نبوی با یه پسره به اسم ایمان که تازگیها فهمیده بودم دوست صمیمی هستن اومدن .. یه دختره بامزه هم باهاشون بود که کاملا مشخص بود دوسته ایمان هستش .
اسمش ستاره بود ... بر خلاف قیافش که به سختی پشت اونهمه آرایش میشد تشخیص داد که زیادم زیبا نیست ولی خیلی خوش خنده و با نمک بود ...
همشون رفتن توی اتاق مدیریت و صدای خنده هاشون تقریبا داشت میرفت تو مخ من !
این پارسا هم که صدای خندش انگار از همه بلندتره ! گفتم پارسا یاد این دختره افتادم که زنگ زده بود
تو دلم گفتم چه بهانه ای بهتر از این ؟ میرم یه فضولی هم میکنم ببینم به چی دارن اینجوری میخندن ؟!
رفتم پشت در اتاق ... با خودکارم چند تا ضربه آروم زدم که خودم فهمیدم کسی نشنیده با اینهمه سر و صدایی که از توی اتاق میاد !
دوباره محکم تر زدم ایندفعه ساکت شدن ...
رفتم تو ... ستاره پشت میز پارسا نشسته بود ... ایمان و پارسا هم وایستاده بودند و داشتند توی لب تاپ فکر کنم عکس میدیدن ... چون قبل از اینکه برم تو ستاره میگفت من اینجا از ترانه قشنگتر افتادم !
_بله خانوم صمیمی ؟ کاری داشتین ؟
به سختی چشمم رو از روی صورت ستاره برداشتم و گفتم :
ببخشید آقای نبوی شما نبودید یه خانومی تماس گرفتن گویا باهاتون کار واجب هم داشتن
_یه خانوم ؟ مشتری بود ؟
_ نخیر ... چون شما رو به اسم کوچیک صدا کردن
_ خودشو معرفی نکرد!؟
_ راستش نه ... سریع هم قطع کردن ! ولی گفتن به شما بگم یا گوشیه داغونتونو روشن کنید یا یه زنگی به خونه بزنید
سه تایی زدن زیر خنده !
ستاره : از دست این پریسا ... نمیدونم چرا به هر چی گوشیه مدل بالاست میگه داغون اونوقت همیشه پز گوشیه داغون خودشو میده !
ایمان : عزیزم بلاخره با پارسا نسبت خونی داره دیگه ! بایدم از نظر هوشی مشکل داشته باشه
فکر کردم الان پارسا ناراحت میشه که دوستاش دارن جلوی من خواهرش رو مسخره میکنن ولی در کمال تعجب دیدم داره با سرخوشی میخنده !!
یعنی اگه احسان این حرکتو میزدا از هستی ساقطش میکردم ! گرچه خواهر اینم دست کمی از من نداشت گمونم !
خوشم نیومد بیشتر از این توی اتاق بمونم نمیدونم چرا ... سریع با اجازه ای گفتم و رفتم بیرون
هوای اتاق خودم انگار بهتر و بازتر بود ... یه نفس عمیق کشیدم و نشستم پای کارم .

داشتم کادربندی دور طرح رو میزدم که صدای ستاره اومد
_ مزاحم نمیخوای ؟
با یه لبخند گفتم : مزاحم که نه ولی شما مراحمی بفرمایید
_ مرسی
روی صندلی کنارم نشست و شروع کردن چرخیدن !
وقتی دید دارم نگاهش میکنم زد زیر خنده و گفت : وای ببخشید من کلا عاشق این صندلی چرخدارام هر جا میبینم باید دور اولو بزنم !
منم خندم گرفت مثل بچه ها حرف میزد ...
_ راستی اسمت چی بود ؟
_ الهام
_ چه اسم قشنگی . منم ستاره هستم نامزد ایمان
_ نامزد !؟
_ آره خوب ... پس فکر کردی خواهرشم!؟
ابروهامو بردم بالا و صادقانه گفتم :
_ نه راستش فکر کردم دوستشی
_البته بودم یه چند سالی ! ولی در حال حاضر نامزد کردیم ... الانم داشتیم عکسای نامزدیمونو میدیدم
فکر کردم یعنی عکسای نامزدی شما رو پارسا هم دیده!؟ چه لارج !
_ یعنی تازه مراسم داشتین ؟
_ آره همین هفته پیش ... حیف نمیشناختمت الی جون وگر نه حتما دعوتت میکردم
_ مرسی عزیزم لطف داری ایشالا عروسیت
_حتما ! میدونی من کلا زود با همه دوست میشم البته منظورم از همه دخترایی هست که مثل خودمه اخلاقاشون !
حدس میزنم توام از این دختر شیطونا باشی نه ؟
_ ای یکمی ... البته من بیشتر آرومم ! شیطنتم مختص خانواده هستش
_ همون ! مهم نیته بابا . میترا کجاست راستی ؟
_خانوم محمودی رفته مرخصی امروز
_ چه باحال ! بهش نمیگی میترا ؟
_ نه ! آخه عادت کردم به محمودی گفتن
_ میدونی همین محمودی چند سالشه ؟
_نپرسیدم ! ولی شاید هم سن خودم باشه
_خوب خودت چند سالته ؟
_ تقریبا 22
زد زیر خنده !!!! شیطونه میگه ...
_ ستاره جون سن من انقدر خنده داشت !؟
_نه بابا ... ببخشید عزیزم . آخه تو همش 22 سالته بعد میگی میترا هم سنته ؟
_مگه میترا چند سالشه؟؟
_30 عزیزم !
چشمام از حدقه زد بیرون ! من همیشه فکر میکردم از من کوچیکتره
_مطمئنی ؟ اصلا بهش نمیخوره ها ! فکر کنم از من کوچیکتره
_آره مطمئنم.به من چند میخوره ؟
_ نمیدونم والا ! من حدس نزنم بهتره انگار !
دوباره شروع کرد خندیدن
_واقعا راست میگیا ! من عید میرم تو 24 سال
_ خوبه دیگه به قیافت میخوره 24
_ وا !همه میگن نمیخوره که ... فکر میکردم بهتر مونده باشم
_ همه دروغ میگن به نظرم که خیلیم 24 میخوره بهت
_ نمیدونم والا ! حالا میدونی پارسا چند سالشه ؟
متوجه شدم که این دختره کلا با سازمان آمار و اطلاعات همکاری داره ! یعنی اصلا نمیشه از زبونش حرف بیرون کشید !
_ نه نمیدونم
_ 32 سال ... ولی بزنم به تخته میخوره هم سن تو باشه ها !
اینو دیگه راست میگفت ! فکر میکردم فوقش 29 یا 30 باشه ... انگار تیپایی که میزد باعث میشد جوون تر جلوه کنه !
اون روز ستاره جوری با من صمیمی شده بود که یکی نمیدونست فکر میکرد 10 ساله دوستیم ! شماره بهم دادیم و قرار شد بیشتر بیاد شرکت دیدنم

به قول خودش زیادی به دلش نشسته بودم! البته واقعا دختر خوبی به نظر میومد ... دوست داشتنی بود . مخصوصا که کلی هم بهم اطلاعات داد که اگه یه سال دیگه هم اینجا کار میکردم عمرا میتونستم به دست بیارم !


دلم میخواست عکسای نامزدیشونو میدیدم . ولی اصلا از این اخلاقا نداشتم که هنوز چایی نخورده فامیل بشم ! ترجیح دادم هر وقت صمیمی تر شدیم بهش بگم نشونم بده
یه جورایی حس کنجکاوی داشتم که ببینم مراسمشون در چه حدی بوده . چون ستاره زیادی از روز نامزدی و شکوه مراسم و دست و دلبازی ایمان و حضور افتخاری پارسا حرف میزد !
اگه ساناز بود که تا حالا عکسا رو خورده بود از فضولی !
حالا یکی نبود بگه ستاره که 2 ساعته رفته دیگه چرا اصلا فکر میکنی به این چیزا !؟ والا !
با کلافگی به ساعت توی سالن نگاه کردم تازه 1 بود . هنوز 1 ساعت از تایم کاری مونده بود یعنی .. منم که داشتم از گشنگی میمردم خدا رو شکر !
رفتم سراغ کیفم و یه شکلات خوردم . گرچه از مزه شیرینش بدم میومد ولی باز از هیچی بهتر بود
_ خانم صمیمی ؟
این دیگه چیکارم داره ؟ بلند شدم رفتم کنار اتاق پارسا داشت تند تند با لب تاپش تایپ میکرد
_بله آقای نبوی ؟
نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره رفت تو لب تاپش
_ میشه لطف کنی این جزوه ها رو طلق و شیرازه بزنی ؟ باید ببرم چاپخونه فقط عجله دارم
_بله حتما .
جزوه ها رو برداشتم و رفتم توی اتاق روبه رویی که بهش میگفتن اتاق کار
تقریبا در هم و شلوغ بود ... توش پر از دستگاه ها و کارتن های کوچیک و بزرگ بود که من اسم بعضی هاش رو اصلا بلد نبودم !
ولی خوب خدا رو شکر طلق و شیرازه رو به قوت تحقیقهای دبیرستان و دانشگاه خوب میشناختم !
طلق که روی میز پر بود چند تا برداشتم و گذاشتم کنار جزوه ها ولی شیرازه معلوم نبود کجا قایم شده بود !
با چشم دنبالش گشتم تا بلاخره بالای قفسه ای که رو به روم بود پیداش کردم
دستم که بهش نمیرسید چون خیلی بالا بود . چیزی هم نبود برم روش وایستم به جز صندلی گوشه اتاق که از این چرخدارا بود
شونه ای انداختم بالا و گفتم : جهنم و ضرر از هیچی که بهتره !
صندلی رو آوردم زیر قفسه .. کفشامو درآوردم و رفتم روی صندلی . یکم چرخید که سریع دستمو گرفتم لبه قفسه ... شکلاته چرا تموم نمیشد حالا !؟
بازم دستم نمیرسید یکم دیگه اگه بلندتر بود بهتر بود ! شایدم قد من یکم کوتاه بودا ! نمیدونم
بخاطر اینکه اشتباه جعبه رو بر ندارم با پا یه کوچولو صندلی رو هول دادم عقب ...
نه معلوم نیست ... یکم دیگه هم هول دادم که مثلا خیر سرم ببینم جعبه همینه یا نه که کاش پام قلم میشد و این صندلی لعنتی رو تکون نمیدادم اصلا !
چون همین که هولش دادم یهو چرخهای صندلی روی سرامیکها لیز خورد و هر چی دستمو به هوای گرفتن لبه قفسه کشیدم رو دیوار فایده ای نداشت که نداشت !
دریغ از یه تار مو واسه آویزون شدن بهش تو این موقعیت خطیر !
تنها کاری که از دستم بر میومد رها کردن جیغ بنفشه بود ! چنان جیغی زدم که تقریبا صدای پرت شدنم تو جیغم گم شد و با مخ پرتاب شدم وسط اتاق کار!!!


من که کف اتاق بودم ! پس این صداها چیه همچنان داره میاد ؟ با سختی سرمو بلند کردم و دیدم صندلی تا افتخار بده کامل پرته زمین بشه زده با اون سرعت سرسام آورش 20 تا کارتونم انداخته !
یعنی هوار تو سرم با این کار کردنم ! کارم دراومد !
یهو یادم افتاد پارسا تو اتاق رو به روییه حتما الان میاد اینجا . همین فکر کافی بود واسه اینکه در جا بشینم و شالمو که از سرم افتاده بود تند تند از دور گردنم باز کنم و بندازم سرم .
کفشام کو !؟ دستم چقدر درد گرفته !
_چی شد ؟؟
خوب بودما ! تا صدای وحشت زده پارسا رو شنیدم و قیافه ترسناکش رو بالای سرم دیدم یهو یاده درد دستم افتادم باز !
میخواستم بگم چی شده که خندم گرفت !
آخه بعد از اینهمه اتفاق و رویداد شکلاته هنوز تو دهنم بود البته چسبیده بود به لپم !یعنی سماجتش تو حلقم !
چشمم افتاد به کفشام . خاک تو سرم ! یکی اینور اتاق یکی زیر میز ! خندم بیشتر شد ...
یکی نبود بگه آخه خنگ الان وقته خندیدنه !؟ طرف الان فکر میکنه دیوونه شدی ! که اتفاقا همین فکرم کرد !
چون سریع نشست کنارم و تو صورتم دقیق شد ... بعدم با نگرانی گفت :
میگم چی شده ؟ سرت به جایی خورد ؟
سرمو تکون دادم . از من بعید بود واقعا ! ولی دست خودم نبود وقتی فکر میکردم چجوری پخش زمین شدم خندم میگرفت .. جای ساناز خالی
_ بلند شو بریم درمونگاه ... فکر کنم باید یه سی تی اسکنی چیزی بگیریم .
با شنیدن اسم درمانگاه ناخوداگاه نیشم بسته شد ... اونم از ترس دکتر !
_ من خوبم . . ببخشید میخواستم اون شیرازه ها رو بردارم که صندلی لیز خورد پرت شدم پایین
یه نگاهی به بالای قفسه ها کرد و گفت :
آخه دختر خوب وقتی قدت نمیرسه مجبوری حرکات آکروباتیک انجام بدی ؟!خوب منو صدا میکردی تا بیارمش
نه تنها نیشم بسته شده بود بلکه اخمهام هم رفت تو هم ! بچه پررو ... عوض تشکرشه ! نشسته اینجا منو مسخره میکنه
_حالا چرا اخم میکنی ؟ یعنی تقصیره منه بی احتیاطی کردی از روی صندلی افتادی؟
جانم !؟ این یهو چرا انقدر لحنش صمیمی شد!؟
اومدم بحث رو عوض کنم که مثلا بیشتر از این صمیمی نشه که تقریبا گند زدم با اون حرف زدنم !
صاف صاف زل زدم تو چشماشو گفتم :
آقای نبوی ؟
_ جانم !؟
جانمو که گفت بدتر هول شدم گفتم :
میشه کفشامو بدید ؟؟
ابروهاشو با تعجب برد بالا ... فکر کنم بهش برخورد . ولی وقتی قیافه داغونمو دید زد زیر خنده و سرشو تکون داد
بعدم بلند شد ... گفتم الان میره بیرون خیالم راحت میشه دیگه ... ولی در کمال تعجب رفت کفشامو از زیر میز و وسط اتاق جمع کرد جفت کرد گذاشت جلو روم !


_کمکت کنم بلند بشی ؟
همینم مونده فقط !
_ممنون خودم میتونم بلند بشم .
با آرامش دستمو گرفتم به دیوار و بلند شدم . نه بابا چیزیم نشده بود انگار سالم بودم هنوز ... فقط یکم سرم درد میکرد که اونم نمیدونم به کجا خورده بود ... دستمو گذاشتم روی سرم
_سرت به جایی خورد ؟ میخوای یکم بشینی بهتر بشی ؟ میخوای یه لیوان آب قندی چیزی بیارم برات ؟
واااای ! خدایا چه کنه ای این ! پوفی کشیدم و نگاهش کردم و با بداخلاقی گفتم :
آقای نبوی خوبم !! سرمم خورده به جایی ولی نه انقدر محکم که مغزم تکون خورده باشه
_آها ! خوب خدا رو شکر
نمیره هم از تو اتاق بیرون ! کفشامو پام کردم و با نگاهی به اتاق گفتم :
_فکر نکنم با این دستم بتونم این کارتونها رو جمع بکنم
_مگه دستت چیزی شده ؟
_ نه یکم درد میکنه
_میخوای بریم دکتر یه عکس بگیری ؟ شاید شکسته باشه خدایی نکرده!
_نه خودش خوب میشه فقط ضرب دیده همین
_باشه ... فکر اینا رو نکن میگم مسعود ردیفش کنه
_ممنون. میشه من زودتر برم خونه امروز ؟
_حتما ! اتفاقا منم دارم میرم چاپخونه میرسونمت تا یه جایی
_ نه خیلی ممنون ... خودم میرم
_با این حالت ؟
_حالم خوبه مرسی
از این همه لجبازیم حرصش گرفت گمونم ! چون اخمی کرد و بی حرف رفت بیرون ..
به اسفل السافلین ! خیلی حالم خوبه حالا فکر اخم کردن اینم باشم ! والا ..
مگه اینکه دستم به این محمودی نرسه با این دکوراسیونش ! نمیدونم چجوری هر روز این وسیله ها رو سه سوت پیدا میکنه با این ارتفاعات !؟
خدا رو شکر وسایلمو از روی بیکاری جمع کرده بودم و کیفم آماده برداشتن بود فقط !
میخواستم برم از پارسا خداحافظی کنم که خودش با کیف کارش و لب تاپش اومد بیرون .
وقتی دید آماده رفتنم گفت :
پایین منتظرتم میرم ماشین رو روشن کنم .. فقط در سالن رو قفل کن . اینم کلید
دسته کلید رو گرفته بود جلوی صورتم . نمیدونستم باهاش برم یا نه ؟ حالم زیاد بد نبود ولی اصلا حوصله مترو رو نداشتم !
هنوز مردد بودم که دسته کلید رو تکون داد یعنی بگیر . خدایا همین یه بار ! خودت که دیدی چه سقوط آزادی داشتم .. گناه دارم آخه ... اصلا مگه چی میشه خوب همکاریم دیگه!
با تردید کلید رو ازش گرفتم و لبخند موفقیت آمیزش رو موقع بیرون رفتن ندیده گرفتم !
برقها رو خاموش کردم ... در اتاق ها رو بستم و رفتم در اصلی رو از بیرون قفل کردم . همونجوری که از پله ها میرفتم پایین با خودم گفتم :
سانی کجایی که ببینی جناب رئیس پررو میخواد راننده شخصیه الی جونت بشه !
لبخند شیطنت آمیزی اومد رو لبم و رفتم توی کوچه !
ماشینش شاسی بلند و مشکی بود . من یه عمرم زندگی کنم نمیفهمم مدل ماشینا چی به چیه !؟ یادم باشه پشتش رو بخونم بعدا
وقتی دید اومدم بیرون پیاده شد و در جلو رو برام باز کرد و بفرمایید گفت .
خیلی مودبانه گفتم : ممنون آقای نبوی عقب راحتترم .
اونم خیلی خونسرد در جلو رو بست و در عقب رو باز کرد : هر جور راحتی
_مرسی
نشستم و در رو بست . یعنی این کلاس گذاشتنش تو قلبم !


تقریبا تمام مسیر رو پارسا داشت با مشتری های همیشگی و چاپخونه و همکاراش حرف میزد !
ایشالا که جریمه بشی اساسی ! از آهنگ های آروم خارجی که گذاشته بود بدم نیومد ... تقریبا خوب بود یعنی !
یادم باشه یکم زبانم رو تقویت کنم اینجور وقتها به دردم میخوره ! حالا خدا کنه دستم کبود نشه حوصله گیر دادنهای مامان رو اصلا ندارم !
همیشه همینجوری بودم . فکرم از یه موضوع یهو میپرید رو یه موضوع دیگه که کاملا هم بی ربط بود ...
_بپیچم راست ؟
سرم رو که به شیشه چسبونده بودم بلند کردم و یه نگاه به خیابون کردم ...
_بله راست .
_شرمنده این گوشیه من 24 ساعته زنگ خور داره ..گاهی واقعا کلافم میکنه .
_بله .. به هر حال مسائل کاری مهمه دیگه !
سرش رو تکون داد ... قبل از اینکه جوابی بده گفتم :
_ببخشید آقای نبوی اگر لطف کنید من همینجاها پیاده میشم
از توی آینه نگاهی کرد و گفت :
_مگه رسیدیم ؟
_تقریبا ... از این خیابون تا خونه چند دقیقه بیشتر راه نیست ترجیح میدم پیاده برم بقیه اش رو
_اوکی. هر جور راحتی
راهنما رو زد و رفت کنار خیابون ... همیشه عاشق این تق تق کردن صدای راهنما بودم !
_خیلی لطف کردین ...
_خواهش میکنم وظیفه بود
_با اجازه ... خداحافظ
_به سلامت
پیاده شدم و در رو بستم داشتم میرفتم که صدام زد
_الهام خانوم ؟
عجب رویی داره ها ! اگه دو تا میدون پایین تر پیاده میشدم حتما میگفت الی بهم ! والا
برگشتم سمتش به سمت پنجره خم شده بود
_بیشتر از اینا مواظب خودت باش ... بای
گاز داد و رفت !



تا خونه داشتم فکر میکردم که این پارسا عجب آدم خاصیه ! یعنی حداقل از نظر تیپ و مدل حرف زدن و برخورد کاملا متفاوت بود با مردای خانواده ما !
یه جوری بود که بیشتر به دل من مینشست انگار !
وقتی رسیدم خونه در جواب مامان که همون اول گیر داد چرا رنگت پریده فقط گفتم امروز تنها بودم خیلی خسته شدم . دستم رو هم یواشکی با یه کش طبی که همیشه توی جعبه ی داروهامون بود بستم و با یه لباس آستین بلند کاملا پوشش دادم جوری که مامان که هیچ خودمم یادم رفت دستم چی شده بوده !البته چون دردش خیلی زیاد نبود و یه مسکن هم خورده بودم.
بعد از ناهار و نماز حسابی خوابیدم . بعداز ظهر که بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود .
رفتم توی آشپزخونه تا یه لیوان چای بخورم که دیدم مامان داره کیک درست میکنه
_به به چه مامان کدبانویی ! به چه مناسبت داری کیک میپزی مامان جونم ؟
_ساعت خواب ! مگه کیک پختن مناسبت میخواد ؟
_نه ! چه بهانه ای بهتر از این که میدونی یه دونه دخترت عاشق کیکه و میخوای حس مادرانت رو براش اینجوری خرج کنی نه ؟
_باز تو زبونت باز شد؟ نخیر من حوصله حس مادرانه ندارم عزیزم ! شب بعد شام قراره بریم خونه عموت گفتم دست خالی نریم بهتره
_چه خبره خونه عمو مگه ؟
_قراره چند روز دیگه مادرجون بیاد میخوان با بابات بشینن برای مراسم و این چیزا حرف بزنن
_وا ! مگه چند روزه مادر جون رفته مامان ؟
_انگار خیلی هم دلت تنگ نشده ها ! حسابی سرت گرم کاره .. الان یه هفته گذشته !
_راست میگیا ! حواسم نبود اصلا
لیوان چای رو گذاشتم روی میز تا خنک بشه . مامان هم داشت با همزن سفیده رو میزد
صدامو بردم بالا که بشنوه
_مامان ! میخوای بده من هم بزنم ؟
_نه دختر گلم ! خسته میشی یه وقت
_ نه بخدا ... تعارف میکنیا . مگه من با شما چه فرقی دارم آخه ؟ بده من خسته میشیا
_تو به چیزی دست نزنی من راحتترم تجربه اینو ثابت کرده . بشین چایتو بخور
_ خدایا خودت شاهدی که زمونه بر عکس شده ! ما داوطلبانه میریم واسه کار و کمک این مادران زحمت کش ما رو پس میزنن ناجور
همزن رو خاموش کرد .
_الهام خانوم تموم شد . توام میخوای داوطلب بشی بلند شو شام درست کن من پس نمیزنم کمکت رو
لیوان چای رو با دو تا حبه قند برداشتم و بلند شدم ... مامان خنده ای کرد و گفت : کجا پس کمک چی ؟
_ خدا گفت بلند شو برو مادرت اصلا جنبه نداره ! 5 دقیقه دیگه اینجا بشینی میگه دیگ حلیم بار بذار ... والا !
مثل همیشه دو تایی خندیدیم ... مامان بنده خدا موند تو آشپزخونه دوست داشتنیش و من رفتم پای تلویزیون لم دادم !


شام رو تقریبا زودتر از همیشه خوردیم و آماده شدیم که بریم خونه عمو اینا . ساناز در رو باز کرد ... تا کیک رو دست مامان دید چشمهاش برقی زد که فقط من میفهمیدم دلیلش چیه !
کلا این دختر عاشق هر نوع خوراکی و هله هوله بود ... دست خودشم نبود .
عمه اینا هم اومده بودن ... شب خیلی خوبی بود . تقریبا به همه خوش گذشت فقط جای مادر جون به صورت خیلی تابلو خالی بود
احسان و حامد سر بریدن کیک و نوشتن لیست مهمونها و اینکه کیا برن دنبال میوه و شربت و شیرینی و خلاصه همه چیز کلی مسخره بازی در آوردن که ما مرده بودیم از خنده .گرچه من هی بلند میخندیدم مامان هم با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشید
یکی نبود بگه آخه مگه خندیدنم جرمه !؟ والا
دوست داشتم اتفاقات امروز رو برای سانی تعریف میکردم ولی سپیده همش چسبیده بود بهمون و میترسیدم حرف بزنم !
منم بیخیال شدم و پیش خودم گفتم چیزی که زیاده وقت واسه تعریف کردن . گرچه سانی عاشق اخبار داغه ولی حالا فوقش یکم خنک میشه دیگه !
موقع خداحافظی دوباره یه مرور کوتاه روی تقسیم کارها شد و نخود نخود هر که رود خانه خود !
ساعت تقریبا 1 بود که دیگه رفتم توی اتاقم تا بخوابم که صدای گوشیم بلند شد . اس ام اس داشتم . مطمئن بودم سانازه میخواد مسخره بازی در بیاره طبق معمول
خودمو پرت کردم روی تخت و سریع پیام رو باز کردم . اینکه سانی نبود ... شماره ناشناس بود
(( خوبی الهام ؟ دستت بهتره؟))
دستم !؟ کی به جز پارسا میدونست که دست من چیزیش شده ؟ ولی من شماره پارسا رو انقدر توی کارها زده بودم که حفظ بودم تقریبا . این نبود که !
نوشتم ((شما؟))
هنوز یک دقیقه نگذشته بود که سریع جواب اومد
(( پارسا نبوی :) ))
پس دو تا خط داره ! ولی چرا باید این وقت شب بهم پیام بزنه و انقدر خودمونی حالم رو بپرسه ؟
نمیدونستم چی بنویسم . اصلا درست بود که جواب بدم یا نه ! مونده بودم سر دو راهی که انگار پارسا خودش از این تایم طولانی فهمید
چون بازم پیام زد .
(( خواستم بگم فردا نیا شرکت . به خانوم محمودی هم گفتم مرخصیش رو تمدید کردم . بهتره بمونی خونه و استراحت کنی . امیدوارم که خوب باشی .
در ضمن خوب نیست آدم کسی رو که نگرانه منتظر جواب بذاره ! شب خوش... ))

جوابی ندادم ولی همین چند تا اس ام اس ... مرخصی فردا ... رسوندنم به خونه ... حس نگرانی که نسبت بهم داشت همه و همه دست به دست هم داد تا با کلی فکر شایدم رویا دیرتر از همیشه به خواب برم.
و صبح با هجومی از افکار جدید چشمام رو باز بکنم . اون روز برای تعطیلی شرکت یه دروغ سر هم کردم و به مامان گفتم . البته وقتی صبحانه میخوردم حس عذاب وجدان داشتم چون از دیروز تا حالا کم دروغ نگفته بودم به مامان . این یعنی اینکه دختر بدی شدم.
به قول مجریه باید بیشتر حواسم به خوبیهام باشه ... ممکنه همین چند تا خصلت خوبمم از دست بدم کم کم ... والا !


فردای اون روز تقریبا وسواسی تر از همیشه آماده شدم و یه شال مدل چروک که طرحهای خیلی قشنگی داشت و میدونستم خیلی بهم میاد رو سرم کردم ... آرایشم رو یه کوچولو بیشتر کردم و کلا با یه سری تغییرات جزئی نامحسوس توی تیپم به سمت شرکت راه افتادم .
شاید دلیلش این بود که فهمیده بودم پارسا روم حساس شده . شایدم حساس نبود و میخواستم ببینم اصلا عکس العملی داره یا نه !؟
هر چی که بود من اسمش رو میذاشتم فضولی توی احساس دیگران !چون میخواستم ببینم اصلا حسی بهم داره یا نه !
راستش برای اولین بار از دیدن خانوم محمودی خیلی خوشحال شدم چون میدونستم اگه نباشه بدبختیش مال منه !
خیلی گرم باهم برخورد کردیم . انگار اونم دلش برای من تنگ شده بود ..
یواشکی یه سر به اتاق کار زدم تا ببینم هنوز تو همون وضعیته بهم ریخته هستش یا مسعود مرتبش کرده ..
وقتی پامو گذاشتم تو اتاق باورم نمیشد اینجا همونجایی هستش که من دو روز پیش توش بودم !
همه کارتونها مرتب یه گوشه چیده شده بود .. قفسه های روی دیوار بیشتر شده بود و تقریبا پایین تر اومده بود به گمونم .
دستگاه های اضافی از سر راه برداشته شده بود و روی میز و گوشه کنار اتاق گذاشته شده بود...
و مهمتر از همه چهارپایه ای بود که زیر قفسه ها بود ! تقریبا به راحتی میشد به همه جای در و دیوار دسترسی پیدا کرد .
اینو میگن ریاست ! مدیریت خوب کسیه که به فکر رفاه و امنیت کارمنداش باشه دیگه ...
حس خوبم بیخودی بیشتر شد . انگار پارسا غیر مستقیم یه کاری برای راحتی من کرده بود !گرچه میدونستم که هر کسی اگر بود خوب شاید لازم میدید یه دستی به این اتاق داغون بکشه ... ولی خدا نکنه آدم غرق خیالات و رویاها بشه دیگه !

توی سالن داشتم با خانوم محمودی کارتهای ویزیت دکتر شریف رو بسته بندی میکردم که صدای حرف زدن و بالا اومدن پارسا رو با مسعود از پله ها شنیدم .
به هوای برداشتن گوشیم رفتم توی اتاق طراحی و توی آینه کوچیک همیشه همراهم یه نگاه سرسری به قیافم کردم .. خوب بودم .
خودکارم رو از روی میز برداشتم برم بیرون که پارسا اومد توی اتاق !
بدون عکس العمل خاصی سریع بهش سلام کردم .
_سلام .. صبح بخیر
میدونستم سلام نمیکنه . ولی اصلا توقع نداشتم نیشش تا بنا گوشش باز بشه و زل بزنه توی چشمم و بگه :


میدونستم سلام نمیکنه . ولی اصلا توقع نداشتم نیشش تا بنا گوشش باز بشه و زل بزنه توی چشمم و بگه :
_ خوشحالم که هم خوبی و هم خوشگلتر و تو دل برو تر از همیشه شدی !
حرفش و چشمکی که بعدش زد باعث شد حس کنم از خجالت سرخ شدم ! نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم فقط سرم رو انداختم پایین و لبمو با دندون گاز گرفتم .
صدای خنده بلندش رو که شنیدم به خودم جرات دادم سرم رو بلند کنم و با کنجکاوی نگاهش کنم ...
وقتی سنگینی نگاهم رو حس کرد توی خنده گفت :
معذرت ! آخه یهو صورتت قرمز شد یاد عکست افتادم !
با گنگی پرسیدم : عکسم ؟!
_آره ! همون عکست که توش موش شده بودی !
به قول سانی هوار تو سرت ! تو هنوز اونو یادته ... دیگه نتونستم زیر نگاه شیطون و تقریبا پرروش دوام بیارم و خودم رو پرت کردم توی سالن ! انگار فرارم هم یاد یه چیز دیگه انداختش که دوباره زد زیر خنده !
خانوم محمودی طبق معمول داشت با تلفن حرف میزد ... مسعود رو هم ندیدم حتما رفته بود بیرون . دستامو گذاشتم روی گونه هام که داشت انگار میسوخت .
رفتم توی دستشویی و در رو بستم ... از دیدن چهره ملتهبم توی آینه تعجب کردم .با دست چند تا مشت آب ریختم روی صورتم .. حس بهتری داشتم .
نمیدونستم چرا اینجوری شدم !ذهنم میگفت پارسا به چه حقی انقدر داره با تو صمیمی میشه؟ ! میتونی باهاش برخورد کنی ... یا همین الان جمع کنی و از این شرکتی که داره کم کم مرموز میشه بری !
ولی دلم میگفت دیدی پارسا چجوری نگات میکرد !؟ نکنه دلشو بردی!؟فکر کن پسری مثل پارسا بیاد خواستگاریت ! همین سانی دق میکنه از حسودی !
بازم ذهنم بود که میگفت : آخه الهام خنگ ! توی 2 هفته چجوری دلش رو بردی و خودت خبر نداری؟اصلا مگه طرف تحفه است ؟ انقدر بدبخت شدی که با یه چشمک این شکلی بشی ؟
بساطی شده بودا ! یه درگیری اساسی بین دل و ذهنمون راه افتاده بود .
آخرشم به این نتیجه رسیدم که پارسا فقط خواسته شیطنت کنه بی منظور . همین !منم بهتره که به روی خودم نیارم .
با گوشه شالم صورتم رو خشک کردم . حیف اونهمه کرم و آرایشی که کرده بودم ! نصفش پرید
رفتم بیرون . یواشکی سرکی توی اتاقم کشیدم که ببینم کسی هست یا نه . خدا رو شکر پارسا که نبود . رفتم تو و نشستم پای سیستم و سعی کردم واقعا به روی خودمم نیارم چی شنیدم!
درسته طراحی میکردم ولی اصلا حواسم نبود ... طوری که یه کارت ویزیت کلی از وقتم رو گرفت !
من توی خانواده ای بزرگ شده بودم که درسته خیلی مثل خانواده حاج کاظم مذهبی نبودن اما تقریبا مقید بودیم و با خدا و با ایمان محسوب میشدیم!
توی فرهنگ ما دختر و پسرای فامیل با هم راحت برخورد میکردن میگفتن میخندیدن ولی حجاب و یه سری خط قرمز ها همیشه رعایت میشد .
همین حامد که کلی از من کوچیک تر بود یه بار توی کوچه بزن بزن راه انداخت چون احساس کرده بود یه پسره بیکار دنبال من و سانی راه افتاده !
حالا اگر بابا میدونست که من تک دخترش دارم توی یه شرکت خصوصی با همچین رئیسی کار میکنم و فقط یه همکار خانوم دارم حتما میزد نصفم میکرد !
مامانو بگو ! همیشه در حال دعوا کردنه منه که چرا روسریتو نمیکشی جلو ؟ چرا انقدر چشماتو آرایش میکنی ؟ چرا فلان میکنی ؟ چرا فلان نمیکنی !؟
گیج شده بودم حسابی !
خدایا خودت عاقبت منو بخیر کن !


یکی دو روزی بود که پارسا چه توی وقت اداری شرکت چه شب و نصفه شب برام اس ام اس میفرستاد . البته با مضمونهای معمولی ... نه پیامکهای زیاد عاشقانه و اینا !
منم وقتی میدیدم چیز خاصی توش نداره و منتظر جوابم نیست چیزی نمیگفتم . شاید کار درستی نبود ولی تقریبا یاد گرفته بودم هر روز با یه تیپ نسبتا جدید برم سرکار . مامان صبحها که میرفتم خواب بود . ظهرها هم که میومدم اکثرا آرایشم رو کم رنگ میکردم یا کلا خودم رو جمع و جور میکردم .
یه جورایی انگار اون حساسیت اولیه برای کار کردنم تو خونه کم شده بود . شایدم مامان و بابا یهو زیادی بهم اعتماد کرده بودن ! نمیدونم هر چی بود که برای من بد نشده بود .
روزی که قرار بود مادرجون بیاد مامان کلی سفارش کرد که زودتر برم خونه تا یکم کمک کنم منم رو هوا قول دادم که باشه !
ولی تقریبا تا ساعت 2 داشتیم یه بند کار میکردیم . کلی مشتری اومده بود و من هیچجوری نمیتونستم وسط کار ول کنم برم .
حالا بماند که چقدر سانی اس میزد و بد و بیراه میگفت بهم ... دیگه نزدیکای 3 بود که پارسا خان تازه نیم نگاهی به ساعت کرد و گفت ببندیم بریم !
منم از خدا خواسته سریع وسایلم رو جمع کردم و با یه خداحافظی سرسری رفتم بیرون . کاش آژانس میگرفتم همینجوریم کلی دیرم شده . به هوای دربست وایستادم ولی اون مسیر تاکسی خورش زیاد خوب نبود .5 دقیقه ای بود که منتظر ماشین بودم که یکی بوق زد
پارسا بود با همون ماشین شاسی بلنده که ایندفعه اسمش رو خوندم ایکس 33 بود انگار . شیشه رو کشید پایین و گفت :
بیا بالا میرسونمت .
کیفم رو جا به جا کردم و گفتم :
_خیلی ممنون . الانا دیگه تاکسی میاد
نگاهی به خیابون کرد و دوباره به من زل زد
_فکر نکنم ! بیا بالا دختر خوب تو که معلومه عجله داری پس تعارفت برای چیه ؟
با تردید نگاهی به اطرافم کردم و مردد گفتم :
_ عجله دارم ولی اشکالی نداره یکم دیگه صبر میکنم
_خوشم میاد لجبازی ! سوار شو نزدیک خونه پیادت میکنم نترس
دیگه خیلی ضایع بود اگر میگفتم نه در مقابل اینهمه اصرار! به هر حال بچه گناه داشت ... دلش میشکست اصلا ... والا
شونه هامو انداختم بالا و تو دلم گفتم یه بار که سوار شدم اینم روش !
میخواستم عقب بشینم که در جلو رو از تو باز کرد و با یه نگاه خیلی جدی گفت :
الهام من راننده شخصی نیستم بشین جلو !
از لحن جدیش یکم ترسیدم و بی صدا نشستم جلو ... گرچه زیادم برام مهم نبود کجا بشینم یعنی فرقی نداشت . وقتی یه کاری رو انجام بدی که از پایه باهاش مخالفی دیگه کم و زیادش آنچنان تاثیری نداره!

چند لحظه ای هر دومون ساکت بودیم .من که از نوع حرف زدنش اصلا خوشم نیومده بود و ترجیح دادم سکوت کنم ولی اون چرا ساکت بود دیگه نمیدونستم !
_ ببین الهام من و تو همکاریم اصلا بد نیست اگر تو سوار ماشین من بشی و من برسونمت یا حتی اگر بریم بیرون و قراری چیزی بذاریم . پس خواهشا انقدر حساس نباش اوکی؟
چه غلطا ! بریم بیرون ... حوصله بحث اصلا نداشتم فقط سرمو تکون دادم .
_خوبه . اگرم یهو ترسناک شدم ببخش .با یه آهنگ شاد چطوری ؟
شانس آورد معذرت خواهی کرد ! آهنگ شاد خیلی دوست داشتم همیشه چون کلا روحیه میداد بهم !
_ بدم نمیاد .
کنترل رو برداشت و پخش رو روشن کرد .یه چند تا آهنگ رو رد کرد تا انگار اونی رو که میخواست پیدا کنه .. هنوز داشت آهنگ اولش پخش میشد که گفت :
_ از ترانه اش خوشم میاد . یه جورایی حرف دلمه گوش کن .
خوب میدونست چی بگه که منو کنجکاو کنه . چشمم به خیابون بود ولی گوشم دربست تو ماشین منتظر صدای خوانندهه بود !

دارم می فهمم
که تو هم هم حسی با من
خوب می فهمم
داری عاشق میشی کم کم
از امــــــروز
می خوام دنیای من باشی
دارم می بینم
چقد آرومی وقتی که
تو مشتت دستای منو داری
مرسی از تــــــو
که این رویا رو داری می سازی

تو قلبت پر از خواهش
این حسو می خوامش
این حالو دوست دارم
همجنس آرامش
تو قلبت پر از خواهش
این حسو می خوامش
این حالو دوست دارم
همجنس آرامش

خیلی وابستگی داری
خیلی وقتا که خوشحالیتو می بینم
از این حالت با چشمام عکس می گیرم
از تو بهتر کی می تونه
از دستای من ِ عاشق عشقو بگیره
هنوز درگیر اون چشماتم چشماتم

تو قلبت پر از خواهش
این حسو می خوامش
این حالو دوست دارم
همجنس آرامش
تو قلبت پر از خواهش
این حسو می خوامش
این حالو دوست دارم
همجنس آرامش


موضوعات مرتبط: رمان چیک چیک ... عشق patrishiya

تاريخ : 91/10/18 | 17:53 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید