X
تبلیغات
دنیای رمان - رمان شب نیلوفری 2


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

فصل دوم

سوز سردي به صورتش خورد و احساس کرد پاهایش به کزکز افتاده است. از دور دختران کلاسور به دست را دید که شاداب و سرحال از آموزشگاه خارج می شدنند. سالها بود که دیگر دوشنبه ها سر این کوچه نمی ایستاد و انتظار نمیکشید .سالها بود که میدانست هرگز انتظارش نتیجه نخواهد داد. اما امروز به ناگاه خود را سر همان خیابان فرعی، کمی پایین تر از میدان میدید. سر همان کوچه و باز هم منتظر. اما این بار انتظار کسی را میکشید که می دانست هرگز نخواهد آمد.او سالها بود که از این کوچه و آموزشگاه رفته بود. پس او چرا آنجا ایستاده بود؟ دختران جوان اکنون به سر خیابان رسیده بودند و در حال رد شدن از مقابل او. بی اختیار گامی به جلو برداشت و آهسته گفت:

-عذر میخوام خانمها....

هر چهار دختر جوان به یکباره ایستادند و او که فاصله اش با ماکان کمتر از بقیه بود با لبخندي پرسید:

-بله آقا؟

ماکان بی اختیار گفت:

-بچه هاي علموم انسانی تعطیل شدن؟

-عمومی یا اختصاصی؟

-نمی دونم.

-به هر حال فرقی نمیکنه کلاس ما اخرین کلاس بود فکر میکنم الان دیگه در اموزشگاه را بستن....شما دنبال کسی میگردید؟

-بله...یعنی نه...ولی بله.

نفر دوم پرسید:شاید ما بتونیم کمکتون کنیم اسمشون چیه؟

-باران.....باران مهرسا.

مسلماً زبان در اختیارش نبود وگرنه هرگز چنین سئوالی را نمی پرسید نفر اول نگاهی به دوستانش نمود و تکرار کرد:

-باران مهرسا؟بچه ها شما میشناسید؟

بچه ها سر تکان دادن و دختر دوباره گفت:

-شرمنده ما نمیشناسیم ولی اگه امروز کلاس داشته باشن حتما الان دیگه میان گفتم که ما اخرین.....

--بله....بله ممنونم...بازم منتظر میمونم.

دخترها حرکت کردند و ماکان شنید که یکی گفت:٢١

-چه اسم قشنگی باران مهرسا

و دیگري گفت:دوست پسرش بود؟

و ان یکی با خنده جواب داد:احمق جون این که پیر بود.

ماکان لحظه اي به خود امد و به تصویرش در شیشه مغازه روبه رو نگریست دستی به موهاي سفید شقیقه اش کشید و سرش را با تاسف چند بار تکان داد پاهاي سرد و بی حسش را به سختی تکان داد و خواست حرکت کند که با صدایی به خود امد:

-سلام اقا!

تمام تنش لرزید، انگار که از خواب پریده بود به جانب صدا برگشت و پسر کوچکی را کنار خود دید:

-فال........فال حافظ.اقا....یه دونه بر دارید.

بی اختیار دست پیش بردو کاغذي را از میان کاغذهاي داخل جعبه بیرون کشید پسرك گفت:

-خیره ایشالله 50 تومان.

ماکان دست در جیب فرو برد و اولین اسکناسی را که به انگشتش خورد بیرون کشید و به دست پسرك داد.

-اقا 500 تومان خرد تر نداشتید؟

ماکان بدون هیچ حرفی به راه افتاد پسرك چند گام به دنبالش امد و گفت:

-بقیه اش چی اقا؟

و ماکان اهسته زمزمه کرد مال خودت.روي صندلی ماشین که نشست پاکت را گشود:

*نفس بر امد و کام از تو بر نمی اید*

*فغان که بخت من از خواب بر نمیاید*

*قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم*

*درخت کام و مرادم به بر نمیاید*

*در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز*

*بلاي زلف سیاهت به سر نمیاید*

٢٢

هاله اي از اشک چشمانش را تار کرد دوباره نگاهش را به انتهاي خیابان دوخت دیگر هیچ دختر جوانی با کلاسوري که روي ان حک شده بود از ان کوچه عبور نمی کرد.با خود عهد کرده بود بار اخر باشد ....بار اخر

اما صبح روز دوشنبه با طلوع افتاب بیدار شد.گرچه شاید روي هم رفته یک ساعت هم نخوابیده بود. به ناچار از جا برخاست و براي انکه خود را سرگرم کند کمی ورزش کرد، به موسیقی مورد علاقه اش گوش کردو براي وقت کشی خواست صبحانه بخورد که نتوانست.

اولین نفري بود که در محل کارش حاضر شد سعی کرد تمام حواسش را به کار معطوف کند. پشت میز نشست و

خواست کارش را شروع کند ولی ذهن خسته اش ترجیح میداد به خلسه اي شیرین فرو رود، به خلسه اي پر از قطرات صاف وزلال باران!

احساس میکرد روحش کویري تشنه است و محتاج باران ........باران،از همان اولین شب که او را دیده بود فکر کرده بود تمام انچه را که میخواهد در دوچشم سیاه او خلاصه شده، تمام انچه براي شروع یک زندگی جدید، در

شهري جدید و با احساس تازه نیاز داشت. زخمی که در سینه داشت هنوز التیام نگرفته بود. زخمی که او را وادار به هجرت از شهر و دیار و اغوش گرم خانواده کرده بود.ان روزها در خانه دایی ساکن بود و دنبال جایی میگشت تا بتواند مستقل زندگی کند.جایی که بتواند در میان احساست شکسته شده اش ،روح سرکشش را ترمیم کند، یک مکان امن. براي شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام دور مادر به ناچار با دایی و خانواده همراه شده بود.سالها بود که اقوام مادري را ندیده بود. انها در تهران بودند و خانواده او در شیراز.... ولی هر چه بود فامیل فامیل بود .این را دایی گفته بود و مجبورش کرده بود همراهیشان کند .با اصرار فامیل بعد از مراسم ختم به خانه امده بودند وحالا در کنار کسانی بود که بعضی را تا به حال ندیده بود. اما دایی همه را به او معرفی می کرد و او بی تفاوت از کنارشان میگذشت و گاهی حتی نمی توانست از حرکت لاقیدشانه هایش رو به بالا جلوگیري کند. حوصله این همه ادم دوروبرش را نداشت از همه چیز خسته و بیزار بود ناچار از خانه بیرون زد و شروع به قدم زدن در کوچه کرد. در تاریک و روشن بن بست کنار خانه متوجه دو نفر شد که با هم حرف میزدند و بعد صداي خنده زنی را شنید لحظه اي کنجکاوانه سر کوچه ایستاد و صداي پاهایی را شنید که به سوي او میامدند چند لحظه بعد او را دید که از درون بن بست به داخل کوچه پیچید.خودش بود باران.....

امروز چند باریه » باران را به او معرفی کرده بودند..........دختر استثنایی دختر فوق العاده یه خانم به تمام معنا....بی اختیار پوزخند زد ... خانم به تمام معنا!تو تاریکی کوچه با یه مرد غریبه»

عمدا خود را در معرض دید باران قرار داد تحقیر کردن او که به عنوان یک جنس مخالف برتر مطرح شده بود برایش لذت بخش بود. تحقیر تمام زنان دنیا برایش لذت بخش بود. هر که بود فرقی نمیکرد، بالاخره زن بود. باران به او رسید و لبخندي مصنوعی زد و نه خود را پنهان کرد و نه به بیراهه زد، خیلی بی تفاوتبی ان که دستپاچه شود .ماکان اما با حالتی خاص سر تکان داد وسرزنش بار نگاهش کرد.باران با تعجب لحظه اي مکث کرد ولی بی انکه چیزي بگوید دوباره به راه افتاد و صداي ماکان ناچارش کرد باز بایستد.

-واقعا که خانم باران خانم......واقعا که!باران به سوي او چرخیدو برق نگاهش تمتم وجود او را لرزاند.

واقعا که چی ماکان خان؟

ماکان سعی کرد کاملا مسلط سخن بگوید:

-خانم این کاراخر و عاقبت نداره....خصوصا براي شما که همه یه جور دیگه روتون فکر میکنن.

باران با بی تفتوتی شانه بالا انداخت و با لحنی که حسابی لج ماکان را در اورد گفت:

-کدوم کارا جناب؟

و بعد با صداي بلندتري پاسخ داد

-این دیگه چه رویی داری

ماکان در دل غرید

-اصلا هر کاري دلتون میخواد بکنید .به من چه ارتباطی داره؟

و بعد با سرعت وارد حیاط شد.باران لحظه اي در جا ایستادو با عصبانیت دندانهایش را روي هم سائیدو سپس وارد حیاط شد.با نگاهی خشمگین سراپاي ماکان راکه کنار گلدانها ایستاده بود برانداز کرد.گامی به سویش برداشت اما با صدایی که او را به نام میخواند به عقب برگشت.ماکان بی انکه بخواهد به او خیره شده بود.٢٤

عمه جان رفتی؟

بله..........

خونه بودند؟

اره عمه جان پیغامو رسوندم.

دستت درد نکنه پس همه چیز امادس دیگه.

بله....فکر میکنم.

بازم خودت یه سر بزن.چشماکان بی اختیار لب پائینش را گزید.عجب سوء تفاهم جالبی!منتظر بود باران به سویش بیایدتا برایش تو ضیح دهد،باران اما بی تفاوت از کنارش گذشت.بعد از شام از پله ها پایین امد.جوانها داخل حیاط سر و صدایی راه انداخته بودند.همه گرد هم ایستاده و ارام میخندیدند.چشمان ماکان بی اراده باران را جستجو می کرد.او را به راحتی وسط جمع چون نگینی بر انگشتردید.حس خاصی در وجودش او را به سوي باران می خواند،میلی مهارنشدنی.....نمی دانست چرا دلش نمی خواست باران از او دلگیر باشد.نگاه زیباي باران به روبه رو خیره بودولبهایش به تبسم شیرینی باز....براي لحظه اي اندیشید واقعا این دختر تا این حد تعریفی است؟به اندیشه خود لبخند زد چرا که به عینه می دید که جذابیتی عجیب در وجود نحیف این دختر نهفته است، جذابیتی غیر قابل انکار!بی اختیار قدم به جلو نهاد و اهسته گفت:

-باران خانم ببخشید.

باران به سویش برگشت،لحظه اي نگاهش کرد،با لبخندي از جمع جدا شده به طرفش امد و مقابلش ایستاد و جادوي نگاهش را به چشمان سرد و بی فروغ او ریخت.دل ماکان پس از مدتها دوباره می لرزید ولی او نمی خواست باورکند .براي همین با لحنی بی تفاوت گفت:

خانم...ظاهرا من اشتباه کردم و..واقعا متاسفم.٢٥

باران طوري لبخند زد که ماکان مجبور شد سر به پایین بیاندازدو دستهایش را به شدت مشت کند.صداي باران گوشش را پر کرد:

-خب؟

ماکان دستپاچه شد:

-خب....خب همین دیگه.

سرش را بالا اورد و نگاهش را به باران دوخت.باران با لوندي خاصی سرش را به سمت چپ خم کرد و با همان لبخند زیبا گفت:اگر من بگم خیلی هم اشتباه نکردید چی؟بازم دعوام میکنید؟چیزي در وجود ماکان فروریخت دلش میخواست از باران فاصله بگیرد ولی او با حالتی شیرین منتظر جوابش بود.ماکان به ناچار سري تکان داد و گفت:

-نه خانم چرا باید شمارا دعوا کنم؟اصلا من چه کاره ام؟راستش را بخواید من خودم مار گزیده ام براي همین هم همه را از ریسمون سیاه و سفید میترسانم وگرنه.... من....من.....

صداي خنده باران بلند شد گامی به سوي او برداشت و براي انکه کاملا صورتش را ببیند سرش را کمی بالا گرفت و چانه خوش فرمش توجه ماکان را جلب کرد. بعد با همان حالت زیبا پاسخ داد:

-بسیار خب ماکان خان قبول کردم.....بعد چشمک زیبایی زد و در حالی که از ماکان دور میشد گفت:

-نگران من نباشید،هنوز اون پسري که بخواد منو اسیر خودش کنه به دنیا نیومده.

وبعد باز خندید. خندید اما نفهمید که خنده اش ، نگاهش و جذابیت بی نظیرش چه به روز قلب در هم شکسته و روح پاك ماکان آورد. چهل روز تمام به امید دیدار مجدد باران روز شماري کرد. می دانست که در مراسم چهلمین روز در گذشت مادر حمید خان می تواند بار دیگر باران را ببیند. به همین خاطر با رضایت با دایی همراه شد و دعوت اقوام را براي رفتن به منزل حمید خان پس از مراسم، بی تعارف پذیرفت.

از پله ها که پایین امد باز باران داخل حیاط بود.با لیوان چاي در دست و خنده اي سحر انگیز بر لب.لبخند زنان به سویش رفت.باران از جمع همسالان خودگامی عقب کشید.سرش را خم کرد و با خنده گفت:

-سلام اقاي مار گزیده!احوال شما و ریسموناي سیاه و سفید چطوره؟

براي لحظه اي لبخند روي لبهاي ماکان ماسید.او تحقیرش می کرد، اما نگاه پر شور باران سیاهی ذهنش را پاك و صیقلی کرد.

-سلام احوال شما؟

-ممنون

-خوب به خودتون می رسید... هواي آزاد و جمع دوستان و لیوان چاي ، به قول حافظ گل در بر و می در کف و معشوقه به کام...

باران کاملا به سوي او چرخیدو با خنده اشاره اي به آسمان کرد و گفت:

-این گل تقدیم شما...

از گوشه چشم جمع کنارش را نشان دادو ادامه داد:

-می در کفتون و اجازه بدید یه لیوان معشوقه هم بیارم خدمتتون، حالا که اینقدر اهل گل و بلبل و دل اي دلید!

ماکان بی اختیار دستش را پیش برد و لیوان نیمه چاي را تقریبا از دست باران قاپید و گفت:

-ممنون

باران با تعجب به او که اولین جرعه چاي را می نوشید نگاه کرد و گفت:

-ولی این دهن زده بود.

-خیلی هم خوشمزه بود.

باران تنها با لبخند سر تکان داد و به سوي ساختمان رفت. بی ان که برگردد و نگاه مشتاق ماکان را در یابد.

ان شب هنگام خداحافظی ماکان فهمید که طبقه دوم منزل حمید خان اجاره داده می شود.براي لحظه اي جرقه اي در ذهنش روشن شد. این جا منزل عمه ي باران بود. وقتی نخستین بار بعد از اسباب کشی به منزل حمید خان، باران را دید بی اختیار تمام وجودش از اشتیاقی وصف نا پذیر به جوش و خروش افتاد. باران با تعجب نگاهش کرد و او دانست که باران از نقل مکانش به منزل عمه بی اطلاع است.وقتی جریان سکونتش را در منزل حمید خان براي باران شرح داد، چشمانش ذره بین شده بودند و موشکافانه عکس العمل باران را بررسی می کردند، اما باران مودبانه ورودش را به منزل جدید تبریک گفت...فقط همین، یک تبریک بی روح و صرفا مودبانه.

اما احساس ماکان هیچ تغییري نکرد. او به دیدارهاي گاه به گاه باران دلخوش بود... اصلا او که قرار نبود عاشق باران شود اصلا قرار نبود که عاشق شود.بنا بود تنها با وجود گرم باران خود را سرگرم کند تا تحمل غربت،دوري از خانواده و زخم خنجردوست قابل تحمل تر شود.

ان شب باران منزل عمه مهمان بود،ان هم تنها.وقتی حمید خان او را هم براي صرف شام به طبقه ي پایین دعوت کرد، مثل پسر بچه ها ذوق زده شده بود. هنگامی که جلوي اینه ایستاد و موهایش را آراست زیر لب زمزمه کرد« آخ چه خوب می شد این دختر بی تفاوت و پر ادا و اصول رو عاشق خودم کنم و بعد ولش کنم... آخ مزه میده اشکش رو در بیارم... مطمئنم یه روزي بهم التماس می کنه که تنهاش نذارم... اون وقت می تونم انتقام تمام روز هاي تلخی رو که داشتم از این دختر مغرور بگیرم»

یک لحظه نگاهش در آینه به چشمانش افتاد اما فوراً سرش را به زیر انداخت.نمیخواست به چشمانش نگاه کند.میترسید رازش بر ملا شود توجیهش براي اشتیاق دیدار باران به قدري احمقانه بود که حتی خودش هم باورش نمیشد.اما میخواست به خود بقیولاند که هیچ هدفی جز شکستن غرور این دختر ندارد...او میخواست خود را ثابت کند و میکرد...بی انکه به اینه نگاه کند از مقابل ان گذشت جلوي پنجره چشمش به قفس قناري افتاد و به سویش رفت و اهسته گفت:o m ٢٨

-سلام پر طلا...ببخش کوچولو که امشب مجبورم تنهات بزارم...اخه...اخه امشب باران اینجاس...نه بابا باران کیه؟راستش حمید خان منو شام دعوت کرده خونشون.نمیشه که نرم میشه؟

قناري بالو پر باز کرد و از این سو به ان سوي قفس پرید و جیک جیکی کرد.ماکان از لاي میله هاي قفس پرهاي لطیف دم پرنده را نوازش کرد و گفت:

-نه طلایی تو که خودت بهتر میدانی من اهل این حرفها نیستم...چشم من دیگه دینبال هیچ دختري نیست ان که عشق بچگی بود اونجوري باهام تا کارد واي به حال اینکه یک غریبه است.

قناري با صدایی از خود در اورد و ماکان با لبخند گفت:

-منم نگفتم جذاب نیست نگفتم توجهم را به خود جلب نکرده فقط گفتم من دیگه اهل این کارها نیستم.

قناري چهچه زیبایی زدو با چشمان گردش به ماکان زل زد اصلا مگه تو اونو دیدي که سنگش را به سینه میکوبی؟

و بعد از کنار قفس بر خاست و به سوي در رفت که باز صداي قناري بلند شد.در استانه در ایستاد و به سوي قناري چرخید و گفت:

-واسه چی اصرار داري اونو ببینی؟باور کن اونم فقط یه دختره مثل دختراي دیگه!بی معرفت و سنگدل...اخه یه همچین موجودي دین داره...؟

صداي چهچه قناري کلامش را نیمه کاره گذاشت.سري تکان داد و با حالت خاصی گفت:

-خیلی خب ببینم چیکار می کنم. اگر شد دعوتش می کنم بیاد بالا... ولی فقط بخاطر تو!

بعد در را بست و به سوي پله ها رفت.روي اخرین پله لحظه اي مکث کرد.احساسی شبیه دلشوره و اضطراب به وجودش چنگ انداخته بود.حسی که از نظر خودش کاملا بی معنا بود.شب از نیمه گذشته بود و بچه ها و حمید خان در خواب بودند اما بازي شطرنج ماکان و باران همچنان ادامه داشته و عمه گاهی با خنده ماکان و لحظه اي دیگر باران را تشویق میکرد.ماکان نگاهی به ساعتش انداخت.براي دعوت باران به منزلش بهتیرن فرصت بود.از زیر چشم نگاهی به باران انداخت که متفکر به مهره ا نگاه میکرد و اهسته گفت:

-بهترین نیست بریم بالا تا حمید خان و بچه ها راحت تر بخوابن؟

-سر و صدامون میره تو اتاقها و اذیت میشن.

باران نگاه متعجبش را از صفحه شطرنج گرفت و به صورت ماکان دوخت،اما قبل از انکه حرفی بزند عمه با لبخند گفت:

-اتفاقا پیشنهاد خوبیه بالا میتونیم تا صبح بشینیم.

ماکان بلافاصله از جا برخاست و صفحه چوبی شطرنج را هم از روي میز بلند کرد و گفت:

-همینطور دست نخورده میبرمش بالا....باران خانم بفرمایید...شکوه خانم شمام بفرمایید.

-عمه پاسخ داد

-شما برید من این استکانها را جمع میکنم و یه اب میزنم یه سري هم چایی میریزم و میام.

باران نگاهی به عمه و بعد نگاهی به ماکان انداخت و اهسته زمزمه کرد:

-ولی ما که سروصدایی نداشتیم.جنگ راست راستی که نبود،قشونمون همه مهره بودند.

ماکان با حالت خاصی نگاهش کرد .باران سر به زیر انداخت و ماکان با لبخند گفت:

-برو خانم خانما ناز نکن.

باران ناچارپشت سر ماکان به راه افتاد.جلوي در که رسیدن ماکان نگاهی به باران کرد و گفت:

-میشه کلید را از توي جیبم بکشی بیرون؟من دستم بنده.

باران براي لحظاتی متعجب به او نگاه کرد.بعد صفحه شطرنج را از روي دستهایش برداشت و گفت:

-بندش را بدید به من و در را خودتون باز کنید.

ماکان لبخند زنان باران را به داخل دعوت کرد و خود پس از او وارد شد و در را نیمه باز گذاشت با ورود انها قناري کوچک داخل قفس به این سو و ان سو پرید و با صداي بلند شروع به خواندن کرد ماکان در حالی که باران را دعوت به نشستن میکرد به سوي قفس قناري رفت و اهسته گفت:

-چه خبره بابا؟ابرومون را بردي!

اما صداي قناري بلند و بلندتر شد و اوازش پر شورتر ماکان باز اهسته گفت:

-خیلی خوب بابا فهمیدم پسندیدي حالا صداتو ببر.

بعد رو به باران کرد و با خنده گفت:

-نصفه شبی زده به سرش!

باران از جابرخاست وبه سوي قفس امد قناري درون قفس پر پر زد و ماکان گفت:

-از غریبه ها میترسه.

نگاه باران روي قناري ثابت ماند ارام انگشتش را از لاي میله هاي قفس داخل کرد و پرهاي نرم قناري را نوازش داد قناري اما هیچ حرکتی نکرد و ارام و ساکت تن به نوازش دستان باران داد.ماکان زیر لب غرید:

-فقط بلدي ابرو ببري پر طلا!

باران با تعجب نگاهش کرد و ماکان با لبخند ادامه داد:

-خوشش میاد ادمو ضایع کنه.

حالا وقت تور پهن کردنه.زود باش که الانه که سرو کله شکوه« باران به خنده افتاد ماکان سري تکان داد و در دل گفت»خانوم پیدا بشه

-این قناري تنها چیزیه که از گذشته برام مونده.

-پس اون ریسموناي سیاه و سفید رو پیکار کردي؟ فروختید؟

ماکان نگاه عمیقش را به چشمان باران دوخت و گفت:

-دعوتش کردم به خونه ام.

براي لحظه اي گونه هاي باران گل انداخت.لبخند روي لبهایش محو شد و در حالی که پشت به ماکان به سر جایش بر میگشت گفت:

-باز جاي شکرش باقیه که من ریسمون سیاه سفیدم نه مارخ!

ماکان درست پشت سرش ایستاد و گفت:

-شما مسلماً مار نیستی ... بی تردید یه افعی تمام عیاري .... یعنی همه ي شما زنا اینطورید.

باران به عقب چرخید. اول از دیدن ماکان کاملاً پشت سرش با آن نگاه خاص جا خورد. ولی فوراً بر خود مسلط شد و یک گام از او فاصله گرفت و گفت:

-خیلی خب موش بی آزار! بیا بشین تا این افعی خاکسترت نکرده بازي رو تموم کنیم.

بعد خودش پشت میز قرار گرفت و گفت:

-حرکت من بود،نه؟

ماکان همان طور که نگاهش می کرد گفت:

-بله ،ولی اجازه بده قبلش وسایل پذیرایی رو فراهم کنم، بعد...

-پذیرایی رو بزن به حساب بستانکار من ،بیا که خیلی خوابم گرفته.

ماکان روبروي باران نشست و در همان حال در جعبه شکلات روي میز را باز کرد و گفت:

پس فعلاً علی الحساب بفرمایید.

ماکان هر چه می کرد نمیتوانست حواسش را به بازي معطوف کند. ذهنش به هزاران سو کشیده میشد و آزادش

نمیگذاشت. باران گرچه با دقت بازي می کرد ، اما نگاهش گاه به در بود و گاه به ساعت. و ماکان به راحتی می توانست بفهمد که این خلوت باران را معذب ساخته است.

حرکتی به مهره فیلش داد و در همان حال گفت:٣٢

-حتماً می دونی چرا در به در شهر شما شدم!

باران بی آنکه نگاهش کند با حالتیصادقانه پاسخ داد:

-یه چیزایی شنیدم.

- -مثلاً چی؟

- -فکر میکنم که افعی نیشت زده.

-لبهاي ماکان با لبخندي بی اختیار از هم گشوده شد و در همان حال با لحنی که سعی میکرد کاملاً بی تفاوت باشد گفت:

-میدونستی عاشق بودم؟

-باران پاسخی نداد ك ماکان لحظه اي مکث کرد و چون سکوت باران را طولانی دید دوباره گفت:

-از وقتی خودم را شناختم عاشقش بودم ك یه عشق ساده و بچه گونه... 15،16 ساله بودم که خواهرش عروسمون شد، همسر مسعود. از همون زمان دوسش داشتم ، شایدم اون بهم تلقین کرده بود که عاشقش هستم... عشق و جونی و یه دنیا شور و هیجان.. اما یه دفعه همه چیز دود شد و رفت هوا... آتیشی که توي خرمنم افتاد همه چیزم رو به باد داد. یه روز به خودم اومدم و دیدم چند کیلومتري تهرانم... میخواستم از خودم.... از اون... از خاطراتم و حتی از شهرم فرار کنم. از همه چیز بیزار بودم...اما زخمش کاري تر از اون چیزي بود که فکر میکردم. دو سه سالی طول کشید تا کمی التیام پیدا کنم، گرچه هنوزم هر چند وقت یکبار سر باز میکنه.

-باران آرام سر بلند کرد و به چهره اندوهناك ماکان چشم دوخت و ماکان در عمق چشمانش غمی را دید و احساس عذاب وجدان کرد. راستی اگرباران میفهمید که قصد ماکان از تعریف گذشته اش به تله انداختن اوست چه می کرد؟

-ماکان باز گفت:

-شما زنها ظرفیت هیچ چیزو ندارید.٣٣

-باران نه اعتراضی کرد و نه دفاعی، تنها در انتظار ادامه جمله ماکان، چشم به دهان او دوخت . ماکان کمی خجالت زده شد و این بار با لحن آرامتري گفت:

میخوام درس »: -همه چیز با قبول شدن اون تو کنکور تموم شد. خیلی راحت روبروم ایستاد، تو چشمام نگاه کرد و گفت بخونم تا زن یه آدم حسابی بشم!دیگه من و تو به درد هم نمخوریم. من فردا پس فردا یه خانوم مهندس میشم و با دکتر باورت نمیشه باران شوکه شده بودم. اصلاً نمیدونستم چی باید بگم... «. کمتر ازدواج نمیکنم. ماکان سکوت کرد و منتظر عکس العمل باران موند ولی باران هیچ سوالی نکرد فقط در سکوت چشم به صفحه شطرنج دوخت. ماکان در دل حس خودداري باران را تحسین کرد و به ناچار ادامه داد:

-هیچی نگفتم، نمی خواستم سر و صدا راه بندازم و کاري کنم که به ضررش تموم شه...حتی به روي خواهرش که خانم برادرم بود نیاوردم. فقط تو تنهایی خودم سوختم و ساختم.

چشمان ماکان را هالهاي از اشک در خود فرا گرفت. دلش می خواست خودش را از پنجره به بیرون پرت کند. می دانست که اگر باران اشکهایش را ببیند تا آخر عمر تحقیرش میکند. اما نمی توتنست خود را کنترل کند. نگاه باران آرام آرام بالا آمد تا روي صورت ماکان لغزید. نگاه مغموم و اشک آلود باران دل ماکان را به درد آورد. احساس کرد آن میل سرکش انتقام گیري به سرعت از روحش دور میشود و جاي آن را احساسی لطیف پر می کند. لبخند ملایمی روي لبهاي ماکان دوید و بی اختیار گفت:

-ولی حالا از این که اومدم تهرون خیلی راضی و خوشحالم. این غریبه تو شهر شما احساس آرامش بیشتري داره تا شهر خودش.

-نگاه باران شفافیت گذشته را پیدا کرد. مهرهاي را حرکت داد و با لبخند گفت:

-کیش و مات غریبه!

-ماکان به صفحه شطرنج نگریست. بی گمان او مات دو چشم افسونگر شده بود نه فرزین صحنه شطرنج.

-آقاي معین بفرمایید چاي.

-ماکان به خود آمد. لیوان را از داخل سینی برداشت و تشکر کرد. آقاي رحیمی با تعجب نگاهش کرد و پرسید:

-حالتون خوبه آقاي معین؟

-ماکان نگاهش کرد و متفکرانه پرسید:

-آقاي رحیمی امروز چند شنبه است؟

-پیرمرد سري تکان داد و گفت:

-دوشنبه آقا.

-ماکان تکرار کرد:دوشنبه ... دوشنبه...دوشنبه.امروز باران میاد.

-پیرمرد باز سري تکان داد و گفت:

-نه آقا اگرم بیاد برف میاد، آخه خیلی سرده.

-ماکان لحظه اي به او خیره شد ولی بعد که مفهوم جمله اش را دریافت با صداي بلند شروع به خندیدن کرد. پیرمرد جووناي این دوره زمونه همه یه جورایی »: لحظه اي متعجب به او نگاه کرد و بعد در حالی که زیر لب زمزمه میکرد اتاق را ترك کرد. ماکان ناگهان از جا برخاست.بشکنی در هوا زد و گفت: ،«. ناقصند

-مگر این که احمق باشم که فرصت به این خوبی رو از دست بدم...اصلاً امروز بعد از ظهر بازم دفتر مرکزي کار دارم، هم با همکارم قرار! دفتر مرکزي که کارم زود تموم میشه، همکارمم که نمی آد. باز من میمونم و باران... من میمونم و باران.

-با شادمانی خندید و اتاقش را ترك کرد.

-هزاران بار جلوي آینه رفت، با چنان دقتی اصلاح کرد که در تمام مدت عمرش بی سابقه بود. هفت دست لباس عوض کرد تا به نتیجه مطلوب رسید. خدا را شکر کرد که کسی در اتاقش نیست تا او را ببیند و حسابی بخندد، ولی پر طلا بود و با چهچه ي زیبایش او را تشویق می کرد.

-به ساعت نگاه کرد . تقریباً 4 بود باورش نشد و دوباره نگاه کرد. چشمهایش از تعجب گرد شد. آماده شدندش 4 ساعت طول کشیده بود.

-روي صندلی ماشین که نشست باز تصویر دو چشم از داخل آینه، سرزنشبار نگاهش کردند. با لاقیدي شانه هایش را بالا انداخت و سوئیچ را چرخاند. اما باز تردید به دلش چنگ زد. واقعاً داشت میرفت. احساس کرد روحش میان کشمکش درونش مچاله می شود ولی وقتی به خود آمد که باز سر همان خیابان، آراسته و منتظر ایستاده بود. و باز باران آمد; و آمدنش طراوت و تازگی خاصی به روح تشنه و سرکش ماکان بخشید. باران این بار هم تنها نبود ولی باز هم تعجب کرده بود ولی این بار در نگاه متعجبش رگه هایی از شک و تردید عیان بود.

ولی هر طور بود بار دیگر باران کنارش نشسته بود و به سرماي خیابان زل زده بود.چند دقیقه اي میشد که تنها شده بودند ولی ماکان جرات شکستن سکوت را نداشت. این بار واقعاً میترسید لب باز کند. می دانست صدایش میلرزد، میدانست رنگش پریده و می دانست واژه ها در اختیارش نیستند.باران سرش را با آهنگ ملایم موزیکی که پخش میشد آرام حرکت میداد و گویا هیچ عجله اي براي زابان گشودن نداشت. ماکان بی اختیار دورترین مسیر را براي رساندن باران انتخاب کرد و باعث شد باران به سویش سر برگرداند و با تعجب بپرسد:

-چرا از این طرف اومدید؟

-ماکان سعی کرد کاملاً بی تفاوت پاسخ دهد:

-مگه اشکالی داره؟

-خب آره.. از این طرف، راه دور میشه.

-ا... جدي میگید؟ شرمنده... من که گفتم خیابوناي تهرانو خوب بلد نیستم، مقصر شمایید که راهنمایی نکردید.

باران لحظه اي با حالتی خاص به او چشم دوخت و ماکان ناچار نگاهش را دزدید و باز سکوت فضاي نیمه تاریک ماشین را پر کرد. به مقصد رسیدنده بودند و باز ماکان سر کوچه توقف کرد و باران پرسید:داخل تشریف نمیارید؟

-نه ممنون ، باشه...

-بله میدونم، باشه براي یه فرصت بهتر...

باران براي لحظه اي به چهره او خیره ماند و بعد لبهایش حرکتی آهسته کرد و ماکان در آخرین لحظه صدایش را شنید:

-لطفاً دیگه دنبال من نیاید.

-من که »: ماکان که هنوز در خلسه شیرین آن نگاه دست و پا میزد، ناگهان به خود آمد. لبهایش لرزید و خواست بگویید ولی باران رفته بود. ،« دنبال شما نیومدم، همش اتفاقی بود

صداي ضرباتی که به شیشه خورد او را به خود آورد. شیشه را پایین کشید و نگاه خواب الودش روي صورت افسر جوانی که کنار ماشین ایستاده بود ثابت ماند. افسر با نگاه کاونده براندازش کرد و پرسید:

-حالتون خوبه آقا؟

دستپاچه پاسخ داد:

-بله...بله خوبم.

افسر لبخندي زد و گفت:

-اینجا دور ممنوعه و شما درست زیر تابلوي توقف مطلاً ممنوع پارك کردید و استراحت میکنید!

با تعجب پرسید:

-من...استراحت؟

افسر باز با همان حالت نگاهش کرد و گفت:

-خب بله. مگه خواب نبودید؟

-آه ..بله...شاید....٣٧

و زمزمه وار ادامه داد:

-و چه خواب شیرینی!

صداي افسر باز در گوشش پیچید:

-حالا لطفاً حرکت کنید.

ماشین را روشن کرد و قبل از حرکت ، باز تا انتهاي خیابان فرعی روبرویش را با نگاه کاوید... هیچ کس با مشخصاتی که او به دنبالش میگشت در خیابان نبود... دنده را عوض کرد وخواست حرکت کند که صداي افسر را دوباره شنید:

-اینو یادتون رفت!

به طرف در سر برگرداند و برگه جریمه را در دست افسر دید. برگه را روي صندلی کنارش انداخت و سر تکان داد.افسر با خنده گفت:

-متاسفم که خوابتون به کابوس تبدیل شد.

ماکان براي لحظاتی چشمان غمناکش را به چشمان آرام افسر دوخت و بعد آهسته گفت:

-من سالهاست که اسیر این کابوسم...کابوسی به نام زندگی!

و آهسته حرکت کرد. افسر جوان همان طور که کنار میدان ایستاده بود آخرین جمله او را زمزمه کرد. بعد سري تکان داد و به سوي ماشینش حرکت کرد


موضوعات مرتبط: رمان شب نیلوفری

تاريخ : 91/10/21 | 14:1 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید