X
تبلیغات
دنیای رمان - ابریشم و عشق 1


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

نه اندوهی در چشمانم
ونه ملالی در سر انگشتانم
که نامت را می نویسم...
چشم هایم
در پیله ای از ابریشم وعشق
خواب تورا می بینند
شاید نخستین دیدارمان
امروز باشد
با سلامی در سکوت...

**************
فصل اول) بهراد

نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی جلو کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه جاده خیره شدم.مدتها می شد که واسه یه مسافت طولانی رانندگی نکرده بودم.
به حدی ذهنم درگیر ماجراهای این چند وقت اخیر بود که نمی تونستم رو جاده وطبیعتش تمرکز کنم.کجا داشتم می رفتم وقرار بود با چه چیزی روبرو بشم چندان مهم نبود.چیزی که واسه م اهمیت داشت برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا بود.
قبل از پروازم از بخارست به ایران،مامان باهام تماس گرفت.مثل اینکه حال بابا ایندفعه خیلی بد شده بود ودکترها علنا جوابش کرده بودن.دیگه شیمی درمانی هم بی فایده بود.
فکر اینکه امکان داره به زودی بابا رو از دست بدم باعث شد یک آن به خودم بیام وببینم واقعا کجای این دنیا وایستادم وچقدر از داشته های با ارزشم تو زندگی دورم.بابا برام بدون شک با ارزش ترین چیزی بود که داشتم.منم مثل هرپسر دیگه ای مهم ترین سرمایه وپشتوانه م حضور پدرم بود.
اما برام در کنار همه ی اینا یه افتخار عمیق قلبی وجود داشت.اینکه پسر استاد همایون صدر نائینی طراح بزرگ فرش ابریشم بودم.
بابا واسه م بیشتر از هرکسی تو زندگی قابل احترام وستایش بود.نه به خاطر فقط هنرش.اون یه جورایی برام الگو بود.
با اینکه حدود دو سالی می شد به خاطر دخالتهای مامان واسه خودم یه خونه ی مجردی تهیه کرده ومستقل شده بودم،اما هنوز خودمو به خونواده م به خصوص بابا وابسته می دونستم.
این زندگیه مجردی هم یه بهونه بود واسه لاپوشونی کارهایی که هر مرد جوونی با استفاده از امکاناتی که در اختیارش هست می تونه انجام بده.البته من هرگز پامو از گلیمم درازتر نمی کردم.اما خب اون خونه واسه گاهی لب تر کردن با رفقا و داشتن آزادی بیشتر جای خوبی بود.از گیر دادن های مامان هم دیگه خبری نبود.
لااقل واسه من که پا به بیست وهشت سالگی گذاشته بودم و تودنیای کار حرفه ایم واسه خودم کسی بودم دیگه دوره ی این سخت گیری های مادرانه گذشته بود.
حدود سه سالی می شد که به عنوان کارشناس در بخش تحقیقات هواشناسی موسسه ی ژئوفیزیک دانشگاه تهران مشغول به کار بودم.وزندگیم خلاصه شده بود تو سفرهایی که به مراکز و ایستگاههای هواشناسی کشور داشتم وبه عنوان مدرس در طرح پودمانی آموزش کارورز وکار آموز این رشته خدمت می کردم.
البته گهگداری هم سفرهایی به خارج از کشور برای شرکت در جلسات وکنفرانس های بین المللی به پستم می خورد.که سفر اخیرم به بخارست یکی از همونا بود.

وقتی از اونجا برگشتم یک راست به خونه ی پدریم سری زدم ومامان مثل همیشه با کلی غرغر ازم استقبال کرد.
بهناز خواهر بزرگترمم اونجا بود وطبق معمول داشت با دوتا وروجکش درسا ودنیا سروکله می زد.بعضی اخلاقاش درست عین مامان بود.واین منو واسه آینده ی اون دوتا نگران می کرد.
داریوش شوهر خواهرمو برخلاف انتظارم اونجا ندیدم.واز ندیدنش هم ناراحت نشدم.زیاد باهاش راحت نبودم.اختلاف سنی ده ساله وطرز فکر متفاوتمون باعث این فاصله بود.
بابا مثل همیشه پشت میز کارش ایستاده و از زوایای مختلف به نقشه ای که کشیده بود نگاه می کرد.خیلی لاغر شده بود. وپوست صورتش به خاکستری می زد.
با دیدنم لبخند نیمه جونی روی لبش اومد
_بلاخره اومدی پسر.
بغض ناخودآگاه به گلوم نشست وصدامو دورگه وخشن کرد.
_سلام بابا.
دستاشو باز کرد و من دوباره همون بهراد پنج ،شش ساله شدم و به آغوشش پناه بردم.با این تفاوت که این بار بدن نحیف وچهره ی شکسته ی اون بین دستا وآغوش من پنهون شد.
سرشو بالا گرفت وبا لذت بهم نگاه کرد.
_منتظر برگشتنت بودم.باید واسه م یه کار کنی.
آب دهانمو قورت دادم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره
_چه کاری؟
منو به طرف میز کارش کشوند
_این نقشه رو می بینی...دیگه تقریبا تموم شده.باید اینو به دست یه استاد فرش باف تو کاشان برسونی.دوست دارم آخرین طرحمو،استاد رحیمی ببافه.این فرش رو واسه نمایشگاهی می خوام که قراره سازمان میراث فرهنگی به افتخار آثارم تو این سی ساله ی اخیر، برگذار کنه.دلم می خواد تازنده ام این نمایشگاهو ببینم وخودم توش حضور داشته باشم.این اثر هم میشه آخرین کارم ویه جورایی امضای پای این تلاش سی ساله م.
به نقشه ی فرش نگاهی انداختم.خودم تا حدودی از اون سر در می آوردم.زمینه وحاشیه بر اساس نقشه ی مرسوم فرش کاشان بود.
ترنج مرکزی با نقش هندسی لوزی شکل متمایل به بیضی از تعداد زیادی ترنج متحد المرکز درست شده بود واسلیمی های گل دار در تمام سطح زمینه وجود داشت.حاشیه ی اصلی هم به عادت همیشه شامل نقش های درشتی بود.
_تار وپودش هم قراره از ابریشم باشه؟
_آره هم پرز، هم تار وپود.رنگ نخش هم از رنگای طبیعیه.با آقای شریفی که از دوستای قدیمی ویکی از کارکنان خانه ی فرش توکاشانه صحبت کردم.قراره واسه تهیه ی مواد اولیه کمکت کنه.یه فرش نه متریه...ببینم بهراد میتونی برام اینکارو بکنی؟
نگاه غمگینی به چشماش انداختم وبا خودم گفتم(می تونم نکنم بابا؟...این آخرین خواستته)
به سختی سرمو تکان دادم و اون به حرفش ادامه داد
_مزاحمت زیادی برات ندارم.فقط میری کاشان وبا استاد رحیمی قرارداد می بندی.قرار شده آقا شریفی همه چیو آماده کنه...موقع بستن قرار داد هرجور که استاد خواست باهاش راه بیا.اما تاکید کن فرصتمون کمه.گره اول رو که زدن تو برگرد.من خودم تلفنی از شریفی می خوام دنبال کار بافت فرش باشه.
خیلی بی مقدمه گفتم:شما نگران نباش.من خودم رو کار نظارت می کنم.
بابا با نگرانی پرسید
_پس ماموریت های کاریت چی میشه؟
_یه جوری حلش میکنم...شاید با استاد علی اکبری حرف زدم وازش خواستم ماموریت های این دو سه ماهه ی اول سال رو برام نزدیک تر وکوتاهتر انتخاب کنه تا بتونم برسم هفته ای یه بار به کاشان سر بزنم.
زیر لب با خشنودی زمزمه کرد
_خیلی خوبه .خیالمو راحت کردی...فقط بهراد جان هر طور میتونی راضیش کن مهلت تحویل کارش رو کمتر کنه.من فرصت چندانی ندارم.
_بابا
اعتراض خودخواهانه ام لبخند غمگینی رو به لبش آورد
_میتونم از این حقیقت فرار کنم یا حتی نادیده ش بگیرم؟
برای اینکه این بحث نا امید کننده رو عوض کنم ناشیانه پرسیدم
_حالا چرا استاد رحیمی؟
با کمی مکث گفت:اینو بهش بدهکارم...قول داده بودم آخرین طرحمو اون ببافه.
نقس عمیقی کشید واز کنارم گذاشت تا روی تختش بشینه.من همونطور مات پشت میز ایستادم ومتفکرانه به نقشه خیره شدم.نمی خواستم باور کنم این آخرین طرح اونه.

زانتیای نقره ای رنگی ازم سبقت گرفت وبدجوری جلو ماشینم پیچید.باعث شد فرمون رو بی اختیار کج کنم وماشین کمی انحراف به راست پیدا کنه
_ای بر پدرت...
صدای زنگ تلفن همراهم ادامه ی فحشمو تو دلم نگه داشت
_الو بگو
صدای هرهر خنده ی کوروش بی اختیار لبخند به لبم آورد
_من کشته مرده ی این آداب معاشرتتم...قدیما یه سلام احوالپرسی رسم بود به گمونم.
_ببین آقاپسر خوب ومودب من الآن تو جاده م.زود حرفتو بزن.چون نمی تونم حواسمو به رانندگیم جمع کنم.
_توجاده؟!!...کجا داری می ری؟
ازیه پراید مشکی سبقت گرفتم و واسه راه دادنش به نشانه ی تشکر بوق زدم
_تو راه کاشانم.
_ماموریت داری میری؟
_آره ...اما یه ماموریت شخصی
با نگرانی پرسید
_اتفاقی افتاده بهراد؟
این نگرانی وجدی شدن اصلا به کوروش نمی اومد.اون صمیمی ترین دوستم والبته همکارم بود
_چیز خاصی نیست...دارم می رم با یه استاد بافنده ی فرش تو کاشان قرار داد ببندم.پدرم ازم خواسته.
_ای بابا...پس چرا اینقدر بی خبر؟...میگفتی ماهم در رکابت می بودیم.
_دلت خوشه ها کوروش .تو این مهدوی رو نمی شناسی؟واسه جور شدن مرخصی خودم کلی بالا پایین زدم.حالا یه کاره میومدی توهم درخواست می دادی دیگه عمرا واسه منم راضی می شد؟در ضمن من کارم مشخص نیست چند روزی طول بکشه اگه میومدی از کار وزندگی می افتادی...راستی ماموریتی چیزی به پستت نخورده؟
_فعلا که نه.البته یه دوره ی دو روزه تو زنجان بود که تا پیشنهاد شد آقای چای شیرین رو هوا زدش.
باحرص نفسمو فوت کردم
_خوبه دیگه...هرچی ماموریت نزدیک وکوتاه مدته این نوری باید بره.
کوروش با لحن بامزه ای گفت:آخ خ خ گفتی...نمی دونی واسه جورشدنش چطور جلو اساتید پاچه خواری میکرد.حقا که لقب چایی شیرین برازنده شه.
از آینه جلو متوجه ی حرکت یه سمند سفید که به نظرم گشت نامحسوس اومد، شدم
_ببین من نمی تونم دیگه صحبت کنم.رسیدم بهت زنگ می زنم.
_باشه خداحافظ.
گوشی رو سریع رو صندلی کناری پرت کردم.سمند اومد وازم سبقت گرفت.ظاهرا اشتباه کرده بودم.
حوالی یازده صبح بود که وارد کاشان شدم.قبلا یه چند باری اینجا اومده بودم و کمی هم خیابونها رو می شناختم.
پرسان پرسان با آدرسی که از آقای شریفی داشتم خونه شون رو پیدا کردم.یه خونه ی ویلایی قدیمی بود.زنگ رو زدم و بدون اینکه کسی جوابی بده منتظر موندم.چند لحظه بعد پسر بچه ی هشت،نه ساله ای اومد درو باز کرد
_بله بفرمایین.
_سلام عمو جون...اینجا خونه ی آقای شریفیه؟
با لبخند سر تکان داد ومنتظر به چشام خیره شد
_خودشون هستن؟
_نه...رفته سر کار.
زن مسنی با چادر گل دار جلوی در اومد
_بفرمایین آقا کاری داشتین؟
_راستش من امروز با آقای شریفی قرار داشتم.اما هرچی به گوشیشون تماس میگیرم جواب نمی دن.
_با کدوم شریفی؟...پسرم یا پدرش؟آخه احسان صبح ها دادگاه داره،گوشیش معمولا خاموشه.
به حالت نفی سر تکان دادم
_نه منظورم آقای شریفی بزرگ هستن.
_متوجه شدم...راستش صبح گفت یه جلسه ای تو خانه ی فرش دارن که طول میکشه.فکر نمی کنم بتونین تا قبل از ظهر موفق به دیدنش بشین.شما آقای؟
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم
_صدر هستم.پسر یکی از دوستای آقای شریفی.
_واقعا شرمنده ام.مثل اینکه پیش شما بدقول شد.
_خواهش میکنم این چه حرفیه...اگه ایرادی نداره من همینجا تو ماشینم منتظرشون می مونم.
تعارف زد
_تشریف بیارین داخل.
به طرف ماشین رفتم
_نه مرسی مزاحمتون نمی شم.
سوارشدم وصندلیمو خوابوندم.احتیاج شدیدی به یه چرت کوچیک داشتم.



موضوعات مرتبط: رمان ابریشم و عشق leylin

تاريخ : 91/06/05 | 14:9 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید