دو هفته از کارم پیش سامان می گذشت ، همون روزای اول رفتم پیش آقای لطفی و تسویه کردم و البته از پری هم کلی بابت پیدا شدن کار جدید تشکر کردم
کیمیا اولش مثل مامان مخالف بود ، اما وقتی فهمید واقعا حقوقش عالیه و به جز روز اول دیگه خبری از دیوونه بازی نبوده چیزی نگفت
قرار بود چند روزی بیاد تهران دلم براش خیلی تنگ شده بود
تو این مدت اخلاق های سامان دستم اومده بود ، عاشق این بود که با من کل کل کنه ... چراش رو دیگه نمی دونم !
من فقط در حد یه کارمند و نه بیشتر باهاش رفتار می کردم ... گرچه خداییش اونم اکثرا مثل رئیس ها برخورد می کرد
تقریبا تو همین 14 روز اسم 6 تا از دوست دختراش رو یاد گرفته بودم
البته چند تاشون رو هم دیده بودم ، گاهی توی شرکت گاهی هم نزدیک باشگاه
اما هرگز نزدیک هتل پیداشون نمی شد ! همشون هم طبقه خودش بودند و البته خیلی لوس و از خود راضی !
شاید چند باری رفته بودند اتاق عمل برای زیبایی چهره ...
اما بین همشون یکی بود که من ندیده ازش متنفر بودم ، شاید چون ورد زبون سامان بود
از توی صحبت هاش با مانی فهمیده بودم که اصلا از این دختره که اسمشم ملیسا بود دل خوشی نداره ولی گویا اون کنه شده بود و ول کن سامان نبود
جوری که یه بار وقتی داشت باهاش تلفنی حرف میزد جلوی چشم خودم گفت :
_خستم کردی ملیسا ، مطمئنم از دست تو آخرش خودمو می کشم !
واقعا بعضی از دخترها گند می زنند به اسم هر چی دختره !

چند روزی بود که یه فکر مزاحم افتاده بود به جونم ، دست خودم نبود ... فقط منتظر ورود کیمیا بودم
چهارشنبه صبح قرار بود که بیاد تهران ، پنج شنبه ها هم که شرکت تعطیل بود ، چی بهتر از این !
اون روز توی شکرت انقدر به در و دیوار زدم تا بلاخره وقتی که سامان رفت برای ناهار در عرض چند دقیقه گوشیش رو از روی میز برداشتم و به راحتی قفلش رو باز کردم
یعنی انقدر جلوی چشمم این کارو کرده بود که حفظ شده بودم !
دستم می لرزید رفتم توی اد لیستش و اسم ملیسا رو پیدا کردم ... تند تند نوشتم
ملی صبح ساعت 11 شرکت باش کار واجب باهات دارم عزیزم ...اصلا تا فردا چیزی نپرس فقط بیا . بای

نفهمیدم با چه سرعت عملی تونستم اس ام اس رو پاک کنم و گوشی رو بذارم سر جاش ، اما در آخر به خودم آفرین گفتم !
می دونستم که ملیسا انقدر دیوونه سامان هست که چشم و گوش بسته به حرفش گوش کنه ... بنابراین خیالم راحت بود که چیزی نمی پرسه و میاد
حالا مونده بود مرحله دوم عملیات ، یعنی به دست آوردن کلید ها که اونم فکرش رو کرده بودم
مثل هر روز نشستیم توی ماشین و راه افتادیم تقریبا نزدیک هتل بودیم که گفتم :
_آقای افراشته ؟
_بله
_میشه یه زنگ به گوشی من بزنید ؟
_ چرا ؟
_آخه تو جیبم نیست می ترسم گمش کرده باشم
_خوب شاید تو کیفت باشه
_هیچ وقت نمیذارم تو کیفم ، شایدم تو شرکت جا مونده باشه
_وایسا الان معلوم میشه
گوشیم تو کیفم روی سایلنت بود ! بعد از چند لحظه گفت :
_داره زنگ می خوره اما صداش نمیاد
_حتما جا گذاشتمش
_از بس حواس شما دخترا همیشه جمعِ
_اتفاقا باید به دوستم زنگ بزنم کار مهم دارم ولی شماره اش رو هم حفظ نیستم
_خوب اگر واجبه برو دفتر بردار موبایلت رو
_الان که دیگه کسی اونجا نیست !
زیر چشمی به دستش که رفت توی جیب کتش نگاه کردم ، دسته کلیدی رو که توی کیف چرم کوچک بود گرفت طرفم و گفت :
_بیا این کلیدا ، فقط حواست باشه که درست درُ قفل کنی چون دو روز شرکت تعطیله
_نیازی نیست ، حالا ..
_ بگیر
_مرسی ، بیارم هتل ؟
_نه نمیخواد ، دستت باشه فردا ظهر بیا بهم بده چون کار دارم شرکت
_ممنونم ، حتما

وقتی خداحافظی کرد و رفت بشکنی زدم و ذوق مرگ شدم ، چه شود فردا !


ظهر که رفتم خونه از دیدن کفش های کیمیا تقریبا بال در آوردم ، مقنعه ام رو شوت کردم و داد زدم
_به به بلاخره این قل ما هم اومد ، آخه یکی نیست بگه بی معرفت یه قل دو قل چرا میکنی ؟ مثل آدم بچسب به خواهرت دیگه والا
تو آشپزخونه داشت غذا درست می کرد ... پریدیم بغل همدیگه ، تازه فهمیدم داشتم از دوریش دیوونه می شدم
_کیانا جونم آبجی بزرگه خوشگلم
با مشت کوبیدم تو بازوش
_هوی ! همش 5 دقیقه ازت بزرگترما
_حالا هر چی ، در هر صورت سرور مایی
_نوکرتم !
_خانومی
_بسه بابا لوس نشو ! راستی تو هنوز از راه نرسیده شدی کدبانو ؟
_خوب دیدم ناهار نداریم تو و مامانم خسته می رسید حداقل امروز که هستم بهتون برسم چاق و چله بشید
_یه روزه چاق بشیم ؟
_بلــــه
_نشستم روی اپن و گفتم :
_تا کی تهرانی ؟
_شنبه صبح باید برم
_همش 2 روز ؟! خوب نمی اومدی
دستش رو گذاشت روی شونه ام و با دلجویی گفت :
_2 روز برای من خیلیه ، دیگه نمی تونستم تحمل کنم . بعدشم اگر بخاطر پول بلیت نباشه که هر هفته میام ، تو که بهتر می دونی
امروزم با ماشین ترانه اومدم
_آخه اون ناشیه ، خطرناکه تو جاده باهاش میایی
_درسته همه به پای ابجی کیانای من نمی رسند اما خوب بدم نیست
_کیمی جونم راحت باش عزیزم ، بگو مفت باشه کوفت باشه
_آی قربون آدم چیز فهم

بعد از اینکه مامان اومد و ناهار خوشمزه ای رو که کیمیا درست کرده بود خوردیم ، دو تایی نشستیم تو اتاق و همه چیز رو مو به مو براش تعریف کردم
باورش نمی شد که توی 2 هفته اینهمه اتفاق جدید افتاده باشه
_حالا این پسره که میگی چه شکلی هست ؟
_توپ ! مثل مدل های خارجی می مونه ... چشم و ابرو مشکی ، قد بلند هیکلی اصلا یه چیزی
البته به نظر من وقتایی که اخم می کنه جذاب تره اما بدبختی همش می خنده
_خوبه که خوش اخلاقه
_اخلاقش بخوره تو سرش ، فقط می خواهد با من کل کل کنه
_از بس تو زبون درازی
_حرف میزنیا ! کاریش ندارم باورم کن ، فقط اگر چیزی بگه جوابشُ میدم همین
_بشین زمین ! من ذات تو رو می شناسم همسان جان
_همسانو خوب اومدی ، راستی کیمیا پایه ای یکم خوش بگذرونیم فردا ؟
_اوف ناجور ، دلم لک زده واسه خوش گذرونی های دو نفرمون
_پس بزن قدش
_اول بگو چه نقشه ای تو سرته
_هر چی هست خیره ، می خواهم شر یه مزاحم رو از سر سامان کم کنم
_چه غلطا ! مگه تو کلانتری ؟
_عزیزم به هر حال رئیسمه حس کارمندی بهش دارم نمی تونم ببینم داره عذاب میکشه و دم نزنم
_خدا خودش آخر عاقبت این حس تو رو بخیر کنه
_ حالا هستی ؟
_استثناعا محض کنجکاوی و خنده هستم
_پس دیگه بزن قدش که مثل خودم همیشه پایه ای
کوبید رو دستم و با خنده براش تعریف کردم که قراره فردا چیکار کنیم .....


با ترس و لرز کلید انداختم و قفل رو باز کردم
همین که رفتیم توی شرکت یه نفس بلند کشیدم
_خوبی کیان ؟
_آره فقط یکم استرس دارم ، جون من گند نزنیا
_مگه بار اولمه !؟ تو خودت مواظب باش هیجانی نشی
_من میرم آماده بشم
_باشه برو
کیفم رو گذاشتم روی میز و آینه دستی رو که آورده بود تنظیم کردم رو به روم ... مقنعه ام رو در آوردم
موهام رو با کش بستم بالا ... جلوی موهام رو که دو ساعت اتو زده بودم از یه طرف ریختم تو صورتم ، یه گیره سر خوشگل زدم
بعد از یه آرایش کامل شال سفیدم رو همینجوری باز انداختم روی سرم
موهام بیشترش بیرون بود ... وای چه ناز شدما !
مانتوم رو درآوردم و گذاشتم توی نایلون ، تیپم خوب بود ...
از ترس اینکه کسی ببینم مانتوی مشکیم رو روی مانتو کوتاه جذب سفیدم پوشیده بودم
حالا با تیپ سفید و آرایش تندم خوب شده بودم
دستبندم رو دستم کردم ، خوب شد مانتوهه آستین کوتاهه وگرنه باید غصه می خوردم چجوری دستبند مارکم رو نشون بودم ! البته از نوع قلابیش ..

وسایلم رو جمع کردم و رفتم بیرون... کیمیا با دیدنم سوتی کشید و گفت :
_میای از این ورا گذری ، دلو هر جا می خوای می بری ....
با یه چشم غره رفتم توی آشپزخونه
با صدای بلند گفت :
_هی میگم خانوم کجا ؟ آی خانوم کجا کجا ؟ دوستت دارم بخدا .. دوستت دارم بخدا
دستم رو گذاشتم جلوی بینیم و سرم رو آوردم بیرون گفتم :
_هی میگم خانوم یواش ، هی خانوم یواش یواش ! بابا اینجوری نباش!
با شنیدن صدای در نگاه جفتمون رفت سمت ساعت روی دیوار ... 5 دقیقه به 11 !
کیمیا کوبید روی سرش و گفت :
_یا ابولفضل ... این چه زود اومد
_صداتو بیار پایین می شنوه ... بهتر ، گند نزنیا من رفتم
_باشه سعیمو می کنم


رفتم توی اتاق سامان و نشستم از توی کلید در بیرون رو نگاه کردم ... پس ملیسایی که می گفتن اینه !
مطمئن بودم هم دماغش رو عمل کرده هم بوتاکس و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه کرده تا شده این ...
البته زیاد مشخص نبود صورتش ولی من نظر کارشناسیم رو دادم
آروم سرم رو از لای در بردم بیرون ببینم چه خبره .. واو چه تیپی زده بود !
فکر کنم قیمت پوتینش سر به فلک می کشید ، دارندگی و برازندگی ... جلوی میز وایستاده بود ، کیمیا با چشم و ابرو داشت یه چیزی می پرسید
با دست گفتم چی میگی ؟ متوجه شدم که اسمش رو یادش رفته ! اینم تو خنگی به خودم کشیده
حالا چجوری بگم ملیسا رو ! دستم رو مدل بستنی قیفی آوردم جلوی زبونم و ادای لیس زدن رو درآوردم ... یهو بلند گفت :
_آهان ملیسا !
_با من بودید ؟
_وای نه ببخشید ، امرتون ؟
_با سامی قرار دارم
_سامی ؟
_سامان افراشته ، راستی خانوم رهنما کجاست ؟
_رفتن سفر ، در ضمن متاسفانه آقای افراشته فعلا مهمان دارند
_مهمون ! کی ؟
_خوب راستش ...
ترسیدم یکم دیگه لفتش بدم کیمیا گند بزنه ... شروع کردم بلند خندیدن ، بافکر کردن به نتیجه مزخرف کارم بیشتر خندم گرفت !
بعد از چند دقیقه در رو باز کردم و رفتم بیرون ، قبل از اینکه در رو ببندم گفتم :
_سامی جونم دیر نکنی عشقم راس ساعت 7 .. یادت باشه پاپی خیلی حساسه
دستم رو مدل خارجی ها آوردم بالا و با یه چشمک گفتم :
_بابای
و در نهایت براش یه بوس فرستادم
همین که روم رو برگردوندم با دیدن چهره سرخ ملیسا به غلط کردن افتادم ، با حرص گفت :
_شما ؟
انقدر آرایشم غلیظ بود که نفهمید با کیمیا مو نمی زنم ! با ناز گفتم :
_باید بگم ؟
_بله !
_ملینا هستم نامزد رئیس شرکت ! و شما ؟
کیمیا سریع گفت :
_ملیسا جون من که گفتم ایشون سرشون شلوغه نمی تونند با شما حرف بزنند
_چرا مزخرف میگی ؟ سامان خودش گفت بیام اینجا !
با دست موهام رو زدم کنار و گفتم :
_حتما اشتباه میکنی عزیزم ... خانوم زند من باید برم ماشین منتظرمه فعلا
_مبارک باشه ملینا جون ایشالا امشب خوش بگذره
_مرسی عزیزم ... خدانگهدار
رفتم بیرون و یواشکی دید زدم
ملیسا می خواست بره سمت اتاق سامان که کیمیا چسبیدش و گفت :
_ببخشید من اصلا شما رو نمی شناسم ولی خانومی تو به این لوندی و نازی چرا باید بری پیش اقای افراشته وقتی که حالا نامزد داره
از من نشنیده بگیر ولی خودت رو جلوی همچین ادمی کوچیک نکنی بهتره
_چی میگی ؟ خودش بهم پیام داد که بیام اینجا نامزد کجا بود !؟
_میشه ببینم پیامش رو ؟
داشتم از بیرون تماشا می کردم ... کیمیا گفت :
_خوب اسم نامزدش ملیناست ، تو ملیسا ! شاید برای اون فرستاده ملی رو
دختره زد زیر گریه و گفت :
_عوضی پست فطرت ! نمی بخشمش ... بهم گفته بود که دوستم نداره اما دیروز باورم شد پشیمون شده
صداش رو برد بالا
_حالم ازت بهم می خوره سامان ، نمی خوام هیچ وقت چشمم بهت بیفته ! فقط می خواستی منو بکشونی اینجا تا با چشم های خودم ببینم و باور کنم !
حیف من .. تو لیاقتت همین دختره ایکپیری بود نه امثال من !
انقدر با سرعت زد بیرون که من رو بالای پله ها ندید ... اومدم تو و نشستم روی صندلی
کیمیا در رو بست و گفت :
_بمیری کیانا ! تو که باز گند زدی .. این بیچاره خودش طرفو دور زده بوده
_آره انگار ... جهنم عوضش خوش گذشت ، چه صدای پر نازیم داشت ! اصلا معلوم نبود چی میگه
_واقعا ! انقدر آیکیو پایین بود که نرفت ببینه اصلا سامان هست یا نه ! حالا اگه تو بودی می رفتی طرف رو بیچاره می کردی
_همینو بگو ، تازه به من میگه ایکپیری ، نیست خودش طبیعی خوشگل بود !
_ول کن این چیزا رو ، دلم داره شور می زنه بلند شو بریم زودتر
_باشه تو برو تو ماشین منم الان میام ، لباسهام رو عوض کنم ، بیخودی چقدر مایه گذاشتیم !
_زود بیای ها منتظرم
مانتوم رو پوشیدم ، اول مطمئن شدم که همه چیز مثل قبله بعد رفتم تا آرایشم رو پاک کنم
گوشیم زنگ خورد کیمیا بود !
_هان ؟
_کیان بدبخت شدیم فکر کنم پسره داره میاد بالا نگهبانه بهش گفت آقای افراشته کارمندتون بالاست اینم مثل باد داره میاد
_پس تو چه غلطی میکنی ؟ اگر بیاد که بیچاره میشم !
با چرخیدن کلید توی در خودم رو فنا شده حس کردم ، هنوز صدای کیمیا که داشت الو الو می کرد می اومد که سامان اومد تو


بدبخت شدم ! چشم هام رو بستم .. خدایا کاش درُ نبنده که بتونم در برم !
اما بست ، با ترس چشم هام رو باز کردم ، داشت با تعجب و مستقیم به من نگاه می کرد ، بعد از چند لحظه با تمسخر گفت :
_به به کیانا خانوم !
سرش رو کج کرد و خیره به صورتم گفت :
_ شما کجا اینجا کجا ؟
کاش حداقل بهم خبر می دادی داری میای می اومدم استقبال !
_م .. من توضیح میدم
_چی رو ؟
هر قدمی که اون می اومد جلو ، من می رفتم عقب تا اینکه خوردم به دیوار ...
از چرخش نگاهش روی صورتم داشت حالم بهم می خورد
دستم رو محکم کشیدم روی لبم و رژم رو پاک کردم ، شالم رو کشیدم جلو ... داشت گریه ام می گرفت
فقط چند سانت فاصله بینمون بود ، ایستاد ... دستاش رو گذاشت توی جیبش و گفت :
_خوب توضیح بده می شنوم !
_من قرار بود که ... قرار بود یعنی
ابروش رو داد بالا و لب هاش رو جمع کرد
_آهان ، با کسی قرار داشتی ؟ اونم تو شرکت من ! گرفتن دسته کلیدم نقشه ات بود
_نه اصلا !گفتم که گوشیم جا مونده بود دیشب نتونستم بیام مجبور شدم الان بیام می خواستم کلید ها رو هم بدم نگهبانی تا بده به شما
_مزخرف نگو ، من اگر نفهمم تو مخ کوچیک تو چی می گذره به درد مردن می خورم
برای برداشتن موبایلت این تیپ و قیافه رو بهم زدی ؟ خوبه که کار واجبم داشتی دیشب !

اومدم جوابش رو بدم که آب دهنم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم ...وای داشتم خفه می شدم
با دست اشاره کردم بهم آب بده ... نشستم روی زمین و سرفه هام رو بلند تر کردم
بیچاره باورش شد اوضاع وخیمه و رفت توی آشپزخونه
مثل جت پریدم و نایلون وسایلم رو برداشتم و تقریبا با سرعت باد زدم بیرون ...
رفتم طبقه بالا وایستادم ... نفسم بالا نمی اومد
شماره کیمیا رو گرفتم
_چی شد کیانا ؟ مردم از دلواپسی
_کیمیا ماشین رو بیار جلوی در شرکت الان میاد پایین ، ببین گیجش کن تا برسم ، فهمیدی ؟
_آره آره فقط زود بیا لو نره !
قطع کردم ، نگاهی به راه پله کردم کسی نبود ... شالم رو دراوردم و موهام رو محکم با کش جمع کردم مقنعه ام رو سرم کردم
با دستمال صورتم رو بی آرایش کردم ، یکم نفس گرفتم
از پنجره دیدم که داره میره سمت ماشین ، تا کیمیا تابلو نکرده بود باید می رفتم
جفتمون یه تیپ زده بودیم بدون اینکه پیش بینی کنیم چی میشه ! از ساختمون رفتم بیرون و به کیمیا اشاره کردم اومدم
سامان داشت باهاش حرف می زد یه در بست گرفتم و گفتم چند متر جلوتر وایسته ...
کیمیا فهمید باید چیکار کنه ، پشت سر سامان وایستادم و گفتم :
_آقای افراشته ؟


با چشم های گرد شده از تعجب برگشت سمت من ... بنده خدا ، در آن واحد داشت دو تا کیانا می دید !
_ خوب من گوشیم رو برداشتم بفرمایید اینم کلیدها
چیزی شده ؟ شما خوبین ؟
چند لحظه نگاهم کرد و دوباره سرش رو چرخوند تا مطمئن بشه که اشتباه نمی کنه اما کیمیا فلنگُ بسته بود ... خیالم راحت شد
_چطور ممکنه ؟
_چی؟
_تو .. تو الان این طرف بودی !
_من ! نه همین جا بودم
_یعنی من کورم ؟ چطور این کارو کردی ؟
_کدوم کار !؟ فکر کنم اعصابتون بهم ریخته
_اصلا چجوری به این سرعت لباسهات رو عوض کردی و اومدی پایین ؟ هان !؟
_آقای افراشته ! تا جایی که یادمه من همین مانتو و مقنعه تنم بود !
فکر کنم بدجور قاطی کرده بود ، با حرص گفت :
_یعنی تو نبودی که تیپ زده بودی ؟
_حتما توهم زدید !
_یعنی چی !
شونه ای انداختم بالا و خیلی عادی نشستم توی ماشین ، مخم داشت سوت می کشید .. چه غلطی کردم !
واقعا کارم اشتباه محض بود ، یه بازی احمقانه و بچگانه ... که صد در صد بی فایده بود
نشست کنارم ،هنوزم تو بهت بود بیچاره
صدای زنگ گوشیش بلند شد ، جواب داد
_بله ؟ ... تویی ملیسا
به اینجاش دیگه فکر نکرده بودم ! واقعا قلبم داشت از حلقم می زد بیرون ، این احمق چرا زنگ زد ... نکنه می خواهد منو لو بده !
_من ؟! خوب ...چی ؟ مطمئنی ؟ ... دختره چه شکلی بود ؟
چشم هاش رو تنگ کرد و نگاهم کرد ، سرم رو انداختم پایین ، بعضی وقتها هست که ناجور می خوری به بن بست !
_ اره نامزدمه ... که چی ؟ ... لطفا تمومش کن منو تهدید نکن !
خیال نکن آمارتو ندارم بیخودی مظلوم نمایی نکن ..قبلا هم بهت گفته بودم دست از سرم بردار ... خستم کردی ، دیگه باهام تماس نگیر ... هیچ وقت .

انگار واقعا کمکش کرده بودم ، اما به چه قیمتی !
قطع کرد و برگشت سمت من ، انگشتش رو تکون داد و گفت :
-خوب گوشات رو باز کن ، فکر نکن که بهت رو دادم حالا خبریه ، متنفرم از آدم هایی مثل تو که اینجوری می خواهند با من بازی کنند
نمی دونم چجوری پیچوندیم شاید سحر و جادو بلدی ، ولی برام مهم نیست .. اشتباه از خودم بود که خواستم آدمت کنم و دستت رو گرفتم
دلم برات سوخت نمی دونستم انقدر وقیحی که بهم دروغ بگی ، بیای بی خبر تو شرکتم و هر غلطی که دلت خواست بکنی ، امروز دوست دخترم و دو دره کنی فردا حتما پولامو
تو هفته بعد بیا حساب کتابت رو کنم و برو ، از همین الان اخراجی ... سوییچ


باورم نمی شد ، اخراج !
البته تو اون موقعیت واقعا حق رو بهش می دادم ،شاید هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کرد !
سوییچ رو انداختم روی دستش و گفتم :
_متاسفم اقای افراشته ، قبول دارم کارم بچگانه بود اما باور کنید به جز سرکار گذاشتن ملیسا هیچ قصد دیگه ای نداشتم . همین
کیفم رو برداشتم و پیاده شدم ، حس آدم های شکست خورده رو داشتم ...
تقریبا بدبخت شدم ، کارم ، ماشینم ، آبروم و حتی وجهه خوبی رو که داشتم یه جا از دست دادم ، فقط بخاطر اینکه بی فکر عمل کردم
نفهمیدم چجوری تاکسی گرفتم و رفتم خونه ، اما همین که رسیدم و چشمم به کیمیا افتاد بغض بزرگ تو گلوم شکست و به هق هق افتادم ...
با شنیدن حرف هایی که سامان بهم گفته بود حال اونم دست کمی از من نداشت ، ولی مدام دلداریم می داد و می گفت درست میشه ، اما من حتی یک در صدم امید نداشتم !
اون به من توهین کرد ، زیر دست بودنم رو به رخ کشید !
حالم از همه چیز داشت بهم می خورد

.....................................


تا شنبه صبح که کیمیا رفت کارم شده بود غصه خوردن ، نمی دونستم چیکار کنم .. از طرفی دلم نمی خواست پا روی غرورم بذارم و برم منت کشی
از طرفی هم نمی تونستم به این راحتی از کار به این خوبی چشم پوشی کنم ، ضمن اینکه من واقعا به پولش نیاز داشتم !
حالم اصلا خوب نبود ، با همین بهانه به مامان گفتم که مرخصی می گیرم و نمیرم سرکار ...
_کیانا جان اگر خوب نیستی بلند شو ببرمت دکتر
_خوبم مامان شما برو دیرت نشه
_آخه رنگ به روت نمونده ، دو روزه که درست و حسابی غذا نخوردی ، حتی مثل همیشه با کیمیا بگو بخند نکردی ... چیزی شده مامانم ؟
_بخدا خوبم ، یعنی خوب میشم ... یکم دلم برای بابا تنگ شده
_نمی خوای بگی نگو ، اما دروغم نگو !
_ببخشید
_استراحت کن تا بهتر بشی ... برات سوپ میگذارم بعد میرم
_مرسی
اومد و بوسم کرد ، کاش می تونستم حرف دلم رو بهش بزنم ، اما شدنی نبود !
تا ظهر سرم رو هر جوری بود گرم کردم ، گوشیم از دستم نمی افتاد ، شاید توقع داشتم سامان زنگ بزنه و دعوت به کارم کنه !
اما زنگ نزدنش بیشتر عصبیم کرد ... جوری که هر لحظه منتظر بودم منفجر بشم و این انبار باروت رو که درونم مسکوت مونده بود بلاخره یه جایی بترکونم !
که اتفاقا سر ظهر و با اومدن مامان بهانه دستم اومد و خودم رو حسابی خالی کردم


روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم به بدبختی هام فکر می کردم ، تقریبا داغون بودم !
با شنیدن صدای مامان به هوای این که داره با یکی از همسایه ها سلام علیک می کنه و الان میاد تو نشستم که باز فکر نکنه حالم خرابه
چند دقیقه ای گذشت اما نیومد تو ، با بلند شدن سر و صدا بلند شدم ببینم چه خبره ...
صدای جواد پسر خانوم مستوفی بود
مانتو و شالم رو پوشیدم و در رو باز کردم ، نگاه هر سه تاشون برگشت سمت من ... با دیدن صورت سرخ شده مامان با تعجب گفتم :
_چی شده ؟
_هیچی عزیزم تو برو منم الان میام
جواد با پررویی گفت :
خلاصه که خانوم افراشته تا سر همین ماه وقت دارید ، یا پول نقد یا تخلیه
رفتم جلو و گفتم :
_تا سر ماه چه خبره ؟
_خبر سلامتی ، باید 3 میلیون بذاری رو پول پیش ... پول لازمم
دستم رو زدم به کمرم و گفتم :
_پول لازم داری به ما چه ؟ نچایی یهو 3 میلیون می خواهی تحویل بگیری اونم واسه این خونه خرابه !؟
_من با زن جماعت دهن به دهن نمیگذارم گفتنی هام رو هم به مادرت گفتم
_پس وایسا شنیدنی ها رو هم بشنو که ناکام نمونی
تا آخر برج که سهله تا سال دیگه هم صبر کنی 3 هزار تومن هم نمیگذاریم رو پول پیشت
_ نمیگذاری ، پس شما رو بخیر و ما رو به سلامت .. خیر پیش !
_بیچاره فکر کردی ما از اینجا بلند بشیم مستاجر گیرت میاد ؟
کدوم بدبختی میاد اینجا بشینه که سقفش مثل جیگر زلیخا پاره پاره است ؟
_تو بلند شو اونش با من ! دارن واسه اینجا له له می زنند
_پس بگو تا جون ندادند خودشونو برسونند چون ما تو همین هفته تخلیه می کنیم !
_کیانا بفهم داری چی میگی !
بی توجه به مامان روم رو کردم به خانوم مستوفی که مثل موش وایستاده بود عقب و مظلوم نمایی می کرد
_خیر نمی بینی ! ببین کی گفتم ، بلاخره یه روز اینجا هوار میشه رو سرت بس که کوبیدیش رو سر مستاجرای بدبختت
آدم اگر چش و دلش سیر باشه انقدر که به فکر در ودیوار خونشه یکمم به فکر خونه آخرتشه !
ما تو همین هفته از اینجا می ریم ... والسلام !
مامان رو فرستادم تو و خودمم در رو کوبیدم بهم ، دستم رو گذاشتم روی گلوم ..
_خوبی ؟
سرم رو تکون دادم
_چرا اینجوری کردی !؟ من از دست زبون تند تو چیکار کنم ؟ اسپریت کجاست ؟
_نمی .. خواد ، خوبم
_اصلا خریدی ؟ مگه نگفتم تموم شده
_یادم رفت
_خوب به خودم می گفتی ، بیا برو یکم دراز بکش حالت جا بیاد ، خدا خودش کمکم کنه
اینها از شمر بدترند حالا اگر سر هفته خالی نکنیم جلوی در و همسایه اساسمون رو پخش کوچه خیابون می کنند
_درستش می کنم غصه نخور
رفتم توی اتاقم و در رو بستم ... بخاطر نفسم ترسیدم گریه کنم
به مامان نگفتم همه پولم رو دادم به کیمیا ، نگفتم هیچی پول نداشتم که حتی اسپری بخرم!
خیلی حالم بد بود ، کاش سامان اخراجم نکرده بود حداقل الان دلم به حقوق آخر ماهم خوش بود ...
اصلا چرا همه چیز باید یهو بهم بریزه !
حالا اگر تا آخر هفته یه خونه دیگه پیدا نمی کردم فقط باعث بدبختی بیشتر مامان شده بودم و بس ...


صبح که از خواب بیدار شدم مطمئن بودم کاری که می خواهم بکنم درسته
یعنی گاهی وقت ها انقدر همه چیز بهم ریخته میشه که فقط مجبوری به کوچکترین امیدی که داری چنگ بزنی شاید فرجی بشه
تصمیم داشتم برم شرکت و از سامان بخواهم ببخشم تا دوباره برگردم سر کار ، بهر حال اون صاحب کارم بود ...
درسته که غرورم شکسته می شد اما غرور مامان و البته آبروش خیلی مهم تر از این چیزا بود !
انقدر صبر کردم تا شرکت خلوت بشه بعد برم
خوشم نمی اومد اگر دست رد به سینه ام بزنه جلوی کارمندها باشه ، الحمدالله همه جا به حد کافی آدم فضول پیدا می شد
بنابراین نزدیک ساعت 3 رفتم چون فقط مانی بود و سامان ....
مثل روز اول که برای استخدام رفته بودم استرس داشتم با این تفاوت که حالا تقریبا اخلاق سامان دستم اومده بود ، می دونستم که عاشق لجبازی با منه !
بخاطر همین مطمئن بودم کارم سختتر از قبله و بیشتر باید کوتاه بیام
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل ، توی سالن کسی نبود .. خدا رو شکر به موقع اومدم
مستقیم رفتم پشت در اتاقش و در زدم
_بیا تو
زیر لب بسم الله گفتم و در باز کردم
_مانی بیکار شدی یه نگاه به سیستم من بنداز جدیدا بازی در میاره ....
نگذاشتم بیشتر از این به هوای مانی حرف بزنه
_سلام
با تعجب سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد ...
چند لحظه ای نگاهش روی صورتم ثابت موند ، انقدر این یکی دو روزه حرص خورده بودم که زیر چشم هام گود شده بود
حتما داشت با خوشحالی بررسی می کرد تا عمق خورد شدنم رو ببینه
با نیشخند گفت :
_به به خانوم زند ! اگر برای تسویه تشریف آوردی باید بگم دیر اومدی بهتره فردا بیای
سرم رو انداختم پایین
_ راستش برای چیز دیگه ای اومدم ، یعنی می خواستم باهاتون حرف بزنم
_می شنوم
دست های لرزونم رو گذاشتم توی جیبم و سعی کردم با خونسردی برخورد کنم
_اومدم تا اگر اجازه بدید برگردم سر کارم
_و اگر اجازه ندم !؟
کاش می تونستم نفرت پشت چشم هام رو براش رو کنم ! من مجبورم بودم ... خیره شدم به میز
_بابت کار احمقانه اون روز ازتون عذر می خواهم ، دیگه تکرار نمیشه ...
_متاسفم ولی من دیگه بهت اعتماد ندارم !
_خواهش می کنم آقای افراشته من ...
نذاشت حرفم تموم بشه و بلند شد رفت سمت پنجره ، پشتش بهم بود که گفت :
_بیخود خودتُ سبک نکن ، گفتم که بهت اعتماد ندارم ، بهتره فردا تو ساعت کاری بیای برای حساب کتاب ، به سلامت
_باور کنید جبران می کنم
چیزی نگفت ، حداقل باید سعیم رو می کردم تا وقتی از اینجا می رفتم دیگه دلم نمی سوخت
_من به این کار نیاز دارم !
_من مجبور نیستم نیاز های شما رو رفع کنم !
دیگه واقعا کم آوردم ، حس بدبختی همه وجودم رو گرفت ... فکر نمی کردم انقدر بی رحم باشه
_من ازتون خواهش کردم ، معذرت خواستم ، توقع نداشتم اینهمه سنگدل باشین ! چجوری دلتون میاد ؟
_بهتری بری بیرون امروز اصلا اعصاب ندارم !


با داد گفتم :
_به درک ، منم اعصاب ندارم .. ولی چون تو پولداری و اونور میز وایستادی فکر کردی می تونی من بی اعصاب رو به راحتی از اینجا بندازی بیرون ؟ آره !؟
نمی بخشی چون بلد نیستی ، اصلا یادت ندادن ! فقط یاد گرفتی دو دستی چنبره بزنی روی اموالت تا یه وقت یه هزاریش کم نشه
تو اصلا می فهمی نیاز یعنی چی؟ تا حالا شده بخوری به در بسته و حس مرگ بهت دست بده ؟
می فهمی وقتی یه هفته فقط یه هفته وقت داری تا خونت رو تخلیه کنی اونم بدون هیچ پولی یعنی چی ؟
شده به آبروی مادرت که یه عمر زحمت کشیده فکر کنی و بخوای غرورت رو بذاری زیر پات و بری تا کارت رو برگردونی اما ... اما

دیگه نتونستم ادامه بدم ، خورد شدن اونم جلوی کسی مثل سامان برام زیادی سنگین بود ... بغضم ترکید و زدم زیر گریه
می دونستم گریه زیاد برام خطر داره اما دست خودم نبود
سعی کردم نفس عمیق بکشم ولی نمی شد ... یعنی بغضی که ترکیده بود و بند نمی اومد نمی گذاشت نفس تازه کنم
کاش اسپری می خریدم ، نفس هام کم کم مقطع شد ، با زانو افتادم روی زمین ، چنگ زدم به گلوم
اما بازم نفسم گیر کرده بود ، شاید همه این اتفاقات در عرض 2 دقیقه افتاد
سامان که متوجه سکوت ناگهانیم شده بود، اومد بالای سرم و گفت :
_نمایش جالبی بود ولی من دیگه گول نمی خورم اونم از امثال تو !
بهتره نقشه ات رو عوض کنی این مدلش تکراری شده اون دفعه هم با همین ترفند در رفتی
سرم رو آوردم بالا و بی جون نگاهش کردم ...
با دیدن صورتم چهره اش تغییر کرد سریع نشست و گفت :
_چی شده کیانا ؟ چرا کبود شدی ؟
همیشه اینجور وقت ها یا مامان یا کیمیا پیشم بودند ، هیچ وقت انقدر احساس غربت نمی کردم
فکر کردم اگر اینجا بمیرم چی میشه ؟ یه دختر بخاطر التماس به یه پسر از خود راضی دچار حمله آسم شد و مُرد به همین راحتی !
_کیانا ... نفس عمیق بکش
با ترس داشت داد می زد ، حتما علائم مرگ تو چهره ام بیشتر شده بود که اینهمه نگران بود
_تو آسم داری ؟ آره ؟!
چشمم رو باز و بسته کردم
کیفم رو از کنار پام برداشت و پشت و روش کرد ، همه دار و ندارم ریخت کف زمین ... با دیدن اسپری آبی رنگ خوشحال شد
اما من نه ! چون می دونستم خالیه ... برداشت و تکونش داد
_بیا ، چیزی نیست نترس الان خوب میشی
وقتی فشارش داد و فهمید تموم شده پرتش کرد و بلند گفت :
_لعنتی !
با شکستن اسپری انگار منم شکستم و دیگه نتونستم طاقت بیارم
واقعا نفسم و امیدم یه جا رفت و نفهمیدم که چی شد !

.......................




تاريخ : 92/03/18 | 15:18 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید