اينطوره. هما دو تا دختر داره و هانيه يك دونه پسر. دار و ندارم همين يك دونه ماشينه. مسئله مسكن هم اگه از نظر شما موردي نداشته باشه يك واحد كامل و مجزاي آپارتمان طبقه بالاي منزل مادرم هست. از نظر اخلاقي هم كه ديگه چي بگم. اينو بايد ديگران نظر بدن ولي از نظر خودم خانواده دوستم.
نگاه غليظ و پر لذتي به من كه حالا به جاي لرزيدن گر گرفته بودم انداخت و ادامه داد :
- اينقدر هست كه هنوز هيچي نشده و از روزي كه ديدمتون همه فكر و حواسم به شماست و مطمئنا به اندازه يك دنيا دوستتون دارم.
در نگاه او يك دنيا احساس موج مي زد و در من چه بگويم؟! خجالت؟ لذت يا شايد بايد اسمش را عشق گذاشت! نمي دانم چطور آن حال را توصيف كنم. نمي توانستم نگاه خيره او را گرچه حرف دل خودم را داشت تحمل كنم! چقدر طول كشيد نمي دانم كه پرسيد :
- شما حتما مادر مرحومتون چشم آبي بودند. درسته؟
به نشانه مثبت سر تكان دادم.
- پس پدرتون مثل من خيلي خوش شانس بوده.
كمي مكث كرد و دوباره گفت :
- رابطه تون با نامادري تون به ظاهر خيلي خوبه. راستش براي ما خيلي عجيب بود. اگر پدرتون نمي گفتند ما پي به اين موضوع نمي برديم. من كه فكر مي كنم شما خيلي خوب بوديد كه تونستيد با نامادري كنار بياييد.
با جسارت گفتم :
- اتفاقا در اين مورد اشتباه مي كنيد. خوبي از طرف او بود. من اوايل در برابر او خيلي واكنشهاي تندي نشون مي دادم. به هيچ وجه نمي تونستم بپذيرمش ولي او به قدري در برابر رفتارهاي بدِ من  نرمش نشون مي داد و مهرباني مي كرد كه از پا افتادم و حالا اينطور به نظرم مي رسه كه او واقعا يك فرشته س.
به نرمي سر تكان داد.
- خيلي جالبه!
جلوي يك رستوران ايستاد و قبل از پارك پرسيد.
- اجازه مي ديد؟
اينبار كمي راحتتر به رويش لبخند زدم.
گارسون ما را به يك گوشه خلوت رستوران هدايت كرد. وقتي رو به رويم نشست و با همان لبخند مشتاق  خيره ام شد دوباره معذب شدم.
- از برادرتون بگيد. رابطه تون با او چطوره؟
به ياد مجيد و پسر خوشگلش لبخند زدم.
- اون بهترين برادر دنياست. خيلي دوستش دارم. پسر خوشگلش چند هفته ست كه به دنيا اومده. خانمش دبير زبانه و برام مثل يك خواهره. خودش هم همينطور كه پدرجون گفت مهندس برقه.
منوي غذا را آوردند. من جوجه سفارش دادم. لبخند شوخي به سليقه من زد و به تبعيت از من جوجه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون به شوخي گفت :
- از اين كارم بايد فهميده باشي كه حسابي هم زن ذليلم. هر چي زنم مي گه همون مي شه.
جلوي دهانش را گرفت و شانه بالا انداخت.
- ببخشيد خانمم! اون هم چه خانمي! ....
شام را با صحبتها و شوخي هاي گاه به گاهش خورديم ولي هنوز آنقدر راحت نبودم كه در مقابل نگاه خيره او بتوانم همه آنرا بخورم. در اصل از گلويم پايين نمي رفت! اخمي كرد و پس از تعارفهاي زيادي كه براي خوردنم كرد و من رد كردم به سادگي بشقابم را جلوي خودش گذاشت و در حال خوردن گفت :
- يك حسن ديگه م هم اينه كه هر جا باشه جور شما رو هم مي كشم. مثل اينجا!
به سادگي و راحتي كلامش خنديدم. بعد از اينكه شامش را تمام كرد به ساعتش نگاه كرد :
- اوه اوه چقدر زود گذشت.
با تاسف سر تكان داد :
- بلند شيد. متاسفانه وقتم تموم شد و بايد شما رو صحيح و سالم تحويل بدم. نمي خوام بد قول بشم.
داغ داغ شدم و او باز هم به رويم لبخند زد.
تا رسيدن به خانه بيشتر او حرف زد و من شنونده بودم. صحبتهايش گرم و صميمي بود و به دل مي نشست.
جلوي ايستگاه اتوبوس كه رسيديم بي اختيار به ياد همراه هميشگي افتادم! وقتي قضيه مرا مي فهميد چه حالي پيدا مي كرد. طفلكي تازه داشت اقداماتي مي كرد. احسان گفت :
- راستي مي دونستي كه تقريبا هم محله اي هستيم؟
با تعجب گفتم :
- جدي؟
- آره.
و به سمتي اشاره كرد. از خيابان اصلي، منطقه آنها به يك طرف بود و منطقه ما به طرف ديگر. احسان دوباره گفت :
- ممكنه مدتها بي توجه از كنار هم رد شده باشيم و آنوقت اتفاقي شما رو توي آژانس ببينم و يك دعواي الكي باعث بشه من دل و دينم رو همونجا ببازم.
با شرمندگي خنديدم. جلو خانه رسيديم به خاطر من پياده شد و عاشقانه نگاهم كرد. عجيب بود كه در همين يكي دو جلسه برخورد احساس وابستگي شديدي به او مي كردم. بر عكس ساعتي پيش كه از همراهي با او دو دل بودم حالا جدايي از او برايم سنگين بود. در نگاهش موجي از شيفتگي پيدا بود كه مرا با وجود شرمي شديد به عرش مي برد. خوشبختي را در آينده و با او بودن مي ديدم!
تعارف كوتاهي براي به منزل آمدن به او كردم خنديد و با لحني جدي گفت :
- تعارف نكنيد كه من خيلي پررو تشريف دارم. فعلاً با اينكه اصلاً موافق نيستم مجبورم تا پنجشنبه شب تن به اين جداييِ اجباري بدم ولي مطمئناً نمي تونم تلفن نزنم.
هيچ جوابي نداشتم كه بدهم فقط رنگ به رنگ مي شدم و لبخند مي زدم. ناچاراً با اكراه از هم خداحافظي كرديم تا از پيچ كوچه پيچيد ايستادم و با نگاه بدرقه اش كردم.
فرشته در را برايم باز كرد. تمام چهره اش خنده اي پر معني بود. در جواب خنده پر مهرش در آغوشش فرو رفتم دستي به سرم كشيد و گفت :
- خوش گذشت خانمي؟
با فراق بال نفسي آسوده كشيدم و سرم را روي شانه اش تكان دادم. زير بازويم را گرفت و به طرف خانه برد.
- خيلي خوبه كه اينقدر ديد پدرت بازه نه؟
مي شد در صداي شادش نوعي غم را پيدا كرد. نگاهش كردم. دوباره گفت :
- قدر اين روزها رو بدون و سعي كن طرف مقابلت رو خوب بسنجي. صحبت يك عمر زندگيه.
دستم را به دستش قلاب كردم و پرسيدم :
- عزيز دوست داري برام از زندگيِ گذشته ت بگي؟
سرش را به سختي تكان داد. انگار ياد گذشته آزارش مي داد.
- شايد يك روز برات گفتم عزيزم. الان نه. حيفه اين روزهاي قشنگت رو با شنيدن يك داستان تلخ، خراب و غمگين كني. حالا بريم تو پدرت منتظرته.
وارد خانه شديم. پدرجون جلو تلويزيون نشسته بود. با ديدن ما در آن حال خنديد و آغوشش را برايم باز كرد.
از همانجا كه ايستاده بودم هر دو دستم را به كمرم زدم و طلبكارانه نگاهش كردم! پرتقال دهانش را قورت داد و حق به جانب پرسيد :
- شامت رو كه خوردي گردشت رو كردي، حالا ما بدهكار شديم؟
- طلبكار بوديد؟ شما نبايد به من يه تلفن مي زديد؟
فرشته مرا از پشت سر به طرف پدرجون هُل داد و به جاي او جواب داد.
- مي گه خيلي زنگ زده شماره اشغال بوده، وقتي آزاد شده كه تو از اونجا در اومدي. حالا اين دفعه ببخشش.
كنار پدرجون نشستم دستم را دور گردنش انداختم. صورتش را بوسيدم و شرمگين سرم را پايين انداختم.
- الهي فدات بشم بابايي. ازت ممنونم. به داشتن همچين پدر روشنفكري افتخار مي كنم.
پدر روي سرم را بوسيد.
- با زبونت خَرَم نكن پدر سوخته. تازه بعدش پشيمون شدم. نمي گي ما تنهاييم؟
سرم را بالا گرفتم چشمانم را موذيانه تنگ كردم و گفتم :
- گمون نكنم به شما هم بد گذشته باشه.
به ظاهر، غضبناك نگاهم كرد. با عجله از كنارش فرار كردم. چند قدمي دنبالم كرد.
- اي پدر سوخته. تقصير من بود كه اجازت رو دادم.
با خنده به طرف اتاقم دويدم و فرشته با خوشحالي غش غش به ما خنديد.
چه شبي بود آن شب! حرف ها و نگاه قشنگ احسان چه در خواب و چه در بيداري لحظه اي مرا تنها نگذاشت.
به معنيِ عشق پي برده بودم.

                 ***
روز بعد و نزديك ظهر بود كه خانم ستوده با چشمكي به من اشاره كرد گوشي را بردارم. احسان بود. قلبم فرو ريخت.
- سلام به نامزدِ خوشگلِ چشم آبيِ خودم.
- سلام. حالتون خوبه.
- خيلي خوبه خصوصا كه صداي قشنگت رو مي شنوم.
به ساعت ديواري نگاهي كردم.
- شما الان كجاييد؟
- زير سايه شما خانم. استوديو هستم.
- فكر نمي كنيد هردو در محل كارمون هستيم؟!
- به به. دايي تون بايد به وجود همچين كارمند وظيفه شناسي افتخار كنند. منظورتون سربسته اينه كه مزاحم شدم؟
- نه اشتباه برداشت نكنيد. حقيقت اينه كه الان سر من خيلي شلوغه.
- يعني وقت نامزد بازي نيست.
مي دانستم كه نازنين با وجود جوابگويي به مشتري همه وجودش در گوشهايش جمع است. صدايم را آهسته تر كردم و جواب دادم :
- البته من هم اميدوارم اينطور كه مي گيد باشه ولي اگر قرار باشه كه بشه، پنجشنبه شب رسمي مي شه.
- بله بله جسارت بنده حقير زن ذليل رو بپذيريد. پس يعني اجازه دارم كه به منزل هم تلفن بزنم نه؟
كمي مكث كردم. بَدَم نمي آمد محصوصا كه پدرجون در جريان بود. گفتم :
- من شب هشت به بعد خونه هستم.
با خوشحالي گفت :
- من هم تلفني در خدمت هستم.
نتوانستم از لبخندم جلوگيري كنم. نازنين زير چشمي نگاهم كرد :
- امري نيست؟
- نخير عرضي نيست. به اميد شب و شنيدن صداي قشنگ شما!
بعد از قطع كردن گوشي آهسته به نازنين گفتم :
- داري از فضولي مي ميري كه ببيني كي بود.
به ظاهر اخم كرد و شانه بالا انداخت و گفت :
- قرمزيِ صورتت داد مي زنه كه كي بود. فضول هم خودتي و اون شوهر آينده ات.
ظهر كه برمي گشتم به قدري ذهنم درگير احسان بود كه به كُلي فراموش كردم با تاكسي برگردم. وقتي به خودم آمدم كه داخل اتوبوس نشسته بودم و چند ايستگاه بعد همراه هميشگي رو به رويم بود. آخ كاشكي با تاكسي مي آمدم. لااقل چند مدتي مرا نمي ديد شايد فكرم را از سرش بيرون مي كرد. جاي شكرش باقي بود كه آدرس دقيق منزل را نمي دانست. طبق معمول پشت سرم راه افتاد و غير از آنچه انتظار داشتم با من پيچيد داخل خيابان فرعيِ منزلمان!
اينطور نمي شد. جسارت به خرج دادم و به طرفش برگشتم. رو برويم ايستاده بود. چند لحظه كوتاه نگاهش كردم او بود كه سلام كرد. بدون جواب دادن به سلامش گفتم :
- فرمايشي داريد؟
نگاهش مشتاق بود ولي به دلم نمي نشست.
- با اجازه آدرس منزلتون رو مي خواستم.
- و اگر اجازه ندادم؟!
با اينكه خيلي ترسيده بود سعي مي كردم محكم نشان دهم. كوتاه نيامد و همانطور خيره به من گفت :
- من تا حالا موقعيت اقدامي رو نداشتم ولي حالا مي تونم وگرنه قصد مزاحمت و جسارت ندارم.
- غير از اين هم از شما انتظار ندارم ولي فكر نمي كنيد نظر من هم بايد مثبت باشه يا نه؟
لبخندي زد و ابرو بالا انداخت.
- سعي مي كنيم كه مثبتش كنيم خانم.
با عصبانيت رو برگرداندم و گفتم :
- خواهش مي كنم مزاحم نشيد. اشتباه گرفته ايد آقا.
در حاليكه مي رفتم صدايش را شنيدم.
- نمي خوام ناراحتتون كنم. من از شما خوشم اومده و به اين زودي كوتاه نمي يام. پس تا بعد.
به خانه كه رسيدم حسابي عصباني بودم. فرشته فورا پي به حالم برد.
- باز چي شده؟
با كلافگي گفتم :
- نمي دونم عزيز. يه پسره هست خيلي وقته مثل سايه دنبالم راه مي ره. تا حالا حرفي نبود چونكه كاري به كارم نداشت ولي حالا حرف مي زنه. آدرس خونه رو مي خواد. اعصابم رو خورد كرده.
- وا خدا مرگم بده. خوب به پدرت بگو.
وارد خانه شدم و با بي حالي خودم را روي مبل انداختم. روسري را از سرم كندم و گفتم :
- فكر كنم آخرش به همونجا برسه.
ياد احسان خيلي زود فكر مزاحم را از سرم بيرون برد.
همان شب نرسيده احسان تلفن زد. لحنش نشانگر اشتياقش بود. پدرجون هنوز نيامده بود ولي دانستن اينكه فرشته در جريان است و به من لبخندي مهربان مي زند در حالي كه روي تختم مي افتم و به حرف ها و خوشمزگي هاي او با لذت گوش مي دهم، كم لذت بخش نيست.
قبل از خداحافظي به اميد فردا شب كه پنجشنبه شب بود گفت و از من خواست بلوز آبي به رنگ چشمانم بپوشم. روز بعد با همه تلاشي كه مي كردم به حال خود نبودم. نازنين به تلافي روزهايي كه اذيتش مي كردم سر يه سرم مي گذاشت. طوري كه خانم ستوده و خانم شجاعي از جريان با خبر شدند.
خود به خود مرخصيِ بعد از ظهرم صادر شد. جلو درِ آژانس تاكسي دربست گرفتم كه با مزاحم رو به رو نشوم. امروز كه وقتش نبود ولي حتما بايد راجع به مزاحم با پدرجون يا مجيد صحبت مي كردم كه آنها خيلي منطقي و آرام با او كه مسلما شخصيت ناآرامي نداشت، كنار بيايند.
بعد از ظهر با صداي گرم و مهربان فرشته بيدار شدم. چه مي توانستم بگويم كه زبانم قاصر بود. شايد اگر او يك مادر واقعي بود اينهمه دل نمي سوزاند. همه چيز آماده پذيراييِ شب بود و خانه از تميزي برق مي زد.
تنها كاري كه مي دانستم چقد خوشحالش مي كند اين بود كه در آغوشش بگيرم و بي ريا بوسه بارانش كنم!
براي چندمين باز به ذهنم رسيد كه او فرشته ايست كه از بهشت نازل شده.
غروب و قبل از آمدن مهمان ها تكتم و مجيد هم آمدند. فرشته چاي را دم كرد كه تا آمدن مهمان ها پُر دم و خوشرنگ شود. پدرجون كه رسيد من آماده بودم.
با سليقه تكتم يكي از لباس هاي آبيم را انتخاب كردم. بلوز آبيِ يك رنگ با يقه انگليسي و آستين هاي بلند. دامنش هم سفيد بود با گل هاي بزرگ آبي به رنگ بلوزم.
اندك آرايشي هم كردم و وقتي از اتاقم بيرون آمدم پدرجون به شوخي حالت غش گرفت و روي مبل افتاد. با وجود استرس زياد كه هر لحظه هم بيشتر مي شد به حالات گرم و صميميِ پدرجون مي خنديدم. با صداي زنگِ در، قلبم ريخت و رنگم پريد. مجيد براي باز كردن در رفت و فرشته دنبال چادرش مي گشت. پريشان و سر در گم وسط اتاق ايستاده بودم كه صداي تكتم مرا از آن حال در آورد.
- مژگان شالت كجاست؟ سرت بنداز الان مي يان.
فرشته شالم را روي سرم مرتب كرد و محكم گفت :
- اوه چه خبرته اين چه رنگيه مگه مي خوان ببرنت پاي چوبه دار دور از جون؟
پرسيدم :
- برم توي آشپزخونه؟
- نه عزيزم. اين دفعه جلو در وايسا و گل رو خودت بگير. صاف و محكم باش و لبخند بزن باشه!
آب دهانم را قورت دادم. سرم را تكان دادم و صاف ايستادم.
مهمان ها با تعارف مجيد وارد مي شدند. مادر احسان، هما خواهرش، و خانمي ديگر شبيه هما كه حتما هانيه بود. پشت سر آنها هم يك آقاي مُسِن و بعد هم احسان با يك سبد بزرگ گل به دست كت و شلوار سرمه اي خوش دوختي به تن وارد شدند. مشغول احوالپرسي با خانم ها بودم. مادرش مرا بوسيد. سردي اش را احساس كردم. پشت سر بوسه گرم هما و شاديِ آشكارش. هانيه كه لپ هايم را بعد از بوسيدن كشيد و آهسته گفت :
- به به. راستي راستي هم كه تعريف داشتي عزيزم.
چند مرد ديگر بعد از احسان وارد شدند.
آه خداي من بدنم يخ زد. زانوهايم لرزيد. نه امكان نداشت. صداها چند لحظه به گوشم نرسيد!
در بين مردها همراه هميشگي هم بود!
او هم با ديدن غيرمنتظره من، مثل برق گرفته ها خشك شد!
در همان چند لحظه نفس گير فقط اين فكر وحشتناك در ذهنم شكل گرفت.
او حسام برادر كوچكتر احسان بود!

پایان صفحه ی ۱۱۳



موضوعات مرتبط: رمان همراز monir mehrizi moghadam

تاريخ : 91/04/19 | 22:21 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید