دلارام رو در جریان نذاشتم..امیدوار بودم کیوان هم اینکارو نکنه..
گرچه بدون اجازه ی من کاری انجام نمی داد..

نمی خواستم ملاقات امشبم با شایان خدشه ای تو نقشه مون ایجاد کنه..
اینکه دلارام از این ملاقات بی خبر باشه به صلاح همه ی ماست..مخصوصا خودش..ممکنه بی اختیار کاری رو انجام بده و دیگران رو به شک بندازه..

از اینکه دختر خودداریه مطمئنم..منتهی اگر با احتیاط پیش می رفتیم در نتیجه بهتر هم جواب می گرفتیم..بدون مشکل و دردسر..

دقایقی از اومدنم به ویلای شایان می گذشت که از در سالن وارد شد..
با دیدنم لبخند زد و با صدای بلند خوش امد گفت..نشست و پا روی پا انداخت .. با لبخند نگاهم کرد..
--می دونستم که میای..آرشام سرش بره قولش نمیره..
-قول ندادم که میام..ولی راسخ بودم که بدونم با من چکار ِ مهمی داری؟..

بلند شد..دستاش رو باز کرد وبا شعف خاصی گفت: امشب قراره در میان صحبتامون کمی هم خوش گذرونی کنیم..مدتیه خودمون رو تو کار غرق کردیم حالا وقتشه کمی هم واسه خودمون وقت بذاریم..واسه برنامه های بعدی..

شک نداشتم که واسه امشب نقشه چیده..نمی دونستم چی ولی این حسم هیچ وقت اشتباه نمی کرد..باید اروم پیش می رفتم تا بفهمم چی می خواد..
--پس چرا هنوز نشستی؟..پاشو حاضر شو.............به پایین اشاره کرد و همراه با چشمک ادامه داد: منتظرم نذاری پسر..
و همراه با قهقهه ی بلندی از سالن بیرون رفت..

منظورش به استخر بود..ویلای شایان شامل 2 استخر می شد..استخر سرپوشیده ای که تو حیاط بود و مختص به فصل تابستان..
و استخر دیگری که دقیقا تو زیرزمین ساختمان قرار داشت و بیشتر تو فصل سرما ازش استفاده می شد..

این حرفا برام عادی بود..می دونستم امشب باید شاهد چه چیزهایی باشم..خوش گذرونی های شایان تمامی نداشت..
زمانی که باهاش کار می کردم هر هفته یکی از این شب ها رو مختص به خوشگذرونی و عیاشی می داد..
ازمن هم می خواست همراهیش کنم ولی زمانی که می دید مشتاق به این کار نیستم به بهانه ی اینکه باهام حرفای مهمی داره من رو هم وارد بازی می کرد..

میگم بازی ولی دقیقا همینطوره..یه بازیه کثیف..
امیدوار بودم امشب هم نخواد مثل سایر شبهایی که شاهدش بودم چنین کثافتکاری هایی رو بکنه که هر کس با دیدنش از انسان بودن خودش به عجز می امد..

شایان یه فرد کاملا افراط گر بود..تو هر چیزی..علی الخصوص مسائلی که عیشش رو به اوج می رسوند..

لباسم رو تو رختکن عوض کردم..سر و صداشون رو به وضوح می شنیدم..ظاهرا دست بردار نیست..
نمی تونستم بکشم عقب..رفتنم مساوی بود با بهم خوردن نقشه ..واسه رو به رو کردنش با شاهین خان یه امشب رو باید به میلش پیش می رفتم..

شایان همینقدر که با شنیدن اسم مواد از خود بی خود می شد همونقدر به خاطر رد کردن خواسته هاش خیلی راحت کنار می کشید..
مخصوصا الان که می دونه دیگه کاری باهاش ندارم..حاضره هر کار بکنه تا منو کنار خودش داشته باشه..

می شناختمش..الان 10 ساله که باهاشم..
چیز عجیبی نیست..چون تا به الان هیچ کدوم از کارهاش توسط من بی نتیجه نمونده..
همونطور که اون واسه من یه مهره برای رسیدن به اهدافم بود..منم واسه ش کم نذاشتم..

لب استخر ایستادم..بدون اینکه نگاهشون کنم با یک شیرجه،کاملا حرفه ای پریدم تو آب..نه سرد بود و نه گرم..
سرمو که از آب بیرون اوردم به صورتم دست کشیدم..به طرف دیواره ی استخر شنا کردم..پشتمو بهش تکیه دادم..
درست گوشه ی استخر..چشمامو بستم و دوباره باز کردم..تو موهای خیسم دست کشیدم..

نگاهم به سمت شایان کشیده شد..3 تا دختر دوره ش کرده بودند..شایان نیمه برهنه رو به روی من با فاصله ی زیادی به دیواره ی استخر تکیه داده بود..
یکی از دخترا که موهای بور و بلندی داشت جام شرابش رو در دست گرفت ..گه گاه به لب های غرق در لبخند ِ ه*و*س*آ*ل*و*د ِ شایان نزدیک می کرد..
نفر دوم ..دختری با موهای کاملا مشکی و بلند بود..مایوی نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ا*ی به تن داشت و درون اب رو به روی شایان با ل*و*ن*د*ی هرچه تمامتر نگاهش می کرد و قفسه ی سینه ش رو نوازش می کرد..

و نفر سوم..دختری با موهای شرابی..پوست سفید..چشمان آبی..هیکل توپر و کاملش تو اون مایوی دو تیکه نگاهه خیره و خمار شایان رو به سمت خود کشیده بود..دست شایان نوازشگرانه به روی بدن دختر در گردش بود..


    

نگاهش رو به من دوخت..لبخندش پررنگ شد..
-- از اینکه به دعوتم دست رد نمی زنی خوشم میاد..ولی تا کی می خوای تنها بمونی؟..تو هم قاطی ِ ما شو..کم کم دارم بهت شک می کنم..
-به چی؟..
-- به اینکه مرد هستی یا نه..من که بعد از این همه سال در تو هیچ غ*ر*ی*ز*ه* ا*ی ندیدم..پسر بی خیاله افکار بیهوده شو..اگه اینکه میگن دنیا 2 روزه راست باشه پس از این 2 روزت استفاده کن..ل*ذ*ت ببر..چرا معطلی؟..


دستامو ازهم باز کردم..به لب استخر تکیه دادم..نگاهم مملو از غرور بود..غروری سرد..
بدون اینکه تغییری تو چهره م ایجاد کنم گفتم: من همینی ام که هستم..بیشتر مایلم تماشاچی باشم تا بخوام کاری بکنم که از انجام دادنش هیچ خوشم نمیاد..

قهقهه زد..صداش انعکاس خاصی تو فضای استخر ایجاد کرد..
-- نه دیگه نشد..امشب فرق می کنه..امشب نمی تونی از زیرش شونه خالی کنی..گفتم باهات کلی حرف دارم..ولی قبل از عشق و حال نمی تونم درست و حسابی رو چیزی تمرکز کنم..

پوزخند زدم..
- وقتی ازم خواستی بیام تو استخر فهمیدم حرفات باید مهم باشه..
--خوبه ..پس معلومه منو کاملا شناختی..

نفسمو عمیق بیرون دادم..
- برام عادی شده..
--جای تعجب نداره..تو آرشامی..واسه همینه که نمی خوام از دستت بدم..واسه داشتنت خیلی کارا می کنم..

نمیگه همه کار می کنم..میگه خیلی کارا می کنم..
به هیچ کس باج نمی داد..شاید واسه همینه که اونو واسه تعلیمم انتخاب کردم..

نگاهم کاملا جدی معطوف اون 4 نفری شده بود که درست رو به روی من مشغول ِ................
شایان اون دختری که چشمان آبی داشت رو به شدت می بوسید..
دختری که رو به روش ایستاده بود در اغوشش ل*و*ن*د*ی می کرد..
نفر بعد جام شراب و، رو سینه ی شایان سرازیر کرد..

کارهاشون ت*ح*ر*ی*ک **ک*ن*ن*د*ه بود..می دونستم شایان از این کارها چه منظوری داره..
می خواست منو هم بکشه وسط..بگه که اشتباه نمی کرده..
تو مرد بودنم شکی نیست..ولی الان 10 ساله که دارم این غ*ر*ی*ز*ه رو در خودم سرکوب می کنم..دقیقا 9 ساله که موفق شدم..10 ماهش رو تو تعلیم از دست دادم..خیلی رو خودم کار کردم..اینکه بتونم با کسایی که طعمه ی اهدافم می شدن چطور رفتار کنم..
دخترایی که جلوم به زانو در می اوردم ولی پاسخی از جانب من نمی دیدن..حس نیاز رو درونشون تقویت می کردم ولی در اخرین لحظه رهاشون می کردم..اما..

از این 10 سال 2 ماهش رو باختم..خودمو باختم..خط قرمزی که برای خودم تعیین کرده بودم رو شکستم..من در برابر دلارام حسی رو در خودم دیدم که نباید می دیدم..در مقابل دلارام دوام نیاوردم..اون احساسی که فکر می کردم در خودم کشتم رو یکبار دیگه بیدار دیدم..
فهمیدم تموم مدت داشتم اشتباه می کردم..با این همه تلاش فقط تونستم حسم رو خفته نگه دارم..نتونستم اون رو کامل از بین ببرم..
فهمیدم شدنی نیست..حتی بعد از گذشت 10 سال..

وقتی اون شب از حموم اوردمش بیرون و بدنش رو لمس کردم این حس رو در خودم دیدم..هر بار که بی اختیار می کشیدمش تو بغلم این حس لعنتی رو سرکوب نشده می دیدم..
از همین می ترسیدم..از اینکه نتونم رها بشم..نتونم کنار بکشم ..
خواستم دور بمونم..
اما نشد..

به خودم اومدم..تموم مدت بی اختیار نگاهم به اونها بود ولی بی خبر از همه جا تو افکار ِ خودم غرق بودم..تو فکر دلارام..

شایان که نگاهه خیره م رو به روی اون سه تا دختر دید لبخند به روی لب هاش غلیظ تر شد..
می دونستم داره برداشت اشتباه می کنه..ولی سکوت کردم..

سرم داغ شده بود..نفس های گرم وسوزانم ..نگاهه تب زده م..سرم رو چرخوندم تا نبینم..هیچ حسی به اون سه دختر نداشتم..
ذهنم پر شده بود از تصویر دلارام..اگه حسش نکرده بودم..اگه تو بغلم نگرفته بودمش..اگه دلارام.......
شاید الان هم مثل دفعات قبل..مثل زمانی که دیدن این صحنه ها عادت هر هفته م شده بود بی خیال چشم می بستم و تنم رو به دست اب می دادم که منو در خودش بگیره..

زیر اب سکوت حکم فرما بود..شاید اونجا بتونم این حس مزاحم رو از بین ببرم..جاشو به سکوت بدم..به ارامش..
ناارومم..کم کم دارم می بُرم..از همه چیز..چرا تصویرش از جلوی چشمم یک لحظه هم محو نمیشه؟..این دختر با من چکار کرده؟..

چشمامو بستم..نفسمو تو سینه حبس کردم..شیرجه زدم زیر اب..به ارومی شنا کردم..سکوت بود..هیچ صدایی نمی شنیدم..دوست داشتم همونجا بمونم..سرمو از اب بیرون نیارم تا شاهد چیزهایی باشم که همه ی عمر ازش دور بودم..
می خواستم چشمام بسته باشه..انقدری زیر آب موندم تا اینکه حس کردم دارم نفس کم میارم..
به همون سمتی که قبلا تکیه داده بودم شنا کردم..سرمو با یک حرکت از اب بیرون اوردم..نفس عمیق کشیدم..به صورتم دست کشیدم و چشمامو باز کردم..دستمو به لب استخر گرفتم..



کسی رو به روم ایستاده بود..نه..یک نفر نبود..بیرون از اب..درست لب استخر..
سرمو بلند کردم..با اخم بهشون نگاه کردم..ولی.........
با دیدن کسی که رو به روم ایستاده بود.. از تعجب قادر نبودم نگاهم رو از صورت ترسیده و رنگ پریده ش بگیرم..
خدایا.........
امشب قراره چی بشه؟..
نکنه............
***************************
«دلارام»

هیچی نفهمیدم..فقط سر شب دیدم که ارسلان با شتاب از ویلا زد بیرون..بعدشم موندم تو اتاقم و به اتفاقاته امروز فکر کردم..
تا الان که می بینم اینجام..یه نفر که از همین محافظای غول تشن بود به زور منو کشید وبا خودش اورد پایین..
نمی دونستم داره کجا میره..فقط دستمو محکم گرفته بود و دنبال خودش می کشید..
فضای استخر رو که دیدم قلبم واسه چند ثانیه درجا ایستاد..ازهمه بدتر دیدن شایان توی اون وضعیت و بین اون 3 تا دختر تو استخر بود..

یعنی چی آخه؟....
من..کنار استخر..جایی که شایان با 3 تا دختر داره ل*ا*س می زنه..
خدایا به دادم برس..نکنه...........


عین مجسمه درجا خشکم زده بود که یک دفعه یه نفر جلوی پاهام تو استخر سرشو از اب اورد بیرون..با ترس یک قدم رفتم عقب..محافظ نگهم داشته بود که فرار نکنم..

ولی من مبهوت سرجام مونده بودم..با دیدنش قلبم اومد تو دهنم..آرشام.. اینجا بین اینا چکار می کرد؟..

یه حس بدی بهم دست داد..مخصوصا با دیدن اون سه تا دختر..نکنه ارشام اومده اینجا تا........
خواستم بهش فکر نکنم ولی ..
دارم با چشم می بینم..آرشام با بالا تنه ی ب*ر*ه*ن*ه تو استخر شنا می کرد..

منو دید..ظاهرا اون هم تعجب کرده بود..انگار توقع نداشت منو اینجا ببینه..
حالش که بد نیست..داره حال می کنه..منه خرو بگو که تموم مدت واسه ش نگران بودم.. که چی؟..که اتفاقی از جانب شایان واسه ش نیافته..
یعنی خاک تو سرت کنن دلارام که انگار واقعا به هیچ دردی نمی خوری جز اینکه راه به راه ازت سواستفاده کنن..
نگاش کن..خوب نگاه کن ببین این آخه کجاش در خطره؟..تازه اومده کِیف و حال..

اخمام خود به خود جمع شد..نگاهی از سر بیزاری به آرشام و بعد به شایان انداختم..سر شایان داد زدم..جوری که صدام تو کل محوطه ی استخر پیچید..
-- چرا منو اوردی اینجا؟..چرا راحتم نمیذاری؟..

لحظه ای لبخند از روی لباش کنار نمی رفت..بی شرمی تا به کی؟..
-- چرا حرص می خوری عزیزدلم..اتفاقا اوردمت اینجا که راحت باشی..

به محافظ اشاره کرد تا از اونجا بره بیرون..دوتا از اون دخترا که یکیشون موهاش بور بود و اون یکی مشکی از کنار شایان بلند شدن و اومدن طرف من..
اون یکی که خوشگل تر بود و چشمای آبی داشت موند پیشش..

خواستم به طرف در بدوم که اون دوتا جلومو گرفتن..خواستم برگردم که از پشت سر دستامو گرفتن..
مرتب تقلا می کردم و بهشون ناسزا می گفتم..
دیدم که شایان بهشون اشاره کرد..اون دوتا هم در حالی که زیر لب یه چیزای می گفتن منوبردن سمت دیگه ی استخر..

خواستم دستمو ازاد کنم تا موهاشونو بکشم و تو صورت هر کدومشون یه سیلی محکم بخوابونم ولی نشد..
چون دو نفر بودن زورشون بهم می چربید..

شاید تقلا کردنام بیشتر به خاطر آرشام بود..دیدنش توی این وضعیت کُمپلت حال و روزمو ریخته بود بهم..
مجبورم کردن یه ست مایوی کامل بپوشم..نمی خواستم عین وحشیا رفتار کنم..بی عقلی بود اگر می خواستم بیشتر از اون مقاومت کنم..
آخه چطور می تونم بین این همه ادم که همه شون مخالف من هستن راه به جایی ببرم؟..فکر کردن بهش هم دیوونگیه..

با ترس و لرز وایساده بودم.. به زور مایو رو تنم کردن..خواستن ببرنم بیرون که سرجام وایسادم..
اگه اینجوری جلوی شایان ظاهر می شدم همونجا سرمو می کوبیدم لب استخر و خودمو می کشتم..
چیز دیگه که دم ِ دستم نبود مجبور بودم اینجوری خودمو خلاص کنم..

لحظه ی آخر یه بلوز حریر نسبتا ضخیم از روی جالباسی برداشتم..مدل پیراهن مردونه بود..وقتی پوشیدم بلندیش تقریبا تا یک وجب زیر ب*ا*س*ن*م می رسید..
جلوی لباسو با دستم گرفتم که از هم باز نشه..صورتم سرخ شده بود..

اون دوتا بردنم بیرون..لرزون دنبالشون می رفتم..
کجا فرار کنم؟..
چجوری برم بیرون؟..
با این همه محافظ؟..
تو استخر کسی جز ما 6 نفر نبود..ولی بیرون از اینجا چی؟..

بدجوری گیر کردم..قرار نبود این اتفاقات بیافته..
قرار نبود آرشام اینجا باشه..پس نقشه مون چی؟..
مگه قرار نبود شایانو گیر بندازیم و منم انتقاممو ازش بگیرم؟..
پس چرا داره ازم سواستفاده می کنه؟..
قرار بود زندگی رو به کامش تلخ تر از زهر بکنم ولی حالا برعکس شده..زندگیمو زهرمارم کرده..داره بدبختم می کنه..

جلو چشم کسی که عاشقشم می خواد باهام........
حتم داشتم اینکارو می کنه..از نگاهه متعجب آرشام فهمیده بودم انتظار منو نداشته..پس خبر نداره..
ولی خب مگه چکار می تونه بکنه؟..با اینکه می دونم اونم گیرکرده..ولی.......
با فکر به اینکه اینجا داشته با این دخترا...........
اصلا نمی تونم ..نمی تونم طاقت بیارم..از دستش عصبانیم..حتی بیشتر از شایان..



صورتم داغ شده بود..از زور شرم..وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی شایان نشستم..به صورتم دست کشید..خودمو کشیدم عقب ولی دستمو گرفت نذاشت بیشتر از اون عقب نشینی کنم..
لال شده بودم..انگار یادم رفته بود چطور باید حرف بزنم..
همه چیز پشت سرهم اتفاق می افتاد..حتی نمی تونستم قبل از عمل خوب فکر کنم..
قلبم به قدری تند تند می زد که قفسه ی سینه م درد گرفته بود..


شایان_ جدا که خیلی خوشگلی..تو این لباس فوق العاده شدی............به بازوم دست کشید............حیف این اندام نیست که پشت این حریر مخفی بمونه؟..دوست دارم بدن خیست رو ببینم..زمانی که تو استخری و حریر خیس به بدنت چسبیده..شک ندارم خواستنی میشی..از همین الان می تونم تو رو توی اون حالت تصور کنم....بیا تو......


با چشمای گرد شده نگاش کردم..
فهمید نمی خوام اینکارو بکنم..
اخماش کمی رفت تو هم..
-- یا با زبون خوش میای تو اب..یا میگم به زور اینکارو بکنن..انتخاب با خودته..


بی اختیار نگام چرخید رو آرشام..اخماش حسابی تو هم بود..فک منقبض شده ش رو دیدم و به وضوح از چشمای سرخش فهمیدم تا چه حد عصبانیه..
منم عصبانیم..از دستش گله دارم....
به اندام نیمه برهنه ش نگاه کردم..کمی بالاتر از شکم تا قفسه ی سینه ش بیرون از اب بود..عضله های محکمش که قطرات اب زیر نور به روی پوستش می درخشیدن..

شایان نگاش به من بود..
آرشام نامحسوس کمی سرشو رو به پایین مایل کرد..فهمیدم منظورش اینه که برم تو آب..
می خواست به حرف شایان گوش کنم؟!..

ولی نرفتم..شایان دستمو کشید..کم مونده بود پرت شم که جیغ کشیدم..
بهتر بود با این جماعت در نیافتم..وقتی کاری ازم ساخته نیست دیگه چرا تقلا می کنم؟..
اما واسه حفظ هستیم باید تلاش کنم..پس تقلا کردنم بیهوده نیست..

رفتم تو استخر..دستم هنوز تو دست شایان بود..عمق اب زیاد نبود..می تونستم تا حدی خودمو کنترل کنم..همه ی وجودم می لرزید..
دمای اب معمولی بود..نه سرد و نه زیاد گرم..ولی من سردم بود..دندونام از سرما به روی هم ساییده می شدن..

شایان دستمو کشید..مجبوم کرد کنارش حرکت کنم..شنا کردنم خوب نبود که اگه نگهم نمی داشت می رفتم زیر آب..فقط خداروشکر می کردم که عمقش زیاد نیست ..اما تو حرکت سخت بود..

دیدم داره میره سمت آرشام..هیچی حالیم نبود..ترس وجودمو پر کرده بود..شاید از روی همین ترس ِ که احساس سرما می کنم..

جلوی آرشام ایستاد..با لبخند چندش اوری که حالمو بدتر می کرد و نفرت درونم رو بیشتر..
رو به آرشام گفت:طلسم 10 ساله رو باید همین امشب بشکنی..هر بار دخترای زیادی رو فرستادم طرفت ولی تو با سماجت اونا رو نادیده گرفتی..رو زیباترین دختر چشم بستی..ولی امشب نگاهت یه جور دیگه بود..هیچ وقت خیره نمی شدی ولی امشب حال و هوات با شبای دیگه فرق داره..فکرشو که می کنم می بینم هیچ اتفاقی نیافتاده که آرشامو این همه تغییر بده..ولی چرا..یه چیزی شده..هنوز بهش شک دارم ولی می تونم مطمئن بشم..


دستمو کشید و پرتم کرد سمت آرشام..ناخداگاه رفتم تو بغلش..دست چپش دور کمرم حلقه شد تا نیافتم..
از یه سمت تو اغوشش بودم..نگاهم تو چشمای مشکی و نافذش قفل شد..
با صدای شایان به خودمون اومدیم و نگاهش کردیم..

-- امشب گفتی که منو شناختی..پس باید اینو هم بدونی که دیدن چنین صحنه هایی به من ل*ذ*ت*ی میده که تو عمل نمی تونم حتی به اون شدت لمسش کنم..امشب می خوام ببینم..می خوام شاهد عشق بازی شما دوتا باشم..می خوام غرق ل*ذ*ت بشم.............
به آرشام اشاره کرد.............

-- تو گروهم از بهترین ها بودی و هستی..کسی که 10 ساله جلوی خودشو گرفته تا پا فراتر از خط قرمزش نذاره می بینم که امشب شل گرفته..معلومه که بی میل نیستی..مورد اعتمادمی..بهت اطمینان دارم..کسی هستی که جلوتر از حد تعیین شده نمیری...............
نگاهشو به من دوخت............

--با کسی هستی که قراره امشب حس منو کامل کنه..ولی قبل از اون باید ببینم..باید تموم لحظاتشو تو ذهنم ثبت کنم..که وقتی می گیرمش تو بغلم با چشم ِ بسته هم بتونم اونو تجسم کنم..تو تموم حالت ها..ملکه ی من امشب با مورد اعتمادترین شخصی که می شناسم عشق بازی می کنه و من شاهد این نزدیکی خواهم بود..


اروم رفت سر جای قبلیش..هر 3 تا دختر اومدن تو استخر و.............
تو اغوش شایان هر کار می خواستن می کردن..شایان هم معلوم بود حسابی ت*ح*ر*ی*ک شده..

و اینطرف استخر..من و آرشام مات و مبهوت مونده بودیم چه کنیم..



هنوز نتونسته بودم حرفای مزخرفه شایان رو هضم کنم..
گفت 10 ساله؟..یعنی 10 ساله که ارشام با کسی نیست؟..پس اینجا چکار می کنه؟..
شایان گفت امشب..می خواد با من..
یعنی چی این حرف؟..نکنه می خواد من و آرشام با هم .......
اونوقت اون کثافت ببینه و وقتی هم که خوب ت*ح*ر*ی*ک شد دستمو بگیره ببره..........

نه.. خدایا نه..اینجوری نشه..حتما آرشام یه کاری می کنه..اره مطمئنم ..
ولی اگه نشد چی؟..

شایان خیلی عوضیه..حتما به خاطر اینکه امشب کارشو عملی کنه ارسلان و دک کرده..
یعنی فهمیده؟..

نکنه به من و ارشام شک کرده باشه؟..واسه همین ما رو انداخته به هم..
خدایا دارم دیوونه میشم..به قدری تو خودم فرو رفته بودم که نفهمیدم از کی تا حالا تو همون حالت موندم و دارم بی صدا گریه می کنم..

با شنیدن صدای ارشام برگشتم..نگاش کردم..
صدام زده بود..صورتمو دید..دید دارم گریه می کنم..
ساکت شد..منو کشید جلو..پشت به شایان نگهم داشت..خواست که صورتشو شایان نبینه تا نفهمه چی داره بهم میگه..
جدی بود..جدی تر از همیشه..

با بغض گفتم: می خوای چکار کنی؟..آرشام اون می خواد امشب باهام چکار کنه؟..اون عوضی....
بغضم شکست..شونه م از هق هق لرزید..سرمو خم کردم رو شونه ش..صورتشو تو موهای خیسم فرو برد..

زیر گوشم اروم گفت: گریه نکن..امشب اتفاقی نمیافته..مطمئن باش هیچ آسیبی از جانب شایان بهت نمی رسه..دلارام.........

سرمو بلند کردم..سعی کردم صدام بالا نره..با اون بغضی که تو گلوم بود اگرم می خواستم نمی شد..صدام گرفته بود..
-آرشام گفته بودم بهت می ترسم..از همین روزاش می ترسیدم..تو جای من نیستی..اون خیلی پَسته..اون به مادرم رحم نکرد..به یه زن شوهر دار..حالا بیاد به من رحم کنه؟..شایان قویه..نمی تونم از پسش بر بیام..

صورتمو با دستاش قاب گرفت..مصمم تو چشمام زل زد ..
-- تموم کن این حرفا رو دلارام..اگه شایان قویه من صد برابر از اون قوی ترم..به قدری که تونستم تو گروهش نفوذ کنم..ادمامو بینشون جا بدم..اگه قدرتی نداشتم فکر می کردی این کار شدنی بود؟..

- پس چرا اومدی اینجا؟..چرا گذاشتی من..........
-- بس کن دختر، من نمی دونستم قراره این اتفاقات بیافته..قرار بود باهام حرف بزنه..همیشه همین کارو می کرد..برام عادی بود..یه لحظه هم شک نکردم که پای تو رو وسط بکشه..ولی انگار از قبل این برنامه ها رو چیده بود..

- حالا چکار کنیم؟..بذاریم به خواسته ش برسه؟..
-- نه هر خواسته ای..ولی فعلا واسه اینکه شک نکنه مجبوریم کوتاه بیایم..
پوزخند زدم و با لحن بدی گفتم: اره خب واسه تو که بد نمیشه..حالتو می بری تهشم به ریشم می خندی..اصلا می دونی چیه؟..همه تون از یه قماشین..این حرفا رو داری می زنی تا خرم کنی..اخرشم هیچ کاری نمی کنی میذاری اون کفتار اخر شب که شد دستمو بگیره و ببره تو اتاقش تا باهام............


دستشو برد زیر سرم .. پنجه هاشو تو موهام فرو کرد و محکم کشید..از درد لال شدم و صورتم جمع شد..
سرمو کشید عقب..صورتشو تو گردنم فرو کرد و زیر لب با لحن خشن و عصبانی گفت: فقط برو خدارو شکر کن که اینجایی..اگه تنها بودیم دونه دونه دندوناتو تو دهنت خُرد می کردم دختره ی نفهم..............

موهامو بیشتر کشید..جوری زیر گردنمو بوسید که دردم گرفت.....................
--این حرفاتو می ذارم پای وضعیتی که داری..می دونم عصبی هستی ولی حق نداری به من توهین کنی..تموم مدت به فکرتم..وقتی میگم نمی تونه کاری بکنه بدون که حرفم حرفه..

سرمو اورد پایین..با چشمای پر از اشک نگاش کردم..تو گلوم بغض نشسته بود..لحنش با دیدن صورتم اروم تر شد..
--سعی کن بفهمی..موقعیتی که الان توش هستیم خوب نیست..باید یه جوری ازش خلاص بشیم..شایان با اینکه سرش گرمه ولی تموم حواسش به ماست..جلوی حرفاتو نمی گیرم چون باید مطمئن بشه که چیزی بین ما نیست..

تو همون حالت اروم گفتم: واسه چی؟..مگه..........
-- شک کرده..وگرنه اینکارو نمی کرد..ولی با این حال کاری نمیشه کرد..اگه وقت کُشی نکنیم ممکنه همین حالا تو رو ببره..اگه به جای اینکه این حرفا رو بزنی و فکرای بیخود بکنی کمی ذهنتو درگیر این قضایا کنی می فهمی کار ِ درست در حال حاضر کدومه..من راه خلاص شدنمون رو از این مخمصه می دونم..ولی قبلش باید هر کار می خواد انجام بدیم..تا زمانی که دخترا کارشونو انجام بدن..


خواستم برگردم تا ببینم دارن چکار می کنن که آرشام نذاشت..شونه مو گرفت و برم گردوند..
-می خوام ببینم..مگه دارن چکار می کنن؟..
اخم کرد.........
-- احتیاجی نیست ببینی..
-اما آخه..
--دلارام..
جوری غرید و اسممو صدا زد که ترسیدم صداشو شایان هم شنیده باشه..حتما شنیده..حالا خوبه فقط اسممو صدا زد..بیشتر از اون اینکه هیچ صمیمیتی توش نبود..
یه جورایی حق با آرشام بود باید به جای اینکه خودمو سست نشون بدم یه کم فکر کنم..می خواستم ترس و از خودم دور کنم ولی نمی تونستم..شدنی نبود..


نیم نگاهی به اونطرف انداخت..نگاهشو تو چشمام دوخت..یه جور خاصی بود..جوری که باعث می شد صورتم داغ بشه..من داشتم نگاش می کردم..حواسم به چیز دیگه ای نبود..عصبانیتم ازش وقتی که حرفاشو شنیدم تا حدی فروکش کرده بود..

نگام تو چشمای سیاه و مخمورش بود که در کسری از ثانیه خم شد رو صورتم و......لبامو به آتیش کشید..
تا چند لحظه تو شوک این حرکتش بودم..ولی اون فارغ از اطرافش چشماشو بسته بود و منو می بوسید..
هر دو دستش دور کمرم حلقه شد..تنگ منو در اغوش کشید..توی اب..هر دو خیس ولی پرحرارت..لبامو جوری اتیش زد که منو هم مجبور کرد همراهیش کنم..کاملا از خود بی خود شده بودیم..نفسای هردومون داغ بود..صورت هر دوی ما از حرارت و داغی این نفس ها می سوخت..

قلبم تند می زد..آرشام نفس نفس می زد..بالاخره لبامو ول کرد..سرش و برد زیر چونم..اروم می بوسید..

این وسط یه حس مزاحم داشت اذیتم می کرد..ناخداگاه دستامو گذاشتم تخت سینه ش..خواستم از خودم دورش کنم..با اینکه حال خودمم تعریفی نداشت ولی مقاومت کردم..

سرشو اورد بالا..سفیدی چشماش به سرخی می زد..صورتش ملتهب بود..می دونستم تو چه حالیه..
منتظر بود دلیل اجتنابم رو بهش بگم..نفسام نامنظم بود..تو چشمای خمارش زل زدم..
اروم و مردد گفتم: بگو که نمی خوای ازم سواستفاده کنی..بذارمطمئن بشم..

چند لحظه با سکوت توچشمام خیره شد..نگاهش سرگردون بود..لباشو به لاله ی گوشم چسبوند..صداش جدی بود..پشت کمرمو نوازش کرد..
-- من اگه می خواستم ازت سواستفاده کنم خیلی وقت پیش اینکارو می کردم..موقعیتایی برام جور شد که بدون مزاحم می تونستم به خواسته م برسم..اینطور نیست؟..

انگشتای دستمو تو موهاش فرو بردم..خودمو بیشتر بهش چسبوندم..
- ولی اینکارمون غیر از این نیست..ما هر دو..
--نمی تونیم...............و لاله ی گوشمو بوسید..تنم مورمور شد..یه حس خوب..
-- چرا نتونیم؟..
-- تو می تونی؟...........صداش حالمو بدتر کرد..یه جوری بود..یه جوری که مجبورم می کرد پیش برم وهیچی نگم..
-شاید..شاید بتونم..
--نه........محکم تر منو بین بازوهاش فشرد............نمی تونی..دلارام نمی تونیم..............با زدن این حرف انگار کنترلمو ازم گرفت..توانمو از دست دادم..منم بغلش کردم..
انگار هر دو فراموش کردیم شایان با فاصله شاهد عشق بازی ماست و داره ل*ذ*ت درونیش رو تقویت می کنه..

نمی دونستم با دخترا در چه حاله ولی صدای آه کشیدنشون رو می شنیدم..بهشون بی توجه بودم..انگار که هیچی نمی شنوم..
فقط آرشام بود و..آغوش گرمش..بوسه هایی که حرارت و داغیه اتیش رو به خودشون داشتن..

هر دو ساکت بودیم..همه ش می خواستم به خودم تلقین کنم که درسته با آرشامم ولی از سر اجبار داره باهام اینکارو می کنه نه از روی عشق..

ولی هر بار با بوسه هایی که رو لبام و جای جای صورت و بدنم می نشوند به این باور می رسیدم که این کشش از طرف هر دوی ماست..این احساس نمی تونه یکطرفه باشه..
اگه همه چیز از سر اجبار اتفاق می افتاد پس این گرما ازچیه؟..این طپش ها..این همه هیجان و این همه اشتیاق..
کاملا حسش می کردم..برام قابل لمس بود..


ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: رمان گناهکارfereshteh27

تاريخ : 92/01/16 | 15:18 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید