با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

دستامو توی هم قلاب کردم و به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره شدم... اه چقدر معطل میکنه ... یکی نیست بگه پسر مغز خر خوردی با این نیم مثقال بچه شرط بستی .... حالا ماموریتت بخوره تو سرت اون احمدی رو چرا با این نفرستادی بره؟در اتاق باز شد و الی به دو اومد جلوم ایستاد .... نگاهمو از کفشاش بردم بالا تا رسیدم به صورتش...یه لباس ضد گلوله...مشکی با شلوار جذب مشکی ودر اخر کلاه جذبی که گوشاش رو هم پوشونده بود .... کلاه بهش میومد ...شبیه بچه های شیطون میشد .... با یه علامت سوال تو چشماش بهم خیره شده بود نگاهمو از چشمای سیاهش گرفتم رنگ سیاه برام پراز درده ...پراز خاطره .... خیلی وقته بدم میاد .... اونم از رنگ سیاه!!ازجام بلند شدم که گفت--هی اقا پلیسه باشه به روی خودت نیاوردی که این لباسا چقدر بهم میاندا چشمامو ریز کردم و بهش نگاهی انداختم .... اره لباسا بهش میومد ....بزرگتر نشونش میداد ... جذابتر ... .....................................--اقای رهبری؟درحالی که جزوه های توی دستمو صاف میکردم برگشتم سمت صدا...--بله؟--ببخشید!جزوه هارو صاف کردم --بله؟ بفرمایید--میشه وقتی باهاتون صحبت میکنم با جزوه اتون ور نرید؟با تعجب سرمو بلند کردم و به دختری که روبه روم ایستاده بود نگاه کردم --بلهدختر نگاهشو ازم گرفت و خیلی جدی گفت--دیروز شما سر تمرین اشتباهی اسلحه ی منو برداشتین ...باپوزخند گفتم-- واقعا یادم نمیاد ازین اشتباها کرده باشم ...دختر نگاهشو به من دوختو گفت -- متاسفم ولی اینکارو کردین ...من فردا میام سر تمرین وسایلاتونو چک کنید به من بگین...فعلانگاهش جدی بود... مغروربود...سیاه بود ...عمیق بود ...برگشت و رفتخیره به رفتنش نگاه میکردم ....این بار سومی بود که میدیمش....لباس نظامی بهش میومد... تنها دختری بود که فعلا اونم در نظرم میتونست یه پلیس باشه....تنها دختری بود که بعد از چند وقت احساس کردم با بقیه فرق داره ... حس کردم اونم مثل خودمه مغرور و سرکش... هرجا موقعیتی که کسب میکردم اون در کنارم بود....هرچی بیشتر باهاش سرسنگین میشدم بیشتر ازم دور میشد اما...بیشتر جذبش میشدم....اما بیشتر حواشو داشتم.... و بدتر ازهمه اینکه سیاهی چشماش عمق بیشتری میگرفت و من ازین عمق میترسیدم....به الی نگاهی کردمو گفتم--اره بدک نیست بهت میادابروهاشو بالا پایین کردو گفت--که اینطوراز اتاق خارج شدیم و رفتیم سمت محوطه...چند نفر ایستاده بودن .... الی با صدای بلند گفت سلام... اه ینی اگه یکی تونست یه کاری کنه این حرف نزنه!!!برگشتن سمت ما ... تک تکشون رو از نظر گذروندم .... اما روی چهره ی شاهین وایسادم .... من حس شیشمم عجیب فعاله .... ودرحال حاضر روی این پسر ایست زده شاهین--سلام این لباسارو روی لباساتون بپوشینکیسه رو از دستش گرفتم نمیدونستم دقیقا میخوان چیکار کنن بدون هیچ حرفی دستمو توی کیسه کردم در عین حال نگاهی دوباره به جمع انداختم ...سه تا دختر جوون نزدیک به بیست اینطورا و دوتا خانوم سن بالا...بدون ارایش و با مانتو روسریو شال و حجاب کامل....خیلی ساده مثل یه رهگذر ....سه تا پسر ....دوتا مرد ...با لباسای خیلی معمولی و ساده و تقریبا کهنه ...بازم مثل یه رهگذر...درکنارهم مانند خانواده ای معمولیدر کناری هم چندتا چمدون بزرگ و کوچیک بود و روبرومون چندتا ماشین ....پراید پژو سمند ...خیلی سخت نبود فهمیدن این موضوع که درغالب چند خانواده و مسافر میخوایم بریم ...بدون هیچ ابهام و شکی برای پلیسهای بین راهی...چندخانواده که برای سفر دارن میرن سمت مرزهای کردستان لباسارو از تو کیسه دراوردم .... یه شلوار طوسی و پیرهن ابی استین بلند مردونه ی راه راه همراه یه مانتوی مشکی بلند و شال سیاه و شلوار جین دخترونهبرگشتم سمت الی که چشماشو ریز کرده بودو نگام میکرد ... شلوارو مانتو وشالو گرفتم سمتش --بیا اینطوری منو نگاه نکن اینارو بپوشچینی به پیشونیش انداخت لباسارو ازم گرفت و رفت .... با نگاه دنبالش میکردم که گوشه ای ایستاد و لباسارو روی لباساش پوشید... --سیاوش نمیخوای لباسارو بپوشی؟نگاهمو به شاهین دوختم--چرا میپوشم...لباسارو روی لباسام پوشیدم ...یقه ی پیرهنمو صاف کردم ...شلوار و لباسش بهم گشاد بود انگار باید سادگی شخصیت من از انتخاب پیرهن و شلوارم توی گشاد و کهنه بودنش نشون داده میشد...الیسا درحالی که سعی داشت موهاشو بادست توی شالش پنهون کنه اومد سمتم و با لبخند بهم نگاهی کردالی-- وای سیا بلا به دور از ریخت و قیافه افتادیبعدم پقی زد زیر خنده چشم غره ای بهش رفتم --ببند خنده اشو قورت دادوبا اخم غلیظی گفت-- بد عنق خب واقعیت تلخه به مزاجت نساخت ؟--نهدیگه چیزی نگفت ....از قیافه اش خندم گرفته بود ...ناخوداگاه بهش لبخندی زدم ...صدوهشتاد درجه قیافه اش با لباسا فرق کرده بود.... صورتش از حالت بچه گونه درواومده بود و شبیه دخترخانومای سنگین شده بود...خیلی وقته دیگه دوست ندارم سنگینی متانت و زیبایی یه دختروباچشمای گرد شده گفت--چیه؟گفتم-- هیچی داشتم به این فکر میکردم که توام خیلی شبیه زنایی شدی که میخوان برن سرزمین علفای هرزو بچینن تا دهنشو باز کرد که جوابی بده شاهین اومد نزدیکمون ایستاد...روکرد به الیسا و گفت--چقدر مانتو روسری بهتون میاد...الیسا لبخندی بهش زد و از گوشه چشم نگاهی به من انداخت...میدونستم که ازمانتو و شال خوشش نمیاد... بالبخند گفت--واقعا؟شاهین نگاه معنی داری به من انداختو گفت-- اره مگه کسی نظرش غیرازین بوده؟الیسا بادست به من اشاره ای کردو گفت --بله این اقاباصدای مردی که بلند بلند داشت حرف میزد به روبه رو نگاه کردیم میان جمع پیرمرد خوش تیپی ایستاده بود با موهای جوگندمی و کت وشلوار و کراوات....داشت همه رو به سوی خودش جمع میکرد ...کنارش سه زن و سه مرد کیف به دست ایستاده بودند با لباسهای اسپورت .... دست الیو گرفتم تا همراه خودم ببرمش کنار جمعیت ...اخه کاملا این چند وقت متوجه شدم که در عین زرنگی خیلی حواس پرته و اگه ولش کنم اینجا معلوم نیست چه بلایی سرخودشو خودم میاره .... خواست دستشو از دستم دربیاره که اهمیتی ندادم و محکمتر گرفتمو رفتم نزدیک به مرد ایستادم که الیم کنارم قرار گرفت و دوباره دستشو خواست بکشه که ولش کردم و نگاه چپکی بهش انداختم که اونم چشم غره ای بهم رفت و کمی بافاصله کنارم ایستاد....همه ساکت ایستاده بودند که مرد شروع کرد به حرف زدن...--بچه ها ما تا پنج روز دیگه باید مرزهای کردستان باشیم اول زیر ماشین همون جای همیشگی جایی برای مخفی کردن اسلحه هاتون گذاشتیم که در صورت دیدن پلیس سریع اسلحه تون رو بزارید اونجا ولی در حالت عادی دستتون باشه که اگر مشکلی پیش اومد ازش استفاده کنیددوم قراره به صورت چند خانواده حرکت کنیم با شناسنامه های جعلی که آرش درست میکنه...جفت جفت به اسم زنو شوهر نگران جای اصلحه های قاچاقی نباشید فرشید مثل دفعه ی قبل براتون توی ماشین جاسازی میکنه مشکلی پیش نمیاد اول همه باهم حرکت میکنیم اما به یه جایی که رسیدیم ماشینا باید از هم جداشند و طبق نقشه ی توی دستتون همه علامت گذاری شده کجا دوباره کنارهم قرار میگیریدبرای گریم خانوما اون سمت اقایون این سمت ...بعد از عکس برای شناسنامه ها یه چندساعتی معطلیم بعد حرکت میکنیمصحبتش که تموم شد جمع راهی باز کرد تا پیرمرد رد بشه... مردها رفتند سمتی که اون اشاره کرده بود به الی که متفکر داشت به جای خالیه مرده نگاه میکرد نگاهی انداختم....همیشه بعد از هر صحبتی این چند دقیقه باید ثابت بمونه ...فک کنم دوزاریش دیر میافته ... ازینکه سربه سرش بزارم یه جورایی خوشم میاد حالا درسته معمولا ادم خشک و عبوس و تندیم اما الی رو نمیدونم چرا نمیتونم بیخیال بشم ....بلند گفتم--هی دخترسرشو تکونی داد و روشو کرد سمتم چشماشو درشت کردو باتعجب نگام کرد .... یه لحظه هنگ کردم... این حالتش و این چشما اذیتم میکنه ... بدترین خاطره ی زندگیم از همین چشماست ..اه پشیمون شدم...چرا اینقدر شبیه اند؟....چرا حالا و توی این موقعیت کسی باید کنارم قرار بگیره که شبیه اونه دستی رو صورتم کشیدم ..زیر لب گفتم-- لعنتی الیسا-- اه سیا ینی چی وقتی تو حسم میپرونیم ؟؟؟ من که رفتم نگاه کن بقیه ام رفتنصدای دور شدن قدمهاشو شنیدم ...رفتم کنار پسرهای دیگه ایستادم یکیشون که صورتش پر از زخم و خط بود دستشو توی جیبش کرد و فندکیو در اوردو سیگار توی دستشو اتیش زد ... در حین سیگار کشیدن برگشت و به من که خیره نگاهش میکردم نگاهشو دوخت...خیلی ازین تیپ قیافه ها دیدم دورو ورمو پر کردن این ادما .... چقدر اون زمانی که میدیم فاطمه باهاشون دعوا میکنه و مثل یه مرد جوابشونو محکم میده حرص میخوردم دلیل این همه حرص خوردن بابت ترقی فاطمه و نزدیکتر شدنش به خطرهای موجود توی کارمون رو نمیفهمیدم....یکی از همون مردها به من اشاره کرد که برم و روی صندلی ای که برام گذاشته بود بشینم رفتم و نشستم ...کیفشو باز کرد در عین حال که داشت باموهام ور میرفت شروع کرد حرف زدن--اسمت چیه تاحالا تو گروه ندیدمت--سیاوش تازه اومدم--اهان پس برای اولین بار میخوای بری؟--اره ... بقیه رو چی میشناسی؟ خیلی وقته اینجا کار میکنی؟مرد قبل ازینکه جوابمو بده داد زد --هی سعید یه نخ سیگارم برامن روشن کن --اره خیلی وقته اینجام از شروع کار ...بیشترشونو من گریم میکنم پس میشناسمشون از دم همه رو--اسمت چیه؟--صابربعد که کمی از موهامو کوتاه کرد کلاه گیسی که موی قهوه ای کوتاه بود رو روی سرم محکم کرد دستشو توی جعبه ای کردو با خنده گفت-- این سبیل و ریشم میزارم برات که دیگه تکمیل بشه قیافه اتکارش که تموم شد سعید همون که صداش کرده بود با یه سیگارو اینه اومد سمتمون ...توی گردنش یه دوربین عکاسی بود سیگارو اینه رو داد دست صابر....صابر سیگار گوشه ی لبش گذاشت و اومد روبروم و اینه رو گرفت جلومصابر با یه لبخند کجی گفت--ببین چه کردم قیافه اتو ننه باباتم نمیتونن تشخیص بدن ...البت این مو قهوه ای با رنگ چشمات خیلی هماهنگه بیشتر شبیه اروپاییای قدیم شدی توی اینه به خودم نگاه کردم ...راست میگفت چقدر تغییر کردم ...موهای قهوه ای لخت و بلندتر از موهای مشکی خودم روی سرم گذاشته بود با یه ته ریش و سبیل پرفسوری.... اینه رو دادم بهش ...سینا رفت و سعید روبروم قرار گرفت--ببین چندتا عکس میخوام ازت بگیرم برا شناسنامه ها سرمو به معنای فهمیدن تکون دادم و صاف نشستم اونم شروع کرد چندتا عکس پشت سرهم ازم گرفتبعد از عکسا ازجام بلند شدم .... نگاهمو به اطراف چرخوندم... اوه خدای من این دختر کجاست؟ .... دیدم یکی ازون دور داره بالا پایین میپره ... ریز نگاش کردم که دویید اومد سمتم .... دستامو توی جیبم کردم که اومد روبه روم ایستاد و با نیش باز گفت-- وای اقامون چقدر بی ریخته!چقدر تغییر کرده بود ... ابروهای برداشته ...صورت سفیدو اصلاح کرده...نیشخندی زدم ...الان میشد بهش گفت یه دخترخانوم زیباو باوقار...چه واژه ی مسخره ایسرمو خم کردم و با حالت لوتی و زمخت و مردونه ای گفتم -- حرف اضافی نزن خیلیم دلت بخواد ... والا!دیدم رنگ نگاهش پر از خنده شد... یه دفعه مغزم جرقه زد...دستامو از تو جیبم دراوردمو گذاشتم رو زانوهام تا هم قدش بشم ...گفتم -- اهان اونوقت اقاتون کیه؟الی کمی شالشو مرتب کردو دستاشو رو هوا تکون دادو گفت-- والا توی شناسنامه جعلیا شما به اسم به اسمبعد سرشو انداخت پایین و با لحن خجالت زده ای گفت-- اقامون هستید...البته با اسم سیامک ...بعد سرشو بلند کرد و با لبخند موزی گفت-- خوب شد اسم جدیدت اولش مثل اسم سابقت سیا ست پس من همون سیا رو بهت میگممثل لاستیک ماشین که پنچر میشه پنچر شدم... حالا توی راه کی میخواد اینو تحمل کنه! صاف ایستادم ...الی-- میدونی سیا باید از خدات باشه الان به صورت جعلی حاضر شدم نقش خانومتو بازی کنم .... مخصوصا با این تیپ سوسولت که شبیه اجنبی ها شدی!اجنبی؟ اه خدای من کارم به کجا کشیده که به من که پلیس مملکتم یه بچه دزد میگه اجنبی!کمی سرمو خواروندم و با بدجنسی به الی گفتم-- همینم که دزدیو من دارم جورتو به اسم اقات برا چند روز میکشم کافیته!رنگ نگاهش عوض شد ...غمگین شد...سخت شد....مثل همون موقع که بازداشتش کردم...مثل همون موقع که پشت میز نشست ...منم روبه روش نشستم ...دستاشو مشت کرد و با حالت نفرت انگیزی روشو کرد اونور .....نگاهش نمیکردم فکرم مشغول بود ... هیچ کس نمیتونست برای من فاطمه باشه .... چقدر ابلهانه خواستم بهش ثابت کنم که نمیخوام آسیب ببینه ....چقدر ابلهانه وجود خودمو خواستم بهش ثابت کنم ... اینکه من یه مردم ... درصورتی که الان حس میکنم بیشتر نامردم ... کاش میشد جبران کرد کاش....حواسم که اومد سرجاش دیدم الی نیست .... میاد میره ...معلوم نیست چیکاره هست؟ راستی اون از کجا شناسنامه هارو دیده بود ؟ .... کمی عذاب وجدان اومد تو سرم ...چرا این حرفو بهش زدم ... هنوزم بعد این چندسال میشم سیاوش قدیم .... هرچی میکشم ازین غرور لعنتیه!رفتم گوشه ای نشستم ... همینطور همه رو زیر نظر داشتم که یکی اومد کنارم نشست...برگشتم سمتش ...بدون اینکه نگام کنه سیگاری گرفت سمتم...--نمیکشمگذاشت گوشه ی لبش...منم نگاهمو ازش گرفتم ... باید ادمای اینجارو میشناختم نمیشد بدون دانستن جلو رفت--اسمت چیه--حامد--چندوقته اینجایی--یه سالی میشه تو چی؟--من سیاوش تقریبا یه دوهفته است اینجام--اوهوم..اون دختره کیه باهات؟ شنیدم نامزدته--ازکی شنیدی؟--شاهینسکوت کردم --شاهین بدجوری تو نخشه مواظبش باش--چطور؟--حالا دیگه ... بقیه رم نمیشناسی نه؟--نه تو بگو برام اسماشونوبادست هرکسیو نشون داد و اسمشو گفت--چیشد که اومدی اینجا؟--یه روز یکی از دوستام اومد گف حامد تو که اینهمه از صب تاشب میدویی دنبال چندرغاز پول ... انم خلاف..یکم سنگینش کن ...گفتم ینی چی...گفت اونش بامن....بعدم که مارو اورد اینجا...سعید شروع کرد داد زدن که بیاین شناسنامه هارو بگیرین...ازجام بلند شدم و همراه حامد رفتم سمت بچه ها ایستادیم ...شناسنامه هارو یکی یکی داد دستمون ...شناسنامه رو باز کردم ... نام سیامک رادمنش....نام همسر شهلا صبوریسرمو بلند کردم...الی روبه روم بود ...نگاهش میکردم همه ی حالتهاشو...با ناراحتی به صفحه ی باز شناسنامه لای انگشتاش خیره بود.... یه حسی بهم گفت دلشو شکوندی؟....نمیخواستم ....ولی شکست....چقدر میخوای دل بشکنی؟....نه نمیخوام....لبخندی زدمیه حسی گفت خوشحالیت از چیه؟... نمیدونم.... ولی من میدونم... از چیه؟...ازینکه الی پیش خودته و کنار مردای دیگه نیست...اخمی کردم ...نه ازین نیست...چرا ! فاطمه اینطور نبود نمیتونستی نزدیک خودت داشته باشیش اما!!! الی هست اونم شبیه فاطمه است با این تفاوت که الان تو مشتته و اگه بهش زور بگی جوابتو نمیتونه بده....اره چون شرط بسته...واینکه تو سربه سر گذاشتن باهاشو دوست داری....نهههههههالی سرشو بلند کرد ... انگار دنبال کسی میگشت که نگاش به من افتاد ...اخمی کردو نگاهشو گرفت.... جمعیت پراکنده شد... هرکسی رفت سمت کسی که قراره باهاش همسفر بشه .... نگاهی به الی انداختم که متفکر جایی رو نگاه میکرد رفتم سمتش و کنار گوشش زمزمه کردم --هی دختر کشتیات هنوز رو ابنکمی هول کرد و برگشت به من که در چندسانتیش ایستاده بودم نگاه کرد...اول با تعجب بعد بایه اخم عمیقروشو کرد اونور و رفت سمت دیگه ... دنبالش رفتم و سعی کردم باهاش همقدم بشم اما اون تندتر میرفت که بهش نرسم کلافه دستشو کشیدم --تو چت شده؟؟دستشو محکم از دستم کشید و باغیظ گفت --به تو مربوط نیست!دوباره راهشو کشید و رفت ...دستی تو موهام کردم به من مربوط نیست ؟چه غلطا! رفتم روی صندلی نشستم تا بالاخره این ماشین کوفتیو بهمون بدن...نگاهی به الیسا انداختم که دقیقا روبه رو اما با کلی فاصله نشسته بود... به جهتی مخالف من نگاه میکرد و اخماش توهم بود...چرا؟...چرا پرسیدن داره سیاوش تیکه میندازی به یه دختر بی پناهو میگی چرا؟....دلت از یه جا دیگه پره اینم که بی کس و کار هرچی میخوای بارش میکنی؟...حالاکه چی من عمرا برم منت کشیاهی کشیدم..اون زمان که باید میرفتم منت کشی نرفتم حالا برا این فسقل بچه برم...فاطمه کجا و این کجا؟ با دیدن شاهین که میرفت سمت الی کمی خم شدم و دستمو گذاشتم رو زانوم و زل زدم به شاهین....پسره ی خرفت!نشست کنار الی و شروع کرد حرف زدن...حالم بد شد ..نمیخواستم اون بشینه اونجا....کمی بد الی زد زیر خنده و با خنده جواب شاهینو میداد...ازجام بلند شدم.... ینی چه؟ معلوم نیست چی در گوشش میگه که این میخنده؟ ...خواستم برم سمتش که نیرویی مانع رفتنم شد...چه دلیلی داره که من بدم بیاد از صحبت این دوتا؟...اره اصلا به من چه! ولی خودمم نمیدونستم علت حرص خوردنم چیه؟ حتما دیونه شدم !کمی بعد شاهین بلند شد ... اشاره کرد که ما چند نفر بیایم سمتشبه منو الی اشاره کرد بیایم جلو ...بعد سوییچی رو به سمتم گرفتو گفت --برید سوار اون پژو بشید هروقت پرادو حرکت کرد شماهم دنبالش با فاصله حرکت کنید...سوییچو ازش گرفتم و رفتم سمت پپژو الی هم همراهم اومد و در صندلی عقبو باز کرد که بشینه ....سریع گفتم-- حداقل حفظ ظاهر کن ناسلامتی الان داریم نقش یه زوج خوشبختو بازی میکنیم!!بدون اینکه نگام کنه رفت جلو نشست ...منم نشستم ...چند دقیقه گذشت بدون هیچ حرفی...اخر سر طاقت نیاورد...میدونستم طاقت نمیاره...با لحن بدی گفت--همیشه عادت داری دیگرانو خورد کنی؟چه سوالی! با تعجب برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم ... این سوال چقدر اشناست!.....این نگاه مغرورو میشناسم...این سوال سخت رو یه بار دیگه ام شنیدم... و جوابی بدتر از سوال دادم.....چندلحظه به چشماش خیره شدم بعد نگاهمو گرفتم و به روبه رو دوختم... اه بازم؟ بازم باید این سوالو بشنوم اونم از کی ؟ از کسی که شبیه اونه ... شبیه تمام زندگیمه که دیگه نیست...دیگه ندارمش... از دست دادمش؟ اره؟الی متعجب گفت-- نمیدونم چرا احساس کردم پشیمونی ! بخشیدمت سیا حالا انقدر دمغ نباش پسر!چقدر خوبه که حداقل الیسا مغرور نیست...ازینکه سریع میبخشه خوشم میاد... بی اراده لبخندی رو لبام نشست...--نمیخواد ببخشی مگه چی گفتم بهت؟ منکه دمغ نیستم دخترجون! سرمو روی فرمون گذاشتم....سراغی از ما نگیری!....نپرسی که چه حالیم!عیبی نداره میدونمباعث این جداییم....الیسا-- هی سیا اینجارو !!!! بارون گرفته ....اخ جونسرمو بلند کردم و به الی که با خنده دستشو از شیشه ی ماشین بیرون گرفته بودخیره شدم....اونم بارونو دوست داشت مگه نه؟...شیشه رو کشیدم پایین...برای بار هزارم بیادش دستمو زیر قطره های بارون گرفتم...من اهل بارون نبودم...اما از وقتی رفته منم اهلش شدم...اهل بارون...رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنهنبودنم کنارتو فکرتو بهتر بکنهبازم دلم گرفته ! تواین نم نم بارون....الی برگشت سمتم و با تعجب نگام کرد...الی-- هی سیا توام بارونو دوست داری؟...بهت نمیخوره بچه سوسول!بایه نیمچه لبخند نگاش کردم...اره منم تازگیا بارونیم....خیلی وقته دیونه شدم...نگاهمو ازش گرفتموقتی اخرین بار به چهره اش نگاه کردم ...اشک توی چشمام تبدیل شد به بارون...دستی روی شونه ام گذاشته شد....و مردی کنار گوشم گفت --متاسفمرفت برای همیشه....رفتی ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز... من هنوزم عاشقتم....به دل میگم بساز بسوزبازم دلم گرفته تواین نم نم بارونکی فکر میکرد سیاوشی که همه میگفتن احساس نداره...پشت سرش هزارتا صفحه از خلق کجش بود ...با رفتن یه دختر بشکنه و نگاهش بارونی بشه.....!پرادو حرکت کرد... منم پشت سرش حرکت کردم و بقیه ی چهارتا ماشین پشت سرماالیسا دستاشو بهم کوبیدو گفت-- وای بریم جنگ...کیو کیو بنگ بنگ...زیرلب گفتم--دیونهیه دفعه الی جیغ زد --تو چی گفتی؟--چیو چی گفتم؟--همین الان ..اره تو گفتی دیونه!--من نگفتم وای الی از الان شروع کردی؟--من چیو شروع کردم؟پرادو سرعت گرفت و منم سرعتم بردم بالا ...در حالی که چشمم تو اینه به ماشینای پشتم بود گفتم--دیونه بازیاتو --وایییییی باشه سیا خودت خواستیشیشه ی ماشینو داد پایین همینطور شیشه ی سمت منو ....هوای داخل ماشین سرد شد و قطره های بارون به خاطر سرعت ماشین به صورتم میخوردن.....وای من حتما یه روز از دست این الی خودمو میکشم...بازم جای تاسف داره سیاوش ! چطور حاضر شدی با این وارد بازی بشی؟--شیشه رو بده بالا--نمیدم--چرا؟--دوست دارم--دوست داری که چی بشه؟--که تو حرص بخوری دلم خنک شه!برگشتم و با اخم نگاش کردم--هی سیا!--چیه؟--بهت گفته بودم از رنگ چشمات بدم میاد بهش الرژی دارم؟--اوف ...دیونه زیاد حرف میزنه به حرفاش نباید توجه کرد--اهان...اکی پس من زیاد کاری دیگه به حرفات ندارم مرسی...فقط میخواستم بگم وقتی عصبانی میشی رنگش تیره تر میشه خیلی دوست دارم-- مهم نیست--چی؟--همینا که میگیدندون قروچه ای کرد و سوییشرتمو که روی پام بود برداشت و انداخت روی صورتشو خوابید--هی پسر! رسیدیم منم صدا کن!باتعجب نگاش کردم اوه خدای من...خود به خود لبم به خنده واشد--وا! مگه میخوایم بریم شمال...سوییشرت منو چرا برداشتی؟--محض اراااااااااا...هیس ببند فعلا اون نیشتو ...من خوابملبخندم تبدیل به یه خنده ی صدادار شد--پروووو--عمه اته--تو مگه خواب نیستی؟--گوشام که دراز نیست--اره و لی زبونت نه!کمی بعد سکوت ... خوابش برد...هوا کم کم داشت تاریک میشد...خیلی وقت بود که وارد جاده ی اصلی شده بودیم و هنوز معلوم نبود مقصد بین راهی کجاست...ماشین ایستاد و من کمی دورتر وایسادم...مردی از ماشین پیاده شدو اومد سمت ماشین اول ...سرشو نزدیک پنجره ی ماشین کرد و چیزی به راننده گفت...برگشتم سمت الیسا...اروم سوییشرتو از رو صورتش کشیدم پایین...همه ی ادما توی خواب معصوم ترند...الیسام یکیش...سوییچو برداشتم با یه لبخند خبیثانه نزدیکش شدم و با کلید روی دماغش کشیدم...چینی به بینیش انداخت و کمی با دست خاروندش....چرا من خوشم میاد اینو اذیت کنم؟...دوباره کلید سوییچو روی بینیش کشیدم...دهنشو باز کرد و بلند عطسه کرد و یهو صاف سرجاش با چشمای بسته نشست...قبل ازینکه چیزی بگه با صدای مردی که کنار پنجره بود برگشتم--سلام این نقشه ازینجا به بعد ازهم جدا میشیم و طبق این نقشه در روستای گلاره بهم میرسیمنقشه رو. ازش گرفتم--باشه--مواظب باشین مامور چند کیلومتر جلوتر ایستاده--اکی--فعلارفت دستمو گذاشتم رو دنده و ماشینو روشن کردم ...--سیااااااااااااااااااااااا اادستم رو دنده خشکید برگشتم سمت الیسا و به چشمای باد کرده از خوابش نگاه کردم--چیه ؟؟ سکته ام دادیخمیازه ای کشید و کمی بادست سرشو خاروند و گفت--کجاییم هنوز نرسیدیم؟پوف واقعا دیگه اخرشه...درحالیکه دوباره ماشینو روشن میکردم با یه لبخند گفتم--چرا عزیزم تا چند دقیقه دیگه شمالیم کنار دریای خزرجواب نداد که برگشتم نگاش کردم سرشو تکیه داده بود به پشتی و چشماشو بسته بود ...یه لبخند عمیقیم رو صورتش بودالیسا-- واقعا؟اخمی کردمو گفتم-- واقعا که!--میدونی سیا من تا حالا شمالو ندیدم...اصلا کلا هیچ جا غیر از خیابونای تهرونو ندیدم--خب چیکار کنم؟صاف نشست سر جاشو گفت-- اه ضد حال ...حداقل یکم همدردی کن ...تقصیر منه که باتو هم کلام میشمدوباره سوییشرتو کشید رو صورتش...چیزی نگفتم ...چند دقیقه گذشت دوباره خوابید....دقت که کردم کمی جلوتر پلیسای بین راهیو دیدم...چند سرباز علامت دادن ایستادیم...سرباز سرشو اورد جلو توی ماشینو گفت--سلام شب بخیر ...میتونم ماشینتونو چک کنم؟--مرد ژنده پوشسرباز چشمهاشو ریز کرد و با تعجب زل زد به من و بهت زده گفت--وای سرهنگ شمایین؟؟؟سریع گفتم-- هیش ...میخوای عملیاتمو به گند بکشی؟سرباز فکشو که پایین او.مده بود داد بالا و خیلی اهسته گفت--شرمنده سرهنگ بفرماییدتوی اینه پشت سرمو نگاه کردم ...کسی از گروه نبود دوباره برگشتم سمت سرباز وگفتم-- ستوان احمدی کجاست؟--در راهه قربان کمی از شما جلوترسرمو تکون دادمو گفتم --خوبه!--بله خدارو شکر--پس من رفتم حواست باشهسرباز دستشو کنار سرش اورد و گفت-- چشم سرهنگبلند گفتم -- هی سرباز چرا حواست نیست دستتو بیار پایینسرباز نگاهی به دستش انداخت و سریع دستشو اورد پایینو گفت--ببخشید حواسم نبودرومو برگردوندم و ماشینو روشن کردمو قبل از رفتن گفتم-- حواست من بعد باشه--چشمماشین حرکت کرد و سرعتمو بردم بالا ...خیلی وقت بود راه افتاده بودیم دیگه داشت این سکوت سنگین ماشین بهم فشار میاورد بی اختیار دستم رفت رو ضبط و دکمه ی پخش کنشو زداول صدای اهنگ ارومی پخش شد....خب خوبه من اهنگ اروم دوست دارم بعد صدای غمگینی شروع کرد به شعر خوندندلم سوخت واسه احساسی که پای تو هدر کردمدلم سوخت که تو بودیو اما با تنهایی سر کردمدلم سوخت واسه قلبی که عاشقونه دست تو دادمیه دفعه ضبط خاموش شد --دلت واسه عمه ات بسوزه که عمه ات شد!!!!!! اه سیا این دیگه چیه؟ اگه هوس اهنگ کردی بگو یه دهن برات بخونم دستت بیاد اهنگ ینی چیکلمو کج کردم که بلند شروع کرد شعر خوندن--یه حمومی من بسازم چهل ستون چهل پنجره--وایی صدات خیلی گوش خراشهبه یه دوراهی رسیدم نمیدونستم از کدوم ور برم ...در نتیجه ایستادم و نقشه رو از توی داشپورت ماشین برداشتم...بازش کردم و با خودکار توی دستم شروع کردم علامت کشیدن...همینطور که خط میکشیدم خودکار از دستم کشیده شد ...با عصبانیت برگشتم سمت الی--هی چرا خودکارو کشیدی؟خیلی ریلکس نقشه رو تو دستش جابه جا کرد و شروع کرد به نگاه کردن-- من که اینجا چغندر نیستم!بعد دستشو کشید عقب و یه نگاه به من انداختو با خشم گفت--هستم؟؟؟؟؟؟یه لنگه ابرومو انداختم بالا گفتم--بر منکرش لعنتدندون قروچه ای کردو بادست یه پلاستیک از عقب برداشتو گفت-- منکه گشنه امه سریع پلاستیکو از دستش کشیدمو گفتم--نهههه نخور --چرا؟--چون حرومهلبخند کجی زدو گفت-- حالا مثلا اونجا بودیم حروم نبود که میخوردیم؟تو چشماش زل زدمو گفتم-- اونجا مجبور بودیم--ولی من الانم گشنمه ....پس...دستشو توی پلاستیک کرد و ساندویچو دراورد ...خواست گاز بزنه که رومو کردم اونور--نمیشد یکم طاقت بیاری تا یه سوپری پیدا کنم ؟صدای پلاستیک اومد...برگشتم سمتش که دیدم ساندویچو پرت کرد سمتیو گفت-- پس بدو من گشنمهبی اختیار لبخندی زدم و نقشه رو برداشتم نگاهی بهش انداختمو دوباره راه افتادم...سمت راست!کمی که دور شدیم دوباره صدای غرغر الی رفت بالا--اه سیا گندت بزنن پسر پس این سوپری چیشد.؟درحالی که خودمم صدای معده ام بلند شده بود گفتم-- کارد بخوره به اون شکم !--مشخصه که گشنه ات نیست--واقعا؟--اره از صدای قارو قورش معلومهبعد یه دفعه داد زد-- وای سیا اینجا یه روستاست بریم شاید کله پاچه ای چیزی داشته باشهنگاهی بهش انداختم...دستش رو شکمش بود--نه--سیا تو رو خدا--نه--سیا وایسا دیگه اگه میخوای حروم خورنشم وایسا--نه--میگم بچه سوسول وایسا--انقدر به من نگو بچه سوسول یا سیا...بدم میاد ..الرژی دارم بهش--واینمیسی؟ باشه خودت خواستی!دستش اومد سمت فرمون و فرمونو چرخوندبا عصبانیت گفتم-- الی بشین سرجات--نمیخواممممنگاهی به جلو انداختم که با جیغ الیسا برگشتم اما دیگه هیچی نفهمیدم...سکوت و تاریکیبا نوری که به چشمم خورد چشمامو باز کردم...کمی پلک زدم تا تونستم ادمایی که بالا سرم حلقه زدند رو ببینم...حول کردم و سریع روی دشک پهن شده رو زمینی که بود روش بودم نشستمنگاهی به اطراف انداختم ..یه اتاق کوچولو با یه تاقچه و اینه و دومرد...با تعجب به دو مردی که نگام میکردن گفتم--اینجا چه خبره؟؟؟با سوزشی که توی سرم ایجاد شد دوباره خوابیدم و دستمو روی سرم گذاشتم...دو مرد که لباسهای عجیب قریبی تنشون بود بهم نگاه کردن بعد یکیشون رو کرد سمت منو با لحجه گفت--شاه غلام شمارو پیدا کرده...چیزی یادتون نمیاد؟؟؟ الیساآروم آروم پلکامو باز کردم..تا باز کردم یه نوری خورد تو چشم که باز نشده بسته شد!یه چند بار این روال ادامه داشت تا بالاخره این چشم ماهم باز شد و ...اینجا کجاست دیگه...خدای من!ما اینجا نبودیم...با ترس سیخ شدم تو جام!به این طرف و اونطرفم یه نگاهی انداختم..خدایا من کجام؟یه اتاق ساده که مثل خونه ه ای قدیمی طاقچه داشت..یه آینه و چند تا قاب عکس روی طاقچه بود..یه لامپ زرد هم به سقف بود.بدون لوستر!وسط روستا که کسی نمیاد لوستر کریستال نصب کنه که!!!یه فرش قدیمی گل قرمزی هم زیرم بود..من روی لاحاف خوابیده بودم..چه استقبالیم کردن ازم..مرسی استقبال!یه کم اینور و اونور شدم..یه گلدون از درخت پنجه گرگی هم اون طرف اتاق بود...مگه تو این هوا این درختا رشد میکنند؟من نمیدونستم چه جالب!اه تو هم که..تو این موقعیت داره به کسب علم میپردازه..علم مساوی با عبادته باید بهش پرداخت!یکی زدم تو سر خودمو فرز و بلا از جام بلند شدم!در اتاق رو باز کردم..اه..اینکه چاه توالته؟!در به در دنبال یه بودم که از این اتاق لعنتی خلاص بشم که به نتیجه نرسیدم..پس اینا از تو کدوم سوراختی من تالاپی انداختن اینجا؟اینجا کجاست آخه..واااای..من چرا جیغ نمیزنم؟یه دفعه بی هوا شروع کردم به داد و هوار راه انداختن.._ الوووووووووووووووووو هیشکی اینجا نیست؟من تو این اتاقه گیر افتادم..هیشکی جواب نداد!دوباره با خیرگی داد زدم:_ هــــــــــــــــــی کمــــــــــــــــک!من گیر افتادمـــــــــــــــ....چشمامو بسته بودم و در گوشای خودمو گرفته بودم که از صدای خودم کر نشم..همینجور جیغ میزدم که یه نفر حس کرد در دهنمو گرفت!با وحشت چشمامو باز کردم و دستامو از روی گوشم برداشتم!اه ..اینم اینجاست که!کی میشه ریخت اینو دیگه نبینم آخه..با ابرو اشاره کردم دارم خفه میشم دستاتو بردار که گفت:_ دیوونه چرا اینقد جیغ میزنی؟دستمو میدارم جیغ نزنیا..سرمو کج کردم که یعنی باشه..بردار دارم خفه میشم دیگه واقعا!دستاشو به حالت اسلوموشن برداشت انگار داره فیلم بازی میکنه خر!من دارم خفه میشم این داره بازیگری تمرین میکنه!با حالت خشن و معترضی گفتم:_ اینجا کجاست هان؟تو کجا بودی من داشتم از تنهایی دق میکردم؟چرا هر چی جیغ زدم کسی جواب نمیداد هان؟کر شدی آره؟دِ جواب بده دیگه...یه لحظه به خودم اومدم دیدم داره قاه قاه بهم میخنده...رو آب بخندی!مرتیکه غاز!با عصبانیت با دستام سینشو هول دادم عقب که افتاد..دیگه ولو شد از خنده!راستش خودمم خندم گرفت هبود ولی خیلی تابیل بود جلو این زرتی بزنم زیر خنده..پیش خودش میگفت این کم داره!اول میزنه بعد میخنده!یه کم نیگا نیگاش کردم و گفتم:_ خو بسه سیرک که نیومدی..از کجا اومدی تو اتاق هان؟با خنده صاف نشست و گفت:_ یعنی چی از کجا اومدم؟_ در این اتاقه کوفتی کجاست هان؟_ تو چرا اینقد هان هان میکنی هان؟هه..هه..یه دفعه جفتمون زل زدیم به هم و با هم زدیم زیر خنده!این خودشم خود در گیری داره!بعد از کلی خندیدن یه دفعه زد به پیشونیش و گفت:_ تو که تصادف دیشب رو یادت میاد؟با منگی گفتم:_ اره خب...چطور؟یه نگاه عاقل اندر سفیهی نثارم کرد وگفت:_ چطور داره آخه؟ما الان اینجا چیکار میکنیم؟میگن یکی به اسم شاه غلام ما رو پیدا کرده..زیر لبی گفتم:_ شاه غلام؟یه نگاه بهم انداخت و گفت:_ درست بشین این چه طرز نشستنه!؟یه نیگا به خودم انداختم..اوه اوه..چه لنگ و پر و پاچه رو دادم هوا..چه ولو نشستم!سریع خودمو جمع و جور کردم و بهش نگاه کردم دیدم داره ریز ریز میخنده بهم!ای کوفت! ای حناق بگیری اینقد میخندی تو..چته آخه!درده خنده گرفتی تو؟!با درموندگی گفتم:_ دارم خفه میشم تو این اتاقه بی بریم بیرون حالا.._ کجا بریم؟بریم بیرون میریزن رو سرمون که کی هستیم؟میخوای چی بگی آخه؟_ چه میدونم بیا بریم بیرون حالا یه خاکی میریزیم تو سرمون!_ دور از جون من..چه از خود متشکره این!پسره ی هرکول بزنم لهش کنم!یه چپ چپی اومدم تو کارش و از جام بلند شدم..بهش نگاه کرد دیدم انگار قصد بلند شدن نداره.دولا شدم و دستشو گرفتم و به خر و کش بلندش کردم..بلند که شد از زور خنده دیگه نای حرف زدن نداشت!من نمیفهمم این نه به اخم و دعواهاش نه به این خنده هاش که وقت و بی وقت هر و کر راه میندازه!یه چی دادن به خوردش غلط نکنم!نمیدونم چقد زمان متفکر بهش خیره شده بودم که آروم گفت:_ تو که خوردی منو...از خجالت آب شدم..سرمو انداختم پایین که زیر چشمی دیدم همینطور وایساده!سرمو بلند کردم بگم چرا نمیریم پس که دیدم یه جور خاصی زل زده به من..تا نگاهمو دید روشو برگردوند و دوباره خشن شد و با جدیت گفت:_ بسه هر چی خندیدیم..این فقط بلده خوشی هامونو از تو دماغمون بکشه ییرون...من موندم این حرف نزنه کی بهش میگه لالی!؟_ پشت پرده در اتاقه..رفتیم بیرون باهاشون سر سنگین برخورد میکنی!یه تشکر خشک و خالی بکن که زود بریم از اینجا!اونا منتظرمونن حالیته که؟دستمو تو هوا چرخوندم که یعنی برو بابا دلت خوشه....بعدم زود جیم شدم اومدم از اتاق بیرون!همین که پامو گذاشتم بیرون سیل آدم بود که رو سرم خراب شد..اولش گفتم کاش در به در دنبال در نبودم که دیدم سیا اومد کنارم و با لبخند گفت:_ خب دیگه ما رفع زحمت بکنیم..الی جان اماده ای بریم؟اومدم جواب بدم که نه کی گفته بریم که یه پسر بچه ی کوچولو با لهجه جیغ زد:_ باباااااااااا...خاله و عمو میخوان برن!بیااااا..به سیا نگاه کردم داشت با کلافگی موهاشو بهم میریخت..سرمو بردم نزدیک گوشش و گفتم:_ همینطوری غیر قابل تحمل هستی با این گریم مزخرفت دیگه بیشتر بهمش نریز..که یه جور بدی بهم نگاه کرد که حس کردم الانه که بیفته دنبالم و د بزن..واسه همین احترام خودمو گرفتم دستم و راه افتادم برم یه گوشه دیگه وایسم که همون بچه پسره دوباره جیغ زد:_ بابا غلام باباغلام عمو میخواد بره!پس غلام اینه؟!اه..اینکه قد گوسفند صورتش ریش و پشم داره که...تو فکر بودم و با گیجی به صورتش زل زده بودم که با دست سیا که جلوی صورتم تکون میداد به خودم اومدم.._ هان؟هان؟چی شده؟یه لحظه حس کرد اومد بخنده ولی بجاش یه اخمی کرد و زیر گوشم گفت:_ میشه حواستو بدی اینجا؟لطفا آبروریزی نکن از این خراب شده بریم خب؟چپ چپ بهش زل زدم که روشو برگردوند اونطرف و زیر لبی گفت:_ درست نگاه کن نیم وجبی!ب احرص برای تلافی کارش رو کردم به غلام و گفتم:_ آقا غلام سلام.._ سلام از بنده است دخترم..من سلام کردم شما مث که حواستون نبود!خجالت زده از حواس پرتی خودم گفتم:_ شرمنده تو رو خدا...یه کم مکث کردم و بعد گفتم:_ ببخشید ما اینجا چیکار میکنیم؟_ بریم بشینیم تو ان یکی اتاق بزرگتره من براتون بگم چه اتفاقی افتاده..من با سرخوشی و سیا اخمو و عین جن زده ها راه افتادیم رفتیم دنبالش.. سیاوشکلافه دستاهامو توی جیبم مشت کردم....ینی بد شانسی طبق طبق روسرم هوار شده...حس میکنم توی عملیاتای قبل که مثلا خطرش بیشتر بوده انقدر دردسر نکشیدم که توی این عملیات دارم میکشم....یه چیزی توی ذهنم تکرار میکنه...تلافی همش سرت درومد نه؟....ارهبا قدمهای تندی زودتر از الی وارد اتاق شدم و روی زمین نشستم...نگاهی به در انداختم که الی خیلی اروم درحالیکه زیر چشمی نگام میکرد سوت زنان اومدو کنارم نشست اونم با چه ارامشی....شاغلام هنوز نیومده بود با حرص به الی نگاه کردم و از لای دندونای کلید شدم گفتم--میدونی سوالات همیشه بی جابوده؟؟؟ الانم یه سوال کردی گند زدی به زندگیمونالیسا چشمو ابرویی اومدو گفت--وا ! سیا ببین نزار یه کاری کنم عملیات اخرش به عروسیت ختم بشه ها!!!لبخند دندون نمایی زدمو گفتم--حالا چرا عروسی؟ نکنه دلت عروسی میخواد کوچولو؟؟؟؟ خب اشکال نداره من شرطو بیخیال میشم میرم تو هم اینجا بمون عروس...شاغلام--به سلامتی عروسی تونه؟با تعجب نگاهی به سمت در که شاغلام باسینی چایی داشت وارد میشد انداختم....اوه شاغلام رفت نشست روبه رومون ...اول نگاه معنی داری به منو الی انداخت بعد با لبخند درحالی که چاییشو توی نعلبکی میریخت گفت--هزار مشالا چقدر بهم میاین...حالا به سلامتی عروسیتون کیه؟ناگهان برگشتم سمت الی که دیدم اونم داره متعجب منو نگاه میکنهزبونم نمیچرخید چیزی بگم...ینی چیزی نداشتم بگم....مغز من پر از راهکارای جنگیه....دیگه برای رابطه ی اجتماعی با مردمو اینجور چیزا هنگ میکنه.... اخرم حرف امیر شد که میگفت سیاوش یه جا با این اخلاق جنگیت گیر میکنی!!!!!!!!!!!! همه جا که میدون جنگ نیست!!!!الی سریع برگشت سمت شاغلام که خیره و با لبخند نگامون میکرد...اه ببند اون نیشو فک کرده ما با زبون نگاه چی بهم میگیم!!!!الی--راستشو بخواین اقای شاغلام جان ما نمیتونیم عروسی بگیریمشاغلام--چرا اخه؟الی سرشو با افسوس تکون دادو گفت-- اخه خونواده هامون راضی به این وصلت نیستنشاغلام نعلبکیشو گذاشت زمین و باناراحتی و لحجه ی غلیظش گفت--ای بابا !!! عجب زمانه ای شده! شما اهل کجایین؟--اهل تهران--پس اینجا چیکار میکنید؟--راستش فرار کردیم که عروسی کنیمکاملا بی اراده فکم اومد پایین...و با دهانی باز خیره به الی نگاه کردم...شاغلام با خوشرویی گفت-- وای چه عالی ! من عجیب از شما دوتا خوشم اومده...راستش من ادم احساساتی هستم نگران نباشید خودم براتون همینجا عقدو عروسی رو راه میندازمالی لبخندی زدو گفت -- مرسی از لطفتونشاغلام بلند شد و با اجازه ای گفت و از در رفت بیرون و درو بستکم کم از حالت بهت خارج شدم و نگاهم به سرعت رفت به سمت الیسا...دیدم با ترس زل زده به منمگه قیافه ام چه شکلی شده بود که داشت سکته میزدازجام بلند شدم....اونم از جاش بلند شد...یه قدم بهش نزدیک شدم...یه قدم ازم دور شد...همینطور قدم قدم اومدم جلو ...اونم قدم قدم رفت عقب...تا اینکه خورد به دیوار و منم با دوسانت فاصله روبه روش ایستادمدستمو مشت کرده زدم کنار دیوار کنارشو گفتم -- تو چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟نفس نفس میزد واقعا ترسیده بود...نفسهاش میخورد به صورتم ...با من من گفت--سیا تو رو خدا اروم باش من راستش من...با عصبانیت گفتم --تو چی؟؟؟؟؟الی دستشو روی دستم که به دیوار بود گذاشت ...سعی داشت دستمو بیاره پایین و منو از خودش دور کنه...--د بگو دیگه !!! الی من الان چیکار کنم از دست تو؟؟؟؟ تو دلت عروسی میخواست به من چه!!پوزخندی زدمو گفتم-- به این سرعت خاطرخوام شدی؟؟؟ اره؟؟؟ دلت میخواست با من عروسی کنی؟؟؟کم کم ترس توی چشماش رفت و جاشو کینه و نفرت پر کرد...بدون هیچ حرفی محکم منو هل داد کنار و رفت سمت در--وایسا جواب منو بدهفریاد زد-- نههههه من از تو متنفرم سیا به خدا نمیدونم چرا یه همچین حرفی زدم...ینی راه دیگه ای به ذهنم نرسید که بگمته صداش بغض داشت...درو باز کردو رفت بیرون...محکم دستمو توی موهام کردم ... ته قلبم یه جوری شد....چرا متنفر....؟ چرا گفت متنفره؟...چرا برام مهمه که ازم متنفر نباشه؟...حالا اینا به کنار الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟با صدای در اتاق به خودم اومدم....الی بود...یه لحظه با دیدن دوباره اش خوشحال شدم....نکنه باز دل کوچولوشو شکونده باشم....وقتی دیدم حتی نگامم نکرد و بدون هیچ حرفی سینی چایی رو برداشت و از اتاق رفت ....به دیوار تکیه دادم....چشمامو بستم ...دستهامو توی جیبم کردم .... داره چه اتفاقی میافته....من الان کجام ...من چرا چرا هیچ حسی ندارم....یا شایدم حسم ازین همه اتفاق رو نمیدونممامان چند وقت بود که گیر داده بود سیاوش باید زن بگیری....روبه روی اینه قدی اتاقم ایستاده بودم...زیر لب داشتم شعر میخوندم....واقعا خل شده بودم... .دوباره کمی ژل ریختم کف دستم ....دستامو روی هم کشیدم بعد بردم سمت موهام و مثل همیشه فشنش کردم....بی اراده یکی از شعرایی که سحر بیشتر اوقات توی ماشین میزاره اومد روی لبام...انقدر گوش کرده بودم که حفظش بشم--اروم اروم تو گوشم بگو که میمونیهرشب هر روز هرلحظه به یادم میمونیاز تو اینه سحرو توی قاب در دیدم که با یه لبخند داره نگام میکنه...اومد سمتم و گفت--داداشی عوض شدیدر حالیکه عطر روی میزو برمیداشتم ...چند بار زدم به پیرهنم ...اخم ظریفی کردمو گفتم--داداشت هیچ وقت عوض نمیشه سحرکوچولوسحر لبخندی زدو گفت--خیلی دوست دارمبرگشتم سمتشو اروم بغلش کردم ...در گوشش گفتم -- ما بیشترسحر از بغلم اومد بیرون--چه عطر خوش بویی زدی خوش به حال زنتدماغشو کشیدم و گفتم--ای شیطون با داداشیم بله؟خندید و در حالیکه از اتاق خارج میشد گفت --بدو اقا دوماد دیر شد خواستگاری که اسه اسه نمیشهکتمو از روی تخت برداشتم .... خوبه بیست و شیش سالمه ....شدم مثل بچه ها...بالاخره تونستم به فاطمه بگم میخوام بیام خواستگاریش....وقتی از پله ها پایین میرفتم مامانم دم پله با اسفند دود کرده وایساده بود ...تامنو دید گل از گلش شکفت--الهی مادر قربون قدو بالات بره که انقدر خوشگل شدی...خوش به حال عروسم که دامادش اینهیقه ی پیرهن سفیدمو صاف کردمو گفتم-- وای مامان قربون دستو پای بلوریه اقا سوسکه دوباره مقابل اینه....خنده دار نیست...؟...اینبار میخوام واقعا دوماد بشم...عروسم کیه؟ ....یه بچه یتیم...کسی که اصلا نمیشناسمش ...کسی که باهام شرط بسته توی یه لجبازی بچگانه....گاهی فکر میکنم منم بچه ام...مرد کردی موهامو داشت مرتب شونه میکردو با لهجه ی خنده دارش برام خاطره میگفت...--والا روزی که ما رفتیم خواستگاری گل بانو ...نمیدونین اقا چه وضعی شد ؟پدر گل بانو سرم داد زد و منو از تو خونه انداخت بیرون ...میگفت توییکه ارایشگری چه به گل بانوی من؟؟؟ گل بانو شو ش باید یه کاره ای باشه...گفتم اقا به خدا داری اشتباه میکنی...ما گل بانو رو دوس داریم.......وقتی فاطمه روبه روم نشست با اون چادر گل دارش...چهره ی معصومش قلبمو به تپش انداخت....چقدر بدون لباس نظامی قشنگتر بود...اصلا چه معنی داره دختر با این همه ظرافت و زیبایی بره کار جنگی بکنه!!!!پدرش برای صحبت کردن ما دوتا از جاش بلند شد و همه رو دعوت کرد که برن توی پذیرایی دوم بشینن...وقتی تنها شدیم ...من ...من سیاوش کریمی فرزند سرهنگ عالی رتبه ی کشور مقابل یه دختر هول شدم و برای اولین بار احساساتی رو تجربه کردم که هیچ گاه تجربه اش نکرده بودماروم گفتم--نمیخوای به من نگاه کنی؟لبخند کم رنگی روی لباش نشست و نگاهشو از مبل مقابلش گرفت و به من دوختبرق چشماش ...لبخند قشنگش و متین بودن اروم حرف زدنش برعکس موقعی که سرکار حاضر میشد منو به وجد میاوردگفتم--میشه دیگه کار نکنی؟گفت--نهگفتم-- حتی اگه من ازت بخوامگفت -- حتی توگفتم--خطرناکه این کار... یه بلایی سرت میادا!خندیدوگفت-- قبل ازینکه واردش بشم همه خطراشو به جون خریدمگفتم--من راضی نیستمگفت-- راضی میشیگفتم--خیلی مغرورو خودخواهی!سرسختی ... لجبازی....عشقی که منو میبرد به اوجو میکشوند پایین--اقا کارتون تموم شد بریم دیگه فک کنم عروسم اماده هستازجام بلند شدم...یه نگاه تو اینه به خودم نداختم...اخر تیپ دامادی بود تیپم...لباس محلی کردی البته از نوع دامادییه شلوار گشاد...یه پیرهن سفید ...یه جلیقه ی سیاه و در اخر یه کلاه مشکی روی موهام...موهامم از تو کلاه زده بود بیرونهمینطور که از در میرفتم بیرون همینطورم زیر لب به خودم فحش میدادم....به این روستاهم فحش میدادم ...اخه روستام انقدر روشنفکر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قدیما میفهمیدن فرار کردی میزدن پس کله ات که برو با ننه بابات بیا ...اینجا میگن بیا برات عروسی بگیریمفاطمه منو ببخش نمیخوام خیانت کنم بهت گل من....از در اومدم بیرون....همه کل کشیدن...نمیدونم چرا غمم بود....غم خیانت...غم از دست دادن...غم رسیدن به یکی شبیه اون...غم رسیدن دوباره به یه جفت چشم سیاه....لبخند کم رنگی زدم...ای خدا چیکار کنم میون ایهمه هیاهوی جمع؟منو بردن نشوندن روی صندلی جایگاه دامادی!....نشستم منتظر....منتظر کی؟عروسم دیگه!...حالا عروست کی هست سیاوش خان؟ یه کله شق دیونه عین خودم...شاید بدترریز خندیدم...اگه مامانم بود میگفتسیا دختره برورو داره؟اره مامان داره ...متاسفانه خوشگله دیونه استواخاک عالم سیاوش...چرا دیونه؟چون دستی دستی منو خودش کرد عروسو داماد ...اخه بچم دلش عروسی میخواستبچه ؟.....اره بچه دیگه تازه الان میخواد بشه بچه ی من ...کلی نقشه کشیدم ادبش کنم!!!!نکنه بزنی نفله بشه!!!!....نه فقط یکم که حرص خورد خودش فرار میکنه...صدای کل کشیدن و دست زدن اومد....سرمو بلند کردم و با تعجب به کسی که لباس سفید محلی با چادر گلدار میومد سمتم نگاه کردم...اروم اومد کنارم نشست...سرش پایین بود نمیدیدمش...حالا یه کنجکاوی مثل خوره افتاده به جونم من ببینم این چه شکلی شده ...اصلا ناراحته یا خوشحال؟ ببینم حسش چیه؟؟؟...کلا من الان روی حسا خیلی حساس شدم....دستمو بردم زیر چونه اش و صورتشو برگردوندم سمت خودم.....چشمای به اشک نشسته اش دلمو لرزوند....قبل ازینکه قطره اشکی از چشماش بچکه خودم با انگشت گرفتمش....نگاهم سرخورد روی تمام صورتش.... لبای کوچولوش از روی بغض میلرزید اروم گفتم--چت شده الی؟ ستاره های توی چشماش ذره ذره مهری شد توی دلم....عقلم گفت کاش مهرش به دلت نشینه! کاش عاشق نشی دوباره!لباش ازهم باز شدو اهسته گفت--سیاوش؟دستمو از زیر چونش برداشتم و کمی بهش نزدیکتر شدمو گفتم --بله؟گفت--شرمنده ام توی دردسر انداختمت....--دشمنت شرمنده دختر چیزی نشده که....دوباره با صدای غمگینو بغض داری گفت --سیاوش؟اینبار برای لحن بغض کردش دلم لرزیدگفتم -- جانم؟گفت--من کسیو ندارم ...من...خیلی بی کسممن همینم یاری...ازنفس افتاده....باپری خون الود...در قفس افتادهعقلم اینبار یار دلم شد حرف دلمو مهر کرد....اون قسمت از ذهنم که میگفت پس فاطمه چی؟ رفت کناری ...یه گوشه...فعلادستهای ظریفشو از زیر چادر به دست گرفتم و فشار خفیفی بهش دادم و کنار گوشش گفتم --من میشم همه کستگفتی بمون...بمون با من!...گفتم می مونم...لباش به خنده واشدو گفت --ینی میتونی تکیه گاهم باشی؟چشمامو روی هم گذاشتم ینی اره تا اخرش تکیه گاهتمکم کم چشماش رنگ شیطنت گرفت--میگم سیا با این لباسا و این کلاهه شبیه پسربچه ها شدییه ابرومو دادم بالا و گفتم--خب دیگه؟--شبیه اقاهای غیور و قدرتمندم شدی--عجب تناقصی!!!! چقدر این دوتا جمله ات بهم شبیه بودن!!!کمی سرشو پایین انداخت و گفت--رنگ چشماتم عوض شدهگفتم چه رنگیه؟لبخندی زدو گفت--وقتی مهربون میشی این رنگی میشه...کاش همیشه مهربون باشی....یه چیز دیگهگفتم چی؟گفت--قول میدم زود این بازیو تموم کنمبا بهت نگاش کردم و گفتم--چه بازیی؟گفت-- همین عروسیو این چیزامغزم هنگ کرد ازین حرف...سر زبونم اومد چیزی بهش بگم که...صدای دست باعث شد سرمو بچرخونم و جمعیتی که مقابلمون بودندو ببینم...همه چشمشون به ما بود و بعضی در گوش هم پچ پچ میکردن...با ورود مردی همه ساکت شدند...مرد پیر اومد و درست نزدیکیهای منو الی نشست و دفتریو مقابل خودش باز کردکمی فکر کردم خب دفتر چه معنی میده؟ منظور عقد نیست؟ الیسادستام یخ کرده بود و نمیدونستم دارم کاره درستی میکنم یا نه...به هر حال این عقد رسمی نمیشد..ما که شناسنامه هامون واقعی نبودن!ولی بالاخره همینشم کلی دردسر داشت که من بعد از اون همه اتفاق و درد و رنج دیگه جونی تو بدنم نداشتم که با مشکلات جدید مقابله کنم..!سیا با نگاهش به من میفهموند که میتونم بهش تکیه کنم...ولی تا کِی؟اونم بعد از این بازی مسخره میره رد کارش و منم و خواهرم که باید تواین تنهایی مبهم بسوزیم و بسازیم!نمیدونم چقدر وقت بود سرم پایین بود و توی فکر بودم که سیا با دستش صورتمو به سمت خودش چرخوند..یه دفعه با تعجب گفت:_ الی من که گفتم تا تهش کنارتم پس چته دختر؟واسه چی گریه میکنی تو؟گریه؟من کی وقت کردم این همه گریه کنم؟چرا نفهمیدم خودم؟با دستم صورتمو پاک کردم که یه خانومی اومد کنار گوشم گفت:_ خانوم جون آرایشت خراب مبشه ها...بیا این دستمال!نگران نباش خدا بزرگه!خدا؟خدا بزرگه؟ذهن کوچیک من توان این رو نداه که اندازه خدا رو محاسبه کنه..چرا من اینجوری شدم؟دارم کم میارم؟نه...نباید بذارم کم بیارم!هر بشه تا تهش هستم...تا هرجا سیا رفت جلو منم کنارش میرم جلو!ما شرط بستیم!نباید فراموشم بشه!با این فکر آروم اشکامو پاک کردم و با یه لبخند برگشتم سمت سیا که دیدم داره با نگرانی به کارام نگاه میکنه..وقتی لبخندمو دید خنده پسر کشی کرد و زیر گوشم گفت:_ این لباس خیلی بهت میاد!یادم باشه یه دست برا خودمو خودت بگیرم یادگاری!این چه سرخوشه..!من داره مغزم از فکر و خیال میپکه اومده میگه لباس!لباس بخوره تو سرم!اونم این لباسا که آدم توش مثل فیل گنده میشه و مثل سند باد میشه!با این فکر یه خنده ای کردم که سیا با اخم برگشت بهم گفت:_ نخند..با ابهام گفتم:_ وا؟چرا؟یکارّه؟_ میگم نخند..مرد اینجا وایساده نمیبینی؟مرد اینجا وایساده؟خب وایسه...این معلوم نیست این همه غیرتو کجاش قایم کرده بوده تا حالا؟منم با اخم گفتم:_ اینجوری خوبه؟یه دفعه یه لبخند زد و گفت:_ نه اینجوری قیافت آویزونه!ای کوفت!ای حناق بگیری من راحت شم از دستت!اینم سرهنگ بود گیر ما افتاد؟دوباره زیر گوشم گفت:_ حالا اجازه میدم یه کم بخندی..میترسم فکر کنن به زور به عقدم داری در میای!به زور؟اینم شک داره؟گور به گور بشی من یکی از دستت خلاص شم که باد کردم از دستت!دیدم داره نیگا نیگا میکنه...همچین چشماشم اندازه نعلبکی گشاد کرده بود..منم نیگا نیگاش کردم که یهو گفت:_ تو این کلمه ها رو از کجا میاری؟_ چه کلمه ای؟_ همین باد کردم و گور به گور بشی دیگه..ببینم با من بودی اصلا؟وای نه...همینو کم داشتم!باز بلند فکر کردم؟!یه کم نگا نگاش کردم دیدم چشماشو ریز کرده منتظره جوابمه.الهی خال بزنی که منو تو منگه میندازی تووو...چپ چپ بهش زل زدم بلکه روشو بکنه اونور..این که روشو نکرد اونور اومدم یه تیکه تپل بهش بندازم که عاقد شروع کرد به خوندن..همچین یه چیزای عربیم بلغور کرد...اولش میگفت برای بار اول..یه خانومه از بالای سرم با لهجه گفت:_ عروس رفته گلاب بیاره..اوووووووووه کی میره این همه راهو؟گلاب کاشون خیلی راهه تا اینجا!یه جا نزدیک تر میگفتی بابا..برای بار دوم اومدم بله رو بگم ولمون بدم که دوباره خانومه با اون لهجه گل مشنگش گفت:_ عروس رفته تاجش رو بذاره!وا؟تاج ندارم من..برای بجاش از این کلاه پولک دارا گذاشتین ایناهاش بب..تو فکر بودم که خانومه دم گوشم گفت:_ عروس بله رو نمیدی؟_ هان؟من؟وااای..ملت زدن زیر خنده!این سیا که عین میمون براش ادا در بیاری نمیخنده حالا چه نیشش تا بنا گوش باز شده برا من!من چقدر سوتی میدم آخه...چرا اینقدر بلند گفتم؟از خجالت سرمو انداختم پایین که سیا گفت:_ خانوم بله رو بده..ملت اسیرن!سرمو آوردم بالا به چشماش خیره شدم..رنگش دیگه عذابم نمیداد..میخواستم آرو مبشم ولی نمیشد!وقتی این فاصله بین من و سیاوش بود..آرامش چه معنایی میتونست داشته باشه؟اه..چه فکرایی میکنم من!بلافاصله گفتم:_ بله!یه لحظه دستم داغ شد..از زیر چادر به دستم نگاه کردم دیدم یه خانم زیبا دستمو گرفته..یه لحظه دلم خواست برم تو آغوشش وبگم کاش تو مادرم بودی..!کاش...مادرم بودی!_ اشکالی نداره دخترکم..من جای مادرت!به خودم که اومدم دیدم سرم رو به آغوش گرفته و داره نوازش میکنه!اشکام سرازیر شده بود..برگشتم سمت سیا ببینم کجا رفت که دیدم همه دارن بهم نگاه میکنن و اشک توی چشماشونه..اونا فکر میکردن من مادرم مخالف ازدواجمه ولی سیا میدونست من اصلا رنگ مادر به خودم ندیدم..بهش نگاه کردم سرش پایین..سرتو بیار بالا بهم دلگرمی بده دیگه!اینجوری قول دادی پشتمی؟ذهنمو خوند..سرش ر وآورد بالا..خدای من..صورتش از اشک خیس بود!چه مردونه اشکاشو پاک کرد و اومد دستمو گرفت!جلوی همه بلند گفت:_ اینجا در حضور همه به تو همسر خوبم قول میدم که همیشه مثل یه مرد پشتت باشم..هنگ کردم..این یه چیزیش شده بود!همسر خوبم؟همیشه؟چه خبره اینجا..چرا سر در نمیارم؟یه دفعه گفتم:پشتم نباش..شانه به شانه کنارم باش!چشماش خندیدن..یه لحظه دلم لرزید که چرا این شناسنامه های لعنتی واقعی نیستن؟ولی خیلی زود پشیمون شدم..سیا فقط برای اینکه بازیمون طبیعی باشه داره اینا رو بهم میگه!دوباره غم نشست توی چشمام!با دلخوری از فکری که به ذهنم اومد رومو برگردوندم یه سمت دیگه.شاه غلام بلند رو به همه گفت:_ خانم ها و آقایون لطفا بفرمایین منزل حاج رسول برای صرف شام!عروس و داماد اینجا شام میل میکنند!هاااااااااان؟منو این گوریل؟دوتایی باهم؟یکاره که چی چی بشه؟یه لحظه خواستم بلند بشم بگم بیخود میکنی از طرف ما حرف میزنی که نگام افتاد به سیا..چه با دمش پسته میشکونه برام!با عصبانیت بهش توپیدم:_ اوی دیوونه چرا میخندی؟اول بدبختیمونه ها!یه دفعه خندش رو جمع کرد و با چشمای از حدقه بیرون زده اش گفت:_ اول چه بدبختی؟شام خوردن بدبختیه؟اگه نخوریم که میمیریم!حالا دیگه همه رفته بودن و منو سیا بودیم تو اتاق..بلند شدم رفتم رو به روش وایسادم و دستامو زدم به کمرم اومدم حرف بزنم که گفت:_ چه مثل جادوگرام دست به کمر میشه برا من!ببین من خوش ندارم زن جلو مردش این جوری شاخ بشه ها...با حیرت گفتم:_ جوووونم؟بلا گرفته گفت:_ جونت بی بلا!_ تو چی گفتی؟زن جلو مردش شاخ بشه؟آهان..ببین خودت جواب خودتو دادی..جلو مردش نه کسی فقط به خاطر شرط بندی کنارشه!دوباره اخماش رفت توهم!یه چیزی شد شبیه سگ!آره تو این مایه ها..اومد سینه به سینم ایستاد سرشو رو آروم آروم آورد جلو..اینقدر که گرمای نفساش رو لبام حس میکردم..تا اومد یه لیچار بارم کنه در باز شد و یه خانم اومد داخل که تا مارو دید صورتش سرخ شد و یه ببخشد بد موقع اومدم گفت و رفت بیرون!همونطور که نگام به در بود به سیا گفتم:_ این کی بود؟چرا رفت؟دیدم جواب نمیده..برگشتم سمت سیا دیدم داره با خنده به لبام خیره خیره نگاه میکنه!یه جوری شدم..حس بدی نبود..ولی از اینکه میدونستم اینا همش یه فیلمه حالم بد میشد!با اخم بهش گفتم:_ چشماتو درویش کن هیز!یه دفعه پقی زد زیر خنده و گفت:_ خیلی بچه ای الیسا!_ خودتی...ببین به من توهین نکنا..بد میبینی!افتاد؟با یه حالت خاصی اومد دوباره نزدیکم و کنار گوشم گقت:_ مثلا چی میبینم؟وای...دوزاریم چقدر کجه...اون خانومه لابد فکر کرده ما میخوایم همو ببوسیم که رفته!الانم که این داره چی میگه بهم؟منم که از داداش و بابا تعطیل بودم بلکه یکی از اونا روم غیرتی بشه از کوچیکی عادت کرده بودم خودم رو خودم غیرتی بشم!!!با چشم غره گفتم:_ عمه تو بهت نشون میدم!فمیدی؟برو کنار بذار برم در و باز کنم خفه شدم اینجا!رفتم سمت در و تا در رو باز کردم همون خانومه رو پشت در دیدم..بهش لبخند زدم و گفتم:_ شما اون موقع امری داشتین؟سرش رو انداخت پایین و گفت:_ شرمنده بد موقع مزاحم شدم.._ نه بابا..اینجوریام که شما فکر کردی نبود..داشت دعوام میکرد!یه دفعه یه پنجول کشید به صورتش و گفت:_ وا خدا مرگم بده دست بزنم داره؟اگه داره تا هنوز عقد رو رسمی نکردین بگو خودتو دست این نندازا..این اینا رو میگفت من هی تو دلم کارخونه قند سازی میساختن..با خنده داشتم نگاش میکردم که گفت:_ دعوات کرد آره؟بمیرم الهی ..حالا سر چی بود؟_ هیچی بابا..یه مسئله جزئی بود خانومی!رفع شد..یه نفس عمیق کشید و گفت:_ خب خدا رو شکر!من میخوام از شام خوردنتون فیلم بگیرم بیام داخل؟هااان؟تو این ناکجا آباد فیلم بردارم هست مگه؟دنیا چه پیشرفتی کرده بچه..با منگی گفتم:_ بله بفرمایید داخل!خواهش میکنم..تا اومد داخل در و بست که من گفتم:_ در رو نبندین من گرممه!با لبخند گفت:_ زشته شما خوردنتون رو ببینن..بسته باشه راحت تریم!مگه میخوایم چیکار کنیم که راحت تریم؟والا...با ناز و غمزه رفتم نشستم روی زمین و به پشتی تکیه دادم که دیدم سیا مثل این لاتای چاله میدونی لنگ و پر پاچه رو داده هوا و خیر خیره داره نگام میکنه..آی از این نگاهاش خوشم میومد..آی خوشم میومد..ولی نه اینجوری که میدونستم همه چیز تموم میشه!من به اون نگاه میکردم و اونم به من..خانومه رفت بیرون تا دوربین و وسایل شام رو بیاره!نگاهاش رنگش فرق میکرد با قبلا..یه جور خاصی بودن!نمیشه اسمش رو گذاشت شهوتی ولی منو یاد همین کلمه مینداخت!کلاهش رو برداشته بود و یه طرف موهاش رویخته بود تو یپشونیش و جذاب ترش کرده بود!نگاهای تب دارش به من بود و لباش کمی از هم باز بودن..فقط یه کم!و من نگاهم خمار تر از اون..چرا اینجوری شد...قرارمون این نبود به اینجا برسیم...یه لحظه یاد یه شعری افتادم و بدون خجالت واسه دل تنگم که بی قراری میکرد و میدونستم از اون لحظه هایی هست که باید بخونم تا خالی بشم زدم زیر آواز.....اشک میریختم و میخوندم.._ قرار نبود چشمای من خیس بشه..قرار نبود هر چی قرار نیست بشهقرار نبود دیدنت آرزوم شهقرار نبود که اینجوری تموم شه.. سیا آروم اومد کنارم نشست و دستامو گرفت به دستش..چند دقیقه بهم زل زد و آخرم آروم گفت:_ چرا غصه میخوری؟چی شده؟با بغض و حسرت گفتم:_ واسه مامان ندیده ام دلم تنگ شده..واسه تنهاییام دارم اشک میریزم..حالام که..اه!بی خیال بابا!_ اینا دلیل اشکات نیستن.._ پس چیه؟تو که میدونی بگو.._ خب میدونم و..پریدم وسط حرفش و با ترس گفتم:_ تو میدونی؟چی رو میدونی؟یه ذره خیره خیره نگام کرد و بعد با پوزخند گفت:_ اینکه بی جنبه ای و زودی عاشقم شدی!بعدم یه ابرو برام بالا انداخت و دوباره رفت سر جاش نشست..یعنی فهمیده من به چی فکر میکردم؟نه بابا...مگه ندیدی چی گفت؟اون اصلا داره سر به سرت میذاره!اه لعنتی!یه بار نشد مثل آدم باهام برخورد کنه!مرده شور برده...از جام بلند شدم که برم جلوی آیینه که عصبانی گفت:_ کجا؟_ به تو چه فوضولی؟_ گفتم کجا میری؟_ میرم بیرون..وکیل وصی هم نمیخوام..فهمیدی؟یه دفعه از جاش بلند شد و اومد رو به روم ایستاد و گفت:_ تا با من هستی من میگم چی کار بکنی وچیکار نکنی افتاد؟دستامو زدم به کمرم و با حالت مسخره ای گفتم:_ بفرمایید الان مثلا چیکار بکنم سرورم؟یه پوزخند عصبی زد و از لای دندوناش گفت:_ حق نداری با این آرایشت بری جایی فهمیدی؟هااااان؟به تو چه آخه...عجب گیری کردما...با حالت طلبکارانه گفتم:_ ببین من هر کاری میکنم به خودم مربوطه فهمیدی یا ..._ یا چی؟دوباره یه قدم اومد جلو و منم رفتم عقب که از شانس خوبم اون خانومه با یه سینی پر از غذا های محلی و تزئین شده اومد داخل و خودشم بدون هیچ حرفی مشغول چیدن شد..منو سیا ول معطل سیخ وایساده بودیم اون وسط که آروم دم گوشم گفت:_ حسابتو میرسم.._ باش تا برسی!مثل خودش یه ابرو هم براش بالا انداختم که قیافش دیدنی بوداااا...یعنی کارد میزدی خونش در نمیومد..عصبی نگام میکرد که خانومه گفت:_ بفرمایید سر سفره تا بگم چیکار کنین که من فیلم بگیرم..منو سیا هر دو با هم گفتیم:_ چـــــــــــــــی؟فیلم؟بعدشم به هم نگاه کردیم که سیا جلوتر گفت:_ فیلم نمیخواد دیگه ما خودمون فیلم سر خودیم..خانومه خندید و گفت:_ نه یادگاریه..خوبه از اینجا با این غذاهای محلی..حیفه بخدا!بفرمایید..سیا دوباره بهم چشم غره رفت که از بازوش یه نیشگونی گرفتم که خودمم دردم اومد چه برسه به اون هرکول!من اونر سفره نشستم و سیا هم یه طرف دیگه..خانومه گفت:_ شما چر امثل غریبه ها نشستین؟بابا برین نزدیک هم بشینین!یا خدا...بعدش چی میخواد بگه؟! مجبوری پاشدم رفتم نشستم ور دل این ببو گلابی که زیر لبی گفت:_ یعنی من چقد بدبختم گیر تو افتادم..هر چی میشک از دست توئه بخدا!یه چپ چپ بهش نگاه کردم که نگام افتاد به موهاش..یهو گفتم:_ ا..کلاه گیست کو پس؟خانومه یه دفعه گفت:_ کلاه گیس؟شما کلاه گیس داشتین؟سیا بدجور بهم نگاه کرد و گفت:_ اروم تر بپرس عزیزم..نه خانوم من کلاه گیس ندارم!وسط راه یکی خریده بودم الکی زده بودم به سرم داره اونو میگه..بیا و درستش کن این هی دروغ میگه من هی سوتی میدم دیگه!هماهنگ کن جانم!دوباره خانومه گفت:_ خب عزیزم شما یه قاشق پلو بردار و با چنگال هم جوجه بردار...زرتی گفتم:_ خب که چی چی بشه؟یکاره!همه رو باهم بخورم که حالش بیشتره..من از این سوسول بازیا بدم میاد..خانومه یه نگاه به سیا انداخت و زوم شد روی اون..چرخیدم سمت سیا ببینم داره شکلک در میاره که دیدم داره علامت میده:_ یه کم خسته است..شما بیخیال بشو!یه نیشگون حسابی از بازوش گرفتم که با لحن بدجنسی گفت:_ خانوم هنوز مونده تا موقع تنبیهم برسه..حالا آبرو داری میکردی!با حرص رومو برگردوندم سمت خانومه و گفتم:_ من حاضرم..اجازه بدین.اینبار سیا ازم نیشگون گرفت که منم سرتق یه جــــــــــیغ بنفش زدم ..حالا دردمم میومده بودا...ولی خب کرمه دیگه باید میریختم!سیا اروم با حرص گفت:_ میدونی چه بدبختی داریم داری این کارا رو میکنی؟بس کن دیگه..خانومه با خنده گفت:_ شما چقدر بانمکین..زهر مار!داریم همدیگه رو کل و کوف میکنیم با نمکیم؟شتر مرغ قد کوتاه!این خانومه هم هی دستور میداد منم از لج این سیا همه رو میخواستم گوش بدم..ولی نمیدونستم واقعا اول بدبختیمه:_ حالا اول برنج رو بذار بعد جوجه رو بده!_ برنج رو کجا بذارم؟جوجه رو به کی بدم؟خانومه بهم یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و گفت:_ یه جوری حرف میزنی انگار تا حالا عروسی نرفتیا..خواستم بگم نرفتم دیدم سوتی میشه واس همین گفتم:_ چرا رفتم ولی تو اتاق خصوصیا نرفتم واسه همین نمیدونم عروسا باید چجوری غذا بخورن؟یه دفعه سیا یه صدایی ازش اومد..برگشتم سمتش و با تعجب گفتم:_ چه صدایی بود؟_ هیچی..تو به کارت برس!_ نه چی بود بگو؟_ پوزخند زدم.._ مرض!درد..حناق بگیری باد بکنی بترکی!یه دفعه خانومه دیگه ولو شد از خنده اون وسط!سیا هم که را به را به من چشم غره میرفت..من مو ندم این چرا چشاش سالم موندن!؟باید دیگه چپ میشد تا الان..نه؟!خانومه در حالی که اثرات خنده تو صداش بود گفت:_ عزیزم..بسه..بخدا دلم درد گرفت...بیا فیلم بگیرم که خسته این برین بخوابین.._ ای جااااااان خواب!اینو که گفتم خانومه سرخ شد و سرشو انداخت پایین...سیا هم که تا اونموقع اخماش تو هم بود یه دفعه با بدجنسی خندید و زیر گوشم گفت:_ اره واقعا ای جان خوااااب..دارم برات!تلافی میکنم..همه چیرو..نههههههه..من چی گفتم اینا چی برداشت کردن؟بی هوا گفتم:_ نه بخدا منظورم بد نبود..من خستم یه عالمه..باید برم بخوابم!اصلا زود فیلم بگیریم من برم بخوابم!خانومه نطقش باز شد:_ بدون شوهرت که نمیشه خانوم جون..خب اول برنج رو بذار تو دهن آقاتون بعدشم جوجه رو بذار..مصیبت بدتر از این؟؟؟؟چی هست به من بگین که به زندگیم دلخوش بشم!حالا انجام بده دارم فیلم میگیرم..دستام ناخوداگاه شروع کرد به لرزیدن...اروم قاشقمو پر از برنج کردم و بردم جلوی لباش که گرفتم که دیدم نمیخوره..سرمو آوردم بالا تو چشماش نگاه کردم..یه لحظه تو نگاهش حل شدم!بازم خمار شده بودن!نگاهش عسلی شده بود نمیدونم چرا...آخ گفتم عسل!یه دفعه دا دزدم:_ ما عسل دهنم هم نذاشتیم که...وااااااااااااااااای...بازم سوتی دادم!خاک تو سرم که نمیتونم دو دقیقه حرف نزنم!خانومه بهم لبخند زد و گفت:_ آوردم بعد از غذا بذارین دهن هم..حالا دوباره برنج رو ببر بالا!برنج رو بردم بالا بازم نمیخورد..میدونستم این دفعه خمار نگام نمیکنه عصبی نگام میکنه بدون اینکه نگاش کنم گفتم:_ تو گرسنه ات نیست خب بخور دیگه؟مث دخترای 14 ساله ناز میکنه برام...خانومه_ عزیزم با ملامیت بگو بهش دارم فیلم میگیرم..ای من بمیرم که از دست اینا خلاص بشم!دوباره قاشق رو بردم بالا که به یه سوت نکشید خورد ولی مگه قاشق رو پس میداد؟با دندوناش سفت گرفته بود..اولش با خنده گفتم:_ عزیزم قاشق..سرشو تکون میداد و چشماش میخندیدن...کرم داری دیگه؟باشه بچرخ تا بچرخیم..دیدم زورم نمیرسه با دو تادستام افتادم به جونش...قاشق رو میکشیدم که داد زد:_ اوووووووووی دندونمو خورد کردیا..عصبی نگام میکرد که خانومه گفت:_ بخدا بهترین فیلم میشه..اینو بذارین تو فیس بوک..هاااان؟من که تو پایتختم فیس بوک نمیرم این میره
موضوعات مرتبط: رمان شرط بندی دردسر سازMaRyAm.PaRiZaD.narjeskhaton

تاريخ : 91/10/06 | 23:37 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید