ولی کارن مثل همیشه ریلکس و بیخیال با همون پوزخندش بهم نگاه کرد...
- منم فکر می کردم روباها از تفنگ می ترسن...
پست عوضی.. میدونست من بدم میاد ها.... ادامه داد
- مثل اینکه اینبار قصد کردی به هنجرت آسیب برسونی... با 2تا جیغ دیگه میتونی برای همیشه از شر تارهای صوتیت خلاص بشی و به گوش ما آرامش بدی...
صدای پغ خنده ی مرسدس خونم و بجوش آورد...
ولی کارن دیگه نیاستاد و دست در دست مرسدس، به سمت یوناس که هنوز داشت با دادو بیداد شرط بندیو تمدید میکرد، رفت و با صدای بلند گفت
- 200 تا رو مارتین...
و باز صدای جیغ و داد از هر طرف بلند شد...
پرتاب آخر مارتین بود و از عرقش معلوم بود که استرس داره...
همه چشم به دریا دوخته بودیم تا ببینیم مارتین چه میکنه...
یوناس آخرین توپو شلیک کرد و بعــــد بنـــــــــــــــگ!!!...
صدا اومد ولی تصویر نیومد و توپ شالاپ افتاد تو آب... 3ثانیه طول کشید که همه به خودشون اومدنو جیغ و داد همه بالا رفت...
ایتان برد... همه ریختن دورش... بعد از کلی جیغ جیغ رسیدیم سر شرط بندیا...
37 نفر بودیم و فقط 7 نفر که منم جزءشون بودم گفته بودیم ایتان میبره... بقیه گفته بودن مارتین میبره و کارن هم جزءاونها بود...
کرمم خیلی عمیق گل کرده بود که حال کارن رو بکنم تو شیشه!!!
کارن چون دیر اومده بود هنوز پولی نداده بود...برای همین رفتم سمتش...
دست به سینه واستاده بود کنار یک درخت و داشت با پوزخند نگام می کرد...
رسیدم بهش... خودم می دونستم قیافم خصمانه است.. دستمو دراز کردم و انگشتامو حرکت دادم...
- 200تا...یالا بیا بالا
با همون پوزخند بی معطلی کیف پولشو درآورد و 2 تا اسکناس 100 دلاری گذاشت کف دستم...
لبخندی پررنگ زدم
- وقتی از شرط بندی چیزی حالیت نمیشه الکی سراغش نرو...
با لبخند گفت:
- بدشانسی...
اشاره ای به مرسدس که یک کم اونطرف تر داشت با یکی صحبت می کرد کردم...
- ازهمراهی که باهاته معلومه که بدشانسی... و البته بدسلیقه...
برگشتم برم که آخرین حرفش شریانهای مغزمو سوزوند...
- میگن شب سال نو باید به نیازمندا کمک کرد... سال خوبی داشته باشی...
نفهمیدم کی چرخیدم سمتش و دستمو برای اینکه بکوبونم تو فکش بالا بردم که مچ دستمو گرفت...
- اوه...اوه...اوه...چقدر خشن...
- تو یک عوضی بیشعورِ بی ادبی..
پوزخندش به یک خنده ناز تبدیل شد...
- توام یک کوچولوی خوشگل و نازی...
با حرص تو صورتش گفتم:
- ازت متنفرم...
و سعی کردم مچ دستمو از بین انگشتاش که مثل مار دور مچم پیچیده شده بود در بیارم... منو به سمت خودش کشید
- خوب نیست درمورد احساساتت انقدر رک صحبت کنی...
به صورتش نگاه کردم... دیگه لبخند نمی زد... بازم یک واکنش غیرقابل پیش بینی انجام داده بود...
مچ دستمو به از دستش کشیدم بیرون و به سرعت به سمت بقیه رفتم...

یتان داشت با مارتین کل کل می کرد و می خندید... برای اینکه از عصبانیتم کم کنم آروم به شونش زدم...
- آفرین پسر... کارت حرف نداشت...
لبخند مثلا آنی کشی زد و دستشو پشت کمرم گذاشت...
- مرسی.. توام خیلی عالی تشویقم کردی...
آروم کوبیدم به بازوش و با خنده گفتم
- اون برای هیجان کار بود...
و 2تا اسکناس 100 دلاری و گرفتم بالا...
اونم خندید و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد...
- امشب با کسی ندیدمت...
- تنها اومدم...
حین گفتم این جمله به کارن نگاه کردم که داشت به حرفای مرسدس که از گردنش آویزون شده بود گوش می کرد...قلبم فشرده شد...
صدای ایتان باز بلند شد...
- منم همین طور... افتخار همراهی میدی؟!
دستمو توی دست دراز شدش گذاشتم و لبخند نیم بندی شدم...
یک ربع بعد تو سالن casa marina با ایتان در حال رقص بودم...
نمی دونم چرا ولی انقدر از کارن ناراحت بودم که حتی حاضر بودم اون شب سر لج و لجبازی با ایتان بخوابم...
سالن شلوغ بود...همه میزدن و می خوندنو می خوردن و می رقصیدن...
لیوانای آبجو و سن رقص بود که پر و خالی می شد...
بعد از 1ساعت رقص که من توش واقعا خودمو خفه کردم برای خوردن یک شام کوچولو تا ساعت 12 که شروع جشن سال نو بود، با ایتان همراه شدم...
از شانس خوشگلم کارن و مرسدس هم سر میز 6 نفره ای که ما روش نشسته بودیم، نشسته بودن... حالم داشت از حرکات مرسدس بهم می خورد...
بس که به کارن دست می کشید... اصلا از دیدن این صحنه ها حال خوبی نداشتم... یک چیزی راه گلومو میبست انگار...
سرمو انداختم پایین ولی بازم از شیشه ی میز می تونستم حرکت دست مرسدس روی رون پای کارن رو نظاره کنم...
حس خیلـــــــــــــــی بدی داشتم... اونجا بود که پیش خودم اعتراف کردم یک حسی به کارن دارم...
یک حسی که باعث میشه از حرکات مرسدس و بی خیالی کارن اصلا احساس خوبی نداشه باشم...
یعنی اون حس عشق بود؟؟؟؟!!!.... ولی چرا من باید عاشق کارن می شدم؟؟
توی تین افکار بودم که حرکت دستیو احساس کردم... ایتان داشت دستمو نوازش می کرد و به گارسون سفارش میداد...
بدون بررسی منو سفارش جوجه و سبزیجات گریل شده و میوه و برای نوشیدنی یک چیز سنگین خواستم...
نمی دونم ایتان خاک برسر با خودش چی فکر کرد...که از شنیدن نوشیدنی سنگین توسط من یک لبخند پت و پهن نشست رو لباش...
ولی من نمی تونستم از حرکت دست مرسدس رو پای کارن چشم بردارم...
هم وجودمو میلرزوند و هم نمی تونستم نگاش نکنم... از ناراحتی حرکاتم دست خودم نبود...
ناخودآگاه دستمو روی پای ایتان گذاشتم.... بیحرکت شدن ناگهانی ایتان و قشنگ حس کردم....
بنده خدا از من توقع نداشت همچین کاری بکنم.... ولی من تو حال خودم نبودم...
همچنان نگاهم به حرکت دست مرسدس بود که روی پای کارن بالا و پایین میرفت... که گارسون بطری رو روی میز گذاست...
اوپس.. مامـــــــان... گفتم یک چیز سنگین ولی دیگه نه تا این حــــد....
خواستم دهن باز کنمو به گارسون بگم تا عوضش کنه...
که چشمم حرکت دست کارن رو که روی دسته مرسدس گذاشت، دید...
دهنم قفل شد و گارسون در بطری رو باز کرد و با تعظیمی رفت...
یک حالت هیستیریک بهم دست داده بود.. می ترسیدم مرسدس و بکشم...
دستم بی اختیار رفت به سمت بطری و به اندازه دو قلپ(پیک) ریختم تو جامم...
دستمو دوره جامم حلقه کردم و سعی کردم به دستای کارن که دوره دستای مرسدس حلقه شده بود، توجه نکنم...
سرمو بلند کردم و بی اختیار نگاهم به سمت کارن کشیده شد... چشمش به جامم بود...
نگاهشو بالا آورد و به چشمام رسید... توی نگاهش یک برق بازدارنده خونده می شد...
ولی من کور شده بودم و به جای چشمای کارن ، مرسدس رو میدیدم ک هداشت دم گوش کارن پچ پچ می کرد...

نمی تونستم تحمل کنم...
- بهتره الان با معده خالی نخوری... اینجوری ممکنه مست کنی!...
صدای ایتان بود که آروم داشت بهم تذکر می داد...
بیچاره نمی دونست من تو عمرم بیستر از شامپاین 20% نخوردم... پس چه با غذا، چه بی غذا، با این امشب من مست مستم!!!...
حرکت سر کارن و دیدم که به سمت مرسدس چرخید با صدای نه چندان آرومی گفت
- چند لحظه عزیزم... الان بر میگردم...
تقریبا از جاش بلند شده بود که مرسدس بی مقدمه)!(برای بوسیدن کارن از جا پرید و دهنشو کرد تو کله کارن!!!!
حتی خود کارن هم از این حرکت ناگهانی هنگ کرد....
احساس کردم مغزم آتیش گرفت.... بغض داشت خفم میکرد و به چشام فشار میاورد که ببارن...
برای جلوگیری از اریزش اشکم، جاممو تا ته سر کشیدم... رنگش زرد روشن همرنگ)...(بود...
ولی مزه وانیل و میوه گندیده می داد و از مری تا معدمو سوزوند....
کارن که تو جاش نیم خیز شده بود، دوباره رو صندلیش افتاد... قطعا از لب آمریکایی مرسدس دچاره شک شده بود...
مرسدس هنوز دست از بوسیدن کارن که مثل مجسمه خشک شده تو جاش نشسته بود دست برنداشته بود...
خشمم باز جوشید و جاممو پر کردم...
ایتان دستمو گرفت
- بسه... بهتره برای امشب خیلی مست نباشی آنی...
و ریز ریز خندید... همزمان کارن مرسدس رو به سمت صندلیش هل داد...
تازه از شک درومده بود انگار... نگاه سردشو به ایتان دوخت و انگوشتاشو تو هم قفل کرد...
مرسدس دوباره به سمت کارن خم شد... باز داغ کردم... وقتی اینجوری تو جمع می بوسیدش، پس حتما وقتی تنهان...
باز بغضم جوشید و رو فعالیت مغزم خط کشید... جام و دوباره به لبام چسبودندمو محتویاتشو ادم بالا...
از سوزش دوباره معدم چشمام اشکی شد...
کم کم داشتم احساس سبکی می کردم... سرم منگ شده بود و گرمم شده بود...
چشمام فقط کارن و می دی که با ساعت توی دستش ور میرفت...
بالاخره گارسون غذاهارو رو میز گذاشت... به اصرار ایتان یک تیکه قارچ گیریل شه تو دهنم گذاشتم و به زور قورتش دادم...
و یک قلپ دیگه برندی خوردم... نمی خواستم کارن تو ذهنم باشه...
نمی خواستم باور کنم عاشقش شدم.. نمی خواستم... درون لحظه هیچی نمی خواستم جز اینکه دیگه اونجا نباشم... و باز یک قلپ دیگه...
امشب آب از سرم گذشته بود... چه یک وجب چه صد وجب... چشام دیگه دست خودم نبودن و همش به کارن خیره میشدن...
یک تیکه از مرغ گریل شده تو دهنم گذاشتم و احساس دل آشوبه کردم...
باز چشمم به کارن دوخته شد که به نظرم عصبی بود... رفتارش عصبی و شتابزده به نظر میومد...
به چشماش نگاه کردم و دیدم داره نگام میک نه... نگاهش عصبی بود و منو ترسوند...
هیچوقت عصبی ندیده بودمش، ولی الان عصبانی بود...


یک جرعه دیگه برندی خوردم... برای اینکه حالت تهوعی که گرفته بودمو کنترل کنم آب دهنمو چند بار قورت دادم...
ایتان باز اصرار کرد که غذا بخورم... یک حبه انگور تو دهنم گذاشتم... دیگه داشتم بالا میاوردم...
ولی از رو نرفتم و جاممو بلند کردم... ولی به لبام نرسید... چون کارن از وسط راه از دستم گرفته بودش...
مثل شیر زخم خورده غرید
- بسه دیگه...
مرسدس از حرکت کارن از جا پرید و دستاشو از پشت رو شونه ی کارن گذاشت... مثلا داشت سعی میکرد آرومش کنه...
از حرکتش باز مغزم جوشید... بلند شدم ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، مهتویات معدم تا گلوم بالا اومد...دستمو جلو دهنم گرفتمو سعی کردم آروغ نزنم...
دوباره دستمو دراز کردم سمت کارن تا جاممو پس بده... ولی باز تا دهنمو باز کردم موج تهوع بالا اومد...
با عجله میزو ترک کردم و از باز رفتم بیرون...
صورتم از قطره های بارون نم دار شد... کی بارون گرفته بود و نمی دونستم...
خودمو به پل فلزی کوچیکی که casa marina رو به ساحل وصل میکرد رسوندم و خم شدم و محتویات معدمو بالا آوردم...
فقط برندی بودکه از معدم بال میومد... چون چیزی نخورده بودم...
نوازش دستی پشتم باعث شد لرز کنم... آروم نالیدم: کارن...
ولی صدای ایتان بلند شد که سعی میکرد آرومم کنه... دوباره بالا آوردم...
دست ایتانو پس زدمو به سمن دریا رفتم.... از درون داغ بودم ولی میلرزیدم...
حالم دسته خودم نبود... با اینکه همه ی برندی رو بالا آورده بودم ولی الکلش باعث شده بود تو فضا باشم...
داشتم میوفتادم... خودمو نگه داشتم... چشام بسته شده بودن و تا تعطیلیه مغزم راهی نبود...
قطره های بارون حالمو بدتر میکرد... احساس کردم دارم سقوط میکنم...
حرکت دستیو زیر زانوهام و بدنم حس کردم... و بعد معلق شدم... داشتم بیهوش می شدم...
ولی قبل از بیهوشی داغی لبهای کسی رو روی پیشونیم احساس کردم و زمزمه هایی که هیچ یادم نمیاد چی بودن...
وبعد تاریکی...


با احساس شدید سر درد چشم باز کردم... نور چشممو زد... لحاف و بخودم پیچیدمو غلطی زدم...

دهنم گس بود و حالمو بد میکرد... دستی به سرم کشیدمو چند بار پلک زدم...
اینجا کجا بود؟!!!... یک محیط نا آشنا... تو جام تکونی خوردم...
مغزم داشت فعالیتشو شروعمیکرد و از تعطیلی درمیود... چشامو دوره اتاق غلطوندم...

یک اتاق با دیوارای روشن و دکوراسیون تمام شیشه... ظرافت دخترانه ای توش نبود...

پس ملوم بود ماله یک پسره...
ولی من اونجا چی کار میردم؟!!
موجی از خاطرات دیشب، یکدفعه به مغزم هجوم آوردن...برندی...حالت تهوع...ایتان...کارن...مرسدس...
قلبم درد گرفت... یعنی اینجا اتاق ایتان بود؟!!
از در کناره تخت صدای آب میومد... یعنی یک تو حموم بود؟!!... باز چشامو دور اتاق چرخی دادم...

دنبال یک نشونه از ایتان می گشتم ولی چشمم به شلوار خاکستری و بلوز بادمجنی افتاد که دیشب تن کارن بود!!!!!!!
یعنی.... از فکرش دلم هوری ریخت... یعنی اینجا خونه کارن بود؟!!...

دستمو رو شکمم کشیدم و از لختیه شکمم مثل فنر از جام پیریدم...
چرا لباس تنم نبود؟!!!...از زیر لحاف بیرون اومدم... فقط لباس زیر تنم بود...

بقیه لباسام کناز تخت افتاده بودن...
چـــــــــــــرا؟!!!...خدایا یعنی من شبو با کارن گذرونده بودم؟؟؟!!!...
درون لحظه نمی دنم چرا از این فکر دیـــــــــــوونه شدم.....حتی اگه با ایتان می بودم انقدر عصبانی نمی شدم....
ولی نمی دونم چرا فکر اینکه تو عامل مستی با کارن خوابیدم خیلی آتیشیم کرد...
بغض گلومو گرفت... چطور تونست توی خواب...؟!! گریم گرفته بود... بی وجدان، بی معرفت...
با عجله شلوارمو از روزمین برداشتم و پام کردم... بدنم درد نمی کرد، پس چطور اون اتفاق افتاده بود؟!!...
از فکرشباز داغ کردم... باید می کشتمش...توی خواب بهم تجاوز کزده بود؟؟؟؟؟!!!!!!!!
دستام از هیجان و اضطراب می لرزید...بلوزمم پوشیدم... بوی نم میداد...ولی هیچ چیز برام درون لحظه مهم نبود...
روبه روی در حموم ایستادم... دیگه ازش صدا آب نمی یومد...
میخواستم درو با شدت باز کنم که در خودش بازشد و کارن ودیدم...شلوارک پاش بود ولی بالا تنش لخت بود...
فقط یادمه با بغض بهش حمله کردم و شروع کردم به مشت زدن به سینش...
و با گریه ازش سوال می کردم که چرا اینکار و کرده؟؟؟!...
اول کارن بهت زده بودو هیچ حرکتی نمی کرد... اما بعد از چند ثانیه انگار به خودش اومد....
دستامو تو دستای مردونه و پر قدرتش گرفت و سعی کرد بفهمه برای چی داره مورد ضرب و شتم قرار میگیره!!!!!
- چت شده دختر...
همین طور که گریه می کردم با صدای جیغ مانند ی گفتم:
- بی شعور عوضی... چطور تونستی؟؟؟... عوضی... بیمار روانی...
- یک دقیقه مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده؟!!!
- مثل آدمــــــــــــــــــــــ ؟... مگه کاری که تو کردی مثل آدم بود؟؟!!!
- چی کار؟
- چی کــــــار؟؟؟؟...فکر کردی اگه زیرش یزنی من نمی فهمم؟؟؟؟...اتفاقا خوبم میفهمم... فقط خرجش یک ویزیته دکتره...
یکدفه خشک شد...دستامو رها کرد و منم که از تقلا خسته شده بودم روی زمین نشستم...
کریه باعث شده بود نفس نفس بزنم...
- میدونم باهات چیکار کنم....ازت شکایت کنم...عقده ای... سو استفاده گر...
کارن هنوز خشک سرجاش واستاده بود... حالا قیافش یک کم مشکوک بود... من هنوز بلند بلند حرف می زدم
- می ندارمت زندان...
روی دوپا روبه روم نشست و با شک بهم خیره شد...
- اونوقت دوشیره جیغی، شما از کجا به این نتیجه بزرگ رسیدین که من...؟
حرفشو خورد و منم با جیغ جیغ شروع کردم به خالی کردن خودم...
- صبح که پاشدم دیدم لباس تنم نیست....فکردی اگه دیشب نفهمیدم،صبحم نمی فهمم؟!!تابلــــــــــــو...



تاريخ : 92/02/05 | 14:39 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید