با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

همونطور که مقابل در رژه می رفتم ضربه ای به سنگ ریزه مقابلم زدم و طبق عادت نگاهی به صفحه ساعت مچیم انداختم نه خیر فرنود هم وقت شناس نبود...چه رذاحت باهاش کنار اومده بودم البته این جزء ویژگی هام بود راحت با همه چیز کنار می یومدم قرار بر این بود که یحیی بعد از طی کردن مراحل قانونی آزاد بشه و ما هم تا اون موقع تدارک مراسمی که پیش رو داریم و بچینیم ! !
این وسط فقط تورج خان دستور می داد و ما اطاعت می کردیم و طبق دستاورش من به انتظار فرنود ایستاده بودم تا برای خرید حلقه راهی بازار بشیم ! !
با صدای بوق بلند ماشینی برگشتم خودش بود سلام کوتاهی دادم و با علامت سر همونطور که نگاهش و به مقابلش دوخته بود جواب داد و حرکت کرد آهنگ ملایمی در حال پخش بود سلیقه اش تو انتخاب آهنگ بد نبود حداقل دور از انتظارم بود ! !
ساکت نگاه کوتاهی بهش انداختم عادت به همچین سکوتی نداشتم دوباره نگاهم و به بیرون دوختم ظاهرا حسابی از دستم شاکی بود چون با سرعت سرسام آوری در حال رانندگی بود برای احتیاط کمربندم و بستم هنوز هزار هزار آرزوی رنگی داشتم ! !
چه پوست کلفت بودم...در این شرایط هم امیدوار و خوش بین بودم ...! !
کناری نگه داشت و به سمتم برگشت خونسرد نگاهش کردم و گفتم : اتفاقی افتاده ؟ چرا حرکت نمی کنی ؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : کلی هم دیر کردی ! !
پوفی کشید و گفت : بذار از الان سنگامون و با هم وا بکنیم ! !
نفسم و پر صدا بیرون دادم و گفتم : بفرمایید ؟ ؟
فرنود : چطوری بگم تا بفهمی من ...من نمی خوام ازدواج کنم ! !
تکیه ام و به پشتی صندلی دادم و گفتم : اگه نمی خواستی اینجا نبودی ! !
فرنود : اینجام چون برادرم خواسته ! !
-منم همینطور فکر نکن خبریه منم فقط به خاطر برادرم ..به خاطر برادرت اینجام ! !
فرنود : برادرت قتل کرده باید پاش بایسته تو چرا دخالت می کنی ؟
-برادرم جزئی از وجود پدر و مادرمه ...پدر و مادرم تمام زندگی منن ! !
چطور می تونم تو این ماجرا دخالت نداشته باشم ؟ ؟
فرنود : تو هیچی از من نمی دونی ...به خدا برسی خونم فراری می شی ! !
-داداشت یه چیزی تو من دیده که حاظر شده به خاطرش از اجرای حکم منصرف بشه ! !
فرنود : با من ازدواج کنی روزگارتو سیاه می کنم ! !
خنده ام گرفته بود : روزگار زنتو ؟
با غیض گفت : زن شناسنامه ای ! !
-به هر حال تو پابند یک زندگی می شی ! !
پوزخندی زد و گفت : تو هنوز من و نشناختی ...من حاظر نیستم از زندگی گذشته ام دست بکشم حتی از دوستام ! !
-اتفاقا برادرت همه چیز و برام گفته لازم نیست طومار افتخاراتت و برام بگی ! !
عصبی نگاهش و ازم گرفت و دوباره مشغول رانندگی شد مثل یک پسر کوچولوی لجباز و یکدنده بود حیف که از خودش جیب نداشت وگرنه می تونست تا حدی سرکش هم باشه ! !
نمی دونم چرا با این وجود که می دونستم بی بند و باره ولی باز ازش بیزار نبودم فقط وجدانم به خاطر هیربد کمی لنگ می زد ...شاید غیر منطقی به نظر بیاد ولی تا حدی می شد گفت ازش خوشم می یومد همون ویژگی هایی که مدتها می گشتم تا در هیربد پیداش کنم ولی حالا ...! !
غیر منطقی بود ولی گستاخی و لجاجتش و دوست داشتم...به نظرم این ویژگی هاش دوست داشتینش می کرد البته اگه می شد رابطه های آنچنانیش و فاکتور گرفت ! !
قدم زنان به سمت جواهر فروشی رفتیم دوشا دوشم قدم برمی داشت با اینکه نسبتا می شد گفت قد بلند بودم ولی در کنارش به چشم نمی یومدم ...البته اندامش هم متناسب بود شاید ورزشکار بود ! !
کلافه تکیه اش و به پیشخون داد و ولی من مدام نظرشو می پرسیدم ولی به خودش زحمت حرف زدن نمی داد فقط با تکونهای سرش جواب می داد و من خونسرد از پیشنهادش استقبال می کردم نهایتا خرید حلقه تموم شد دستی روی پیشونیش کشید و گفت : هر خریدی داری الان بکن من حوصله ندارم هر روز هلک هلک دور شهر بیفتم ! !
پس بی حوصلگی و تنبلی رو هم باید به شناسنامه ای که براش ساخته بودم اضافه می کردم ...پسری قد بلند و نسبتا زیبا البته در نظر من ...چشمهای آبی رنگی که بیش از حد جلب توجه می کرد ...پیشانی کوتاهش درست بر عکس من...بینیش نه کوچک بود و نه بزرگ شاید بشه گفت متناسب بود...لبهای باریکش با اجزای صورتش روی هم رفته ترکیب بندی خوبی داشتند ! !
از چهره اش که بگذریم اخلاقش به نسبت تند...بی اندازه یکدنده...به شدت خودشیفته...تا حدودی بد اخلاق...شاید بی حوصله....به گفته برادرش به اندازه موهای سرش دوست دختر داشت و رابطه های آنچنانی و بدتر از اون هیچ تلاشی برای پنهانش نداشت ...شاید روراستی اش یک ویژگی مثبت تلقی می شد ! ! !
ولی الان با رابطه های آنچنانی مشکلی نداشتم ولی خوب بعد از ازدواج می تونستم ؟ واقعا می تونستم کسی که حداقلش اسمم به عنوان همسر داخل شناسنامه اشه بهم خیانت کنه رو تحمل کنم و دم نزنم ؟ ؟
نه مطمئنا غیر قابل هضم بود اون هم من ؟ من که اینقدر خسیسم...خسیسم نسبت به دوست داشتنی هام..حتی به هیربد هم خسیس بودم هیربدی که هنوز نامزدش بودم...هیربدی که علاقه خاصی نسبت بهش نداشتم...باز فکر هیربد ...نه نباید بیش از این به هیربد فکر می کردم ! !
فکر به هیربد هم خیانت محسوب می شد من اهل خیانت نبودم ! !
جلوتر ازش حرکت کردم و گفتم : فکر نکنم تو خرید بعدی به شما نیازی باشه بدن حضور شما هم می شه مگه این که کسی زورتون کنه ! !
مقابلم و سد کرد و گفت : کسی نمی تونه من و زور کنه این و می فهمی یا یه جور دیگه بهت بفهمونم ! !
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : به ما نمی خوری آخه ! !
دوباره با قدمهای تند شروع به حرکت کردم همونطور که دوشا دوشم قدم بر می داشت گفت : تو مثل اینکه همه چیز و شوخی گرفتی ؟
می دونسم بعض از نقاط بدنش به خاطر خونسردی بیش از حدم در حال سوزشه جوابی ندادم دوباره شروع کرد به خط و نشون کشیدن : فقط پات برسه خونه من دمار از روزگارت در میارم...کاری می کنم روزی هزار بار آرزوی خونه بابات و داشته باشی...کاری می کنم مرگ برادرت و به زندگی با من ترجیح بدی ! !
مخصوصا خندیدم و گفتم : اینقدر حرص نخور من شوهر ناقص نمی خوام ! !
با غیض نگاهم کرد احساس می کردم دلش می خواد سرم و بذاره روی سینه ام ولی با این وجود فقط با نگاهش برام خط و نشون کشید در ماشین و باز کرد و به داخل اشاره کرد تشکری کردم و سوار شدم به دنبالش در و محکم بست ! !
آفتابگیر و پایین دادم و در حالی که موهام و مرتب می کردم گفتم : حداقل یه بستنی چیزی من و مهمون می کردی آدم اول زندگی اینقدر خسیس بازی در نمی یاره ! !
فرنود : یه بستنی نشونت می دم اون سرش نامعلوم ! !
مقابل خونه بدون تعارف پیاده شدم شیفته هم در حالی که کوله اش و روی شونه اش جا به جا می کرد سلامی به فرنود داد که فقط به تکون داد سرش اکتفا کرد و بدون خداحافظی رفت همونطور که با هم وارد خونه می شدیم گفت : عجب تحفییه ؟
نگاهش کردم و گفت : از نوع نطنز ! !
شیفته : ولی معلومه گوشت تلخه خدا صبرت بده...دیدی زورش می یومد جواب سلامم و بده !
-تو که من و پاک ناامید کردی !
شیفته : نکنه بهش امید داری ؟ یغما این آدم بشو نیستا ؟
جدی شدم و گفتم :حرف دهنت و بفهم ...گند نزن به رفاقتمون ! !
شیفته متعجب گفت : ناراحت شدی ؟
با صدای بلندی گفتم : نباید بشم ؟
شیفته با صدای آرومی گفت : باشه من معذرت می خوام ! !
حرفی نزدم که گفت : یغما ؟
همونطور که کفشام ودر می آوردم نگاهش کردم ! !
شیفته :ژوبین فهمید ؟
-چی و ؟
شیفته : من و با بهبود دید نمی دونستم اون کافی شاپ پاتوقشه ! !
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم : پس چرا اینجایی ؟
با اخمهای در همی گفت : باید کجا باشم ؟ ؟
-اگه یحیی بود الان سرم روی سینه ام بود ! !
شیفته : باور کن منم با خودم فکر کردم الان می یاد خفه ام می کنه ! !
-نکرد ؟
غرید و گفت : معلوم نیست ؟
خندیدم و گفتم : جون بکن باید از زیر زبونت کلمه کلمه بکشم ؟
شیفته : هیچی اومد خیلی محترمانه جواب سلام بهبود و داد و رو به من گفت : دیر نیای خونه ؟
چشمام بیش از حد گشاد شد تا جایی که احساس کردم داره از حدقه می زنه بیرون : باورم نمی شه ؟ ؟
شیفته : خودشم با دوست دخترش اومده بود ! !
-هرچی ...پرنوشم نا سلامتی دوست یحیی بود ولی خوب ...! !
شیفته : ولی ژوبین خیلی راحت کنار اومد ! !
-بابا این ژوبین آخر لارژیه لازم شد ازش یه امضا بگیرم ! !
شیفته همونطور که پله ها رو بالا می رفت گفت : ما خانوادگی لارژیم ! !
-بذار به عمه شهلا بگم در صد لارژیش و بسنجم !
شیفته از اون بالا خم شد و گفت : اگه مامان بفهمه من و از همین پله ها پشت و رو دار می زنه و تو رو به خاطر شریک جرم بودن به حبس ابد محکوم می کنه ! !
خندیدم و گفتم : از من گذشت شیفته خانم رفیقت داره می پره !
خندید و گفت : انشاا..قسمت ما هم بشه !
له ها رو یکی دوتا دنبالش بالا رفتم و گفتم : برنامه تون چیه ؟
همونطور که با هم وارد اتاقش می شدیم گفت : ازدواج ! !
- مخش و زدی هان ؟
شیفته : کی بهتر از من ؟ گیرش نمی یاد !
-حالا جلو من اینقدر خودت و حلوا حلوا نکن من که می دونم چه جنس بنجلی هستی !
شیفته : حیف که عمه ات مامانمه ! !
پوفی کشید و لباسهای که روی زمین ریخته بود و به سمتی شوت کرد و گفت : رو نرومه این شلختگی !
همونطور که می خندیدم لباسهاش و که روی تخت و زمین پخش و پلا بودند و جمع کردم و گفتم :بد نیست یه دستی به سر و روی این بازار شام ! !
خودش و روی تخت انداخت و گفت : فردا مامان ترتیبش و می ده ! !
-از قدیم گفتن اون که گشاد است جون در عذاب است ! !
بالشت و به سمتم نشونه رفت که جا خالی دادم و به پنجره اصابت کرد و شیشه اش با صدای ناهنجاری شکست و بالشت به بیرون پرتاب شد سریع خودمون و به پنجره رسوندیم چندبار چشمام و باز بسته کردم واقعا حقیقت داشت ؟ یحیی بود...یحیی و پدر کناری ایستاده بودند و هنوز بهت زده از این صحنه ! !
پله ها رو سریع یکی دوتا پایین رفتم و با شتاب خودم و داخل حیاط انداختم در طی این مدت حتی یک بار هم به ملاقتش نرفته بودم طاقت زجر کشیدنش و نداشتم و حالا...!
محکم بغلش کردم انگار که دنیایی می خواستند اون و از من بگیرند محکم به خودم می فشردمش قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد چونه ام و گفت و بالا آورد نگاه غم زده اش و به چشمهای به اشک نشسته ام دوخت و آروم خودش و ازم جدا کرد و بی هیچ حرفی راهی اتاقش شد خواستم همراهیش کنم که پدر بازوم و گرفت و مانع شد و کنار گوشم زمزمه کرد : بذار کنار بیاد ! !
و من تنها با نگاهم بهت زده ام بدرقه اش کردم من باید کنار می یومدم...من باید اعتراض می کردم...گوشه چشم نازک می کردم و خودم و داخل اتاق حبس می کردم ولی ظاهرا برعکس بود مادر خودش و داخل اتاق حبس کرده بود پدر تمام وقت بق کرده و ناراحت بود و حالا یحیی فرصت نیاز داشت تا کنار بیاد ! ! آیا باید به خودم می بالیدم ؟ به همچین روحیه ای می بالیدم ؟
با پدر به سمت ساخت رفتیم خونه هنوز هم بی شباهت به ماتم کده نبود پدر به سمت اتاقش رفت چرخی داخل سالن زدم نگاهی به ساعت انداختم تا وقت نهار هنوز وقت داشتم یحیی عاشق ماکارونی بود به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول شدم ! !
چند وقتی بود عمه شهلا و مادرجون پایین نمی یومدند و ترجیح می دادند پدر و مادر تو حال خودشون باشند میز و چیده بودم ولی ظاهرا هیچ کس میلی به ناهار نداشت تقه ای به در اتاق پدر و مادر زدم !
-نهار حاظره ماکارونی ! !
پدر : باشه یغما جان تو برو یحیی رو صدا کن !
چشم بلند بالایی گفتم و راهی اتاق یحیی دم ولی صدای زمزمه هایی از اتاق پدر و مادر به گوش می رسید !
تقه ای به در اتاق یحیی زدم و وارد شدم روی تختش طاق باز دراز کشیده بود و ساق دستش و روی چشماش گذاشته بود کنارش نشستم و گفتم : نهار ماروکنی داریم سفارشیه ! !
نفسش و پر صدا برون داد تکونی بهش دادم و گفتم : بعدم برو این ریش و پشمت و سه تیغه کن تو نگاه اول نشناختمت ! !
روی تخت نیم خیز شد و خیره نگاهم کرد دستم و مقابلش تکون دادم و گفتم : یه چیزیت شده ؟ نکنه شکنجه ات کردن ؟
با صدایی که انگار از عمق چاه به گوش می رسید صدام کرد : یغما ؟
طبق عادت بچگیم که همیشه می گفتم هان و سیل اعتراضات به سمتم جاری می شد با لودگی گفتم : هان ؟
خندید خیلی کوتاه و دستش و لابه لای موهام فرو برد و گفت : تو حیف بودی...خیلی ! !
ساکت نگاهش کردم سرش و روی شونه ام گذاشت وبا صدای خش داری گفت : تا ابد خودم و نمی بخشم از خودم جداش کردم و گفتم : بیا بندازیمش تقصیر تقدیر !
دوبار صدام کرد با بغض صدام کرد : یغما ؟
سرم تکون دادم اشکی که از گوشه چشمش لغزید و گرفت و گفت : تو چرا اینقدر محکمی ؟

تکیه اش و به دیوار داد و گفت : وقتی بچه بودیم همیشه بین من و شیفته و تو و ژوبین دعوا مرافه بود حتی بعضی وقتا به بزن بزن هم می رسید شیفته همیشه مغلوب و شکست خورده یه گوشه می نشست و های های گریه می کرد ولی تو هیچ وقت گریه نکردی می دونی من طی این بیست و چندسال خیلی کم پیش اومده اشکات و ببینم ... همیشه اومدی جلو ...همیشه اگه خوردی زدی...لبخندی ضعیفی زد و گفت : بعضی وقتا هم نخورده زدی...ولی حالا نزده خوردی ! !
یحیی : بزن بزن مال بچگیامون بود آقا یحیی حالا به قول خودت مثل چنار قد کشیدیم من می دونم چطور کنار بیام ! !
یحیی : دلم گرفته یغما...از خودم...از تقدیر...بیشتر از خدا ! !
-یادته همیشه می گفتم معتقدم هر اتفاقی که برام می افته حتی اگه مرگ باشه بهترین اتفاقیه که ممکنه برام بیفته ...الانم سر حرفم هستم شاید این بهترین اتفاقی بوده که می تونسته تو این دوره از زندگیم برام پیش بیاد ...درد من فقط هیربده ! !
یحیی : دوسش داشتی ؟
-نه !
با صدای بلندی گفت : چی ؟
-دوسش نداشتم ولی خوب نامزدم بود یه مهری نسبت بهش تو دلم بود ولی نه به شدت مهری که تو دل بقیه نامزدهاست ! !
نگاهش و به سقف دوخت و گفت : اگه اون روز تو شیفته نرفته بودید بیرون...اگه من و ژوبین هوس شنا نکرده بودیم...اگه برگشت شما با رفتن ما تلاقی نمی کرد...اگه اون پسره قصد مزاحمت به سرش نمی زد...اگه تو جواب تلفنش و نداده بودی...اگه مامان به هر نحوی از رفتن منصرفم کرده بود...اگه من خودزنون و خودکشون نرفته بودم...اگه هلش نداده بودم...اگه سرش به تیزی جدول نخورده بود ...الان اون پسره زنده بود تو هم قربانی نمی شدی ! !
پوزخندی زدم و گفتم : خوبه همه مقصر شناخته شدند ! !
سرش و روی بالشت گذاشت و گفت : خسته ام یغما...از خودم ...از از وجدانم...ازپرنوش که راه به راه زنگ می زنه...از این زندگی ...خسته ام خیلی خسته ! !
-با این حرفای خسته کننده ات من و هم خسته کردی پاشو بریم نهار بخوریم ! !
با صدای مرتعشی گفت : یغما من آدم کشتم ! !
بی اختیار بغض کردم : ناخواسته بود تو که به قصد کشتنش نرفته بودی...تو که پیش بینی نکرده بود سرش به تیزی جدول می خوره...اتفاق بود...پیش آمد...آره ناگوار بود...یه اتفاق ناگوار ناخواسته..اگه قاتل بودی الان اینجا نبودی...تو قاتل نیستی تو برادر منی...برادرم... و با شتاب به آغوشش پناه بردم و سیل اشکم و رها کردم و اجازه دادم تا این بار هم به دفعات انگشت شماری که یحیی چشمه جوشانم و دیده بود اضافه بشه ! !
خودش هم همپای من اشک می ریخت چقدر از گریه کردن مردها بیزار بودم...مرد که نباید این قدر بی پروا اشک می ریخت...مرد تکیه گاه بود...مرد مرد بود...باید در خفا اشک می ریخت...باید بی صدا اشک می ریخت...نباید مثل یحیی های های می کرد و صدای هق هق اش این قدر بلند بود...اینها همه و همه باور من بود شاید غیر منطقی بود ولی من که دختر منطقی نبودم...شاید یک دختر غیر منطقی مثل هزاران دختر دیگه بودم...!
خودم و ازش جدا کردم و با خنده گفتم : نشنیدی مردا گریه نمی کنند ...سری تکون دادم و گفتم : مردم مردای قدیم چی اَن این پسرای ماست و پنیر این دوره ؟
لبخند کمرنگی زد و گفت : گوش و گشواره دخترای این دوره هم با زنای فولاد زره اون زمان تومنی دوزار فرق دارن ! !
در حالی که از روی تخت بلندش می کردم گفتم : من و فاکتور نمی گیری ؟
همونطور که بلند می شد گفت : تو که خواهر خودمی ! !
و با هم راهی سالن شدیم پدر و مادر هم گرد میز منتظر ما نشسته بودند لبخندی به روی جفتشون پاشیدم و کنار یحیی نشستم مادر حتی جواب سلام یحیی رو نداد حتی نگاهش نکرد ! !
اون هم مادر من ؟ مادری که یحیی قند عسل و عزیز دردونه اش بود و همیشه لوسش می کرد حالا به یکباره جاخالی داده بود سری برای یحیی تکون دادم و مشغول شدیم یحیی که تمام وقت مشغول بازی با غذایش بود مادر هم چهار چشمی به من زل زده بود...پدر هم هراز گاهی قاشقی به دهان می برد و این وسط فقط من بودم که مثل قحطی زده ها مشغول بودم حالا واقعا به حرف یحیی رسیدم که می گفت : تنها چیزی که هیچ وقت یغما رو تنها نمی ذاره اشتهاشه !
شیفته همیشه می نالید و می گفت : غذاش و این می خوره چربیش نصیب ما می شه ! !
مادر هم همیشه ایراد می گرفت و غر می زد و پدر هم به طرفداری از من اعتراض می کرد و می گفت : بیتا جون غذا رو به دهن این بچه زهر کردی ! !
ولی خیال باطل من از هر چی که می زدم از ته بندی خورد و خوراکم نمی زدم ! !
ولی حالا نه یحیی جمله همیشگیش و به زبون می آورد و نه مادر غر می زد ! ! طوری بهم زل زده بود که خودم احساس می کردم نهار آخره ! !
و به طور خیلی ناگهانی بلند بلند زد زیر گریه و با حالت دو به سمت اتاقش رفت و پدر هم در حالی که صداش می کرد به دنبالش... یحیی متاثر تر از قبل راهی اتاقش شد و ولی اینبار واقعا غذا به دهانم زهر شده بود ! !
مشغول جمع کردن سفره شدم وظرفها رو داخل سینک قرار دادم و برگشتم تا پیشبند و بردارم که پدر توی چارچوب ظاهر شد لبخند تصنعی روی لبش نقش بست پیش بند و از دستم گرفت و گفت : من می شورم تو برو به مادرت برس ! !
پیش بند و از دستش گرفتم و براش بستم و راهی شدم تقه ای به در زدم و با یک با اجازه وارد شدم مادر کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون زل زده بود مقابلش ایستادم و گفتم : به چی زل زدید اون ور که خبری نیست خبرا این طرفه ! !
نگاهم کرد و گفت : وقتی نگاه می کنم چهار تا بچه قد و نیم قد و می بینم که با چه هیاهویی مشغول بازی اند ...یعنی اینقدر بزرگ شدی که جور تربیت غلط من و پدرت و اشتباه برادرت و بدی ؟
اشکهاش جاری شده بودند : کمرت این قدر محکم هست که خم نشه زیر این تاوان ؟
ساکت نگاهش می کردم بی مقدمه در آغوشم فرو رفت و من مبهوت کمرش و نوازش می کردم ! !
با هق هق گفت : مگه تو چه گناهی کردی ؟ من برات هزار تا آرزو داشتم حالا ...گریه امونش نداد ! !
بیشتر من و به خودش فشار داد اونقدر محکم بغلم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم !
سرم و روی موهای مکشی اش که رگه های از مش داخلش دیده می شد گذاشتم و گفتم : من از صبوری و از پدرم ...ایثار و از مادرم...مهربونی و از برادرم...محکم بودن و از عمه شهلا ..همبستگی و اتحاد و از مادر جون یاد گرفتم ! !
انصاف نیست اگه بی تفاوت باشم...منصفانه نیست خودخواهانه عمل کنم ...خونوادم و از هم بپاشم ...نه من آدمش نیستم ... من یغمام ... دختر خودتونم ...هنوزسایه خدا رو بالای سرم حس می کنم...!

مدام از این پهلو به اون پهلو می چرخیدم ولی امشب هم مثل شبهای گذشته خواب نداشتم خسته بودم ولی خوابم نمی برد ! !
آباژور و روشن کردم و اتاقم برانداز کردم اتاق...متری با یک پنجره کوتاه روبه حیاط که اکثر مواقع به جای در ازش استفاده می کردم رنگ آمیزی راه راه نارنجی و سبز و پرده حریر نازک سبز و مبل سبز رنگی که گوشه اتاقم جا خوش کرده بود و سگ پشمالوی قهوه ای سوخته روی دسته مبل لم داده بود ! !
میز مطالعه نه چندان بزرگی که کنار پنجره قرار داشت ...جامدادی قلب مانندی که داخلش یک روان نویس و دو خودکار قرمز آبی و یک غلط گیر قرار داشت ! !
به اضافه رایانه شخصیم که مدتها بود گوشه اتاقم خاک می خورد...یک قاب عکس دسته جمعی از من و شیفته و دو نفر از همکلاسی هایی که الان حتی شمارشون و به خاطر نداشتم فقط ازشون یک اسم به یاد داشتم یک اسم و چند خاطره خش دار و سیاه سفید.. دختر نسبتا ترکه ای باریکی که کنارم ایستاده بود موهای قهوه ای روشن و بینی کشیده و عروسکی و لبهایی بیش از حد باریک به اسم مهدیس...مهدیس خرمی.. دختر کناردست شیفته دختر نسبتا متوسط موهای پرکلاغی ابروهای نازک و چشمهای کشیده سبزروشن بینی معمولی و لبهای باریک و صورتی رنگ ...بیشتر با شیفته می جوشید تا من ...دوسش داشتم ولی زیاد دوسم نداشت این و از برخوردهاش می فهمیدم رو راست بود ..مطمئن بودم پشت چهره همیشه حق به جانب و طلبکارش که روح حساسی داشت...حساس و شکننده...نوا...نوا پاکزاد..! !
در مانتوهای آبی نفتی غرق خنده بودیم و یا این طور نشون می دادیم ! !
تکیه ام و به میزم دادم وچشم به دیوار مقابلم دوختم پوستر بازیگری که زمانی بازیگر محبوبم محسوب می شد هنوز به دیوار قاب بود ! !
کمد دیواری قهوه ای سوخته که یکی از بهترین نقاشی های زمان کودکیم و بهش قاب کرده بودم دختر دست درازی که شاید شبیه دلبندم بود ...مجید دلبندم... قفسه سبز رنگی که آکنده بود از کتابهای درسی و رمانهای عاشقانه و چند عروسکی که به قول شیفته اوراقی شده بودند عروسک دخترانه ای که موهای زردش و دوگوشی بسته بودم و با خودکار و ماژیک صورت گردش و مثلا آرایشش کرده بودم میمون آب رفته ای که با شیفته چندباری حمامش کرده بودیم و حالا همه کرک و پرش ریخته بود به اضافه آدم آهنی که از یحیی کادو گرفته بودم ! ! !
یک میز توالت که قاب عکس 4 نفره خودمون به اضافه آینه قدی مربع مانندی روش قرار گرفته بود انواع و اقسام لاکهایی که بعضیاش و از زمان کودکیم به یادگار نگه داشته بودم به قول ژوبین کلکسیون عتیقه رو داخل اتاقم جا داده بودم ! !
آروم و با احتیاط از پنجره خودم و داخل حیاط انداختم بحث دل کندن از آدمهای این خونه یک چیز بود و دل کندن از خود خونه یه چیز دیگه چقدر چهار نفری قایم باشک و گرگم به هوا بازی کرده بودیم حتی همین اوخر فوتبال هم بازی می کردیم فوتبالهای خونگی از اون دسته فوتبالهای که تابع هیچ قانونی نبود و بهتر می شه گفت وحشی بازی بود ! !
از کنار باغچه مستطیلی گوشه حیاط گذشتم شمشادها یک هرس حسابی نیاز داشتند مادر از گل و باغ و باغچه متنفر بود و بلعکس پدر عاشق باغبانی بود که اگه نبود گل فروش نمی شد عاشق شغلش بود من هم بودم همیشه دوس داشتم همسرم گل فروش از آب در می یومد و حالا حساب دار از آب در اومده بود ! !
به سمت نیمکت گوشه حیاط رفتم تو تابستون و زمستون تو گرما و سرما پاتوق من و شیفته بود ! !
لب حوض آبی کم عمقمون قدم برمی داشتم دلم هوس آب تنی کرده بود ...وقتی بچه بودیم چقدر به نظر عمیق می یومد فکرم به اون زمان پرکشیده بود چه رویاهایی داشتیم لب همین حوض رژه می رفتیم و رویا پردازی می کردیم ژوبین همیشه دوست داشت خواننده می شد...شیفته خلبان...یحیی فوتبالیست ...من هم دونده...دوست داشتم دونده مشهوری می شدم ! !
یک بار که به لطف ژوبین در حال غرق شدن بودم یک حالتی مابین خواب و بیداری احساس می کردم چشمام بازن شیفته و یحیی رو می دیدم که چطور بالا پایین می پریدند مادر و که به صورتش چنگ انداخت و نقش زمین شد پدر و که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و دستی که به دنبالش بیرون کشیده شدم ..خواب بود ؟ بیداری بود ؟
پدر با دستهای مردونه اش پشتم می زد و آبهای که به اجبار به خوردم رفته بود تکه تکه بیرون می ریخت عمه شهلا پتو به دست جلو اومد و پدر و در حالی که من و دورش می پچید به سمت ساخت برد نفسم و سنگین بیرون دادم و دستام و بغل گرفتم نگاهم و به آسمون پرستاره شب دوختم ...کارم همین بود کنار پنجره می نشستم و ستاره می شمردم ! !

چه سکوت عمیقی حکم فرما بود همه به راستی خواب بودند یا خودشون و به خواب زده بودند ؟
نمی دونم چقدر از زمان گذشته بود پدر با بسم ا..قدم داخل حیاط گذاشت لبخندی به روش پاشیدم و گفتم : نمی دونستم هنوزم اینجا وضو می گیرید ! !
کنارم نشست و گفت : همیشه که نه هر از گاهی به یاد گذشته ها !
-لذت می برید ؟ از تجدید خاطراتتون لذت می برید ؟
سری تکون داد و گفت : از بعضیاش آره ! !
-منم داشتم همین کار و می کردم دیشب تا حالا دارم تجدید خاطره می کنم گوشه به گوشه این خونه خاطره دارم...نمی دونم چرا همیشه آدما دوس دارن به عقب برگردند این چه معنی می ده ؟ یعنی از اون لحظات سیر نشدند ؟
مهربون نگاهم کرد و گفت : اینجا خونه خودته ازدواجت به معنای جدا شدن از گذشته و خاطراتت نیست –خودتونم می دونید دیگه هیچ چیز مثل گذشته نمی شه وقتی ازدواج کنم...ادامه حرفم و خوردم و گفتم : پدر هیربد تماسی چیزی نگرفت ؟
سری تکون داد و در حالی که دستش و داخل آب می لغزوند گفت : چرا همین چند روز پیش !
-حرفی زد ؟
پدر : می خواست ببینه تو تصمیمت جدی هستی ؟
-شما چی گفتید ؟
نفسش و پر صدا بیرون داد و گفت : گفتم ظاهرا قسمت نیست ! !
ساکت نگاهش کردم نگاهم کرد و گفت : پشیمونی ؟
سرم و به چپ و راست تکون دادم و گفتم : ابدا...هیچ وقت ...جون برادرم و به هیچ چیزی نمی فروشم !
دستم و روی شونه اش گذاشتم و گفتم : می رم یحیی رو صدا کنم ! !
پدر : تورج خان آخر شب تماس گرفت گفت دو روز دیگه...چشمامشو برای لحظه ای بست و گفت : می گفت جهزیه نمی خواد ولی من گفتم دخترم بی کس و کار نیست یه سری وسیله سفارش داده بودم دیروز که با هم رفته بودید خرید حلقه فرستادم خونه اش ! !
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم : به سلیقه خودتون ؟
لبخند کمرنگی زد و سری تکون داد خندیدم وگفتم : سلیقه تون و قبول دارم ولی چیدمانش با خودم ! !
همونطور که می رفتم برای لحظه ای برگشتم و گفتم : اسمش فرنوده...فرنود !
نگاهش و ازم گرفت و مشغول بالا بردن آستینای پیراهنش شد مسلما در موردش تحقیق کرده بود و شصتش خبر دار شده بود دامادش چه شاخ شمشادیه ! !
به مادر که در حالا قامت بستن بود سلامی دادم با علامت سر جوابم و داد تقه ای به در اتاق یحیی زدم و وارد شدم ظاهرا بیدار بود روی سجاده اش نشسته و به مقابلش خیره بود کنارش نشستم و گفت : اومده بودم بیدارت کنم ! !
نگاهم کرد و گفت : دو دلم !

-دو دل ؟ در چه مورد ؟
یحیی : اینکه قامت ببندم یا نبندم ؟
لبامو تر کردم و گفتم : شاکی از خدا ؟ شاکی که گناه کردی و حالا باید جورش و بکشی ؟
یحیی : شاکیم چرا ؟ چرا جورش و باید خواهرم بکشه ؟

-جور خودت...جور خودت طناب دار بود ...جور خواهرت یه ازدواج نا خواسته ...جور خواهرت و بذار به عهده خودش...خواهر برادری این حرفا رو بر نمی داره...منت بر نمی داره... اینو می گم فکر نکنی منت می ذارم اگه شاکی بودم اگه منت می ذاشتم حق داشتم ولی خوب نه شاکیم ازت نه منت می ذارم...برادرمی به جون می خرم ! !
بلند شدم و بی هیچ حرفی اتاقش و ترک کردم و لحظاتی بعد صدای الله اکبرش نشون از قامت بستنش بود وضو گرفتم و یک راست راهی اتاقم شدم آباژورم هنوز روشن بود خاموشش کردم و قامت بستم ! !
بعد از نماز و صبحانه پدر طبق معمول راهی گل فروشی شد و مادر مشغول کارهای خونه و برام جالب بود این چند روز بر خلاف گذشته اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم ؟ تنها حسن این ازدواج آزادی یحیی نبود بلکه عزیزتر شدنمم بود هر چند همیشه حس می کردم مادر به یحیی بیشتر توجه می کرد تا من ولی خوب اهل حسادت و این حرفها نبودم پدر اون قسمت از توجهی که مادر ازم دریغ می کرد بود وبا محبت بی دریغش بهم برمی گردوند ! ! !
با تورج خان تماس گرفتم و آدرس خونه فرنود و ازش گرفتم و بهم گفت وسیله های فرنود و دیروز با کامیون برده خونه اش و من با آرامش کامل می تونم وسایلم و بچینم! !
با شیفته راهی شدم دلم می خواست چیدمان خونه سلیقه خودم باشه این حداقلش بود ! !
مقابل مجتمعی ایستادم و روبه شیفته گفتم : ظاهرا همینه ! !
شیفته نگاهی به ورقه ای که داخل دستم مچاله کرده بودم انداخت و گفت : بهتره بریم ! !
زنگ واحدش و چند بار پیاپی فشار دادم شیفته نگاهی به ساعتش انداخت و با خنده گفت :ساعت 9 احتمالا خواب تشریف دارن ..نگفته بودی شوهر تنبلی داری ! !
-منم اگه حساب دار برادرم بودم تا لنگ ظهر می خوابیدم !
شیفته : حواست هست امروز پنج شنبه است ؟
لبمو گزیدم و گفتم : جدی می گی ؟
در همون لحظه باز شد و فرنود با قامت بلندش با یک تیشرت سبز و بادگیر طوسی در حالی که گوشه چشمش و می مالید مقابلمون ظاهر شد با شیفته سلامی دادیم وزیر لب جوابمون و داد نگاهی به داخل خونه انداختم و گفتم : اومدم وسیله هام و بچینم !

با اخم کنار ایستاد و اول من و به دنبالم شیفته وارد شد خواستیم کفشامون در آریم که با صدای گرفته ای گفت : لازم نیست ! !
هر دو از سر کنجکاوی نگاهمون و داخل خونه چرخوندیم آپارتمانی که حدس می زدم 300 متری باشه یک سالن بزرگ و مستطیل مانند با رنگ آمیزی یاسی و پردهای یاسی رنگ و یک آشپزخونه نقلی با رنگ آمیزی کرم قهوه ای و دو اتاقی که فقط یکیش در میدون دیدم بود و رنگ آمیزی گلبهی ابروهامو بالادادم سلیقه اش هم بد نبود !
مشکل فقط جهزیه ام بود که به طرز شلخته ای داخل سالن و اتاق گلبهی رنگ پخش و پلا بود شیفته کنار گوشم گفت : بدبخت شب و میون اینا به صبح رسونده تازه صبح خروس خون عینهو عجل معلق بالای سرش سبز شدیم ! !
ریز خندیدم و گفتم :خروس خون کجا بود یه نگاهی به ساعتت بندازی بد نیست ! !
شیفته نگاهی به فرنود که تکیه اش و به اوپن داده بود و با چشمهای غضبناکی براندازمون می کرد کرد و گفت : یغما این شوهرت خیلی بد نگاه می کنه بلا ملایی سرمون نیاره ! !
سقلمه ای نثارش کردم و روبه فرنود گفتم : نمی خوای کمکمون کنی ؟
فرنود : نمی شد یکی دو ساعت چیدمان و عقب بندازید ؟
کیفم و روی مبل راحتی که وسط سالن بود گذاشتم و گفتم : اگه خوابتون نیمه کاره مونده تشریف ببرید ما خودمون دوتایی از پسش بر می یام !!
ابروشو بالا داد و گفت : بعید می دونم ؟
دستامو به کمر گذاشتم و گفتم : تشریف ببرید تا بی غیرتی خودتون و زور بازوی ما ثابت بشه ! !
فکش به شدت منقبض شد قدمی جلو اومد و همزمان شیفته قدمی عقب رفت و من همونطور دست به کمر وسط سالن ایستاده بودم نفسش و پر صدا بیرون داد و گفت : از کجا شروع می کنی ؟
چرخی داخل سالن زدم و گفتم :اول یه جارو می کشم ! !
جارو رو به دست شیفته دادم و خودم با کمک فرنود شروع کردم به جدا کردن وسیله ها بعد از جارو کشیدن شیفته سه تایی تخت دو نفره ای که پدر به سلیقه خودش خریده بود و داخل اتاق گلبهی رنگ بردیم شیفته نفس زنان کناری ایستاد وآروم گفت : زدی چشمشم کور کردی که !
دستم و به دیوار تکیه دادم و گفتم : که چی ؟
شیفته اشاره ای به سالن کرد و گفت : ببین تو را خدا زدی همه چی و ریختی وسط...یغما می گم بیا بذاریمش و در ریم ! !
خندیدم و گفتم : بد فکریم نیست ! !
شیفته : مطمئنم میاد دنبالمون کشون کشون برم می گردونه !
-نه بابا از این هنرا نداره !
نگاهی به فرنود که سرگردون میون وسیله ها می چرخید انداخت و گفت : چشماش یه حالیه آدم و درسته قورت می ده به خدا جای شکرش باقیه خودم و خیس نکردم ! !
-پس من چی که می خوام باهاش زندگی کنم ؟
عسلی کوچکی که مقابلمون بود و کناری گذاشت و گفت : صبر ایوب بباید ! !
فرنود دستی به موهای آشفته اش کشید و گفت : چقدر لفتش می دید ؟
شیفته غرید و آروم گفت : ادب و نذاکتم که سرش نمی شه ! !
با صدای بلندی که رگه های از عصبانیت توش دیده می شد روبه شیفته گفتم : چرا بلند نمی گی بشنوه ؟
لبشو به دندون گرفت و فرنود با حالت گیجی نگاهش بینمون به چرخش در اومد پوفی کشیدم و گفتم : مشغول بشیم بهتره ! !
خدا رو شکر خودش تلوزیون و راه اندازی کرده بود کاناپه قهوه ای سوخته که 5.6 کوسن های مربع مانند روش چیده بود و مقابل تلوزیون قرار دادیم و میز کوچکی قهوهای سوخته رو مقابلش...مبلهای چرم مشکی رنگ و طرف دیگه سالن گاز و یخچال و میز نهار خوری 4 نفره رو به سمت آشپزخونه هدایت کردیم فقط مونده بود خرده ریزها که با شیفته حملش کردیم و فرنود داخل آشپزخونه نشسته بود و هر از گاهی دستی و لابه لای موهاش فرو می برد و زیر لب چیزایی تکرار می کرد !
شیفته خندید و گفت : از کمبود آدم داره با خودش حرف می زنه ما رو هم که آدم حساب نمی کنه ! !
-آمپرش جوش آورده زده به اعصابش طفلک !
شیفته : لابد به فحش گرفتمون ! !
-من که زنشم لابد تو رو فحش کش می کنه ! !
پایه ی میز توالت و رها کرد و گفت : بیجا می کنه !
فرنود کلافه نگاهمون کرد خندیدم و گفتم : بردار بریم تا به سلامت عقلمون شک نکرده ! !
شیفته : زحمت نکش ظاهرا یه بوهایی برده...وبه فرنود که با گامهای بلندی به سمتمون می یومد اشاره کرد !

کناری ایستادیم و فرنود به تنهایی و میز و به تنهایی حمل کرد و به سمت اتاق برد شیفته ابرویی بالا داد و گفت : خر زوره ! !
نگاهی به سرتا سر خونه انداختم هنوز کار داشت ولی خوب موندن صلاح نبود کیف دستیم و برداشتم و به شیفته اشاره کردم شیفته به خودش زحمت خداحافظی و نداد و زودتر از من از خونه خارج شد نگاه کوتاهی به فرنود که دست به سینه تو چارچوب اتاق ایستاده بود انداختم و زیر لب خداحافظی کردم و اون تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد ! !
فصل هفتم
فکر می کنم تنها کسی که راحت شب و به صبح رسونده بود تنها من بودم برای آخرین بار از آینه خودم و برانداز کردم آرایشم و با ریمل تکمیل کردم ....مانوتی سفیدی که بلندیش تا روی زانوم بود ...شلوار کتون سفید...کفشهای سفید عروسکی با پاشنه تخت...شال سفیدم و روی سرم مرتب کردم سرتا پا سفید بودم...باید هم می بودم...عروس بودم دیگه...عروسی بود ....عروسی کوتاهی که تنها به یک محضر خشک و خالی ختم می شد و بعد هر کسی سی خودش ! !
چند نفس عمیق کشیدم و زیر لب صلوات بلند بالایی فرستادم و از اتاقم خارج شدم مادر روی مبل تک نفره ای درست نقطه مقابلم نشسته بود چشمهای سرخ و پلک خیسش نشون می داد هنوز هم راضی نشده ! !
شیفته و ژوبین به اپن تکیه داده بودند شیفته مانتوی کرمی رنگ به اضافه شال همرنگش به اضافه جین آبی به تن داشت و موهاش و موج ملایمی داده بود و از یک طرف بیرون ریخته بود ! !
یحیی کناری ایستاده بود و یک پاشو به دیوار تکیه داده بود و نگاهش به سقف بود... دست مشت کرده اش و به روی ران پاش فرود می آورد ...ته ریش داشت و سرتا پا مشکی پوشیده بود پدر و مادر جون بیرون منتظر بودند عمه شهلا به سمتم اومد ولبخند زورکی به روم پاشید و گفت : حیف که عروس خودم نشدی ؟
واقعا من و ژوبین ؟ خنده ام می گرفت حالا یحیی و شیفته رو می گفتند شاید می شه گفت چندسال پیش اگه بحثش می شد بدشون نمی یومد ولی حالا هر کدوم راه خودشون و می رفتند هدفشون مشخص شده بود طرفشون مشخص بود !!

و همگی به سمت خروج راهی شدیم تورج خان حضور یحیی رو الزامی کرده بود شاید می خواست عذابش بده....می خواست به اشتباهش و به رخش بکشه ...طفلک یحیی...ضمیر ناخودآگاهم آروم زمزمه کرد طفلک خودت ! !
تورج خان مقابل محضر رژه می رفت و فرنود تکیه اش و به ماشینش داده بود در حالی که کت و شلوار مشکی خوش دوخت ...پیراهن سفید و کراوات مشکی راه راه ....با ادکلنش حسابی دوش گرفته بود ! !
تورج خان جلو اومد و با پدر خیلی معمولی احوال پرسی و کرد و مخصوصا دست یحیی رو فشرد خانم نسبتا مسنی همونطور که در ماشین و می بست با خوش رویی سلام داد و خودش و لعیا معرفی کرد...از نسبتش حرفی نزد...فقط لعیا..برای لحظاتی نگاهش روی من ثابت موند نگاهش از جنس نگاه فرنود و برادرش نبود... همگی راهی شدیم و فرنود پشت سر همه حرکت می کرد ! !
چند دقیقه ای تا حاظر شدن عاقد منتظر بودیم کنار فرنود در حالی که قران و بغل گرفته بودم و نگاهم به سفره عقد دوخته بودم و از تصویر خودم کنار فرنود داخل آینه خنده ام می گرفت ! !
به ظرفهای عسل نگاه کردم ای کاش این قلم جنس و ازم نخواند ...دست عسلیم و تو حلقش فرو کنم و اون هم متقابلا همین کار و بکنه...چندش...! !
سرم و تکون دادم شیفته کنار گوشم گفت : عروس خانم می خوای با خودت اختلاط کنی آروم چندشت و همه شنیدند...ریز خندید ! !
عاقد اومد همه به احترامش ایستادند جز یحیی مات به من و فرنود خیره شده بود...مهریه ی معلوم یک جلد قرآن و یک جفت آینه شمعدان و 150 سکه بهار آزدای ...! !
هیچ کس بالای سرمون قند نمی سابید....عاقد با صدای رسایی اعلام کرد وکیلم ؟
فرنود دست به سینه نگاهش و به مقابلش دوخته بود ! !
عاقد برای بار دوم اعلام کرد وکیلم ؟
یحیی منتظر چشم به دهانم دوخته بود ....هنوز هم امید داشت ...امید داشت به معجزه....! !
عاقد برای بار سوم اعلام کرد وکیلم ؟
شیفته دستش و روی شونه ام گذاشت قرآن و بستم ...بله...فقط بله....نه اجازه پدر و نه مادر....نه بزرگترها...فقط بله.. با رضایت تورج خان بله....با قید آزادی برادرم بله....با جبران خون فردین بله....با مرد شدن فرنود بله....با خیس شدن پلکهای مادرم بله...با شکستن دل هیربد بله...با ناامید شدن یحیی بله ...بله...بله...!
لعیا خانم که حدس می زدم زن تورج خان بود صورتم و بوسید و جعبه ای به دستم داد و گفت : تبریک می گم عزیزم خوشبخت باشید !

به فرنود هم به صورت مادرانه ای البته به صورت لفظی تبریک گفت و رو به بقیه که هنوز مات بله ی من بودند گفت : نمی خواهید بهشون تبریک بگید ؟ ؟
مادر از پشت بغلم کرد و با صدای لرزونی تبریک گفت با اومدن پدر ایستادم فرنود هم با اکراه ایستاد و خودم پیش دستی کردم و پدر و بغل کردم و راه و به سمت فرنود باز کردم پدر بدون لحظه ای مکث فرنود و بغل کرد و کنار گوشش چیزی زمزمه کرد ! !
تورج خان هم از سمت دیگه سفره به سمت فرنود رفت مطمئن بودم همدیگرو در آغوش نمی گیرند ...دستش و روی شونه اش گذاشت و گفت : امیدوارم کار درستی کرده باشم ! !
فرنود پوزخندی زد و نگاهش و به سمت دیگه ای سوق داد و فقط برای من سری تکون داد و رو به یحیی که با بغض به ما خیره بود گفت : شما به تنها خواهرتون تبریک نمی گید ؟ ؟
واژه ی تنها رو تاکیدا اعلام کرد نگاه پدر به سمت یحیی چرخید...سلانه سلانه به سمتم اومد آرم بغلم کرد و در حالی که موهام و نوازش می کرد روبه فرنود گفت : امیدوارم لیاقتش و داشته باشی ! !
فرنود صاف نگاهش کرد و با لبخند مرموزی گفت : شک نکن ! !
تورج خان تیزبینانه نگاهش کرد...از هر طرف گوشه و کنایه می رسید خودم و از یحیی جدا کردم و لبخندی نثار جمع کردم ...که تنها لعیا خانم و شیفته متقابلا لبخندم و جواب دادند ! !
لعیا خانم همه رو دعوت به نشستن کرد و حلقه ها رو مقابلمون گرفت فرنود حلقه ها رو روی هوا قاپید و پوزخندی نثار یحیی که درست نقطه مقابلمون نشسته بود کرد و حلقه رو آروم دستم کرد ! !
لعیا خانم شروع کرد به کف زدن و بقیه رو مجبور کرد همراهیش کنند ظرف عسل و برداشت و گفت : کامتونم شیرین کنید ! !
فرنودانگشتش و حسابی تو ظرف عسل لغزوند و به سمتم گرفت ساکت نگاهش کردم با اجبار متقابلا همین کارو کردم و دستم و مقابلش گرفتم صورتش و جلو کشید که لعیا خانم با عجله گفت : اول یغما ! !
با پرویی گفت : بخور دیگه ؟ ؟
نامطئن سرم و پیش بردم لبخند موزیانه ای روی لبش نقش بست فاتحه ام خونده بود صدای شیفته تو گوشم پیچید : بفرما شوهر گستاخ ! !
مسلما اگه هیربد بود کلی سرخ و زرد می شد دهانم و باز کردم و چیزی با شتاب واردش شد جای شکرش بود روی دستش بالا نیاوردم ! !
دستم و آروم به سمت دهانش بردم مشتاقانه صورتش و جلو کشید ...ای کاش دستم و گاز نگیره چون اونوقت با نهایت صبوریم کشیده محکمی خرجش می کنم... ولی نه غدتر از این حرفها بود هم خیلیخونسرد دستش و با دستمال پاک کرد حتی ذره ای خجالت نکشید ! !
هر چند من هم دختر خجالتی نبودم ولی فرنود آخر خونسردی بود ...دفاتر و امضا کردیم رسما..شرعا...عرفا ...همسر فرنود شدم ...! !
نگاهی به تورج خان انداختم لبخندی از سر رضایت روی لبش نقش بسته بود یعنی ته خواسته اش همین بود ؟ از دست من چه کاری ساخته بود ؟ فرنود فقط با پایبند شدن به یک زندگی مرد می شد ؟ اصلا به من و زندگیش پابند می شد ؟ شاید غم بردارش روی دوشش سنگینی می کرد شریک می خواست ...شریکی برای به دوش کشیدن غم فردین...شاید نمی تونست یحیی رو اعدام کنه....شاید ازدواج ما فقط یک بهانه بود...شاید می خواست خانواده ما رو هم تو بدبختیشون شریک کنه...شاید و هزار شاید دیگه !
مقابل محضر مشغول خداحافظی شدم و فرنود آزاد از هفت دولت تکیه اش و به ماشینش داده بود مادر بی وقفه اشک می ریخت و عمه شهلا و مادرجون آرومش می کردند پدر و یحیی هم کناری ایستاده بودند شیفته تا آخرین لحظات کنارم اسیستاده ! !
تورج خان برای آخرین بار اتمام حجت کرد رو به فرنود با تحکم گفت : جوری نگاش نمی کنی سقف خونه رو سرش آوار شه !
از الان قاتل و مقتول نداریم اگه الان اینجاییم برای اینکه گذشتیم یه اتفاقی افتاده و تموم شده هر چند جای خالی فردین هیچ وقت پر نمی شه ! !
فرنود بی هیچ حرفی سوار شد کمی نگران بودم اگه بلایی سرم می آورد شرارت از نگاهش می بارید تورج خان دستش و روی شونه ام گذاشت و گفت : نگران نباش اونقدرا پسر سختی نیست ! !
ساکت سری تکون دادم نگاهی به لعیا خانم که کنارش ایستاده بود انداخت کلید به دستم داد و گفت : این کلید خونه اته ...مکثی کرد و ادامه داد : گول قایفش و نخور دست بزنم نداره اگه دیدی شاخ و شونه کشید بدون قُپی اومده ! !
خنده ام گرفته بود تا به حال تورج خان و با لحن ندیده بودم سری برای همه سری تکون دادم و سوار شدم فرنود نگاهی به من که کنار دستش نشسته بودم انداخت و گفت : محکم بشین زندگی جذاب و مهیجمون شروع شد ...به دنبالش ماشین به سرعت از جا کنده شد کمربندم و بستم و خونسرد سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و پلکهامو روی هم گذاشتم و زیر لب گفتم : رسیدیم بیدارم کن ! !
احساس می کردم مدام در حال لایی کشیدنه ولی من بیدی نبودم که به همچین بادی بلرزم همون طور که چشمام بسته بود گفتم : خوش حالم که در یک مورد تفاهم دارم منم عاشق سرعتم بیشتر گاز بده ! !
احساس می کردم صدای سایش دندوناشو می شنوم لبخندی از سر رضایت زدم ...راستی چند چند بودیم ؟
مقابل واحدش بدون اینکه بهم تعارف کنه اول خودش و به دنبالش من وارد شدم به محض ورود خودش و روی کاناپه ول داد و پاهاشو روی میز مقابلش گذاشت نگاهی به ساعت انداختم تا ظهر یک ساعتی وقت داشتم به سرکی داخل آشپزخونه کشیدم و وارد اتاق گلبهی رنگی که ظاهرا اتاق مشترکمون بود رفتم...اتاق مشترک ؟ یعنی من و فرنود اشتراکی داشتیم ترجیح می دادم رختخواب نباشه ! ! !
لباسم و با بلیز سبز و شلوار سفیدی عوض کردم برس دوباره ای به موهام کشیدم و اجازه دادم آزادانه روی شونه هام بریزه آرایشم و با دستمال مرطوبی پاک کردم ولی رد آرایش روی صورتم مشخص بود !
خونه هنوز شلخته و بی نظم بود و سینک ظرفشویی پر از ظرف ولی تمایلی برای شستنشون نداشتم کدوم عروسی روز اول کنار سینک می ایستاد هرچند دلم نمی خواست فکر کنه کلفتشم و می خوام با این کارا دلش و به دست بیارم ! !
با فاصله کنارش نشستم و همون لحظه گوشی همراهش زنگ خورد جواب داد :
سلام عزیزم...
.....
نه اتفاقا بیکارم تورج چند روزی و بهم مرخصی داده ! !
.....
نگاهی به ساعت انداخت و گفت : هفت اونجا باشم خوبه ؟
....
می بینمت !
بدون اینکه نگاهش کنم نگاهم به صفحه تی وی دوختم اون هم بلافاصله بلند شد وراه خروج و در پیش گرفت صدای شکمم بلند شد خنده ام گرفته بود تو این شرایط هم دست بردار نبود ! !
چرخی داخل آشپزخونه زدم حوصله آشپزی نداشتم البته وقتی هم نداشتم دوباره خودم و روی راحتی ول دادم و بی توجه به صداهای گاه و بی گاه شکمم مشغول تماشای تی وی شدم ! !
با صدای چرخیدن قفل برگشتم فرنود پیتزا به دست وارد شد و راهی آشپزخونه شد وبدون تعارف پشت میز نشست و پتزاها رو روی میز گذاشت ! !
من هم دوباره خودم و مشغول کردم ولی دلم برای پتزایی که روی میز بود ضعف می رفت بعد از اینکه چند تکه ای خورد بدون اینکه نگاهم کنه گفت : بیا بخور !

پس حق با تورج خان بود چندان پسر بی رحم و سختی نبودموهام و از روی صورتم کنار زدم و گفتم : فعلا اشتها ندارم ! !
فرنود : فقط دلم به حالت سوخت رفتارم و چیز دیگه ای تعبیر نکن ! !
صاف نگاهش کردم نفس عمیقی کشیدم و گفتم : من برعکس تو اصلا انسان قابل ترحمی نیستم ! !
فرنود : خودتو خیلی قبول داری !
دست به سینه ایستادم و گفتم : مسلمه ! !
فرنود : قول می دم با سر می خوری زمین !
خندیدم و گفتم : منم این قول و بهت می دم اصلا می خوای شرط ببندیم ؟
فرنود : اگه فکر کردی می تونی من و به سمت خودت بکشونی کور خوندی کاری می کنم خودت بیای طرفم ! !
-من بهت اطمینان می دم تو میای طرفم من یه زنم این و یادت رفته ؟
ایستاد و گفت : منم یه مرد جذابم ! !
خندیدم و گفتم : حالا این منم که باید بگم خودتو و خیلی تحویل می گیری ! !
فرنود : بهم ثابت شده !
-پس وایسا تا منم بهت ثابت کنم ! !
سری تکون داد و دوباره نشست با گرسنگی که مشکلی حل نمی شد نفسم و پر صدا بیرون دادم و مقابلش نشستم ! !
لبخند موزیانه ای زد و گفت : چی شد اشتها باز شد ؟
دسته ای از موهام و پشت گوشم گذاشتم و گفتم : آره می دونی از الان خودم و برنده می دونم ! !
پوزخندی زد و گفت : پیش پیش قضاوت نکن ! !
-اصل مردا رو می شناسم خصوصا مردایی از جنس تو ! !
ایستاد و همونطور که به سمت اون یکی اتاق خواب می رفت گفت : می خوام استراحت کنم شروع نکنی وسیله جابه جا کنیا ؟
گازی به لقمه پیتزام زدم و گفتم : خونم و می خوام بچینم ! !
برگشت و یک تای ابروشو بالا داد و گفت : یه بار دیگه تکرار می کنی ؟
لبخندی به روش پاشیدم و گفتم : ظاهرا تورج خان در جریانت نذاشته قراره خونه رو به اسم من کنه نکنه نمی دونی خونه به اسم خودت نیست ! !
با غیض گفت : اون این کار و نمی کنه !
-من و تو نداریم ؟
دندون قروچه ای کرد و بی حرف وارد اتاقش شد و در و محکم بهم کوبید عجب پسر بچه یکدنده و غدی بود از زمین و زمان طلبکار بود ! !
با بلندشدن صدای همراهش که روی اپن بود از اتاقش خارج شد و نگاه کوتاهی به من که با کنجکاوی بهش خیبره شده بودم انداخت و جواب داد !
سلام شیدا خانم !
.....
نه گلم چیزی که این روزا دارم وقته ! !
.....
نه چرا شب همین الان منتظرم باش خودم و سه سوته می رسونم !
خودم و دوباره مشغول کردم بدون اینکه نگاهم کنه کتش و برداشت و بی خداحافظی از خونه خارج شد حس خاصی نداشتم ولی خوب همون توقعی که همه زنا از شوهرشون دارن ...پایبندی به زندگی....چطور می تونست این قدر گستاخ باشه درست روز عروسیش جلوی من که همسرش بودم با دوس دخترای از همه رنگش صحبت می کرد و باهاشون قرار می ذاشت ...توقع بی جایی بود حداقل برای من تورج خان اتمام حجت کرده بود....قسم می خورم تا روزی که این فکرا از سرش نیفته اجازه نمی دم دستش بهم برسه ! !
اضافه های پیتزا رو به سمت سطل زباله راهنمایی کردم و وارد اتاقی که حالا تصمیم داشتم از اتاق مشترک به اتاق خصوصی خودم تبدیل کنم شدم نگاهی به سرتاسر اتاق انداختم و خودم و روی تخت ول دادم ! !
نمی دونم چقدر گذشته بود با صدای قدمهای کسی گوشه چشمم و باز کردم اتاق نیمه تاریک بود فرنود تو چارچوب اتاق ایستاده بود مثل برق گرفته ها صاف نشستم : از اتاقم برو بیرون ؟

نمی دونم چقدر گذشته بود با صدای قدمهای کسی گوشه چشمم و باز کردم اتاق نیمه تاریک بود فرنود تو چارچوب اتاق ایستاده بود مثل برق گرفته ها صاف نشستم : از اتاقم برو بیرون ؟
پوزخندی زد و گفت : اتاقت ؟ فراموش کردی ازدواج کردی ؟
خدای این چه مرگش شده بود به همین راحتی قول و قراراشو از یاد برده بود البته از چهره به ظاهر مهربون و چشمهای سرخش حدسهایی می زدم با انزجار گفتم : دستت بهم بخوره خونه رو روی سرت خراب می کنم !
بلند خندید و گفت : به ما نمی خوری آخه ! ! !
-جرات داری بیا جلو ؟
تکیه اش و به دیوار داد و گفت : انگار بدت نمی یاد بیام جلو ؟
به قول شیفته شانس من تو پنت هاوس برج زهرمار بود نه به هیربد که باید التماسش می کردم دستم و بگیر و نه به فرنود که نگفته می خواد قورتت بده فرنود و هیربد و کنار هم بذاری پارادوکس می شند !
با صدایی که سعی داشتم لرزشش و کنترل کنم گفتم : اومدی نیومدی ! !
قدمی جلو اومد خودم و عقب کشیدم قهقه بلندی سر داد که چارستون بدنم لرزید ! !
از دستم چه کاری ساخته بود من یک دختر تنها دربرابر همچین نره غولی اون هم از نوع مستش چطور مقاومت می کردم ! !
روی تخت چمباته زدم و آب دهنم و به سختی فرو دادم قدم به قدم جلو می یومد انگار قصد داشت دق مرگم کنه برای لحظه ای چشمامو بستم چشم باز کردم دو چشم دریایی مقابلم دیدم فاصله ی صورتش با صورتم به اندازه چند بند انگشت بود حرم نفسهای داغش و حس می کردم ! !
بر خلاف نفسهای آروم و عمیق فرنود تند تند نفس می زدم دستش و آروم روی صورتم کشید در حال قالب تهی کردن بودم سعی کردم کنارش بزنم ولی خیال باطل ! !
با این حرکتم خنده آرومی سر داد و دستش و لابه لای موهام فروبرد و صورتش و به صورتم نزدیک کرد با انزجار روی صورتش تف کردم با چشمهای گشاد شده ای دستش و روی هوا بلند کرد پلکهام و با عجله روی هم گذاشتم ولی چیزی به صورتم نواخته نشد آروم گوشه چشمم و باز کردم دستش درامتداد گوشش متوقف شده بود و بلند بلند نفس می کشید ! !
آروم روی تخت نیم خیز شدم و در حالی که خودم و عقب می کشیدم گفتم : شرط و شروطتت یادت رفت ؟ قاعده رو باختی آقا فرنود ! !
ولی مگه آدم مست شرط و شروط و قول و قرار یادش بود...آدمیزاد استاد قانع کردن خودش بود...مست بود...زنش بودم...شرعا رسما...داخل خونه اش ...داخل اتاق خوابش...تنها و هزار فکر جورو واجور...اون هم چه کسی فرنود...فرنودی که روز و شبش و ب دوس دخترای از همه رنگش پر می کرد....حق داشت ؟ نداشت ؟ حق داشتم ؟ نداشتم ؟
ایستادم و راه خروج و در پیش گرفتم و با یک خیز خودش و بهم رسوند و در حالی که شونه های ظریفم و توی دستاش گرفته بود تکونی بهم داد و گفت : من آدم خوش قولی نیستم اینو یادت باشه دفعه بعد ازت نمی گذرم ! !
به سمتی هلش دادم و گفتم : بهت همچین اجازه ای نمی دم ! !
خندید و گفت : فکر نمی کردم برای نزدیک شدن به زنم باید از عالم و آدم اجازه بگیرم ؟
-عالم و آدم و نمی دونم ولی زنت که من باشم همچین اجازه ای بهت نمی دم ! !
فرنود : به اجازه تو هم نیازی ندارم عزیزم اگه شاکی می تونی...می تونی با پلیس 110 تماس بگیری بگو شوهرم به من نظر بد داره !
خودش از حرف خودش ریسه رفت مشتی نثار سینه اش کردم و گفتم :لازم باشه همیبن کار و هم می کنم خودت و اون دوسای از همه رنگت و تحویل پلیس می دم ! !
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت : چرا دفعه بعد عزیزم همین حالا این کار و بکن ! !
با غیض نگاهش کردم ...حلقه دستاشو تنگ تر کرد و گفت : چرا معطلی ؟
سعی کردم پسش بزنم...حلقه دستاش و تنگ تر و تنگ تر کرد ...سرشو کنار گوشم آورد و گفت : همین این کار و بکن وگرنه من دست به کار می شم ! !
بیش از این تاب مقاومت نداشتم ولی تمام سعیم کردم حتی یک قطره اشک هم نریزم حتی اگه....! !
خندید و گفت : اخه نمی تونی که مثل یک کنجشکی که اسیر یک صیاد شده...تو چنگ منی گنجشک کوچولو...دفعه بعد رو اسب بازنده شرط نبند ! !
تکونی به خودم دادم و گفتم : ولم نکنی داد می زنم ؟
فرنود : مثل اینکه یادت رفته تو چه عصری داریم زندگی می کنیم تو خونت آدمم بکشی مردم صداشون در نمی یاد ! !
-نمی خوام...می فهمی نمی خوام ! !
صورتشو جلو کشید و گفت : ولی من می خوام ! !
-خواستنت و ببر برای دوسای از همه رنگت ! !
فرنود : کی تو رو با این ظرافت ول می کنه بره سراغ اون دخترای ازهمه رنگ ! !
با بغض نگاهش کردم با دست آزادش دسته ای از موهام و که روی صورتم ریخته بود کنار زد و گفت : گریه کن...التماس کن...شاید دست از سرت بردارم ! !
با غیض پلکهام و روی هم گذاشتم با صدای بلندی فریاد زد : گریه کننننن.....اشک بریز !
چنان کشیده ای به صورتش نواختم که صورتش 180 در جه کامل چرخید ...از بهتش استفاده کردم و به سمتی هلش دادم و با حالت دو از اتاق خارج شدم ! !
با صدای پیاپی زنگ در سریع و نفس زنان در و باز کردم تورج خان و شیفته نگاهی از سر تعجب به هم انداختند فرنود بلافاصله مثل جن پشت سرم حاظر شد ! !
متعجب از حضور این دو نفر واقعا چه ربطی به هم داشتند ؟ اول شیفته و به دنبالش تورج خان وارد شد و با فرنود کناری نشستند و آروم مشغول صحبت شدند شیفته ظرف غذا رو به سمتم گرفت و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتیم گفت : گرگم به هوا بازی می کردید ؟ ؟
کلافه دستی لابه لای موهام فرو بردم و گفتم : تو اینجا چی کار می کنی ؟
اشاره ای به ظرف غذا کرد و گفت : سفارش زنداییه گفت از گلوم پایین نمی ره...با یحیی اومدم ! !
-چرا نیومد بالا ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت : منم بهتره برم ! !
صورتشو بوسیدم از فرنود و تورج خان هم به صورت لفظی خداحافظی کرد و رفت ! !
حوصله پذیرایی نداشتم ظرف میوه رو روی میز گذاشتم و مقابلشون نشستم تورج خان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : از زندگی چند ساعتته راضی هستی ؟
-مگه فرقی هم داره ؟ ؟
تورج : پس راضی نیستی ؟
نگاهی به فرنود انداختم کارد می زدی خونش در نمی یومد پشت چم نازکی کردم و دوباره نگاهم و ازش گرفتم تورج خان ایستاد و گفت : من دیگه زحمت و کم می کنم اومده بودم یه سری بهتون بزنم ولی خوب حالا می بینم تنها باشید بهتره !
با عجله گفتم : نه نه ! !
به سمتم برگشت فرنود از پشت تورج با چشم برام خط و نشون کشید حرفم و خوردم و گفتم : به سلامت سری تکون داد و رفت به محض بسته شدن در با فرنود نگاهی بهم انداختیم بلافاصله به سمتم خیز برداشت و من خودم و با حالت دو داخل اتاق انداختم و در و از پشت قفل کردم ! !
نفس آسوده ای کشیدم و خودم و روی تخت ول دادم لگدی نثار در کرد و گفت : تا ابد که نمی تونی اون تو بمونی ! !
حرفی نزدم پلکهام و با آسودگی رو هم گذاشتم و چیزی نگذشت که چشمام گرم شد ! !
کش و قوسی به خودم دادم و نگاهی به سرتاسر اتاق انداختم نگاهم روی ساعت دیواری خشک شد 20/11 با یک خیز بلند شدم احساس می کردم اتاق و با تمام تشکیلاتش دور سرم می چرخیدند ! !
آروم در اتاق و باز کردم و با احتیاط قدم داخل سالن گذاشتم با دیدن فرنود که روی راحتی خوابیده بود نفس آسوده ای کشیدم ! !
دروغ چرا دلم به حالش سوخت تو خواب ثل یه بچه معصوم بود ...گاهی گرگ و گاهی...!


آبی به دست و صورتم زدم ظرف غذایی که شیفته آورده بود دست نخورده روی اپن بود ماکارونی بود آخ که چقدر دلم هوای ماکارونی کرده بود...هوای خونه خودمون ....هوای یحیی رو ...وسواسی های مادر ....سازش پدر...! !
همه رو داخل سطل زباله ریختم و به سمت یخچال رفتم دلم در حال مالش رفتن بود لیوان شیری برای خودم خالی کردم وچند قلوپ خوردم ! !
با صدای فرنود با شتاب برگشتم شیر به طرز وحشتناکی به گلوم پرید و سرفه های پیاپی...با خونسردی تمام به سمتم اومد و چند ضربه آروم به کمرم زد و به سمت یخچال رفت ...هنوز سرفه می کردم ....پاکت شیر و در آورد و یک نفس سر کشید ...چه قدر از این حرکت بیزار بودم ...چندش آور ! !
پاکت شیر و ازش رفتم و یک راست داخل سینک انداختم پوزخندی زد و گفت : خانم چندششون شد ؟
حرفی نزدم نگاهی به لیوان شیری که روی میز بود انداخت و گفت : اتفاقا دیرزوم با دم خوردم ! !
با انزجار نگاهی به لیوان شیرم انداختم ....اگه شیفته بود مسلما خودش و می کشت... شانس آوردم به وسواسی حاد مبتلا نبودم ! !
بی توجه به حرفش به سمت سینک ظرفشویی رفتم همونطور که پیش بندم و می بستم تکیه اش و یخچال داد و گفت : دیشب ترسیده بودی ؟ ؟
به سمتش برگشتم : در برابر یه حیون ترس چیز عجیبی نیست ! !
با لبخند موزیانه ای گفت : مواظب باش امشب و هر شب دیگه ای ممکنه این حیون باز دلش بخواد اشکاتو ببینه ! !
بدون اینکه نگاهش کنم مشغول شدم ....واقعا امشب و هر شب دیگه ای چطور مقاومت می کردم ؟ تا ابد که نمی تونستم خودم و داخل اتاق حبس کنم ولی تسلیم نه ...حداقل تا وقتی ازش مطمئن نشدم ... ! ! !
با بلند شدن صدای تلفن فرنود پیش دستی کرد و جواب داد !
جانم ؟
....
بله ممنون !
....
بله گوشی ! !
گوشی و به سمتم گرفت و تکیه اش و به اپن داد صدای گرم مادر توی گوشی پیچید !
سلام قربونت برم !
با صدای آمیخته ای با بغض گفت : خوبی ؟
-چرا باید بد باشم تو را خدا غصه من و نخور ! !
نگاهی به فرنود انداختم قصد رفتن نداشت مشتاقانه به حرفهای من و مادر گوش سپرده بود ! !
احساس می کردم مادر می خواست حرفی بزنه که روش نمی شد...سوالی بزنه که شرم داشت ..می دونستم چه سوالی بود خودم پیش دستی کردم و گفتم : من خوبم از تمام لحاظ ...یحیی و پدر خوبن ؟
مادر جون و بقیه ؟
بینش و بالا کشید و گفت : همگی خوبن تو خوب باشی ! !
-من که گفتم خوبم !
مادر : غذایی که فرستاده بودم خوردید ؟ ؟
-معلومه من که نمی تونم از دستپخت شما بگذرم اونم من به قول یحیی ....
با صدای گریه اش حرفمو خوردم و آروم گفتم : مامانم گریه نکن دیگه ! !می خوای منم زار بزنم ؟
مادر : نه نه فقط دلتنگت بودم ! !
-هر وقت وقتش شد بهتون سر می زنم ولی حالا نه ! !
بعد از چند دقیقه صحبت با مادر گوشی و قطع کردم و مقابل فرنود که تا آخرین لحظه کنارم ایستاد ه بود گرفتم مثل یک بچه حرف گوش کم گوشی و گرفت و برد ! ! !
دلم برای غذای خونگی لک زده بود ولی بازهم کمبود وقت ...! !
املتی ساختم و روبه فرنود که مشغول تماشای تلوزیون بود گفتم : نهار حاظره !
اخمی کرد و گفت : اشتها ندارم !
شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم بیش از نصفش و براش کنار گذاشتم و راهی اتاق خوابم شدم و در محض احتیاط قفل کردم ! !
اصلا متوجه سرویس بهداشتی اتاق خوابم نشده بودم دلم هوس یک دوش گرم و کرده بود از تماس آب گرم با پوستم آرامش عجیبی گرفتم ! !
حوله ربدوشامبریم و تنم کردم و مقابل آینه نشستم و مشغول خشک کردن موهام شدم بیش از حد لخت بود...تیشرت قرمز و شلوار اسپرت مشکی رنگی تنم کردم و خودم و برای یک خواب بعد از نهار آماده کردم ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس زدم فرنود باز رفته باشه...وقت و بی وقت کجا می رفت ؟ ؟
خمیازه ای کشیدم و پلکهام و روی هم گذاشتم ! !
با صدای بلند شدن زن تلفن با رخوت از جا بلند شدم و کشون کشون به سمت تلفن رفتم و با صدای خواب آلودی جواب دادم !
-بله ؟
چند لحظه صدایی نشیدم !
-بله ؟
اهمی کرد و نامطمئن گفت : سلام !
صدای بیش از حد ظریف و دخترانه ! ! !شصتم خبر دار شد دسته ای از موهام و عقب زدم و گفتم : سلام امرتون ؟
-منزل آقای نیک آیین ؟
-بله امرتون ؟
-شما کارگرید ؟ ؟
-نه عزیزم من همسر فرنودم ! !
با صدای جیغ مانندی گفت : زنشی ؟
خنده ام گرفته بود خنده ام و خوردم و گفتم : یغما صدام کنید !
-نگفته بود زن داره ؟
-لابد یادش رفته ! !
برای چند لحظه ساکت شد و بعد با لحن محکمی گفت : من دوس دخترشم شیدا ! !
-از آشناییتون خوشبختم منم عرض کردم....
صدای بوق ممتد تلفن مانع شد گوشی و مقابلم گرفتم و مخاطب قرارش دادم : همتون مشکل دارید ! !
خنده کنان گوشی و گذاشتم طفلک شیدا خانم با مخ زمین خورد ! ! !
با صدای چرخیدن کلید داخل قفل سرکی کشیدم نگاه کوتاهی بهم انداختیم موبایل و خرت و پرتهاش و روی میز انداخت و خودش و روی راحتی ول داد صدای همراهش بلند نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و جواب داد : جانم ؟
.....
علیک سلام شیدا....لبخندش روی لبش ماسید ! !
....
چی می گی ؟
....
نگاه نا مطمئنی به من انداخت و گفت : چرا داد می زنی ؟
....
با غیض گفت : می گی چی شده یا می خوای یک ریز بیان احساسات کنی ؟
....
نه می فهمی نه ...صبر کن می خوام ببینمت ! !
....
نه همین الان شیدا نیومدی دیگه نیا ! !
...
من این چیزا رو نمی دونم خونه جاوید منتظرم ! !
گوشی و قطع کرد و با صدای بلندی گفت : کسی با من تماس گرفته بود ؟
دست به سینه ایستادم و گفتم : با تو نه با خونه ! !
فرنود : مطمئنا با تو کار نداشتن ؟
-ظاهرا زدم تو برجکشون نه ؟

با غیض نگاهم کرد و گفت : صبر کن تا برگردم ! !

-چشم قربااان ! !
با شتاب از خونه خارج شد در و پشت سرش بستم و تکیه ام و به در دادم و پلکهام و روی هم گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم : این از اولیش باش تا به بعدی هاشم برسیم ! !
نگاهی به ساعت انداختم غروب بود دقیقا از لحظه ای که پام و تو خونه فرنود گذاشته بودم تک تک نمازام قضا شده بود ! !
باید دستی دوباره ای به سر و روی این خونه می کشیدم قبل از همه جارو کشیدم و بعد گردگیری چند قاب عکسی که پدر با سلیقه خودش برام خریده بود و به دیوار قاب کردم میز عسلی پایه بلندی و کنار سالن قرار دادم و پارچه ساتن یاسی که با رنگ پرده ها و دیوار ست بود و روش انداختم و قران و شمعهای ریز و درشتم و روش تزئین کردم ! !
خودم و مشغول تی ی کردم اشتهایی به شام هم نداشتم ساعت از نیمه شب هم گذشته بود ولی خبری از فرنود نبود پوفی کشیدم و راهی اتاقم شدم و روی تخت نشستم نگاهی به قاب عکسهایی که روی میز عسلی پایه بلندی بودند انداختم : یک عکس تک نفره از فرنود و یک عکس دسته جمعی از خانواده اش ! !
مرد نسبتا مسنی درست به مانند تورج کنار مبل سلطنتی ایستاده بود و پسر جونی که حدس می زدم تورج خان باشه کنارش ایستاده بود و سه بچه قد و نیم قد دو پسرکه حدس می زدم فردین و فرنود بودند و میونشون دختری درست به مانند فردین نشسته بود زنی نسبتا کوتاه قد و با ابهتی هم با یک دست کت و دامن طرف دیگه مبل ایستاده بود آدم و یاد فیلمهای زمان شاه و خانواده های سلطنتی می انداخت ! !
ولی تا جایی که می دونستم خواهری نداشتند ...تورج خان هم بارها اعلام کرده بود از دار دنیا تنها یک برادر ...تنها فرنود و داره و بس ! !
با صدای باز و بسته شدن در حدس می زدم فرنود برگشته باشه با یک خیز بلند شدم و راهی سالن شدم خودش و روی مبل تک نفره ای ول داد و گفت : تو چه غلطی کردی ؟ ؟
-ازم سوال کرد جوابشو دادم ! !
به سمتم خیز برداشت و یقه ام و گرفت و گفت : تو باعثشی تو باعث شدی شیدا رو از دست بدم !
پوزخندی زدم و گفتم : واسه امثال تو مهمه تا باشه از این شیداها ! !
تکونی بهم داد و گفت :حرف دهنت و بهم دختره...نفس نفس می زد ! !
خودم و ازش جدا کردم و راهی اتاقم شدم یک خیز به سمتم برداشت و به طرف خودش برگردوند و گفت : کجا به سلامتی ؟ خراب کردی که بری ؟ خانوادگی عادت دارید ؟
دهانش بوی گند مشروب می داد صورتش و به سمتی برگردوندم و گفتم : تازاه اولیشه ریشه همشون و از جا می کنم ! !

دسته ای از موهام و تو چنگش گرفت و گفت :اول از همه خودم ریشه کنت می کنم ! !
روی دست بلندم کرد و گفت : امشب دیگه گریزی نداری اشکاتو می بینم ! !
دست و پا می زدم و مشتهای گره کرده ام و نثار سینه ستبرش می کردم ولی محکم تر از ایم حرفها بود با شتاب پرتم کرد روی تخت و شروع کرد دکمه های پیراهنش و باز کردن انگار دلش یک کشیده آبدار و جانانه می خواست کشیده دیشب کارساز نبود ولی مطمئنا این بار متقابلا کشیده آبداری خرجم می کنه مخصوصا با کاری که امروز کردم ! !
روم نیم خیز شد با انزجار به سمتی هلش دادم و داد زدم : دست از سرم بردار حیووون ! !
بی توجه به فریادم دستهای آزادم و محکم گرفت و گفت : حالا حالا کار داریم با هم مثل اینکه یادت رفته چه قولی بهت دادم اینجا خونه آخرتته ! !
نمی دونم چرا خاطره ای از کودکیم به ذهنم رسید ژوبین سر عروسکم و برداشته بود و من دون دون به دنبالش وقتی به بن بست خورد سر عروسکم و محکم تر چسبید و من متوسل شدم به گاز...اونقدر دستای کوچکش و محکم گاز گرفته بودم که تا چند روز جای دندونام مثل دندونای شیر روی دستش باقی مونده بود...حالا من همین بودم ..یغما بودم ...ولی طرف مقابلم فرنود بود نه ژوبین ...با تمام چندش بودن این راه ولی چاره دیگه ای نداشتم من هنوزم همون شیرم ! !
صورتش و به سمتم کشید ولی در عوض من صورتم و به طرف دستام که داخل مچ دستهای مردونه اش محصور شده بود کشیدم و دندونام و تا جایی که می تونستم توی دستش فرو کردم با فریاد دستش و پس کشید و با چشمهای به خونه نشسته ای دوباره به سمتم همجوم آورد که با فرزی تمام از زیر دست و پاش فرار کردم وراه خروج و در پیش گرفتم بدون لحظه ای مکث به دنبالم خیز برداشت ! !
خدای اگه الان معجزه ای رخ بده تمام نمازهای قضامو به جا می یارم ! !
نگاهی به پشت سرم انداختم فرنود درست تو فاصله بین دو اتاق با لیز خوردن گلیم فرش زیر پاش نقش زمین شد واقعا هیچ چیز تا به حال اینقدر من و تو زندگی خوش حال نکرده بود از صمیم قلبم خدا رو شکر کردم ! !
روی زمین نیم خیز شد ولی توان بلند شدن نداشت به ساق پاش چنگ انداخت و ناله ای سر داد مات نگاهش می کردم زیر لب من و به فحش گرفته بود ! !
انگار جدی جدی آسیب دیده بود قدم به قدم بهش نزدیک شدم کنارش روی زمین نشستم و گفتم : زنده ای ؟
با غیض گفت : تو هم مثل اون برادرت قصد جون من و کردی ! !
-ماجرای فردین یک اتفاق بود ولی تو حقت بود ! !
فرنود : یه حقی نشونت بدم یغما فقط تماشا کن آرتیست بازیاتم بذار واسه همون روزا !
-فعلا که چلاغ شدی رفت ! !
خواست بلند شه که باز نتونست و به دنبالش ناله بلندی سر داد نزدیک تر نشستم و گفتم : بذار کمکت کنم ؟
با شتاب گفت : به من دست نزن ! !
-یه جوری می گی انگار یادت رفته تا چند دقیقه پیش له له می زدی واسه...لاا...! !
فرنود : خودم می تونم ! !
کناری ایستادم و گفتم : بفرما ؟
دستش و به دیوار تکیه داد و با زحمت بلند شد و کشون کشون به سمت اتاق خواب رفت دلم نمی یومد تو این موقعیت انتقام بگیرم خودم و بهش رسوندم و گفتم : می خوام کمکت کنم ! !
ایستاد و گفت : لازم نکرده هنوز اونقدر بدبخت نشدم ! !
دستش و از روی دیوار برداشتم و دور شونه ام حلقه کردم و گفتم : حالا اینقدر خودت و لوس نکن من داداشت نیستم لی لی به لالات بذارم ! !
حرفی نزد و کشون کشون راهی اتاق شدیم آروم روی تخت نشست و گفت : هر چی می کشم از دست اون داداشمه ! ! !
مانتویی از داخل کمدم بیرون آوردم و و شالی روی سرم انداختم و گفتم : راه بیفت !
اجزای صورتش در هم رفت به زحمت پرسید : کجا ؟
-بیمارستان شبانه روزی درمانگاهی چیزی احتمالا پات شکسته ! !
فرنود : ای زبونت لال ! !
خندیدم و گفتم : و همچنین ! !
فرنود : بخند ..آخرین خنده هاتو بکن تا ابد که پای من شکسته نمی مونه ! !
دستام و رو به آسمون بردم و گفتم : خدا بزرگه دیشبم می گفتی تا ابد نمی تونم تو اون اتاق بمونم ولی خوب دیدی که ! !
با پرویی اشاره کرد کمکش کنم حیف که دختر بی رحمی نبودم...حیف !
مقابل آسانسور ایستادیم وای نه به علت تعمیرات فعلا استفاده از آسانسور مقدور نمی باشد ! !!
در عقب و باز کردم که با همون حالش در عقب و بست و گفت : جلو می شینم ! !
جای شکرش باقی بود هوس رانندگی نداشت با سرعت تمام حرکت کردم مقابل درمانگاه شبانه روزی ایستادم ای کاش یک برانکارد قرض می دادند هر چند اونا هم راضی می شدند فرنود راضی نمی شد خودم باید تا اتاق مخصوص کولش می کردم در ماشین و باز کردم به زحمت پیاده شد اینبار خودش دواطلبانه دستشو دور گردنم حلقه کرد و راهی شدیم همونطور که حدس می زدم پای فرنود شکسته بود و تا اطلاع ثانوی از شر نقشه های شیطانی و شومش در امان بودم ! !
ماشین و داخل پرکینگ بردم و دوباره همون ژست سابق نفس زنان پله ها رو بالا می رفتیم فرنود هم تمام سنگینی وزنش و به من تکیه داده بود دلم می خواست از همون پله ها یک راست به سمت پایین شیرجه می رفت ! !!
روی پاگردی ایستادم و گفتم : بذار یه نفسی تازه کنیم ! !
از خدا خواسته با پای گچ گرفتم نشست نفس عمیقی کشیدم و کنارش نشستم و به پای گچ گرفته اش خیره شدم رد نگاهم و دنبال کرد و فت : فکر نکن با پای شکسته کارایی ندارم دستام هنوز کار می کنند! !
دستشو دور گردنم حلقه کرد و صورتم و به سمت خودش کشید و من سعی کردم امنتا کنم در همون لحظه با نگاه خیره خانم و آقایی که پله ها رو بالا می رفتند برخوردیم فرنود خجالت زده دستش و رها کرد و زیر لب سلام داد اونا هم زیر لب جوابی دادند و با اخم از کنارمون گذشتند ! ! !
غریدم و گفتم : پات شکست این مستی از سرت نپرید ! ! !
حرفی نزد ایستادم و گفتم : پاشو وقت استراحت تمومه ! !
پوزخندی زد و گفت : نکنه فکر کردی می تونی تعیین تکلیف کنی ؟
-نه سرورم تعیین تکلیف فقط برازنده شماست من می رم شما هم تا صبح اینجا استراحت کنید ! !
چند پله ای بالا رفتم که با صدای خشداری گفت : وایسا ! !
به سمتش برگشتم و گفتم :پشیمون شدید قربان ؟
دستش و به نرده تکیه داد و ایستاد چند پله باقی مونده رو با کلی کلنجار بالا رفتیم به زحمت کلید و در آوردم و در و باز کردم و آروم آروم وارد شدیم روی راحتی نشست و ناله خفه ای سر داد ! !
همونطور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم : شب عالی به خیر ! !
با صدای بلند و لحن طلبکارانه ای گفت : کجا ؟
اشاره ای به ساعت کردم و گفتم : اگه اجازه بدید چند ساعت باقی مونده از شب و بکپیم تو هم همین جا بخواب جات خوبه ! !
در و محکم کوبیدم و دوباره سه قفله اش کردم احتیاط شرط عقله این با همین پای چلاغش هم خطریه !
زنگ هشدار موبایلم و فعال کردم برای نماز صبح که دیگه پدر نبود صدام کنه باید به همین زنگ هشدار اکتفا می کردم به خدا قول داده بودم زمین خوردن فرنود واقعا معجزه بود ! !
با صدای هشدار موبایلم چشم باز کردم غلتی زدم و کش و قوسی به خودم دادم و راهی سرویس بهداشتی اتاقم شدم ! !
همونطور که دست و صورتم و خشک می کردم در و باز کردم و راهی سالن شدم فرنود مثل همیشه روی کاناپه دراز کشیده بود نگاهم به سمت اتاقی که درست روبه روی اتاقم بود کشیده شد تا به حال قدم داخلش نگذاشته بودم با احتیاط در و باز کردم رنگ آمیزی کرم قهوه ای و چند تابلو نقاشی که به دیوار قاب شده بود! !
تخت دو نفره با رو تختی مشکی رنگ و یک قفسه آکنده از کتابهای درسی و تاریخی ابرویی بالا دادم فرنود اهل این حرفها هم بود و من بی خبر بودم ؟ ؟
صدای تیک تاک ساعت دیواری طلوع آفتاب و بهم یاد آوری کرد سریع خودم و به اتاقم رسوندم و قامت بستم ! !
بعد از نماز خواب به طور کامل از چشمام پر کشیده بود فرنود هم بعید بود به این زودی های بیدار بشه دوباره راهی اتاق مقابل شدم از زیر و رو کردن قفسه اش چیزی به پستم نخورد تنها یک دفترچه یاداداشت با جلد سرمه ای رنگی که بهم چشمک می زد با دو دلی برداشتم و روی تخت نشستم ظاهرا خاطرات روزانه فرنود ! !
دوباره کتاب و بستم که عکسی از لابه لاش روی زمین افتاد عکس همون دختر بچه ای که تو قاب بود...همون دختر بچه ای که شباهت عجیبی به فردین داشت...! !
عکس و برگروندم تنها یک تاریخ به اضافه یک اسم : فرنوش ! !
با بلند شدن صدای قدمهای فرنود سریع دفترچه رو روی قفسه گذاشتم و از اتاق خارج شدم فرنود در حالی که به سمت آشپزخونه می رفت برای لحظه ای ایستاد و تیزبینانه نگاهم کرد بی توجه بهش وارد آشپزخونه شدم و مشغول چیدن میز شدم فرنود اما به خودن شیر اکتفا کرد و دوباره خودش و روی کاناپه مقابل تلوزیون ول داد تا حدی خودم و مقصر می دونستم راضی به شکستن پاش نبودم ...راضی به شکستن پای شوهرم...کسی که در بدترین شرایط هم دستش بلند نشد ! !
سینی برداشتم و یک لیوان چایی...یک تکه پنیر به اضافه خامه عسل و یک تکه نون داخلش جا دادم و به سمتش رفتم با تعجب براندازم کرد کنارش نشستم و گفتم : با من قهری یا شکمت ؟ ؟
با اخم نگاهش و به سمت صفحه تلوزیون سوق داد ریموت و برداشتم و خاموشش کردم و گفتم :کله سحری حکایت تلوزیون حکایت ته دیگه ! !
پوفی کشید و گفت : زبونت خوب کار می کنه کبکت خروس می خونه ؟
-اوهوم دلیلی برای ناراحتی ندارم ! !
اشاره ای به خودش کرد و گفت : من و خونه نشین کردی بله نبایدم ناراحت باشی ! !
-من ؟ پای خودت لغزید ! !
حرفی نزد خندیدم و گفتم : می گن چوب خدا صدا نداره ! !
بازهم سکوت کرد لقمه خامه عسلی براش گرفتم و به سمتش گرفتم سری به نشونه منفی تکون داد لبامو تر کردم و گفتم : مثل بچه ها لجبازی ...لجباز و یکدنده ! !
فرنود : تو هم دختر پیغمبری ؟
-پنیر می خوری ؟ ؟
با تحکم گفت : نه ! ! !
-راس می گن پنیر آدم و خنگ می کنه ؟ ؟
حرفی نزد لقمه رو داخل دهانم گذاشتم و گفتم : احتمالا بچگیات زیاد پنیر خوردی ! ! !
با غیض به سمتم برگشت خندیدم و گفتم : حیف حیف که نمی تونی بدویی دنبالم کارم و یکسره کنی ! !
لقمه پنیر دیگه ای به سمتش گرفتم و گفتم : نگران نباش خنگ تر اینی که هستی نمی شی ! !
اینبار خندید و سری از روی تاسف تکون داد دستم و بیشتر به سمتش کشیدم و گفتم : دستم شکست ! !
دوباره همون فرنود سابق شد نفسم و پر صدا بیرون دادم و لقمه رو به سمت دهانم بردم که تو هوا قاپیدش و گفت : تعارفم سرت نمی شه ؟ ؟ ؟
زیر چشمی نگاهش کردم و لیوان چایی و برداشتم چند قلوپ خوردم و لیوان و داخل سینی گذاشتم چند لقمه خامه عسل برای خودش گرفت و در کمال ناباوری لیوان چایی و برداشت و یک نفس سر کشید ! !
در مقابل نگاه بهت زده ام لیوان و داخل سینی گذاشت و کنجکاوانه نگاهم کرد با لکنت گفتم : خوردیش ؟
متعجب گفت : نباید می خوردم ؟
-من ازش خورده بودم ! !
خندید و گفت :آهان...می دونم !

موضوعات مرتبط: رمان تاوان بوسه های توmina-ava-98ia

تاريخ : 91/10/10 | 19:8 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید