با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

نیشام
جلوی در خونه نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم. خواستم کلید بندازم که بازوم و کشید و برگدوندم سمت خودش. با هر بار نزدیک شدن بهش قلبم تند تر می زد. خیره شدم تو چشمهام داشت می خندید. دستش و بلند کرد و پاییین لبم و آروم و نوازش گر کشید رو صورتم. قلب تالاپ تولوپ می کرد. مهداد: با انگشت رژ زدی که همه صورتت رنگی شد؟ چشمهام گرد شد و صورتم سرخ. نامرد .... سریع دستم و کشیدم و تند در و باز کردم. به صدای بلند خنده اش توجه نکردم. هر چی هم اسمم و صدا کرد برنگشتم. تا جلوی در سالن دنبالم اومد و تا خواستم در و باز کنم جلوم ایستاد و زاهمو صد کرد. سرم و بلند کردم و با اخم تو چشمهاش نگاه کردم. یه لبخند قشنگ زد و با یه نگاه قشنگتر گفت: نیشام من.... در هال باز شد و خسرو و عمو منصور اومدن بیرون. مهداد سریع از جلوم کنار رفت و کنارم با فاصله ایستاد. خیلی ضایع شدیم. حتما" دیده بودنمون. لبخند رو لبشون که اینو می گفت. رضایت از سر و روشون می بارید. پشت سرشون کامیار و عمه و شوهرش و کتی و کیمیا و کاملیا اومدن بیرون. همه خوشحال و خندون بودن. ظاهرا" همه خبر داشتن. صورتم سرخ شد و از خجالت سرم و انداختم پایین. کاملیا دویید طرفم و پاهام و بغل کرد و خوشحال گفت: میشام جون قراره شما بشید زن عمو مهداد؟ صورتم داغ کرد. همه خندیدن. نیم دونستم چی جوابش و بدم. زیر چشمی به مهداد نگاه کردم به زور جلوی خنده اش و گرفته بود. قبل از اینکه جوابی به کیمیا بدم دوباره گفت: میشام جون کی نی نی دار میشید من باهاش بازی کنم. نفسم بند اومد. چشمهام گرد شدو دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. بس که خجالت کشیده بودم داشتم نفس کم میاوردم. با حرف کاملیا همه زدن زیر خنده. حتی مهدادم جلوی خودش و ول داده بود و می خندید. چشم غره ریزی رفتم بهش. کیمیا جلو اومد و اول گونه منو بوسید و بعد به کاملیا گفت: عجله نکن عزیزم اونم به وقتش. بعد کیمیا عمه و کتی و خسرو و عمو منصورم جلو اومدن و بوسیدنم. با مهداد دست دادن. همه بهمون تبریک گفتن. خجالت میکشیدم. لبخند خسرو خیلی مرموز بود. چه جوری دلش اومده بود این 3 روز اشک و زاری منو ببینه و با خباثت تموم هیچی نگه. بدجنس .... وارد خونه شدیم و ه.ه رو مبلها نشستیم. من بین کیمیا و کتی نشستم. عمو منصور: خوب .. حالا که همه جمعیم و حالا که میبینم دختر و پسر رضایت دارن ، خسرو جان میگم بهتره من همین الان نیشام و بریا مهدادم خواستگاری کنم. تو دلم قند آب کردم. سریع لبخندم و خوردم و سرم و انداختم پایین. خسرو: منصور جان اختیار دست خودتونه. من حرفی ندارم. منصور: خوب فکر می کنم نیشام و مهداد دیگه خوب همدیگه رو شناخته باشن. من خودم با نامزدی و اینا زیاد موافق نیستم. ترجیه می دم سریع مراسم عروسی و برپا کنیم. ولی چون پسرم و عروسم ایران نیستن باید یکم صبر کرد. فکر کنم یه ماه دیگه برای مراسم گرفتن مناسب باشه. باورم نمیشد. انقدر زود؟ ولی من هیچ کاری نکرده بودم. هیچ پیش زمینه ای نداشتم. ترس برم داشته بود. سرم و بلند کردم و به مهداد نگاه کردم. با رضایت لبخند می زد. یعنی اون آماده است؟ منصور: خوب پس همه چیز درسته. پس بهتره تاریخ عقد و عروسی و تعیین کنیم. من و مهداد تمام مدت بی حرف نشسته بودیم و به تصمیماتی که می گرفتن گوش می دادیم. هنوز ترس کوچیکی که تو دلم بود از بین نرفته بود. قرار شد دقیقا" یک ماه دیگه 11 دی شب کریسمس عروسی و برگزار کنیم که خانواده مهدادم بتونن راحت بیان و براشون مشکلی پیش نیاد. قرار شد آخر هفته هم بریم خرید عروسی. عمه یه رابطه دو طرفه با من و مهداد داشت. هم به عنوان عمه عروس بود و هم به خاطر دوستی و صمیمیت عمیق و طولانی که بین مهداد و کامیار وجود داشت و باعث ایجاد رابطه دوستی بین خانواده هاشون شده بود و چون مهدادم به خاطر صمیمیت و علاقه ای که به مادر کامیار داشت اونو خاله صدا می کرد. همه و همه باعث شده بود که عمه یه جورایی به عنوان فامیل داماد هم محسوب بشه و حالا در غیاب پدر و مادر مهداد اون جورشونو می کشید.مهداداوضاع بهتر از این نمی شد. مدیون آقاجون و خسرو خان بودم. چون اگه اونا بهمون اجازه نمی دادن محال بود تا وقتی که با نیشام تو خونه و کار شریک بودم می تونستم حرفی در مورد احساسم بزنم. همه چیز داشت سریع پیش می رفت. آقاجون به عنوان شیربها 3 دونگ رستوران و که قولش و به من داده بود و می خواست بده به نیشام. من راضی بودم. اما نیشام اعتراض کرد. یه لحظه همه از اعتراضش شوکه شدیم. همه منتظر بودیم تا علت اعتراضش و بفهمیم.یکم رنگ به رنگ شد و بعد با صدای ضعیفی گفت: اون رستوران به خاطر شراکتمون به اینجا رسیده. ترجیه می دم بازم با هم شریک بمونیم.بی اختیار لبخند زدم. جالب بود که همه حسی که پشت جمله اش بود و درک می کردم. اون رستوران برای منم بدون نیشام هیچ لذتی نداشت.خسرو خان خندید و از آقاجون خواست که دونگ خودم و برای خودم نگه داره.هنوز یه 3 ماهی تا تموم شدن موعد 9 ماهه کارکردمون تو رستوران مونده بود. با نظر نیشام و من قرار شد این مدت و تو همون خونه بالای رستوران سر کنیم. هر دومون هنوز مصرّ بودیم که رستوران و به سوددهی برسونیم. هر دو می خواستیم کاری که شروع کرده بودیم و به اتمام برسونیم.صحبتهای اولیه که تموم شد همه دست زدن. آقا جون رو به خسرو خان کرد و گفت: خسرو شنیدم این چند وقته حالت خوب نبوده.خسرو: چیز مهمی نبود. پیری و این مریضیهاش. الان خیلی خوبم.نیشام خوشحال گفت: خدا رو شکر. حالا که شما خوبید من می تونم از فردا برم سر کار خودم تو رستوران. دیگه زیادی اینجا موندم.چی؟ نیشام بیاد رستوران؟ بیاد تو خونه؟ اونم حالا؟ تو این شرایط؟بی اختیار بلند گفتم: نــــــــــــــــــه ...نیشام ترسیده تکونی خورد. همه برگشتن سمت من. خاک بر سرت مهداد. گند از این بالاتر نداشتی بزنی؟سعی کردم اوضاع و راست و ریس کنم. با تته پته گفتم: خوب چیزه.... میگم بهتره تا قبل محرمیتمون نیشام همین جا بمونه.جون کندم تا اینو بگم. برام خیلی سخت بود.رو لب همه لبخند نشست. اما هیچ کس هیچی نگفت. فقط نیشام بود که گیج با چشمهای گرد نگام کرد و گفت: چرا آخه؟همین دو کلمه گیج نیشام کافی بود تا صدای شلیک خنده سالن و پر کنه. دیگه هیچ کس نمی تونست جلوی خودش و بگیره. خیره شدم به نیشام. هنوز داشت گیج به خنده بقیه نگاه می کرد. با چشمهام سعی می کردم ازش خواهش کنم که دیگه هیچی نگه تا بیشتر آبروم نره.نیشام عاشقتم. عاشق گیج بازیهاتم ولی جون من هیچی نگو. دِ لعنتی یعنی خودت نمی فهمی حالا که دیگه اجازه دوست داشتنت و دارم و همه هم می دونن چقدر برام سخته که خودم و کنترل کنم؟خنده ها که آروم شد آقا جون صداش و صاف کرد و گفت: خوب خسرو فکر می کنم بهتره تا روز عروسی یه صیغه محرمیت بین بچه ها خونده بشه. انگار یکی این وسط خیلی مشتاق و بی طاقته.واقعا" خجالت کشیدم. سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم.خسرو خندید. از جاش بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد برگشت و گفت زنگ زدم حاج مهدوی تا یک ساعت دیگه میاد و صیغه رو جاری می کنه.همه دست زدن. از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم. بی اختیار لبخند می زدم.چشمم به کامیار افتاد که دم گوش مادرش یه چیزی می گفت. هر چی که بود مطمئنن در مورد من و نیشام بود چون داشت با چشم به ما دوتا اشاره می کرد. حرفشون که تموم شد مادرش لبخندی زد و بلند گفت: ببخشید...همه حواس ها جمع شد. مادر کامیار: خسرو خان و منصور خان اگه اجازه بدید تا اومدن عاقد نیشام جون و مهداد جان برن با هم حرف بزنن. شاید چیزی باشه که بخوان به هم بگن.دوست داشتم همین الان برم خاله رو بغل کنم. خوبی از این بالاتر؟ من که دیگه آروم و قرار نداشتم.آقاجون سری تکون داد و خسرو خان رو به نیشام گفت: نیشام، دخترم. مهداد خان و ببر تو اتاقت با هم سنگاتون و وا بکنید.با اشاره خسرو خان و آقاجون از جا بلند شدیم. کامیار یه لبخند گشاد رو لبش بود و یه چشمکی هم حوالم کرد. با چشم و ابرو یه اشاراتی می کرد که باعث شد اخم کنم تا بتونم جلوی خنده ام و بگیرم.دنبال نیشام راه افتادم. رفت انتهای سالن و در یه اتاق و باز کرد و گفت: بفرمایید. با دست اشاره کردم که اول تو برو. یه ببخشید گفت و اول وارد شد. پشت سرش قدم به اتاق گذاشتم. در و پشت سرم بستم و تکیه دادم بهش.پشتش به من بود. تا وارد شد دلخور گفت: من نمی فهمم چرا من نباید بیام تو رستوران؟ منم اونجا سهم دارم دوست دارم برگردم سر کار خودم اینجا حوصله ام ...دلم برای این جور غرغر کردنش ضعف می رفت. برای دلخور شدنش برای گیج بودنش تکیه ام و از در کندم و با یه قدم خودم و بهش رسوندم. دیگه طاقتم تموم شده بود. دیگه تحمل نداشتم فقط از دور ببینمش. دستهام و انداختم دور شکمش و سفت از پشت کشیدمش تو بغلم. اونقدر ناگهانی این کارو کردم و اونقدر نیشام شوکه و غافلگیر شد که یه جیغ کوتاه خفیف کشید.چشمهام و بستم و زیر گوشش زمزمه کردم: هیــــــــــش .. آروم بگیر عزیزم... آروم باش خانم فسقلی من... می دونی چقدر صبر کردم؟ می دونی چقدر سخت بود... می دونی چقدر دوست داشتم که بغلت کنم؟؟؟ بغلی من... خانم کوچولوی من...یه نفس عمیق کشیدم تا بوی تنش و تو ریه هام ببرم. عاشق این دختر بودم. نمی دونم کی یا از چه وقتی. شاید از همون غروبی که بالای پله ها در اتاقش باز شده با قیافه یه عجوزه با موهای پریشون پردی بیرون و سکته ام داد. شاید از همون موقع مهر عمیقش تو دلم نشست. عاشقش بودم بیشتر از هر کس و هر چیزی. شنیدن صدای نفسهاشم دیوونه ام می کرد.آروم کمی ازش فاصله گرفتم. با دو دست چرخوندمش سمت خودم. تو چشمهاش نگاه کردم. لپاش گلی شده بود. چقدر شیرین بود. نه به وقتی جیغ و داد می کرد که مثل اژدها میشد نه به الان که از فرط خجالت مثل لبو سرخ میشد. دستی رو گونه هاش کشیدم. چشمهاش بسته شد. نگاهم رو لبهای سرخ رژ زده اش ثابت موند. کمرش و گرفتم و یکم بلندش کردم و لبم و گذاشتم رو لبهاش و برای دومین بار طعم لبهاش و چشیدم....نیشام نفسم بند اومد. هوا رو گم کرده بودم. چه جوری باید نفس می کشیدم؟ چرا تو دلم تبل می زنن؟ چقدر صداش بلنده. چرا دارم آتیش می گیرم؟ چقدر گرمه. این داغی از چیه؟ یا بهتر بگم از کیه؟ از لبهای داغ و بی تاب مهداد که لبهام و به بازی گرفته یا از دستهای کوره مانندش که دور کمرمه؟ هر چی که هست من دوست دارم. هم دستهاش و هم لبهاش و هم هرم نفسهاش و که تو صورتم می خوره. ازم فاصله گرفت. پیشونیش و رو پیشونیم گذاشت. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. مهداد بریده بریده گفت: حالا فهمیدی چرا گفتم تا وقتی محرم نشدیم نیا رستوران؟ گیج نگاش کردم.... چرا؟ یه لبخند قشنگ زد. با پشت دست گونه ام و نوازش کرد و گفت: برای اینکه بی تابت می شم و نمی تونم خودم و کنترل کنم. سرخ شدم. نفسم به شماره افتاد. این همه نزدیکی به مهداد و شنیدن این حرفها، همزمان باعث میشد نفس کشیدن و فراموش کنم. دوباره دستهاش و انداخت دور کمرم و بغلم کرد. اونقدر سفت و پرشور که حسش به منم منتقل شد. بی اختیار دستهام و دور گردنش حلقه کردم. نفسهای داغش که به گردنم می خورد مور مورم می کرد. باعث میشد چشمهام خود به خود بسته بشه. بوسه ای به گردنم زد و خودش و کشید کنار. نمی خواستم.. نمی خواستم ازم فاصله بگیره .. چرا ازم جدا شد ... نفس نفس می زد و چشمهاش و بسته بود. آروم گفت: بهتره بریم بیرون. با چشمهای گرد بهش نگاه کردم. چشمهاش و باز کرد و با دیدن من خندید. مهداد: چشمهاتو اون جوری نکن. من: حالت خوبه؟ لبخند شیطونی زد و گفت: به نظرت می تونم با تو، تو یه اتاق تنها باشم و حالمم خوب باشه؟ حس کردم از فرط داغی از گوشام دود بلند شد. سریع حرکت کردم و با هول گفتم: خوب پس بریم بیرون. بلند خندید و قبل از اینکه به در برسم دستم و گرفت. برگشتم سمتش. مهداد: این جوری می خوای بری؟ با تعجب گفتم: اره مگه چیه؟ اون یکی دستش و بالا آورد و شصتش و کشید به گوشه لبش. وای خدا مرگم بده لبش رژی بود. لبم و گاز گرفتم. خندید. مهداد: بهتره دوباره رژ بزنی. سریع برگشتم سمت میز توالتم. وای نه کیفم بیرون بود اون رژم همراهم نبود. برگشتم سمتش و با ناله گفتم: کیفم بیرونه. مهداد: یعنی دیگه رژ نداری؟ یکی دیگه بزن. من: چرا.. دارم اما رنگش فرق می کنه. سرش وکج کرد و دستهاش و تو جیبش فرو برد و گفت: نزدیکترین رنگ به قبلیه رو بزن. اگه همه مثل کامیار فضول نباشن می تونی امیدوار باشی که متوجه نشن. استرس به جونم افتاد. خواستم برگردم از تو کشوم رژ در بیارم که چشمم دوباره افتاد به لبهاش. ایستادم. خیره شدم به لبهاش. دست پاچه و خجالت زده گفتم: میگم.. چیزه .. تو هم لبت و پاک کن. خندید . ردیف دندونای سفیدش مشخص شد. از رو میز یه دستمال برداشتم و گرفتم سمتش. بدون توجه به دستمال اول لب پایینش و بعد لب بالاش و کشید تو دهنش. رژه پاک شده بود ... هل شده سریع برگشتم سمت آینه. از تو کشوی میز نزدیک ترین رنگ رژ و پیدا کردم و تند کشیدم رو لبهام. تمام مدت مهداد با اشتیاق نگام می کرد. برگشتم. و گفتم: من حاضرم بریم. با هم از اتاق بیرون رفتیم. همه با لبخند نگاهمون می کردن. کامیار اما همچین نگاه می کرد انگار از پشت درهای بسته هم دیده بود ما چی کار کردیم. آخ چی میشد جفت انگشتام و تو چشمهاش می کردم که این جوری نگام نکنه که از خجالت بمیرم. آروم و سر به زیر نشستم سر جام و تا اومدن عاقد هیچی نگفتم. نه حرف زدم نه سرم و بلند کردم. هنوزم یه ترسی تو دلم بود هنوزم مطمئن نبودم. نه از مهداد که از خودم نامطمئن بودم. هنوز برای یه زندگی مشترک آماده نبودم. هنوز بچه بودم. می ترسیدم ... مامان داری نگام می کنی؟ مامان به نظرت دارم کار درست و می کنم؟ عجله نیست؟ مامان کمکم می کنی تا خوب از پسش بر بیام؟ مامان هوام و داشته باش. عاقد اومد. با اومدنش قلب من شروع کرد به کوبیدن دیوانه وار. استرسم بیشتر شد. وقتی عمه بلند شد و من و مهداد و نشوند روی یه مبل دو نفره کنار هم. وقتی چادر سفیدی از تو کیفش در آورد و انداخت رو سرم دستهام می لرزید. از طرفی هم این فکر که عمه این امکانات و از کجا اورده همه ذهنم و مشغول کرده بود. با شک بهش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت: کامیار خبرم کرد. گفت احتمالا" یه مراسم داریم. با تعجب به کامیار نگاه کردم. خوشحال چشمکی زد و خندید. هنگ کرده بودم. مغزم هنوز فرمان درست و نداده بود. قبل از اینکه بتونم فکر کنم عاقد شروع کرد به خوندن. صیغه رو جاری کرد. دستهام و رو پاهام مشت کردم تا از لرزشش جلوگیری کنم. سرم و پایین انداختم و چشمهام و بستم. نفس های عمیق می کشیدم که استرسم و ترسم کم بشه. داغی دستی و رو دست مشت شده ام حس کردم. چشمهام و باز کردم و به دستی که رو دستم بود خیره شدم. مهداد زیر گوشم زمزمه کرد: نیشامم آروم باش.. نترس من کنارتم... تنهات نمی زارم.... تنهام نمی زاره... باید باور کنم؟ باور کنم که مهداد کنارم می مونه؟ که مثل بابام... مثل مامانم تنهام نمی زاره؟؟؟ سرم و بلند کردم و خیره شدم تو چشمهاش. به اندازه کافی تو زندگیم آدم از دست داده بودم. دیگه تحملش و نداشتم. زمزمه کردم: قول میدی؟ آروم چشمهاش و بست. لبخند قشنگی زد و مثل خودم زمزمه کرد: قول شرف میدم... قبولش داشتم.. باورش داشتم... آروم شدم ... لرزشم تموم شد... خیره موندم تو چشمهاش و تو زلالی چشمهاش غرق شدم. ضربه ای به پهلوم خورد. صدایی آروم گفت: بگو بله ... بی حواس گفتم: بله .... مهداد خندید ... همه دست زدن ... صدا گفت: خیلی هولی به خدا .. نگاه نکن مهدادمون و خوردی ... خجالت کشیدم لبم و گاز گرفتم و سرم و انداختم پایین. مهدادم بله رو گفت. تازه فهمیدم صدایی که مدام زیر گوشم زر زر می کرد کامیار بود. عمه از جاش بلند شد. اومد کنارم. بوسه ای پر محبت رو گونه ام نشوند. تو چشمهاش اشک جمع شده بود. سفت بغلم کرد و گفت: الهی خوشبخت بشی .... یه چیزی گذاشت کف دستم. عمه: یادگار پدرته. باید پیش تو باشه. با تعجب به جعبه ای که کف دستم بود نگاه کردم. درش و باز کردم. اشک تو چشمهام جمع شد. یه حلقه بود. یه حلقه مردونه نقره ای رنگ.... عمه رفت و خسرو اومد. سرم و بوسید و گفت: مهلقای من خوشبخت شی ... خندیدم. محبت و عشق خسرو وقتی فوران می کرد منو با اسم مادربزرگم صدا میزد. خسرو هم یه جعبه تو دست مهداد گذاشت. رو به من گفت: جای مادرت ازش استفاده کن. حلقه مادرم بود. هدیه ای بهتر از اینا ممکن نبود. مهداد حلقه مادرم و تو انگشتم گذاشت. برق حلقه پدرم تو دستهای مردونه اش درخشش خاصی داشت. حس می کردم مامان و بابا کنارمن. نزدیکم و دارن بهم نگاه می کنن. مامان ... بابا برام دعا کنید تا خوشبخت بشم ... دعا کنید .... نیشام-: دوست داری دوباره بفرستیمتون تو اتاق؟ برگشتم و با چشم غره و اخم به کامیار نگاه کردم. داشت می خندید. شیطون گفت: رژ قبلیت قشنگتر بود. دوباره قرمز شدم و سرم و انداختم پایین. نه حرفم و پس می گیرم، پسره ی هیز .... با همه حرصم با آرنج زدم تو شکمش. اونقدر نزدیک بود که خوب آرنجم بره تو بدنش. یه آخی گفت و دستش رفت رو شکمش و کبود شد. حال کردم. حقش بود بچه فضول. یکم که نفسش جا اومد زیر لبی گفت: عشقش و شما می کنین کتکش و من باید بخورم؟ با حرص گفتم: کوفت ، خفه .. مظلوم گفت: چشم ... برگشتم با تعجب نگاش کردم . چه حرف گوش کن. خسرو: نیشام دخترم با من میای؟ سریع سر جام ایستادم. پس بگو این مارمولک بابا رو دیده بود که موش شد. از جام بلند شدم و دنبال خسرو رفتم تو حیاط. با هم هم قدم شدیم. خسرو: می دونم دوستش داری. سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم. خسرو: این چند روز تنبیه کردنت و حبس برات لازم بود تا تکلیفت با خودت روشن شه. که درست بدونی کیو می خوای و کی برات مناسبه. من: ولی من... دستش و بالا آورد و مانع حرفم شد. خسرو: می دونم. کامیار بهم گفت. اون بهتر از ما شما دو تا رو می شناخت. یا بهتر بگم مهداد و می شناخت. اون گفت مهداد نیاز به هل دادن داره. امروزم برنامه اون بود. شوکه تو جام ایستادم. خسرو چی گفت؟ کامیار گفته؟ خسرو برگشت سمتم و گفت: برنامه ی امروزم اون چیده. پسر خوبیه. هنوز هنگ بودم. خسرو بی توجه به من برگشت و به راهش ادامه داد. دوباره شروع به حرف زدن کرد. خسرو: روزی که عمه ات اومد اینجا و گفت می خواد تو رو ببینه، بچه برادرش و عصبانی شدم. اون هیچ حقی نداشت که بعد این همه مدت بیاد و بخواد آرامشتو بهم بزنه. از خونه بیرونش کردم. تهدیدش کردم و گفتم حق نداره حتی اسمتم بیاره. اما مطمئن نبودم که به حرفم عمل کنه. نمی خواستم آسیب ببینی. یه بار از پدرت ضربه خورده بودی. نمی خواستم دوباره ضربه بخوری ... مثل مادرت ... تو فکر یه راه حل بودم که از اینجا دورت کنم که در دسترسش نباشی. بهترین راه حلی که به ذهنم اومد این بود که ازدواج کنی و از این خونه بری. اما با شناختی که از تو داشتم ... تو هم مثل مادرت غد و یکدنده ای. چند بار منصور تو رو دیده بود. خیلی ازت خوشش اومده بود. یه بار بهم گفت آرزوش اینه که تو عروس نوه اش بشی. تو فکر رفتم. منصور و می شناختم و می دونستم نوه اش نمی تونه آدم بدی باشه. در موردش تحقیق کردم. همه جوره خوب بود فقط یه مشکل داشت... اونم مثل تو نمی تونست از توانایی هاش استفاده کنه. اونم تو کارش شکست خورده بود. همون روزها بود که اومدی و گفتی ورشکست شدی و ازم کمک می خوای. بهترین فرصت بود برای دور کردنت. رضایتم و به خسرو گفتم. با هم فکری هم قرار شد هر دوتون و بفرستیم تو رستوران وسط جاده. یک تیر و دو نشون بود. هم از اینجا دور میشدی هم می تونستی بهتر اون پسر و بشناسی. اما یه مشکلی بود. یه دختر و پسر تنها توی یه خونه.... منصور خیالم و راحت کرد. گفت مثل چشمهاش به مهداد ایمان داره. و از حق نگذریم واقعا" راست گفته بود. با این حال بازم مطمئن نبودم. یدا.. و فرستادم که نزدیکتون باشه. هر روز بهم خبر می داد شما دوتا خیلی رسمی و خشک با هم برخورد می کردیم. این هم خوب بود هم بد. خوب بود یعنی امنیت داری... بد بود یعنی... هنوز هیچ احساسی بینتون بوجود نیومده. وقتی یه ماه گذشت و مهداد امتحانش و خوب پس داد خیالم ازش راحت شد. یدا... و اخراج کردیم. دیگه ازت بی خبر بودم. زیاد دلتنگت می شدم. هفته هایی که میومدی خونه خیلی خوب بود. اما این اواخر چند هفته شده بود تو نیومدی. نگران شدم. اومدم دیدنت. اومدم بهت سر بزنم که ... عمه اتو دیدم. بقیه رو هم که خودت می دونی. شبهایی که مهداد میومد برای گزارش کار از مدل نگاه کردنش بهت می فهمیدم گزارش همه اش یه بهانه است. خوشحال بودم اما کامیار مزاحم بود. تا اینکه یه روز خود کامیار اومد دیدنم. گفت شما دوتا بهم احساسی دارین اما نمی تونید بروزش بدین. در مورد مهداد گفت. بعدم این شد که دیدی. شوکه بودم. فهمیدن اینکه همه اینها یه نقشه بود شوک بزرگی بود اما نمی تونستم از خسرو دلگیر باشم. به لطف اون الان عشقی و داشتم که وسعتش خیلی زیاد بود. مهدادی و داشتم که حاضر نبودم با هیچ چیز عوضش کنم. لبخند عمیقی زدم. رو پنجه پام بلند شدم و گونه ی چروکیده اش و بوسیدم. دستهام و دورش حلقه کردم و بغلش کردم. من: تو بهترین بابا بزرگ دنیایی. دوست دارم بابا خسرو. نیشامبعد صحبتهامون برگشتیم به سالن. جو جوری بود که انگار یه مهمونی خانوادگیه. خسرو همه رو برای شام نگه داشت. سر میز شام به لطف کامیار فضول منو مهداد کنار هم نشستیم. البته کرم کامیار بود که می خواست ما دوتا دقیقا" رو به روی اون باشیم تا ریز حرکاتمون و زیر نظر بگیره. بچه پررو.سر میز نشسته بودیم. همه مشغول حرف زدن بودن. آروم به مهداد گفتم: من از فردا میام رستوران.همچین براق شد سمتم که ترسیدم. محکم گفت: نه نمیای...اخم کردم. من: چرا؟ من می خوام بیام.مهداد جدی گفت: نیشام میگم نه ... به حرفم گوش کن.دلخور رومو برگردوندم. لب ورچیدم و گفتم: من تو خونه حوصله ام سر میره. این انصاف نیست.صدام کرد.مهداد: نیشام ....قلبم ایستاد. مهم نبود چند بار صدام کنه. هر با که با این لحن صدام می کرد نفس کم می آوردم. به زور جلوی خودم و گرفتم که چیزی نگم. دست خودم بود سریع می گفتم: جان نیشام ...دوباره صدام کرد.مهداد: نیشامم ... خانم کوچولو ...رومو بیشتر برگردوندم. من می خواستم برم رستوران نباید کوتاه میومدم.تو یه لحظه گر گرفتم. داغی دست مهداد که رو پام نشست آتیش گرفتم. مثل جن زده ها برگشتم سمتش و زل زدم تو چشمهاش.یه لبخند مهربون زد و گفت: قهر نکن عزیزم. با اینکه خیلی سخته ... اما باشه .. بیا .. ولی فقط ظهرها. شب بر می گردی اینجا. باشه؟مسخ شده گفتم: باشه ....صدای سرفه کامیار باعث شد برگردیم سمتش. با چشم و ابرو و گاز گرفتن لباش داشت بهمون اشاره می کرد.مهداد زمزمه کرد: خروس بی محل.ریز خندیدم. یک ساعت بعد شام همه خداحافظی کردن و رفتن. به لطف کامیار بی شعور نتونستم درست و حسابی از مهداد خداحافظی کنم.شب از زور خوشحالی تا چند ساعت خوابم نبرد. دم دمای صبح بود که به زور چشمهام رو هم افتاد.**** خوشحال و سر خوش از حمام بیرون اومدم. جلوی آینه ایستادم. امروز می خواستم خوشگل بشم. خوشگل تر از هر روز دیگه ای. امروز اولین روز متاهل شدنم بود. اولین روز یکه می تونستم با اجازه به مهداد فکر کنم. دلم برای نگاه مهربونش و چشمهای شیطونش تنگ شده.با اینکه همیشه متین و موقره اما دیگه فهمیدم که وقتی با منه، وقتی تنهاییم چقدر شیطون میشه.هر چی نباشه اگه هر سال یه اپسیلومم از کامیار چیزی یاد گرفته باشه الان باید در حد نصف کامیار شیطنت داشته باشه.صبح اول صبحی وقتی بیدار شدم از دم به همه دوستام زنگ زدم. ساره و پگاه که فقط جیغ می کشیدن و مینو هم مدام میگفت: مبارکه .. مبارکه ...به حلقه مامان که تو دستم خودنمایی می کرد خیره شدم. حسی می کردم با این حلقه مامان کنارمه. بوسه ای آروم روش نشوندم. مامانی خوبم دلم برات تنگ شده. با بابا اونجاها بهتون خوش می گذره؟ دست هم و بگیرین تا دیگه هم و گم و تنها نزارین. منم اینجا پیش مهداد و بابا خسرو شاد هستم. مامانی خوبه؟ بابا خسرو خیلی دلش برای مامانی مهلقا تنگ شده. خوب مواظبش باشید.از جام بلند شدم. خشک کردن موهام و آرایش کردنم نیم ساعت طول کشید. 40 دقیقه بعدش مشغول لباس پیدا کردن بودم. می خواستم زیبای خفته بشم که مهداد با دیدنم دهنش باز بمونه. تو کمدم لباسها رو ورق می زدم که یاد اون شب رو تراس افتادم. وقتی خودم و شکل جادوگر کرده بودم.با دست یکی محکم زدم تو سرم. خاک برسرت نیشام. مهداد تو رو عین گودزیلا دیده حالامی خوای براش بزک دوزک کنی گولش بزنی؟بمیر همون لباسهای معمولیتو بپوش.بی خیال تیپ و کلاس و خوشگلی شدم و لباسهای ساده ام و پوشیدم.از خسرو خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم و زدم به جاده.2 ساعت بعد جلوی رستوران بودم. خوشحال و سر خوش از ماشین پیاده شدم. کیفم و انداختم رو دوشم و زیر لبی زمزمه کنان رفتم تو رستوران.تا در و باز کردم یهو یه صدای بوقی اومد و کلی نقل و گلبرگ رو سرم ریخت. با وحشت دستم و گرفتم رو سرم. خدایا بمب ترکیده؟با وحشت به روبه روم نگاه کردم. نازی با دوقدم خودش و بهم رسوند و محکم بغلم کرد. نازی: نیشام جون تبریک میگم. مبارک باشه. به پای هم پیر شید.یه لبخند سکته ای زدم و گیج گفتم: مر ...سی ...سپهرداد هم جلو اومد و با لبخند گفت: امیدوارم خوشبخت شی.علی: مبارکه نیشام خانم. نازگلم خیلی تبریک گفت.دیگه لبخندم سکته ای نبوده. کار کار مهداد بود اون احتمالا به همه خبر داده بود. از همه تشکر کردم. رو به نازی گفتم: نازی مهداد کجاست؟یه لبخندی زد و گفت: یکم خرید داشتیم رفتن خرید.دلخور و دمغ نیشم بسته شد. رفتم پشت میز نشستم. انتظار داشتم روز اولی بی تاب منتظرم بمونه اما ظاهرا" خبری نیست.بی حوصله کامپیوتر و روشن کردم و مشغول بازی شدم. نیشامیه ساعت بعد صدای در نگاهم و به اون سمت کشوند. مهداد بود. سریع از جام بلند شدم و تو جام ایستادم. دستش پر بود از نایلونای خرید. صاف ایستادم و با گردن افراشته منتظر خوش آمد گویی و صبح بخیرش بودم. تا نرسید به میزم منو ندید. با دیدنم لبخندی زد و گفت: سلام خانم... رسیدن بخیر راحت اومدی؟ خوشحال یکم خودم و کشیدم جلو. بعد از اون بوسه و بغل بی تابش تو اتاق مطمئن بودم الان باید منتظر یکی از اون بوسه های شیرین باشم. با لبخند ملیحی گفتم: خوبم ممنون. فاصله اش باهام کم شد. منتظر بودم اما در کمال ناباوری از کنارم رد شد و در حین رد شدن گفت: مرسی که صندلی و کشیدی کنار. دستم داره میشکنه. این و گفت و تند رد شد و رفت تو آشپزخونه. کنف شده خیره به رفتنش شدم. اه لعنتی این دیگه چیه. پس خوش آمدگویی عاشقانه ام چی میشه؟ عصبی نشستم پشت میزم. زیر لب شروع کردم به غرغر کردن. مرده شور این زندگیو ببرن که هیچ وقت نمی دونی چی به چیه و تو باید تو لحظه چی کار کنی. اه ... اینم شانسه که من دار... با حلقه شدن دستی از پشت دور گردنم و بوسه آرومی که رو گونه ام نشست ساکت شدم. برگشتم و چشم تو چشم مهداد شدم. با لبخند گفت: از چیزی دلخوری؟ به زندگی و شانست چی کار داری. هول گفتم: نه نه خیلی هم راضیم... راضی و خوش شانس. این و گفتم و دندونام و نشونش دادم. خندید و صاف ایستاد. همون جور که از کنارم رد میشد آروم گونه ام و کشید. مات دستم و گذاشتم رو گونه ام. همین؟ همین؟ خوش آمدگوییش همین بوس رو گونه و لپ کشیدن بود؟؟؟ پس چی تو این فیلم ها نشون میدن. بوس و بغل و ... اه .... دلخور با اخم دستم و زدم زیر چونه ام و با حرص بازیم و ادامه دادم. نامزدی اصلا اون جوری که بقیه می گن نیست. فکر می کردم وقتی آدم ازدواج می کنه یا نه اصلا نامزد می کنه مدام با نامزدش در حال لاو ترکوندنه اما همه اش چاخانه. از این خبرا نیست. با اومدن اولین مشتری بی خیال فکرام شدم و بعد مدتها دوری از رستوران با شوق و هیجان به مشتریها خوش آمد گفتم. واقعا" دلم برای اینجا تنگ شده بود. تا ساعت 4 یه کله کار کردیم. اونقدر سرمون شلوغ بود که وقت سر خاروندن نداشتیم. وسطای کار گاهی چشمم به مهداد می افتاد. فقط نگاه گرمش و لبخند مهربونش کافی بود که انرژی بگیرم. و با نیروی 100 چندان به کارم ادامه بدم. ساعت کاری تموم شد. در رستوران و بستیم. سپهرداد و نازی تو آشپزخونه مشغول تمیز کاری بودن. دفتر حساب کتابا دستم بود و مثل خنگا بهش اخم می کردم. -: چی انقدر فکرتو مشغول کرده؟ با صدای مهداد سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم. اونقدر ذهنم درگیر حساب کتابا بود که چند ثانیه زمان برای درک سوالش نیاز داشتم. حالت من و که دید یه لبخندی زد و از همون ور میز دستم و گرفت و بلندم کرد. گیج از کارش از جام بلند شدم و تو لحظه ی آخر دستم و گرفتم به دفترم و اونو برداشتم. منو برد پشت یه میز نشوند خودشم نشست کنارم. یه دستش و زد زیر چونه اش و گفت: خوب بگو ... گیج گفتم: چی؟ خندید و گفت: بگو چی باعث شده وسط ابروهات چین بیافته. دستش و بلند کرد و انگشت اشاره اش و گذاشت روی خط بین ابروهام. با یه فشار کوچیک اخمم و باز کرد. لبخند زد و گفت: حالا بهتر شد. خوب بگو .... کلافه پوفی کردم و دفترم و رو میز گذاشتم و با حرص و کلافه گفتم: نمی دونم باید چی کار کنیم. همه چی با هم قاطی شده. حساب کتابا. الان به گوشتیه بدهکاریم به خوارو بار فروشیه هم همین طور ..... تند تند و پشت سر هم توضیح می دادم اما نه برای مهداد بیشتر پیش خودم غر غر می کردم. سرم پایین و تو دفتر رفت. غرق حساب کتابا شدم. انگار وقتی بلند می گفتم و این جور تند تند برای خودم توضیح میدادم تاثیرش بیشتر میشد و بهتر درک می کردم. همچین به صفحه دفترم نگاه می کردم که یکی نمی دونست فکر می کرد دارم مسئله ی هندسه حل می کنم. بعد 5 دقیقه غرغر زیر لب بالاخره فهمیدم باید چی کار کنم. خوشحال و هیجان زده گفتم: خوب دیگه اگه با حساب فردا پول گوشت اسفندیاری رو هم بدیم دیگه همه چی اکی میشه... سرم و بلند کردم که تاییدش و بگیرم که دیدم خیره زل زده بهم. نگاهم می کرد اما کوچکترین توجهی به حرفهام نداشت. مات نگاهش شدم. غرق چشمهاش.. دستش و آروم بالا آورد و موهایی که تو صورتم ریخته بود و نرم کنار زد. دستش و آروم رو صورتم کشید و نوازشم کرد. با برخورد سر انگشتاش با پوست صورتم، رد انگشتهاش رو صورتم داغ شد. هجوم خون تو صورتم و حس می کردم. دوباره همون گرمای کوره مانند سراغم اومده بود. دستش و برد پشت گردنم و یه دستی صورتم و کشید جلو و با ولع لبهام و بوسید. یه بوسه طولانی. جوری که به نفس نفس افتادیم. ازم جدا شد و تو چشمهام نگاه کرد. این بوسه های یهویی و غافلگیر کننده اش منو می کشت. نفسهاش تند شده بود. یکم خیره بهم نگاه کرد و بعد... سریع از جاش بلند شد و گفت: داره دیر میشه. بهتره دیگه بر گردی خونه. خسرو خان نگرانت میشه. مات موندم. من نمی خواستم برگردم خونه. یا لااقل الان نه. خوب زوده برم خونه چی کار کنم؟ هر چی گفتم نذاشت. منم حرصی قهر کردم و رومو برگردوندم برم. ولی قبل اینکه سوار ماشین بشم دستم و کشید و با یه بوسه کوچیک رو لبهام آرومم کرد. سرش و بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: خانمم دلخور نرو .. باشه؟ با لبخند سری تکون دادم. آخه چه جوری می تونستم دلخور برم وقتی هنوز داغی لبهاش و رو لبهام حس می کردم؟ با یه لبخند سوار ماشین شدم و راه افتادم. مهداد دو هفته از نامزدیمون گذشته. نیشام خیلی خسته است. علاوه بر کارهای مغازه کارهای عروسی رو هم انجام میده. تقریبا" هر روز عصر بعد رستوران با دوستاش یا کتی و کیمیا و عمه اش میرن خرید. دلم نمی خواد انقدر خسته بشه. مامان اینا هفته دیگه میان. دلتنگشون بودم و از اومدنشون خوشحال. کامیارم که تقریبا" یه روز در میون اینجاست. رابطه اش با نیشام بهتر شده. حداقل دیگه مثل اون موقع تو سرو کله هم نمی زنن. رو تخت تو آشپزخونه نشسته بودم و سیب گاز می زدم. خیره شدم به سپهرداد. نیم ساعته که گوشی به دست از این سمت آشپزخونه میره اون سمت آشپزخونه. یه بار اخم می کنه. یه بار منطقی حرف می زنه. یه بار با دلخوری میگه نمیشه. موندم تو کارش. بی حرف نگاه می کنم تا تلفنش تموم بشه. آدم فضولی نیستم بخواد خودش میگه. گوشی و قطع کرد و پوفی کشید. برگشت سمتم و با اخم گفت: امان از دست این پدر مادرا. من: چیزی شده؟ کمکی از دست من بر میاد؟ سری تکون داد و گفت: نه .... پدرم زنگ زده. بهانه میاره. میگه مادرت دلتنگه. آخه یه چیزی نمیگن آدم باور کنه. من 14-15 ساله ایران نبودم. تقریبا" بیشتر زندگیم و ازشون دور بودم. دلتنگی چیه؟ با لبخند گفتم: خوب الان مشکل چیه؟ سپهرداد سری تکون داد و گفت: میگه برگرد خونه. شوکه شدم. برگرده؟ اگه برگرده پس رستوران چی؟ نامطمئن گفتم: می خوای برگردی؟ سری تکون داد. کلافه بود. با اخم گفت: نمی تونم. نمی تونه؟؟؟ این کلمه یکم با جوابی که من می خواستم فرق داشت. در آشپزخونه باز شد و نازی وارد شد. با لبخند یه ببخشید گفت. اومد و یه چیزی برداشت و رفت بیرون. تمام مدت سپهرداد خیره شده بود به حرکاتش... نمی تونم ... بی اختیار لبخند زدم. الان معنی نمی تونمش واضح تر بود. سپهرداد: نمی تونم اگه برم با نازی چی کار کنم؟ ابروهام پرید بالا لبخندم و جمع کردم. من: با نازی می خوای چی کار کنی؟ سپهرداد آهی کشید و گفت: تا حالا بهش دقت کردی؟ خیلی خانمه. آروم و ساکته اما خیلی می فهمه. به دل آدم میشینه. من: خوب .... سپهرداد: دوست دارم ببینمش. بیشتر بشناسمش. برام با همه فرق می کنه. اگه برم ... دیگه نمی تونم بشناسمش.... لبخندی زدم. از جام بلند شدم. دستم و رو شونه اش گذاشتم. من: سپهرداد .. می خوای چی کار کنی؟ به فرض که نازی و هم شناختی. بعدش چی؟ اینجا با جایی که 15 سال زندگی کردی فرق می کنه اینو که می دونی؟ حتی اینجا با تهران هم فرق می کنه. یادت که نرفته علی سر صدا کردن اسم نازی چه بلوایی راه انداخت. با یاد آوری علی هر دو لبخند زدیم. سری تکون داد و گفت: می دونم. من: خوب ... فکر میکنی اگه همه چیز خوب پیش بره خانواده ات راضی میشن؟ درسته که نازی یه دختر تحصیل کرده امروزیه اما این جا زندگی کرده خونه اش اینجاست... با خانواده ات چی کار می کنی؟ سپهرداد یه لبخند خبیث زد و گفت: نگران اونش نیستم. بابام اینا ترجیح می دن که من یه دختر از همین ایران حتی شده از اینجا رو بهشون معرفی کنم تا یه دختر دورگه آفریقایی چینی... چشمهام گرد شد... بلند خندید: یکی از دوستام دو رگه است. خیلی با هم صمیمی هستیم. دفعه اول که مامان دیدتش نزدیک بود سکته کنه. فکر می کرد بین ما چیزیه اما فقط با هم دوست بودیم. برای همینم ترسیده. حاضره با هر کس تو ایران ازدواج کنم تا یه وقت هوس نکنم برم با دخترایی از ملیتهای دیگه جورشم. نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم. بلند زدم زیر خنده. در باز شد و نازی و نیشام وارد شدن. با دیدنشون سریع خنده امون و جمع کردیم. مشکوک نگاهمون می کردن. بی حرف رفتیم سر کار خودمون. هر چی نیشام پیله کرد که بفهمه خنده امون برای چی بود نگفتم. هر چی باشه زندگی سپهرداد بود اگه می خواست خودش می گفت. **** چند روزه هوا خیلی سرد شده و برف میاد. هر عصری که نیشام بر می گرده خونه با اصرار ازش می خوام فرداش توی این جاده برفی نیاد اما کو گوش شنوا. خیلی سرتقه. حاضر نیست یه روزم از کارش بگذره. همین که اجازه نمی دم شبها سر کارش بمونه خیلی دلخورش کرده. دیگه سر ظهرها کوتاه بیا نیست. از صبح داره یه سره برف می باره. اگه همین جوری ادامه پیدا کنه راهها بسته میشه. محمود نونوا اومده بود غذا بگیره. خودشو تو کلی لباس پوشونده بود. دستهاش و تو جیبش برد و گفت: هوا خیلی سرد شده. یه ساعت پیش اخبار گفت ممکنه راه ها رو ببندن. راه ها رو ببندن؟ یعنی نه کسی می تونه بره و نه بیاد؟ پس نیشام چی؟ از صبح گفتم نیاد ولی ... تا آخر ساعت کاری هیچی نگفتم. ساعت 4 سپهرداد و نازی و علی خداحافظی کردن و رفتن. پشت سرشون در رستوران و قفل کردم. نیشام هنوز پشت میز نشسته بود. تلفنش زنگ زد. جواب داد. با هر حرفش اخماش می رفت تو هم. داشت با خسرو خان حرف می زد. می تونستم حدس بزنم چی میگه. بی حرف منتظر موندم خودش بگه. تلفن و قطع کرد و گفت: خسرو بود. گفت برف سنگینه. گفت احتمالا" راه ها بسته میشه. حالا چی کار کنم؟ شیطون شدم. میز و دور زدم و رفتم کنارش. دستش و گرفتم و از جاش بلندش کردم. با تعجب نگام کرد. من: می خوای چی کار کنی؟ مجبوری شب و بمونی. وقتی به حرف گوش نمیدی همین میشه دیگه خانم فسقلی ... با اعتراض گفت: مهداد ... من: جون مهداد ... قرمز شد. عاشق سرخ شدنش بودم. آروم گونه اش و بوسیدم. من: خوب دیگه الان خسته ای. بیا بریم بالا یکم استراحت کنیم. دستش و گرفتم و با هم رفتیم بالا. اتاقش چند روزیه که آماده شده. منتها غیر یه تخت هیچی دیگه توش نزاشته ام. دم در اتاقش گونه اش و بوسیدم و گفتم: برو استراحت کن. تو اتاقت یه هیتر هست. سردت شد بزنش به برق. حالا که قراره بمونی و از اونجایی که شما عصرا تعطیلی امشب یه شام خوشمزه مثل همون کتلتا که بلدی درست کن. لبخند زد و چشمی گفت. لبهاش و بوسیدم و فرستادمش تو اتاقش. خودمم رفتم تو اتاقم. لباسهام و عوض کردم. هیتر از صبح روشن بود. هوای اتاقم ملایم بود. خودم و رو تخت انداختم و چشمهام و بستم. یکم خواب حالم و جا میاورد. نیشام در اتاق و بستم و قدم تو اتاق گذاشتم. پالتوم و در آوردم. لرز به تنم افتاد. وای.... چقدر سرده.... تند پریدم رو تخت و پتو رو تا خرخره کشیدم بیخ گلوم. اتاق چنان سرد بود که با هر نفسم بخار ایجاد میشد. چشمهام و رو هم فشار دادم و سعی کردم بخوابم. 10 دقیقه بعد کلافه و عصبی تو جام نشستم. لعنتی .. فایده نداشت. داشتم قندیل می بستم. انگشتای پام سِر و بی حس شده بود. هر چی تو دستهام ها کردم گرم نشد. اشکم داشت در میومد. سرما تا مغز استخونم رسوخ کرده بود. پتو رو مثل چادر رو سرم کشیدم و دور خودم پیچیدم. از جام بلند شدم. این چه وضعشه... از اتاق بیرون اومدم. وایــــــــــــی ... این کف چقدر سرد بود. تند خودم و رسوندم دم اتاق مهداد. دو تا ضربه به در زدم. در باز نشد. با شدت بیشتری به در کوبوندم. مشتم هنوز تو هوا بود و آماده برای فرود اومدن ضربه ی بعدی که در باز شد. مشتم داشت می رفت تو دماغ مهداد. دستش و بلند کرد و تو هوا مشتم و گرفت و مانع اصابتش با دماغش شد. با دندونایی که از زور سرما به هم می خورد گفتم: مهـــــــداد ... ســـــرده .... لبخند مهربونی زد و مشتم و که تو دستش بود و کشید و بردم تو اتاق. مهداد: بیا تو ببینم. داری یخ می کنی. بردم و رو تخت نشوندم. کنار تخت جلوم نشست و دستهام و تو دستش گرفت. مهداد: چرا تو انقدر سردی؟؟؟ من: اتاق یخ بود .. قندیل بستم .... اخم ریزی کرد و گفت: ببینم مگه هیتر و روشن نکردی؟؟ ابروهام پرید بالا ... هیتر؟؟ هیتره چی؟ به کل یادم رفته بود. خودش فهمید. خندید. از جاش بلند شد و نوک دماغم و که از سرما قرمز شده بود و مثل یه تیکه یخ بود و بوسید و گفت: تو بمون تا من برم برات یه چیز داغ بیارم بخوری. از اتاق رفت بیرون. تازه تونستم به اتاقش خیره بشم. همون جوری بود که من روز اول درستش کرده بودم. هیچ چیز عوض نشده بود. کج رو تخت دراز کشیدم و پاهام و تو شکمم جمع کردم. اتاقش گرم بود. تختش بوی مهداد و می داد. حس خوبی بود. آروم چشمهام و بستم. با نوازش دستی آروم چشمهام و باز کردم. مهداد رو تخت نشسته بود و آروم موهام و نوازش می کرد. مهداد: پاشو عزیزم پاشو این شیر شکلات داغ و بخور تا بدنت گرم بشه. با رخوت تو جام نشستم. لیوان سفالی بزرگ سفید رنگ و با دو دست گرفتم. بخارش که به صورتم می خورد حس خوبی بهم می داد. مهداد خودشو کشید بالای تخت و تکیه داد به دیوار. مهداد: بیا اینجا ... با دست به کنارش اشاره کرد. خودم و کشیدم سمتش. تکیه ام و دادم به بدنش. دستهاش و حلقه کرد دور بازوهام و سرم و گذاشت رو شونه اش. آروم دست می کشید به موهام. ریزه ریزه شیر شکلاتم و فوت کردم و ذره ذره ازش خوردم. عالی بود. با هر جرعه ای که می خوردم کل بدنم گرم میشد. شیر شکلاتم که تموم شد مهداد ازم گرفتش و گذاشتش پایین تخت. بازم تکیه داد به دیوار. دوباره خودم و تو بغلش جا کردم. چقدر حس خوبی داشت. بودن اینجا .. کنار مهداد و الان بودن تو آغوشش ... آروم گفتم: مهداد ... مهداد: جانم ..... قلبم شروع کرد به تالاپ تولوپ کردن. وقتی این جوری میگفت جانم هول میشدم و حرفم یادم می رفت. یکم فکر کردم تا یادم بیاد چی می خواستم بگم. حرکت دستش تو موهامم تمرکزم و بهم می ریخت. بالاخره حرفم یادم اومد. من: مهداد.. چرا نمی زاری من تو این خونه بمونم؟ چرا هر عصر مجبورم می کنی برگردم خونه؟ من می خوام اینجا بمونم. تو اتاق خودم. تو رستوران کار کنم. پیش تو باشم. با نازی غیبت کنیم و برای بچه ی نازگل نقشه بکشیم. به سر به سر گذاشتن سپهرداد و نازی بخندم. من می خوام اینجا باشم. چرا نمی زاری؟ دستهاش تو موهام ثابت موند. یه نفس عمیق کشید و هیچی نگفت. بدون اینکه سرم و از رو شونه اش بردارم چرخوندمش و بهش خیره شدم. چشمهاش بسته بود. وقتی چشمهاش و باز کرد زل زد بهم. با یه لبخند گفت: نیشام .. یعنی خودت نمی دونی؟ گیج نگاش کردم. من چیو باید می دونستم و نمی دونم؟ حالت گیجم و که دید خندید. با همون لبخند گفت: از من چه انتظاری داری؟ می دونی از وقتی فهمیدم بهت حسی دارم چقدر عذاب کشیدم. تو کنارم بودی هر روز و هر ثانیه. تو رستوران تو خونه. نگاهت.. خنده هات .. شیطنتت و می دیدم و باید نادیده ات می گرفتم... باید آروم می بودم. باید ازت دوری می کردم. کار سختیه .. خیلی .. اینکه هر بار ببینمت و بخوام بغلت کنم اما نتونم. اینکه بخوام ببوسمت و نتونم. می دونی چقدر کنترل کردن خودم سخته؟؟؟ و حالا ... تو کنارمی. مال منی.. حق منی.. محرممی. می تونم هر وقت بخوام دست دراز کنم و بغلت کنم. دستش از موهام جدا شد و دور کمرم حلقه شد. با یه فشار کشیدم سمت خودش. یه وری افتادم تو بغلش و دست چپم اومد رو سینه اش. نگاهش شیطون و مهربون شد. مهداد: می تونم هر وقت بخوام ببوسمت. لبهاش و جلو آورد و لبهام و داغ و پر ولع بوسید. فقط چشمهام و بستم و از بوسه اش لذت بردم. آروم ازم جدا شد و گفت: همه اینها رو می تونم داشته باشم و می ترسم برام کافی نباشه. می ترسم نتونم جلوی خودم و بگیرم و بیشتر بخوام. بیشتر از چیزی که الان باید بخوام. سرخ شدم. داغ شدم. خجالت کشیدم و سرم و تو سینه اش فرو کردم. بلند خندید. نیشامدست راستش و گذاشت رو گونه ام و نوازشم کرد. مهداد: خانم فسقلی من هنوز خیلی کوچیکه . خیلی کوچیکه که بخواد به این سرعت بزرگ بشه. لطیفه .. باید فقط نوازشش کرد. نمی فهمیدم چرا هی بهم می گه خانم کوچولو .. خانم فسقلی ... درسته که خوشم میومد. درسته که لذت می بردم اما برام سوال شده بود. آروم سر بلند کردم و گفتم: مهداد.. چرا هی بهم میگی خانم کوچولو؟ بینیمو کشید و گفت: چون کوچولویی، ظریفی. می دونی من چند سال ازت بزرگترم؟ فکر کنم یه 10 سالی باشه.... با جیغ ازش فاصله گرفتم و گفتم: چـــــــــــــــــی؟ می خوای بگی تو 32 سالته؟ با چشمهای گرد گفت: 32؟ از کجا یه همچین عددی و پیدا کردی؟ با اخم گفتم: تو خودت گفتی. گفتی 10 سال ازم بزرگتری. من فکر می کردم 27 سالته... چقدر احمق بودم. 5 سال اختلاف .... مهداد یکم خیره به غرغر کردنم نگاه کرد و بعد گیج گفت: ولی من 27 سالمه. وسط غرغر ساکت شدم و بهش نگاه کردم. چشمهام و ریز کردم. مشکوک گفتم: پس اگه من درست تخمین زده باشم و تو ام 27 سالت باشه پس .... شوکه با جیغ گفتم: یعنی فکر می کنی من 17 سالمه؟؟ مظلوم نگام کرد. دلخور با حرص گفتم: باورم نمیشه انقدر بچه فرضم کردی. یعنی که چی. کجای من به 17 ساله ها می خوره. اصلا من 17 ساله، فکر نکردی الان باید درس و مشق داشته باشم؟؟ واقعا" که ... دلخور خودمو کشیدم لبه تخت که بلند شم برم رد کارم. تا پام و گذاشتم رو زمین یهو مهداد دستم و همچین کشید که فقط تونستم یه جیغ خفیف بکشم و از ترس ناکار شدن چشمهام و ببندم. به پشت پرت شدم رو تخت. مهداد: قهر نکن خانمم ببخشید.. ولی اونقدر قیافه ات کوچیک می زد که ... سریع چشمهام و باز کردم. کنارم یه وری دراز کشیده بود و بهم نگاه می کرد. با یه لبخند و یه نگاهی که مطمئن بود باعث میشه کوتاه بیام. اما من کوتاه بیا نبودم. دلخور مشتی تو سینه اش کوبوندم و گفتم: نخیرم این حرفهات چیزی و توجیه نمی کنه. کمرم و بالا کشیدم تا دوباره بلند شم که دست چپش و سریع گذاشت اون سمت بدنم و با یه پاش پاهام و تو پاش قفل کرد. با اخم گفتم: ولم کن مهداد ازت ناراحتم. شیطون لبخند زد و گفت: می دونم عزیزم منم می خوام عذرخواهی کنم. با اخم تو چشمهاش نگاه کردم. آروم سرش و آورد پایین و لبهام و بوسید. زمزمه کرد: حالا که فهمیدم خانم فسقلی من زیادم کوچیک نیست پس میشه یکم کارهای بزرگونه کرد. سرخ شدم خواستم در برم که سریع بدنش و گذاشت رو تنم و خودش و بهم چسبوند. سرش و فرو کرد تو گردنم و نرم گلوم و بوسید. داغ شدم. هوا دوباره رفته بود.... خواستم اعتراض کنم اما نمی تونستم. صدام گم شده بود. چه جوری می تونستم حرفی بزنم وقتی لبهاش رو پوست تنم می رقصید و دستهاش نوازش گر بدنم و لمس می کرد. ساکت شدم.. آروم شدم و خودم و سپردم بهش.. سپردم به مهدادی که دوستش داشتم و باهاش همراه شدم. بهش ایمان داشتم.... گوشم و بوسید و سرش و بلند کرد. زل زد تو چشمهام. چشمهاش و بست و لبهام و بوسید ... صدای زنگ موبایل مهداد مثل آژیر زنگ اخبار سکته امون داد. اونقدر بلند و وحشتناک بود که نزدیک بود پس بی افتم. مهداد زیر لبی فحشی داد و بلند شد رفت سمت گوشیش. نیشاماز رو میز برش داشت و با تعجب به صفحه اش نگاه کرد. -: علیِ .... تماس و وصل کرد و یه بله گفت و ساکت شد. با دقت گوش داد. نگرانی به صورتش هجوم آورد. مهداد: باشه الان خودمون و می رسونیم. تلفن و قطع کرد و برگشت سمتم. مهداد: نیشام پاشو حاضر شو .. نازگل دردش گرفته .. باید بریم اونجا ... وقتشه منتها راه ها بسته اس. علی هول کرده. زود باش. گیج با آخرین سرعتی که داشتم از جام پریدم. دویدم سمت در و رفتم تو اتاقم. نازی دردش گرفته. بچه اش داره بدنیا میاد. وای ... گیج دنبال پالتو و شالم گشتم. پیداشون کردم و تند تنم کردم. کیفم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون. جلوی پله ها به مهداد رسیدم. دستم و گرفت و با هم از پله ها رفتیم پایین. در ماشین و باز کرد و سوار شدیم. دل تو دلم نبود. می دونستیم همین روزا وقتشه اما الان؟ توی این هوای سرد و برفی؟؟ با این جاده ای که بسته است؟ اونقدر اضطراب داشتم که بی اختیار ناخونام و می جوییدم. دست مهداد رو دستم نشست و انگشتهام و تو دستش قفل کرد. نگاش کردم. چشمش به جاده و دست اندازا بود. تو همون حالت گفت: آروم باش و ناخونات و نجو. چیزی نمیشه. آروم شدم. کافی بود که مهداد با این لحن مطمئن بگه چیزی نمیشه که باور کنم همه چیز خوب پیش میره. جلوی در خونه علی نگه داشت، سریع پیاده شدیم. در خونه باز بود. با دیدن نازگل که عرق کرده و از درد به خودش می پیچه ترسیده یه قدم عقب گذاشتم. واقعا" وحشت کرده بودم. صدای جیغ هاش که هر از چند گاهی از سر درد می کشید لرز به تنم می انداخت. علی و مهداد با کمک هم نازگل و سوار ماشین کردن. بالاخره به خودم اومد و رفتم دست نازی و گرفتم و با هم سوار ماشین شدیم. 8 دقیقه بعد تو درمونگاه بودیم و مامای درمونگاه نازگل و برد توی یه اتاقی و کسی و راه نداد. علی اونقدر ترسیده بود که از دم به همه زنگ زده بود. دو دقیقه از اومدنمون به درمونگاه نمی گذشت که سپهرداد و مادر و پدر نازگل هم رسیدن. مادر علی هم بعد از اونا اومد. چون این کوچولویی که قرار بود تازه بدنیا بیاد بچه اول و نوه اول هر دو خانواده بود همه شورو هیجان خاصی داشتن. مضطرب بودم. هنوز صدای فریاد های وحشت انگیز نازگل از پشت در بسته اتاق بیرون میومد. اونقدر عصبی شده بودم که دوباره دستهام و بردم تو دهنم و ناخونام و جوییدم. مهداد کنارم نشست. جفت دستهام و تو دستش گرفت و گفت: خانمم چرا انقدر عصبی؟ نگران و وحشت زده نگاش کردم و گفتم: مهداد... نازگل نمیره ... لبخند قشنگی زد و سرم و تو بغلش گرفت. با صدای دلنشینی گفت: خانم فسقلیِ من، وقتی میگم هنوز بچه ای ناراحت میشی. گل من بدنیا آوردن یه بچه طبیعی ترین کاریه که یه زن ... یه دختر ... یه بانو تو زندگیش از ابتدای خلقت تا حالا انجام داده. جای نگرانی و ترس نیست. سرم رو سینه اش بود و عطر تنش آرومم می کرد. تو همون حالت گفتم: پس چرا انقدر جیغ می کشه؟ اینجا امکاناتش خیلی کمه نکنه طوریشون بشه؟ سرم و ناز کرد و گفت: نترس عزیزم نترس. نازگل و بچه اش سالم از اون در بیرون میان. همه این دردها هم بعد بدنیا اومدن بچه و بغل کردنش تموم میشه. همه اش محو میشه. سرم و بلند کردم و با چشمهای ریز تو چشمهاش نگاه کردم. مشکوک پرسیدم: تو از کجا می دونی؟ همچین حرف می زنی که انگار خودت 4 تا شکم زاییدی. خنده بلندی کرد که با چشم غره مادر علی ساکت شد. با دست جلوی موهام و بهم ریخت و گفت: دیوونه ... تو مرد بودن من شک داری؟ نیشم و باز کردم و شونه ام و بالا انداختم. دوباره بغلم کرد و گفت: یادمه ... یادمه وقتی مامانم مهرسا و بدنیا آورد. من تو بیمارستان بودم. بابام بالا سرش بود. تو اتاق زایمان. مامانم جیغ میکشید. خیلی ترسیده بودم. منم مثل تو نگران بودم که نکنه بمیره. چون دقیقا" 2 روز قبلش تو یه فیلم دیده بودم که یه زن موقع زایمان بچه اش می میره. ناخواسته از اون بچه ای که به اشتباه فکر می کردم مادرم و ازم می گیره بدم میومد. اما وقتی صداها آروم گرفت. وقتی در اتاق و باز کردن و مامانم و به اتاق خودش بردن. وقتی یه دختر کوچولوی ناز و گذاشتن تو بغل مادرم و من دیدم مادرم چقدر با دیدنش آروم گرفت فهمیدم چقدر اشتباه می کردم. یهو صداش شیطون شد و گفت: البته اون موقع خیلی بچه بودم. حالا بزرگ شدم دقیقا" می دونم ماجرا چیه و برای ساختن یه بچه .... پسره ی شیطون.... با خنده آرنجم و فرو کردم تو شکمش که باعث شد ساکت شه. هم زمان در اتاق زایمان باز شد و خانم ماما بیرون اومد. تو بغلش یه بچه ناز بود. همه از جامون بلند شدیم و دورش حلقه زدیم. بچه رو تو بغل علی گذاشت و گفت: علی آقا مژده بدید بچه اتون پسره ... نمی تونم بگم لبخند علی .. مادرش... پدر و مادر نازگل و بقیه وقتی به بچه نگاه می کردن قشنگ و خوشحال و سرمست بود. انگار واقعا" زندگی بهشون لبخند زده. داشتم خوشحال نگاشون می کردم که یه دستی دور کتفم حلقه شد. سرم و کج به سینه مهداد تکیه دادم. با عشق گفتم: آخــــــــــــــی ... مهداد جمله ام و ادامه داد و گفت: آخـــی چقدر زشته ... به زور جلوی خنده ام و گرفتم و یه ضربه به سینه اش کوبوندم. با دست تند تند رو سینه اش و ماساژ داد و گفت: آخر تو با این کتک هات منو ناقص می کنی. خندیدم و دستم و دور کمرش حلقه کردم و دوباره بهش تکیه دادم. مهداد: راست می گم به خدا ببین چقدر کبوده این بچه ... بی حرف فقط لبخند زدم.مهداد فردا مامان و بابا می رسن. امشب قراره برگردیم تهران که فردا برای استقبال بریم. رستوران تا 2 هفته تعطیله. امروز روز آخره کاریمونه و تا چند وقت رستوران بسته است. سپهرداد قراره بره خونه اش و در مورد نازی با خانواده اش حرف بزنه. این پسره همه کارهاش هولیه. می ترسه دختره از دستش در بره. با توافق نیشام قرار شده سپهرداد غذا ها رو درست کنه. الانم سپهرداد از منوی غذایی که نازی و نیشام و عمه اش نوشتن غذاها رو به مقدار کم درست کرده و قراره ماها امتحانش کنیم و نظر بدیم. با دیدن میز بزرگی که سپهرداد با کمک نازی چیده بی اختیار سوت بلندی کشیدم. -: داداش دمت گرم چه میزی ساختی. سپهرداد: قابلت و نداره. خدایی بعد دیدن این همه غذا دلم مالش رفت. یهویی گشنم شد. سریع یه بشقاب گرفتم و از همون اول میز شروع کردم یکی یکی از هر غذایی یکم ناخونک زدن. اونقدر تو دهنم پر شده بود که نمی تونستم حرف بزنم. نیشام با تعجب نگام کرد و گفت: مهداد ... خفه نشی ... به زور جلوی خنده ام و گرفتم که پق نزنم زیرش که محتویات دهنم پرت شه بیرون. با چشم غره نیشام قاشقایی که بالا میاوردم و کم غذا تر بر داشتم. وسط میز چشمم افتاد به ته دیگ. ته دیگ طلایی ها از همون فاصله چشمک می زدن. سریع دست پیش بردم که یکی بردارم. هم زمان با من نیشامم خم شد سمتش. دستهامون به هم خورد. برگشتم و بهش نگاه کردم. رو لبمون لبخند بود اما مطمئن بودم اونم مثل من همه حواسش به ته دیگ هاست که نکنه از دستش بده. تو یه لحظه هر دو همچین حمله ور شدیم سمتش که نزدیک بود میز و چپه کنیم. صدای خنده بلند نازی و سپهرداد باعث شد به خودمون بیایم. به هم لبخند زدیم. آقا منشانه رو به نیشام گفتم: گلم اول شما وردار. نیشامم با لبخند گفت: نه عزیزم تو بردار. دوباره تعارف کردم: امکان نداره قبل تو دست به ته دیگا بزنم. منتظر بودم که نیشام دوباره تعارف کنه اما در کمال ناباوری یه لبخند گشاد زد و آروم سری کج کرد و گفت: باشه حالا که اصرار می کنی.... دیگه حرفش و ادامه نداد و سریع خم شد و چند تیکه ته دیگ برداشت. با چشم غره نگاش کردم. نازی و سپهرداد که کم مونده بود بترکن از خنده. -: مطمئنم با این ته دیگهایی که شما دوتا می خورید روز عروسیتون طوفان میشه ... بر خر مگس معرکه لعنت. این کامیار کی اومد که نفهمیدیم. اومد جلو و با دیدن ته دیگ ها چشمهاش برق زد تا خواست دست پیش ببره سریع ظرف و از جلوش کشیدم و گفتم: اینا مال عروسی خودمونه تو باید صبر کنی تو مراسم خودت شاید چیزی قسمتت شد. این و گفتم و به چشم غره کامیار و زر زرش گوش ندادم. یه تیکه ته دیگ برداشتم و با لذت مشغول خوردنش شدم. **** خیره به در شیشه ای بودم. چشمهام بین مسافرا می گشت تا یه نشونی از بابا اینا پیدا کنم. قبل همه موهای جو گندمی بابا رو دیدم. موهای شرابی مامان و .... خدای من مهرسا چقدر بزرگ شده بود. یه پا خانم شده بود. دستم و بلند کردم و با لبخند براشون دست تکون دادم. -: برای کی دست تکون می دی؟ زیر چشمی به نیشام نگاه کردم و با شیطنت گفتم: یه دختره است داره میاد این سمت خیلی خوشگله برای اون دست تکون میدم. چشمهاش گرد شد با اعتراض اسمم و صدا کرد و یه ضربه آرنجم به خوردم داد. با اخم و نگاه غضبناک به دختری که بهش نشون داده بودم خیره شد. به زور جلوی خودم و گرفتم. اما وقتی همون دختر دویید سمتم و محکم بغلم کرد چشمهاش گرد شد. با اخم گفت: آهای خانم داری چی کار می کنی؟؟؟ از شوهر من فاصله بگیر. همچین گفت شوهر من که دلم براش ضعف رفت. دستم و انداختم دور کمرش و به خودم نزدیکش کردم. با لبخند گفتم: معرفی می کنم مهرسا خواهر کوچیک من و ایشون هم نیشام خانم همسر بنده. با حرفم نیشام رنگ به رنگ شد. مهرسا خودش و کشید کنار و با لبخند دستشو جلو آورد و گفت: سلام.. از دیدنت خوشحالم... نیشام با تته پته گفت: من .. منم همین طور. ببخشید من .. نمی .. مهرسا حرفش و قطع کرد و گفت: مهم نیست. تقصیر مهداده باید قبلا" عکسمونو حداقل نشونت می داد. این و گفت و با مشت زد تو شکمم. یعنی من آخر از دست مهرسا و نیشام نمیرم خیلیه. مامان و بابا هم اومدن. هر دوشون و بغل کردم. واقعا دلتنگشون بودم و دیدنشون بیش از اندازه خوشحالم کرده بود. وقتی نیشام و به مامان و بابا معرفی کردم. مامان با لبخند و خوشحال سفت بغلش کرد و بابا پدرانه سرش و بوسید. بابا آروم دم گوشم گفت: نه ... خوشم اومد سلیقه ات خوبه. به بابات رفتی خوش سلیقه ای. بلند خندیدم. بعد از حال و احوال و خوش و بش مامان اینا با آقاجون و خسرو خان همه با هم سوار ماشین ها شدیم و رفتیم خونه آقاجون. تو کل مسیر مهرسا شیرین زبونی می کرد و نیشام فقط با لبخند نگاش می کرد. حس می کردم یکم غریبی می کنه. وقتی جلوی در خونه از ماشین پیاده شدیم مامان اومد سمتم و آروم گفت: مهداد امانتیت دست منه. خوشحال ازش تشکر کردم. همه وارد شدن و نیشام بعد همه قصد ورود به خونه رو داشت که دستش و کشیدم. ایستاد و زل زد بهم. من: نیشامم نبینم غریبی کنی. باور کن خانواده ام خیلی خوبن. نگاه نگرانش و بهم دوخت و گفت: فکر می کنی ازم خوششون بیاد؟ لبخند زدم و آروم بغلش کردم و گفتم: فکر نمی کنم مطمئنم. کی می تونه از بغلی من خوشش نیاد. دستش و گرفتم و با لبخند وارد خونه شدیم. نیشام با مهداد وارد سالن شدیم. همه نشسته بودن. کنار مهداد رو یه مبل نشستم. قرار نبود من و خسرو بیایم خونه مهداد اینا . می خواستیم از همون فرودگاه برگردیم خونه و خانواده مهدادم بعد یه سفر طولانی یکم تو خونه اشون راحت استراحت کنن. اما به اصرار پدر و آقاجون مهداد ما هم باهاشون راهی شدیم. فکر نمی کردم خواهر مهداد انقدر بزرگ باشه. قیافه اش به دخترای 17-18 ساله می خورد. وای که لحظه اول چه ضایع کاری کردم یادم باشه بعدا" خدمت مهداد برسم. ولی واقعا" فکر نمی کردم خواهرش انقدری باشه. خودم و خم کردم سمت مهداد و زیر لبی گفتم: مهداد.... مهرسا چند سالشه؟ مهداد هم همون جور زیر لبی جوابم و داد. مهداد: 15 سال .. یهو بلند گفتم: نــــــــــــــــــــه .... اونقدر بلند بود که همه نگاه ها برگرده سمتم. سریع سرم و انداختم پایین و قرمز شدم. مهداد ریز می خندید. اونقدر حرصم گرفته بود. من این وسط سوتی میدم مهداد می خنده. آخه به جون خودم اصلا" بهش نمی خورد اینقدر باشه نه از نظر اندام و هیکل نه از نظر صورت. مهداد آروم گفت: فکر کردی چرا وقتی دیدمت حتی تصور اینکه سنت بالای 20 باشه رو نمی کردم. وقتی خواهر خودم با این سن کم قیافه اش بزرگ نشون میده فکر نمی کردم یه دختر با سن بیشتر کوچولو موچولو باشه. عاشق همین فسقلی بودنت شدم. سرم پایین بود اما تو دلم قند آب می کردن. هر چی بابا خسرو اصرار کرد که خانواده مهداد برن استراحت کنن و ماها هم رفع زحمت کنیم نذاشتن. مهرسا اونقدر ذوق زده بود که هی بالا و پایین می پرید. مهرسا: ما اصلا خسته نیستیم. تازه می خوام چمدونا رو باز کنم. رو کرد به من و گفت: یه هدیه مخصوصم برای نیشام جون دارم. تا گفت هدیه سریع سرم و بلند کردم. هدیه دوست داشتم. بی توجه به خنده های ریز مهداد یه لبخند گنده زدم. مهرسا که لبخندم و دید تند از جاش بلند شد و دستم و گرفت و کشید. هم زمان یکی از چمدونها رو هم برداشت و دنبال خودش راه انداخت. منو برد تو اولین اتاق و در و بست. صدای خنده بقیه رو مشنیدم. مامان مهداد: دخترم بیشتر از عروس و داماد هوله. خیره شدم به اتاق. یه اتاق بود با یه تخت و یه میز و یه آینه بلند قدی. مهرسا سریع نشست و چمدونش و باز کرد. از توی چمدون یه جعبه ی بزرگ در آورد و گرفت سمتم. با تعجب جعبه رو گرفتم. من: این چیه؟ مهرسا: بازش کن . امیدوارم خوشت بیاد. رفتم سمت تخت و جعبه رو گذاشتم رو تخت. درش و باز کردم. -: وای خدای من ... با دست جلوی دهنم و گرفتم که جیغ نکشم. تازه معنی کارهای مهداد و می فهمیدم. اینکه هر بار حرف لباس عروس میشد پشت گوش می نداخت. از این همه بی خیالیش حرص می خوردم. یه هفته مونده بود به عروسی و من هنوز لباس بلند پفی نداشتم. یه وقتهایی که خیلی عصبی میشدم با بغض می گفتم: من میدونم آخرشم مجبورم لباس عروسی قدیمی مامان مهلقا رو بپوشم. خسرو خوشحال میشه ... و مهداد همیشه به غرغرهای من می خندید. ذوق زده و ناباور دستم و جلو بردم و لباس و بلند کردم. فوق العاده بود. یه لباس دکلته ی پفی پر چین و شکن. مهرسا: بپوشش ببین چه طوره. اندازه هات و مهداد داد امیدوارم درست اندازه داده باشه بهمون. اونقدر ذوق زده بودم که فرصت فکر کردن به اینکه مهداد کی اندازه هام و گرفت و نداشتم. با کمک مهرسا لباسهام و در آوردم و لباس عروس و تنم کردم. مهرسا یه تور همراه با یه تاج خوشگل از تو جعبه در آورد. موهام و باز کرد و یه وری ریخت رو شونه ی لختم. تاج و همراه تور کج گذاشت رو موهام. داشتم از دیدن خودم تو آینه ذوق مرگ میشدم. در زدن ولی من تو حالی نبودم که بخوام ببینم کی پشت دره. در باز شد و مامان مهداد اومد جلو لبخند بزرگی رو لبهاش بود. آروم دست کشید رو موهام و با مهربونی گفت: خوشبخت بشی عروسم. بغض داشتم. کاش مامانمم اینجا بود. مامان ... منو میبینی؟ لباسم و می بینی؟ خوشگله نه؟ مهربونی مامان مهداد باعث شده بود که تو چشمهام اشک جمع بشه. با همه دلتنگی که برای مامان داشتم بغلش کردم. شوکه شد اما سریع به خودش اومد. آروم موهام و نوازش کرد. انگار متوجه دلتنگیم شده بود. آروم و مهربون گفت: ناهید و می شناختم زن خیلی خوبی بود. تا قبل ازدواجش دوستای خوبی برای هم بودیم. فهمیدن اینکه مامان مهداد مامانم و می شناخت باعث شد که با شدت بیشتری بغلش کنم. سرم و از رو شونه اش برداشتم و گونه اش و بوسیدم. با همه شوقم گفتم: ممنونم مامان. مهربون موهام و نوازش کرد. با کمک مهرسا لباسم و در آوردم. داشتم لباسهای خودم و تنم می کردم که در زدن به خیال اینکه مامانه بی توجه مشغول پوشیدن بلوزم شدم. بلوزم و پایین کشیدم و برگشتم سمت در ببینم چرا نه مهرسا و نه مامان حرف نمی زنن؟ -: وای خدا ... ترسیدم ... دستم و رو قلبم گرفتم و به مهداد که با لبخند و دست به سینه تکیه داده بود به در نگاه کردم. از مهرسا خبری نبود. با اخم گفتم پس مهرسا کو؟ مهداد: فرستادمش بیرون. همچین نگام میکرد که انگار ..... -: وای نـــــــــــــه ... یه قدم خودم و کشیدم عقب و دستهام و ضربدری گذاشتم رو سینه ام و گفتم: ببینم تو از کی تو اتاقی؟ با لبخند شیطون گفت: از وقتی کله ات و از تو بلوزت در آوردی .... قیافه ام شده بود ناله. درسته که با مهداد راحت بودم اما نه دیگه اونقدر که جلوش بلوزم و در بیارم. داشتم از خجالت می مردم. تکیه اش و از دیوار گرفت و یه قدم به سمتم برداشت و گفت: بغلی من نبینم از من خجالت بکشی. ناسلامتی من محرمتم. همه چیت مال منه ... می فهمی؟ پس دیگه خجالت نکش. به زور با سر پایین یه آره گفتم. اومد سمتم و یه بسته مربعی شکل به نسبت بزرگ و گرفت سمتم. گیج به بسته نگاه کردم. اونقدر ترسیده و بعدم خجالت کشیده بودم که متوجه بسته ی کادو پیچ شده ی توی دستش نشدم. با تعجب گفتم: این دیگه چیه؟ سرش و خم کرد جلو و تو چشمهام زل زد و گفت: جبران خسارت... منظورش و نفهمیدم. نشستم رو تخت. بسته رو رو پاهام گذاشتم. مثل یه کیف بود. آروم آروم کاغذ کادوی دورش و باز کردم. با دیدن یه کیف با لبخند گفتم: کیف خریدی برام؟ با ابرو اشاره کرد: بازش کن ... با یه اخم ریز آروم درش و باز کردم. کیفش مثل یه جعبه بود وقتی درش و باز کردم... اوه ..... فقط تونستم همین و بگم. تو جعبه ای که من فکر می کردم کیفه پر بود از لوازم آرایش. رژ، ریمل، پنکک، رژ گونه، کرم پودر ... سرم و بلند کردم و با شوق گفتم: باورم نمیشه ... وای عالیه مهداد... با لبخند دست به سینه جلوم ایستاده بود. مهداد: امیدوارم خوشت بیاد. به مامان اینا سفارشش و داده بودم. به جبران همه ی اون وسایلی که خراب کردم. حالا راحت می تونی بدون استفاده از انگشت رژتو بزنی. هر چند من رژ زدن انگشتیتو بیشتر دوست دارم. اونقدر خوشحال بودم که وقت برای خجالت کشیدن از اینکه من و دیده که با انگشت رژ می زنم و نداشتم. سریع یه رژ برداشتم و رفتم جلوی آینه و تند کشیدم رو لبم. یه رنگ صوتی براقی بود که توش انگار اکلیل داشت. خیلی قشنگ بود. برگشتم سمتش و با ذوق بالا پایین پریدم و یه جیغ آروم کشیدم. دویدم سمتش و از زور هیجان پریدم تو بغلش. شوکه شده بود اما سریع دستهاش و انداخت دورم. پاهام و حلقه کردم دور کمرش و با اشتیاق لبهاش و بوسیدم. یهو اخماش رفت تو هم و سریع سرش و کشید عقب. با اخم نگام کرد. متعجب نگاش کردم. تا حالا هیچ وقت نشده بود که ببوسمش و مهداد اخم کنه. مظلوم گفتم: چیه؟ ... با همون اخم گفت: این دیگه چیه؟ چرا این رژه مزه فلفل میده؟ چشمهام گرد شد. تازه فهمیدم چرا وقتی رژه رو زدم لبهام می سوخت و احساس می کردم گنده تر نشون میده. شرمنده لبخندی زدم. با همون اخم یه دستش و بالا آورد و محکم کشید رو لبم و دقیق و کامل همه رژم و پاک کرد و گفت: حالا شد. نمی خواد دیگه این رژه رو بزنی خوب نیست. با لبخند چشمهام و ریز کردم و زبونم و در آوردم. دوباره اخم کرد و گفت: این حرکتت یعنی دوباره می زنی؟ یه ابرومو همراه با شونه ام انداختم بالا. با اخم همچین هجوم آورد سمت لبهام که نتونستم چیزی بگم. همچین می بوسیدم که حس می کردم هر لحظه لبهام از صورتم جدا میشه. سیر که بوسیدم خودش و ازم جدا کرد و زل زد به چشمهام و گفت: اون رژه رو بزن تا من هر بار همین جوری لبهات و بکنم. تو ذهنم داشتم فکر می کردم که همچین چیز بدی هم نیست .... کنده شدن لبهام .... نیشام امروز همون روزه خاصه. چند تا احساس و با هم دارم. استرس، اضطراب، ترس، دلتنگی .. بدتر از همه بغضیه که راه گلوم و گرفته. به زور به همه مهمونا لبخند می زنم، گونه ام و رو گونه اشون می ذارم. خوش آمد میگم و جواب تبریکاشون و می دم. چقدر جاش امشب خالیه .. چقدر جاشون امشب خالیه ... مامان .. بابا .. مامان مهلقا ... حواستون بهم هست؟ دعای خیرتون بدرقه ی راهم هست؟ شماهام امشب اینجایید؟ منو میبینید؟ نگاه کنید .. اینی که کنارم ایستاده مهداده... شوهرم .. عشقم ..من خیلی دوستش دارم.. برام دعا کنید خوشبخت شم .. که همیشه کنار هم بمونیم ... خیلی پسر خوبیه .. آقاست ... بابا خسرو تاییدش کرده .. شما هم تاییدش می کنید؟ می دونم خوشبختم می کنه. می دونم دوستم داره. حواستون بهمون باشه ... تو چشمهام اشک جمع شده بود. مهداد دستش و رو دستم گذاشت. بهش نگاه کردم. بهم لبخند زد. -: نبینم خانمم چشمهاش بارونی باشه. به زور لبخند محوی زدم و گفتم: داشتم با مامان، بابا و مامان مهلقا حرف می زدم. لبخندی زد و گونه ام و نوازش کرد و گفت: سلام منم بهشون می رسوندی. وسط بغض خندیدم. من: دیوونه .... مهداد با چشم بهم اشاره کرد. رد نگاهش و گرفتم. رسیدم به گوشه سالن. نازگل بچه به بغل سر یه میزی نشسته بود. بچه اش دیگه کبود و سیاه نبود. بعد یه هفته تازه قیافه اش معمولی شده بود. من که خیلی دوستش داشتم اما این مهداد هر بار میگفت: چقدر زشته. خداکنه به علی نره. نازگل خوشگله. شکل اون بشه... و من هر بار بلند به اظهار نظرش می خندیدم. یه سمت نازگل علی و سمت دیگه اش نازی نشسته بودن. یادمه یه روز صبح که رستوران تعطیل بود مهداد و سپهرداد و علی با هم رفتن خرید. با سلیقه ی مهداد و سپهرداد برای علی لباس خریدن. یه کت و شلوار شیک. مهداد حساب کرد و گفت: چشم روشنی بچه اته. الان میشد گفت علی یه مرد جوون خوش تیپه. دیگه از اون لباسهای هفت رنگ و موهای روغن زده اش خبری نیست. از اولی هم که اومده نشسته کنار مامان سپهرداد و نمی دونم چی میگه که یه لحظه مامان سپهرداد دست از خندیدن بر نمی داره. سپهرداد کنار نازی نشسته و با رضایت به مامان و باباش نگاه می کنه. لبخند سپهرداد و نازی نشون میده همه چیز ردیفه. کامیار: مامان این سپهرداد همچین به علی نگاه می کنه که فکر کنم اخر عروسی یه دوئل داریم. با صدای کامیار که نمی دونم کی اومده بود کنارمون برگشتیم سمتش و با تعجب و سوالی نگاش کردیم. سوالی که تو ذهن من بود و مهداد پرسید. مهداد: چه طور؟ کامیار همون جور که به علی و مادر سپهرداد نگاه می کرد گفت: مگه نمی بینید. ننه سپهرداد بد رقمه از علی خوشش اومده. ببین فقط کافیه حرف از دهن علی در بیاد تا ریسه بره. درسته که باباشم می خنده اما خوبیت نداره زن جماعت انقدر بره تو نخ یه مرد. انقدر بامزه و داش مشتی این حرف و زد که هر دو زدیم زیر خنده. من: گمشو کامیار. چرا پشت سر ملت حرف در میاری. سریع برگشت سمتمون و گفت: خوب خر نازی و سپهردادم که از پل گذاشت. این نیش باز ننه سپهرداد یعنی رضایت کامل برای عروسی کردن این دوتا. مدیون علی شدن با این شیرین زبونیش. بچه دار شدن بهش ساخته. حالا که همه سرو سامون گرفتن نیشام بیا در حق من یه فامیل بازی بکن و چند تا از دوستات و بهم معرفی کن. با اخم گفتم: چـــــــــی؟ یکی هم نه ؟ چند تا؟ انگشت اشاره ام و گرفتم سمتش و با تهدید گفتم: ببین کامیار دوست مهدادی باش. پسر عمه منی باش. تازه یکم ازت خوشم اومده بی خیال. اما حق نداری بری سمت دوستای من. خودم چشمهات و در میارم. گوشه لبش و برام چین داد و دلخور روشو برگردوند. زیر لبی گفت: معرفی نکن خودم می شناسمشون اسمشون چی بود؟ پگاه جون و ساره جون. مینو جونم که پر شد با نوید خان ... با حرص یه ضربه با آرنج زدم تو پهلوش آخش در اومد. مهداد به حرکات ما می خندید. مهداد و صدا کردن و اونم یه ببخشید گفت و رفت ببینه چی کارش دارن. کامیار: پسره خوبیه قدرش و بدون ... با تعجب برگشتم ببینم این کامیاره که انقدر جدی داره حرف می زنه؟ صاف تو چشمهام نگاه کرد و گفت: من هر دوتونو برادرانه دوست دارم. مهداد بهترین دوستم و برادرمِ. تو هم دیگه برام فرقی با کتی و کیمیا نمی کنی. از ته دل میگم قدر هم و بدونید و خوشبخت شید. مبهوت این جدی حرف زدنش فقط گفتم: مرسی. تو یه لحظه صورت جدیش شیطون شد و با یه لبخند گفت: حیف که مهداد زودتر غرت زد وگرنه خودم مخت و می زدم. مات نگاش کردم. نفهمیدم جدی میگه یا شوخی اما داشت لبخند می زد. برگشت سمتم و با یه چشمک دستم و کشید و برد وسط تا با هم برقصیم. برام مهم نبود که جدی گفته یا شوخی کرده. درسته که قبلا" ازش دل خوشی نداشتم اما واقعا در حق من و مهداد برادری کرده بود. شاید اگه دخالت اون نبود من و مهداد حالا حالا ها به هم نمی رسیدیم. حدود ساعت 10 شب بود که فیلم بردار صدامون کرد و گفت وقت شامه. من و مهداد و برد پشت یه پرده که 4 ردیف میز پر انواع و اقسام غذاها روش بود. چشممون که به غذاها افتاد دهنمون باز موند. از صبح هیچی نخورده بودم. حقا که سپهرداد و نازی سنگ تموم گذاشته بودن. پشت سرمون پرده کنار رفت و سپهرداد، نازی و کامیار و بعدشم مینو و نوید و پگاه و ساره اومدن داخل. دست به سینه ایستادن و خیره شدن به ما. خوب نازی و سپهرداد برای اینکه وضعیت غذاها رو چک کنن حضورشون قابل قبول بود اما کامیار و بقیه برای چی اومده بودن و نیم دونستم. انگار سینماست اینا هم اومدن مهیج ترین فیلم سال و ببینن. آروم به مهداد گفتم: کامیار اینا چی میگن؟ چشمکی زد و گفت: کامیار و بی خیال... از فضولی اومده ببینه چی کار می کنیم. یکم نگاش کرد و بعد با لبخند گفت: شایدم اومده تو رو حرص بده. نفهمیدم چی میگه. به کامیار اشاره کرد. بین ساره و پگاه ایستاده بود و با لبخند برام ابرو بالا می نداختم. هم خنده ام گرفته بود از کاراش هم می خواستم برم بزنمش بچه پررو رو. حرفای من کشک بود دیگه. بی خیال کامیار شدم. یاد غذا خوردنمون افتادم. با وحشت گفتم: وای یعنی باید جلوی این همه آدم که زل زدن بهمون غذا بخوریم؟ مهداد : عزیزم شما غذا نمی خوری من تو دهنتون غذا می زارم. یه لبخند پر محبت بهش زدم. همون موقع عکاسم اومد و شروع کرد تند تند عکس گرفتن. دیگه اون و کجای دلم جا بدم نمی دونم. مهداد دستم و گرفت و به فرمان فیلمبردار اول یه دور از این سر میزها رفتیم اون سر میزها. انگار می خواستیم غذاها رو نشون بدیم. دور بعد آؤوم تر بود. کنار هر غذا می ایستادیم و یه قاشق مهداد غذا تو دهنم می ذاشت و یه قاشق من غذا تو دهن مهداد می ذاشتم. عکاسم سر هر قاشق بالا و پایین اومدن هی میگفت: استپ ... یه عکس می گرفت بعد آزاد باش می داد. رسما" غذا کوفتمون شد. دوست داشتم با خیال راحت بشینم و دو لپی غذا بلومبونم اما مگه می ذاشتن. وسط میز یهو هر دومون ثابت خشکمون زد. فیلم بردار گفت: عروس خانم و آقا داماد چرا حرکت نمی کنید؟ هیچ کدوم جوابش و ندادیم. وقت نداشتیم. داشتیم با حسرت به ته دیگ طلایی های سر میز نگاه می کردیم. یاد حرف کامیار افتادم. -: اونقدر ته دیگ می خورید که شب عروسیتون طوفان میشه. طوفان نشده بود اما ریزه ریزه بارون میومد. نمی دونم کامیار دم گوش فیلمبردار و عکاس چی گفت که اونام سری تکون دادن و فیلم بردار گفت: عروس خانم و آقا داماد یه تیکه ته دیگ بردارین ... اصلا" صبر نکردیم حرفش تموم شه جفتمون شیرجه رفتیم سمت ته دیگ. حالا از زور عجله دستهامون تو هم گره خورده بود وا نمیشد. با خنده ی بچه ها به خودمون اومدیم. اونا می خندیدن و فیلمبردار و عکاس با تعجب نگاهمون می کردن. یکم خجالت کشیدم. مهداد آروم گفت: آبرومون رفت. من برش می دارم به تو هم میدم. سرم و به نشونه موافقت تکون دادم. مهداد خم شد و دست دراز کرد سمت ته دیگ ....(از اینجا همراه آهنگ بخونید تا اخر پست ) تو یه لحظه همه خاطراتم اومد جلوی چشمهام ... دعوام با مهداد تو کافی شاپ ... دیدنش برای اولین بار توی رستوران خاک گرفته ... بحثمون سر تمیز کاری خونه و رستوران ... نوشتن قرارداد ... دیدنش در حال زمزمه ی اهنگ جلوی در رستوران ... نگرانیش وقتی به خاطر کامیار داشتم بال بال می زدم .... وقتی کنار پنچره تو خونه سیگار می کشید و من نفسم گرفت .. استرس و نگرانیش .. وقتی فهمید آسم دارم .. بهتش ... دعوامون سر ته دیگ و افتادن ته دیگ طلایی رو زمین ... کل کلامون .... جابه جا کردن کف ریش و خمیر دندون با هم ... فرستادنش با موتور به عنوان پیک ... افتادنش همراه با آقاجون کف رستوران ... بی توجهی هاش ... نگرانیش برای آسمم و اسپری زدن وقتی نفسم گرفت ... مهربونیش .. نگاه خیره اش شبی که کاملیا پیشمون بود ... قسمت کردن ته دیگ وقتی بچه ها مهمونمون بودن .... درمونگاه و خوابیدنش به حالت نشسته کنار تختم .. وقتی من و کامیار و دید که دستم و گرفته .. وقتی تو کافی شاپ روز قرار دیدمش .. وقتی تو ماشین بوسیدم ... روز برفی و بسته شدن راه ها و آغوشش تو اتاقش ... زایمان نازگل .... نگاه هاش ... خنده هاش .. مهربونیش .. بوسه هاش ... همه و همه تو یه لحظه مثل فیلم از جلوی چشمهام رد شد. خیره شدم به ته دیگی که برداشته بود و بلندش می کرد. همه چیز از یه رستوران و ته دیگ شروع شد ... حالا هم زندگیمون با یه ته دیگ شروع میشه ... ته دیگی که برای ما مظهر عشق بود ... مظهر علاقه .... مهداد ته دیگ و برداشت و ایستاد. زل زد تو چشمهام و با لبخند و نگاه پر محبتش گفت: شریک ... سری تکون دادم و با لبخند و با عشق از ته دلم گفتم .. شریک .... (( عکس آخر )) ((( ته دیگ طلایی بین انگشتهای مهداده. رخ به رخ هم ایستادیم و یه سمت ته دیگ و من با دندونام گرفتم و یه سمتش و مهداد. ))) کنارم بخواب وبه دورم بتاب واز این لب بنوشچو تشنه که آبوگل آتشی توحرارت منم منکه دیوانه ی بی قرارت منم منخدا دوست دارد لبی که ببوسدنه آن لب که از ترس دوزخ بپوسدخدا دوست دارد من و تو بخندیمنه در جاهلیت بپوسیم بگندیمبخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذارمرا لمسم کن و دل رابه این عاشق ترین بسپاربخواب آرام پیش منمنی که بی تو میمیرملبت را بر لبم بگذارکه جان تازه میگیرم آرام رضایی 18/ 10 / 91 ساعت 1:30 بامداد
موضوعات مرتبط: رمان ته دیگمو پس بده aram anid

تاريخ : 91/10/21 | 13:27 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید