مهرناز و آرمینا دوتایی به سمتمون اومدن و منو نسیم رو خیلی صمیمانه بغل کردن! بعد از اونا هم سارا و پارمیس... واقعا خیلی خوشحال بودم، از همین الان واسه خانم اروانی نقشه کشیده بودم...دلم میخواست شوتش کنم بیرون! خدایی این همه سال خیلی اذیتم کرد! کلی ضایعم کرد! اصلا این بشر با من لج بود! راستش یه بار سر کلاسش داشتم انشا مینوشتم، بعد از اون موقع باهام لج شد! کلی هم التماسش کردم که دفترمو پس بده! ای خدا شانس که ندارم! از اون موقع اسم منو یاد گرفت! بعد اسم بنده ورد زبونش شد! هر اتفاقی میوفتاد اول به من نگاه میکرد! اگه کار من بود که یه صفر بهم میداد تا مثلا آدمم کنه!!!!! اما من ادم بشو نبودم! منم لج باز بودم! ولی امسال دیگه واقعا یه کاری میکنم که از به دنیا اومدنش و معلم شدنش پشیمون شه!!!!! یه کاری میکنم که خودش شخصاً استعفا بده! البته با همکاری بچه ها... 
با صدای خط کش فلزی که به نره میخورد از فکر بیرون اومدم... این یعنی اینکه بریم سر صف هامون... ای خدا حتی امسالم ول نمیکنن! شونه ای بالا انداختم و وایسادم سر صف... خانم اکبری، بعد از کلی شرو ور گفتن راجع به اینکه امسال سال جدیدیه و باید بیشتر حواسمون رو به درس جمع کنیم، رفتیم سر کلاس! من هیچ وقت به حرفای مدیرا و ناظما گوش نمیدادم! خیلی کسل کننده بودن.... فقط منتظر بودم که بریم سر کلاس!!! همه رو از زیر قرآن رد کردن و بالاخره رسیدیم... مدرسه ما به هِد گیر میداد! باید حتما با مقنعه هِد میزدیم! اما امروز رو نزده بودم! کلا من عادت نداشتم هِد بزنم اصلا خوشم نمیومد! ناظما هم گیر میدادن! منم نمیزدم و نمره انضباطم کم میشد! اما امیدوارم امسال زیاد گیر ندن! اصلا امسال من جلوی هیچ کدومشون آفتابی نمیشم... وارد کلاس که شدیم چشمام گرد شد!
وای خدایا چه کلاس کوچیکی!!!!! ای جان! خیلی نقلیه! ولی خیلی تمیز و مرتبه... نمیکتا هم نوئه... تازه تخته وایت برد هم داریم! از این نوع کلاسا خوشم میاد... لبخندی زدم و رفتم میز یکی مونده به آخر رو اشغال کردم، آرمینا هم اومد کنارم... نسیم و پارمیس هم پیش هم ، جلوی ما نشستن و سارا هم پشت ما... مهرناز هم که کلاسش با ما فرق میکرد چون از ما بزرگتر بود...
بچه های باحال پارسال، امسال تو کلاس ما افتادن... پس یعنی امسال ترکوندیم!!!!! اگه اینطوری باشه میتونیم اروانی رو فراری بدیم! واقعا دلم میخواد یکم حالشو بگیرم! با خوشحالی از این فکرا، روی میز ضرب گرفتم و آرمینا هم با خنده نگاهم کرد و گفت:
ـ هنوز سال تحصیلی شروع نشده تو شروع کردی؟ بذار برسیم بعد!
من ـ اخه نمیدونی که چه نقشه هایی واسه این اروانی خل و چل کشیدم!!!
آرمینا خندید و گفت:
ـ رزیتا در خواب بیند پنبه دانه!
من ـ خفه شو!!! حالا هی بزن تو ذوقم تو!!!!!
آرمینا ـ اوا دلت میاد عشقم؟!
خندیدم و گفتم:
ـ نه والا... خواستم یکم قلدر بازی درارم که با اون چشات پشیمونم کردی!
آرمینا یه پس گردنی بهم زد و گفت:
ـ عمه اتو خر کن!
هرجفتمون خندیدیم و در همین حین معلم اومد... تازه وارد بود، یاشاید من نمیشناختمش... اما هرچی بود از اون معلم جوونای سوسول بود که به اجبار درس میدن!!! البته بعضیاشون واقعا عالی ان اما این یکی از اون مغروراشه... با بیخیالی شونه ام رو بالا انداختم و نشستم... میخواستم هفته اول رو یکم اروم باشم تا معلما رو بشناسم! راستش با بعضیاشون اصلا نمیشه تا کرد!!!! امیدوارم امسال سال خوبی باشه... مثل سالای گذشته نباشه که خون دل بخورم...


بعد از اینکه خانم " بهفر" خودش رو معرفی کرد و شرایط امسال و درس هارو بهمون گوش زد کرد درس داد!!! معلم ادبیات بود... خیلی مغرور به نظر میرسید... معلوم بود آدم منطقی هست اما خودش رو خیلی میگیره... قیافشم مثل شتر بود!!!! از این تشبیه ام خنده ام گرفت و یه لبخند زدم که با صدای خانم بهفر سرم رو بالا اوردم:
ـ به چی میخندی خانومم؟!
به قیافه تو!!!! سعی کردم خنده ام رو جمع کنم و گفتم:
ـ هیچی ... معذرت میخوام!
سارا از پشت یه لگد بهم زد که یعنی به چی میخندی! سری تکون دادم که یعنی بعدا بهت میگم!
خانم بهفرد یه چشم غره بهم رفت که به عقلش شک کردم! دیوونه اس اخه مگه چیکار کردم؟!
بیخیال شدم و به درسش گوش دادم... دیگه داشت حوصله ام سر میرفت خیلی نکته داشت... اما امسال تصمیم گرفته بودم مثل سالای قبل بازم دختر درس خونی باشم! البته خودشیرین ، مثل یاسمن نه! من و یاسمن خیلی بیشتر از قبل دشمنای هم شدیم! راستش اون اوایل که عاشق سپهر بودم، یاسمن از حرفامون فهمیده بود که من سپهرو دوس دارم و برای اینکه منو اذیت کنه، عسل رو فرستاده پیش سپهر و سپهر هم از خدا خواسته قبول کرده... واقعا تو اون لحظه که اینو فهمیدم با تمام وجودم از یاسمن که عشقمو ازم گرفت و عسل که اینقدر وقیحانه یه رابطه رو خراب کرد و در آخر سپهر که خیلی زود وا داد... اما الان ... از یاسمن و عسل واقعا ممنونم! با اینکه هنوز دشمنم هستن اما تو دلم ازشون ممنونم... اونا بهم فهموندن که سپهر ، اونی نیست که من میخوام، اونا بهم یاد دادن که به همه نباید اعتماد کرد، بهم نشون دادن که سپهر واقعا منو دوست نداشت و فقط قصد سواستفاده داشت... عسل از پارسال اومد تو مدرسه ما... به خاطر همین کلی سر این موضوع باهم دعوا کردیم اونم کلی طعنه به من زد و مسخره ام کرد اما من با بیخیالی ضایع اش کردم... البته دلم خیلی شکست اما با خودم گفتم این نیز بگذرد....ولی الان دشمنی اصلی من سر اینه که یاسمن میخواد منو ضایع کنه... سر هرچیز کوچیکی! همیشه باهم لج داریم... راستش تو سه ماه تابستون امسال، کلی تغییر کردم... کسی ندید... میخواستم همه رو درجا هیجان زده و سوپرایز کنم! تو این چندسال اینقدر ورزش کردم که هیکلم رو فرم اومد... قشنگی هیکلم رو نتونستم از بچه ها پنهون کنم چون به تدریج هیکلم شکل گرفت... مخصوصا اینکه تو سن بلوغ هم بودم... از این وضعیت راضی بودم چون اینطوری بین بچه ها بیشتر طرفدار پیدا میکردم! و این بیشتر یاسمن رو میسوزوند!!!! رقابت با یاسمن کار سختی بود چون یاسمن هم خوشگل بود هم باهوش... اما مطمئنم منم به پای اون میرسم! فقط یکم صبر کن!
با صدای زنگ ، به خودم اومدم و دیدم که کلاس تموم شده... وای از بس رفتم تو فکر نفهمیدم این بهفر چی گفت!!!!پارمیس یکی زد به شونه ام و گفت:
ـ چته؟! چرا اینقدر تو فکری شلغم!!!!
زدم به بازوشو گفتم:
ـ شلغم تویی ، اونم از نوع گندیده اش! اه این یاسمن بدجور رو مخمه... دلم میخواد دکور مکورشو بیارم پایین! همچین واسه من چشم ابرو میاد اه اه دختره ایکبیری!!! ( یعنی با چه اعتماد به نفسی اینو گفتم!!!!)
صدای کسی که گلوش رو صاف کرد توجهمو به خودش جلب کرد و برگشتم و با چشمای گرد شده یاسمن و عسل رو دیدم که پشتمون وایسادن! خاک تو سرم بدبخت شدم! الان دوباره دعوا راه میوفته!
منم سعی کردم جلوش کم نیارم و آستینامو یکم زدم بالا و با لحن محکمی گفتم:
ـ فرمایش!؟
نزدیک بود از خنده بپوکم! هیچ وقت اینطوری قلدر بازی در نمیاوردم... سارا و نسیم هم با چشمای خندون نگاهم میکردن... اونا هم میدونستن که از درون دارم میلرزم! برای اینکه یاسمن اگه دعوا کنه تا اخرش درگیری ایجاد میکنه و برای من و دوستام دردسر میسازه و ناظممون و مدیرمون به والدینمون گزارش میدن... دوباره خاطرات دوران راهنمایی برام تداعی شد... روزایی که افسرده بودم دلم میخواست بمیرم... مخصوصا وقتی فهمیدم عسل و یاسمن باهم دوستن و کار یاسمن بوده... از حرصم شیشه دستشویی رو شکوندم... کارام غیر ارادی بود... تیکه ای از شیشه خرده رو از زمین برداشتم و به طرف دستم بردم...ثنا بهم گفته بود که قوی باشم اما اون لحظه هیچ کاریم دست خودم نبود... انگار که یه نیرویی منو هدایت میکرد... حس میکردم خیلی دختر بی ارزشیم، کسی دوستم نداره، خیلی ساده گول میخورم، خیلی بدبختم! همه اینا باعث شد که خط اولو بکشم رو رگم...که جیغ مهرناز و آرمینا گوشم رو کرد کرد... خط دوم رو هم کشیدم که سارا و نسیم به سمتم حمله کردن و شیشه رو از دستم به زور گرفتن و پارمیس هم منو که درحال تقلا بودم گرفت... کسی تو حیاط نبود اما از صدای جیغ آرمینا و مهرناز توجه بعضیا جلب شد و به دنبالش جیغ بقیه که از ترس دیدن این صحنه بود و بعد هم ناظم و مدیر... میدونستم اخراجم میکنن... اما برام مهم نبود.... خون زیادی از دستام میرفت اما برام مهم نبود... اون لحظه میخواستم بمیرم...
با ضربه ای که آرمینا به بازوم زد از فکر بیرون اومدم و مثل این گیج و منگا به یاسمن زل زدم که گفت:
ـ قبوله؟!
منم که اصلا متوجه حرفش نشدم الکی گفتم:
ـ باشه قبوله!
یاسمن نگاهی مغرورانه بهم انداخت و رفت...
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و به بچه ها نگاه کردم که با دهن های باز منو نگاه میکردن! بهشون اشاره کردم که چی شده ، که سارا گفت:
ـ خاک تو سرت کنن رزیتا!
من ـ چرا اخه؟!
سارا ـ چون...
با اومدن خانم اکبری حرف سارا نصف نیمه موند و زیر لب گفت:
ـ بعدا بهت میگم!!!!
با اومدن خانوم اکبری همه سر جای خود ایستادن و بهش خیره شدن... خانم اکبری با اون هیکل گنده اش (که من مونده بودم چطوری از چارچوب در رد شد!!!) اومد تو کلاس و همه رو دعوت به نشستن کرد...
لبخندی زد و گفت:
ـ شروع سال تحصیلی رو به همتون تبریک میگم دخترا!
یکی از بچه ها از اون ته بلند گفت:
ـ نه خانم ما تسلیت میگیم!!!
همه خندیدن و خانم اکبری یه نگاه ترسناک به اون دختر کرد و گفت:
ـ تو اول اون موهاتو بکن تو! مگه اومدی خونه خاله؟! این چه طرزشه؟! استغفرالله!!!!
لبخندمو جمع کردم و منم موهامو دادم تو تابهم گیر نداده!!!
خانم اکبری که نگاهش به من بود پوزخندی زد و گفت:
ـ دخترا نمیخوام این روز اولی اوقاتتون رو تلخ کنم اما اگه هد نزنید به شدت باهاتون برخورد میشه... برای اینکه اینجا معلم مرد هم داریم! پس بهونه نیارید! درضمن هد جز لباس مدرسه اس و همه باید یه جور باشن! اونایی که حجابشون رو رعایت میکنن با اونایی که( به من و اون دختر اشاره کرد) یکی نیستن و باید به آتیش اینا بسوزن!!!!
همه داشتن به من نگاه میکردن... خانم اکبری دوباره لبخندی تحویلمون داد و رفت بیرون... با حرص بلند شدم و آستینامو دادم بالا و گفتم:
ـ لال شی ایشالا! ببین چطوری منو سوژه کرد!!!!
بعد با یه حرکت غیر منتظره رو به کسایی که داشتن نگاهم میکردن گفتم:
ـ هان چیه؟! فیلم سینمایی تموم شدبرین سر کارتون برّ و بر به من زل نزنید!
بچه ها که از این حرکت من جا خوردن ساکت شدند و پچ پچاشون شروع شد! میدونستم چی میخوان بگن؛ مثل همیشه: این رزیتا هم اصلا اعصاب نداره ها! خب معلومه یه بار هم خودکشی کرده!!! بعضیا میگن با یه دختره دعواش شد و خودکشی کرد! بعضیا هم میگن شکست عشقی خورده ، یا با خانواده اش مشکل داشته!!!
اینا همه شایعاتی بودن که برام درست کرده بودن... با بی حوصلگی نشستم روی نمیکت تا راحت تر گذشته امو مرور کنم... من باید بین بچه ها محبوب بشم تا این شایعات از بین بره وگرنه آبرو برام نمیمونه...
اون روز ناظما وقتی دیدن اینطوری کردم یکی تو سر خودشون میزدن یکی هم تو سر من! کلی سرم داد و بیداد کردن! از بس هول بودن نمیدونستن چیکار کنن! منم بی حال بودم و حتی حال گریه کردن هم نداشتم... خانم حسنی دستمو گرفت و برد کلینیک!!! مهرناز و آرمینا هم دنبالم میومدن... اما بقیه رو نذاشتن بیان تو...
خانومه بعد از کلی غر غر دستامو باند پیچی کرد تا خونش بند بیاد... میتونستم تصور کنم تو دفتر چه خبره... داشتن گزارش تحویل اداره میدادن... و در آخر اخراج... کاش ثنا اینجا بود... اگه اخراج بشم مامانم حتما از ناراحتی میمیره! و اینکه اگه بفهمه من میخواستم خودمو بکشم بدتر عصبانی و ناراحت میشه!
مهرناز سریع اومد پیشم و با چشمای اشکی بهم زل زد و گفت:
ـ دیوونه این چه کاری بود جلو ملت؟!
من ـ برام مهم نیست... ببین نذار اخراج شم... فقط همین ... نمیخوام مادرم نگران شه... به ... به ثنا بگو بیاد... مامانم بفهمه بدبخت میشم...
مهرناز بینی اش رو بالا کشید و اشک چشماشو پاک کرد و رفت تو دفتر... ارمینا هم موند پیشم شاید چون میترسید بازم کار دست خودم بدم! اما نه... من اون لحظه عصبانی بودم به الانش فکر نکردم اما دیگه اینکارو نمیکنم... همین ثنا هم کلی سرم داد و بیداد میکنه... وای آبروم تموم شد! دیگه ابرویی ندارم! تو همین فکرا بودم که خانم مقدم با یه آب قند اومد تو کلینیک و درحالی که با قاشق محتوای اون رو هم میزد گفت:
ـ بخور مادر ، بخور!!! ناراحت نباش!!! کاری نمیکنن!
از این خونسردیش خنده ام گرفت... این خانوم رو خیلی دوست دارم! با اینکه دیگه داره فسیل میشه اما همیشه با غر غرا و حرفای بامزه اش مارو میخندونه... خانم مقدم آب قند رو داد دستم و چند قلپ از اون رو به زور خوردم که با اومدن خانم محسنی آب دهنم رو قورت دادم و با رنگ پریده نگاهش کردم...
اینقدر عصبانی بود که اگه ولش میکردن یکی میزد زیر گوشم... اما فقط داد زد :
ـ چــــــــــــــــرا؟! یکم فکر خودت و خانواده ات نیستی؟! اگه یه کاری دست خودت میدادی چی؟! من جواب خانوادتو چی میدادم؟! دوس داری با ابروی مدرسه بازی کنی؟!
در طول این مدت که حرف میزد سرم پایین بود و با انگشتام بازی میکردم... اون درک نمیکنه...
همه داشتن نگاهمون میکردن... مخصوصا دخترایی که تازه اومده بودن این مدرسه! که خانم جعفری (معلم زبان) با داد همه رو از اونجا دور کرد... اومد کنارم و به طرفداری از من گفت:
ـ خانم محسنی این الان حالش خوب نیست دعواها واسه بعد!
تو همین لحظه هم ثنا در و باز کرد و سلام سر سری با همه کرد و سریع و با عجله اومد سمت من و با لحن خیلی نگران و غمگینی گفت:
ـ واییی رزیتا چیکار کردی با خودت؟!
و سریع بغلم کرد! ثنا واسم مثه یه خواهر مهربونه... روش خیلی حساب باز میکنم...
ثنا ـ دختر خوب اخه این چه کاریه؟!
من ـ ثنا، ثنا نذار اخراجم کنن! تعهد میدم دختر خوبی بشم اما اخراجم نکنن خودت که میدونی اگه مامانم بفهمه از نگرانی دق میکنه! ثنا... بهشون گفتی که تو...
ثنا ـ اره عزیزم! بهشون گفتم... به خانم اکبری... الان میره بهشون میگه... نترس من نمیذارم چیزی بشه... اون قضیه رو هم ماسمالی میکنیم!
چشمکی بهم زد و تازه به خودش اومد و ببخشیدی گفت و روبه خانم محسنی گفت:
ـ ببخشید خانم محسنی یه لحظه تشریف بیارید من یه چیز خدمتتون عرض کنم...
به آرمینا نگاهی کردم و بعد به خانم جعفری ، و گفتم:
ـ حالا چی میشه؟!
خانم جعفری لبخندی بهم زد و گفت:
ـ نترس اخراج نمیشی... ولی باید تعهد بدی و از نمره انضباطت کم میشه...
نفس عمیقی کشیدم و به مهرناز که تو چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم...
***
با صدای سارا که صدام میزد از فکر بیرون اومدم و گفتم:
ـ هان چیه چیزی شده!؟
سارا ـ فهمیدی چی گفتم؟! گفتم که یاسمن گفته که اگه میخوای محبوبیتت رو به دست بیاری باید یه شیطنت بزرگ انجام بدی! اینطوری هم اون 20 هزار تومن بهت میده، و اعلام میکنه که ضایع شده! و اگه اینکارو نکنی تو باید 20 هزار بهش بدی و بگی که ضایع شدی!
با تعجب به سارا نگاه کردم و گفتم:
ـ شرط قحط بود این گذاشته؟!
سارا ـ ببین بچه ها ، الگوشون دخترای شیطونه... یعنی اونایی که شیطنت میکنن و در عین حال شجاعن! اینطوری محبوب میشی! تازه یاسمن روهم ضایع میکنی، و اینکه 20 هزار تومن مفتی گیرت میاد ، مفـــــــت خور!!!!!
با کلاسور روی میز اروم زدم تو سرش و گفتم:
ـ راس میگی! شاید این بتونه شایعه هارو از بین ببره! شاید بچه ها یادشون بره... اما چیکار باید بکنم؟! ناگهان فکری به ذهنم رسید!
بشکنی زدم که پارمیس و نسیم و سارا با تعجب بهم خیره شدن که آرمینا گفت:
ـ نگران نباشید بچه ها این تیک داره هروقت یه فکر جدید به کله اش میزنه بشکن میزنه!!!!
همه خندیدن و من گفتم:
ـ بچه ها میذارن که آهنگ بذاریم!؟ یعنی سیدی بدیم بهشون بعد بذارن؟!
مهرناز ـ آره میشه! اما باید مجاز باشه! چطور؟!
من ـ خب! ببینید من میگم که یه سیدی پر کنیم... مجاز باشه اما وسطاش یه آهنگ خنده دار باشه که مدرسه بره رو هوا... حتما هم روش نظارت داشته باشیم که عوضش نکنن! بعد هم یه جوری که همه بفهمن کار منه!
ارمینا ـ بد فکری هم نیست! اما ببین تو تعهد دادی ممکنه اخراج شی!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ـ اما من که نمیدونستم تو اون سیدی یه آهنگ غیر مجاز هست! میدونستم؟!
بچه ها سرشون رو از روی فهمیدن تکون دادن و پارمیس با لبخند گفت:
ـ افرین فکر خوبیه!!! فقط کی؟!
من ـ فردا! سر زنگ ناهار که همه تو حیاطن...
اون روز خیلی سریع سوار سرویس شدم و ارمینا رفت خونه خودشون و من رفتم خونه خودمون... وقتی رسیدم ، بعد از سلام کردن به مامانم جریان رو گفتم... اولش با تعجب بهم خیره شده بود اما بعدش گفت:
ـ نکن اینکارارو دختر! ایندفعه دیگه ثنا تعهد نمیده ها! منم تعهد نمیدم! پس اگه مشکلی پیش اومد پای خودته!
با خنده گونشو بوسیدم و گفتم:
ـ مامان جون کسی نمیفهمه!!! به رزیتات اعتماد داشته باش!!! به قولِ... به قول... اه یادم نمیاد به قول کی اما یکی میگه که اگه بچه ها الان شیطونی نکنن بزرگ شن دست شیطون رو از پشت میبندن!!! یا یه همچین چیزی!
مامان خنده ی شیرینی کرد که ته دلم قرص شد از اینکه یه مامان مهربون دارم که تو کارام کمکم میکنه... باهام هست و یاریم میده... دوباره بوسیدمش که گفت:
ـ بسه دیگه دختر! پاشو برو هرکاری دلت میخواد بکن!
همینطور که میرفتم تو اتاقم از دور براش بوسه میفرستادم و مامانم چون بدش میومد دادش دراومد:
ـ برو تا نزدم لهت نکردم رزیـــــــــــــتا!
خندیدم و رفتم تو اتاقم و در و بستم! خوشم میاد مامانم به روزه!!!
یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم! دوباره به ارامش رسیدم... عاشق اتاقمم... همیشه اینجا احساس ارامش میکنم...یادمه وقتی از چیزی ناراحت بودم خودمو پرت میکردم رو تختم و گریه میکردم تا خالی شم...بعدش اروم میشدم... حتی دیواراشم بهم ارامش میدن!!! لبخندی زدم و طبق معمول مقعنه ام رو در اوردم و شوت کردم رو تخت که یاد حرف مامانم افتادم که میگفت اگه مقنعه ات چروک باشه اتو بی اتو!!!!!! منم که اصلا حوصله اتو کشیدن نداشتم پس با بی حوصلگی لباسامو دراوردم و اویزون کردم به چوب لباسی... یه بلوز و شلوار ساده به رنگ مشکی پوشیدم و موهامو باز کردم تا یکم هوا بهش بخوره!!!
موهام دیگه تا کمرم میرسه... کلی به مامانم اصرار کردم تا بذاره بلندشون کنم! چون میگه موی بلند جلوی رشد رو میگیره!!!! ولی به هرحال من موهای بلندمو بیشتر دوس دارم! وقتی موهام کوتاه بود زیاد به حالتش اهمیت نمیدادم اما الان که بلند شده میفهمم که چه موهای قشنگی دارم... دلم نمیاد کوتاهشون کنم... وقتی میبافمش حالت آبشاری میشه اما وقتی نمیبافم درحالت عادی حلقه حلقه میشه... این همون چیزیه که میخوام... باید با یاسی رقابت کنم اگه تو این رقابت برنده بشم تو انتقام از سپهر هم موفق میشم!!! با اینکه ثنا گفته فکر انتقامو از سرت بیرون کن اما من هنوزم دارم بهش فکر میکنم... میگن اگه ببخشی خیلی بهتره تا تلافی کنی! اما من نمیتونم ببخشم! مگه احساسات من اسباب بازیه که باهاش بازی کنن؟! من یه دخترم، دختری با احساسات لطیف و دخترونه... این یه وسیله بازی نیست... احساساتم برام ارزش دارن... وسیله ای واسه سرگرمی بقیه نیست... چیزیه که من باهاشون زندگی میکنم... بازی کردن با احساسات غیر قابل بخششه! البته از نظر من! من که نمیبخشم... وقتی یاد اون روزای غم انگیز زندگیم میوفتم قلبم فشرده میشه... من به ثنا دروغ گفتم که سپهر رو فراموش کردم... من هنوز فراموشش نکردم اما دیگه عاشقش نیستم... نسبت بهش بی تفاوت هم نیستم... اگه بی تفاوت بودم دیگه به فکر انتقام هم نبودم... اما ازقدیم گفتن لذتی که تو بخشش هست تو انتقام نیست!!! این حرفا مال زمان قدیمه! نسل جدید میگه لذتی که تو بخشش هست دو برابرش تو انتقام هست!!!! بله اینطوریاس اقا سپهر!
از جلوی آینه کنار رفتم تا دیگه بیشتر از این با خودم حرف نزنم که ملت بگن رزیتا دیوونه اس!!!
سریع خودمو رو تختم پرت کردم و لبتابمم گذاشتم رو پام و روشنش کردم... دو ساعت طولش داد تا بالا بیاد! البته به دقیقه نکشید اما از نظر من دو ساعته!!! از بس عجله دارم! بعد از اینکه رمزو زدم تمام فولدرامو زیر و رو کردم تا یه آهنگ خنده دار پیدا کنم!!!!! دلم میخواست یاسمن ضایع بشه و خودمون هم یه فیضی ببریم! اما هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم جز آهنگ سقا خونه از عباس قادری!!! این از نظرم خنده دار ممکنه باشه!!! ولی من یه چیز دیگه هم میخوام!!!
سریع رفتم تو گوگل یا همون گاگول خودمون و آهنگای طنز رو سرچ کردم...
یه اهنگ از جعفر که طنز بود نظرمو جلب کرد!!! اسم خواننده اش برام جالب بود مخصوصا وقتی موضوعش طنز و رپ هم باشه! رو لینکش کلیک کردم و بعداز خوندن جزئیات چندتا از آهنگاشو دانلود کردم...
همشون خیلی کوتاه بودن اما واقعا خوشم اومد واسه اینکار عالی بودن!!!
این و با اهنگ سقا خونه با چندتا آهنگ مجاز ریختم رو سی دی و قشنگ شماره های اهنگارو حفظ کردم که اگه فردا قرار شد سی دی رو بذارن بدونم کدوم اهنگ بعد کدومه!!!
با خوشحالی سی دی رو گذاشتم رو میز تا فردا ببرمش... روش هم نوشتم آهنگ های رضا صادقی!!!! اوخی چقدر من دختر گلی ام!!! لبتابو خاموش کردم و رفتم بیرون پیش مامانم.
مامان در حال ظرف شستن بود... با دیدنش لبخندی زدم و یه تعارف الکی زدم:
ـ مامان جون کمک نمیخوای؟!
مامان ـ اوا قربون دستت چرا بیا اینا رو آب بکش!!!!
با من و من گفتم:
ـ مامان جان حالا من یه تعارف زدم توهم باید زودی قبول کنی؟!
مامان خندید و گفت:
ـ دیگه من قبول کردم حالا بیا کمک خسته شدم از صبح تا حالا دختر! پاشو بیا پس فردا بخوای شوهر کنی بگن حداقل این دختره ظرف شستن بلده!!! نگن بی عرضه اس!!!
خندیدم و هیچی نگفتم که مامان گفت:
ـ چیه اسم شوهر اومد نیشت باز شد!!!!!!
با خنده داد زدم:
ـ مـــــــــــــامـــــــــ ــــان!!!!!!
مامان هم فقط می خندید! رفتم کمکش و ظرفارو آب کشیدم ... بعد از اون هم باهم خونه رو تمیز کردیم... دوباره رفتم تو اتاقم تا به درسام هم برسم... دوساعت هم صرف درس خوندنم شد!!! چون امروز درسای زیادی ندادن زیاد وقت نبرد! همش هم نوشتی بود لامصب!!! یه دفتر برنامه ریزی هم داده بودن و باید گزارش مینوشتیم و همیشه همراهمون میبردیم وگرنه اخراجمون میکردن! البته اینا همش حرفه! از ترس پولشون حق ندارن اخراج کنن وگرنه همین پیارسال منو اخراج میکردن یا ثبت نامم نمی کردن... به همین راحتی! پس خیالم راحت بود!!! البته منم با تمام شیطنتام زیاد سو استفاده نمیکردم!!! بعد از اینکه درسام تموم شد رو تختم که با روتختی سفید و مشکی تزئین شده بود دراز کشیدم... دلم میخواست گذشته امو مرور کنم... به اینکار خیلی علاقه داشتم! همیشه از کوچیکترین چیزی میپریدم به گذشته!!! همیشه همه فکرای من ، چه کوچیک ، چه بزرگ، آخرش یه جورایی به سپهر ختم میشد!!! نمیدونم چرا ولی این نشون میده که من هنوز به سپهر فکر میکنم... یعنی الان اون تو مالزی داره چیکار میکنه!؟ اه وللش رزیتا اصلا به تو چه که اون تو مالزی چه شیکری میخوره! هرچیزی میخوره نوش جونش! یادش به خیر 15 سالم که شد کسی برای تولدم نیومد! چون من حالم خوب نبود و به مامانم گفته بودم که نمیخوام امسال و هیچ سال دیگه ای تولد بگیرم!!! مامانمم اصراری نکرد! اون موقع فقط از سر عصبانیت و ناراحتی این حرفو زدم اما بعد ها که تصمیم گرفتم تغییرات اساسی تو خودم به وجود بیارم، دیگه هیچ تولدی نگرفتم و رابطه ام رو با کل فامیل قطع کردم! البته فقط من! چون میخواستم کاملا از قیافه جدیدم شوکه بشن!!! دلم میخواد قیافه بزرگونه ام رو ببینن! نمیخوام به چشم یه بچه نگاهم کنن!!! البته الان دیگه نمیتونن تشخیص بدن من رزیتام!!! مربی ایروبیکمون میگفت بعضی از دخترا خیلی یهویی رشد میکنن!!!! یه طوری که قیافشون کلا عوض میشه!!! من هم جز اون دسته ام! اینطوری خیلی بهتره! الان چند سالی میشه که کل فامیل منو ندیدن... حتی شایان هم منو ندیده! شایان قدیما که من افسرده شده بودم زیاد میومد خونمون و دوتایی با امین میومدن پیشم تا مثلا منو سرگرم کنن! اما نمیدونستن که من اون موقع به هیچی جز سپهر فکر نمیکنم!!! این امین هم از دست من کلافه شده بود!!! یادمه یه بار با بدعنقی اونو از خودم دور کردم و سرش داد زدم...
من ـ امین برو بیرون حوصلتو ندارم فهمیدی؟! نه حوصله تورو نه حوصله هیچ کس دیگه ای رو... دیگه هم نیا تو اتاق من ... غذا هم نمیخوام بخورم میخوام از گرسنگی بمیرم! ولم کنید!!!
هیچ کنترلی رو رفتارم نداشتم و داشتم داد میزدم که تو یه لحظه گونه ام سوخت... چند لحظه تو شوک بودم اما بعد فهمیدم که امین زده تو گوشم... داداشم زد تو گوشم!!! اشک تو چشام جمع شد... این سیلی حقم بود... من دیگه بیش از حد شورشو در آورده بودم... بعد از رفتن امین به خودم اومدم... این سیلی منو به خودم اورد... تازه یادم اومد که من یه انسانم!!! حق زندگی دارم... نباید به خودم سخت بگیرم... این همه آدم دور و برم هستن که منو دوست دارن و خوبی منو میخوان ولی من با تندخویی هام اونارو از خودم میرونم... چرا بین این همه ادم که خوبیه منو میخوان، من باید فکرم درگیر یه آدم باشه که فقط بامن بد کرد و الان رفته؟! من الان باید آدمای خوب اطرافمو دریابم،نه آدمای بدی که رفتن و از خودشون فقط چندتا خاطره تو ذهنم جا گذاشتن که با یادآوری اون خاطرات فقط من داغون میشم... فکر کردن به سپهری که قلبمو باخودش برد و الان نیست فقط وقت تلف کردنه... من الان دیگه قلبی ندارم که برای کسی بتپه... سپهر قلبمو با خودش برده پس نمیتپه... دیگه حتی واسه سپهر هم نمیتپه... پس چرا من ناراحتم؟! چرا؟! وقتی قلبی نیست دیگه نباید از روی احساسات تصمیم گرفت... پس از رو عقل کار میکنم!!! عقلم میگه انتقام!!! صدای قلبمو میشنوم که میگه ببخشش! اما متاسفم سپهر از قلبم خوب نگهداری نکرد و شکوندش... پس بخششی درکار نیست...
دستی رو گونه هام کشیدم که خیس از اشک شده بود و اشکامو پاک کردم و یه لبخند زدم و ساعتم رو دستم کردم چون دستم هنوز هم زخم بود و نمیخواستم مامان و امین چیزی بفهمن!!! رفتم بیرون و غذایی رو که امین برام آورده بود اما پسش زده بودم رو دوباره اوردم و رفتم دقیقا پیش امین که با اخم به صفحه تلویزیون خیره شده بود نشستم... اول زیر چشمی نگاهم کرد اما دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد... دیدم اینطوری نمیشه بلند شدم و تو یه حرکت سریع بغلش کردم و با یه حالت مظلوم که مختص خودم بود گفتم:
ـ امینی، داداشی، ببخشید...
سکوت...
من ـ امین داداش قهری؟!
بازم سکوت جوابم بود... سعی کردم این دفعه یکم بخندونمش امین هم مثل خودم زود خنده اش می گرفت...
من ـ امین، حلقت همین!!!!! پسره لوس!!!
یهو به سمتم برگشت و سعی کرد جلو خنده اش رو بگیره و با اخم گفت:
ـ نکنه باز هوس کتک کردی؟!
من ـ اره خب گشنمه!!!
امین ـ کارد بخوره تو اون شیکمت غذا اونجاس برو وردار بخور!!! با منم حرف نزن دارم فیلم میبینم!
به تلویزیون نگاه کردم که داشت راز بقا نشون میداد! با خنده گفتم:
ـ امین! تو اونجا بالای درخت چیکار میکنی؟!
امین دیگه نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و خندید و گفت:
ـ رزیتا عینکتو نزدی!؟ اون که من نیستم خودتی! اه اه نگاه کن دست تو دماغت نکن جلو دوربین!
یکی زدم به بازوشو گفتم:
ـ خیلی چندشی امیــــــن!
امین ـ نه به اندازه تو!!!
دوباره رفتم بغلش و گفتم:
ـ امین داداشی آشتی؟!
امین ـ برو گمشو اونور دختره لووس!!!
این یعنی اشتی!!! از بغلش رفتم بیرون و گفتم:
ـ بس که تو بی لیاقت و غدّی!!!
شامو کنار بقیه خوردم و رفتم تو اتاقم... از اون روز بود که تصمیم گرفتم کلی تغییر کنم... میخواستم شیطون ترین دختر مدرسه امون من باشم! یه طوری که همه فکر کنن هیچ غمی تو دنیا ندارم! و همینطور خوشگلترینشون!!! اینطوری اگه سپهر رو دیدم میتونم حسابی بهش ضربه بزنم... تا اون موقع موفق میشم!!!
***
با یاد آوری گذشته ها لبخند تلخی زدم و با خودم زمزمه کردم:
ـ رزیتا حالا چی؟! الان که شیطون مدرسه ای، الان که خوشگل مدرسه شدی، حالا چی؟! دلت خوشه؟! نه .... هنوزم دلم خوش نیست... نمیتونم دلمو به اینا خوش کنم... هنوز نمیتونم...
با صدای در از فکر بیرون اومدم و دوباره طبق عادت دستی به چونه و گونه ام زدم و وقتی دستم قطره اشکی رو لمس کرد تعجب کردم!!! چرا دوباره گریه کردم؟! نمیدونم بی اراده بود...
من ـ بفرمایید!
اشکامو سریع پاک کردم و بینی امو چندبار بالا کشیدم و به در نگاه کردم و در توسط امین باز شد! با دیدن امین خوشحال شدم و سریع پریدم بغلش و گفتم:
ـ بـــــــه! سلام داداش خل خودم!!!
امین همینطور که منو به خودش میفشرد گفت:
ـ تو که هنوز آدم نشدی! توقع داشتم بری دبیرستان امسال آدمتون کنن!!!
من ـ عزیزم اول اینکه فرشته ها ادم نمیشن! من از طرف خدا اومدم زمین که تو به خودت افتخار کنی که یه فرشته خواهرته!!! دوم اینکه امروز روز اول بود توقع نداشته باش اینا کاری کنن!
امین رو سرم بوسه زد و گفت:
ـ قربون خواهر فرشته زبون درازم برم!
با خنده گفتم:
ـ ایـــــــشالا!
خندید و گفت:
ـ باز تو روت خندیدم پررو شدی؟!
از بغلش بیرون اومدم و گفتم:
ـ برو بابا!!!
از اتاقم رفتم بیرون و پشت سرم هم امین اومد... دور خونه رو یه دور گشتم و وقتی دیدم مامان نیست با تعجب از امین پرسیدم:
ـ امین مامان کجاس؟!
امین ـ رفت پایین پیش خانم خدری...
من ـ واسه چی؟
امین ـ من چه میدونم! حوصلش سر رفت ، رفت پایین! خودت که میدونی این دوتا چقدر باهم صمیمی ان... تازه غلط نکنم....هیچی ولش کن!
من ـ چیه؟! جریان چیه؟!
امین ـ به مقدار الکتریسیته ای که...
من ـ امین خواهشاً بس کن هروقت میپرسم جریان چیه اینو تحویل من میدی! بحثو عوض نکن جدی بگو غلط نکنی چی؟!
امین ـ این مامان هم میخواد منو زن بده!!!
دستمو گذاشتم رو دهنم که صدای خنده ام بیرون نره!!! با خنده و ناباوری گفتم:
ـ چی؟! تورو؟! عمرااا اگه دختره تو رو بپسنده!
امین خیلی طلبکارانه نگاهم کرد و گفت:
ـ خیلی هم دلش بخواد دختر ترشیده چپول!!!
این دفعه دیگه بلند زدم زیر خنده و گفتم:
ـ امیـــــــــــن! نگو همچین!!! عینکیه اما دلیل نمیشه که چشاش چپ باشه!
امین ـ چرا هست! وقتی با من حرف میزنه به تو نگاه میکنه!!!
از خنده دلم درد گرفته بود، دستمو گذاشتم رو شکمم و همینطور میخندیدم که یهو در باز شد و مامان با دختر همسایه یا همون پریسا وارد شد... نمیتونستم جلو خنده امو بگیرم چون امین یه نگاهی بهم انداخت که دوباره به خنده افتادم که مامان بهم چشم غره رفت و مجبور شدم ساکت شم... من و امین سلام دادیم و منتظر شدیم تا ماماش هم بیاد!
من ـ سلام پریسا خانوم خوش اومدین!
پریسا با خجالت چادرشو رو سرش مرتب کرد و گفت:
ـ متشکرم!
اوه اوه چه لفظ قلم!!! امین هم دستشو گذاشته بود رو دهنش تا لبخندش معلوم نشه...
مامان هردومون رو با غیظ نگاه میکرد و مطمئناً تو دلش داشت فحشمون میداد!!!
البته پریسا تمام مدت سرش پایین بود و متوجه ما نمیشد... وقتی خانوم خدری هم وارد شد مامان بهم اشاره کرد که برم یه شال بندازم سرم چون خانواده مومنی هستن و پسرشون هم داره میاد... سریع رفتم تو اتاقم و یه شال سفید انداختم سرم... بلوزم استین بلند و مشکی بود پس مشکلی نداشت اما شلوارم تنگ و چسبون بود، درش آوردم و یه جین ساده پوشیدم و رفتم بیرون...



تاريخ : 92/01/28 | 15:1 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید