با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

آبی به صورتم زدمو رفتم پایین که دیدم یه پسر بچه تقریبا 4 ساله نشسته روی زمین و با ماشین پلاستیکی ای در حال بازی کردنه ….
پسر بچه متوجه من شد و بلند شد وگفت : سلام آقا
من : سلام خوبی ؟
_ بله
_ اسمت چیه ؟
_ سلوش
_ چی ؟
سرمه از آشپزخونه بیرون اومد و گفت : سروش …. نمیتونه بعضی حروف هارو تلفظ کنه
_ آهان
رفتم توی سالن غذاخوری ، همه داشتن صبحانه میخوردن
من : سلام صبح به خیر
همه جوابمو دادن و منم نشستم کنار بابا و یک تخم مرغ و چند تا لقمه نون پنیر خوردم
بابا : امروز برنامت چیه سام ؟
_ باید برم دنبال کار
آقاجون : روز جمعه ؟
من چون کم نیارم گفتم : خب میرم چند جا رو پیدا کنم و آدرسارو بلد بشم
_ با ماشین من برو
من : نه خودم میرم ماشین نیازتون میشه
آقاجون : تو دیدی تا به حال من با کسی تعارف داشته باشم ؟ خب وقتی نیاز داشته باشم که دیگه به تو نمیدادم
من : ممنون
سری تکون دادن و منم بعد از تشکری رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم …….. یه شلوار جین با پلیور خاکستریم رو پوشیدم و پالتو کوتاه مشکیمُ کفشای اسپرت مشکیم رو هم پوشیدم و رفتم پایین ، با همه خدافظی کردم و رفتم تو حیاط که یادم اومد سوییچ رو نگرفتم ؛ خواستم برم تو که احمد از در خارج شد
احمد سوییچ بنز 2012 آقاجون رو به طرفم گرفت و گفت : آقا بزرگ گفتن سوییچُ بدم به شما
ازش گرفتم وگفتم : خیلی ممنون
_ وظیفس آقا
با سوییچ درارو باز کردم و سوار شدم و ریموت در که صندلی کنارم بود رو برداشتم و درو باز کردم و رفتم بیرون و و دکمه ریموت رو زدم تا در بسته شه و خودمم حرکت کردم به سر کوچه که رسیدم چون شک داشتم خونه کجاس نگاهی به تابلو سر کوچه کردم ((( شفاء ۴))) از کوچه خارج شدم که دیدم سرمه داره تو پیاده رو میدوه و یه کیف کولی هم به دستش بود ….
منم حرکت کردم و مسیر سرمه رو در پیش گرفتم ؛ نمیدونم چرا ولی دوس داشتم دنبالش برم ….
رسید سر خیابون و منتظر تاکسی شد و هر ماشینی که رد میشد دست تکون میداد و نگاه به مدل ماشین نمیکرد ….. حرکت کردم و جلوی پاش ترمز کردم و اونم بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت جلو تر و اخم کرد ، از کارش خوشم اومد .. رفتم جلوتر و شیشه رو پایین دادم
من : سرمه منم دیرت شده ؟
برگشت و با چشمای درشت تر از قبل نگام کرد
سرمه : سلام … بله
_ خب بیا بالا
_ دیرم که شده ولی زحمتتون میشه راه مدرسم دوره
_ من جایی رو زیاد بلد نیستم تا تورو میرسونم خیابونا رو بهم معرفی کن
_ چشم
خواست به طرف در عقب بره که گفتم : من راننده نیستم بیا جلو سرمه : ببخشید چشم
در جلو رو باز کرد و نشست و البته چسبیده بود به در تا خدایی نکرده باهم برخوردی نداشته باشیم ، منم کلا ازین کار حرصم میگرفت ، دو بار رفته دنبال دختر دوست مامانم که اونم همین کارو میکرد …. حالا انگار راحت بشینه میاد بغل من ؟ !!!!!
من با حرص گفتم : راحت باش
_ چشم
یکم خودشو جا به جا کرد ولی همون شکلی بود ….. حرکت کردم و ضبط رو روشن کردم و دیدم cd توی ضبط نیست ولی آقاجون همیشه آهنگای سنتی گوش میداد ، حتما تو داشبردن
من : سرمه ؟
_ بله ؟
_ ببین تو داشبرد cd هست
دره داشبرد رو باز کرد و بعد از بالا پایین کردن کاغذا یکی پیدا کرد و بیرون کشید ، به طرفم گرفت
سرمه : بفرمایید
ازش گرفتم و گفتم : مرسی
گذاشتمش توی ضبط و صدای بسطامی پخش شد
رسیدیم به یک میدون بزرگ که وسطش یه گوی بالای ستون و روی گوی پرنده های سفید
من : این میدون اسمش چی بود ؟
_ آزادی
_ اهان الان باید از کدوم طرف برم ؟
_ باید از اون خیابون برید میره خیابون شریعتی
دستشو به طرف خیابونی گرفت چون دو سه سالی بود ندیده نیومده بودم کرمان ، یادم رفته بودن ….. رفتم توی خیابون شریعتی
من : همین طور مستقیم باید برم ؟
_ بله اینقدر میرید که باز به یک میدون میرسیم و من اونجا پیاده میشم
_ باشه تو چند تا شرکت کاری بلدی ؟
_ درست یادم نیست ولی فکر کنم تو خیابون ویلا و میدون کوثر چند تا دیده بودم حالا شایدم جا به جا شده باشن
_ باشه ممنون میگردم تا خیابونا بلد بشم و بعد هم به شرکتا سر بزنم
_ ولی من نمیدونم چه شرکتی هستن و به کارتون میاد یا نه
_ باشه
جِرَم گرفته بود تو طول مسیر یا به کیفش که روی پاش بود نگاه میکرد یا به خیابون ولی نگاه من بین سرمه و خیابون در نوسان بود
چند دقیقه ای بود که تو ترافیک گیر کردیم چون تصادف شده بود و منتظر پلیس بودن …. ماشینا اندازه یک سانت هر ثنج دقیقه یکبار میروندن
سرمه نگاهی به ساعتش کرد و گفت : وای نه
_ چی شده ؟
_ ساعت 10:15 منو تو کلاس راه نمیدن دیگه خانم فلاحت کلمو میکنه
من : کلاس چندمی ؟
_ سوم دبیرستان
_ روز جمعه مدرسه میری ؟
_ کلاس تقویتی گذاشتن و تازه فکر کنم فلاحت نذاره برم سر کلاس
_ خب چیکار میکنی ؟
_ التماس دیگه الان میخواد من وَلیمو بیارم تازه اگرم منو با شما ببینه دیگه نور علی نور ، پشت سرم حرف در میاره که دوست پسر دارم
_ خب من میام باهاش صحبت میکنم
_ که چی بشه ؟ مطمئن بشه که من دوس پسر دارم ؟
انگار که داشت یخاش آب میشد و باهام راحت تر صحبت میکرد
_ که بگم مریض بودی نتونستی بیای
ماشینا چند متری جلو رفتن و منم سریع پشت ماشین بعدی جا گرفتم
سرمه : گفتین مریض بودم نسبتتون رو باهام چی میگید ؟ نمیشه که
_ میگم داداشتم
_ اینا قدیمی شده اونا اول سال اطلاعات کامل کسب میکنن تا اگه با یه پسر دیدنمون ما نتونیم بگیم داداشمونه و در ضمن زنگ میزنه از مامانم میپرسه
_ پسر خاله چی ؟
_ خوبه اینو نمیدونن البته شاید بازم بهم گیر بدن که نا محرمین ، تازه شایدم نه حتما … اگرم زنگ بزنه به مامانم من که پسر خاله به این بزرکی ندارم اونم میگه نه
_ وای چه مدرسه ای همه ی مدرسه های کرمان اینقدر سختگیری میکنن ؟
_ نه خب شاید مدیر ما خیلی ازین کارا بدش میاد و چمیدونم شایدم خاطره بدی داره ولی فکر میکنم این اخلاقاش به خاطر مقید بودنشه
_ اصلا به اون چه که تو دوست پسر داری ؟
_ اولا که من تا به حال نداشتم و اونم میدونه که من اهل این کارا نیستن ولی اگه امروز بهم گیر بده با منم لج میکنه
راه باز شد و منم بیشتر پامو روی گاز فشار دادم و سرعت گرفتم و با سرعت میروندم
سرمه با صدایی لرزون که از ترس بود گفت : ببخشید حالا دیر شده دیگه نمیخواد تند رانندگی کنید تصادف میکنین
دلم میخواست ضایش کنم
گفتم : من خودم کارم دیر شده به خاطر مدرسه تو نیست
سرمه : ببخشید
سرشو انداخته بود پایین و منم بهش نگاهی کردم و لبخندی زدم و صدای ضبط رو بیشتر کردم ………. دیگه تا میدون که رسیدیم حرفی نزدیم ……
کنار پیاده رو نگه داشتم و گفتم : مدرست کجاس ؟
_ اون طرف سر کوچش یه cd فروشیه
رفتم و دور میدون چرخیدم که به کوچه رسیدیم با صدای سرمه وایستادم …
سرمه : ببخشید تورو خدا شماام تو زحمت افتادین ، شما بفرمایید دیگه خودم میرم ته کوچس
_ اشکال نداره
سرمه : خدافِ…
حرفش کامل از دهنش خارج نشده بود که با ترس جایی رو نگاه میکرد منم همون سمتو نگاه کردم که دیدم یک زن سبزه و نسبتا چاقی با سن حدود ۵۰ داره با عصبانیت به ما نگاه میکنه
سرمه : بدبخت شدم
همون خانمه با عجله خودشو به ماشین رسوند و سرمه هم پیاده شد
سرمه : س س س لام
خانمه : من تکلیف تورو معلوم میکنم برا من ادای دختر خوبارو در میاره گمشو تو دفتر تا بیام به خانم فلاحت توضیح بدم
سرمه : خانُ….
خانمه : ساکت اگر بخوای خانم اکبری خانم اکبری کنی من بیشتر عصبانی میشم
سرشو خم کرد تو ماشین و به من و با همون لحن گفت : توام برو تو تا به خونواده پور محمدی خبر بدم
وایستاد تا ما اول بریم منم به ناچار ماشین و خاموش کردم و پیاده شدم و دیدن اشکای سرمه جارین
شونه به شونه راه میرفتیم و البته سرمه سعی داشت فاصله بگیره که با رد شدن شخصی از کنارش باز بهم نزدیک تر میشد ……. کوچه بنبست بود و مدرسه هم انتهای کوچه …… سرمه درو باز کرد و رفت تو و منم پشت سرش وارد شدم و به سرمه رسیدم و دیدم داره به پنجره های ساختمان نگاه میکنه ؛ نگاهشو دنبال کردم و پشت پنجره دوتا دخترو دیدم که روی نیمکت نشستن و دارن با تعجب به ما نگاه میکنن
سرمه با صدای گرفته ای گفت : بفرمایید آقا
من : جلو مدیرتون آقا آقا نکنی ها مثلا من پسر خالتم
_ چشم
باهم از در ورودی عبور کردیم و کسیو تو راه رو ها ندیدم و سرمه به طرف در های آخر سالن رفت ……. به دری که نام دفتر بود ضربه زد و اکبری هم پشت سر ما وایستاده بود تا خدایی نکرده فکر فرار به سرمون نزنه
کسی از داخل اتاق صداش اومد : بفرمایید
سرمه درو باز کرد و رفت تو منم پشت سرش وارد شدم و اکبری هم بعد از منسرمه با گریه گفت : سلام خانم فلاحت
خانم فلاحت نگاهی به دوتامون کرد و گفت : اینجا چه خبره ؟ تو چرا گریه میکنی؟ این آقا کیه
اکبری با صدای مزخرفش گفت : من داشتم میومدم دیدم این پورمحمدی و این شازده تو ماشین دل میدن و قلوه میگیرن
من دیگه عصبانی شدم و با صدای بلند گفتم : ما همچین غلطی کردیم ؟ من دل دادم و قلوه گرفتم ؟ حرف دهنتو بفهم و پشت سر دختر مردم حرف در نیار
اکبری : ببین پسر تهرونی این دختر باید جوابگو باشه تکلیف شماام مشخص میشه
حتما از لهجم فهمید …اینبار بلند تر گفتم : این دختر ، نامزدمه
سرمه گریش به سِک سِکه تبدیل شد و با تعجب نگام کرد
_ این کلکا قدیمی شده الان زنگ میزنم به ولیش ، که نامزدشی ؟
خودم تو حرفی که زده بودم مونده بودم
من : هر کار دوست داری بکن
سرمه اومد کنارمو آستینمو کشید و با صدای لرزونی گفت : وای نه تورو خدا اگه بابام بفهمه زندم نمیذاره کاش گفته بودید پسر خالمین ، بابام خیلی تعصبیه .. همینکه بفهمه شما منو رسوندین چند روز کتک رو شاخشه وای به حال اینکه گفتین نامزدمین … بابام دیگه نگاه نمیکنه شما رییسشید و باید اطاعت کنه و هر کار دلش بخواد میکنه
من ترسیدم که نکنه واقعا احمد سرمه رو کتک بزنه اصلا به قیافش نمیاد چنین آدمی باشه .. گفتم : وای نه کاش گفته بودم پسر خالتم
اکبری : دروغ که گفتید دم گوش همم پچ پچ که میکنید الان زنگ میزنم خونوادت بیان پورمحمدی
سرمه یک قدم به طرف و جلو برداشت و گریش بیشتر شد و گفت : خانم تو رو خدا بابام میکشتم غلط کردم دیگه ازین کارا نمیکنم به خدا نفهمی کردم … مدرسم دیر شده بود
اکبری : ساکت صداتو نشنوم
فلاحت :خانم اکبری زنگ بزن بگو خونواده این دختره بیان
سرمه روی زمین نشست و سرشو تو دستاش گرفت و زار رد
من : ببخشید تو رو خدا چیزی به خونوادش نگید
فلاحت پوزخندی زد و گفت : نامزدشی که ترست از چیه ؟
_ ببخشید بچگی کردم من دروغ گفتم اصلا بگید چقدر تقدیم کنم که راضی شید ؟
فلاحت : فکر کردی بچه گیر آوردی با پول و رشوه دهنمو هم بیاری ؟ اصلا من باید به خونواده این دختر بگم تا بفهمن دخترشون چه دختریه
تلفن رو برداشت و گفت : پور محمدی تلفنتونو بگو
سرمه با گریه گفت : خانم غلط کردم تو رو جون بچت زنگ نزن
_ خفه شو قسم بچه منو نخور بگو اگرم نگی از تو پروندت پیدا میکنم
سرمه هق هق میکرد … شماره رو هم نداد تا اکبری پیدا کرد ، شماره رو گرفت و تلفن رو به فلاحت داد …..
فلاحت: منزل پور محمدی ؟
_……..
_ شما پدر سرمه هستید ؟
_……..
_ اگه میشه لطف کنید و تشریف بیارید مدرسه
_………
_ چون دخترتون با آقا پسری اومده مدرسه و اون پسر هم میگه نامزد دختر شماس من خودم رو موظف دونستم که به شما خبر بدم
_……….
_ ممنون … چشم … حتما .. منتظریم خدا نگه دارتون
سرمه دیگه نایی براش نمونده بود بی حال روی زمین بود منم مثله بُت وایستاده بودم و نگران برخورد احمد بودم
……………………….
نیم ساعتی در همون حالت بودیم منم دیگه پاهام خشک شده بود ….. که یکهو در باز شد و نگاهمو به در دادم که احمد رو دیدم
احمد : کو خانم فلاحت ؟ کجاس کسی که گفت نامزد این دخترس ؟
فلاحت به من اشاره کرد تا اومدم به خودم بیام دست سنگین احمد سمته راست صورتم فرود اومد
احمد : تازه دیشب رسیدی … بذار برسی بعد دختر ساده و خرفت منو گول بزن و ازش سوء استفاده کن … نمک به حروم
من : احمد آق ….
احمد : خفه صداتو نشنوم پسر رییسمی درست با ناموسم چیکار داری؟ این همه دختر خوشگل هست …. دختر منو بد نام کردی … تکلیفتو معلوم میکنم
من : بد نام چی ؟ مگه چیکار کردم ؟
احمد محکم با دوتا دستش ضربه ای به سینم زد که چند قدم عقب رفتم و گفت : بدنام چی ؟ ما کل فامیلمون اینور شهرن و حالا میفهمم پسر عموم چرا صبی زنگ زده و میگه سرمه کجاس دخترم کارش داره …. خیلی پستی پسر
من : من که فقط خواستم برسونمش دیگه هر طور دوست داری فکر کن
احمد : همتون عین همین اول میرسونینشون بعدم …..
من : من چنین آدمی نیستم سرمه ام ….
باز یه سیلی دیگه همون طرف زد و گفت : اسم این دختره رو دیگه با دهن کثیفت نگو ..نه اصلا بذار ببینم ، گفتی نامزدشی ؟ باشه پس ازین به بعد رسما نامزدش میشی … منو خونوادم آبرو داریم مردک
چشمام چهار تا شد و لال شده بودم
سرمه : بابا
احمد به طرفش حمله برد و یه لگد به کمرش زد و گفت : تو دیگه حرف بزنی زندت نمیذارم دختره بیشعور بی لیاقت … لیاقت آزادی هم نداری …. که با پسر پولدارا میای ددر دودور… درستت میکنم
یه لگد دیگه بهش زد
من : اینو از سرت بیرون کن احمد
احمد : باشه پس ما فردا برای مجلس ختم سرمه خونه ایم
پشت یقه مانتوشو گرفت و بلندش کرد و زد تو صورتش و یه لگد دیگه به شکمش زد و باز انداختتش روی زمین و به کار خودش ادامه داد و فلاحت و اکبری هم از ترس لب باز نمیکردن و تو خودشون جمع شده بودن … سرمه دیگه داشت بیهوش میشدم
دلم براش سوخت کاش گذاشته بودم همون عقب بشینه به ناچار چون از زدنش دست برداره گفتم : باشه احمد باشه هر چی تو بگی….کوشتیش … تورو به حضرت عباس ولش کن
دست از زدن برداشت و سرشو بلند کرد و گفت : پس نامزد میکنین وگرنه که سرمه رو باید بری بهشت زهرا ملاقات کنی
تو دلم گفته خدا نکنه ؛ لال شی الهی
من : تو باید به آقا بزرگ ایناام بگی میدونی که آقاجونم قبول نمیکنه
احمد : تو نگران اون نباش شده زمین و زمانو بهم میدوزم ولی آبرومو حفظ میکنم
توی دلم داشتم به خودم و قدم نحسم لعنت میفرستادم تازه دیشب رسیدیم …. به خاطر رسوندنش چه کتکا خورده و تازه میخواد من رو هم به زور با دخترش دخنرش نامزد کنه واااای این دیگه کیه حالا فعلا دست از زدنش برداشت و آقاجونم حتما قبول نمیکنه پس خیالم راحته
سرمه داشت از حال میرفت و ناله های خفیفی به گوشم میرسید…… احمد تنه محکمی بهم زد از در خارج شد و سرمه رو در همون حال گذاشت …..
من : چیو نگاه میکنین شما دوتا ؟ خیالتون راحت شد ؟ یکیتون براش آب قند بیاره
سری تکون دادن و دوتایی خارج شدن …. رفتم نزدیک سرمه که با صورت قرمز و خونی که از بینیش جاری بود مواجه شدم…. نشستم کنارش
من : سرمه ؟ ….. سرمه ؟
پلکاش لرزید و ناله خفیفی کرد ….. فلاحت لیوان به دست بود و داشت قند هارو تو آب حل میکرد ……. سرشو بلند کردم و گذاشتم روی پام تا بهش آب قند بدم ، منم فکر میکردم با آب قند بهوش میاد
من با عصبانیت گفتم : سریع تر …..
سریع کنارم نشست و لیوانو دستم داد .. منم با قاشق کمی آب قند برداشتم و به زور لباشو باز کردم و آب قند رو تو دهنش ریختم ….. چند بار این عملو تکرار کردم ولی دیگه حتی ناله هم نمیکردچند بار به صورتش زدم و صداش کردم ولی عکس العملی نشون نمیداد … من دیگه صبر نکردم و سریع بغلش کردم و یه طرف در رفتم و اکبری درو برام بازش کرد و وارد راه رو شدم که جمعیت زیادی دختر بود ولی با دیدن من و سرمه سکوت شد و بعد پچ پچ …. توجهی بهشون نکردم و دختری کنار در بود و با دیدن ما جیغی کشید و نزدیک شد
دختره : سرمه ؟ چی شده آقا ؟ شما کی هستید؟
من : برو اونور حالش خوب نیست الانم وقت این حرفا نیست
ازش گذشتم و با دو از در خارج شدم و به ماشین که رسیدم نمیتونستم سوییچارو از جیبم در بیارم از کسیم نمیشد کمک گرفت که سوییچ رو از جیب شلوارم در بیاره به خاطر همین نشستم روی جدول کنار خیابون و سرمه رو هم گذاشتم روی پام درش آوردم و درا رو باز کردم….. سرمه رو دوباره بغل کردم و در عقب رو به زحمت باز کردم و خوابوندمش عقب و سریع ماشینو دور زدم و نشستم پشت فرمون
جایی رو هم بلد نبودم همین طوری میروندم و گاهی وقتا هم یک آدرسی میپرسیدم …. آخه روز جمعه کدوم مدرسه ای بازه ؟ کلاس تقویتی بخوره تو سرتون
………………..
رسیدم به بیمارستان و سریع ماشین و گذاشتم رو به رو بیمارستان و جای پارک هم نبود ماشین و همون جا گذاشتم و خاموشش کردم و پیاده شدم ، در عقب رو باز کردم و سرمه رو بغل کردم و درارو قفل کردم و به سمت در اورژانس دویدم …… وارد بیمارستان شدم و پرستاری بهم نزدیک شد
من : خانم یه برانکار بیارید حالش بده
دختره به پسری که اون کنار وایستاده بود گفت که یک برانکار بیاره و به منم گفت که روی صندلی منتظر بشینم تا بیاد ….. نشستم روی صندلی و سرمه رو گذاشتم روی پام و به صورت خونیش دقیق شدم مقنعش رفته بود عقب و منم کشیدمش جلو …….
… با صدای پرستار توجهم بهش جلب شد
پرستار : آقا بخوابونیدش روی این و شماام اینجا منتظر باشید
منم همون کارو کردم و نشستم روی صندلی و اوناام سرمه رو پشت پرده ها بردن ….. چشمامو بستم سرمو به دیوار تکیه دادم …چند دقیقه ای تو اون حالت بودم که موبایلم زنگ خورد ، به صفحه گوشی نگاه کردم ؛ اسم آقاجون رو نشون داد ….
تماس رو وصل کردم
من : بله ؟
آقاجون : سامی احمد چی میگه ؟
_ نمیدونم … چی گفته ؟
_ میگه که تو ، تو مدرسه سرمه گفتی که نامزدشی ؟
_ آقاجون من…
_ جواب منم یک کلمس ؟
_ خب … خب .. چون مدیرشون بهش گیر داده بود مجبور شدم که بگم …. بله گفتم
_تو باید میفهمیدی که احمد چقدر تعصبیه تازه چند تا از فامیلاشون دیدنتون …. الان کجایید ؟
_ احمد سرمه رو کتک زد ، بیهوش شد منم آوردمش بیمارستان …. مامان بابا میدونن ؟
_ بله
_ چیکار کردن ؟
_ اولش عصبانی شدن ولی الان آرومن … حال سرمه چطوره ؟ فروغ خیلی بی قراری میکنه
_ نمیدونم …. فعلا بردنش هنوز خبری بهم ندادن
_ کدوم بیمارستانین ؟
_ نمیدونم نفهمیدم
_ خب از یه نفر بپرس من و فروغ بیایم
از یه آقایی که کنارم نشسته بود پرسیدم
مرد : بیمارستان باهنر
من : آقاجون بیمارستان باهنر
_ باشه پس ما میایم
قطع کردم و پرستاری به طرفم اومد و گفت : شما این خانم رو آوردید ؟
_ بله حالش چطوره ؟
_ بدنش ضربه که زیاد خورده و بدنش کوفتس و دست چپش هم احتمالا شکسته و الان میخوان ببرنش عکس بگیرن بعدشم اگه شکسته بود گچ …… ببخشید میخواستم بپرسم اسم بیمار چیه ؟
_ سرمه پورمحمدی … بهوش اومده ؟
_ نه بعد از عکس دستش بهش سرم وصل میکنیم تا بهتر شه الان دکتر بهش دو تا آمپول زده شماام باید برید و هزینه بیمارستان رو بدید
_ باشه
اون رفت و بعدم سرمه رو بردن توی یه اتاقی و منم یاد ماشین افتادم ؛ رفتم بیرون تا جای درستی پارک کنم ….. بعد از پنج دیقه بالاخره یک جا پیدا کردم و برگشتم تو ….. پول بیمارستان رو حساب کردم و رفتم سرجام نشستم ….
بعد از پنج دیقه که اونجا نشسته بودم سرمه رو با دست گچ گرفته و بیهوش به راه رو آوردن بلند شدم و رفتم کنارشون
پرستار : ایشونو به بخش منتقل میکنیم چون باید تا فردا تحت مراقبت باشن که خونریزی نکنه احتمالا نمیکنه ولی احتیاط شرط عقله
من : خب اتفاقی که الان براش نیوفتاده ؟
_ خدا رو شکر نه
حرکت کردن و منم پشت سرشون رفتم …… تو بخش که رسیدیم توی راه رو سومین در سمت چپ رو باز کرد و سرمه رو بردن تو منم پشت سرشون رفتم
پسره : ببخشید آقا کمک میکنید که ما مریضتون رو بذاریم روی تخت ؟ چون خانم نمیتونن و بقیه آقایون هم کار داشن
سری تکون دادم و ملافه قسمت سر سرمه رو گرفتم و با شمارش پسر سرمه رو روی تخت گذاشتیم …… پرستار به دستش سرم وصل کرد به دست راستش و بعد از تنظیم کردن به بیرون رفت …..منم نشستم روی صندلی که موبایلم زنگ خورد …
آقاجون بود …. من : سلام
_ سلام ما تو اورژانسیم شما کجایید ؟
_ الان سرمه رو آوردن توی بخش
_ کدوم اتاق ؟
بلند شدم و پشت در رو نگاه کردم و گفتم : 103
_ پس ما الان میایم
قطع کردم و نشستم روی صندلی و خودمو کشیدم پایین تر تا سرم به پشتی صندلی برسه ، ولی نرسید … به صورت سرمه نگاه کردم ، دیگه اثری از خونای چند ساعت پیش نبود ولی کبودی کنار چشمش و روی پیشونیش بودو گوشه لبشم یکم پاره شده بود
در باز شد و فروغ با چهره ی گریون وارد شد و پشت سرشم آقاجون و مامانم …. از جام بلند شدم و سر یه زیر سلام کردم و فقط جواب آقاجون رو شنیدم
فروغ با گریه گفت : الهی مادر فدات شه چی به روزت آورده این نامرد … الهی دورت بگردم چشماتو باز کن مادر
به تخت رسید و خودشو روی شکم سرمه انداخت که چهره سرمه یکم جمع شد انگار درد داره
من : فروغ خانم بلند شید از روی شکمش حتما درد داره چون صورتشو حرکت داد
فروغ بلند شد و به چهره سرمه دقیق شد و گفت : سرمه ؟ … سرمه مادر ؟ … جوابمو بده فداتشم …. تو که میدونستی بابات چه اخلاقی داره آخه چرا با آقا رفتی مدرسه ؟
پلکای سرمه لرزید ولی بازشون نکرد و دوباره بی حرکت شد
مامان : فروغ آروم باش خوب نیست که این همه بالای سر مریض گریه کنن
رفت کنارشو فروغ رو به زور روی صندلی نشوند و شونه هاش رو ماساژ میداد
آقاجون : سامی بیا بریم تو محوطه کارت دارم
_ چشم
پشت سر آقاجون از در خارج شدم و به حیاط بیمارستان رفتیم و روی نیمکتای سنگی نشستیم
آقاجون : خلق و خوی احمد که دستت اومد ؟
_ بله
_ احمد امروز صبح بهم گفت چون آبروشونو بردی قبول کردی واقعا باهاش نامزد کنی ، آره ؟
_ اون موقع چون داشت سرمه رو در حد مرگ میزد گفتم ، چونکه ولش کنه
_ ولی احمد این حرف تو رو باور کرده و یه بلندگو گرفته دستشو هرکی سراغ سرمه رو میگرفت میگفت که نامزدین ، حالا تکلیف چیه ؟ تکلیف آبرو سرمه ؟
_ اینه ، که این نامزدی فقط به خواست احمده گفته دوماد از پسر رییس بودن بهتر ؟ میخواسته تورم کنه
آقاجون که معلوم بود عصبانیه ولی سعی در کنترلش داره گفت : مگه تو کی هستی ؟ که ادعا میکنی ؟ پسر رییسی که باش حالا چون اونا پول ندارن آدم نیستن ؟ شخصیت ندارن ؟ ببین سامی من این جمله رو از بچگی تو گوشت خوندم که غرور زیادیش آدمو از پا میندازه حالا تو میگی که پسر رییسم ؟ ببین تو هنوز جوونی… رییسم برای خودمم توام راهت سواست .. تو خونه داری ؟ ماشین داری ؟ پدرت الان پول داره ؟ روزی که پول داشت تموم شد سامی خان الان خودتیو خودت باید پای این غلطی که کردی وایستی
_ من فقط میخواستم که براش درد سر نشم ….
آقاجون پرید وسط حرفم و گفت : ولی شدی …. به قول خودت پسر رییس تورو چه به بچه کارگر سوار کردن خب راهتو میرفتی
_ دیرش شده بود ماشینم نبود
_ نبود که نبود حالا دختر بیچاره آش لاش افتاده تو بیمارستان پدرشم دوره کرده که سامی نامزد دخترمه حالا چه غلطی میخوای بکنی ؟
_ یک کلام من با سرمه نامزد نیستم … چطور نامزدی ایه که توی یک روز آشنایی اتفاق میوفته ؟
_ من نمیدونم خودت گفتی نامزدشی لابد ازش شناخت داری دیگه در ضمن آبی که ریخته بشه دیگه جمع نمیشه آبروی سرمه ام همینطوره … تو خیلی نامردی اگه پای حرف نسنجیده ای که زدی واینستی … اگه جا بزنی ، این دختر دیگه جایی توی خونواده نداره و به یه چشم دیگه نگاش میکنن … تازه تو خونواده احمد اینا رسمه که کسی نامزد کنه و بهم بزنه ، اون دختر مطلقه هستو فقط پیر مردا و مردای بچه دار میان خواستگاریشون و از پسر مجرد هم دیگه خبری نیست …. حالا کلاهتو قاضی کن و فکر کن سامی … به آبروی این دختر فکر کن
آقاجون رفت داخل و من و با فکر و خیالام تنها گذاشت ….. فکرم رفت سمته حرفای آقاجون ، دلم براش سوخت … ولی نه خودش که اخلاق باباشو میدونست چرا سوار شد ؟ ….. همه تقصیرا گردن خودشه اگر اتفاقی بیوفته خودش مسئوله نه من …. آره همینه خودش باید تاوان اشتباهشو بده …. پس من دیگه شریکش نیستم شاید ته قلبم عذاب وجدانمو حس کنم ولی نه به قیمت تباهی آیندم

مصمم شدم تا جواب رو همین الان به همه بدم .. بلند شدم و رفتم تو ….. با تقه ای که به در زدم وارد شدم …. و کنار آقاجون وایستادم که نگاهم به سرمه افتاد ، چشماش باز بود و داشت با غم نگام میکرد
من : ببخشید میخواستم یه چیزی بگم …. من تصمیمم رو گرفتم (چشماشو بست ) …. متاسفم ولی من به حرف احمد گوش نمیدم و سرمه خودش اخلاق پدرشو میدونست پس باید تاوان کاریو که کرده بده
چشماش باز شد شروع به باریدن کرد و گفت : بله آقا راست میگن من خودم غلط اضافه کردم … خودمم تاوانشو میدم … نمیخوام آقارو به خاطر خودخواهیه پدرم بد بخت کنم … من از شما انتظار ندارم که خواستشو قبول کنید … خودم تاوان میدم
آقاجون دم گوشم گفت : فکر میکردم مرد تر از این حرفایی ولی اشتباه میکردم و سرمه مرد تر از تو بود که جور اشتباهشو میخواد با مردونگی و تنها بده و از آبروشم گذشت و به ازدواج با مردای پیر راضی شده ولی تو ….
آقاجون رفت بیرون و ولی من بازم دلیلی برای ازدواج با سرمه پیدا نکردم هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه
مامان سرشو پایین انداخت و فروغ و سرمه هم بی صدا گریه میکردن
من : مامان من میرم خونه خسته ام
_ باشه…. نهارم بخور
_ باشه خدافظ
از اتاق خارج شدم و رفتم تو محوطه ولی خبری از آقاجون نبود ……. از بیمارستان اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و پامو روی گاز فشار دادم … فقط دو بار وایستادم تا آدرس بپرسم و دیگه فکرم مشغول بود و فقط راه خیابون رو میرفتم …….
به خونه که رسیدم با ریموت درو باز کردم و داخل شدم و ماشین رو زیر درختا پارک کردم و پیاده شدم ………… رفتم تو که دیدم آقاجون و بابا تو نشیمن دارن صحبت میکنن ..چرا آقاجون صبر نکرد با من بیاد ؟
من : سلام
آقاجون جوابمو نداد ولی بابا جواب داد
بابا : سامی ؟
_ بله ؟
_ بیا بشین میخوایم صحبت کنیم
نشستم روی مبل رو به رو آقاجون
بابا : تکلیف سرمه چیه ؟
من : اون که اخلاق باباشو میدونست نباید سوار میشد من اومدم ثواب کنم کباب شدم
بابا : ولی آقاجون میگه که دیگه این دختر بدبخت میشه
_ ببخشید ولی به من ربطی نداره
آقاجون بلند شد و به بابام گفت : فرهاد تو تربیت بچت کم گذاشتی مردونگیو فراموش کردی که بهش یاد بدی
آقاجون رفت و بابا سری از روی تاسف برام تکون داد
من : حالا هر جور که دوس دارید فکر کنید من آیندمو به خاطر این دختر تباه نمیکنم
بابا بلند شد و رفت ، منم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال بطری آبو برداشتم و دوتا لیوان آب خوردم ، رفتم بالا و تو اتاقم جا گرفتم …. لباسامو عوض کردم روی تخت دراز کشیدم و بیخیال خوابیدم

**********************

نمیدونم ساعت چند بود ولی هوا تاریک بود که بیدار شدم و روی تخت نشستم ، به صفحه گوشیم نگاه کردم که ساعت ۲ رو نشون میداد …… رفتم دستشویی و بعد از وضو نمازای دیروزمو خوندم و بعدم لپتاپمو برداشتم و نشستم روی تخت و یه چرخی تو facebook زدم و ساعتای ۳:۳۰ بود که کرمم گرفت رضا رو اذیت کنم موبایلمو برداشتم و بهش زنگ زدم تا از خواب بپره …
با دومین بوق سرحال جواب داد : جونم رفیق ؟
من ضایع شده بودم در حد المپیک …. گفتم : سلام چطوری خوبی ؟
خندید و گفت : ضایع … خوبم تو خوبی ؟ این موقع شب کارم داشتی ؟
_ نه همینطوری زنگ زدم
_ خب برادر من بگو کرم داشتی میخواستی منو از خواب بیدار کنی که خدارو شکر بیدار بودم
_ تا این موقع شب بیدار بودی چیکار ؟
_ هیچی با یه دختره دوست شدم اول راهنماییه یعنی مُردم از خنده
_ چرا ؟
_ بهش گفتم من ۱۴ سالمه اونم حسابی خر کیف شد که یه دوس پسر دهه ۷۰ پیدا کرده وای نمیدونی چقدر زود باوره بچه
_ کوفت رضا تو به بچه هم رحم نمیکنی ؟
_ بچه خودش به من تک زنگ زد که بالاخره باهم دوست شدیم تازه اسمشم شیماست اسم داداششم شهرام و داداشش همسن منه یعنی ۱۴ سال
خندیدم و گفتم : یه تختت کمه
_ باید اینجا بودی ایقدر اِس اِم اِساش خنده دارن در حد همون ۱۱ ساله ها
_ چی میگه مگه ؟
_ نوشته بود ” نمکدان در نمک شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد ”
زد زیر خنده منم با صدای بلند خندیدم و گفتم : خیلی مسخره این
رضا : لطف داری … تو اونجا چیکار میکنی ؟
_ هیچی تو این یک روز من چیکار میتونم بکنم ؟
_ گفتم شاید شوفری ، آبدارچی ای چیزی قبولت کردن
_ گمشو این شغلا فقط و فقط به خودت میاد
_ غلط کردی به شیما میگم اذیتم میکنیا
_ بگو فداتشم
_ باشه …. چه خبر ؟
یاد جریان خودمو سرمه افتادم و براش تعریف کردم
رضا : خب دیوانه نامزد کنین که به قول آقاجونت مرد باش و بعد از چند وقتم نامزدیو بهم بزن
_ چه فرقی میکنه ؟ چه الان چه یکسال دیگه آیندش همین میشه
_ حالا خوشگل هست ؟
_ تو چیکار به قیافش داری ؟
_ همینطوری مامانم دنبال یه زن خوب برامه
_ کوفت رضا من چیکار کنم ؟
_ چمیدونم زندگی خودته هر کار خودت صلاح میدونی به من هیچ ربطی نداره
_ باشه بابا چرا میزنی ؟
یکم دیگه با رضا چرت و پرت گفتیم قطع کردم که فهمیدم دارن اذان میگن …. یعنی من اینهمه با رضا حرف زدم ؟ … رفتم نمازمو خوندم و بعدم رفتم پایین و از تو یخچال یه دونه کتلت برداشتم و خوردم و یه سیبم با خودم بردم بالا …… یه فیلم از توی کشو برداشتم و تو لپتاپم گذاشتم و نگاه کردمفیلمش خیلی طولانی بود و هواام روشن شده بود نگاهی به ساعتم کردم ۹ بود ولی هنوز تموم نشده بود …. دیگه گفتم ۴ ساعت که نگاه کردم تهشم ببینم ………………. ساعتای ۱۰ بود که تموم شد و صدای گریه ای از تو حیاط میومد خودمو به پنجره رسوندم ، سرمه با صورتی رنگ پریده پشت فروغ ، از دست احمد پناه گرفته بود ؛ آقاجون و مامانجون وبابا و مامانم تو حیاط بودن و آقاجون سعی میکرد احمد رو آروم کنه
سرمه : من هیچکاری نکردم دیرم شده بود و آقاام منو رسوندن من نمیخوام آقارو بد بخت کنم
احمد : تو غلط میکنی …. تو بیشعور با پسره نامحرم رفتی به قول خودت مدرسه و فامیلاام دیدنت آبرومو بردی
سرمه : من زن پیر مردا میشم ولی با آقا نه ، اونا هیچ تقصیری نداشتن تو میخوای از آب گل آلود ماهی بگیری و دوماد پولدار گیرت بیاد ولی کور خوندی
سروشم به جمعشون اضافه شد و گریه میکرد
احمد به طرف سرمه رفت و فروغ رو هول داد و چاقویی از جیبش بیرون کشید و سرمه رو تو بغلش گرفت ، چاقورو روی گلوش گذاشت و گفت : دختر کثیفی مثل تو رو باید کشت حالا آبروی منو بردی نمیخوای زنش بشی ؟ به درک صد سال سیاه
سرمه با صدای بلند گریه میکرد و میگفت : بهتر … بکش و هم منو راحت کن هم آقا رو
آقاجون : احمد ولش کن
احمد : نه خیر این دختر رو باید کشت یه لجن کمتر بهتر که میخواد ازدواج نکنه
فروغ : احمد جون مادرت ولش کن دخترمو خب آقا نمیخوادش چرا نمیفهمی ؟ سامی خان بیا و بگو که نمیخوایش بلکه ولش کرد
منم از اتاقم خارج شدم و رفتم پایین و وارد حیاط شدم
من : احمد ولش کن من نمیخوام ازدواج کنم زوره ؟
احمد : نه زور نیست من فقط دیگه همچین دختریو نمیخوام
چاقورو یکم فشار داد
آقاجون داد کشید : سامیییییی
من با دو دلی گفتم : خیله خب باشه ولش کن
احمد : تو ، تو مدرسه هم همینو گفتی ولی الان جا زدی
آقاجون : دیگه غلط میکنه که جا بزنه تو ول کن سرمه رو
احمد : زود باید عقدش کنه وگرنه من این دختر رو میکشم
بابا : باشه ولش کن کوشتیش
احمد سرمه رو ول کرد و اونم روی زمین افتاد مقنعش پاره شده بود و گلوشم زخم شده بود ، گلوشو با دست سالش گرفت و گریه میکرد … مامان و فروغ به طرفش رفتن و بلندش کردن ، روی پله ها نشوندنش
آقاجون : سامی بیا تو کتابخونه
آقاجون رفت و منم پشت سرش روانه کتابخونه شدم و نشستیم روی صندلی های چوبی دور میز
آقاجون : فکر میکردم از مردونگی بویی نبردی ولی اشتباه میکردم …. ببین سامی باید پای حرفی که زدی وایستی
من : مگه چاره دیگه ایم دارم ؟
_ داشته یا نداشته باید قبولش کنی …… قبول اینکه وقتی عقدتون بسته شد سرمه زنته فکر اینکه دو روز دیگه طلاقش میدم و راحت میشم رو از سرت بیرون کن دیگه وقتی سرمه زنت شد باید تا آخر عمر زنت بمونه مادر بچت اگر که قبول کردن اینا برات سخته همین الان به احمد بگو که کار سرمه رو یکسره کنه و توام راحت شی
_ چطور شما این چیزا رو قبول میکنید ؟
_ من و مادر پدرت قبول کردیم چون اون دختر گناهی نداره فقط یه پدر غیرتی داره …. قدیما یه چیزی شبیه این اتفاق برای برادرم افتاد که آقاجونم فاطمه رو عقدش کرد و نذاشت آبروی اون دختر ریخته شه و همین رو هم به ما گفته بود که نذاریم آبروی کسی ریخته شه … ببین سام با هر دستی بدی با همون دست پس میگیری اگه الان آبروی این دختر ریخته شه و توام باهاش ازدواج نکنی و با یه دختر دیگه ازدواج کنی مطمئن باش آبروی دخترت ریخته نشه آبروی نوت ریختس …. خدا جواب دلشکسته رو زود میده پسر
_ اصلا من سرمه رو عقدش کردم وقتی نه کاری نه پولی نه خونه ای ، با هیچی خوشبخت میشه ؟
_ اولا که شما عقدش میکنید ولی قرار نیست که زود برید سر زندگیتون ، تا جناب عالی به کارت سر و سامان بدی و منم یه خونه تو خیابون هزارو یکشب دارم اگر تا اون موقع نتونستی خونه ای جور کنی ، اوندخونه رو بهتون میدم
_ ولی من علاقه ای بهش ندارم
_ کم کم خودش میاد قدیما که دختر و پسر روز عروسیشون همدیگرو میدیدن چیکار میکردن ؟
_ خب اونا مجبوری زندگی میکردن …. میسوختن و میساختن
_ منم روز عروسیم فریبا رو دیدم سوختم و ساختم ؟ … شاید اولش از هم خوشمون نمیومد ولی بعد از چند ماه جونمون برای هم در میرفت
_ چمیدونم چیکار کنم
_ هیچی فقط شما یه زن خوشگل میگیری
خندیدم و گفتم : آقاجون ..
خندید و گفت : نگران نباش سامی من دلم روشنه توی این یک سالی که اینجا بودن فهمیدم که دختر خوبیه و میتونه زندگی ای رو بچرخونه باید از امروز شروع کنی و دوسش داشته باشی که هم زندگی برای تو تلخ نشه هم سرمه
_ ولی سخته که تظاهر کنی که دوسش داری
_ من نمیگم تظاهر کن خودت باش ولی همیشه به خودت یاد آوری کن که محرمته و زنت
چاره ای نبود فقط چطور شد که زود قبول کردم ؟ چطور خانوادم پذیرفتن ؟ ولی من باید این واقعیت رو قبول کنم که سرمه داره محرمم میشه …سرمو تکون دادم
_ حالا برو ببین هیچیش نشده باشه -باشهبلند شدم و رفتم بیرون و که دیدم مامان و فروغ و سرمه تو هال روی مبلا نشستن و سرمه تو بغل فروغه
من : مامان ؟
با مهربونی نگام کرد اصلا فکر نمیکردم که مامان بابا راضی باشن که تک فرزندشون با سرمه ازدواج کنه
مامان : جونم ؟
_ حاله سرمه خوبه ؟ میخواین ببریمش بیمارستان ؟
فروغ : نه آقا یکم زیر گلوش زخم شده بود که ضد عفونیش کردم و بستمش
مامان : فروغ کی به دامادش میگه آقا که تو دومیش باشی ؟
سرمه چشماش بسته بود ولی گونه هاش سرخ شد و لبشو به دندون کشید
فروغ : خانم خدا مرگم بده نفرمایید بنده خدا آقا گیر احمد افتاده …. آقا به خدا اگر راضی نیستید من سرمه رو فراری میدم …
من : دیگه خودم قبول کردم ….. حالش خوبه ؟ دستش درد نمیکنه ؟
فروغ : خیر از جوونیت ببینی آقا بله بهتره فقط دستش یکم درد میکنه که دکتر بهش قرص داده که وقتی دردش شدید شد بخوره
من : خب خدارو شکر …. مامان من میرم دنبال کارام
مامان : باشه
آقاجون بیرون اومد و گفت : منم میام …من یه چیزی یادم اومد ، یه دوستی دارم که یک شرکت نقشه کشی داره میخوای بریم اونجا شاید از روی رفاقت قبول کرد
_ بله خیلی خوبه به رشته منم میخوره
_ پس برو لباستو عوض کن و سوییچ رو هم بیار و بعدم یه صبحانه بخوریم و بربم
_ چشم
رفتم بالا و یه شلوار کتون مشکی با پیراهن سفید و پالتو مشکیم رو پوشیدم و شال گردن مشکیمو انداختم گردنم ، سوییچ و موبایلمو برداشتم و رفتم پایین و دیدم سرمه با اون حال زارش داره پنیر و سبزی میبره تو سالن
من : کی گفت تو بلندشی کار کنی ؟
سرمه : بله آقا ؟
_ باز گفت ازین به بعد بگو سام تکرار کن … سام … لازم نکرده تو کار کنی بده من
_ نه آق( حرفشو خورد)….خودم میبرم
من : بده به من ببینم
از دستش کشیدم و گفتم : سرمه بیا بشین
_ نه ما باید تو آشپز خونه بخوریم
صدای آقاجونو از پشت سرم شنیدم : تو دیگه عروس مایی بیا تو سالن … در ضمن روی حرف سامی هم حرف نباشه
سرمه : چشم …. ولی آقابزرگ ما عادت داریم تو آشپزخونه بخوریم من یکم معذبم …
آقاجون : این دفعه رو باشه ولی باید عادت کنی
سرمه : چشم
اقاجون رفت و منم پشت سرش وارد شدم و پنیر و سبزیو روی میز گذاشتم و پالتومو پشت صندلی آویزون کردم و همه سر جاهای خودشون نشستن
آقاجون : قبل از شروع بگم که ازین به بعد خونواده احمد هم با ما غذا میخورن چون دخترشون عروس این خونوادس
همه با حرف آقاجون با مهربونی رضایت خودشونو اعلام کردن ……….
بعد از صبحانه با آقاجون رفتیم شرکت و آقای شعبانی …… منو حتما از روی دوستی با آقاجون استخدام کرد و قرار شد از چند روز بعد کارم رو شروع کنم …..
ساعتای ۱:۳۰ بود که رسیدیم خونه …… ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتیم تو که دیدم همه خونواده ما و احمد تو هال نشستن حتی خود احمد هم بود و با خیال راحت داشت میوه میخورد و سرمه هم با سر پایین کنار مامان نشسته بود
ما سلام کردیم و همه جوابمونو دادن و ما هم نشستیم
احمد : ببخشید آقا بزرگ من میخواستم چیزی عرض کنم
آقاجون پوزخندی زد و گفت : شما امر بفرمایید
احمد مثلا خجالت کشید و گفت : بابت رفتارام عذر میخوام …. من میخواستم یک مطلبیو خدمتتون عرض کنم که با رضایت همه باشه
نکه تا حالا بوده ؟!!!!
آقاجون : بگو
_ من محضر وقت گرفتم
آقاجون : باریکلا ، ما خودمون نمیتونستیم وقت بگیریم که تو گرفتی ؟ از تو بزرگتر اینجا نبود ؟
احمد : ببخشید آقا گفتم شاید آقا سامی باز جا بزنن
آقاجون: نوه من مَرده حالا بگو برای کی وقت گرفتی ؟
_ برای سه شنبه
آقاجون : باز خوبه که برای فردا وقت نگرفتی …. از تو بعید نیست ……
فروغ از آشپزخونه با دو تا چایی خارج شد و به آقاجون تعارف کرد
آقاجون : فروغ نهارت حاضر نیست ؟
فروغ : بله هست
_ پس میزو بچین گشنمونه چایی نمیخواد
_ چشم
فروغ رفت و سرمه خواست بلند شه که نگاهش به نگاهم قفل شد و من یه چشم غره بهش رفتم که نشست ( آخ فدای جذبه )نگاهمو از سرمه گرفتم و چشمامو چرخوندم که دیدم آقاجون بهم لبخند معنا داری زد و بعدم بابا مامان باهم خندیدن احتمالا اوناام فهمیدن ؛ خودمم خندم گرفت و به سروش نگاه کردم که داشت به طرف سرمه میرفت …. میخواست بره تو بغل سرمه و از پاش بالا میرفت و سرمه هم با دست راستش کمکش کرد تا روی پاش بشینه و باهاش آروم حرف میزد و بوس میکرد و سروشم بوس کرد …
فروغ : بفرمایید نهار
همه بلند شدیم و رفتیم تو سالن و نشستیم احمد کنار من و سرمه و فروغ و سروش هم کنار مامان و همه شروع کردیم
بعد از نهار خانما البته به جز سرمه با کمک هم سفره رو جمع کردن و ماام نشستیم تو هال و سرمه دست سروشو گرفت و رفت بیرون ، حتما میرن تو ساختمان خودشون ….. احمد هم رفت و مامان و مامانجون هم نشستن
مامان : سامی باید خریدم برید
_ خرید ؟
_ برای عقد دیگه بالاخره سرمه ام دختر و آرزو هایی داره
_ باشه … راستی منم استخدام شدم و باید از دو شنبه برم شرکت آقای شعبانی
بابا : چه خوب
_ آره …. شما چیکار میکنین ؟
آقاجون : من یکم کمک میکنم هم یکم از پول طلبکارا رو بدی هم اینکه بیای پیش خودم تو کارای دفتری کمکم کنی و بهت پول خوبی میدم تا بتونی کم کم پول جمع کنی و بهشون بدی
بابا : ممنون آقاجون خیلی ممنون
مامانجون : راستی یادم رفت بگم رامین زنگ زد گفت که عصر با سحر و پرنیان میان اینجا
من : چه خوب دلم خیلی براشون تنگ شده
بعد از یه ربع صحبت ، همه رفتن تا بخوابن منم پالتومو پوشیدم و رفتم تو حیاط که دیدم سرمه نشسته زیر درخت و داره گریه میکنه رفتم جلو که متوجه من شد و خواست بره
من : واستا
ایستاد و منم روی تاب نشستم و گفتم : بیا بشین
یواش یواش اومد و با فاصله نشست روی تاب و سرشو انداخت پایین و اشکاشو پاک کرد
گفتم : چرا گریه میکردی ؟
باز گریش شروع شد گفت : به خدا … من … نمیخواستم … که … شما …
من : هیسسسس آروم دختر من خودم قبول کردم ( با شیطنت ادامه دادم ) تازه یه زن گیرم میاد و بچه سر به راهی میشم
سرخ شد و خنده ریزی کرد و سرشو انداخت پایین
من : فردا باید بریم خرید
_ خرید چی ؟
_ مثلا عقده ها
_ نه آقا چیزی لازم نیست بخریم
_ آقا ؟
_ ببخشید سامی خان
_ خان ؟
_ ببخشید
بلند شد و رفت حتما میدونست تا نَگه ” ســـام ” من ولش نمیکنم ……. دلم براش میسوخت خیلی سخته که آدم همچین پدری داشته باشه
بلند شدم و رفتم تو اتاقم و خوابیدم …….

**************

با احساس اینکه داره چیزی به گوشم میره از خواب پریدم و با ترس روی تخت نشستم ، دایی رو دیدم که داره میخنده فهمیدم که با دستمال لوله شده ای که تو دستش بود تو گوشم میکرد
دایی : چقدر میخوابی شاه داماد
من : سلام کِی اومدین ؟
_ علیک سلام … نیم ساعتی میشه
_ پرنیان و سحر خانمم اومدن ؟
_ پس چی پرنیان میخواد پسر عمه شو بشناسه
خندیدیم و بلند شد و گفت : ما پایین منتظریم …. شــــاه داماد
خندیدم و اونم رفت ….. یه شلوار جین آبی و بلوز آستین بلند یشمیم رو هم پوشیدم و آستیناشو یکم بالا کشیدم و رفتم پایین …. که دیدم همه هستن به جز سرمه و سروش
من : سلام
سحر بلند شد و جوابمو داد و پرنیان هم داشت از سر و کول دایی بالا میرفت ، نشستم کنار دایی و پرنیان رو گرفتم و گذاشتم روی پام
پرنیان با بغض بهم نگاه کرد
دایی گفت : بده دخترمو از قیافه وحشتناکت میترسه
مامان : نه اتفاقا بغض کرده که پسر خوشگل خوشتیپم از دستش پرید و صاحب پیدا کرده
دایی : بیا بغل بابا دخترم همچین میگن انگار ترشیدی
خندیدیم و منم پرنیان رو محکم تو بغلم نگه داشتم و اونم بعد از پنج دقیقه براش عادی شد و دیگه بد قِلِقی نکرد
احمد : ایشالا بچه خودتون سامی خان
خندید ( رو آب بخندی )
مامان : فروغ سرمه کجاس ؟
_ خانم قرصشو گم کردم دستش درد میکرد دراز کشیده بلکم خواب رفت
مامان : قرص چی بود به سام بگو بره بگیره براش
_ نه نه زحمت میشه من بهش یکم دارو گیاهی دادم تا آروم شه سروشم پیششه تا اگه دردش زیاد شد صدام بزنه
آقاجون : نه سامی میگیره چرا درد بکشه
آقاجون بهم اشاره کرد تا چیزی بگم
من : فروغ خانم اسم قرصشو بگو تا برم بگیرم
فروغ : الهی من لال شم … زحمتیم همیشه
مامانجون : خدا نکنه مادر بگو دیگه
فروغ با شرمندگی اسم قرصو گفت …….با ماشین آقاجون رفتم از داروخونه همون نزدیکا قرصشو خرید و برگشتم خونه …. ماشینو پارک کردم و وارد خونه شدم
مامان : خریدی ؟
_ بله
_ خب برو بهش بده دیگه چرا اومدی اینجا ؟
نگاهی به احمد کردم که اخم کرده بود بهش اشاره کردم که مامان قضیه رو گرفت
فروغ : من بهش میدم
بلند شد و اومد پلاستیک رو ازم گرفت و خارج شد و به طرف ساختمانشون رفتنیم ساعتی صحبت کردیم و احمدم هی خودشو قاطی میکرد و منم اصلا بهش توجه نمیکردم …… فروغ و سروش وارد شدن و فروغ سروش رو با خودش به آشپزخونه ……. بعد از چند دیقه فروغ با سینی چایی وارد شد
مامان : حال سرمه بهتره ؟
_ بله خانم بهش قرص دادم و الانم خواب رفته
مامانجون : نباید تنهاش میذاشتیش
_ دیگه که کاری نداره
چایی هارو تعارف کرد و بعدم کیک آورد و چاییمونو با کیک خوردیم
فروغ هر از گاهی به سرمه سر میزد و برمیگشت و پرنیان و سروش هم باهم بازی میکردن ….. منو داییم با هم حرف میزدیم ، آقاجون و بابا و احمد باهم و مامان و مامانجونم با هم ولی فروغ همش تو آشپزخونه داشت شام درست میکرد

بعد از شام دایی اینا رفتن و همه به اتاقاشون رفتن تا بخوابن
نشستم جلو تلوزیون و شبکه ها رو پایین بالا میکردم که دیدم یه فیلم زبون اصلی داره نشون میده و پایینشم (18_) و از صحنه های فیلم فهمیدم که ترسناکه منم یهو هوس کردم ؛ چراغا رو خاموش کردم که حساس تر بشه و صداشم کم کردم تا کسی بیدار نشه ………
……………… یه قسمت از فیلم بود که یک روح تو جنگل دنبال یک دختره میره و اونم گم شده بود میشینه روی صخره ای و که احساس میکنه کسی داره گلوشو فشار میده و از دهنش خون میریخت ….یهو صدای جیغ خفه ای شنیدم ، برگشتم و به در هال نگاه کردم سرمه بود و دستشم جلو دهنش گذاشته بود و توی تاریکی چشماش معلوم نبود ؛ بلند شدم و به طرفش رفتم و کلید برق رو که کنار در بود زدم
گفتم : سرمه خوبی ؟
نشست روی زمین و سرشو به در تکیه داد …. نشستم کنارشو گفتم : سرمه ؟
نگام کرد ، چشماش قرمز بود
سرمه : ب ب بله فقط ….ت ت ترس س سیدم
_ از فیلم ؟
_ هم … از فیلم .. هم فکر کردم همه خوابن
_ برای چی اومدی اینجا ؟
_ اومدم نبات ببرم آخه فکر کنم بابام سردیش کرده میخوام بهش چایی نبات بدم ، مامانم خواب بود من اومدم
چقدر به فکر پدرشه اونم همچین پدری که این همه بلا سرش آورده
_ بیا بردار برو
بلند شدم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و به ادامه فیلمم پرداختم و سرمه ام رفت تو آشپزخونه و با پلاستیک کوچیکی که توش نبات بود خارج شد
سرمه : ببخشید …. شب به خیر خدافظ
داشت از در خارج میشد که صداش زدم
من : سرمه ؟
نگام کرد و گفت : بله ؟
_ چراغ رو هم خاموش کن
_ چشم
چراغو خاموش کرد و ولی یکم با شک راه میرفت انگار میخواست چیزی بگه ولی روش نمیشد
من : کاری داری ؟
_ ن نه
_ بگو چیکار داری ؟
_ ببخشید میشه … میشه
_ میشه چی ؟
_ من یکم ترسیدم اگه میشه …. دم در وایستین …. هیچی
_ کامل بگو
_ خب اگه میشه وایستین دم در تا من برم اون طرف چون یکم میترسم ، حیاط هم تاریکه
_ باشه
بلند شدم و رفتم دم در اونم رفت و هر چند ثانیه ای بر میگشت و نگام میکرد ….. وارد ساختمانشون شد که منم برگشتم تو که دیدم تیتراژ فیلم داره میره ، نفهمیدم آخرش چی شد …. تلوزیونو خاموش کردم و رفتم تا بخوابم

*************************

صبح با صدای موبایلم بیدار شدم و با چشمای بسته جواب دادم
من : بله ؟
صدای مامان توی گوشی پیچید : بلند شو سامی ساعت ۹ تازه قرار بود با سرمه بری خرید ولی سرمه نمیتونه بیاد ، بدنش درد میکنه
مامان فرصت نداد من سلام کنم
_ سلام ، خب پس چرا منو بیدار کردین ؟
_ بیا صبحانه … میخوای ساعت ۱۲ خدمتتون زنگ بزنم ؟
_ باشه الان میام
_ با من میریم خرید
_ باشه
_ پس زود بیا که کلی کار داریم
_ چشــــــــــــم
قطع کردم و بعد از چند دیقه چشمامو باز کردم و نشستم روی تخت ، دستامو به طرفین کشیدم و بلند شدم و بعد از شستشویی بر گشتم تو اتاق و لباسای بیرونمو پوشیدم و رفتم پایین و وارد سالن غذاخوری شدم


سایتــــ رمان فا


موضوعات مرتبط: رمان پسرتهرونی ودخترکرمونی khanom tala

تاريخ : 92/03/26 | 16:28 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید