با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس


وقتی وارد رستوران شدیم هممون محیطش رو پسندیدیم ... البته برام عجیب بود که چرا همچین جاده ی طول و درازی باید فقط به یه رستوران ختم بشه اما خوب حتما مدلشون بود دیگه
بعد از سفارش غذا سه تایی همه ی جریانات اخیر رو برای مانی تعریف کردیم اولش باور نمی کرد و مدام مسخره می کرد
ولی با نشونی هایی که بهش می دادیم کم کم مطمئن شد که حرفامون درسته و ما فامیلای جدیدشون محسوب می شویم
عکس العملش خوب و قشنگ بود ، حداقل از سامان خیلی خوش برخورد تر بود
کاملا معلوم بود که خوشحال شده و دوست داره که بیشتر از ماجرا سر در بیاره ...
دو ساعتی رو که اونجا بودیم تقریبا به تخلیه ی اطلاعاتی گذروندیم البته دو طرفه ، هم ما از اون ها در مورد همه چیز حتی خانواده ها سوال می کردیم هم اونها از ما ...
این وسط گوشی سامان مثل خروس بی محل یه سره زنگ می خورد که یا جواب نمی داد یا می پیچوند
بنده خدا کلی از میعاد های عاشقانه اش رو بخاطر ما کنسل کرده بود حتما این چند روزه !
وقتی از رستوران اومدیم بیرون تا سوار ماشین بشیم سامان یهو وایستاد و برگشت سمت ما با کنجکاوی نگاهمون کرد بعد گفت :
_کیانا ؟
کیمیا که می دونست اینجور مواقع خیلی خوبه سکوت کنه مثل من چیزی نگفت ... مانی خندید
_یعنی الان ما باید حدس بزنیم کدومتون کیاناست ؟
سامان که انگار یه چیزی کشف کرده بود خیره شد به کیمیا و گفت :
_حدس زدن نمی خواد فقط کافیه یکم باهوش باشی تا بفهمی کی کدومه !
یکم نزدیک کیمیا رفت ، داشتم حرص می خوردم ... فقط دلم می خواست اشتباه بکنه تا حالش رو بگیرم
خودخواه ! انگار رو پیشونیمون نوشته ... خوبه که فعلا داره اشتباه حدس میزنه
مانی دستاش رو کوبید بهم و گفت :
_وایسا نگو .... آقا شرط می بندیم که سامان بدون اینکه شما راهنمایی کنید یا حرفی بزنید بتونه بشناستون
کیمیا :
_سر چی شرط می بندید اونوقت ؟
چیزی که سر گلوم مونده رو می خواستم بگم بخاطر همین سریع گفتم :
_اگر باخت باید به حرف ما گوش بده و فردا کاری رو که میگیم انجام بده
ابروش رو داد بالا اما به جاش مانی پرسید :
_خوب چه کاری ؟
خیلی خونسرد جوابش رو دادم :
_کار سختی نیست فقط یکم جربزه می خواد
سامان با اعتماد به نفس سرش رو بالا گرفت و گفت : باشه قبوله
از طرز نگاه کردنش فهمیدم که حالا می دونه من که بیشتر حرف زدم کیانام بخاطر همین گفتم :
_خوب پس شما برگردید تا ما یکم جابه جایی کنیم فکر کنم در حال حاضر لو رفتیم !
بدون حرف پشتشون رو کردند سمت ما ... کیمیا اومد پیشم و اروم گفت :
_زرنگ خانوم اگر برد چی ؟ یادت رفت اینو ازش بپرسی
_حالا ... تو فقط هر چی شد صحبت نکن همین
جامون رو با هم عوض کردیم چون تصور کردم ممکنه خیال کنه برای اینکه رد گم کنیم سر جای خودمون مونده باشیم
کیمیا بهشون گفت :
_برگردید
خیلی جالب بود بر عکس مانی که نگاهش همش در حال گردش بود سامان همون اول بین من و کیمیا به من خیره شد
اما چیزی نگفت ... گوشیش رو آورد بالا و انگار یه چیزی نوشت
وقتی صدای اس ام اس خودم بلند شد فهمیدم که شناخته ام ... حرکتی نکردم چون اون صدای زنگ رو نشنید
با این کارش می خواست بگه که منو تشخیص داده !
ولی در کمال نا باوریم با انگشت کیمیا رو نشونه گرفت
_تو کیانایی ...
کیمیا جیغ زد و با خوشحالی دوید سمت من
_نخیر سامان خان کلک خوردی من کیمیام !
بدون توجه به مسخره بازیشون گوشیم رو درآوردم
نوشته بود :
_یادت باشه من همیشه می تونم به راحتی تو رو بشناسم اما چون برام شرط مبهم گذاشتی می بازم تا بدونم چی تو سرت می گذره وروجک
یعنی انقدر کنجکاو بود ؟ خیلی تعجب کرده بودم ... نتونستم جلوی خودم رو بگیرم قبل از اینکه سوار ماشین بشیم
رفتم کنارش و گفتم :
_چجوری فهمیدی ؟
_بگم ؟
سرم رو تکون دادم ... نیشخندی زد و دستش رو آورد سمت صورتم ، ناخوداگاه یه قدم رفتم عقب
با انشگت گونه ام رو از دور نشون داد و گفت :
_سقوط دیروزت توی باغ رو یادته ؟ یه خراش کوچک اینجا جا مونده ... خوب میشه ازش استفاده کرد
وقتی چهره ی پر از خشم منو دید با اشتیاق خندید و سوار شد ...
با پا کوبیدم به لاستیک ماشینش و تو دلم گفتم :

_نامردم اگر روی تو رو کم نکنم فردا ! ...


از توی آینه نگاهی بهم کرد و همونجوری که داشت از پیچ و خم ها می گذشت با لبخند گفت :
_خوب دختر عمه نمی خوای بگی شرطت چی بود ؟
فکرشو نکرده بودم ولی نباید کم می اوردم اولین چیزی که به ذهنم رسید خنده اورد رو لبم ... چی بهتر از این ؟!
تقریبا هر سه تاییشون منتظر بودن ببینن چی میگم
تکیه دادم و با اعتماد به نفس کامل گفتم :
_شرط من اینه .... سامان فردا کارای گوهر رو بکنه !!!
چنان زد روز ترمز که جیغ هممون دراومد ... با داد گفتم:
_دیوونه بلد نیستی برونی چرا می شینی پشت فرمون ؟ سکته کردیم
برگشت و با حرص گفت :
_ببخشید دست فرمونم به شما نمی رسه... هه این بود شرطت خانوم زند ؟
_آره مگه چبز بدی بود ؟
_مزخرفه نه بد
_چرا ؟
_من تو عمرم حتی یه ...
نگذاشتم ادامه بده و سریع گفتم :
_بله می دونم حتی یه فنجون هم نشستی ! اینو تا حالا صد بار عرض کردی
_پس چرا میگی برم جای گوهر کار کنم !؟\
_بلاخره آدمیزاده دیگه باید این چیزای واجبی رو یاد بگیری کسی که نمی دونه اینده چی پیش میاد
شاید یه زنی گرفتی که مجبور شدی بخاطرش از این کارا هم بکنی
_مطمئن باش من اگر بخوام ازدواج کنم دختری رو انتخاب می کنم که از طبقه خودمون باشه دنبال هر بی اصل و نسبی نمیرم که مجبور بشم بخاطرش دست به کارای تحقیر آمیز بزنم
از لحن حرف زدنش حالم بهم خورد مثل خودش با نفرت جواب دادم:
_آره حتما از طبقه خودتون باشه بهتره چون تو و امثال تو لیاقتتون همون دخترای دماغ عملیه که رو هر لپشون یه بادکنک کار میگذارن تا شاید به چشم بیان
ضمنا جناب افراشته یادت باشه ادمای اصل و نسب دار انقدر وقیح حرف نمی زنند برخلاف شما هم خیلی نزاکت دارن !
دستم سرخ شده بود از بس کیمیا کشیده بودش که سکوت کنم ولی من داغ کرده بودم و این چیزا برام مهم نبود ...
یعنی وقتی غیر مستقیم بهم توهین شده بود نمی تونستم ساکت بشینم
مانی برای عوض شدن جو حاکم تو ماشین گفت :
_اولا که بس کنید زشته شما دیگه الان فامیل شدید هر حرفی بزنید تف سر بالاست ! دوما سامان راه بیفت وسط راه ملت وایستادیم
سوما بلاخره ما نفهمیدیم چی شد اخرش قبول می کنی یا نه ؟
از فرصت استفاده کردم و رو به مانی گفتم :
_نخیر مگه یادت رفته سر کورس اوندفعه هم زد زیر قولش و گفت پرادو دسته مامانشه ؟
این پسرخاله شما ناجور بد قوله !
چیزی که برام عجیب بود سکوت غیر منتظره سامان بود والبته رانندگی با آرامشش ... توقع نداشتم انقدر راحت در مقابل حرف های من کوتاه بیاد !
دیگه کسی حرفی از شرط و این چیزا نزد ... مانی از روی کنجکاوی به دیدن مامان اومد
و البته مامان خیلی از اخلاق و متانت مانی خوشش اومد جوری که مدام بهش می گفت بازم دیدن خالت بیا !
شب سر میز شام بودیم که دایی گفت :
_ثریا جان بهتره یه فکری برای اتاق های بالا بکنی ... دخترا باید اتاق مخصوص به خودشون رو داشته باشند
_اتفاقا امروز با سوری هماهنگ کردم قرار شد فردا بیاد برای دکور نظر بده فقط یه مشکلی هست
_چه مشکلی ؟
_آخه طبقه دوم فقط یه اتاق هست که خالیه
چه بامزه ! بیچاره ها داشتند خودشونو هلاک ما می کردند ... لیوان نوشابه رو برداشتم که چشمم افتاد به قیافه ی شرور سامان
به مامانش گفت :
_یه پیشنهاد بدم ؟
_بگو عزیزم
_خوب بهتره طبقه سوم رو که بی استفاده هم مونده آماده کنید برای دختر عمه ها ... اینجوری آزادی بیشتری هم دارند
دایی با خوشحالی گفت :
_خیلی خوبه موافقم
ثریا با تردید بهم گفت :
_کیانازی جون شما مشکلی ندارین ؟
_با چی زندایی ؟
_خوب اون طبقه هیچ استفاده ای نمیشه یعنی کسی اونجا اتاق نداره ، اشکالی نداره شما برید اونجا ؟ البته جای وسیع تری دارید ولی شاید بترسی وقتایی که خواهرت نیست
کاملا مشخص بود سامان از ترس من استفاده کرد تا انتقام بگیره ، چی می گفتم ؟ اگر حس واقعیم رو می گفتم که دیگه نقطه ضعفم افتاده بود دستش و بدبخت می شدم
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند جواب دادم :
_فکر کنم راحت تر هم باشیم ... من که موافقم
خیلی جذاب بود وقتی به هر قیمتی باعث می شدم تا دندون های سامان یکم بهم سابیده بشه !
کیمیا در گوشم گفت :
_یعنی تا این حد می خواهی باهاش کل بندازی که داری پا روی همه چیز میذاری ؟
_تو هنوز اینو نشناختی ... من حاضرم بخاطر کم کردن روش حتی دیگه پشت فرمون نشینم ... دیگه تو فکر کن چه وضعیه !
......................
البته اون شب هنوز نمی دونستم که سامان هم حاضره بخاطر ضایع کردن من و ثابت کردن حرف مردونه ی خودش دست به هر کاری بزنه
و وقتی صبح از خواب بیدار شدم و رفتم توی آشپزخونه از دیدن صحنه ی رو به روم هم شاخ درآوردم هم اینکه تازه فهمیدم عمق لجاجت ما تا کجاها میتونه که پیش بره
سامان داشت صبحانه درست می کرد و خبری از گوهر نبود ...
کنار گاز وایستاده بود و می خواست نیمرو درست کنه ، سنگینی نگاهم رو حس کرد ... با لبخند برگشت سمتم
_سلام دختر عمه
_سلام صبح بخیر ... چیکار میکنی ؟
_اوم دارم نیمرو درست می کنم ، شیر گذاشتم گرم بشه .. چای هم دم کردم
_آفرین چه اکتیو
_دیگه ما اینیم دیگه
_کمک نمیخوای ؟
_از تو ؟ عمرا !
شونه ای بالا انداختم و نشستم
_هر جور راحتی ، راستی گوهر کجاست ؟
زیر چشمی نگاهی انداخت

_مگه شما شرط نگذاشتی که امروز رو استراحت کنه ؟

چشم هام رو گرد کردم و گفتم :

_یعنی قبول کردی ؟ از تو بعیده

اومد دستاش رو گذاشت روی میز یکم دولا شد سمتم و با خونسردی جواب داد

_برای اینکه نزنم زیر قولم هر کاری می کنم ، فقط امیدوارم تو زیادی جو زده نشی

_چرا باید جو زده بشم ؟

_اصولا دخترا درصد جنبه شون خیلی خیلی کمه ، توام مستثنا نیستی

_اصولا پسرا هم درصد بویاییشون خیلی خیلی ضعیفه . تو که دیگه کلا شامه نداری

_چطور؟

_آخه نیمروت ته گرفت

خیلی صبحانه ی دلچسبی بود چون هم نیمروی سوخته خوردیم هم شیر سر رفته و هم چای جوشیده ...

بیچاره سامان انگار کوه کنده بود وقتی داشت با اون قیافه ی داغون می رفت سر کار !

درسته که نتونست یه روز کامل به قولش عمل کنه و فقط صبح بجای گوهر وایستاد و کار کرد اما خوب همونم برای شروع بد نبود

بودن توی اون خونه یه مزیت داشت اونم سر و کله زدن با پسر داییم بود که واقعا اگر نبود من یکی حوصلم سر می رفت !

.

.

.

چند روز از سکونت توی خونه جدید می گذشت و تو این مدت اتاق من و کیمیا و مامان آماده شده بود

با همه ی شیکی و راحتی اصلا توش احساس راحتی و آرامش نمی کردم چون به نظرم خیلی جای پرتی بود

یعنی اینکه طبقه ی سوم بود و دور از اهالی خونه برای من یکم وهم انگیز بود مخصوصا که کیمیا تا آخر هفته بر می گشت و من می موندم و یه طبقه که فقط یه اتاق قابل استفاده داشت !

کارم شده بود بد و بیراه گفتن به باعث و بانیش که همون سامان باشه ... کاملا مشخص بود خوشحاله که به هدفش رسیده !

پنجشنبه نزدیک بود و مهمونی خانوادگی هم قاعدتا تو راه بود!

زندایی از صبح تا شب مشغول سفارش به این و اون بود انگار براش خیلی مهم بود که مراسم خوب و آبرومندانه برگذار بشه

کیمیا مدام نق می زد و می گفت دوست نداره تهران باشه چون خوشش نمیاد الکی لبخند بزنه و جلوی یه جمع غریبه به ظاهر فامیل ظاهر بشه

گرچه منم دست کمی ازش نداشتم ولی خوب چه عیبی داشت ؟ بلاخره باید این کار انجام می شد دیگه

مامان انقدر خوشحال بود که دیگه به مهمونی و خرید و این چیزا توجهی نمی کرد

فقط دور باباش مثل پروانه می چرخید و قربون صدقه ی سامان و دایی می رفت کاری که حرص منو در میاورد چون فکر می کردم بچه هاش رو فراموش کرده !

از مامان بعید بود ولی حتی از کارشم دست کشیده بود ... بهش حق می دادم اما ته دلم اصلا راضی نبودم
چهارشنبه بعدازظهر قرار بود بریم خرید ، 4 تایی ... زندایی بعد از دو ساعت آماده شد و اومد پایین
من داشتم میوه می خوردم چون اصولا زود حاضر می شدم و اینهمه قر و فر نداشتم ! مامان هم که با کیمیا نشسته بودند و منتظر بودند
معلوم بود ثریا جون زیادی تلاش کرده تا خوشگل بشه چون هنوز نفس نفس می زد
_گوهر زنگ بزن به آقای فرهنگ تا ماشین بفرسته
پرتقال رو قورت دادم و گفتم :
_مگه شما رانندگی نمی کنید ؟
_من که بلد نیستم عزیزم
_خوب من بلدم
_چه عالی ! پس معطل چی هستید ؟ بریم که من عاشق خرید زنونه ام
سامان از بالای پله ها با تمسخر گفت :
_دختر دایی مامی من از سرعت بالا وحشت داره حواست باشه در ضمن دنده اتوماتیک هم که بلدی انشالا ؟
جلوی آینه قدی که کنار سالن بود دهنم رو پاک کردم و گفتم :
_شما غصه نخور من کارمو بلدم
_اون که بله مخصوصا وقتی از خرید برگردی معلوم میشه چقدر کارتو بلدی !
کلا هدفش آتیشی کردن من بود شاید کسی منظورش رو نمی فهمید که چیزی نمی گفت ، اما خودم فهمیدم حرفش یعنی اینکه من یه ندید بدیدم که قراره برم خرید و خدا می دونه می خوام چی بخرم و چیکار کنم !
شانسکی سوییچ یکی از ماشین ها رو با راهنمایی زندایی برداشتم ، سامان هنوزم همون بالا وایستاده بود و منتظر جواب بود
بیشتر از این چشم به راهش نگذاشتم و گفتم :
_مطمئن باش همه سعیم رو می کنم تا چشم بازار کور بشه و البته چشم بعضیای دیگه!
شکلکی هم در ضمیمه براش درآوردم و راه افتادم ... مامان دور از چشم زنداداشش بهم تذکر اخلاقی داد
کیمیا هم که دیگه جنگ و دعوای ما براش عادی شده بود فقط ریز خندید !
خرید کردن با یه خانوم های کلاس مثل ثریا خیلی سخت بود ، تا می رفتیم پشت ویترین یه مغازه قبل از اینکه نظر بدیم یهو می گفت :
_چه جنس های داغونی ! بریم دخترا
یعنی آخر حالگیری بود واقعا ... چقدرم اعتماد به نفسش بالا بود دست رو چیزایی می گذاشت که سایزش به منم نمی خورد چه برسه به خودش !
بلاخره بعد از دو ساعت تلاش مداوم چشمم یه لباس دخترونه ی خیلی ناز رو گرفت که سریع به بقیه نشونش دادم
کیمیا هم ذوق کرد و پسندید ولی مامان گفت :
_ثریا جان مهمونی مختلطه ؟
_خوب مگه میشه جمع خانوادگی رو از هم جدا کرد عزیزم ؟
_بچه ها متاسفانه نمی تونم اجازه بدم اینو بخرید
من و کیمیا می دونستیم چرا اینو میگه ولی زندایی دوزاریش کج بود
_چرا شهره ؟ مگه ایرادی داره ؟ خیلی شیکه که
_بله شیکه ولی دخترای من نمی تونند ازش توی این مهمونی استفاده کنند
_وا آخه چرا ؟
_زندایی جون ما زنونه مردونه ایم
_واقعـــا !؟
تعجبش همچنان ادامه داشت اما نه در اون حدی که دست و پا گیر باشه !!

با اصرار ما رو راضی کرد همین لباسی رو که پسند کردیم پرو کنیم تا حداقل برای مهمونی های دیگه که محدودیت نداشت بپوشیم

من که از خدام بود وقتی تو اتاق پرو تنم کردم دهنم باز مونده بود ! یعنی دلم می خواست خودم از خودم شماره بگیرم

کیمیا که همیشه تنبل بود و پررو دست به کار نشد و وقتی دید به من میاد اونم خوشش اومد و اوکی داد

البته من رنگ ارغوانی برداشتم و اون فیروزه ای ... به قول مامان تناسب رنگش با شخصیتمون جور بود !

متاسفانه نمی تونستم فردا شب ازش استفاده کنم با اینکه خیلی قشنگ بود و منم یه عالمه ذوق داشتم ولی خوب خیلی هم لختی بود !

مامان با سلیقه ی خوبی که داشت برای خودش یه پیراهن تقریبا بلند و پوشیده انتخاب کرد که رنگ مشکیش هم به پوستش می اومد

زندایی طبق گفته ی خودش از سفر اخیرش چند دست لباس مجلسی دست نخورده داشت که برای مهمونی مناسب بود

ولی اینجور که معلوم بود فقط ما خواهرا بودیم که انگار قرار نبود بلاخره یه چیز درست و حسابی پیدا کنیم

بعد از 4 ساعت گشتن و دور زدن دیگه صدام در اومد

_مامان من خسته شدم راضیم اصلا فردا آفتابی نشم بخدا

_چه حرفیه کیانازی جونم ! مگه میشه ؟ اینهمه آدم دارن میان که شماها رو ببینن عزیزم

_حالا نمیشه خانوم ها بروند طبقه ی دوم مهمونی بگیرند که ما هم همین لباس ها رو بپوشیم ؟ تنوعم هست دیگه مدل مختلط از مد افتاده ها

_وای نگو ! اصلا امکان نداره اونوقت مسخره فامیل میشیم

مامان با دست صورتش رو باد زد و گفت :

_یه پاساژ دیگه هم میریم اگه خوش شانس باشیم مطمئن باش بی لباس نمی مونیم

هر جوری بود گولم زدند و رفتیم پاساژ بعدی ... حالا بماند چقدر نق زدم ریز ریز !

کیمیا بر عکس من خستگی ناپذیر 4 چشمی رفته بود توی ویترین ها

دنبالشون با اخم داشتم می رفتم که چشمم افتاد به مانکن جلوی یه بوتیک

یه کت و شلوار دخترونه خیلی شیک بود که طرح قشنگی داشت و خوبیش این بود که کتش یکم بلند بود

که البته مدلش بود ! هر چی بود من که خیلی ازش خوشم اومد چون مطمئن بودم با پوشیدنش حسابی خوشتیپ میشم

استیل من و کیمیا جوری بود که با کت و شلوار کشیده تر و خوش فرم تر می شدیم

دست مامان رو کشیدم و گفتم :

_فکر کنم پیداش کردم

ترسیدم زندایی بازم بزنه تو ذوقمون اما حدسم اشتباه بود چون سریع گفت :

_وای چه نازه مخصوصا پاپیون پشتش

با یکم دقت فهمیدم راست میگه پشت کمرش یه پاپیون کوچیک بامزه هم داره !
متاسفانه به علت تک رنگ بودن مجبور شدیم هر دومون یه شکل برداریم ... همیشه همین بود جایی که می خواستیم متفاوت باشیم حتما حتما یه شکل می شدیم !

رنگش یشمی تیره بود و با دوخت فانتزی که داشت خیلی قشنگ بود . بعد از خرید کفش و شال و اطمینان از کامل بودن همه چیز برگشتیم

اولین باری بود که توی خرید غصه ی قیمت رو نمی خوردم ! یعنی تقریبا اصلا برام مهم نبود

نمردیم و طعم بیخیالی رو هم چشیدیم ... والاوقتی رسیدیم خونه هممون داغون بودیم جز زندایی ! گمونم عاشق این کارا بود

مامان که از گرما کلافه شده بود سریع رفت تا لباسش رو عوض کنه ما هم نشستیم توی سالن

داشتیم شربت خنکی رو که گوهر آورده بود می خوردیم که سامان خان نزول اجلال کردند

_به به خانوم ها خسته نباشید می بینم که هلاک راه شدید

_سلامت باشی خوشگلم ، عوضش کلی چیزای تاپ خریدیم که خستگیمون میره

_اِ به سلامتی

یخی رو که ته لیوان بود گذاشتم توی دهنم ، زندایی یهو نایلون کنار پاش رو برداشت و لباسی رو که خریده بودیم البته نه کت و شلواره رو بلکه اون لباس اولی رو آورد بالا و گفت :

_ببین چه قشنگه ، این برای کیمیاست کیانازی هم یه رنگ دیگش رو برداشته

وقتی نگاه پر از بهت سامان افتاد به صورتم از خجالت سرخ شدم !

زیر لب گفت :

_مبارک باشه

شاید فکر نمی کرد ما با توجه به اینکه توی این یه هفته کلا پوشش داشتیم حالا برای مراسم فردا شب همچین لباسی بخریم و بپوشیم

هر چی بود از کار ثریا اصلا خوشم نیومد و دلم می خواست دونه دونه موهاش رو بکشم !

کیمیا هم دست کمی از من نداشت البته !..... ولی خوب چیکار می شد کرد با این زندایی فوق مدرن واقعا !؟

.

.

.

کیمیا برای جمعه بعد ازظهر بلیط هواپیما داشت به سمت اصفهان ، از رفتنش بعد از یه هفته خیلی غصه دار بودم مخصوصا که هیچ وقت خاطرات به این خوبی با هم نداشتیم

اما کاری نمی شد کرد ، مجبور بود شنبه سر کلاس باشه تا دیگه غیبت نخوره

از صبح خونه حسابی شلوغ شده بود ، چند نفر که نمیشناختم برای کمک به گوهر اومده بودند

آقاجون خیلی خوشحال بود ، انگار بعد از اینهمه سال می خواست دخترش رو به همه نشون بده و بگه ببینید آخرشم مثل بوم رنگ اومد پیش خودم !

می ترسیدم از برخورد با فامیل های ندیده ای که استرس رو حتی به صورت مامان هم رسونده بودند !

ظهر زندایی وقت آرایشگاه داشت ولی قاعدتا ما سه تا چون قرار نبود بی حجاب باشیم دیگه نیازی به درست کردن مو و این چیزا هم نداشتیم

بنابراین با خیال راحت تا نزدیک های ظهر خوابیدم و برای ناهار با کیمیا رفتیم پایین

سامان و آقاجون و مامان سر میز بودند ، سامان با دیدنمون متعجب گفت :

_مگه شما با مامان نرفتید آرایشگاه ؟

_نه ما یه آرایشگاه دیگه وقت داریم

_آهان ! موفق باشید

لبخند مضحکی زدم و بی توجه بهش غذام رو خوردم ..
وقتی پشت پنجره اتاقم وایستادم از تعجب میخ شدم ! اصلا فکر نمی کردم حیاط رو اینهمه قشنگ کرده باشند

با توجه به اینکه هوا مناسب بود زندایی می خواست توی حیاط جشن رو برگذار کنه ... واقعا پشت کارش حرف نداره

کیمیا هنوز درگیر بود با خودش برگشتم و گفتم :

_چرا انقدر قیافت شبیه پول خورد شده ؟

_کاش می تونستم یکم مثل تو خونسرد باشم

_یعنی نیستی؟

_نه ! همش حرف مفته که ما دو قلوییم و عین همدیگه ، باور کن تو یک در صدم مثل من نیستی

_آره راست میگی فکر کنم اکسیژن به تو دیر رسیده معیوب موندی من که زود به دنیا اومدم سالمم

_بانمک ! نمی فهمی تا چند ساعت دیگه اینجا پر میشه از آدم هایی که می خواهند من و تو رو ببینند ؟ اونوقت انقدر راحت داری ویو اینجا رو بررسی میکنی ؟

_خوب بیان ببینن شاخ که نداریم خواهر من ، مطمئن باش از همشون قشنگتریم

_قربون اعتماد به نفست

_حالا تو مشکلت چیه ؟

_نمی دونم موهام رو چیکار کنم صورتم رو چجوری آرایش کنم

_موهامون که میره زیر شال می بندیمش بالا حالا یخورده هم جلوش رو میذاریم بیرون

آرایشم که تا منو داری غم نخور یه جوری می سازمت که ثریا جونم نتونه بشناست

_تو که راست میگی ، زودتر دست به کار شو تا دیر نشده

_وایسا با سیستم جدیدم یه آهنگ توپ شاد بذارم حال کنیم

_راستی چرا سامان برای من لپ تاپ خریده واسه تو کامپیوتر ؟

داغ دلم رو تازه کرد ... رفتم توی موزیک ها و با حرص گفتم "

_چون اصولا ذاتش خرابه ، می خواهد لج منو در بیاره

_ولی وقتی دایی ازش همین سوال رو پرسید گفت کیمیا دانشجوه باید لپ تاپش همراهش باشه اما کیانا که تو خونه است سیستم براش بهتره مدلشم بالاتره

_د نه د باهوش جان ، منظورش این بود که من بی سوادم باید بمونم تو خونه این از سرمم زیاده

_برو بابا ، توام چه برداشتی داریا

_حالا ببین من کی بهت گفتم ، آخرش به تموم حرف های من می رسی که هر چی در مورد سامان خان میگم درسته

_خیله خوب آهنگ چی شد پس؟

_بفرمایید اینم موزیک شاد مخصوص امشب

بلاخره بعد از کلی اذیت کردن و مسخره بازی آرایشمون تموم شد ، اول من کیمیا رو درست کردم چون یکم واردتر بودم بعدش کیمیا الگو زد و من رو آرایش کرد

_چطوره می پسندی؟

_آره عزیزم سخت نگیر گفتم که ما ذاتا خوشگلیم

_راستی کیان نرفتیم یه سر به مامان بزنیم دیدی ؟

_آره دیدیم اما بهتر بود حداقل اون می اومد به ما سر می زد ببینه چیکار می کنیم

_خیلی استرس داره بعد از اینهمه سال و اونهمه ماجرا می خواهد دوباره برگرده توی جمع خانوادگی حق داره حواسش به همه چیز نباشه والا

_اوهوم ، بیا شالت رو سرت کنم ببینم خوب میشه

وقتی هر دومون حاضر شدیم واقعا خوشم اومد از دیدن قیافمون تو آینه ، در نهایت سادگی تو دل برو شده بودیم

جوری که کیمیا مدام لبخند می زد ....

رفتم فضولی پشت پنجره

_کیمیا بیا سامان و مانی رو ببین

_مگه هستن ؟

_آره بابا چند نفری اومدند چقدرم های کلاسن عزیزم

_وای راست میگی ، سامان چه خوشتیپ کرده

_مانی هم همینطور بلاخره از شال ضایع روی گردنش دست کشید

_اتفاقا بهش میاد که
چپکی نگاهش کردم و گفتم :

_تو رو خدا انقدر زود مثل اینا نشو بد پسند

_وا ! خودتی

_گمونم سامان امشب کلی خاطرخواه پیدا کنه

_واقعا ! حالا زیاد نگاهش نکن چشم می خوره بچه مردم

پرده رو انداختم و با ادا گفتم :

_ایش جهنم ، کاش چشمم مستقیم بخوره بهش یه بلایی سرش بیاد تا انقدر لبخند کذایی نزنه ... والا !

وقتی مامان اومد دنبالمون از دیدن چهره ی رنگ پریده و ساده اش غصه خوردم ... تازه فهمیدم چقدر براش سخته تو این مراسم باشه

_بریم دخترا ؟ چقدر ناز شدید

_خوبی مامان ؟ دستت خیلی سرده ها

_چیزی نیست ، خوبم

_شهره جونم من تو رو می شناسم اضطراب از چشمات داره میریزه

_آره اما دلیلش اونی نیست که شما فکر می کنید

_پس چیه ؟

_دلم می خواست امشب باباتون هم تو این جمع کنارم بود .. انگار جاش از همیشه خالی تره به حمایتش نیاز داشتم

با اینکه نزدیک بود گریه ام بگیره دستم رو انداختم دور شونه اش و گفتم :

_الانم تنها نیستی فدات شم پس این دو تا فرشته چین کنارت ؟

_یکم خودت رو تحویل بگیر مادر

زدیم زیر خنده و با هم رفتیم پایین ... هنوز خیلی شلوغ نبود که رفتیم توی حیاط و توسط دایی و آقاجون تک تک معرفی شدیم

چند تا دختری که اونجا بودند همشون یه جورایی خشک برخورد می کردند انگار فقط به هوای مهمونی اومده بودند نه دیدن اقوام تازشون !

زندایی خیلی خوشگل شده بود ولی برام قابل هضم نبود که انقدر راحت بیاد جایی که زن و مرد با هم هستند به هر حال فرهنگ بزرگ شدن ما فرق داشت شاید بخاطر همین بود که اکثرا با تعجب به لباسهامون نگاه می کردند

برام واقعا مهم نبود ... من به اصالتم و تربیتی که خانواده کوچیکم بهم داده بود عادت کرده بودم و راحت بودم

خسته شده بودم از بس یه جا وایستادم به مامان و کیمیا گفتم که میرم بشینم

تقریبا شلوغ شده بود و همه سرشون بند بود کسی حواسش به من نبود از دور داشتم سامان رو دید می زدم که دخترای همه مدل چجوری احاطه اش کرده بودند

مانی هم دست کمی از اون نداشت ! فقط به نظرم یکم محجوب تر می اومد

چقدر سامان احمقه که حتی نیومد به ما یه سر بزنه و همش تو جمع دخترا رژه می رفت !

لیوان آب پرتقال رو که گذاشتم روی میز یکی گفت :

_نوش جان

به سمت صدا برگشتم ، یه پسر شاید سی ساله با ظاهر کاملا آراسته و چشمهایی که از نوع خیره شدنشون مشخص بود چقدر وقیحه داشت با لبخند نگاهم می کرد

خیلی عادی دوباره روم رو برگردوندم و گفتم :

_ممنون

_اجازه هست بشینم ؟

چقدرم مبادی آداب بود ! هنوز چشمم دنبال سامان بود

_نه

_بله ؟

به صورت متعجبش نگاه کردم

_منظورم اینه که اجازه صندلی ها دست من نیست

_اوه ! خوب البته حق با شماست ... پس با اجازه

می مرد اگه یه صندلی اون طرف تر می نشست ! حالا مامان منو می دید کتلتم می کرد حتما
_تا حالا ندیده بودمتون دوست کدوم یکی از بچه ها هستین ؟
_هیچ کدوم
_پس چطور توی این مهمانی هستین ؟
_مگه شما همه ی مهمونها رو با حفظ سمت می شناسید ؟
حس کردم یکم از لحن تندم سرخ شد اما با آرامش سری تکون داد و گفت :
_البته ! این یه جمع خودمونیه که همیشه پایه های ثابتی داره
_آهان ... از این به بعد ما هم پایه ایم
_خودت رو معرفی نمی کنی ؟
_شما بفرمایید
_رامتین افراشته 31 ساله تاجر
خندم گرفت اما به سختی فقط لبخند زدم
_چه جالب !
_چی جالبه ؟
_بیوگرافیتون رو میگم ، منو یاد یه چیزی انداخت
_خوب؟
می خواستم بگم درد اما روم نمی شد ، واقعا یاد رمان هایی که خونده بودم افتادم با این صحنه ... که پسره میره دختره رو یه گوشه خلوت گیر میاره و با دو کلوم حرف زدن عاشق هم میشوند !
_شما با آقای افراشته چه نسبتی دارید ؟
_ایشون عموی پدر بنده هستند
وای چه سخت شد ... یعنی آقاجون عموی باباش بود حالا باباش کی بود !
_خوشبختم منم کیانا هستم نوه ی عموی پدرتون
چند لحظه با ابروهای گره کرده نگاهم کرد و یهو گفت :
_واو ! شما دختر شهره هستین ؟
_شما مگه مامانمو می شناسید ؟
_اسمشون رو زیاد شنیدم
والا یه جوری گفت دختر شهره ای فکر کردم همبازی بچگی بودند !
_پس تازه واردی که برای دیدنشون اومدیم شما هستی ... خیلی خوشبختم
دستش رو دراز کرد سمتم ، استغفراله توبه توبه !
_منم دوباره خوشبختم آقای افراشته
اخم کرد اما به روی خودش نیاورد ضایع شده ، بلند شد و گفت :
_امیدوارم شب خوبی رو بین ما سپری کنید ... باز هم بهتون سر می زنم خانوم زیبا
_مرسی لطف می کنید
می خواستم سر به تنش نباشه پسره ی مغرور ، اینم یکی بود بدتر از سامان ... همین که تحویلش نگرفتم زد به چاک
یه دختره با نفرت داشت نگاهم می کرد قشنگ معلوم بود دلش پیش رامتین بوده !!
بلند شدم تا برم پیش کیمیا حوصله ام سر رفته بود ...
_اون پسره کی بود پیشت نشسته بود کیان ؟
_رامتین افراشته
_خوب همین ؟
_نه یه صحبت هایی هم در مورد آینده کردیم اگه خدا بخواد امشب تو جمع عنوان می کنیم
_مسخره
_بیا بریم پیش مانی اینها یکم من حالشونو بگیرم
_مگه آزار داری ؟ نمی بینی چقدر اونجا شلوغه من که نمیام
_خودم میرم
_پوف ! وایسا اومدم
خودش می دونست من عاشق اینم که برم حالگیری یه نفره هم از پس همه بر میام بخاطر همین بی حرف اومد
مانی با دیدنمون لبخندی زد و گفت :
_به به ستاره های امشب بلاخره افتخار حضور دادند
........................






تاريخ : 92/03/20 | 2:8 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید