توضیحاتی از نویسنده درباره ی نفوذ ناپذیر:نفوذ ناپذیر یک رمانه مثل خیلی از رمان ها و متفاوت از خیلی رمان ها....اما رمانه.....قرار نیست همه چیزش واقعی باشه....پس اگه دنباله سراسر واقعیتی این داستان مناسب تو نیست....این داستان شخصیت های زیبا داره....چون لازم بود....در ضمن آدم زیبا کم نیست....حالا یکمم زیاده روی....مشکلی نداره از نظر خود من....بازم میگم لازم هم بود....چون اگه این زیبایی نبود هیچ کدوم از اتفاق های درون داستان،اتفاق نمی افتاد.....

درباره ی رمان زود تصمیم نگیرید.....نگید چرا این فقیره و این خرپول....همه چیز لازم بوده و همه چیز هم کم کم مشخص میشه.....
این داستان هیجان داره شادی داره غم داره نفرت و خیانت و عشق هم داره..... اما با صبر....صبر داشته باشید.....
شخصیت نقش های اصلی با اونی که بازی میکنن فرق داره.....پس رائیکا رائیکاست و نقشی که بازی میکنه همونه....پس میتونن دو تا رفتار کاملا متفاوت داشته باشن.....
مذهب...دین....خدا....بی خدایی....بی غیرتی....هر چیزی بوده لازم بوده.....کسی که آدم راحتیه توی داستان،راحت گذاشتمش چون اگه نبود توهین میشد.....(گفتم که همه چی واقعی نیست.....شاید همه ی پلیسای زن زحمت کش این خطه و مرز و بوم واقعا یک مسلمون واقعی باشن یا شایدم نه،یک آدم راحت....من نمیدونم....اما این جا،تو داستان ما....نمیشد خیلی مذهبی باشه که اگه بود اشکال داشت کارم و چیزیم که زیاد دیده میشد توهین بود)
داستان رو با دقت بخونید....اسما رو قاطی نکنید....(آخه تو رمان قبلیم همه دایی پسره رو رو با باباش اشتباه گرفته بودن!....با اینکه ذکر شده بود...و اومده بودن اعتراض که تو داستان خودت یادت نیست!...نه من یادم بود....یادم بود که پسر داستانم بابا نداره.....اونا بودن که بی دقت خوندن)پس با دقت بخونید...یک نکته ی دیگه:برای این رمان زحمت کشیده شده....نه فقط من بلکه خیلی های دیگه پا به پای نوشتنم باهام بودن و اشکالاتش رو تا حد بالایی رفع کردیم....پس لطفا تو نقد کردنتون توجه به خرج بدید و مواظب باشید همدیگر رو با حرف های تندمون ناراحت نکنیم.....چون این ناراحتی به وجود اومده نه تنها برای منه بلکه برای تمام کساییه که این رمان رو دوست داشتن و پا به پاش جلو رفتن و برای بهتر بودنش نقدای عالی ای کردن....
با رمان قبلیمم خیلی تفاوت داره....اون کار اولم بود و به نظر خودمم نسبت به این خیلی ضعیف بود(البته نسبت به این چون اونم بد نبود خدایی....با اینکه اغراق داشت اما به هر حال بد نبود:-دی) اما نفوذ ناپذیر روی تک تک جملاتش کار شده......همین.....
امیدوارم دوستش داشته باشید...
دختر دریا/محدثه.س


*
*
*

مقدمه از ساغر آدین عزیز و من:
زندگی فرازیست با نشیبی تند و گذری است با بن بستی در آخر تمام آواره های اندیشه....
اما زندگی گذران عمریست سبک و ان هنگام درک فداکاری شکوهی است به وسعت یک سرنوشت...
دنیا اطراف گاه دیدنی است و گاه به وسعت تمام اندیشه های یک نسل متزلزل کننده افکار...
اما شجاعت لغتی است به گستردگی تمام همت یک زن بر گسترش امنیتی دور از ذهن و این شروعی است برای یک حس و یک احساس ، احساس بودن و خواستن برای اثبات کردن زن بودن یک زن....زنی که مردانگیش را به رخ تمام مردنماهای عالم میکشاند و فریاد برمی آورد:آری من یک زنم...یک زن...
و در آخر از زن بودنش لذت خواهد برد....


*
*
*

روژان گفت:رائیکا تروخدا...
همونجور که مقنعه ام رو درست میکردم،با لحن جدی و همیشگیم گفتم:روژان الکی بحث نکن،من خوشم نمیاد برم اینجورجاها...تولد شمسی و قمری و میلادیشون رو هی جشن میگیرن،من که نمیگم تو نرو،برو خوش باشی اما من نمیام....
با زاری گفت:تو دلم مونده برای یک بار هم که شده تو رو به دوستام نشون بدم...
-پس موضوع اینه؟عزیز من مجبور نیستی جار بزنی خواهر من پلیسه...
مطمئن بودم که نگفته....یک دروغ کاملا بچگانه بود....میدونست کار من رو نباید به کسی بگه!
گفت:حالا که گفتم،رائیکا یک رحمی کن...ها؟
کش چادرم رو درست کردم و همونجور که به سمت در ورودی میرفتم گفتم:خوش بگذره،خداحافظ...
داد زد:چرا دلت نمیسوزه،دختره ی سنگدل...
لبخند کوچولویی زدم و زود جمعش کردم...سوار پژو 206مشکیم شدم و به سمت اداره راه افتادم...
تو پارکینگ وقتی که میخواستم پیاده بشم،زمزمه کردم:شروع شد...
تا پیاده شدم،سرباز ها ادای احترام کردن...من اگه نخوام اینا رو زمین پا بزنن باید کی رو ببینم؟
سر کوچیکی تکون دادم و آزادشون کردم و مصمم به سمت اداره قدم برداشتم...
یک قدم یک قدم صدای پاها بلند میشد...یک راست به سمت دفتر سرهنگ رفتم،اجازه ی ورود که صادر شد اینبار من بودم که ادای احترام کردم...
سرهنگ سر تکون داد و گفت:خوش آمدید سروان،بفرمایید...
روی صندلی نشستم و گفتم:خسته نباشید...موفق شدیم پاتوق نگار رو پیدا کنیم،ملقب به نگار سه کله...واسطه ی ورود دخترها به باند بزرگشون...
سرهنگ سر تکون داد و گفت:متشکرم،روی نقشه ای دارم فکر میکنم،ساعت پنج جلسه برقرار میشه...
بلند شدم و گفتم:وظیفمون بود،موفق باشید،با اجازه...
لبخندی زد و گفت:بفرمایید...
اینبار به سمت اتاقم راه افتادم ...چادرم رو آویزون کردم و پشت میز نشستم...
پرونده باند بزرگ قاچاق انسان که بیشتر دخترها رو به شهرهایی مثل دبی قاچاق میکرد و میفروخت،تنها سر نخامون نگار سه کله بود که انتخاب دخترها و واسطه ی ورودشون به باند بود و یکی از کافه های وسط شهر پاتوقش بود و فردین چشم عقاب که یکی از کله گندهاشون بود و یکی از سرگردها که من تا حالا ندیدمش هم سعی داره بهش نزدیک بشه اما تا حالا موفقیت چندانی نداشته و فقط در حد دوست بودن...چند نفر دیگه ای هم بودن که فقط در حد شناسایی بودن و اطمینانی درباره ی وظیفه اشون نداشتیم
به خودم گفتم:الکی که بهش نمیگن فردبن چشم عقاب،از بس تیزه...
تو فکر این بودم که سرهنگ چه فکری میتونه داشته باشه،مطمئن بودم بدون اینکه جوانب امر رو در نظر بگیره دستوری نمیده و نقشه ای نمیکشه...
تا ساعت پنج روی این پرونده و چیزهای خرده ریز دیگه کار کردم و راس ساعت پنج رفتیم به سالن جلسات...
بعد از اینکه تمامی همکارها جمع شدن،سرهنگ شروع کرد:همینطور که میدونید ما غیر از فردین چشم عقاب و نگار سه کله که میتونن دو عضو اصلی این گروه باشن،نشان دیگه ای از این باند نداریم و بقیه ی افراد شناسایی شده هم اطلاعات کاملی در موردشون پیدا نشده با اینکه کارهاشون پیگیری میشه...فردین که نزدیک شدن بهش شکستن سده و ما هنوز در تلاشیم...و اما نگار سه کله که سروان کردانی و گروهشون موفق شدن پاتوقشون رو پیدا کنن...من روی نقشه خیلی فکر کردم و دیدم بهترین راه حله...لطفا خوب گوش کنید...همونطور که اطلاع دارید نگار سه کله واسطه ی انتحاب دختران جوان برای این بانده،نقشه ی من اینه که سروان کردانی به عنوان دختری که به خاطر حل مشکلات خانوادش حاضره هر کاری انجام بده،با نگار سه کله طرح دوستی بریزه...مطمئنن با چهره ای که سروان دارن خیلی طول نمیکشه که نگار به ایشون پیشنهار میده که به این گروه در ازای مزایای خوب وارد بشه....این قسمت اول نقشه است؛در صورتی که به خوبی انجام شد،بقیه نقشه هم به اطلاعتون میرسونم...
همه ساکت بودیم و تو فکر...سرهنگ قادری بازم مثل همیشه نقشه ی خوبی کشیده بود...
.این وسط من بودم که کارم سخت بود...و من عاشق همین سختی ها بودم،همین ریسک ها و همین که با پای خودت بری تو دهن شیر...
سرهنگ گفت:کسی حرفی نداره؟
سروان محبی گفت:نقشه ی خوبیه،اما ریسک بالایی میخواد،دقت تو این نقشه خیلی مهمه و البته نظر سروان کردانی...
همه ی نگاه ها به سمت من چرخید،گفتم:من مشکلی تو این کار نمیبینم...کار من همینه...لطفا درباره ی جزئیات نقشه توضیحات بیشتری بدید سرهنگ...
اینبار نگاه ها به سمت سرهنگ چرخید،سرهنگ صداش رو صاف کرد و گفت:جزئیات بیشتر رو به اطلاع خودتون میرسونم،خسته نباشید...
همه بلند شدیم و ادای احترام کردیم،همکارها یکی یکی خارج شدن و من رفتم سمت سرهنگ...
وقتی تنها شدیم گفت:اول یک اسم مستعار...
اصلا مهم نبود اسم چی باشه،زود جواب دادم:شهرزاد...
سرهنگ سر تکون داد و ادامه داد:شهرزاد همونطور که بهتون گفتم دختریه از طبقه پایین جامعه که برای رفاه خانواده اش حاضره هر کاری بکنه...
گفتم:به نظرم اگه شهرزاد دختر یتیمی باشه که برای نجات مادرش از بیماری حاضر به هر کاری باشه واقعی تره،چون اصولا رابطه دختر و مادر و رابطه عاطفی بین اونا خیلی قوی تره و مادر انقدر عزیز هست که آدم خودش رو هم فداش بکنه...
سرهنگ گفت:فکر خوبیه، این جزئیات با شما...شما میتونید از فردا کار خودتون رو شروع کنید،فقط در نظر بگیرید که پله به پله یعنی....
حدود یک ساعت درباره ی جزئیات حرف میزدیم،جزئیاتی که حتی نبود یکیشون هم میتونست کل نقشه ی پیچیده ی ما رو مختل کنه...
سرهنگ گفت:سروان کردانی توجه داشته باشید حرف هایی که میزنید ممکنه در آینده برای این گروه سوال پیش بیاره و شما از جواب عاجز بمونید،یا حتی انقدر جواب های گوناگون و سردرگمی بهشون بدید که شک کنن،متوجه که هستید اینا گروه با دقتی هستند که ما با تلاش گروه زیادی از همکارها غیر از فردین و نگار از اونا اطلاع دیگه ای نداریم...
چادرم رو درست کردم و گفتم:متوجه هستم سرهنگ،امیدوارم بتونم کمکتون کنم...
سرهنگ لبخندی زد و پدرانه نگاهم کرد و گفت:من به تو ایمان دارم دخترم،من خیلی روی این نقشه فکر کردم،میدونم سختی های زیادی داره اما تو رو عین دخترم میشناسم و با رَب و رُبت آشنام،میدونم سربلندمون میکنی...
سرم و انداختم پایین و گفتم:شما همیشه به من لطف داشتید سرهنگ...تمام نیرو و درایتم رو روی اینکار میزارم...
سرهنگ گفت:میتونی بری سروان...
بلند شدم و ادای احترام کردم و گفتم:متشکرم....
سرهنگ سری تکون داد و من از اتاق خارج شدم،خیلی کار داشتم،خرید لباس های متناسب نقشم اولین کارم بود...
توی دفترم که نشستم،شروع کردم به مرتب کردن کارام تا برم بازار...یکدفعه یاد روژان افتادم...اون بهترین گزینه برای خرید بود اما مطمئنا از لج منم که شده خیلی سخت قبول میکرد،هر چقدر من سفت و سخت بودم اون لجباز و سرتق بود...یاد کاراش لبخند رو مهمون لبام کرد...عاشقش بودم...با پنج سال فاصله ی سنی با من،یک دختر هجده ساله بسیار احساساتی...مثل برادر مهربونم که بیست ونه ساله بود و یک مرد واقعی و شیما،زن مهربونش و شادی دختر بانمکش و مامان گلم که دنیا ربه پاش میریزم،کل خانواده ی ما بود...جای خالی پدرم بازم توی چشم میزد،اشک تو چشمام حلقه زد که زود پاکش کردم،من نباید ضعیف باشم...من به خودم قول داده بودم انتقامش رو میگیرم،از هر چی خلافکاره انتقام آدم های پاکی مثل بابا رو میگرفتم...دلیل اصلیم برای انتخاب شغلم این بود...با صدای در به خودم اومدم.
قالب همیشگیم ناخوداگاه ظاهر شد و محکم دستور داد که بگم:بفرمایید...
در دفتر باز شد و پگاه اومد تو و ادای احترام کرد...
صدام دراومد:پگاه صد بار گفتم،اینم صد و یکمین بار،نیاز نیست به وقتی فقط خودمونیم احترام بذاری...
پگاه لبخند نمکی زد و گفت:آقا هر چیزی جای خودش،توی محل کار تو درجه بالاتری داری پس احترامت واجبه،لطفا به ستاره هات دقت کن...بیرون از محیط کار هم من فقط پگاهم و تو هم رائیکا...
از دست حرفاش پوفی کشیدم و گفتم:من از پس تو بر نمیام...
بازم لبخند زد و گفت:تو فقط امر کن،پگاه نیستم همون لحظه اجابت نکنم به غیر از این مورد.... یکم ساکت شد و بعد گفت:سرهنگ با توجه به این که من نزدیک ترین فرد به شما هستم،دستور دادن تا جایی که بتونم کمکتون کنم...
لبخند خشکی زدم و کفتم:واقعا متشکرم،به کمکت نیاز داشتم...
پگاه زیر لب زمزمه کرد:بزار بریم بیرون حسابت رو میرسم...ادای احترام کرد و گفت:نیم ساعت دیگه پارکینگ میبینمتون...
سری تکون دادم و بعد از خارج شدنش به کاراش لبخند زدم،همیشه از اینکه نمیتونستم احساساتم رو قشنگ نشون بدم حرص میخورد...مثل من بود اما نه به سختی و خشکی من... اما به هر حال برای هم دوستای خوبی بودیم...توی یک چهارچوب خاص و به دور از محبت های افسانه ای و صحبت های اغراق آمیز...
کارام که تموم شد،دیگه وقت رفتن بود...چادرم رو پوشیدم و رفتم سمت پارکینگ...پگاه کنار ماشینم ایستاده بود...تا رفتم گفت:مثل همیشه سروقت...
دوست داشتم الان یکی از ابروهام رو بندازم بالا اما به هیچ عنوان بلد نبودم،به همین خاطر دوتا ابروهامون رو بالا انداختم و گفتم:انتظار دیگه ای داشتی؟
سرش رو کج کرد و گفت:به هیچ عنوان...
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم...تو طول راه درباره ی کارا و نقشه هامون حرف زدیم و وقتی به بازار رسیدیم گفتم:لباسی میخواییم که ارزون قیمت باشه و به کهنگی بزنه...
پگاه گفت:دقیقا،اما چون نو میخوای بخری نمیتونی زیاد کهنه نشونش بدی،مجبوری رفتیی خونه شش هفت بار بشوریش...
گفتم:آره راست میگی،شال و کفش نمیخوام،تو خونه دارم....
شروع کردیم به گشتن...آخرش یک مانتو طوسی دوازده هزار تومنی خریدم که دقیقا مثل این بود که گونی بپوشم...فقظ چند تا دکمه ساده و دو تا جیب و روی زانو...
مامان شلوار مشکی کهنه داشت که دیگه نمیپوشیدش و این بهترین گزینه برای من بود...
پگاه رو دم خونشون پیاده کردم و خودم هم به سمت خونمون رفتم...

زنگ در رو که زدم صدای مامان اومد:بیا تو رائیکا جان...
گفتم:ممنون مامان...
در باز شد و با حیاط همیشگی روبه رو شدم!بدون هیچ تغییری!حوض قدیمی آبیمون که سه تا ماهی قرمز توش بود و تخت چوبی که مامان عاشقش بود و دو طرف حیاط متوسطمون باغچه ی قشنگمون بود که برگ های درخت های بید مجنونش تا نزدیکی سطح زمین میرسید...
صدای مامان اومد:رائیکا چرا نمیای تو؟
گفتم:چشم مامان جان،اومدم...
وای خدا سخت ترین قسمت نقشه همینجا بود،حالا تا دو ساعت باید بشینم گریه های مامان رو تماشا کنم...خدایا به امید تو،من خودم رو به تو میسپارم...
دم در ورودی در حالی که کفشام رو درمی آوردم گفتم:سلام بر اهل خانه...
مامان با اسفندش نزدیک شد و گفت:سلام عزیز مادر،قربون قد و بالات برم من...
با تظاهر به ناراحتی گفتم:خدا نکنه عزیزم...
رفتم تو اتاقم و لباس های راحتیم رو پوشیدم...خدایا به امید تو...
با لحنی که تمام سعیم رو به کار بردم که مظلوم باشه گفتم:مامان...
مامان دقیقا با این لحن آشنا بود،فقط وقتهایی که ماموریت داشتم حالت صدام لوس میشد...
با بغض توی صداش گفت:رائیکا نگو که دوباره هم ماموریت داری؟
خدایا من که هنوز چیزی نگفتم؟چرا این مامان ما همیشه اشکش لب مشکشه؟اگه بدونه میخوام برم تو باند قاچاق دختر چکار میکنه؟
گفتم:مامان من،من که هنوز چیزی نگفتم تو آماده شدی برای گریه کردن!بله ماموریت دارم و این یکی هم با بقیه خیلی فرق میکنه...
با ترس گفت:چرا؟
گفتم:همه چیز رو که نمیتونم توضیح بدم،فقط در همین حد بدونید که شاید چند ماه طول بکشه...
ترس رو تو چشماش میخوندم،برای همین زود ادامه دادم:اما برمیگردم،مامان قول میدم برمیگردم...
اشکاش سرازیر شد...زود دست چپش رو که بعد از سکته قلبیش از کار افتاده بود تو دستم گرفتم و گفتم:رائیکا فدات بشه،مامان گریه نکن...
تنها جایی که رائیکای مهربون ظاهر میشد وقتی بود که من و مامان تنها بودیم،هیچوقت نمیتونستم گریه هاش رو تحمل کنم...
با هق هق گفت:رائیکا شماها چیزیتون بشه مرگ من صددرصده....
با تلخ رویی گفتم:دیگه نمیخوام این حرفا رو بشنوم مامان،مثل همیشه است این ماموریت اما یکمی طولانی تر...مثل همیشه سالم میام...
پوستش که کمی چروک شده بود رو نوازش کردم و گفتم:گریه نمیکنی دیگه،مگه نه؟؟؟
گفت:باشه،اما رائیکا هیچ وقت به مادرت دروغ نگو،وقتی به حق علی بچه دار شدی میفهمی که مادر چقدر زود دروغ بچه اش رو تشخیص میده...من که از پس تو برنمیام،برو،بازم تو رو به خدامون میسپارم...
پیشونیش رو آروم و کوتاه بوسیدم گفتم:روژان هنوز تولده؟
گفت:آره،از دستت خیلی جوشی بود،گفت زیاد نمیمونم و زود برمیگردم...
لبخند زدم و گفتم:مامان مواظبش باش...
صدای در اومد و متعاقبش صدای روژان:مامان من اومدم...
همیشه همین طور بود،ورودش رو اعلام میکرد...نمیدونست خونه ام برای همین گفتم:خوش اومدی...چه حلال زاده هم هست...
صدای متعجبش گفت:رائیکا تویی؟؟؟
گفتم:نه صدای ضبط شده امه...
با دو اومد تو پذیرایی و گفت:تو که گفتی کلی کار دارم نمیتونم بیام جشن...چرا اینجایی؟
با سمت اتاقم رفتم و گفتم:الانم میگم،باید برم به کارام برسم...
گفت:اینو نمیگفتی چی میگفتی؟
لبخند زدم و به سمت اتقم رفتم و به روی نقشه ام فکر کردم...
***
با آرایش زیباییم صد برابر شده بود...مشکی خط چشم حصار چشمای سبز لجنی مثل زمردم شده بود و روژ حنایی و روژ گونه هم روی پوست سفیدم خودنمایی میکرد...لباسام اصلا باب میلم نبود...کاش حداقل میشد با لباس آبرومند برم...موهای طلاییم کمی کج روی صورتم ریخته بودم...خیلی کم...فقط برای اینکه بفهمن موهام طلاییه...کفشای کتونی قدیمیم رو پوشیدم و به مامان که با گریه داشت از زیر قرآن ردم میکرد نگاه کردم...
گفتم:مامان مگه شما به من قول نداده بودی گریه نکنی؟به همین زودی فراموش کردی؟
اشکاش رو پاک کرد و با هق هق گفت:برو رائیکا،برو به سلامت...
بسم الله گویان از در خارج شدم...

با آرایش زیباییم صد برابر شده بود...مشکی خط چشم حصار چشمای سبز لجنی مثل زمردم شده بود و روژ حنایی و روژ گونه هم روی پوست سفیدم خودنمایی میکرد...لباسام اصلا باب میلم نبود...کاش حداقل میشد با لباس آبرومند برم...موهای طلاییم کمی کج روی صورتم ریخته بودم...خیلی کم...فقط برای اینکه بفهمن موهام طلاییه...کفشای کتونی قدیمیم رو پوشیدم و به مامان که با گریه داشت از زیر قرآن ردم میکرد نگاه کردم...
گفتم:مامان مگه شما به من قول نداده بودی گریه نکنی؟به همین زودی فراموش کردی؟
اشکاش رو پاک کرد و با هق هق گفت:برو رائیکا،برو به سلامت...
بسم الله گویان از در خارج شدم...
چقدر به ماشین عادت کرده بودم،با این که زیاد راهی نبود اما بالاخره دو کورس ماشین باید سوار میشدم...خوب شد خونه مون توی محله ی متوسطی بود،مگرنه با این اوضاع چقدر ضایع بودم...
***
چقدر دوست داشتم از اون محیط پر از دود سیگار و قلیون فرار کنم...همه ی آدما با اوضاعی نامتناسب با یک عده مثل خودشون مشغول گذروندن عمرشون بودن...سعی کردم شهرزاد بشم و به بقیه بی توجه...کمی اطراف رو گشتم و نگار سه کله و دار و دستش رو دیدم ،جلوی چشم ترین صندلی رو که نگار راحت منو ببینه انتخاب کردم و روش نشستم...حرفای سرهنگ توی سرم رژه میرفتن....نقشم از الان رسما شروع شد...
مشتم رو به حالت عصبی چند بار کوبوندم رو میز...سعی کردم به بدترین خاطره ی زندگیم فکر کنم تا دوباره صورتم از عصبانیت سرخ بشه...پام رو به صورت عصبی تکون میدادم و مفصل های لای انگشتم رو میشکوندم و تمام سعیم رو به کار گرفتم تا خودم رو مشوش نشون بدم و اصلا هم به نگار نگاه نکنم...مشتم رو به کف دستم میکوبوندم و با کف دستم روی پیشونیم میزدم...چند بار که سرم رو تکون میدادم نگاه نگار رو روی خودم احساس میکردم...پس نه؟با اینهمه آرایش میخوام تو چشم نباشم؟همه دارن با نگاهشون درسته قورتم میدن...خدای منو ببخش...صدای در که اومد،نگاهم به سمت شخصی که وارد میشد کشیده شد...سروان محسنی یکی از همکارا بود که کمک میکرد تا نقشه رو پیش ببریم...به سرعت پاشدم که منو ببینه و هول بودنم رو نشون بده...بر طبق نقشه با یک قیافه ی بی تفاوت اومد سمتم...نگار به سمتش چرخیده بود تا طرفی که منتظر بودمش رو ببینه...نقشه تا اینجا داشت عالی پیش میرفت و نگار رو کنجکاو کرده بودیم....
سروان-بشین...
زود به حرفش گوش کردم...
سروان-ببین شهرزاد...
با لحن نزار و بلندی گفتم:آقا بهرام،تو رو جون اون دوتا بچه ات...تو رو به حق هر کی میپرستی...نگو که جور نشد...
سرش رو انداخت پایین و گفت:باور کن سعیم رو کردم....
به صورت شاکی از جام بلند شدم و گفتم:چرا ادعا دارید خدا رو میشناسید؟چراااااااااااااا اااااا؟شما از دین چی میدونید؟
جیغم دراومد و گفت:دین فقط به تسبیح دست گرفتنه؟آررررررررررررررررر ه؟
با یکمی مکث ادامه دادم:نمیخوام این دین رو...
جیق زدم:دین اینو گفته که امید الکی بدید به یک دختر یتیم؟
همه داشتن نگاهمون میکردن،سروان هم مثلا سعی داشت آرومم کنه...
داد زدم:نمیخوام آروم بشم...نمیخوام...میفهمی؟ از حقم نمیگذرم..به همون علی تون نمیگذرم...تو که اطمینان نداشتی این کار جور بشه برای چی همون پولی رو هم که داشتم به باد دادی؟صرف کلاس های چرت و پرت...به امید اینکه قبول بشم؟کو پس؟هرروز پول بده برو تا اون سر دنیا کامپیوتر و هزار تا کوفت دیگه یاد بگیر که بشه این؟ نمیخوام...به خدا نمیخوام...با هق هق گفتم:مادرم چیزیش بشه ازت نمیگذرم آقا بهرام...داغت رو به دل عزیزات میزارم...
سروان بر طبق نقشه به اینجا که رسید بلند شد و یکی خوابوند تو گوشم...خودم رو پرت کردم به میز کناری...
سروان داد زد:هیچی بهت نمیگم دور برندار ضعیفه،تو کی باشی که داغ منو به دل عزیزام بزاری؟تو هم ثمره ی همون نصرت دودی...کوکب سبزی فروش هم دیگه عمر بیشتر از این زیادیشه...
به سمتش حمله کردم که نگار و دار و دستش پریدن سمتم و گرفتنم....همونجور گفتم:بمیری...ایشالا بمیری...عوضی کثافت...ابروی هرچی مسلمونه بردی...اون مسجد و قرآنت بخوره تو فرق سرت...برو گمشو از جلوی چشمم...برو میسپارمت به علی...علی تو نه علی مامانم...جیغ زدم:برو گمشو...
سروان سرش رو انداخت پایین و از در رفت بیرون...منم با عصبانیت خودم رو از دست نگار و دار و دستش کشدم بیرون و سرم رو رو میز گذاشتم ونفس های مقطع و عصبی ای کشیدم...بهتر از این نمیشد...خودم ایمان داشتم که گل کاشته بودم...همش رو هم مدیون مامان و بابا بودم که تصور کرده بودم همون مامان و بابای شهرزادن...الان اصلا نباید به نگار توجه میکردم چون زود ضایع میشدم...همونجور که حدث میزدم اومد طرفم و گفت:چی شده خانمی؟
با اعصاب داغون سرم رو آوردم بالا و داد زدم:تو دیگه چی میگی؟حالم از زندگی و آدم هاش به هم میخوره...بعد زار زدم:وای ماااااااماااااااان...
از عکس العملم تعجب کرد اما به روش نیورد و ادامه داد:تو الان عصبانی هستی عزیزم،شاید من بتونم کمکت کنم...
به عصبانیت و حرصی گفتم:نمیخوام کمک هیچ کس رو...نمیخوام...زبون آدمیزاد میفهمی؟از جلو چشمام دور شو...برو...
بلند شد و گفت:هر وقت از حرفات پشیمون شدی برگرد...
بعد با لبخند ازم دور شد...میدونستم تا دو سه بار دیگه محل سگ هم بهم نمیده...اما برای نقشه لازم بود...سریع کیف قدیمی مامان رو برداشتم و از کافی شاپ زدم بیرون و به سمت اداره راه افتادم...

با صدای سرهنگ وارد اتاق شدم...بازم کار همیشگی،ادای احترام،که دوستش داشتم اما نه برای خودم...فقط دوست داشتم من احترام بزارم نه دیگران به من...
گفت:بشین سروان،واقعا ممنونم ازت...
نشستم،در غالب رائیکا،با لحن جدی همون رائیکای همیشگی گفتم:وظیفه ام بود سرهنگ...
سرهنگ لبخند پدرانه ای به روم زد و گفت:صدای ضبط شده ات رو شنیدم،کردانی عالی بود،آنقدر عالی که واقعا نمیدونستم کسی که دارم صداش رو میشنوم شهرزاده یا رائیکای خودمون...
لبخند خجولی زدم و گفتم:باور کنید انقدر تعریفی نیستم...
سرهنگ ادامه داد:خوب تا اینجا باب میل ما پیش رفت،بگو ببینم بعد از رفتن سروان محمدی چی شد؟
گفتم:بر طبق پیش بینی هامون،نگار فورا اومد طرفم...اما به حالت تهاجمی باهاش برخورد کردم چون لازم بود،اگه زود وا میدادم و به حرفش گوش میکردم فورا متوجه میشد که کاسه ای زیر نیم کاسه است،اینطوری خیلی بهتره،مطمئنم بالاخره بازم میاد سمتم...
سرهنگ با افتخار گفت:کارت عالیه...
جواب دادم:متشکرم سرهنگ...
سرهنگ گفت:خوب،سروان کردانی از این به بعد مواظب تمام کارات مثل همیشه باش،به هیچ عنوان درباره ی این ماموریت کسی چیزی نفهمه،کافیه تا یک سهل انگاری به دردسر بزرگی بندازتمون و تمام نقشه هامون رو نقش بر آب کنه...
با حرکت سر تائید کردم و گفتم:بله،حواسم هست...
***
دوباره این پاتوق جهنمی...
وارد کافی شاپ شدم...بوی سیگار و عرق و کوفت و زهرمار همه با هم قاطی شده بود...کاش این ماموریت نبود تا من کلا این کافی شاپ رو پلومب میکردم...نگار طبق معمول جای همیشگی نشسته بود...تو این شش روز که اینجا اومده بودم همیشه همونجا میشست و منم صندلی که اولین بار اونجا نشستم،جایگاه همشگیم شده بود...دو روز اول دوتامون نسبت به هم بی تفاوت بودیم اما روز سوم شروع کردم به نگاه های سرشار از پشیمانی سمت نگار...میدونستم متوجه نگاهام شده اما اینم میدونستم انقدر زود غرورش رو نمیشکنه بیاد جلو و حتی ممکنه من مجبور بشم برم جلو برای عرض معذرت!
دوباره سر جای همیشگیم نشستم و نگاه های هیز و خیره ی خیلی از مردا رو رو خودم تحمل کردم،حالم از این موقعیتم بهم میخورد،کاش میومد سمتم...بهش نگاه کردم...فارق از من داشت با اکیپ دوستاش میخندید و قلیون میکشید...شاید حدودا بیست و هفت،هشت ساله بود...یک قیافه کاملا معمولی،موهای رنگ و مش قهوه ای و طلایی،ابروهای رنگ شده قهوه ای،چشم های معمولی و مشکی و دماغ و دهن کاملا معمولی...نه بانمک،نه جذاب،فقط میشد به قیافش نسبت بامهر رو داد،البته به دور از خروار آرایش هاش...تمام نیرویم رو انداختم توی چشمام و با التماس بهش زل زدم...میدونستم به کسی که ده مترم ازم فاصله داشت اینجوری نگاه میکردم برمیگشت سمتم،انگار که برق گرفته باشتش...نگارم یک آدم معمولی،زود برگشت سمتم...التماس رو تو چشمام ریختم...
لبخندش رو قورت داد و از جاش بلند شد...خدایا ممنونتم...ممنونتم...اومد سمتم و نشست رو صندلی روبروییم...خودم رو دستپاچه نشون دادم...خیره و مسلط تو چشمام نگاه کرد و گفت:پشیمونی؟
سرم رو تکون دادم و با ترس ساختگی تو چشماش نگاه کردم...قه قه زد و گفت:چته دختر؟انگار لولو خرخره دیده...بعد دستش رو آورد جلو و گفت:من نگارم...
باهاش دست دادم و گفتم:منم شهرزادم...
گفت:انروز بدجور آمپر سوزونده بودی...بعدش هم خندید...
لبخند خجولی زدم و گفتم:معذرت میخوام،باور کنید اگر جای من بودید بدتر از این میشدید...
دستم و توی دستش فشار داد و گفت:چکارت کرده بود؟
صدام رو لرزون کردم و گفتم:همه ی پولی رو که با بدبختی جمع کرده بودم تا مامانم رو عمل کنم ازم گرفت و من رو فرستاد برای کلاس های کامپیوتر و چیزایی که یک منشی باید بلد باشه،میگفت اگه این ها رو یاد بگیری میتونی منشی بشی و بعد با پولی که جمع کنی راحت مامانت رو عمل کنی...
اشک هایی که تو چشمام جمع شده بود روی گونه ام سرازیر شد:من مامانم رو خیلی دوست دارم نگار...خیلی...نمیتونم توصیفش کنم...خیلی از روز ها رو یادمه که برای اینکه از بابای مستم کتک نخورم خودش رو می نداخت جلو و خودش به جام کتک میخورد...
با هق هق گفتم:نگار نمیدونی چقدر از دست بابام کتک خورد تا نزاره من زن یک آدم بدتر از بابام بشم که از بابام فقط دو سال کوچیکتر بود...نگار از همون روز کارش کشید به بیمارستان...از حرص خوردن برای من ناچیز سکته کرد...مامانم سکته کرد نگار...من هر کاری که بتونم انجام میدم تا عملش کنم... من اون قلب نازش رو باید سالم بهش برگردونم...نگار همیچوقت،هیچوقت بهرام رو نمیبخشم...اون پول تنها امید و سرمایه ی من بود...نمیبخشمش....
اومد صندلی کناری من نشست و من رو کشید بغلش...تو بغل کی بودم من؟من غیر از مامان تا حالا بغل هیچکسی نرفته بودم...روژان هم هروقت چند روز ازم دور میشد بغلش میکردم...الان چطور تو بغل کسی مونده بودم که نه تنها منو نمیشناخت بلکه دشمنم هم بود!از من بعیده...
من و از خودش دور کرد و دو دستش رو روی شونه هام گذاشت و گفت:تو خیلی نازی دختر...نکن اینکار رو با خودت...من تا جایی که بتونم کمکت میکنم...
هول زده گفتم:چه کمکی؟
جواب داد:آروم آروم دختر...مگه نشنیدی میگن گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی...
با التماس گفتم:نگار من میگم نره تو میگی بدوش،من دارم میگم نمیتونم صبر کنم،مامان قلبش ضعیفه...
گفت:ببین شهرزاد،باید چند روزی بگذره تا بشناسمت،نمیتونم همین طور کار رو بهت پیشنهاد کنم،اینجوری نه برای من خوبه نه برای تو...در ضمن یک خدایی داری تو..همین طور که تا الان مواظب مامانت بوده ،الان هم مواظبش میمونه...نترس دختر...حکمتی بوده که من و تو با هم آشنا بشیم...
آروم گفتم:خدا کنه این چند روز زودتر بگذره...
خندیدو از جاش بلند شد:من دیگه باید برم،فردا اینجا میای؟
گفتم:آره میام.
گفت:پس بای تا فردا.
لبخند زدم و گفتم:خداحافظ...
رفت سمت دوستاش و من از کافی شاپ خارج شدم...نقشه از الان عملا شروع شده بود...دیگه رفتن به اداره ممنوع بود و تمامی پیام ها تلفنی رد و بدل میشد...این آغاز راه پر پیچ و خمی بود که با کمال میل قبولش کرده بودم...

با صدای زنگ گوشیم دستام رو که گوجه ای شده بود شستم و از آشپزخونه زدم بیرون...سرهنگ بود...صدام رو صاف کردم و جواب دادم:بفرمایید.
جواب داد:الو؟سروان خودتون هستید؟
گفتم:بله سرهنگ بفرمایید...
گفت:صدای شما و خواهرتون خیلی به هم شبیه...من همیشه میپرسم تا اشتباه نکنم...خوب چه خبر؟
گفتم:بالاخره اومد طرفم...باید چند وقتی منتظر باشم تا پیشنهاد کار بده...
نیم ساعت بود که داشتم با سرهنگ حرف میزدم و قرار ها رو مشخص میکردم..وقتی که قطع کردم،به سمت آشپزخونه رفتم که مامان گفت:رائیکا مادر سرهنگ بود؟
همونجور که برنج آبکش رو توی قابلمه میرختم گفتم:بله مامان،سلامتون رو رسوند...
گفت:کی میری؟
همونجور که صورتم رو از بخار هایی که بهش میخورد جمع کرده بودم،گفتم:مگه قراره جایی برم؟
اومد تو درگاه آشپزخونه ایستاد و گفت:میدونی که چی میگم...انقدر حرف رو عوض نکن...
به طرفش برگشتم و گفتم:چرا اذیت میکنی خودت رو با این موضوع؟مامان من هر وقت وقت رفتن شد،شده دیگه...اینم مثل بقیه...
نذاشت صحبتم رو کامل کنم و گفت:هم خودت میدونی و هم من که این مثل بقیه ماموریت هات نیست...پس انقدر این جمله رو تکرار نکن...
در قابلمه رو گذاشتم تا برنج دم بیاد و بعد گفتم:نمیدونم کی وقتش میرسه...این خوبه؟
لبخند کم جونی زد و جواب داد:هر چیزی که دروغ نباشه خیلی خوبه مادر...رفتم طرفش و دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:برام که دعا میکنی مامان؟مگه نه؟
گفت:برای بچه هام دعا نکنم برای کی دعا کنم؟
لبخند زدم و به سمت اتاقم رفتم،روژان روی زمین خوابیده بود...بگو دختر مجبوری توی سرما اینجوری بخوابی؟پتوش رو روش انداختم و رفتم سمت کمد...لباس های همیشگی و رو پوشیدم و راه افتادم سمت پاتوق...
تا وارد شدم به طرف میز نگار نگاه کردم،تا متوجه ام شد اشاره کرد که برم طرفشون...رفتم و کنارش نشستم و روبه جمع سلام کردم...همه جواب سلامم رو با سرخوشی دادن و نگار گفت:خوب دخترا این دوست عزیزمون اسمش شهرزاده و قراره بشه عضو جدید اکیپ،شیرفهمه؟
همه با حرکت سر تائید کردن و نگار با اشاره به یکی یکیشون اونا رو به من معرفی کرد:خوب شهرزاد خانم این مهرنازه،لیلا،نازنین،سوگند و گلاره...
به چهره ی تک تکشون نگاه کردم،حس کردم سوگند مثل بقیشون نیست...چهره ی مظلومی داشت و سربه زیر بود...قیافه اش هم زیر خروار آرایش پوشونده نشده بود...
نگار که نگاه من رو روی سوگند دیده بود رو به بقیه گفت:دیدید گفتم این دختر مهره مار داره؟
بعدش روی میز ضرب گرفت و با تکون دادن گردنش خوند:مهره ی مار داری تو دلبری...اما میگذری از عشقم همش سرسری..آره مهره ی مار داری تو دلبری...اما میگذری از عشقم همش سرسری...
همه غیر از من و سوگند به آهنگش خندیدن و همراهیش کردن...به سوگند نگاه کردم،چشمای سورمه ای و مو و ابروی روشنش با بینی قلمی و لب های غنچه ایش نمای قشنگی به صورتش داده بود...خدای من اما چشماش یک چیز دیگه بود...یک رنگ منحصر به فرد...یاد ماهی فایترم افتادم،اونم سورمه ای بود و براق...وقتی که مرد چقدر ناراحت شدم...یک دفعه سرش رو آورد بالا...سنکپ کردم از دیدن چشماش که توی دریای اشکش شناور بود...نفسم گرفت...زود سرم رو انداختم پایین...خدایا این دختر چش بود؟چرا چشماش اشکی شده بود؟سعی کردم برم تو جلد رائیکایی با نام شهرزاد... اما برای اولین بار دلم میخواست معنی غم توی اون چشما رو بفهمم...بفهمم چرا دلم داره آتیش میگیره...بفهمم چرا حس میکنم این دختر با همه ی اینا فرق داره...بفهمم چرا آرایش نداره...چرا خوشحال نیست که ازش تعریف کردن...چرا داشت گریه میکرد...چرا؟...چرا دلم میخواست رائیکای همیشگی نباشم و به قلبم اجازه بدم دلش برای یکی از دوستای مجرم که شاید خودش هم مجرم باشه به رحم میاد؟اسم جرم که اومد دوباره سخت شدم...دوباره شدم رائیکای همیشگی..دوباره یاد همه چیز افتادم...دوباره داغ دلم تازه شد و نگاهم رو به سمت نگار کشوندم...
بهش گفتم:خوب من الان باید چکارا کنم؟
فکر کنم لیلا بود که گفت:هیچی عزیزم،باید چند روزی پیش ما باشی که بشی عین ما...
تو دلم گفتم:دور از جونم...اما رو به همون دختره گفتم:بعدش چی میشه؟
نازنین که به خاطر موهای قرمزش یادم مونده بود،گفت:بعدش رو همون وقتی که بعدش شد بهت میگه...نترس...
زود جواب دادم:من گفتم میترسم؟من از هیچ چیز تو این دنیا نمیترسم...
نازنین گفت:از اول جسارت رو توی چشمات دیدم...
نگار ادامه داد:از همین جسارتش توی صحبت با...بهرام بود؟
سرم رو به معنی تائید تکون دادم و نگار ادامه داد:آره از همین جسارت چشمات توی صحبت با بهرام از همه بیشتر خوشم اومد...
پوزخند زدم و گفتم:از هر کسی که حقم رو بخوره متنفرم،برای همین حالم از این دنیا به هم میخوره...چون چیزی که الان هستم حقم نیست...چیزی که مادرم هست حقش نیست...حقم رو از دست زن هایی که بدون هیچ تلاشی هرروز باید از یک طرف دنیا سراغشون رو بگیری،میگیرم...صد در صد میگیرم...
تو ذهنم داشتم فکر میکردم من و این حرفا؟چه مضخرفاتی...
نگار قه قه زد و گفت:مثل یک ماده ببر...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:مثل یک ماده ببر...
نگار به طرف یکی از دخترا که از همون اول خیره داشت نگاهم میکرد گفت:مهرناز چرا ساکته؟
به نگار نگاه کرد و گفت:به علت رنگین کمان پشت کوه...
رادارام فعال شد...یعنی چی؟رنگین کمان پشت کوه؟
نگار گفت:بیخیال بابا...برق دنبال مداره...
جان؟اینا چی میگن؟حواسم باشه به سرهنگ گزارش کنم...
مهرناز لبش رو لوچ کرد و گفت:از ما گفتن،به نظرم دختر خوبیه...
نگار با افتخار نگاهم کرد و گفت:معلومه...
تا یک ساعت داشتیم درباره ی همه چیز بحث میکردیم،میدونستم خوب تو دلشون جا باز کردم..سوگند تا ازش نظری نمیخواستن حرفی نمیزد...برای من سوگند شده بود یک علامت سوال بزرگ...
تا رسیدم خونه جریان های مهم و کلمات نامفهوم رو گزارش دادم و بعدش هم از فرط خستگی به سرعت خوابم برد...


موضوعات مرتبط: رمان نفوذ ناپذیرSea daughteR

تاريخ : 91/12/27 | 1:34 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید