با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

صارمی – جناب سرهنگ نمی خواستم مزاحمتون بشم اما مادر شعله خیلی بهم اسرار کرد که بیام اینجا تا حالش و ازتون بپرسم ...
سرهنگ – میدونم آقای صارمی ...نگران نباشید شعله حالش خوبه ...بهتون گفتم که جای نگرانی نیست...
صارمی – اما مادرش اسرار داره که شعله رو ببینه اگه میشه این اجازه رو بهش بدید...
سرهنگ – آقای صارمی من قبلاً هم بهتون گفتم ... شعله چیزی رو بخاطر نداره ... پس چرا اسرار می کنید...
صارمی – جناب سرهنگ خانومم اصلاً حالش اصلا خوب نیست... خواهش می کنم این اجازه رو بهش بدید...
سرهنگببینید آقای صارمی شعله درسته حافظش و از دست داده اما هنوز یه مجرمه، تازه بخاطر دلایلی ما مجبور شدیم بهش بگیم که پدر مادرش و از دست داده اون وقت شما توقع دارید که ما بهش الان بگیم که پدر مادرت یه دفعه زنده شدن ... 
صارمی- جناب سرهنگ اگه حافظش و بدست نیاره چی ... الان هشت ماه گذشته اما ... 
سرهنگ حرفش رو قطع کرد گفت – نگران نباشید دکترش گفت این بخاطر شوک بعد تصادف بوده یه مدت طول می کشه که حافظش و بدست بیاره ... 
صارمی- اما اگه حافظش و بدست بیاره چی...؟
سرهنگ – به احتمال زیاد اون موقع دادگاهی میشه ...
صارمی- جرمش چقدر سنگین جناب سرهنگ ...؟
سرهنگ – آقای صارمی الان نمیتونم بهتون هیچی بگم ...
صارمی –ببخشید که وقتون و گرفتم ...
سرهنگ- خواهش می کنم ...نگران نباشید به امید خدا همه چی درست میشه...
صارمی- انشالله ... با اجازتون پس فعلا خداحافظ ...
سرهنگ – خدا حافظ ...
**
چی دارید میگید عمو جان این امکان نداره ... اگه بره اونجا ما باید فقط شیش دنُگ حواسمو به اون باشه ...
عمو فرهاد- میدونم شروین ...اما اگه اون اونجا باشه احتمال داره کمک کنه زودتر حافظش و بدست بیاره اینجوری نصف گره کور این پرونده لعنتی هم زودتر باز میشه ... دیگه نیاز نیست که تو خودت و توی همچین خطری بندازی ...
شروین- عمو شما نگران من هستید ...
عمو فرهاد- آره پسرم دلم نمیخواد برات هیچ اتفاقی بیفته ... هنوز از مرگ نگار یکسال هم نگذشته دوست ندارم دیگه یه همچین اتفاقی دوباره تکرار بشه... 
شروین- اگر تکراربشه بازم من از مرگ نمی ترسم عمو جان ... تازه چیزی به زمان معامله داروهایی که افشین از شرکت محمد دزدیده نمونده نمی تونم به همین راحتی کنار بکشم ... مهمتر اینه که محل قرارو تایید کرده ...
عمو فرهاد- افشین آدم خیلی تیزیه همینجوری محل قرار رو تایید نمی کنه من از این میترسم...
شرویناینجوریام نیست افشین خیلی بهم اعتماد داره الان من یکی از آدمای مهمش شدم ... من بیشتر از این می ترسم که این دختر کارامونو خراب کنه وگرنه مشکل دیگه ایی نیست تا یه هفته دیگه همه چی تمومه و افشینم گیر میفته ...
عمو فرهاد- امیدوارم اونجوری که تو میگی بشه... اما در مورد شعله بنظرم این کار درسته باید بفرستیمش پیش پدر مادرش ...
شروین- مگه شما بهش نگفتید که پدر مادرش فوت کردن پس چطور میخواید بهش بگید که یه دفعه زنده شدن ...
عموفرهاد نفسی بیرون داد گفت- تو نگران اینش نباش ما فکر اونجا رو هم کردیم ... بهش میگم که میره پیش عمو و زن عموش ...
شروین- باشه عمو جان هر جور خودتون صلاح میدونید... 
عموفرهاد- راستی شروین کارت با این دختره به کجا کشید ... چیزی از حرفهاش دستگیرت شد یا نه؟ ...
شروین- آره جای انبار دارو ها رو فهمیدم کجاست... یه جاهای نزدیکیای ورامین یه انبار بزرگ دارن ...
عمو فرهاد – خوبه پس قبل معامله باید بگیم که بچه ها اونجا رو پاک سازی کنن... یه چیز دیگه امشب با پدرت حتما بیاید خونه ما قرار تکلیف عروسی رویا معلوم بشه ...
شروین- مبارک باشه چشم حتماً با پدر هماهنگ می کنم میام ...

سلام عروس خانوم بلاخره ما نمردیم این تاریخ روز عروسیتون بعد از چند وقت داره مشخص میشه...
رویا- علیک سلام خانوم فضول... مگه قرار نبود استراحت کنی...
با صدای بلندی براش خوندم- قرار نبود چشمای من حیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نیود که اینجوری تموم شه
رویا –بسه شعله خیلی صدای خوبی داری ...
-جدی قرار بود برم توی آکادمی گوگوش شرکت کنم منتها نشد دیگه...
رویا – ای کوفت نگیری تو دختر بیا برو نمی خواد تو هیچ کاری کنی...
-یعنی چی من اصلاً دوست دارم مدیر برنامه های عروسیت باشم مریم حون خودش گفت...
رویا- آره فقط همینم مونده تو بشی مدیر برنامه عروسی من ... باور کن کل عروسی رو بسپارن دست تو مجلس ترجیم تحویل یارو میدی...
-آره شایدم دادم از من هیچی بعید نیست...البته بستگی به عروس خانوم گلمون داره...
یه دفعه مریم جون وارد اتاق شد گفت- بچه ها کجایید... زود باشید مهمونا اومدن...
هر دو گفتیم چشم الان میایم...
-آخ جون من رفتم...
رویا- شعله با این لباس میخوای بری...
-پَه نَه پَه میخوای من لباس پلوخوری بپوشم جات برم ور دل محمد بشینم هان خوبه ...
رویا- خیلی پرویی شعله ... منظورم لباسته که نامناسبه ... درضمن شالت رو هم سرت کن...
-چشم لباسمو الان عوض میکنم شالمم الان سرم میکنم حالا شما تشریف ببرید پایین تا من بیام...
وقتی رویا رفت سری پریدم در کمدو باز کردم و یه کت شلوار یاسی رنگ داشتم اونو انتخاب کردم و پوشیدمش ... دوست نداشتم شال سرم کنم ... گفتم حیف نیست با این تیپ شال سر کرد ... سری یه آرایش ملیحی کردم و شالمو انداختم رو سرم که نمی انداختم بهتر بود موهام چون لخت بود از شالم ریخته بود بیرون بخاطر همین موهام رو بالایی جمع کردم دوباره شالم رو سرم کردم... یه کم عطر به خودم زدم از اتاق خارج شدم...
توی پاگرد پله ها ایستاده بودم که متوجه عمو جاوید و شروین شدم پیش خودم گفتم چه عجب بعداز یه مدت چشممون به جمال این شازده هم روشن شد ... سری اومدم پایین به همه سلام دادم ...
رویا کنار خانم افشار و دخترش نشسته بود ... محمد هم یه گوشه نزدیک عموفرهاد و پدرش نشسته بود داشت با چشماش رویا رو میخورد یه لحظه یه نیشخند زدم که از چشم این شروین خان که داشت با شیشمن اخمش منو میخورد دور نموند...
پدر محمد گفت – دخترم خوبیایشالله که بهتر شدی ...؟
گفتم ممنون مرسی به لطف عمو فرهاد و همینطور مریم جون دیگه از این بهتر نمیشم...
رفتم با کمال پروگی کنار صندلی شروین نشستم ... بهش سلام کردم... بازم فقط برام سر تکون داد... آروم گفتم- شروین خان احیاناً موش یا گربه زبونتون و نخورده ... برگشت بهم چپ چپ نگاه کرد ...
آروم گفت- مطمئن باش یه روز اون زبون درازت و خودم کوتاه می کنم...
گفتم- عمراً... شتر درخواب بیند پنبه دانه ...
داشتم بهش نگاه می کردم پیش خودم گفتم این پسر چرا انقدر جیگره مخصوصا با این تیپ باحالی که زده...
خوشم میاد همه نوع تیپی بهش میومد اول موهاشو تجزیه و تحلیل کردم که بالایی زده بود یه خوردش ریخته بود توی صورتش ...
بعدم حالت صورتش با اون که چهراش معمولی بود اما چشمای جذاب و خوشگلی داشت که آدم رو جذب خودش می کرد...
توی تجزیه و تحلیلش بودم که صداش رو شنیدم که گفت...
شروین- تموم شد...
-چی تموم شد...
شروین دید زدن من ...
گفتم – آهان ...نه بابا هنوز لباسات مونده یه کم صبر کنی الانه تموم میشه
نگاهم کرد گفت- مگه لباسام چه اشکالی داره ...
گفتم- ایرادی نداره اما هنوز تجزیه تحلیلش نکردم...
خندید و گفت- شما دخترا عجب موجودات عجیبی هستید ...
یه نیشخند بهش زدم و گفتم – قربون شما آقا پسرا که اصلا دخترها رو مورد تجزیه تحلیل قرار نمیدید...
یه اخمی کرد آروم گفت – چرا قرار میدیم اما نه هر دختری رو ...
با صدای مبارک باشید عمو فرهاد حرفمون نصفه موند...
اصلا متوجه نشدم چی به چی شدبلند شدم رفتم سمت رویا که داشت میرفت توی آشپزخونه بهش گفتم چی شد...
رویا- ببینم بلاخره مخش و زدی یا نه...؟
با تعجب گفتم- مخ ...مگه مخ زدنیه رویا...
رویا- آره زدنیه ولی فکر کنم تو مخ شروین بیچاره رو خوردی بجای اینکه بزنیش...
-خب ول کن اینا رو بگو ببینم چی شد آخر... کی عروسیه من دلم برای یه عروسی لک زده تازه یادت نرفته که من مدیر برنامه عروسیتم ...
رویا – اون که بله ...میدونم...
-خب برای کی شد ایشالله...
رویا- همه با عید غدیر موافقت کردن ...
با تعجب گفتم – عید غدیر که چند وقته دیگه است...
رویا- آره ...یعنی سه هفته دیگه ...
-ای وایی چقدر خوب مبارک باشه عزیزم ایشالله که خوشبخت باشی...
رویا- مرسی گلم...
-نمیخوای بگی ایشالله قسمت منم بشه...
با این حرفم مریم جون وارد شد گفت – رویا پس چرا ایستادی بیا برو توی سالن زشته ...
رویا- ای بابا همش تقصیر شعله است که مخ کار میگیره ...
-ای بابا من چرا ... فقط ازت یه سوال پرسیدم تو خودت تفسیرش کردی...
مریم- حالا بسه نمیخواد دیگه چیزی بگید زشته برید بشینید ...
تو آلاچیق گوشۀ حیاط نشسته بودم داشتم فکر می کردم ...
گوشیم و از توجیبم در آوردم رفتم توی قسمت موزیکش یه آهنگ از سوزان روشن بود اون زدم ...
خیلی آهنگهای سوزان و دوست داشتم بخاطر همین همیشه گوش می کردمشون...
من پر از شور ترانه نغمه های عاشقانه
فصل سبزه بوسۀ من فصل عشقی جاودانه
دختر فصل بهارم کولی چابک سوارم
مثل کوهی پرغرورم مثل بارون بی قرارم
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
دختر دشت طبیعت تشنۀ روح حقیقت
سرکش و جسور پاکم عاشقم تا بی نهایت
تو وجودم پر احساس دل من از جنس الماس
رنگ موهای سیاهم مثل تاریکی شب هاست
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
دختر صحرایی ام من گل آریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
شرم عشق روگونه هامه
گل وحشی رو موهامه
موجهای سرکش دریا مثل تارگیسوهامه
دختر صحرایی ام من گل اریایی من
با دو رنگی ها غریبم پر بی ریایی من
تو حال خودم بودم که صدای شروین و شنیدم ...
شروین- تنها نشستی دختر سرکش ...چیه تو فکری ...؟
- داشتم به حرفای اون یارو سامان فکر میکردم ...
یه لحظه شروین هاج واج نگام کرد...
گفت-سامان ...!!!
-آره می گفت منو بیتا واسشون یه مهره سوخته ایم ...
شروین- دیگه بهت چی گفت...؟
-خب من هر چی بود و به رویا گفتم ... اون گفت که سامان چرت گفته می خواسته تو رو بترسونه همین...ولی من باور نمی کنم...
شروین- ببین شعله نمیخواد ذهنت و درگیر این مسائل کنی ...بهت گفتم بجای سرکشی توی گذشته فکر آینده باش از فهمیدن در مورد گذشته به هیچی نمیرسی جز خاطرات تلخ ...
-چرا مبهم حرف میزنی ... خواهش می کنم یه کم واضحه تر برام توضیح بده ...
شروین- شعله الان وقتش نیست ...
-پس وقتش کیه ...من هزار تا سوال دارم که میخوام جوابشو بدونم ... این افشین کیه ...؟
شروین یه لحظه خشکش زد – کی درمورد افشین باهات حرف زده....؟
-خب بیتا و سامان ...
یهو بدون هیچ حرفی بلند شد رفت ...
با دو خودم و رسوندم کنارش بازوش و گرفتم...؟
گفتم- چی شد...خواهش می کنم بگو کیه...؟
شروین با عصبانیت نگام کرد و گفت – چیه دلت براش تنگ شده نکنه...؟
همینطور با دهانی باز داشتم رفتنش و نگاه می کردم ...
یعنی چی... این چرا اینجوری کرد ... مگه من چی گفتم ...!
حرف بدی نزدم ...گفتم اون کیه... اما چرا دروغ بگم یه حس خاصی نسبت به این اسم داشتم حتی زمانی که توی بیمارستان شروین با عمو داشتن راجعبش حرف میزدن ...
تو فکر بودم که رویا اومد واسه شام صدام زد ....
بعد از شام وقتی همه رفتن با خودم گفتم پسری ابله نکرد حداقل جواب درست حسابی بهم بده فقط پاچه گرفت و رفت...
داشتم میرفتم تو اتاقم که عمو فرهاد گفت- شعله جان بیا بشین چند لحظه کارت دارم...
-چشم عمو جان اومدم ... کنار ش نشستم ...
عموفرهاد – خب دخترم میخوام یه خبر خوبی و بهت بدم...
-خبر ...در چه موردی هست...؟
عمو فرهاد - در مورد خانواده پدریته...
با تعجب گفتم – چی ...!!! خانواده پدری من... منظورتون چیه ...؟
عمو فرهاد – عجله نکن الان بهت میگم... عموت چند روز پیش اومد پش من گفت که میخواد تو رو ببر پیش خودش منم گفتم که اگر خودش مایل باشه حرفی ندارم ... اگرم دوست نداری همین جا کنار خودم میمونی دخترم...
-وایی عمو جان راست میگی ... خیلی دلم میخواد ببینمشون ... الان کجا هستن... کی میریم پیششون... اما پس چرا زودتر سراغم نیومدن...
عموفرهاد- عموت اینا ایران نبودن بخاطر همین وقتی فهمیدن اومدن سراغت ... فردا حتما باهاشون صحبت می کنم... میبرمت تا ببینیشون ...ولی باید یه قولی بدی ...
- چشـــمممممم هر قولی باشه میدم عمو جون ...
عموفرهاد- چشمت بی بلا... باید بهم قول بدی ازشون زیاد سوال نپرسی چون اونا در شرایطی نیستن که جوابی برای سوالات داشته باشن...
-باشه عمو جون خیالت راحت ...
به عمو شب بخیر گفتم برگشتم تو اتاقم...
خیلی خوشحال بودم که بعد از این همه مدت یکی از فامیل هام و پیدا کرده بودم ...
انقدر بهش فکر کردم تا خوابم برد...
**
اما جناب سرهنگ اگه بفهمه چی...!!! اون دختر باهوشیه ... تازه به مادرش چطور بگم که یه دفعه بشه زن عموش که تازه از خارج برگشته ...
سرهنگ- ببینید جناب صارمی این تنها راهی که در حال حاضر شعله رو میتونید کنار خودتون داشته باشید ...
صارمی- باشه جناب سرهنگ هر چی شما بگید... حداقل اینجوری دل مادرش آروم میگیره ...
سرهنگ – پس با همسرتون هم لطفاً هماهنگ کنید که من شعله رو امشب بیارمش خونتون...
صارمی – چشم حتماً ...
**
شعلــــــــــــه نری اونجا ما رو فراموش کنیا ... هفته بعد میام خونه عموت با هم بریم خرید یادت نره ...
-وایــــــــــــی ... رویا گوشم به خدا کر شد ... میتونی اینو هم آروم بگی ...
رویا- نخیر نمیشه چون توی بی معرفت رو می شناسم ...
-خیلی خب بابا جون ...حالا چرا میزنی ... بیا کمک کن تا چمدونم و ببرم پایین...
رویا- باشه تو برو من اینو میارم ...
رفتم از مریم جون هم خدافظی کردم ...
یه نگاه به خونه عمو انداختم بعد سری رفتم پایین ...
وقتی رسیدیم به عمو گفتم کدوم یکی از این خونه هاست اینجا سه تا بیشتر خونه نیست ...
عموفرهاد –اون در آبیه ...
-یه سوت بلند زدم گفتم ...ووواااووو ... ما عموی پولدار داشتیم خبر نداشتیم خودمون... کجا بود پس این عموی ما...
عمو فرهاد – گفتم که ایران نبودن ...
بعد عمو از ماشین پیاده شد زنگ خونه رو زد در که باز شد ... عمو ماشین و برد داخل ...
پیش خودم گفتم عجب خونه ایی چقدر بزرگه ...
حیاط خیلی بزرگی داشت وقتی جلوی ساختمون خونه رسیدیم عمو ماشین رو نگه داشت گفت که پیاده بشم ...
چمدونم و با کمک عمو از ماشین خارج کردم جلوی پله ها ایستادم ...
در ساختمون باز شد یه زن و مرد سری ازش خارج شدن از پله ها دویدن پایین ...
به عمو گفتم اینا زن عمو و عموی من هستن دیگه ...
عمو فرهاد –آره دخترم برو بهشون سلام کن ...
وقتی عمو و زن عمو اومدن جلو تازه چهره هر دوتاشون و کامل دیدم ... یه مرد که با موهای جوگندمی با چند تا چین روی پیشونیش با یه ته ریش خودش و عمو رامین معرفی کرد میتونستم اشک و توی چشماش که حلقه بسته بود ببینم رفتم جلو بغلش کردم بوسیدمش ... وقتی بغلم کرد شروع کرد به گریه کردن که باعث شد منم گریه کنم ...بعد زن عمو و دیدم که با شوق ذوقی اومد منو بغل کرد کلی صورتم و بوسید ...دقیق که به چهره اش توجه کردم احساس کردم خیلی شبیه منه حتی رنگ چشماش هم هم رنگ چشمای من سبز بود بنظر خیلی به خودش میرسید که انقدر خوشگل مونده بود ... وقتی تو بغلش بودم بوی بدنش و دوست داشتم بهم احساس آرامش میداد ...
از بغلش که بیرون اومدم گفت خوشگل خانومم منم زن عموت مرجان هستم عزیزم ... دستام و کشید بردتم داخل عمو فرهاد با عمو رامینم پشت سرمون میومدن ...
وقتی با زن عمو وارد سالن شدم دهنم باز موند... به خودم گفتم این خونه است یا قصره...
یه لوستر خیلی بزرگ توی وسط سالن خودنمایی می کرد ...
دکوراسیون خونه فوق العاده عالی طراحی شده بود ...
زن عمو مرجان – شعله دخترم چرا اونجا ایستادی بیا بشین عزیزم...
رفتم روی یکی از مبل راحتی ها نشستم که عمو فرهاد با عمو رامین هم اومدن روبه روم نشستن ...
گفتم عمو رامین شما کی اومدین ایران...
عمو رامین- ما یه 5 ماهی میشه ایران برگشتیم...
زن عمو که اومد کنارم نشست گفت- چقدر لاغر شدی عزیزم ... بمیرم برات ...
گفتم نه زن عمو انقدر خانواده عمو فرهاد با محبت بودن که نذاشتن به من بد بگذره ...
عمو رامین- خدا از بزرگی کمشون نکنه خیلی زحمت کشیدن که توی این مدت مراقبت بودن...
عمو فرهاد – نه خواهش می کنم این حرفا چیه جناب صارمی ...
تو این فکر بودم که عمو اینا بچه ای دارن یا نه بخاطر همین پرسیدم- راستی زن عمو من دختر عمو یا پسر عمویی ندارم ...
یه لحظه همه به هم دیگه نگاهی کردن بعد عمو رامین با حالت گنگی گفت – چرا عزیزم ...یه دختر همسن خودت داریم که خارج درس میخونه...
گفتم- خوبه پس تنها نیستم...
بعد از رفتن عمو فرهاد یه نفسی کشیدم گفتم امیدوارم بتونم یه عکسی از پدر مادرم گیر بیارم ...
داشتم اطراف سالن و دقیق نگاه می کردم که چشمم به تابلویی افتاد رفتم طرفش ... یه منظره بود که خیلی برام آشنا بود ...یه کلبه کوچیک خوشگل توی جنگل بود که یه دختر سوار اسب بود یه مردی هم اسب رو نگه داشته بود ...زیر لب گفتم چقدر وافعی به نظر میرسه...
زن عمو- آره درست فکر کردی... اون واقعیه ...
گفتم- جدی میگید ... خیلی جای خوشگلیه ...
زن عمو- اینو خودم کشیدم از عمو رامین و دخترمون...
-پس شما زن عمو هنرمند هم هستید ... چقدر با ذوق کشیده شده...
عمو رامین- آره دخترم ... خانوم من همیشه با ذوق بوده ...
گفتم اسم دخترتون چیه...؟
عمو و زن عمو یه نگاه به هم انداختن گفتن شقایق ...
-ووواااووو... چه اسم قشنگی ... کی بر میگرده ایران ...؟
زن عمو گفت – انقدر سوال نکن بیا بشین شام آماده است ...
عمو رامین دنباله حرفش رو گرفت گفت- راست میگه دخترم زود باش بیا که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد...
رفتیم سر میز نشستم وایـــــــــــی خدا جون این زن عمو چه کرده بود ... کلی غذا برام درست کرده بود گفتم زن عمو جون من چند نفرم که این همه غذا درست کردی ...
زن عمو- خب عزیزم دوست داشتم برات درست کنم هر کدوم و که دلت میخواد بخور نوش جونت ...هم مرغ سوخاری هست ... هم خورشت قرمه سبزی ... هم ماهی ... سوپم برات درست کردم...
گفتم – ممنون... فداتون بشم که انقدر شما با محبت هستید...
هر دو با هم گفتن ما هم همینطور... عزیزم بی نهایت خوشحالیم که تو کنارمون هستی...
بعد از شام زن عمو اتاقم و که طبقه بالا بود نشونم داد ...
وقتی در اتاق و باز کرد واردش شدم دهنم باز موند...
یه اتاق به رنگ صورتی و سفید...
دکور اتاق هم رنگ وسایل داخلش بود... یه تخت خواب دونفره صورتی یه کتابخونه کوچیک اونم با رنگ سفید صورتی... همینطور میز آرایش هم به رنگ سفید صورتی بود... میز کامپیوتر که روش یه لب تاب بود به رنگ صورتی که کنارشم یه گوشی اونم باز رنگش صورتی بود ...پرده های اتاق هم ترکیبی از صورتی و سفید خیلی شیک دوخته شده بود معلومه خیلی گرون باشه پیش خودم گفتم (پرده اش که این باشه پول دکور اتاق چقدر هست) به زن عمو گفتم این اتاق مال کی بوده چقدر جیگره ...
زن عمو- اتاق شقایقه عاشق رنگ صورتیه...
-خب ناراحت نمیشه من از اتاقش استفاده می کنم ...
زن عمو- نه عزیزم شقایق از این اخلاقها نداره ...حالا راحت استراحت کن فردا باید باهم بریم جایی ...
گفتم کجا باید بریم ...
زن عمو – اولا انقدر بهم نگو زن عمو بگو مرجان دوماً فردا خودت می فهمی کجا قرار بریم ... بگیر استراحت کن
-ای به چشم به مرجان خانوم خوشگل خودم ... میگم مرجان جون چقدر منو شما به هم شبیه هستیما...
مرجان جون هیچی نگفت رفت...
به اطراف که نگاه انداختم حس کردم این اتاق رو میشناسم مطمئنم یه ربطی به گذشته من داره ...
من باید بفهمم چی تو گذشته ام بوده حالا بیشتر مصمم تر شده بودم...
وقتی در کمد لباسا رو باز کردم چشمام چهارتا شد ...
این همه لباس...! چقدر خوشبحال این شقایق خانوم شده معلومه کلی پول بالای این لباسا داده ...
لباسام و از چمدون در آوردم آویزون کردم داخل کمد...
تازه چشمم به پایین کمد افتاده ...آه از نهادم برخاست چقدر کفش...
همه انگار با لباسای داخل کمد ست شده بود ...
بی شرف این شقایق چقدرم خوش سلیقه است ... یادم باشه دیدمش حتماً بهش بگم... در کمد و بستم ...
یه لباس راحتی پوشیدم ... رفتم روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد...
**
وایــــــــــی چرا قطع نمیشه ....خـــــــــــدا جــــــــــون ... نمیذاره بخوابممم...
اه ....این دیگه چه صدایه ...چرا اینقدر مزخرفه ...آخه کدوم خری اول صبحی ویالون میزنه ...
با هزار بدبختی از روی تخت بلند شدم رفتم سمت دستشویی دست صورتم رو شستم برگشتم توی اتاق ...
رفتم سمت پنجره و پرده کنار زدم ....وایی خدا جون چقدر حیاطشون خوشگله انقدر قشنگ گل کاری شده بود که آدم دوست داشت فقط نگاه کنه...آخ جونم جون آلاچیق هم دارن ...
با صدای در به خودم اومد ...کسی صدام زد ...گفتم بفرمایید...
یه مستخدم بود که گفت برم پایین واسه صبحونه...
سری لباسمو عوض کردمو موهامم یه شونه زدم از اتاق پریدم بیرون ...
دیدم عمو با مرجان جون نشستن دارن صبحونه میخورن ...
یه سلامی بهشون کردم رفتم کنار صندلی مرجان جون نشستم...
گفتم مرجان جون کی ویالون میزنه اینجا ...
مرجان جون بهم نگاه کرد گفت – من میزنم دخترم ...چطور ...؟
گفتم- همیشه انقدر بد ویالون میزنید ...
با این حرفم عمو رامین پقی زد زیر خنده گفت- ای دخترم من یه عمر میخوام این حرفو بهش بزن منتها تو این طلسمو شکستی وبهش گفتی وایلا من که جراتشو نداشتم همچین حرفیو بگم ...
مرجان جون که انگار داغ کرده بود گفت- باشه حالا منو مسخره می کنید پدر دختر جفتتون به هم رفتید...
با این حرفش خنده روی لب من ماسید... گفتم شما چی گفتید...؟
مرجان جون گفت – منظورم اینکه هنوز هیچی نشده خوب با هم یکی شدین...
با یه خنده گفتم هنوز کجاش و دیدید...
صبحونه رو که خوردیم دیدم عمو از جاش بلند شد گفتم عمو جون کجا میرید...
عمو رامین- میرم سر کار دخترم ...
-عمو جون میتونم بپرسم کارتون چیه...؟
عمو رامین- نمایشگاه ماشین دارم عزیزم...
گفتم – ای ول پس باید حتما بیام یه سری به نمایشگاهتون بزنم ...
عمو رامین- قدمت روی چشم دخترم...
وقتی عمو رفت با مرجان جون رفتیم بیرون کلی برام خرید کرد از لباس مانتو شلوار گرفته تا هر چی که فکرش رو کنی ...
گفتم- مرجان جون این همه خرت پرت من میخوام چیکار یه عالمه لباس دارم چرا خودتون رو تو خرج میندازید ...
مرجان حون- این چه حرفیه دخترم من خودم دوست داشتم برات خرید کردم میدونی آدم با خرید کردن یه جورایی آروم میشه ...
-بله شما درست میگید منم دقیقاً همینطوریم وقتی اعصابم گاهی اوقات خورد میشه همیشه با رویا میرفتیم خرید بعدش یه کمی آروم میشدم...
مرجان جون منو برد یکی از معروف ترین رستورانهای تهران که غذاهای چینی داشت گفت غذاهاش حرف نداره...
وقتی رسیدیم گفت – اینم از رستوران ازدهای طلایی... بدو بریم که دارم از گشنگی میمیرم...
با هم وارد رستوران شدیم به اطرافش نگاه کردم بنظرم محیطش خیلی برام آشنا میزد ... با راهنمایی مرجان یه گوشه ای نشستیم ...
مرجان جون گفت- چی میخوری ...؟
گفتم من زیاد از غذاهای چینی سر در نمیاره هر چی برای خودتون سفارش میدید برای منم همون بدید...
گوشیم زنگ خورد...رویا بود... جواب دادم...
-به به عروس خانوم گل ...حال شما...
رویا- سلام شعله جون خوبی عزیزم ...؟
-علیک سلام ... ای بدک نیستم ... تو چطوری ...عمو ومریم جون خوب هستن ...؟
رویا- فداتشم اونا هم خوبن ... خواستم حالت رو بپرسم ببینم اونجا راحتی یا نه ...
-آره عزیزم خیالت راحت باشه ...من جام خوبه ...
رویا –خوبه خیالم راحت شد ... باشه عزیزم مزاحمت نمیشم ...
-فدات خانومی تو مراحمی ...هر موقع دلت برام تنگ شد بزنگ اصلاً خجالت مجالت نکشیا...
-رویا از دست تو دختر باشه فعلا مزاحمت نمیشم ... سلام برسون ...خداحافظ .
-همچنین عزیزم ... خداحافظ .
وقتی صحبتم با رویا تموم شد رو به مرجان جون که داشت نگاهم میکرد گفتم ...
- رویا بود ...دختر عمو فرهاد ... چند وقت دیگه عروسیشه ... خیلی دختر خوبیه ...
مرجان جون- مبارکش باشه ... خوبه پس تو خونه عمو فرهادت تنها نبودی ...
-آره... تازه مریم جونم بود... اونم مثل شما خیلی ماهه ... خانواده با محبت و خوبی هستن ...
مرجان جون- خدا حفظشون کنه ... معلومه خیلی خانواده محترمی هستن...
-دقیقاً همینطوره ...
وقتی ناهار و خوردیم باهم رفتیم سمت خونه...
گفتم مرجان جون شما کدوم کشور رفته بودید ...؟
برگشت نگاهم کرد گفت- کانادا...
-پس اونجا زندگی می کردید ...
مریم جون- آره عزیزم ... شقایق هم اونجا به دنیا اومده ... در اصل دوتا شناسنامه داره ...
-واو چه خوشبحالش شده این شقایق خانوم ...
تو دلم گفتم ما یکیش رو هم به زور داریم ...
**
خونه عمو اینا تجریش بود مرجان جون میگفت که از خیلی سال پیش این باغ مال پدر بزرگش بوده که حالا بهش رسیده بعداً خودشون توش خونه ساختن در کل میشه گفت که وضعیت مالیشون خیلی عالی بود ...
ازش در مورد خانواده ام میخواستم سوال کنم اما یاد حرفای عمو فرهاد افتاد گفتم باشه یه وقت دیگه ...
بازم گوشیم زنگ خود نوشته بود ناشناس ...
دکمه پاسخ رو زدم گفتم – بله بفرمایید...
-سکوت...
تو کی هستی چرا جواب نمیدی...
-سکوت...
مگه معرض داری مزاحم میشی...
سکوت...
بازم قطع شد...
یعنی کیه رنگ میزنه ...
وقتی رسیدیم خونه انقدر خسته شده بودم که نای هیچ کاری و نداشتم همیجور خرید ها رو پرت کردم رو تخت... سری لباسام و در آوردم یه راست رفتم توی حموم یه دوش آب گرم گرفتم ...
بعد از ده دقیقه اومدم بیرون داشتم موهام و خشک می کردم که چشمم به کتابخونه توی اتاق خورد سشوار رو خاموشش کردم رفتم طرفش ... کتاب زیادی داخلش نبود یه قسمت مربوط به کتابهای روانشناسی یه قسمت دیگه اش هم مربوط به رمان و کتابهای دیگه بود با خودم گفتم ماشالله چقدر رمان داره ...
داشتم کتابها رو یکی یکی نگاه می کردم که متوجه یه دفتر پشت کتاب ها شدم انگار از قصد اونجا جاسازیش کرده بودن ... جلد روش نشون میداد که باید یه دفترچه خاطرات باشه ... سری برش داشتم کتابها رو سر جاش گذاشتم ...
خرید ها رو از روی تخت برداشتم پایین گذاشتم رفتم روش دراز کشیدم ...
دفترچه رو باز کردم شروع کردم به خوندنش ...
وقتی صفحه اولش و ورق زدم چشمم به اسم خودم افتاد در جا خشکم زد یعنی این دفترچه خاطراته منه ... اگه مال منه پس اینجا چیکار میکنه ...کنجکاوتر شدم شروع کردم به خوندنش...



تاريخ : 91/11/03 | 23:28 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید