راه افتادیم سمت ساختمون..بازوی نسترن و کشیدم.. صورتشو برگردوند و نگام کرد..
--چیه؟!..
- نسترن باید باهات حرف بزنم..
--چی شده؟!..
- بذار بچه ها برن تو بهت میگم......

توی بالکن ایستادیم..بقیه که رفتن تو، نسترن تند برگشت طرفم و در حالی که چشماشو طبق عادت همیشه ش از روی کنجکاوی باریک کرده بود گفت: نکنه واقعا چیزی شده و نتونستی جلوی بچه ها بگی؟!..
سرمو تکون دادم ..
چشماش گرد شد..بازومو گرفت: خاک تو سرم، پس چرا گفتی خوبم؟!..وای خدا..سوگل بگو چی شده جون به لبم کردی....
مثل اینکه درست متوجهه منظورم نشده بود!..منظور من به بنیامین بود و نسترن فکر می کرد که.......
دستشو گرفتم و رفتیم طرف صندلی هایی که دور یه میز ِ کوچیک، دایره وار چیده شده بودند..
- نسترن من خوبم چرا الکی شلوغش می کنی؟!..
نفسش و داد بیرون..معلوم بود حرصش گرفته: چرا همچین می کنی تو؟!..قبض روح شدم..بگو چی شده؟!..

لبامو با زبون تر کردم..آروم آروم همه چیزو واسه ش تعریف کردم..از بنیامین گفتم..از اون دختر......و می دیدم که لحظه به لحظه چشمای نسترن چطور از فرط تعجب داره گشاد میشه تا جایی که هنوز حرفم کامل تموم نشده بود گفت: تو مطمئنی سوگل؟!..مطمئنی که خودش بود؟!..
- مطمئنم..یه کت و شلوار مشکی تنش کرده بود با یه کلاهه استوانه ای شکل..دیدم که با دختره رفتن تو اتاق..داشتن دعوا می کردن که همون موقع آنیل سر رسید!......
لباشو روی هم فشار داد: عجب بی شرفیه..با اون چیزایی که تو ازش تعریف می کردی تعجبی هم نداره اینجور جاها ظاهر بشه!..
- یعنی تو میگی با اون ادما دستش تو یه کاسه ست؟!..
-- جز این چی می تونه باشه؟!..مرتیکه ی آشغال.......حالیش می کنم!..
- نسترن با وجود اتفاقات امشب و اون مهمونی ِ کوفتی ترسم از بنیامین 10 برابر شده!..دیگه حتی جرئت نمی کنم مستقیم تو چشماش نگاه کنم!..شیطان پرستی!..دیگه فراتر از حد تصورمه!..
--نگران نباش، برسیم تهران به بابا همه چیزو میگم!..
- اونوقت اگه بابا پرسید تو اینا رو از کجا می دونی چی می خوای جوابشو بدی؟!..می دونی اگه بابا بفهمه ما هم....................
-- نترس، بابا قرار نیست چیزی بفهمه!..فوقش میگیم یکی از دوستای من اتفاقی پاش به اونجا باز شده و بنیامین و دیده!..به هر حال تو و بنیامین رو چندباری بچه های دانشگاه دیدن!..
-اگه بنیامین به همین راحتی کنار نکشه چی؟!..اگه خواست تلافی کنه اونوقت.............
سکوت کردم..
نسترن خم شد طرفم و گفت: غلط کرده..نگران نباش کاری ازش بر نمیاد!..
- تو یه همچین گروهی فعالیت می کنه یعنی چی که کاری ازش بر نمیاد؟!..می دونی این ادما چه کارایی می تونن بکنن؟!..
-- فعلا صداشو در نیار تا با بابا حرف بزنم!.............

صدای گوشیش بلند شد..به صفحه ش نگاه کرد: باباست.....تو گوشیت خاموشه؟!..
-نمی دونم..غروب شارژش کم بود فکر کنم خاموش شده!.....
از روی صندلی بلند شد و جواب داد!......
نزدیک به 10 دقیقه با بابا حرف زد..مثل اینکه نگرانمون شده بود!..
گوشی رو داد دستم: باباست..میگه با تو کار داره!..
تلفن رو کنار گوشم گرفتم: الو..سلام بابا!....
صدای مهربونش توی گوشی پیچید:سلام بابا..چطوری دخترم؟..همه چیز رو به راهه؟!..
لبخند زدم..چقدر توی اون لحظه دلتنگش بودم..حتی دلتنگ مامان..حتی دلتنگ نگین....یک آن بغضم گرفت!..
- خوبم بابا..دلم براتون تنگ شده!..
-- منم دلتنگتم دخترم..با اینکه تازه 1 روزه ازم دور شدید.....بنیامین اونجاست؟!..هر چی به گوشیش زنگ می زنم خاموشه!..
هول شدم..نگام به نسترن افتاد که رو به روم نشسته بود و نگاهشو به لبای لرزون از تشویش من دوخته بود!..
- آ..آره همینجاست..ولی خوابه....می گفت سرش درد می کنه!..
--باشه فردا بهش زنگ می زنم!..مراقب خودتون باشید..به نسترن هم گفتم سعی کنید زودتر برگردید........
- باشه چشم....مامان خوبه؟!..
--خوبه..تو اتاق گرفته خوابیده وگرنه می اومد باهات حرف می زد!..

لبخند زدم..لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند بود..حتی نسترن هم پی به تلخی اون لبخند برد که اخماش جمع شد!....
مامان هیچ وقت توی این ساعت نمی خوابید!!..
- باشه بابا، خوشحال شدم صداتو شنیدم..
-- منم همینطور دخترم..تا می تونی سعی کن بهت خوش بگذره..بازم میگم مراقب خودت باش!..
- چشم..
--خداحافظ!..
- خدانگهدار!..
گوشی رو دادم دست نسترن..
دستمو به چشمام کشیدم..خیس نبود ولی می سوخت..
- بابا چی گفت؟!..ریختی بهم!.......
- هیچی..نسترن من میرم بخوابم.....

-- باشه با هم میریم منم خسته م..راستی فردا باید یه تشکر درست و حسابی از پسر عمه ی افرین و داداشش بکنیم..خداییش اگه امشب به دادمون نرسیده بودن معلوم نبود چه بلایی به سرمون می اومد..کم ِ کمش یا مجبورمون می کردن عضو گروهشون بشیم یا مثل اون سگای زبون بسته دخلمونو می اوردن!.....
- هنوزم باورم نمیشه نسترن!.. اینکه امشب یه همچین جایی بودیم!..بین ادمایی که خودشون هم قبول دارن مثل حیوون وحشی و درنده ن .......
--بی خیال سوگل..اسمشون که میاد اعصابم خرد میشه..بریم تو!..
شاید حق با نسترن بود..شاید حتی دیگه نباید اسمی ازشون به میون می اومد..
ولی من حال خودمو میگم!..خواه ناخواه تو ضمیرناخداگاهم ثبت شده بود..که وقتی رو تشک دراز کشیدم و چشم رو هم گذاشتم تموم اون صحنه ها پیش چشمام جون گرفتن و تا خود صبح یک لحظه کابوس های وحشتناک و چندش اور دست از سرم برنداشتند!...........
**************************************

« آنیل»

آروین_ آنیل راستشو بگو!..
آنیل پوفی کشید و انگشتانش را لا به لای موهایش فرو برد..عادتش همین بود..هنگامی که کلافه و سرگردان باشد عکس العملش همین است..آروین این را خیلی خوب می دانست....
آنیل لپ تاپش را روشن کرد..
صدای آروین بلند شد: با تو ام آنیل..فکر نکن خیلی راحت ازش می گذرم!....و با سر انگشت محکم به شانه ش زد..
آنیل بدون آنکه منتظر بالا آمدن پنجره ی ویندوز باشد به سمت کمد لباس هایش رفت..در دل زمزمه کرد: گند زدی آنیل ..گند زدی! .......
بلوزی سفید رنگ از میان لباسهای تا شده و منظمش بیرون آورد و روی تخت انداخت!..
و با یک حرکت تیشرت خیس را از تنش بیرون کشید: خودمم فکر می کردم بالماسکه ست!..

آروین که از روی حرص گوشه ی لبش را می جوید داد زد: د ِ داری دروغ میگی مثل سگ..اون همه اطلاعات داشتی ازش..اسم رمز و لباس و ساعت دقیق مهمونی و حتی اون دعوتنامه ی کوفتی که مخصوص مهمونای ویژه شون بود.....آنیل تو همه چیزو می دونستی و به من دروغ گفتی..گفتی اونجا فقط یه مهمونی ِ ساده ست..گفتی یا نگفتی لعنتی؟!....
آروین فریاد می زد..اما آنیل خونسرد بود و همین خونسردی ذاتیش آروین را عصبانی می کرد..
روی تخت نرم و راحتش نشست..کمی بالا و پایین رفت و از شنیدن صدای جیر جیر فنر تختش برای یک لحظه یاد بچگی هایش افتاد....لبخند زد..لبخندی که هر چند کمرنگ، ولی آروین را دیوانه می کرد!..

آروین_ یه زری بزن بفهمم لال نیستی..واسه من می خندی؟!..
آنیل سرش را بلند کرد..با دیدن صورت برافروخته ی آروین خنده ش رنگ گرفت....عضلاتش گرفته بود..چند ضربه ی محکم روی بازوی راستش زد و کتف چپش....
باران بی موقع امشب کارش را ساخته بود..نیاز به یک دوش آب گرم داشت..از فکر کردن به حرارت و گرمای اغوش آب هم غرق در لذت می شد!..
برای انکه هر چه زودتر آروین دست از سرش بردارد با نگاهی از سر بی تفاوتی و لحنی کاملا معمولی گفت: من فقط می دونستم بالماسکه ست خبر نداشتم قراره توش چکار کنن!..بچه های باشگاه گفته بودن یه چند ساعت دور همیم دیگه بقیه شو........
شانه ش را بالا انداخت..آروین نگاه شک برانگیزی حواله ش کرد و گفت: خودتی آنیل..خر خودتی!..
آنیل خندید و دو انگشت اشاره ش را بالای سرش برد: خرتم میشیم داداش..فقط تو اراده کن!...

آروین ناخواسته لبخند زد..سخت بود..جلوی حرفها و نگاه های آنیل بی تفاوت ماندن سخت بود..برای آروینی که خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانیش را با تنها دوست صمیمش آنیل پر کرده بود سخت بود کنار او باشد و در کمترین زمان ممکن آرام نگیرد!..
آنیل برای همه گنگ بود..مثل یک گره ی کور..یک معمای پیچیده..کسی از کارهای او سر در نمیاورد و آروین هم بر این امر واقف بود..
آنیل_ مرض..نیشتو ببند!......
با همین یک جمله ی کوتاه از جانب آنیل به خودش امد..آنیل می خندید و چپ چپ نگاهش می کرد..ظاهرا چند دقیقه به همان حالت مانده و به او خیره شده بود..
آنیل شیطنت بار نگاهش کرد: یه جایی..یه بنده خدایی..یه چیزی گفت که الان یاد تو افتادم..هر وقت نگاهه یکی روت سنگینی کرد بدون یا از عشقه یا نفرت..اگه خاص باشی خاص نگات می کنن......
صدایش را بم کرد و کشید ..و با چشم به تخت اشاره کرد: زیادی خاص نگاه می کنی دادااااااش!..قربونه اون حسرت ِعزب مونده ی چشات..بسه دیگه بوی ترشی همه جا رو برداشت!....ننه م می گفت با پسر عزب نگرد شیطون رفیق فابریکشه من گوش نگرفتم..اگه شبی، نصفه شبی اومدیم و جنابـ..............
آروین به سمتش حمله کرد که آنیل خندید و از روی تخت پرید!..
اروین نشست و در حالی که صورتش از خنده سرخ شده بود گفت: تو روحت آنیل!..

آنیل پشت سیستمش نشست و در کمترین زمان ممکن همان نقاب بی تفاوتی را بر چهره زد..و آروین متحیر بود..از این همه تغییر ِ ناگهانی..خونسردی آنیل ذاتی نبود..آروین یقین داشت که این بی تفاوتی ها از یک جای دیگر آب می خورد....ولی از کجا؟!.........

Local Drive : D را باز کرد..دنبال پوشه ی مورد نظرش می گشت..روی پوشه ی ( Bodybuilding) کلیک کرد..همه ی اطلاعات باشگاه را توی همین درایو ذخیره می کرد!..
آروین که حالا بالای سرش ایستاده بود گفت:هنوزم سبکت جو کای بو کاراته ست؟!..(ترکیبی از جودو، کاراته و بوکس)
آنیل_ و Bodybuilding..خیلی وقته به باشگاه سر نزدی!..
آروین_ وقتشو ندارم..این چند روز تازه دارم یه نفس راحت می کشم..از دست مامان و عقایدش کلافه م....
آنیل پوشه ی تصاویر را باز کرد..در حالی که دقیق به صفحه ی مانتیور زل زده بود گفت: تو که آخرش مجبوری گردن خم کنی بگی چشم ..همین الان اون وامونده رو بیار پایین بذار منم برم رد زندگیم!....
آروین آرنجش را گذاشت پشت صندلی آنیل و خم شد: تو خرت از پل گذشته حالیت نیس من چی دارم میگم!..همه ی دردشون اینه که زن بگیرم و بعدشم بچه و......پـــــــوف..درد اینا فقط بچه ست انیل نه اینده ی من........
.....آنیل دسته ی صندلی را گرفت و با یک حرکت چرخید..آروین کمی کنار کشید..نگاهه آنیل خیره تو چشمای آروین بود..جستجوگرانه و دقیق!.......
آروین یک تای ابرویش را بالا داد: هوم؟!..چته؟!..........

آنیل_ یه چیزی رو لا به لای حرفات نگرفتم! ..مگه همه زن نمی گیرن که خانواده تشکیل بدن و بچه و اینده و فلان، که تو انتظارت ازش یه چیز دیگه ست؟!....
آروین گوشه ی لبش را بالا برد..پوزخند زد و کنار کشید..جلوی در ایستاد: من اهل این مسخره بازیا نیستم..یا زن نمی گیرم..یا اگرم بگیرم از روی علاقه اینکارو می کنم..مامان تا اینجا نتونسته کاری بکنه مِن بعدم نمی تونه.....

آنیل لبخند زد و با لحنی که حتم داشت آروین را عصبانی می کند گفت: بــــرووو..دیگه هر کی زن دایی رو نشناسه من یکی خوب می دونم که چکارایی ازش ساخته ست!..پاش بیافته خِرکِشت می کنه و به زور می تمرگی سر سفره ی بردگی..صدای بع بع بعــله گفتنت از همین حالا بیخ گوشمه داش آروین!.......
آروین برخلاف تصور آنیل لبخند زد و سرش را تکان داد: اگه همچین روزی رو با چشمات دیدی هر چی خواستی میگم چشم!نه بیارم نامردم..........
آنیل_ من جلو جلو دیدم....خواستی یه شب بی س/ا/ن/س/و/رشو واسه ت تعریف می کنم.......
آروین اخم کرد: من هنوز بی خیال تو یکی نشدما حواست باشه! قضیه ی امشب حسابی بو داره....
آنیل_ باشه برو به تحقیقاتت برس ..بو بکش ببینم به کجا می رسی هر چند خر زرد برادر شغاله!........
اخم روی پیشانی آروین عمیق تر شد: منظور؟!....وای به حالت آنیل اگه........
آنیل خندید و با سر به در اتاق اشاره کرد: برو داداش رد کارت، کار ِ من از تهدید و این حرفا گذشته.....
آروین_ دوره منم می رسه .. راستی امشب از این یارو خبری نیست!.....
آنیل مکث کرد و پرسید: کدوم یارو؟!..
اروین_ همین که هنوز از گرد راه نرسیده فکر کرده این خونه ارث باباشه راه به راه دستور میده..بنیامین و میگم!..

آنیل ابروهایش را بالا انداخت و سرش را تکان داد..او بنیامین را توی مهمانی دیده بود..ولی به آروین چیزی از این موضوع نگفت......
اروین_ من میرم تو اتاقم آفرین و دیدی بهش بگو یه مدت جلوی چشمم افتابی نشه.................
آنیل_ سخت نگیر تو ام ....خودش فهمیده چکار کرده شورشو در نیار!..
آروین_ حیف که حال وحوصله شو ندارم وگرنه می موندم و حالیت می کردم شورشو در اوردن یعنی چی!..شک ندارم همه ی این اتیشا از گور تو یکی بلند میشه!..معلوم نیست داری چه غلطی می کنی..بیچاره عمه که ........
آنیل_ تو مگه خوابت نمی اومد؟!..برو بکپ بذار منم به کارم برسم.....
آروین_ زهرمار، بار اخرت باشه عین خر جفت پا می پری وسط حرفم!..
آنیل خندید و چیزی نگفت..اروین در حالی که سرش را تکان می داد از اتاق بیرون رفت!..
لبخند آنیل به آرامی خود به خود محو شد!..به حالت قبل بازگشت....فرصت زیادی نداشت..قبل از اینکه مزاحم بعدی سر برسد متن ایمیل را آماده کرد....
انگشتانش ماشین وار روی صفحه ی کیبورد حرکت می کرد..متن را یک بار از اول مرور کرد و روی دکمه ی ارسال کلیک کرد!..
پیام با موفقیت ارسال شد..........
نفسش را بیرون داد..نگاهی به ساعت مچیش انداخت!..بی صبرانه منتظر بود..پنجره ی دریافت ایمیل روی صفحه ی مانیتور لپ تاپش بالا امد..نفسش را در سینه حبس کرد..روی پنجره کلیک کرد..صفحه باز شد..متن را کامل خواند..لبخند زد و خودش را به عقب پرت کرد..سرش را بالا گرفت..به صورتش دست کشید..حسابی عرق کرده بود........

گردنش را به چپ و راست چرخواند..صدای تیریک رگ های خشک شده ی گردنش..خوشش آمد..در حالی که از روی صندلی بلند می شد آلبوم ترانه های گلچین شده را باز کرد..از روی عادت روی ترانه ی شماره 9 کلیک کرد....آهنگ play شد.....
به بدنش کش و قوس داد و انگشتانش را در هم قلاب کرد..در اتاقش را قفل کرد..شلوارش را در اورد..کمر شرت چسبان و اسپرت مشکی رنگش را گرفت و هر دو انگشت شصتش را یک دور لب آن چرخاند!....
صدای خواننده در سرش پیچید..زیر لب زمزمه کرد:
غروبم، مرگه رو دوشم
طلوعم کن، تو می تونی
تمومم...سایه می پوشم
شروعم کن، تو می تونی


ساعت نزدیک به 5 صبح بود و احساس خواب آلودگی نمی کرد..برعکس دوست داشت با تمام انرژی دور باغ را بدود..امشب خواب با او بیگانه بود..فقط امشب.........
شدم خورشید ِ غرقِ خون
میون مغرب ِ دریا
منو با چشمای بازت
ببر تا مشرق ِرویا


به شکم روی زمین دراز کشید..کف هر دو دستش را روی زمین گذاشت و آرنجش را بالا آورد..لبانش را روی هم فشار داد و جسمش را با هر دم و باز دم، به بالا و پایین حرکت داد..
جسمش از روی عادت نرمش ها را پشت سر هم انجام می داد ولی ذهنش..پر بود.....پر بود از خاطراتش.......در دل با خواننده همنوا شد ..........
دلم با هر تپش با هر.....
شکستن داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بی رحمه

نفس زنان روی زمین غلت زد..اینبار به پشت خوابید..پاشنه ی هر دو پایش را لب تخت گذاشت..دستانش را درهم قلاب کرد..کمرش را هماهنگ بالا کشید..تنش از عرق خیس بود..
چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست


نشست..آرنج دست راستش را روی زانو گذاشت .. با دست چپ موهایش را که روی پیشانیش ریخته بود به عقب هدایت کرد..چشمانش را بست..با انگشت شصت و اشاره ی دستش پشت پلکانش را فشار داد......
تو خوب سوختنو می شناسی
سکوتو از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن
نمونم زیر خاکستر


آه کشید..با هر دو دست صورتش را پوشاند!..او در گذشته هیچ چیز نداشت..از گذشته فرار می کرد..ماندنش در کوچه پس کوچه های خاطراتش بی فایده بود..او خاطره ای نداشت..خاطراتش یک شبه سوختن و نابود شدند....ولی حالا..بعد از چند سال.........
می خوام مثل همون روزا
که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو
مثل چشمات ابری شم
(آهنگ خلاصم کن از احسان خواجه امیری)

به ساعتش نگاه کرد..چیزی تا اذان صبح نمانده بود..ترجیح داد قبل از هر چیز دوش بگیرد....
باز هم همان شلاق نوازشگر....و اینبار پشت چشمان بسته و پلک های خاموش، صحنه هایی از اتفاقات امشب را می دید..جزء به جزء ..بعد از این همه وقت به این مراسم های تکراری عادت داشت.....
پوزخند زد..ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا/ن!........
آروین سرش داد می زد که تو از همه چیز باخبر بودی و چیزی نگفتی..و آنیل انکار می کرد..ولی این حقیقت ماجرا نبود.......لبخند زد..چشمانش را باز کرد..باز هم خودش را درون آینه می دید..
آروین هیچ چیز نمی دانست..نمی دانست که آنیل شاهد چه چیزهایی بوده و مراسم امشب کمترین چیزش را نشان داده بود..کمترین و کمرنگ ترین اتفاقاتش را....
او به چشم شاهد قربانی شدن دختران ِ بی گناهه زیادی بوده است.. که تنها جرمشان باکرگی و پاکی ِ جسم و روحشان بود..

شیطان علیه انسان می جنگد..انسانی که باعث شد شیطان از بهشت رانده شود..انسانی که باعث شد خداوند او را از خود براند..شیطان در دل ِ سیاه و چرکینش کینه دارد..از انسان....
او فریاد می زند که خودت را بکش..شیطان فریاد می زند.....برای همین است که ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا/ن خود را انسان نه..بلکه حیوان می پندارند و از این بابت ابراز خوشحالی می کنند..
خوی حیوانی را در خود پرورش می دهند و قوی می سازند تا در مقابل انسانها بایستند..آنها شیطان را خدا نه..بلکه نمادی برای رسیدن به ازادی می دانند..اما این اسمش ازادی نیست تنها رذالت است!..
شیطان در صدد نابودی انسان به پا خواسته..او به اخرت ایمان ندارد..و فریاد می زند هر که دنیای مرگ را تجربه کند باز می گردد چون دنیای کثیف ش/ه/و/ا/ن/ی/ش هنوز کامل نشده است....
آنیل همه ی اینها را می دانست..ولی حضورش بین چنین افراد شیطان پرست و حیوان صفتی الزامی ست..او رسالتی به گردن دارد که هیچ کس از ان باخبر نیست..تنها خود و خدایش........
امشب با تمام اتفاقاتش گذشت..حضور دخترها غیرمنتظره و خارج از برنامه های انیل بود ولی گذشت..خواسته خدا بود که از ان جهنم نجات پیدا کنند..آنیل راه و رسم گروهی که درش فعالیت می کرد را بلد بود ولی آروین و دخترها....
تمام نگرانیش ازهمین بود..آنها چیزهایی را دیدند که نباید می دیدند..شاهد اتفاقاتی بودند که نباید......
از اول هم می دانست که اروین اینکاره نیست..شهامتش را ندارد..قصدش چیز دیگری بود ولی طبق تصوراتش پیش نرفت.........

دوش اب را بست و از حمام بیرون امد!....صدای اذان را شنید..مسجد ِ محل، فقط 1 کوچه با انها فاصله داشت..
دست و صورتش را کامل خشک کرد..موهایش هنوز خیس بود..مجبور شد سشوار بکشد..........وضو گرفت و در اتاقش را قفل کرد..سجاده ش را از کمد بیرون اورد..اینبار بدون آنکه به تصویر دخترک نگاه کند آن را برداشت و درون جیب پیراهنش گذاشت..قلبش یک امشب را دیگر گنجایش نداشت..همین درد برای او بس بود....
2 رکعت نماز صبحش را در ارامش خواند..تسبیح عقیق سفیدش را برداشت..بویید..بوی گل مشامش را پر کرد..چه لذتی داشت بوی عطر محمدی....
تسبیح را بوسید..سجده کرد..تسبیح در دست راستش بود و پیشانیش بر مهر بزرگ و معطرش..

در دل خواند:ي َأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الخَْمْرُ وَ الْمَيْسرُِ وَ الْأَنصَابُ وَ الْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون‏
(اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد، شراب و قمار و بت ها و گروبندى با تيرها پليدى و كار شيطان است، از آن اجتناب كنيد تا رستگار شويد.............سوره مائده ایه 90)

چشمانش را بست..هنوز هم به حالت سجده بود..با بغض زمزمه کرد: خــدایا .. شیطان رو از درگاهت بیرون کردی به خاطر انسان..اما انسان با تو چه معامله ای کرد؟..با شیطان متحد شد و در مقابلت ایستاد..شیطان بر او سجده نکرد ولی انسان بر شیطان سجده کرد..خدایا قربون صبر و تحملت برم..چطور می بینی و دم نمی زنی؟!..چطور خیانت بندگانت رو می بینی و کاری نمی کنی؟!........
سرش را از روی مهر برداشت و دستانش را رو به اسمان بلند کرد و اینبار کمی بلندتر زمزمه کرد: خدایا از ما زمینیان ِ خاکی نشین، امتحانی نگیر که نتونیم ازش سربلند بیرون بیایم..خدايا لذت و شيرينی محبتت رو به همه ی بنده هات نشون بده.....کمکم کن خدایا..به این بنده ی خاطی و گناهکارت کمک کن.......دستش را به صورتش کشید و در دل آمین گفت!..

تصویر را از توی جیب پیراهنش بیرون اورد..نتوانست رخ دلنشینش را ببیند و لبخند نزند..نگاهش در نگاهه دخترک گره خورد..
در دل نجوا کرد: اخه من باید با تو چکار کنم؟!..تویی که دنیامو گرفتی تو دستات..تویی که شدی دنیای آنیل..من با تو چه کنم؟!..........
نگاهش روی لب های خندون و خوش فرم دخترک خیره ماند..چشمانش را برای چند ثانیه ای کوتاه بست و با یک نفس عمیق باز کرد..تند و شتاب زده تصویر را درون سجاده برگرداند..
و بر سر خود و به صاحب تصویر غر زد: واسه همینه که نمی خوام به صورتت نگاه کنم..دیوونه م می کنی..دیوونه م می کنی و خودت از هیچی خبر نداری.....
سجاده ش را درون کمد گذاشت و درش را قفل کرد.......
و اخرین جمله را در دل زمزمه کرد: خوش به حالت که تو بی خبری موندی و مثل من میون این همه حرف و حدیث دست و پا نمی زنی....خوش به حالت دنیای من!........
*************************************

« سوگل »

سارا_ وای دیگه نا ندارم همینجا خوبه بشینیم نفسم جا بیاد!..
زیر انداز و انداختیم زیر یکی از درختا و نگار رو به سارا گفت: یه کم راه برو چربیات اب شه!..باز خوبه شکم نداری ولی از پشت عین ماشینای صندوق داری که ...............
با مشتی که سارا بی هوا پروند سمتش، نگار قهقهه زد و جا خالی داد!..

نگار_ حقیقت تلخه!..مانتوی چسبون هم که می پوشی.. همه ی زار و زندگیت زده بیرون..
سارا_ به تو چه آخه؟!..باز مانتوی من یه کوچولو از سر زانوهام بالاتره تو که تا یه وجب زیر باسنته چی میگی؟!.قلمبه سلمبه انداختی بیرون خجالتم نمی کشی!..........
نگار خودشو پرت کرد کنار سارا و به شوخی با ارنجش زد تو پهلوش..
نسترن_ بسه، باز که شروع کردید!..
به شوخی و خنده هاشون نگاه می کردم و من هم سعی داشتم مثل نگار و سارا خودمو بی خیال نشون بدم و لبخند بزنم..
ولی تو دلم غوغایی بود........دیشب بنیامین برنگشت ویلا..اعصابم خرد بود....آفرین هم می خواست امروز باهامون بیاد ولی آروین اجازه نداد..توی قضیه ی دیشب همه ی ما مقصر بودیم و دلم نمی اومد آفرین تنها مجازات بشه!..روشو هم نداشتم برم و با داداشش حرف بزنم..قصدمون این بود بریم و هم از آروین وهم آنیل تشکر کنیم...................
نگار_ اِ سوگل نامزدتم که اینجاست!..

مثل برق گرفته ها تو جام پریدم و سرمو بلند کردم..بنیامین بود..با یه لبخند بزرگ روی لباش..داشت می اومد سمتمون!..ناخداگاه به نسترن نگاه کردم..اخماشو کشیده بود تو هم و نگاهش تیز روی بنیامین بود!..
بنیامین_ سلام خانم خانما.....پدرم در اومد تا پیداتون کردم! اینجا چکار می کنید؟!..
نسترن بلند شد ..با دیدن حالت تهاجمی که به خودش گرفته بود تند بلند شدم و کنارش ایستادم!..
سینه به سینه ی بنیامین ایستاد و گفت: به تو چه ربطی داره؟..هان؟!..بزن به چاک تا زنگ نزدم پلیس بیاد..د ِ یالا!.......
بنیامین مات و مبهوت تو چشمای نسترن خیره شد..یک دفعه پقی زد زیر خنده و خنده ش به قهقهه تبدیل شد..
بنیامین_ باز که تو رم کردی خواهر زن!..پلیس؟!..خب زنگ بزن بیاد منو از چی می ترسونی؟!..اصلا معلوم هست مشکل تو با من چیه؟!..........
و مچ دست منو گرفت و گفت: سوگل زن منه تو که هیچ باباتم نمی تونه جلوی منو بگیره....
تنم می لرزید..بدبختانه جایی بودیم که کمتر کسی از اونجا رد می شد..بیشتر به خاطر زمین سرسبزش و رودخونه ای که کنارش بود بچه ها اینجا رو واسه پیک نیک انتخاب کرده بودند!..........
از یاداوری دیشب و بنیامین و اون دختر دوست داشتم دستمو مشت کنم و بزنم توی دهنش..اون لحظه به قدری عصبانی بودم که اگه دستمو نگرفته بود شک نداشتم اینکارو می کردم....
با اون یکی دستم که ازاد بود زدم تخت سینه ش و گفتم : ولم کن روانی..چی از جونم می خوای؟!..

بنیامین پوزخند زد..کشیده شدم سمتش..یک لحظه احساس کردم مچ دستم تو حصار انگشتاش خرد شد..رنگم پریده بود و بدتر از اون اینکه ازش می ترسیدم..اونم یکی از ادمای همون مهمونی بود..یکی از همون ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا و همین به ترسم دامن می زد!..
نسترن با کیفش محکم زد به شونه ی بنیامین: ولش کن کثافت..برو گورتو گم کن تا یه کار دستت ندادم..گمشو عوضی!.......
بنیامین خندید..از صدای بلندش گوشم سوت کشید..
بنیامین: حرص ِ چی رو می زنی؟!..من و سوگل زن و شوهریم ممکنه مثل همه ی زن و شوهرا یه وقتایی بینمون اختلاف به وجود بیاد این به خودمون مربوطه و می دونیم چطور رفعش کنیم!....
و رو به من گفت: راه بیافت عزیزم..باید باهات حرف بزنم!......

نسترن که دیگه از فرط عصبانیت سرخ شده بود کیفشو پرت کرد رو زمین و استین بنیامین رو گرفت و کشید:تو غلطه اضافه کردی..مرتیکه ی بی همه چیز فک کردی از کثافتکاریای ِ دیشبت خبر ندارم؟!..اینکه تو هم بین اون خوکای کثیف داشتی با یه دختر لاس می زدی؟............
صورت بهت زده ی بنیامین رو که دید پوزخند زد: هه..چیه؟..فک کردی همه مث خودت خرن؟..یکی از دوستای مشترک من و سوگل دیشب اتفاقی توی اون مهمونی بوده و دست بر قضا تو رو اونجا می بینه.. راپورتت و تمام و کمال داده حواست به خودت باشه!..حالا هم بزن به چاک تا خبرشو به گوش پلیسا نرسوندم و دودمانت و به باد ندادم..همین یه شهادته کوچیک کافیه که پلیس بریزه تو اون ویلا و کارتونو یکسره کنه..یالا شرتو کم کن.......

تا حالا نسترن رو انقدر عصبانی ندیده بودم..می لرزید..دستاشو مشت کرده بود و چاره نداشت همون دست گره کرده ش رو توی صورت بنیامین فرود بیاره....
بنیامین منو ول کرد و خیز برداشت سمت نسترن که ناخداگاه بینشون سد شدم ..
داد زد: ببند اون دهنتو بی شرف تا خودم نبستمش!..تو گ/و/ه خوردی یه همچین چیزایی رو به من نسبت میدی....
نسترن_مراقب حرف زدنت باش!..هه..که می خوای بگی از هیچی خبر نداری و اونی هم که تو مهمونی بوده تو نبودی اره؟!..
بنیامین خواست منو بزنه کنار که نذاشتم..محکم جلوشون ایستاده بودم..شک نداشتم برم کنار کم ِ کمش یه سیلی می خوابونه تو صورت نسترن که اگه اینکارو می کرد ابرو براش نمی ذاشتم و هست و نیستشو به باد می دادم!........
بنیامین_ زر نزن، من اصلا نمی دونم داری از چی حرف می زنی..برو کنار سوگل..برو کنار تا حالیش کنم با کی طرفه..دختره ی ...........
نفس نفس می زدم..در آن ِ واحد سه حس رو به وضوح در خودم می دیدم..نفرت..خشم..ترس.......
و همین سه احساس در یک خط ثابت، کافی بود که بزنم به سیم آخر و با فریاد ِ « خفه شو » سیلی محکمی بخوابونم زیر گوشش و پرتش کنم عقب!........

بنیامین چند قدم رفت عقب و در حالی که دست چپشو گذاشته بود روی گونه ش مات و مبهوت منو نگاه کرد..
نسترن بازومو گرفت و زمزمه کرد: سوگل...........
چشمام می سوخت..دلم می خواست قدرتشو داشتم برم جلو و انقدر بزنمش تا صدای سگ بده بی همه چیز......
با چشمای خودم توی مهمونی دیده بودمش و حالا انکار می کرد..به خواهرم توهین می کرد..به من..به شعورم..به خانواده م ..به همه چیزم....چه راحت تونست منو بازی بده..چه راحت به ریشمون خندید..بازم از رو نمی رفت؟!..انکار می کرد؟!........

دندوناشو روی هم فشار داد..دست راستشو مشت کرد و هجوم اورد سمتمون که هر 4 نفرمون ناخداگاه جیغ کشیدیم ولی دست بنیامین با فریاد یک نفر از پشت سر تو هوا خشک شد: هی وایسا بینم مرتیکه!......

یکی دست چپشو گرفته بود..بنیامین برگشت و تا خواست بفهمه که اون شخص کیه مشت محکمی حواله ی صورتش شد و با یک چرخش نقش زمین شد!.....
وحشت زده دستمو گرفتم جلوی دهنم..شدت ضربه به قدری زیاد بود که بنیامین قدرت بلند شدن از روی زمین رو نداشت..فقط ناله می کرد و صورتش رو دو دستی چسبیده بود!.......
نگاهمو از روی بنیامین بالا کشیدم..آنیل با صورتی سرخ و عصبانی جلومون ایستاده بود..دستش هنوز هم مشت بود..آب دهنمو به سختی قورت دادم..نگام روی رگ های متورم و عضله های قطورش خیره بود..
بنیامین تلو تلو خوران بلند شد و ایستاد..گونه ی چپش قرمز شده بود و از گوشه ی لبش خون زده بود بیرون!....
انگشت اشاره شو جلوی آنیل تکون داد: یه روز..یه جایی..جواب اینکارتو میدم..نتیجه شو می بینی عوضی..بد می بینی..بد.............
نگاهش چرخید رو من..با اون سر و وضع پریشون ترسناک شده بود..پوزخند زد و گفت:از دست من خلاص نمیشی..اینو یادت نره!.........

نگاهه وحشتناکی به تک تکمون انداخت و راه افتاد سمت ماشینش........از اونجا که دور شد یه نفس راحت کشیدم..
آنیل برگشت سمتمون و در حالی که نگاهش روی من بود گفت: چیزیتون که نشد؟!..
سرمو تکون دادم..نمی دونم چرا ولی از نگاهش خجالت کشیدم..این بار سوم بود که من و بنیامین رو تو بدترین وضعیت ِ ممکن غافلگیر می کرد!.......
آنیل_ اومده بود ویلا سراغتونو می گرفت آفرین ادرسو بهش داد..به خاطر دیشب و اتفاقاتش احساس خوبی بهش نداشتم واسه همین چند دقیقه بعد پشت سرش راه افتادم....مثل اینکه حضورشو انکار می کنه درسته؟!..
نسترن_ حالا حالا ها دست بردار نیست..می دونستم همینکارو می کنه!..
سارا_ بچه ها برگردیم دیگه، گردش زهرمارمون شد......

زیر انداز و جمع کردن و راه افتادن سمت ماشین....نسترن سبد و برداشت و قبل از اینکه بره پیش بچه ها رو کرد به آنیل و با لبخند گفت: راستی یه معذرت خواهی و یه تشکر بهتون بدهکارم..اگه به موقع نرسیده بودید الان من و سوگل عین دوتا میوه ی له شده چسبیده بودیم به این چمنای ترو تمیز که با اب همین رودخونه باید جمعمون می کردن!..
آنیل لبخند زد و قبل از اینکه بخواد جوابشو بده نسترن رفت پیش نگار وسارا که کنار ماشین منتظرش ایستاده بودند..

آنیل رو به روم ایستاده بود..یه جورایی معذب بودم..احساس می کردم باید یه چیزی بگم..
سرمو زیر انداختم..سنگینی نگاهشو رو خودم احساس کردم..نگاهمو که بالا کشیدم مسیر چشماشو منحرف کرد سمت رودخونه!..ناخداگاه لبخند زدم.........
- راستش منم باید ازتون تشکر کنم..شما سه بار شاهد بگو مگوهای شدید من و بنیامین بودید و از این بابت خجالت می کشم و ازتون معذرت می خوام..مهمونای خوبی براتون نبودیم..اون از قضیه ی دیشب که دردسر ساز شدم واسه تون اونم از امروز با کاری که بنیامین کرد!....

صدای خنده ی ارومش تو گوشم پیچید: این چه حرفیه ..نه نیازی به تشکر ِ و نه عذرخواهی....دیشب همه چیز اتفاقی پیش اومد.. چه خود ما و چه حضور شما اونجا!..
نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم و نپرسم: شما دیشب از محتوای اون مهمونی خبر داشتید؟!..
سکوت کرد..سرشو زیر انداخت..با بند چرمی که به دستش بسته بود بازی می کرد....یه شلوار گرمکن مشکی با سیوشرت ِ همرنگش ست کرده بود و آستیناش رو تا آرنجش زده بود بالا..
داشتم نگاش می کردم که بی هوا سرشو بلند کرد و نگاهه خیره ی منو رو خودش غافلگیر کرد....از روی خجالت گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و سرمو زیر انداختم..این کار عادتم شده بود..
با یک مکث کوتاه گفت: ما فکر می کردیم که یه بالماسکه ی ساده ست!....اما خب.......نبود!.......
نگاهش کردم..تو موهاش دست کشید..انگار که کلافه بود..به زور سعی می کرد لبخندشو حفظ کنه: این همه جای باصفا و شلوغ، چرا یه جای خلوت و برای پیک نیک انتخاب کردید؟!..

راه افتادیم سمت ماشین و جوابش رو دادم: پیشنهاد بچه ها بود..اگه می دونستم قراره سر و کله ی بنیامین پیدا بشه هیچ وقت قبول نمی کردم!......
چیزی نگفت.....رسیدیم پیش بچه ها..سوار شدم و نسترن حرکت کرد..آنیل هم با ماشین خودش پشت سرمون می اومد........
جلوی ویلا نسترن خواست پیدا شه که آنیل بوق زد و اشاره کرد بشینه!..خودش پیاده شد و در ویلا رو باز کرد..نسترن با تک بوقی که واسه تشکر از آنیل زد ماشینو برد تو حیاط ِ باغ و جلوی ساختمون نگه داشت....
ماشین آنیل هم پشت ماشین ما ایستاد....متعجب از صداهای بلندی که از داخل ساختمون می اومد پیاده شدیم.......آنیل که از اون همه سر و صدا جا خورده بود به خودش اومد و دوید سمت ساختمون..پشت سرش رفتیم!..
همه مون تو درگاهه هال ایستادیم.....

اروین کلافه طول وعرض مهمونخونه رو طی می کرد..آفرین اخم کرده بود و یه گوشه ایستاده بود..یه زن شیک پوش با نگاهی اشک الود ولی عصبانی وسط هال ایستاده بود و به آروین نگاه می کرد....و زن جوون و خوشگلی که کنار آفرین بود و سر و تیپش از نظر شیک پوشی و وقار شباهت بی حد و اندازه ای به همون زن داشت !.......
با دیدن آنیل لبخند زد و با قدمهایی پیوسته به طرفش رفت..
بازوش رو گرفت و گفت: سلام عزیزم.......آنیل ابرو در هم کشید و دستشو از تو دست اون دختر بیرون کشید!.....
آنیل_ اینجا چه خبره زن دایی؟!..

پس اون زن مادر آروین بود..ولی این دختر کیه؟!..پیش خودم احتمال می دادم نامزد آنیل باشه....نازنین!.........
_ دیگه می خواستی چی بشه زن دایی؟این پسر ابرو واسه من نذاشته....
آروین داد زد: ابروی چی مادر ِ من؟!..مگه من دخترم که بخواین به زور شوهرم بدین؟!..
آفرین لبخند زد ولی خیلی زود جلوی لباشو گرفت که آروین لبخندشو نبینه!.....



موضوعات مرتبط: رمان ببار بارونfereshteh27

تاريخ : 92/06/04 | 15:49 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید