با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

در کنار انها بودن خصوصا با اداهای جلف شهره برایش وشایند نبود.تمام مدتی را که مهمانها بودند از اتاقش خارج نشد. خودش را مشغول مطالعه و گوش کردن به اهنگهای دلخواهش کرد.نزدیک غروب بود که خدمتکار امد و خبر داد که خانم در اتاق نشیمن منتظر اوست.
خودش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.خانم را تنها در اتاق نشیمن دید. چند ضربه به در باز زد و پرسید
-اجازه می دید خانم؟
خانم برگشت و نگاه کرد و با دست اجازه ی ورود داد. رودا سلام کرد و کنارش نشست خانم دستش را بلند کرد و دست او را خواست با مهربانی جواب سلامش را دادو گفت:
-من از طرف شهره بابت رفتار زشتش ازت مغذرت می خوام.
رویا دست چروکیده پیرزن را بوسید و پاسخ داد
-نه خواهش می کنم اینطوری صحبت نکنید.من که فکر نمی کنم اتفاقی افتاده باشه.
خانم بعد از تازه كردن نفسش گفت:
-حقيقت اينه كه شهره دختر لوسيه.شايد هم نمى خواد بدجنس باشه ولى خوب اينطورى تربيت شده و بعضى مواقع اطرافيانش رو مى رنجونه.اين از خوبيه توا كه به دل نگر
فتى.
رويا با لبخند جواب داد:
-اخه چيز مهمى نبود كه شما خودتون رو ناراحت كردين.
خانم در جواب لبخند رويا تبسم كرد و گفت:
-مطمئن باشم؟
-مطمئن باشيد.
رويا شروع به بوست گرفتن ميوه كرد.خانم گفت:
-مى دونى من از شهره بدم نمى ياد.دختر خواهرمه نمى خوام هم ازش طرفدارى بيخود كنم ولى دختر مهربونيه.وقتى پارسا و شهره كوجيک بودن مرحوم پدر پارسا به شهره میگفت عروس گلم.حالا چند وقته كه خواهرم لابه لاى صحبت ها اين قضيه رو بيش مى كشه.مى خواد ببينه نظر ما جيه.البته از نظر من هم مهم انتخاب پسرمه اما جيزى كه هست پارسا هم زياد موافق رفتارهاى جلف شهره نيست.
رويا يكى يكى و با حوصله ميوهاى بوست گرفته را به دست او مى داد و به هرفهايش گوش مى داد.خانم از او پرسيد:
-تو راجع به شهره چى فكر مى منى؟
رويا با اينكه انتظار اين سؤال را نداشت ولى نيازى به جبهه گرفتن عليه شهره نداشت.اول كمى سكوت كرد و سپس جواب داد:
-نظرتون رو درباره ى اينكه شهره خانم دختر مهربونيه قبول دارم.شايد هم بعضی رفتار هاش عمدی نباشه و مگمئنا بدجنس نیست.درباره ی اقای سعادت هم من ایشون رو نمی شناسم و نمی دونم چه شخصیتی داره.
لبخند زد و ادامه داد.
-اگه خدا بخواد و قسمتشون با شه ممکنه مال هم باشن.خانم حرف او را تآیید کرد.

ان شب تا مدتی با هم تلویزیون تماشا کردند صحبت کردن و در کنار هم شام خوردند.باز هم رویا به او کمک کرد و او را به اتاقش برد.داروهایش را داد.وقتی که خانم روی تختش دراز کشید و رویا برای کتاب خواندن کنارش نشست قبل از ان پرسید:
-امشب می خوام برای دوستم وعمه جون نامه بنویسم.اجازه می دید ادرس اینجارو براشون بنویسم؟
خانم متعجب به او نگاه کرد و گفت:
-البته که می تونی.این چه سؤالیه می پرسی ولی مگه توی اتاقت گوشی نداری؟
-چرا هست اما می دونید که حرفهای دو تا دوست صمیمی پشت تلفن تموم نمی شه. ممکنه گوشی بسوزه و ازش دود دربیاد.
خانم از شوخی او خندید و گفت:
-هر جور که راحتی عزیزم.
بعد از خوابیدن خانم به اتاقش رفت و طی یک نامه ی مفصل همه چیز را برای پریسا شرح داد. با اینکه جلو شهره لونداده بود برای پریسا اعتراف کرد که او هم شهره را جایی دیده ولی کجا نمی دانست. این فکری بود که بعد از ظهر او را مشغول کرده بود.
یک نامه ی کوتاه هم برای عمه نوشت و از وضع و اوضاع انجا او را مطمئن کرد از خانم سعادت کلی برایش تعریف کرد وادرس را برایش فرستاد.تا مدتی از شب را مشغول نامه نوشتن بود و بعد از ان مثل شب گذشته کمی در حیاط قدم زد و از هوای مطبوع بهاری استفاده کرد.
فردا صبح زود بعد از نماز به قولش عمل کرد قبل از اینکه زنگ اتاق خانم به صدا در اید به حیاط رفت و یک دسته کوچک و زیبا گل چید.بعد از انجام کارهای روزانه وبعد از اینکه ساعت ده شد و خانم خوابید رویا به قصد پست کردن نامه ها از منزل خارج شد. سر کوچه که رسید یک ماشین سفید و شیک از روبه رو وارد کوچه شد و جلو منزل همان مرد جوانی که دیروز رویا را تا کوچه ی بعدی همراهی کرد بود ایستاد.درب جلو کنار راننده باز شد و همان مرد جوان از ماشین بیرون امد و در یک لحظه نگاهش روی رویا ثابت ماند. رویا مظطرب برسرعت قدم هایش افزود و خیلی زود از خم کوچه پیچید.وقتی به خیابان رسید نفس حبس شده اش را بیرون داد و راحت شد.به حال خودش خندید تا به حالا که به این سن رسیده بود معنی مزاحم را نمی دانست همیشه یا با کسی بیرون می رفت یا با ماشین رفت و امد می کرد به جسارت از دست رفته اش غبطه خورد.
دیروز محل صندوق پست را پیدا کرده بود.نامه هایش را به صندوق انداخت به عمه تلفن زد و قدم زنان نزدیک ظهر به منزل برگشت.
یک هفته به همین ترتیب و طبق روال بدون اتفاق خاصی گذشت. رویا کم کم به کارش عادت می کرد و ظاهرا از محیط ارام و خانم و کارش راضی بود.خانم سعادت هم روز به روز به شدت علاقه و وابستگی اش به او اضافه می شد.روی هم دو هر دو از کنار هم بودن لذت می بردن.
یک روز بعدازظهر پارسا پسر خانم سعادت تماس گرفت.در لابه لای صحبتایش رویا شنید که او برای پسرش از رویا تعریف می کرد و می گفت چقدر حالا شبها برایش زود می گذرد و خیلی هم راحت می خوابد.

یک بعدازظهر هم طبق برنامه ی ماهیانه خانم با اژانس او را به نزد پزشکش برد.خدا می داند که وقتی ماشین چادر کشیده در پارکینگ حیاط را می دید چقدر دلش برای ماشینش ضعف می رف کاش می توانست با ماشین خانم را ببرد.این افکاری بود که به سراغش می امد و او به سختی انها را از خودش دور می کرد.
در این هفته دوبار دیگر هم پسر مزاحم همسایه را در کوچه دیده بود و تا مسیری را هم بدون هیچ مسئله ای با یکدیگر هم قدم شده بودند.
با عمه تقریبا هر روز و با پریسا چند روز یک بار تلفنی صحبت می کرد.به پریسا گفته بود حرفهای گفتنی زیاد دارم که برات داخل نامه نوشتم و به زودی به دستت می رسد.وبالاخره بعد از ده روز که از اقامت رویا در انجا می گذاشت اولین نامه ی پریسا رسید.
ان روز قبل از ساعت دوازده که به منزل رسید و برای تعویض لباس به اتاقش رفت نامه را روی میزش دید.هیچ وقتی نداشت چاره ای نبود.

منتظر ماند و بعد از نهار و بعد از خوابیدن خانم فورا خودش را به اتاقش رساند و مشتاقانه نامه را گشود:

((سلام گرم و صمیمی به روی ماه بهترین و عزیزترین دوستم.رویا جون نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده و ارزوی یک ساعت در کنار تو بودن توی دلم کپک زده.کی باورش می شود چند روز بگذره و ما هم دیگررو نبینیم. چاره چیه؟حالت چظوره.امیدوارم همینطور که می گی خوب و خوش باشی و توی کارت موفق باشی اگه از حال من بخوای میشه گفت بد نیستم و طبق معمول می گذرونم.ولی راستش رو بخوای بهت حسودیم میشه. همینطور که دلت می خواست یک گوشه ی دنج گیر اوردی و داری برای خودت صفا می کنی.خوش به حالت.کاش می شد می دیدمت و یک دستی هم به سر ما می کشیدی ولی افسوس که فعلا در بست شدی مال خانم سعادت و پریسا پوچ.خبر قابل به عرض اینه که چند روز پیش دوباره با مامان یه دعوای درست و حسابی داشتیم ظاهرا عمه دوباره تقاضایش رو تکرار کرده.مامان می گه دیگه روم نمی شه اصرارش رو رد کنم می گه حالا یه عیبی پیدا کنیم رو پسره بذاریم خوبه ولی اخه بنده خدا عیبی نداره.رویا می دونی مامان چی بهم می گه.اخه ببین چه فکرهایی روی من بیچاره می کنن.فکر می کنه کسی دیگه ای رو زیر سر دارم که به مرتضی جواب نمی دم.تو بگو این وصله ها به من می چسبه.نمی دونم به خدا هر چی می خوام یه جور دیگه به مرتضی نگاه کنم نمی شه عمه که قربونش برم هرجا می شینه که منم اونجا باشم مدام از پسرش تعریف می کنه.مرتضی اینقدر موکل داره که نمی تونه سرش رو بخارونه یا می گه دخترای محلمون براش سر و دست می شکنن.منم که یک گوشم رو در می کنم و یکی رو دروازه.راستش تا امروز فکر می کردم اصلا مرتضی حرفی نزده و عمه خودش اومده خواستگاری بسکه پسر بی حاله.اخه انصافا بگو دخترا هم دوست دارن یه جوری مورد توجه باشن دیگه.تا اینکه امروز.امروز ظهر ساعت دو که از بییمارستان اومدم بیرون نزدیک ایستگاه اتوبوس نمی دونم چطوری مرتضی توی ذهنم بود که یک دفعه انگاری یه تار مو از اون اتیش زدن دیدم با ماشینش ترمز زد کنارم.
 
 
 
ادامه دارد...


تاريخ : 91/12/21 | 19:15 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید