با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

توسکا با حرص از آزمایشگاه بیرون اومد و همینطور که قدماشو با غیظ روی زمین می کوبید رفت سمت ماشین جهانگیر ... جهانگیر به در ماشین تکیه داده و مشغول حل کردن جدول بود با دیدن توسکا سریع جدولش رو بست و یه قدم جلو اومد و با نگرانی گفت:
- چی شد بابا؟
توسکا همونطور عصب بی توجه به مهربونی های باباش شونه ای بالا انداخت و در ماشین رو باز کرد و نشست ... به دقیقه نکشید که ریحانه بدو بدو از آزمایشگاه بیرون اومد و اونم رفت سمت ماشین ... جهانگیر که گیج شده بود از در سمت خودش سوار شد و همین که ریحانه هم نشست گفت:
- چی شده خانوم؟ این بچه چرا تو همه؟
ریحنه با غضب گفت:
- والا چی بگم مرد! یه آزمایش می خواست بده ها! خون من و دکتر رو کرد توی شیشه! همین جور فقط آیه یاس می خونه ...
جهانگیر ماشین رو راه انداخت، همزمان از آینه نگاهی به توسکا انداخت و گفت:
- آره بابا؟ چرا؟!!!
توسکا که پر از فریاد بود دست از دلش برداشت و داد کشید:
- این کارا واسه چیه؟!!! که دو روز دیگه باز بگن نه؟!! چرا منو امیدوار می کنی مامان؟ میخوای دوباره با نه شنیدن دنیام سیاه بشه؟!! مامان من نمی تونم! بفهم .... طاقت ندارم موش آزمایشگاهی بشم ... من می دونم که هیچ وقت مامان نمی شم...
همین که این حرف رو زد بغضش ترکید ... جهانگیر با ناراحتی خواست چیزی بگه که ریحانه پیشدستی کرد و گفت:
- این دختر فقط بلده نا امید باشه! دکتر بهش توپید گفت یعنی چی خانوم؟ تو این دوره زمونه هیچ دردی بی درمون نیست! به خصوص بارداری ... مگه اینکه رحم نداشته باشی! که تازه اونم جدیدا رحم اجاره می کنن! من نمی دونم این چشه! دکتر چند تا آزمایش نوشت که رفتیم ... حالا هم صبر میکنیم تا جوابش بیاد ... من که دلم روشنه ...
توسکا بی حرف هق می زد ... دلش تنگ بود ... بیشتر گریه اش هم بابت دل تنگش بود... آرشاویرش رو می خواست ... دلش پر می زد برای شنیدن صداش برای لمس دستاش برای داشتنش ... اما نمی دونست چه کاری درسته چه کاری غلط! هم می خواست کنار بکشه هم دلش این اجازه رو بهش نمی داد ... مامانش این قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که خسته شد ... توسکا هم از گریه کردن خسته شد و چشماشو بست ... با صدای باباش چشم باز کرد:
- توسکا بابا رسیدیم ... بیدار شو برو توی اتاقت بخواب عزیزم ...
توسکا بی حرف از ماشین پیاده شد و رفت توی خونه ... اینکه آرشاویر سراغی ازش نمی گرفت براش دردناک تر بود ... هم دوست داشت آرشاویر قیدش رو بزنه هم دوست نداشت ... هم خودخواه بود هم پر از ایثار و بین این همه تناقض و تضاد داشت دیوونه می شد ...
جهانگیر درای ماشین رو قفل کرد و خواست بره توی خونه که صدای شکسته مردی متوقفش کرد:
- بابا ...
جهانگیر سریع چرخید ... با دیدن آرشاویر با اون ظاهر ژولیده و پریشون قلبش فشرده شد و رفت به سمتش ... کاملاً بی اراده دستاشو از هم باز کرد و آرشاویر رو کشید توی بغلش ... این مرد عاشق بود! خیلی هم عاشق بود و دخترش رو بیشتر از خودش که نه اما کمتر از خودش هم دوست نداشت! پس براش عزیز بود ... پس می فهمیدش ... آرشاویر سر شونه جهانگیر رو بوسید و گفت:
- چطوره بابا؟! صورتش قرمز بود ... گریه کرده؟
جهانگیر دستی به صورتش کشید و گفت:
- بیا بریم تو بابا ... چرا پشت در؟
آرشاویر با درد سری تکون داد و گفت:
- نمی خوام آزارش بدم ... حس می کنم وقتی منو ببینه اذیت می شه ... فقط بگین چطوره؟
- خوب نیست بابا ... می دونی که چقدر بهت وابسته است! این مشکل هم براش زیادی بزرگ بوده ... منم این روزا رو داشتم ... توسکا رو هم خدا بعد از چند سال نذر و نیاز به ما داد و من دقیقا این مصیبت ها رو با ریحانه داشتم ... هم توسکا رو درک می کنم هم تو رو ...
- رفته بودین دکتر؟ آره؟
- دنبالمون بودی؟
- مامان ریحانه بهم خبر داد که اگه می خوام ببینمش امروز بیام ... اومدم اما نشد بیام جلو ... فقط از دور دیدمش ... چی شد؟
- هیچی ... هنوز که قطعی نیست ... اما ریحانه می گه این دکتره کارش حرف نداره ... نا امیدشون هم نکرده گویا ... فعلا چند تا آزمایش داده ...
- بابا راضیش کنین برگرده خونه ... بگین بذاره این درد رو با هم تحمل کنیم ... تنهایی براش زیاده ... درد دوری از اونم برای من زیاده ...
- چرا خودت باهاش حرف نمی زنی؟! الان آروم تر شده ... می تونی راضیش کنی ...
- نه بابا ... حالا که برای اولین بار از من خواسته تنهاش بذارم نمی خوام بر خلاف میلش عمل کنم ... شما بهش بگین ...
جهانگیر با غم دست روی شونه آرشاویر گذاشت و گفت:
- باشه پسرم ... باهاش حرف می زنم ...
آرشاویر لبخند تلخی زد ... سری به نشونه تشکر و خداحافظی تکون داد و رفت سمت ماشینش ... جهانگیر هم برگشت طرف در خونه ... همه ذهنش درگیر مشکل توسکا و آرشاویر بود ...

اینقدر که گریه کرده بود چشماش دیگه باز نمی شدن ... باز خودشو رسوند به اتاق مشترکشون ... پا گذاشتن توی اون اتاق براش از جون دادن سخت تر بود ... دلش شکسته بود و خودش هم ... اینقدر صبر کرده بود تا صبح بشه ... آرتان با نیومدنش نشون داد که ترسا پشیزی براش ارزش نداره! سابقه نداشت توی چند سال زندگیشون شب نیاد خونه ... ساک کوچیکی برداشت ... دیگه نمی تونست بمونه هر چقدر هم که همه می گفتن ... آرتان اصرار می کرد ... بازم نمی تونست بمونه ... لباساشو بدون دقت به اینکه چیه و چه رنگیه و چه مدلیه بر می داشت و می انداخت توی ساک ... تکلیفش معلوم بود باید می رفت ... با هق هق لباساشو جمع می کرد که زنگ در به صدا در اومد ... اول توجهی نکرد ... می خواست فقط بره ... اما وقتی طرف دست بر نداشت با غیظ تی شرتی که دستش بود رو کوبید روی ساک و رفت سمت آیفون ... با دیدن قیافه نیلی جون آهی کشید و زیر لب گفت:
- همینو کم دارم این وسط فقط!!!
نمی تونست در رو روی نیلی جون باز نکنه چون نیلی جون دست بردار نبود ... همه جا رو تلفن کش می کرد تا ترسا رو بگردونه خونه پس به ناچار دکمه رو فشرد و در باز شد ... با سرعت رفت توی دستشویی تا با آب سرد یه کم از پف پلکاش رو بگیره اما مگه می شد؟!!! از دیروز تا اون لحظه همه اش گریه کرده بود! به تصویر بی روح خودش توی آینه پوزخندی زد و گفت:
- به درک! من که دارم می رم ... بذار اونم بفهمه می خوام چی کارکنم ... مهم نیست ...
با صدای زنگ در از دستشویی بیرون رفت و رفت سمت در خونه ... به عادت همیشگی دستی روی موهاش کشید و در رو باز کرد ... اما دیدن کسی که پشت در بود احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده ... این قیافه ای نبود که از یادش بره ... دختر مو بلوند برنزه ... با یه عینک کائوچویی بزرگ روی صورتش ... نفس توی سینه اش گره خورد ... به دیوار پشت سرش تکیه داد ... اینقدر بد نفس می کشید که نیلی جون تانیا رو پس زد و پرید تو ... سریع ترسا رو کشید توی بغلش و همینطور که محکم کمرش رو ماساژ می داد رو به تانیا که با چشمای گرد شده این صحنه رو نظاره می کرد گفت:
- به چی نگاه می کنی تانی؟!!! بچه زهره ترک شد! بدو برو یه لیوان اب بیار ... دو تا قندم بنداز توش ... بدو ...
تانیا با سرعت رفت سمت آشپزخونه و ترسا بیحال افتاد توی بغل نیلی جون ... نیلی جون با ترس سیلی ای به گونه اش زد و داد کشید:
- تانی!!! چی شد آب قندت؟ این بچه تلف شد ! ای خدا منو بکش از دست این پسر با این کاراش ... نگاه کن دختر مردم رو! شده پوست و استخون ... تـــــانی!
تانیا از آشپزخونه بیرون اومد همینطور که تند تند محتویات لیوان رو هم می زد با دیدن ترسا گفت:
- وای خدا من! از حال رفته مامان؟
بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب نیلی جون باشه لیوان اب قند رو روی میز گذاشت و سریع اومد سمت ترسا ، با کمک نیلی جون زیر بازوش رو گرفتن و کشیدنش سمت کاناپه و خوابوندنش ... تانیا پرید سمت تلفن و گفت:
- باید به آرتان خبر بدم ...
نیلی جون لیوان آب قند رو برداشت و گفت:
- لازم نکرده! بیا بشین باد این بچه رو بزن ... اون لندهور بمونه تو بیخبری واسه اش بهتره! گند زده حالا نطق هم می کنه واسه من ...
تانیا با غصه گفت:
- مامان!
نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهن ترسا گذاشت، سرش رو بالا کشید و همینطور که کم کم آب قند رو می ریخت توی دهن ترسا گفت:
- درد و بلای تو بخوره تو سر من! طرف آرتانو نگیر که کفری می شم ...
تانیا دیگه هیچی نگفت و توی سکوت مشغول باد زدن ترسا با گوشه شالش کرد ... چند لحظه ای طول کشید تا حال ترسا جا اومد و چشم باز کرد ... نیلی جون لیوان آب قند رو دم دهنش گذاشت و گفت:
- بخور مامان ... بخور فدات بشم ... آخه این چه وضعیه تو داری عزیزم؟ چته دختر؟!!!
ترسا سر چرخوند و با دیدن تانیا کنارش یهویی بغضش ترکید ... سر ر.ی شونه نیلی جون گذاشت و نالید:
- نه ... تو رو خدا نه ... من ... اصلا من خودم داشتم می رفتم! من ... من دیگه نمی خوام با آرتان زندگی کنم ...
اینقدر از دیدن تانیا شوکه شده بود که نمی فهمید چی داره می گه ... نیلی جون با درک حال ترسا بغلش کرد و گفت:
- آروم باش ... آروم ! من اومدم تازه باهات حرف بزنم... این حرفا چیه؟!! دیروزم این پسره سرتق اومده بود خونه همین اراجیف رو تحویل من می داد ... ترسا طلاق چیه؟!!! هان؟!!! خجالت نمی کشین؟ شما دو تا که جونتون واسه هم در می رفت ... این حرف از شماها بعیده ...
ترسا گیج و گنگ به نیلی جون خیره موند ... مگه نه اینکه نیلی جون اومده بود تا عروس جدیدش رو به ترسا معرفی کنه؟!!! پس این حرفا چی بود؟!! تانیا که حسابی از آرتان درس گرفته بود و می دونست باید چی کارکنه وارد عمل شد و گفت:
- زن داداش! من تازه تو رو پیدا کردم ... تازه می خواستم بیام باهات آشنا بشم ... آرتان می خواست روز سالگرد ازدواجتون منو بهت نشون بده که تو متاسفانه تصادف کردی و نشد ... بعدش هم هی اتفاقای بد می افتاد ... اصلا دوست نداشتم اینجوری باهات آشنا بشم ترسا جون ... می خواستم عشق آرتان رو طور دیگه ای ببینم ... وقتی داداش آرتان بهم گفت می خوای طلاق بگیری شاخ در آوردم ... بیخیال سورپرایز کردن مامان نیلی شدم و یه راست رفتم سراغش که بیایم پیش تو باهات حرف بزنیم ... آخه برا چی می خوای طلاق بگیری؟!!!
دهن ترسا اندازه اقیانوس باز مونده بود!!! زن داداش؟!!! داداش آرتان؟!!! آرتان خواهر نداشت ... نه نداشت .. نداشت ... دهن باز می کرد حرف بزنه اما نمی تونست ... صحنه ها پیش چشمش جون می گرفتن ... تانیا روی پای آرتان ... کروات و دکمه های باز شده ... دست اون روی سینه آرتان ... گله کردنش از ازدواج آرتان ... حرفای آرتان ... قربون صدقه هاش ... اینا مسلما واسه خاطر خواهرش نبود ... مگه می شد؟!!! اصلا آرتان کی خواهر داشت؟!!!! آرتان که تک فرزند بود ... تموم گیجیش توی نگاهش مشخص بود که نیلی جون گفت:
- نمی دونم حالا تانی رو بهت معرفی کنم یا در مورد اون قضیه مزخرف طلاق باهات حرف بزنم... فکر کنم بهتره اول در مورد تانی بهت بگم ... این دختر گلمه ترسا ... وقتی آرتان شش ماهش بود تانیا به دنیا اومد ... البته من به دنیا نیاوردمش ... دوست صمیمیم که همسایه دیوار به دیوارمون بودن به دنیا آوردش اما عمر خودش هب دنیا نبود و سر زا رفت ... من تانی و آرتان رو با هم شیر دادم و اون دو تا شدن خواهر برادر رضاعی...
خواهر برادر رضاعی ... هم شیر ... تانیا و آرتان ... دستش رو گذاشت روی شقیقه اش ... یه چیزی این وسط می لنگید ... یه جای کار عیب داشت ... مغزش داشت متلاشی می شد ... تانیا با اشاره نیلی جون سریع گفت:
- آره زن داداش .. من دو تا فقط سیزده سالمون بود که بابای من هوس ایتالیا زد به سرش و تا به خودم اومدم دیدم تو قلب رم هستم ... از همه بریده بودیم ... بابا به خاطر خاطرات مامان نمی خواست دیگه ایران بمونه ... هیچ وقت نبخشیدمش به خاطر اینکه منو از داداشم جدا کرد! و حتی یه رد هم از خودمون به جا نذاشت ... مامان نیلی مامان واقعی من بود چون منو بزرگ کرد و آرتان داداشم بود چون هیچ وقت چیزی کم از یه داداش واقعی برام نذاشت ... اما بابا ... بابا هیچ وقت اینا رو نفهمید ... فقط خودش رو توی کار غرق کرد ... غرق کرد که غم مامان یادش نره و وقتی دید فایده نداره یهو از همه چی و همه کس برید ... اینقدر یه دفعه ای منو از ایران برد که من حتی نتونست با مامان نیلی و داداش آرتان خداحافظی کنم ... اما همیشه خاطره شون رو با خودم داشتم ... تا اینکه الان تونستم برگردم ... بابا یه ساله که فوت شده ... اومدم که خونواده ام رو یه بار دیگه داشته باشم ... تنها کسی که تونستم پیداش کنم آرتان بود ... اونم خیلی اتفاقی توسط یکی از دوستام که اونم روانشناسی خونده بود و از قضا با آرتان هم کلاس بوده! یه بار داشت از همکلاس مغرورش برام می گفت که زمان دانشجویی همه کلاس عاشقش بودن و اون به کسی توجه نمی کرده ... آخه حرف سر غرور بود ... من ازش مشخصات خواستم و وقتی اون مسخصات رو برام گفت فهمیدم این دقیقا همون داداش گمشده خودمه! اصلا فکر نمیکردم دیگه پیداش کنم ... خیلی سریع کارام رو اوکی کردم و به مدت چند ماه اومدم ایران تا فقط آرتان رو با خودم ببرم رم ... البته نمی دونستم اردواج کرده تا اومدم فهمیدم ...
ترسا با دهن باز به تانیا خیره بود ... حالتش برای تانیا و نیلی جون از از زبون آرتان همه چیز رو شنیده بودن طبیعی بود ... برای همینم به روش نیاوردن و تانیا با غصه گفت:
- حالا زن داداش ... تو رو خدا ... تو رو خدا داداشمو تنها نذار ... اون خیلی دوستت داره!
ترسا آب دهنش رو قورت داد ... نیلی جون و حضورش حرفای تانیا رو اثبات می کرد ... ولی باید حرفش رو می زد ... باید حرف می زد ... پس دهن باز کرد تا بپرسه چیزایی رو داشتن مثل خوره روحش رو می خوردن و نابودش می کردن ...

بدون توجه به نیلی جون گفت:
- تو .. تو .. من تو رو دیدم ... توی مطب آرتان ...
تانیا خودش رو متعجب نشون داد و گفت:
- منو دیدی؟!!! کی ؟!!! پس چرا من تو رو ندیدم ...
نیلی جون از جا بلند شد، یم دونستم الان باید تانیا و ترسا رو تنها بذاره تا حرفاشون رو با هم بزنن ... گفت:
- من می رم یه چیزی بیارم بخوریم گلوهامون خشک شد ...
بعد هم منتظر جواب نشد و به سرعت رفت توی آشپزخونه ... ترسا رنگ پریده و بی حال گفت:
- من ... اومده بودم پیش آرتان ... از لای در اتاقش ... تو رو دیدم ... تو ... روی پای آرتان ...
یه دفعه تانیا محکم کوبید توی پیشونیش و نالید:
- خدای من!!! لعنت به من! ای لعنت به من و گندی که زدم ...
ترسا متعجب به تانیا نگاه کرد ... تانیا با شرمندگی توی چشمای ترسا خیره شد و گفت:
- ترسا جون ... می دونم با دیدن اون صحنه هزار تا فکر پیش خودت کردی که هر کس دیگه ای هم بود همین فکرا رو می کرد ... جان تانیا ... با دیدن اون صحنه رفتی تو خیابون و تصادف کردی؟!!!
ترسا بی توجه به سوال تانیا گفت:
- بگو چرا .. فقط بگو چرا ! تو که خواهرش بودی ... نکنه داری جلوی نیلی جون فیلم بازی می کنی؟ هان؟!!! نکنه اصلا ...
تانیا سریع دست ترسا رو توی دستای یخ کرده اش گرفت و گفت:
- برات توضیح می دم ... صبر کن ... صبر کن ...
بعد خم شد و از داخل کیفش یه بوردای خارجی بیرون کشید ... ترسا با دیدن عکس تانیا روی جلد متعجب بوردا رو گرفت و نگاه کرد ... تانیا گفت:
- من یه مدلم ... یه مدل پر آوازه توی ایتالیا! از هیکلم ... از چهره ام ... از پرستیژم پول در می یارم ... شغلم اینه ...
ترسا پر سوال به تانیا نگاه کرد ... خوب که چی؟!!! تانیا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- بذار از اولش برات بگم ... می دونم که خیلی بد دچار سو تفاهم شدی و من مقصرم! بیچاره آرتان خیلی سعی کرد جلوی من و کارامو بگیره اما نتونست ... پس خوب گوش کن ... وقتی وارد مطب شدم چند تا مریض داشت ... منم نوبت گرفتم و نشستم توی نوبت ... نمی خواستم مزاحم کارش بشم ... دو نفر جلوم بودن ... دو نفر هم بعد از من اومدن ... وقتی نوبتم شد رفتم توی اتاق و درو بستم ... باور کن لحظه اول از دیدنش حسابی جا خوردم ... اون دادش لاغر و بی ریخت حالا شده بود یه مرد جا افتاده خیلی خیلی خوش هیکل بادی بیلدینگ که از دیدنش دلم ضعف رفت! بی اراده خنده م گرفت و بهش لبخند زدم ... خیلی جلوی خودم رو می گرفتم که نپرم توی بغلش ... دلیلش هم این بود که خیلی اخمو بود ... یعنی به محض اینکه لبخند منو دید خیلی جدی و پر اخم گفت:
- بفرمایید خواهش می کنم ...
فهمیدم اگه برم طرفش منو با لباس درسته قورت می ده! پس باید اصولی وارد می شدم ... نشستم و قبل از اینکه اون چیزی بگه من گفتم:
- شما ... آرتان تهرانی هستین؟
با تعجب نگام کرد و گفت:
- فکر کنم اسمم روی تابلوی کنار در مطب نصب شده باشه ...
خیلی ابهت و جذبه داشت ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- بله می دونم ... خواستم مطمئن بشم ... شما ... اسم مامانتون نیلی خانومه؟
خودکاری که دستش بود رو انداخت روی میز و فقط با تعجب و کلی سوال بهم خیره شد. نگاش یه مدل خاصی بود که ترسیدم و تند تند گفتم:
- خوب ... راستش ... من ... من یم خواستم بگم که ... شما احتمالاً یه خواهر گم شده ندارین؟!
عجیب اینجا بود که هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد ... انگار که مطمئن بود سر کارش گذاشتم و می دونستم اگه یه کم دیگه معطل کنم شوت می کنه بیرون برای همینم بی خیال مقدمه چینی شدم و گفتم:
- اه! آرتان منم ... خواهرت ... تانیا ... همونی که یهو غیب شد ... یادت اومد؟!


موضوعات مرتبط: رمان روزای بارونی homa poresfahani

تاريخ : 92/05/10 | 18:10 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید