با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس


خانمها نزدیک شدند و رویا به احترامشان ایستاد.خانم جلویی از شباهتش مشخص بود که خواهر خانم سعادت است.رویا سلام کرد.خانم فهیمی جواب او را داد و به خواهرش که نمیتوانست بایستد نزدیک شد خم شد و او را بوسید و سپس با رویا دست داد.
خانم جلویی از شباهتش مشخص بود که خواهر خانم سعادت است.رویا سلام کرد.خانم فهیمی جواب او را داد و به خواهرش که نمیتوانست بایستد نزدیک شد خم شد و او را بوسید و سپس با رویا دست داد.دراین لحظه رویا متوجه خانم بعدی شد که بسیار جوان بود.از عکسهایی که شب پیش دیده بود فهمید که او شهره دختر خانم فهیمی است.به صورتی عجیب و غریب و تابع مد روز خودش را اراسته بود و برای جلب توجه ارایشی غلیظ روی صورتش انجام داده بود که به نظر رویا به زیبایی ذاتی خودش لطمه زده بود.
رویا سلام کرد.او هم بعد از بوسیدن خاله اش با عشوه به رویا نزدیک شد و دستان سفیدش را که با ناخنهای مانیکور کرده زیباتر جلوه می کرد جلو اورد و با او دست داد.
خانم سعادت روبه خواهرش و اشاره به رویا گفت:
-ایشون خانم رویا امینی.پرستار و همدمم!
سپس روبه رویا کرد و ادامه داد:
-ایشون هم توران فهیمی خواهرم و اون خانم هم دختر گلشون
شهره جان هستن!
رویا سرش را تکان داد و لبخند زد و به خانم فهیمی گفت:
-ار اشنایی با شما خوشوقتم.
و بعد از ان به شهره نگاه کرد و گفت:
-همچنین با شما!
خانم سعادت تعارف کرد و همه نشستند.رویا کنار خانمنشست.
خانم فهیمی متقابلا به رویا لبخند زد و گفت:
-من هم همینطور!
روبه خواهرش کرد و گفت:
-خانم مقبولی به نظر میاد.بهت تبریک می گم خواهر.
خانم سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
شهره که با کنجکاوی به رویا نگاه می کرد پرسید:
-چهره ی شما خیلی برای من اشناس.من کجا شمارو دیدم؟
رویا احساس کرد چیزی سنگین افتاد ته دلش. رنگ صورتش تغییر کرد.به واسطه ی شهرت و ثروتش چهره اش تقریبا در همه جا شناخته شده بود.(با خودش گفت نکنه منو شناخته)با این حال سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد:
-نمی دونم ولی من فکر نمی کنم شمارو قبلا دیده باشم.
شهره با همان نگاه پرسشگرانه تکرار کرد.
-نه حتما شمارو دیدم. خیلی اشنایید.با امینی کارخانه دار نسبتی دارید؟

خون توی رگهای رویا منجمد شد.حالش منقلب بود و کاملا تغییر رنگ صورتش را حس می کرد.برای کنترل خودش کمی مکث کرد.شهره حتی نمی توانست حدس بزند که او دختر امینی کارخانه داراست.رویا دستهایش را روی زانو قلاب کرد و جواب داد.
-اه.نه.این فقط تشابه فامیلیه.نسبتی نداریم.
شهره که هنوز قانع نشده بود شانه بالا انداخت.
-نمی دونم ولی مطمئنم قبلا جایی دیدمتون.بگذریم حتما پرستاری خوندید.بله؟
رویا نفس راحتی کشید و گفت؟
-بله یک دوره فشرده پرستاری عالی خوندم.

خانم سعادت میان حرفشان گفت:

-توی کارش هم خیلی وارده.
رویا به عنوان تشکر به او تبسم کرد.شهره روبه رویا ادامه داد.
-منم کامپیوتر خوندم.تازه تموم کردم.
-خیلی خوبه تبریک می گم.
خانم سعادت پرسید:
-برای رفتن چی کار کردی خاله.کاری از پیش بری؟
شهره با لحن لوس مخصوص به خودش جواب داد.
-نه خاله. اگه مامان بذاره.پاپارو راضی کردم ولی مامان مانعه.

وبا نگاهی قهر امیز به مادرش نگاه کرد.خانم سعادت رو به خواهرش کرد و خانم فهیمی گفت: -شما یه چیزی بگید خواهر.مگه می شه یک دختر جوون رو بدون پشتیبان فرستاد اون سردنیا؟

شهره میان حرف مادرش دوید و گفت:
-این حرفها رو به خاله نزنید.اون از شما روشنفکرتره که پارسارو فرستاده.
خانم سعادت خندید.
-ولی خاله تو با اون فرق می کنی. اون پسره تو دختر.
-خوب باشم.شما و مامان فکر می کنید هنوز پنجاه سال پیشه.
توی این زمونه دخترا با پسرا فرقی ندارن.
در همین موقع خدمتکار با ظروف پزیرایی اضافه به انها نزدیک شد و از همه پذیرایی کرد. شهره در حال برداشتن فنجان از سینی گفت:
-خاله جان من روی حمایت شما حساب میکردم.
-من چی بگم خاله .صلاح تورو پدرومادرت بهتر می دونن.
خانم فهیمی خندید و گفت:
-قربون ادم چیز فهم.
بعد از ان رو کرد و ادامه داد.
-خوب دیگه.می گفتی هرچی خاله بگه.می بینی که خاله هم با ما هم عقیده س.
شهره با قهر اخم کرد و چیزی نگفت.
رویا که کنار خانم نشسته بود اهسته پرسید:
-اگه شما راحتید من تنها تون بگذارم؟
-نمی خوای کنارم باشی؟
ونگاهی زیرچشمی به حرکات لوس شهره انداخت و اهسته ادامه داد.
-در صورتی که خودت نارحتی می تونی بری.
رویا برای راحتی اوتبسم کرد.خانم فهیمی که متوجه اهسته صحبت کردن انها بود برای عوض کردن بحث از خواهرش پرسید.
-از پارسا چه خبر خواهر جون؟
-بی خبرش نیستم.گاهی تلفن می زنه.میگه حالش خوبه. اینطور که خودش میگه اتمالا حدود یک سال دیگه باید اونجا بمونه.
خانم فهیمی گفت:
-فهیمی می گفت کاشکی زوتر تا قبل از اینکه پارسا بیاد فکری میکردیم و شهره رو می فرستادیم اینطوری خیالمون راحت می شد.
خانم با بی میلی اشکاری جواب داد.
-ولی پارسا قصد موندن اونجارو نداره.تصمیمش اینه که به محض تموم شدن کارش برگرده.
شهره خودش را وارد صحبت کرد:
-وای پارسا چه فکری می کنه که می خواد بهشت اونجارو بذاره و بیاد توی این خراب شده.من که اگر فرصتی پیش بیاد می رم و دیگه پشت سرم رو هم نیگاه نمی کنم.
خانم سعادت لبخندی پر تمسخر به روی شهره زد و سپس از رویا پرسید:
-نظر تو چیه رویا جان؟
رویا که درد برابر سؤال غیرمنتظرانه قرار گرفته بود با دستپاچه گی جواب داد.
-من نظری ندارم.
شهره با صدای بلند خندید.با خنده اش اینطور نشان داد که دختری مثل رویا حتی نمی تواند در این زمینه فکر کند. خانم سعادت با نارحتی نگاهی به شهره انداخت.شهره که پی به نارحتی خاله اش برد خنده اش را قطع کرد.خانم با همان ناراحتی و چهره ی برافروخته به طرف رویا برگشت و دوباره سؤالش را تکرار کرد. رویا فهمید که خانم انتظار یک جوب منطقی و دندان شکن را از او دارد.به تدریج خود را باز یافت نگاه تحقیر امیز شهره را با نگاه جسورانه جواب داد و مؤدبانه گفت:
-خوب از چشم هر کسی بهشت یه جایه مخصوصه.البته تا نگاه هر شخص به بهشت چه طور باشه که البته هر کس نظر خودش براش محترمه.
خانم سعادت به شهره نظر کرد ولبخند زد.شهره هم که جواب مطابق میلش نشنید بود برای تغییر مسیر صحبت بر خواست.در حالیکه به طرف گلهای روز می رفت گفت:
-من توی این فصل عاشق گلهای رز شما هستم خاله.خیلی قشنگن.
خانم که حسابی از جواب رویا خرسند بود جواب داد:
-همینطوره عزیزم.
رویا بلند شد.بهتر می دید بیشتر از این انجا نماند.از خانم اجاز گرفت و سپس به خانم فهیمی گفت:
-از اینکه با هاتون اشنا شدم خوشحالم.من از خدمتتون مرخص می شم که راحت تر باشید.
با او دست داد.شهره به طرفشان امد.رویا از او هم معذرت خواهی و خداحافظی کرد و به اتاقش پناه برد.
 
 
ادامه دارد...
 


تاريخ : 91/12/21 | 19:6 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید