X
تبلیغات
دنیای رمان - عشق یعنی همین


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

آه... بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت می کوبد
"باز کن در... اوست
باز کن در... اوست"
من به خود آهسته می گویم؛
باز هم رویا
آن هم این سان، تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیدار نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم
ناشناسی مشت می کوبد
"باز کن در... اوست"
دامن از آن سرزمین دور، برچیده
ناشکیبا دشت ها را در نَوردیده
"باز کن در... اوست"
آسمان ها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق، بوییده
بال های خسته اش را در تلاشی گرم
هرنسیم رهگذر با مهر بوسیده
"باز کن در... اوست
باز کن در... اوست"
اشک حسرت می نشیند بر نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگِ آه من
لیک من با خشم می گویم؛
باز هم رویا
آن هم این سان، تیره و درهم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیدار نهم مرهم
می فشارم پلک های خسته را برهم

دسته گل عروسی را محکم در دست گرفته و با دست دیگر کلاه شنلم را طوری نگه داشته بودم که صورتم دیده نشود.
دلم نمی خواست کسی مرا ببیند و یا شاید هم بالعکس، خودم نمی خواستم هیچ کس را ببینم. این من بودم که از مردم فرار می کردم. از نگاههایشان، از چشمهایشان و ازپچ پچ های در گوشی شان که مانند میخی تا عمق قلبم را سوراخ میکرد و بغض سنگینی را در گلویم می نشاند. آنها حق داشتند تعجب کنند. شاید این اولین بارشان بود که می دیدند عروسی، دامن سفید، پرچین و سنگین لباس عروسش را بالا گرفته و این چنین هراسان، با سرعت هر چه تمام تر و نفس نفس زنان می دود و سنگ فرش های پیاده رو را به سرعت پشت سر می گذارد. کوچه ها را یکی پس از دیگری رد می کردم و از یک کوچه به کوچه ای دیگر وارد می شدم. نفسم بند آمده بود و پاهایم دیگر توان دویدن نداشتند. لبها و زبانم خشک شده و من حتی فرصت قورت دادن آب دهانم را هم نداشتم اما همچنان به راهم دامه می دادم.
یک لحظه پای راستم پیچ خورد و نقش زمین شدم، این اولین باری بود که با چنین کفشهای پاشنه داری، با این سراعت می دودیم. چنان با شتاب زمین خوردم که تعدادی از گلهایم پر پر شدند و روی زمین پراکنده گشتند. نگاهی به دسته گلم انداختم که هنوز در دستم بود. راستی چه لزومی داشت که این چنین محکم آن را در دست بگیرم، با عصبانیت آن را داخل جوی آب پرت کردم. جوی آبی که آفتاب سوزان تابستان آن را خشکانده بود. گرمای طاقت فرسایی بود و من چقدر در آن لباس عروس که دامنش چند طبقه بود و بسیار هم سنگین، احساس ناراحتی و گرما می کردم. توان بلند شدن از روی زمین را نداشتم. سرگیجه و لرزش دستهایم نشان از ضعف و گرسنگی شدیدم بود. دو روز بود که لب به هیچ غذایی نزده و لحظه ای خواب به چشمانم نیامده بود. از پشت پرده ی اشک نگاهی دیگر به گلها انداختم و به سختی از روی زمین بلند شدم. دیگر راه زیادی نمانده بود.
سر کوچه که رسیدم کمی ایستادم و نفس تازه کردم کفشهایم را که از پا در آورده و در دست گرفته بودم روی زمین گذاشتم و دوباره آنها را پوشیدم و به طرف خانه ی مهرنوش رفتم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. مدت زیادی بود که او را ندیده بودم. او دوست صمیمی و تنها همدم و همصحبت تنهایی هایم بود. کسی که سنگ صبورم بود و همیشه به درد دلهایم با دقت و دلسوزی گوش می داد و راهنمایی ام می کرد. هیچ وقت به جز او حضور شخص دیگری را به عنوان یک دوست در زندگی ام حس نکردم. فقط او بود که مرا درک می کرد و افکارم را می فهمید. اخلاق عجیبی داشتم و همچنین اعتقادات خاصی، به همین دلیل بود که نمی توانستم با هر کسی و از هر فرقه ای خودم را جوش بدهم و به عبارتی خیلی زود جوش نبودم. بر عکسِ خود او که سرشار از شور و نشاط بود. با اینکه یکبار در زندگی اش شکست خورده بود ولی همیشه با نگاه و صورت شاد و خندانش شادی خاصی را به اطرافیان القا می نمود و به سرعت خود را در دل همه جا می کرد، دوستان زیادی اطرافش را گرفته بودند. گاهی از اینکه دوستان دیگری هم به جز من دارد، حسودی میکردم. دلم می خواست فقط با من دوست باشد و فقط سنگ صبور خودم باشد. همیشه از اینکه من هر چه داشتم به او می گفتم ولی او حتی یکبار هم با من درددل نکرده، از دستش ناراحت بودم و احساس می کردم مرا رازدار خوبی نمی داند ولی حالا من مهم ترین راز زندگی ام را از او پنهان کرده بودم. چند بار خواستم از او بپرسم که چرا از همسرش جدا شده اما هر بار پشیمان شده و می گفتم خوب خودش هر وقت بخواهد برایم خواهد گفت و بهتر است من کنجکاوی نکنم. با اینکه از دستش ناراحت بودم، حاضر نبودم فضای شاد دوستیمان را با گله و ناراحتی خرابش کنم. اما بالاخره یک روز سؤالم را پرسیدم. سر درد دلش باز شد. همه چیز را برایم گفت و همان حرفهای آن روز او در دچار شدن من به این سرنوشت، بی تأثیر نبود.
نگاهی به در خانه انداختم. مردد بودم، نمی دانستم کاری که کرده ام کار درستی است یا نه اما از جهتی فکر کردم که راه دیگری به جز این نداشتم. یک لحظه به عاقبت کارم اندیشیدم، ترس همه وجودم را فرا گرفت.
خواستم برگردم اما نه دیگر برای برگشتن هم دیر شده بود. عاجزانه به در خانه تکیه زدم و باز هم فکر کردم و فکر کردم اما هر چه فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم و گریه ام شدت می گرفت.
این بار اشک هایم هم مانند سرنوشتم به رنگ سیاه درآمده بودند. آنقدر اشک ریخته بودم که هر چه رنگ و روغن به صورتم زده بودند همه از بین رفته و من باز هم همان زیبای پاک و ساده ی همیشگی شده بودم. تا جایی که یادم می آید همیشه از این رنگها فراری بوده و موافق سادگی بودم دستی روی صورتم کشیدم تا اشکم را پاک کنم که یکدفعه از درد آهی کوتاه کشیدم، به یاد کبودی روی گونه ام افتادم که حسابی متورم شده بود و درد میکرد. یادگاری پدر عزیزم بود که به مناسبت جشن عقدم به من هدیه کرده بود. یک تکه سیاهی پر از درد، روی گونه ام که با سیاهی چشمان و موهایم هماهنگی خاصی داشت! از این فکر خودم پوزخندی تلخ زدم و فکر کردم اگر الان مهرنوش مرا با این وضعیت ببیند چه فکری در مورد من خواهد کرد. تا ساعتی پیش ناراحت بودم که چرا او را در جریان عروسی نگذاشته و دعوتش نکرده ام و حالا خیالم راحت بود که با دیدن سر و وضعم فرصتی برای گله و شکایت نخواهد داشت. با دستی لرزان زنگ را فشردم. لحظاتی بعد صدای مهرداد را شنیدم که با لحن شوخ و شیطنت آمیز همیشگی اش پرسید:
- کیه ساعت سه بعدازظهر؟!

از حرفش لبخند کمرنگی زدم مانده بودم که چه کار کنم مدتها بود از روبرو شدن با او فراری بودم. فکر نمی کردم که این ساعت روز او در خانه باشد اما به یاد آوردم که امروز جمعه است. چاره ای نداشتم بنابراین پس از مکثی طولانی گفتم:
- منم زیبا!
- شاید انتظار بودن هر کسی را پشت در داشت به جز من. ساعت سه بعدازظهر در آن تابستان سوزان و بعد از این همه سال، مشخص بود که حسابی تعجب کرده زیرا پس از لحظاتی سکوت انگار که یکدفعه از خواب پریده باشد با دستپاچگی گفت:
- بله بله، بفرمایید تو زیبا خانم.
- و در را باز کرد. با قدمهایی سرد و سنگین وارد شدم. کلاهم را کمی عقب تر زده و نگاهی به اطراف انداختم. چقدر دلم برای این حیاط قدیمی تنگ شده بود. چقدر در این حیاط زیبا با مهرنوش و مهرداد دنبال هم دویده بودیم و چه شیطنت هایی که نکرده بودیم. همیشه از دیدن درختان کاج سر به فلک کشیده و بیدهای مجنون، گلهای یاس زرد و سفید درون باغچه و آن عطر مست کننده شان، آن حوض کوچک با ماهی های کوچک سرخ رنگش غرق در لذت و شادی می شدم. هنوز همه چیز سر جایش بود مثل گذشته... چقدر با مهرنوش و مهرداد، این ماهی های کوچک را اذیت کرده بودیم. ناخودآگاه یک لحظه احساس کردم که شاید آنها نفرینم کرده اند. در حالی که نیم خیز شده و دستم را در آب فرو برده بودم نگاهی به آنها کردم و زیر لب آهسته گفتم:
- ای ماهی های بدجنس چرا نفرینم کردید؟! قول می دم دیگه اذیتتون نکنم. خواهش می کنم نفرینتونو پس بگیرید. من دیگه از این وضعیت خسته شدم...
- با صدای میوی یک گربه که کمی آنطرفتر ایستاده بود و مرا نگاه می کرد، از جا پریدم و موقعیت خود را به یاد آوردم. یک لحظه در حس و حال خودم فرو رفته و غرق در خاطرات قدیمم شده بودم که صدای آن گربه مرا به خود آورد. به طرف ساختمان راه افتادم و فاطمه خانم مادر مهرنوش را دیدم که مقابل در ورودی ساختمان ایستاده و متعجبانه به من خیره شده است. با صدایی به بغض نشسته سلام کردم. او که هنوز متحیر مرا نگاه می کرد پاسخ سلامم را داد و به داخل خانه دعوتم کرد. لحظه ای که وارد خانه شدن و صحنه ای که در آن هنگام دیدم هیچگاه فراموش نمی کنم. مهرداد مقابل در اتاقش و کمی آنطرفتر مهرنوش و محمد دوش به دوش هم ایستاده بودند. اول فکر کردم خیالاتی شده ام، نیشگونی محکم از روی دستم گرفتم. درد گرفت، پس بیدار بودم و آنچه می دیدم حقیقت داشت.
نگاهم را از چشمانش برگرفتم و به حالت قهر سرم را از او برگرداندم و چشمهایم را بستم.
سرُم به دستم بود. پس از سالها باز هم خودش برایم سرم زده بود. پرنده ی خیال را به سوی گذشته ها پرواز دادم و باز هم خاطراتش برایم زنده شد. خاطراتی که در تمام این سالها سعی در فراموشیشان کرده و البته ذره ای هم موفق نشده بودم. سختی هایی که کشیدم مانند پرده ی سینما از جلوی چشمانم می گذشتند و من حس می کردم که اکنون می دانم و می فهمم که چرا پدرم از دختر بیزار است.
تا جایی که به یاد می آورم در آن خانه ی اشرافی سرد و بی روح هیچگاه کسی مرا درک نکرد.
همیشه به نظر دیگران دختری کم حرف و گوشه گیر و در عین حال پخمه و دست و پا چلفتی بودم.
اما من هیچ وقت چنین تصوری نسبت به خودم نداشتم و فکر می کردم این خانواده ام هستند که باعث کم حرفی و گوشه گیری من شده اند. آنها که هیچگاه به حرفهایم توجهی نشان نداده و نمی دهند و برای وجودم کوچکترین ارزشی قائل نیستند. پدرم یکی از تجار بزرگ فرش در تهران و مادرم خانه دار است. من ششمین فرزند و در حقیقت ششمین دختر این خانواده هستم. مریم و سارا و مینا و مهوش همگی ازدواج کرده اند و همگی هم دختردار شده اند یک خواهر دیگر هم دارم که پریسا نام دارد. او در حقیقت خواهر من نیست بلکه دختر عموی من است که به دلیل فوت ناگهانی پدر و مادرش، بر اثر یک تصادف وحشتناک، در خانه ی ما بزرگ شده است، از او متنفرم چرا که پدرم حتی او را بیشتر از من دوست دارد و همچنین مادرم، حالا این علاقه ی واقعی است یا یک ترحم من نمی دانم، تنها می دانم که آنها به او توجه بیشتری نشان می دهند. در آن زمان که زندگی من می رفت تا رنگ و بویی تازه به خود بگیرد، او هیجده سال داشت و من سه سال از او کوچکتر بودم.
خیلی سعی می کرد خودش را به من نزدیک کند اما من جواب سلامش را هم به اجبار می دادم. خودم هم از این رفتارم ناراحت بودم ولی مثل اینکه اصلاً دست خودم نبود، همیشه فکر می کردم شاید اگر او نبود من جای بیشتری در دل پدر و مادرم داشتم. پدرم علاقه ی زیادی به اولاد پسر دارد ولی خداوند او را از این نعمت محروم کرده است بعد از وجود پنج دختر در خانه، پدر و مادرم نذرهای زیادی می کنند تا خداوند در ششمین بارداری مادرم به قول خودشان پسری کاکل زری به آنها بدهد. پس از این همه نذر و نیاز مادرم دو قلو باردار می شود وقتی که بچه ها بدنیا آمدند یکی از آنها پسر و دیگری دختر بود که از شانس بد پسر در حین تولد می میرد و دختر بدبخت که من باشم، می ماند. من بخت برگشته ای که وقتی پدرم خبر به دنیا آمدنم را می شنود از شدت ناراحتی یک هفته تمام قدم در آن خانه نمی گذارد و مادرم بیست و چهار ساعت تمام در حال بیهوشی و غش به سر می برد. آنها به شدت از من متنفر بوده و حتی حاضر نمی شوند در آغوشم بگیرند، چرا که مرا عامل مرگ پسر کاکل زری شان می دانند و می گویند اگر تو نبودی حتماً او زنده می ماند و بارها این جمله را از زبان آنها شنیدم که به من می گفتند ای کاش تو می مردی و احمد می ماند، حتی اسمش را هم تعیین کرده بودند. هنگامی که چند روز می گذرد و اطرافیان متوجه می شوند که کسی به نگه داری و بزرگ کردن من تمایلی نشان نمی دهد، پیشنهاد می دهند که دایه ای برای بزرگ کردن من به خانه بیاورند و این کار را مادربزرگ خدا بیامرزم بر عهده می گیرد و با جدیت به دنبال دایه ای خوب و دلسوز برای من می گردد و بالاخره یکی از همسایه های هما خانم که سالها پیش شوهر و تنها پسرش را در حادثه ی آتش سوزی کارخانه ای از دست داده و تنها و بی کس بود را به او معرفی می کند و این بار خداوند مرا یاری کرده و آن چنان مهرم را به دل این زن مهربان و فداکار می اندازد که مرا با جان و دل بزرگ می کند. من هم او را از صمیم قلب دوست داشتم و بعضی وقتها مامان هما صدایش می زدم. در تمام این سال ها تنها کسی که پشتیبان و حامی همیشگی من بود و به من ارزش و بها می داد، او بود. یادم می آید او گاهی در حالی که مرا به روی زانوانش می نشاند و موهایم را نوازش می کرد با لحنی مهربان می گفت:
- زیبای من! واقعاً تعجب می کنم که پدر و مادرت چطور دلشون می یاد که به دختر ناز و قشنگی مثل تو بی توجهی کنن؟ بی احساس بودن در مقابل دختر کوچولویی مثل تو دل سنگ می خواد. به نظر من تو از همه ی خواهرات بهتری، هم خوشگلتری، هم باهوشتر. پدر و مادرت روزی متوجه اشتباهشون می شن و می فهمن که بچه وقتی خوب باشه دختر و پسرش فرقی نمی کنه.
و بعد مثل اینکه خودش از حرفهایش پشیمان شده باشد، می خندید و می گفت:
ولی ناراحت نباش عزیز دلم، من تو رو از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم. می دونی که به غیر از تو هیچ کس رو توی این دنیای به این بزرگی ندارم و دلم فقط به وجود تو خوشه.
او مرا با این حرفهایش دلداری می داد و دائم از محسنات و زیبایی هایم تعریف می کرد تا غصه نخورم اما چه سود، آن همه زیبایی و هوش که او تعریفش را میکرد به چه درد من می خورد؟ در حالی که کوچکترین توجهی از پدر و مادر و خواهرانم نمی دیدم. حاضر بودم تمام زیبایی هایم را یکجا بدهم و در عوض آن فقط قطره ای از محبت ناب خانواده ام را بچشم اما صد افسوس که هیچگاه چنین اتفاقی نیفتاد و آن ها نه تنها به من بی توجه بودند بلکه رفتارهای زشتی با من داشتند که تا عمق وجودم را می سوزاند و می رفت تا به ایجاد عقده ای عظیم در دلم بینجامد و روزی آن چنان سر باز کند که همه زندگی ام را به باد فنا دهد. تفریحشان مسخره کردن من بود. خرد کردن شخصیتم و پایمال کردن غرورم در حضور دیگران، برایشان لذت بخش ترین کارهای دنیا بود. این را به خوبی از نگاهها و لبخندهای پیروزمندانه شان حس می کردم.
آنقدر به من لقب کودن و بی دست و پا داده بودند که خودم هم کم کم شک می کردم که آیا واقعاً من کودن و خرفت هستم یا باهوش و زرنگ، در حالی که واقعیت این گونه نبود و من از برخورد معلم ها و دانش آموزان همکلاسی ام و از نمراتی که در درسهایم می آوردم می فهمیدم که نه تنها نفهم (تکه کلام همیشگی مادرم به من) نیستم بلکه استعداد بالایی نیز دارم اما هیچکس نمی خواست این مطلب را بپذیرد. یک بار هم یاد ندارم که پدرم کارنامه ام را دیده باشد و یا از نمراتم سؤال کرده باشد و همیشه امضای مامان هما پای کارنامه ام بوده است.
یادم می آید که یک بار وقتی برای یکی از خواستگارهای پریسا ظرف میوه را به سالن پذیرایی می بردم تا وارد سالن شدم، یکی از خواهرهایم چنان پشت پایی به من زد که با ظرف میوه در حضور مهمانها نقش زمین شدم و میوه ها هر کدام به سویی پراکنده شدند، آنگاه همه خندیدند و بعد هم شروع به مسخره کردن من نمودند، طوری که یکی از مهمانها نگاهی مهربان و دلسوزانه به من کرد و گفت:
- کافیه دیگه اینقدر بهش نخندید، این اتفاق برای هر کسی ممکنه بیفته.
در حالی که به شدت سعی می کردم اشکم سرازیر نشود، میوه ها را جمع کردم و به سرعت به طرف اتاقم رفتم.
همیشه یادآوری این مسأله که هیچکس مرا دوست ندارد، چشمانم را پر از اشک میکرد و من نمی دانم چرا بعد از پانزده سال اشک ریختن چشمه ی اشکم نمی خشکید و این مشکل برایم عادی نمی شد. شاید دلیلش این بود که هر چه سنم بیشتر می شد و بزرگتر می شدم، احساساتم قوی تر شده و درکم بالاتر می رفت و بیشتر می فهمیدم که از چه نعمت بزرگی محروم هستم تا وقتی که کوچکتر بودم، فکر می کردم این مسأله خیلی غیر عادی نیست. محبت های هما هم برایم کافی بود، اما وقتی بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم، وقتی که بیشتر وارد اجتماع شدم تازه فهمیدم که دنیا چه خبره، هنگامی که دوستان و همکلاسی هایم از هدیه های مختلفی که پدر و مادرشان به مناسبت های مختلف مثل تولد و جایزه ی نمره بیست و غیره براشون می خریدن تعریف می کردن یا از خیلی محبت های دیگه. مثلاً وقتی یکی از دوستانم گفت که من شبها تو بغل مامانم می خوابم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. من حتی هیچ وقت در بیداری هم گرمای آغوش مادرم را حس نکرده بودم، آن وقت او از گرمای آغوش مادرش در هنگام خواب تعریف می کرد! آن موقع هفت هشت سال بیشتر نداشتم یک چیزهایی راجع به قصه گفتن مادرها برای کودکانشان شنیده بودم این بود که یک شب به هما گفتم:
- مامان هما قصه یعنی چه؟
هما که از سؤال من تعجب کرده بود کمی فکر کرد و گفت:
- تو بخواب بعد من برات یه چیزی تعریف می کنم، خودت می فهمی قصه یعنی چه!
و من دراز کشیدم! او داستانی را برایم تعریف کرد و آخرش هم گفت:
- حالا فهمیدی قصه یعنی چه؟
و من به علامت تأیید سرم را پایین آوردم.
با اینکه اتاقم منظره زیبایی داشت و پنجره ای بزرگ رو به کوچه باغ پر از درخت و گلهای پیچک، اما فضای اتاقم غم زده و بی روح بود. بوی تنهایی و دلزدگی اتاق را پر کرده بود. من این اتاق دلگیر و خلوت را به جاهای دیگر خانه مان ترجیح می دادم، چون اتاقم تنها جایی بود که کسی در آن وجود نداشت تا به من سرکوفت بزند و مسخره ام کند. تنها تفریحم مطالعه کتابهای تاریخی بود. نمی دانم چرا اینقدر تاریخ مرا به سوی خود جذب می کرد، اینقدر که در مورد زندگی انسانهای اولیه و یا کوروش و داریوش و... کنجکاو بودم، در مورد زندگی زن همسایه و دختر خاله و دختر عمه، نبودم و از اینکه بعضی وقتها می دیدم خواهرانم در مورد زندگی دیگران کنجکاوی می کنند تعجب می کردم و در دل می گفتم آخه زندگی نامه ی خسروپرویز که خیلی جذاب تر از زندگی اشرف خانم و کوکب خانمه!
نمی دانم چه چیزی در تاریخ و خواندن اتفاقات گذشته بود که به من آرامش می داد، وقتی که زندگی بزرگان تاریخ را می خواندم، می دیدم این فقط من نیستم که زندگی سختی را می گذرانم، این فقط من نیستم که نادیده گرفته شدم، در طول تاریخ آدمهای زیادی بودند که با داشتن قابلیت های فراوان نادیده گرفته می شدند ولی در همان تنهایی و غربت با سعی و تلاش، خودشان را به قله های بلند موفقیت می رساندند. پس من هم می توانستم به همه ی آرزوهایم برسم به جز یک آرزو... بارها و بارها آرزو کرده بودم که ای کاش من پسر بودم، آنوقت چه توجهی و چه محبتی در این خانه به من می شد، چقدر همه لوسم می کردند. حتماً پدرم در حالی که مرا بالا می انداخت، می گفت: "پسر پسر قند عسل" و همه دورم جمع می شدند اما حیف که این آرزویم برایم محال و دست نیافتنی بود.

آن شب در خانه مان شور و هیاهویی بر پا بود . همه در حال تکاپو و رفت و آمد بودند و در چشمانشان برق شادی میدرخشید ، برقی که هیچگاه در چشمان من وجود نداشت و چشمهایم کاملا با آن نامانوس بود .

فردا شب ، عروسی بود . عروسی پریسا کسی که به شدت از آوردن نامش دچار انزجار میشوم ، کسی که همیشه فکر میکنم اگر او نبود من اینقدر پس زده نمیشدم و ناخواسته او را عامل بدبختی ام میدانم . فردا او میرفت و من از نگاههای به اصطلاح دلسوزانه و ترحم انگیزش نجات میافتم . از پندها و موعظه های مسخره اش و از لوس کردنهای خودش در آغوش پدر و مادرم ، خلاص میشدم و کمتر حرص میخوردم . او با مرد دلخواهش ازدواج کرده و به خانه بخت و خوشبختانه به کشوری دیگر میرفت .

تنها کسی که در جریان این عروسی کوچکترین تکانی به خودش نداده من بودم که در تمام مراحل ازدواج او خودم را در اتاق حبس کرده و تحمل دیدن تکاپوی دیگران را به خاطر او نداشتم ، پس ترجیح میدادم که در اتاقم بمانم و از پنجره ی نیمه بازش بوی باران پاییزی را با تمام وجود حس کنم و در عالم رویا غرق شوم .

صبح زود در حالیکه از شدت سرما میلرزیدم ، از خواب بیدار شدم . بلافاصله پنجره را بستم و پتو را محکم دور خود پیچیدم و سعی کردم که دوباره بخوابم اما مگر سر و صدا و هیاهو به کسی اجازه ی خواب میداد که من بخواهم بخوابم ؟! بنابراین خوب که گرم شدم پتو را از دورم باز کردم و از روی تخت بلند شدم صدای هما را شنیدم که با مهربانی میگفت :

زیبا ! زیبا جون ! بلند شو بیا پایین صبحانه بخور میخوان میز و جمع کنن امروز یه کمی با روزهای دیگه فرق داره ، باید یه خورده زرنگتر از همیشه باشی .

با بیحوصلگی در را باز کردم و به او سلام کردم . چشمهای پف کرده و خمیازه های پی در پی ام او را بخنده وا داشت . در حالیکه سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد ، با ادا و اطوارهای خاص خودش پشت چشمی نازک کرد و با لحن با مزه ای گفت :

وا ! صد رحمت به خرس قطبی از دیشب ساعت نه تا حالا یه کله خوابیده بازم خمیازه میکشه ! زودباش برو یه مشت آب به صورتت بزن ، بعد بیا پایین ، این مدلی نیای جلوی مادرت ، دوباره غر میزنه حوصله ندارم ...

حرفش را قطع کردم و گفتم :

چشم ... چشم ... چشم ، الان میام تا ده بشمری منو سر میز صبحانه میبینی اینقدر حرص نخور .

و هما شروع به شمردن کرد .

وقتی که سر میز رفتم ، سه بار به مادرم سلام کردم اما پاسخی از او نشنیدم . باز هم غرورم لگد مال شد و خرد شدم و باز هم همان بغض لعنتی راه گلویم را بست . وای که چقدر سخت است وصف حالم در این مواقع و چقدر درد آور است وقتی که مادرت را در مقابل چشمانت ببینی و دلت برای بغل کردن و بوسیدنش ضعف برود اما هرگز نتوانی احساست را بروز دهی .

برای اینکه هما ناراحت نشود به زور چند لقمه خوردم و با هر لقمه بغضم را فرو دادم تا اشکهایم سرازیر نشوند و شخصیت لگد مال شده ام ، بیش از این خرد نشود . تمام آن روز را از شدت ناراحتی باز هم در اتاقم حبس شدم . در حقیقت این خودم بودم که حکم حبسم را صادر میکردم .

هر روز با یک شیوه و یک رفتار جدید قلبم را میشکستند و در تمام پانزده سال زندگی این کار همیشگی ام بود که با بغض و گریه به اتاقم بروم و در را از داخل قفل کنم و چقدر متعجبم از خودم و از اینکه نه تنها در طول این سالها به این وضعیت عادت نکرده بودم بلکه روز به روز حساس تر هم میشدم .

کنار پنجره ی اتاقم نشستم و مشغول تماشای باران پاییزی شدم که همچنان میبارید و من احساس میکردم که روح خسته ام را با خود شستشو میدهد . چقدر دلم گرفته بود و چقدر تنها بودم .

چشمم به برگهای خشک زرد درختی افتاد که در کنار پنجره ی اتاقم و در حقیقت در آخر کوچه باغمان قرار داشت . شخصیت من درست مانند همین برگهای نازک و نحیف بود که بر زیر پای عابران خرد میشد و انسانهای بیرحم از صدای خش خش آن لذت میبردند . در افکارم غرق بودم و خود را به پژمرده ترین و شکننده ترین پدیده های طبیعت تشبیه میکردم که کم کم چشمانم سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم .

ساعت سه بعد از ظهر بود که دوباره از صدای شلوغی و هیاهو و رفت و آمد ها بیدار شدم . به شدت گرسنه بودم و سوزش بدی را در معده ام حس میکردم . بی انصافها حتی برای نهار هم مرا صدا نزده بودند . از جایم بلند شدم . بدنم مثل چوب خشک شده بود و درد شدیدی را در مفاصلم احساس میکردم . ناله کنان گفتم : « کاشکی روی صندلی خوابم نمیبرد » دستم را به کمرم گرفتم و همین طور که گیچ و منگ به طرف در اتاقم میرفتم ناگهان پایم به سینی غذایی که هما به اتاقم آورده بود گیر کرد و نقش زمین شدم . چه کار کرده بودم ! تمام خورشتها روی فرش ریخته بود و لیوان آب به روی یکی از کتابهای مورد علاقه ام خالی شده بود و دانه های برنج تا آن طرف اتاق هم پخش شده بودند . همین طور هاج و واج مانده بودم که هما در اتاق را باز کرد و با دیدن آن صحنه بر جا خشکش زد و بعد با حیرت گفت :

زیبا جان ! اینجا فوتبال بازی کردی ؟!

ببخشید سینی رو ندیدم پام بهش گیر کرد و اینطوری شد .

زود بلند شو با هم جمعش کنیم که اگر مادرت بفهمه امشب عروسی رو کوفتمون میکنه .

به سرعت به کمک هما خرابکاریها رو پاک سازی کردیم . او که انگار تازه یادش افتاده بود برای چه به اتاق من آمده ، گفت :

زیبا ! پایین غلغله ایه ! نمیخوای بیای تماشا کنی ؟ کار آرایشگره تموم شده و عروس حاضر و آماده منتظر دوماده ، یه دقیقه بیا پایین ، ببین چه خبره ، بعدش اگه خواستی دوباره برگرد به اتاقت و آماده شو که ما هم به سالن عروسی بریم .

دست در دست هما به طرف پایین رفتیم . وقتی چشمانم به پریسا افتاد ابروانم از حیرت به طرف بالا جست و تعجب زده زمزمه کردم :

خدای من این زشت ترین عروسی که تا حالا توی عمرم دیدم ... هما ! تو رو خدا فکر نکنی از روی حسودی میگم ها ! ولی باور کن پریسا بدون این آرایش غلیظ خودش قشنگ تره ، یعنی قابل تحمل تره ! این بود آرایشگری که با هزار دنگ و فنگ آوردنش خونه و با اون قیمت گزاف پریسا رو درست کرده ؟ خوب همون پولو به من میدادن با یه ماژیک سیاه صورتش رو رنگ میکردم !

هما خندید و گفت :

در عوض من مطمئنم تو زیباترین عروس دنیا میشی .

از حرفش رنجیدم ، چرا که حس کردم حرفهایم را به پای حسادتم گذاشته و این را برای خود شیرینی میگوید اما چیزی به روی خودم نیاوردم و لبخند زدم . هما مخالف سرسخت حسادت و آدمهای حسود بود . او میگفت : هیچ وقت خوب بودن یکی دلیل بر بد بودن دیگری نمیشود اگر یکی از خواهر تو تعریف کرد ، منظورش این نیست که تو بدی ، یعنی هر کسی خوبیهای خودش را دارد . یکبار به من گفت که آدم حسود یک انسان واقعی نیست میدونی چرا ؟

گفتم : نمیدونم گفت : چون به کسی میگن حسود که از خوشحالی دیگران ناراحت میشه و از ناراحتی دیگران خوشحال ، یعنی نمیتونه خوشحالی دیگرانو ببینه و در عوض از ناراحتیشون دلش خنک میشه ! بنابراین چنین شخصی یک انسان واقعی نیست بلکه انسان واقعی کسی است که از خوشحالی و بزرگی دیگران خوشحال و از ناراحتی دیگران ناراحت بشود .

با اینکه هما بی سواد بود اما همیشه منطق های جالبی برای اثبات عقایدش می آورد و به زیباترین شیوه موجود مرا نصیحت میکرد بدون اینکه نصیحتهایش برایم تکراری و خسته کننده باشد .

صدای مادرم را شنیدم که دائم قربان صدقه ی پریسا میرفت و با چرخاندن اسفند بر دور سرش هزار ماشاء الله و صد قل هو الله میخواند . خنده ام گرفته بود این عروس ماشاء الله هم داشت ، چون احتمال چشم خوردنش زیاد بود !

زنگ در به صدا در آمد . دختر خواهرم در را باز کرد و خواهر و مادر داماد به اضافه خاله ها و عمه اش هلهله کنان داخل خانه شدند و درحالیکه اشعار لوسی را هم میخواندند ، عروس و داماد را راهی سالن کردند . هما گفت :

زیبا ! تو هم دیگه برو آماده شو داره دیر میشه .

و من به اتاقم رفتم تا آماده شوم .

در کمدم را باز کردم و همه لباسهایم را برانداز کردم . پدرم اجازه نداده بود برای عروسی به اصطلاح ، آخرین خواهرم لباس جدیدی تهیه کنم و من مانده بودم که کدام لباسم را بپوشم . هر کدامشان یک ایرادی داشتند یکی تنگ بود یکی گشاد بود یکی بغل دامنش شکافته بود و خلاصه نمیدانستم که چه کار کنم بالاخره دست بردم و یکی از لباسهایی که حداقل ده بار آن را پوشیده بودم برداشتم و نگاهی به آن انداختم ، دیدم چاره ای ندارم باز هم باید همین را بپوشم . بنابراین با بی میلی لباس را از چوبش جدا کردم و آن را پوشیدم . جلوی آینه ایستادم و خودم را نگاه کردم همه چیز درست بود فقط موهایم آنقدر بلند شده بود که نمیدانستم چطور باید آنها را درست کنم . هما وارد اتاقم شد و سر تا پایم را خوب نگاه کرد و گفت :

به به چقدر قشنگ شدی .

دلم شکست . احساس کردم برای اینکه ناراحت نباشم این را میگوید با ناراحتی گفتم :

آخه هما این انصافه ؟ من اینهمه خواهر دارم ، هیچ کدامشون نیومدن به من بیچاره بگن که چطوری خودمو درست کنم . آخه من فقط پانزده سالمه و بلد نیستم باید چکار کنم .

هما محکم زد پشت دستش و گفت :

اوا ! خاک عالم ... دختر که مو میزامپیل نمیکنه ! واسه سن تو همین دورت بریزی سنگین تره ، خیلی هم قشنگه ، حیف نیست موهای به این بلندی رو جمع کنی بچسبونی پس کلت ! خوشم نمیاد باغچه رو سرشون میکارن بعضیها !

از حرفش خنده ام گرفت و گفتم :

باشه اگه تو میگی اینطوری بهتره منم قبول دارم . من آماده ام دیگه میتونیم بریم .

هما از این که دید لبخند به لبهایم آمده خوشحال شد و گفت :

آفرین دختر خوب ، بهترین زینت برای صورت هر کسی همین لبخنده ، اگه دنیایی هم خودتو درست کنی ولی اخم کنی و خودتو بگیری هیچ کس خوشش نمیاد .

در راه حال بدی داشتم . باز هم همان فکرهای همیشگی در دلم به پا کرده بود با خود میگفتم :

الان باز هم از بی محلی ها و بد رفتاریهای آنها جلوی مردم کوچک میشوم . به راستی مردم چه فکری راجع به من میکنند ؟ مگر نه اینکه من هم یکی از خواهرهای عروسم پس چرا آنها مرا در جمع خود نمیپذیرند و از من فاصله میگیرند ؟ سر درد امانم را بریده بود ، آرزو کردم که ای کاش میشد به خانه برگردم و اصلا در عروسی شرکت نکنم اما نمیشد چاره ای نبود و باید میرفتم .

وارد سالن شدیم . صدای شادی و پایکوبی میهمانان به گوش میرسید مانند دو فرد غریبه با هما به گوشه ای از سالن رفتیم و آرام نشستیم و مشغول تماشای مراسم شدیم . دقایقی بعد مراسم عقد شروع شد و عده ای از نزدیکان به اتاق عقد رفتند و من و هما هم به همان اتاق رفتیم . هنگامی که خطبه عقد خوانده شد ، چند بار نگاه سنگینی را به روی خودم حس کردم اما هر بار سرم را بلند کردم ، متوجه شدم که به گوشه ای دیگر نگاه میکند . نمیدانم من خیالاتی شده بودم یا او آنقدر زرنگ بود که این چنین با سرعت جهت نگاهش را تغییر میداد ! احساس کردم از چیزی تعجب کرده و حسابی در فکر فرو رفته . نگاهی به سرتاپای خودم انداختم و بعد رو به هما کردم و گفتم :

هما !

بله ؟

تو چیز تعجب برانگیزی در من میبینی ؟

نگاهم کرد و گفت :

باز خل شدی ؟ نترس بابا هیچیت کمتر از بقیه نیست . همه چیز عادیه و خوب پیش میره .

از اینکه بهم گفت : خل ناراحت شدم . از او انتظار نداشتم با چنین لفظی با من حرف بزند . اما فعلا وقت قهر کردن نبود دستش را فشردم و با چشم اشاره ای به طرف آن شخص کردم و گفتم :

هما !

چیه دختر چرا اینقدر چش و ابرو میای زشته .

اونی که بالای سر دوماد ایستاده میشناسیش ؟

نه ! چه میدونم کیه !

چه قیافه مظلومی داره ، انگار از چیزی ناراحته .

هما که داشت او را نگاه میکرد مثل اینکه فکری در ذهنش جرقه بزند رو به من کرد و نگاهی عمیق به چشمانم انداخت . انگار یک لحظه فکرهایی راجع به من کرده بود که گفت :

فکرش هم نکن تو واسه اون خیلی کوتاهی !

با اینکه از حرفش تعجب کردم خودمو از تک و تا نینداختم و برای اینکه یک کم سر به سرش بذارم گفتم :

ولی من که قد کوتا نیستم !

من کی گفتم کوتاهی گفتم واسه اون خیلی قد کوتاهی یه موقع اگه بخوای یه چیزی در گوشش بگی باید چار پایه بذاری زیر پات .

درحالیکه هر دو داشتیم میخندیدیم یک دفعه قیافه جدی به خودش گرفت و گفت :

خب دیگه شوخی بسه ، سعی کن دختر خوبی باشی ، هیچ دوست ندارم دیگه بشنوم راجع به یه مرد غریبه راحت حرف میزنی . واسه ی یک دختر اصیل و با فرهنگ این کارها افت داره . با تعجب گفتم :

ولی من که چیزی نگفتم مامان هما !

فکر کردی همه بی آبروییها از اولش چطوری شروع میشه ؟ همیشه از همین حرفهای ساده اس که کار به جاهای باریک میکشه و بعدش آبرو و حیثیت آدم میره و یک عمر پشیمونی به دنبال داره .

چشم ، ببخشید .

خب حالا من میخوام برم نزدیک عروس و داماد و بهشون تبریک بگم ، تو نمیای ؟

نه حوصله ندارم تو برو .

به حرفهای هما فکر کردم . مگه من چی گفتم که هما اینقدر عصبانی شد ! من که چیزی نگفتم ، فقط خواستم شوخی کنم . یعنی چی کار به جاهای باریک کشیده میشه ؟ منظور هما چی بود ؟ نمیفهمیدم ، چون بچه بودم ، ساده بودم ، نمیتوانستم حرفهای هما رو خوب درک کنم . دل و عقلم درست بر خلاف ظاهرم بود . ظاهرا قد بلند بودم و کمی بیشتر از سنم نشان میدادم . هر کس از دور مرا میدید باورش نمیشد که تازه وارد پانزده سال شده ام اما وقتی نزدیکتر می آمدند ، از چهره بچه گانه ام متوجه میشدند که سن کمی دارم . رفتارم از چهره ام هم بچه گانه تر بود ، یعنی بهتر بگویم صادقانه تر بود . آخر هر چه فکر کردم نتوانستم از رفتار و حرفهای هما سر در بیاورم . هوای سالن خفه بود ازدحام و شلوغی و سر و صدای فراوان اعصابم را بهم میریخت و برای من که همیشه تنها و ساکت در اتاقی خلوت مینشستم و مطالعه میکردم آن همه سر و صدا قابل تحمل نبود . یک لحظه احساس کردم که بد جوری حال خفگی به من فشار می آورد ، از جایم بلند شدم . کیفم را که به دسته صندلی آویزان کرده بودم برداشتم و به طرف در خروجی رفتم . از در که خارج شدم یک ایوان بزرگ در مقابل آن وجود داشت . از پله های ایوان پایین رفتم و وارد محوطه ی باز آن جا شدم . در واقع آن جا باغ بزرگی بود که وسط این باغ یک امارت دایره ای شکل ساخته بودند . نمای بسیار زیبایی داشت . در فصلهای بهار و تابستان مراسم ها در باغ و در پاییز و زمستان که هوا سرد و بارانی بود در داخل سالن برگزار میشد . کمی در باغ که اکنون درختانش پر از برگهای زرد و نارنجی بود و زمینش پوشیده از برگهای خشک و رنگارنگ ، قدم زدم ، بارش باران کمی آرام تر شده بود و من از برخورد قطرات آن بر صورتم لذت میبردم . در حالی که اکسیژن و هوای باز را با تمام وجود تنفس میکردم ، صورتم را بالا گرفتم تا بیشتر نم نم باران را روی آن حس کنم . کمی سردم شده بود . دستهایم را بر روی سینه قلاب کردم و آرام بر لبه ی بلند یکی از باغچه ها که خیس از آب بود نشستم . دلم میخواست سرما بخورم و مریض بشوم ، میخواستم توجه دیگران را نسبت به خودم جلب کنم . تشنه ی محبت و توجه دیگران به خصوص مادرم بودم . فکر میکردم اگر مریض شوم شاید مادرم بالای سرم بیاید ، دستمال نم داری روی پیشانی ام بگذارد و پا شویه ام کند . شاید نوازشم کند ، شاید هم کمی نگران شود و شاید هم بوسه ای گرم بر گونه ام بزند .

همینطور که غرق در رویاهایم بودم دیدم که یک هزار پا آهسته از جلوی چشمم رد شد ، زیر لب گفتم : قربون وقارت برم اینقدر با ناز راه میری هزار پا جون آرام با نوک کفشم آن را کشتم و بعد طوریکه له نشود با دستمال کاغذی برش داشتم و داخل کیفم گذاشتم . عاشق این جانورها بودم .

توی اتاقم یک کمد داشتم پر از قوطیهای بزرگ و کوچک یک قوطی پر از سوسک خشک شده ، یک قوطی از انواع عنکبوت ها ، یک قوطی مارمولک و ... در کیفم را بستم و خوشحال و راضی از اینکه یک عضو به کلکسیونم اضافه شده بلند شدم و به سالن رفتم . تا وارد سالن شدم مادرم با عصبانیت به طرفم آمد و طوریکه دیگران هم متوجه شدند نیشگونی محکم از پهلویم گرفت و گفت :

سر به هوا کدوم گوری بودی ؟ یه ساعته داریم دنبالت میگردیم ، برو کنار پریسا میخواد باهات عکس یادگاری بگیره .

من که هنوز از شدت درد پهلو ، دستم را روی جای نیشگون مادر گرفته بودم در حالیکه از درد اشک در چشمانم حلقه زده بود کنار پریسا ایستادم و عکس گرفتم .

کم کم مهمانها برای صرف شام آماده میشدند . به طرف غذاخوری رفتیم ، چه میزی ! چه شکوهی ! انگار که دختر شاه پریون ، عروس شده بود . انواع و اقسام غذاها و دسرهای رنگارنگ که با تزئینات بسیار زیبایی روی میز چیده شده بودند اما من از ناراحتی لب به غذا نزدم و فقط برای خوابیدن بغضم کمی آب نوشیدم . اینقدر غذا زیاد بود که وقتی مهمانها از سر میز کنار رفتند با اینکه همه شان تا آنجا که توانسته ، خورده بودند ، مشخص نبود که این همه میهمان از این غذاها خورده اند و به اندازه یک مهمانی دویست نفره ی دیگه غذا زیاد آمده بود . مهمانها به خانه هایشان رفتند . هما کنار من آمد ، کیفم را به دستم داد و گفت :

نخود نخود هر که رود خانه خود ، پاشو بریم همه رفتن ، فقط من و تو موندیم ! اگه دیر بجنبیم بابات در خونه رو قفل میکنه و مجبوریم شب رو توی کوچه بخوابیم .

راهی خانه شدیم . خسته و کوفته وارد اتاقم شدم . کف پایم به شدت درد میکرد . کفشهایم را در آوردم و آن وقت کمی احساس راحتی کردم . پس از تعویض لباسهایم ، شلان شلان از شدت پا درد ، به طرف تختم رفتم و دراز کشیدم . به دلیل خستگی زیاد ، زود چشمانم سنگین شد و خوابم رفت و فرصت نکردم به اتفاقات آن شب بیندیشم .

صبح با صدای هما بیدار شدم که مرا برای صبحانه دعوت میکرد وقتی داشتم صبحانه میخوردم همین طور که استکان چای بر لبانم بود یکدفعه مادرم در حالیکه محکم موهای مرا میکشید رو به هما کرد و گفت :

امروز موهای این گیس بریده رو یه خورده کوتاه کن ، زیادی بلند شده .

هما گفت :

آخه خانم ! خیلی قشنگه ، حیفه .

نگفتم که از ته بزنی ، گفتم یه ذره از سرش کوتاه کن .

از لحن حرف زدنش با هما ناراحت شدم . حتی با دایه ام هم نا مهربان بودند . شاید باورش سخت باشد که مادری اصلا بچه اش را نخواهد ولی مادر من چنین است و هستند و زیادند پدر و مادرهایی که اعتقادات پوچ و باطل دیده ی عقلشان را کور کرده و احساساتشان را منحرف میکند شاید مادر من در دلش حس و مهر مادر به فرزند را نسبت به من دارا باشد ولی عقده ها و چشم و هم چشمی ها و عقاید غلط ، آنقدر بر روی این حس تلمبار شده اند که کم کم آن را ناپدید ساخته اند ، طوریکه دیگر او اعتقاد دارد اصلا من بچه او نیستم که بخواهد مهر مادری نسبت به من داشته باشد و هنگامی که من یکبار در جواب این حرفش گفتم : « خوب پریسا هم بچه ی خودت نیست » سیلی محکمی بر گوشم نواخت و گفت : « خفه شو » و من یادم می آید که آن روز هما برای اولین بار و آخرین بار به من گفت :

زیبا جان ، یه چیزی میگم ناراحت نشی ها ... میگم مادرت یه روانی به تمام عیاره و درست شدنی هم نیست ، باید با او بسازی و به قول مادرت همینکه تو را سر راه یا پرورشگاه نگذاشتند باید بری و خدا را شکر کنی . حالا برو آماده شو ، بیام موهاتو مرتب کنم . قول میدم سه چهار سانتیمتر بیشتر کوتاه نکنم . بعدش هم برو حمام و یک دستی به سر و روت بکش . نهار مهمانی .

مهمونم ؟! کجا ؟!

از امروز به مدت یکهفته ، ظهر و شب همش مهمونیه . ظهر خونه ی یکی ، شب خونه ی یکی دیگه .

آخه برای چی ؟!

به خاطر پریسا دیگه ، چون اونا هفته دیگه میخوان از ایران برن ، خاله ها و مادربزرگ و عموی داماد ، میخوان پریسا رو با خانواده پاگشا کنند .

اما محسن و پریسا قرار بود امروز برن .

بله ولی کارشون درست نشد یعنی واسه ی امشب درست نشد یک هفته عقب افتاد .

خب ، حالا امروز خونه کی دعوتیم ؟

مادر بزرگ داماد .

سرم رو پایین انداختم و با ناراحتی گفتم :

مامان هما ! من بدون تو هیچ جا نمیرم .

خواهش میکنم اینطوری حرف نزن ، دلم میسوزه ، خب چی کار کنم ؟ میدونی که پدرت اجازه شرکت در این مهمونیها رو به من ندادن .

حالا شاید این دفعه رو اجازه بده .

نه . دیشب باهام صحبت کرد قبل از اینکه من بخوام باهاش حرف بزنم و راضیش کنم ، خودش باهام اتمام حجت کرد و من هم دیگه روم نشد چیزی بگم .

پس من نمی رم .

نمیشه ، پدرت خواسته که حتما بری ، بدون من هم بری .

خدای من ! اونا فقط دوست دارن منو اذیت کنن . دیگه از دست این برنامه ریزی های زجر آورشون خسته شدم . من که اونجا کسی رو نمیشناسم . مادر و خواهرام که باهام حرف نمیزنن . بدون تو حوصله ام سر میره .

خب دیگه چاره ایی نیست . باید یاد بگیری با غریبه ها چطوری آشنا بشی و سر صحبت رو باز کنی . میتونی با خواهر داماد ، دوست بشی . یه خواهر داره اسمش مهتابه ، البته خیلی از تو بزرگتره ، بچه هم داره ولی بهتر از اینه که بشینی و دیوارها رو نگاه کنی .

گفتم چشم و به اتاقم رفتم نزدیک ظهر بود که تقریبا همه ی کارهایم را انجام داده و آماده رفتن بودم و به قول هما فقط یک لبخند روی لبهایم کم داشتم که آن هم با تلفنی که مهرنوش به من زد تکمیل شد .

دو سال پیش مهرنوش به همراه خانواده اش به دلیل انتقال کار پدرش به شهر دیگری رفته بودند و فقط یک ماه از سال را به تهران می آمدند . آن روز مهرنوش با یک تلفن به من خبر داد که به خانه ی خودشان در تهران بر میگردند و تقریبا دو سه روز دیگر مستقر خواهند شد . آن قدر خوشحال شدم که قضیه مهمانی و هما را به کلی فراموش کردم . او هم با دیدن خوشحالی من ، لبخند رضایتی بر لب آورد و با بوسه ای که بر پیشانیم زد مرا راهی مهمانی کرد . خانه ی مادر بزرگ داماد در یکی از محله های قدیمی تهران بود . کوچه پس کوچه هایش اینقدر باریک بودند که ماشین به سختی از آنها عبور میکرد سر کوچه شان که رسیدیم دیگر اینقدر کوچه تنگ بود که ماشین را همان جا پارک کردیم و بقیه ی راه را پیاده رفتیم . کوچه ای بن بست و طولانی بود . در پایان بن بست آن یک در چوبی بود که معلوم بود تازه رنگ خورده است . پدرم زنگ را فشرد و پس از لحظاتی صدای قدمهای شخصی را از داخل حیاط شنیدیم که برای باز کردن در آمده بود . در فکر مهرنوش بودم و از خیالات خوشحال کننده ام لبخندی بر لبانم آمد . غرق در افکار خودم بودم که یکدفعه در باز شد و لبخند بر لبانم خشکید . نمیدانم چرا اصلا انتظار دیدنش را نداشتم بعد از شب عروسی دیگر حتی فکرش را هم نکرده بودم . میدانستم از اقوام داماد است ولی نه اینقدر نزدیک که در این میهمانی هم حضور داشته باشد و حتی برای باز کردن در او بیاید ! ولی او انگار اصلا از دیدن من تعجب نکرده بود مثل اینکه سالها بود مرا میشناخت طرز نگاهش این حس را به من منتقل میکرد . پدرم به شدت متعصب بود از ترس اینکه شب کتکم بزند فورا سرم را پایین انداختم و خیلی آرام سلام کردم . مثل اینکه او هم از نگاه غضبناک پدرم ناراحت شده بود . درحالیکه لبخند میزد با پدر و مادرم سلام و احوالپرسی کرد و آنها را به داخل ساختمان دعوت کرد . خوب میفهمیدم که لبخندش مصنوعی است . چشمانش همیشه غمگین بودند ، حتی وقتی که لبهایش میخندیدند . کمی در مورد او کنجکاو شده بودم و دلم میخواست بدانم که او با محسن ، شوهر پریسا چه نسبتی دارد . این اولین باری بود که راجع به کسی کنجکاو میشدم .

پشت سر پدر و مادرم وارد حیاط شدم . اصلا باورم نمیشد این خانه در ته کوچه به این باریکی با این در چوبی کوچک حیاطی به این بزرگی داشته باشد ! در حقیقت حیاطش مثل یک باغ بود .

حیف که پاییز بود و درختانش همه خشکیده بودند . دلم میخواست بهار و تابستان این باغ را هم ببینم . البته پاییزش هم دیدنی بود . استخر بزرگی در گوشه ای از باغ قرار داشت که برگهای خشک شده قسمت زیادی از سطح آبش را پوشانده بودند . پشت در ورودی ساختمان پر از کفش بود . خواهرانم با شوهراشون اومده بودند و پریسا هم که از صبح آمده بود مثل اینکه ما آخرین نفراتی بودیم که وارد میشدیم . هر کسی هم صحبتی در کنار خود داشت و همه مشغول حرف زدن بودند . از موضوع صحبتهایشان خوشم نمی آمد . این بود که میگویم اخلاق خاصی داشتم و با هر کسی نمیجوشیدم ، از اینکه میدیدم همه ی صحبتهایشان حول و محور زندگی این و آن و یا درمورد مد لباس و مو و آرایش است ، حرصم میگرفت . همیشه دوست داشتم موضوع صحبت چیزی باشد که در پایان بشود برداشت مفیدی از آن کرد . از موضوع صحبتهای مردانه بیشتر خوشم می آمد ، حداقل وقتی که حرفی برای گفتن نداشتند برای یکدیگر جک میگفتند و برداشت مفیدش خنده بود . مطمئنم که اگر پدرم اینقدر متعصب نبود همیشه در جمع مردان مینشستم و در بحث و گفتگوی آنها شرکت میکردم . ساکت نشسته بودم و با اینکه از مردها کمی دورتر بودم ، سعی میکردم به صحبتهای آنها گوش بدهم . او درست روبروی من نشسته بود سرم را بلند کردم و یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد .

او هم ساکت بود و بی هدف اطراف را نگاه میکرد و گاهی لبخندی تصنعی بر لب می نشاند . هر با سرم را بلند کردم نگاهش را از من بر گرفت به جز آن یکبار که نا خواسته این اتفاق افتاد . اینقدر قلبم پاک و بی آلایش بود که اصلا فکرش را هم نمیکردم که این نگاهها چه پیامدهایی را به دنبال دارد . تنها احساسی که نسبت به او داشتم کنجکاوی بود و بس ، دلم میخواست بفهمم از چه چیزی ناراحت است ، سکوت مطلقش برایم سوال بر انگیز بود . گاهی در حالیکه به فکر فرو رفته و چشمانش به گلهای قالی خیره مانده بود ، آهی عمیق میکشید و بعد سعی میکرد خود را متوجه حرفهای دیگران نشان دهد .

اینقدر ساکت و تنها نشسته بودم که بالاخره یکی از دخترهای جوان که تا آنموقع کنار پریسا نشسته بود نزدم آمد و در کنار من نشست . او خودش را ندا معرفی کرد و گفت که دختر خاله ی محسن است و بعد با تعجب از من پرسید :

تو چرا اینقدر ساکتی ؟! چرا حرف نمیزنی ؟! خیلی کم حرفی ! یعنی بهتر بگم اصلا حرف نمیزنی !

چون حرفی برای گفتن نداشتم ، لزومی برای صحبت کردن ندیدم .

مگه میشه آدم حرف نداشته باشه ؟!

البته حرف که برای گفتن زیاده ، حرفی که مفید باشه نداشتم و همچنین حرفی که گفتنش برام ضروری باشه !

ابروهایش را بالا برد و گفت :

اُ ... چه منطق جالبی !

همین طور که دوست ندارم زیاد حرف بزنم ، حوصله آدمهای پر چونه رو هم ندارم ، برای گوش دادن به صحبت دیگران ظرفیت مشخصی دارم .

اگر کسی بیشتر از ظرفیتش صحبت کنه دیگر نمیتونم به حرفهایش گوش کنم فقط برای اینکه طرف ناراحت نشه گاهی سرم رو به علامت تایید تکان میدهم و گاهی هم وقتی میبینم طرف داره میخنده میفهمم حرف خنده داری زده و من هم بی خودی شروع میکنم به خندیدن ! البته این کارم فقط مربوط به زمانهایی که موضوع صحبت طرف ، برایم جذابیتی نداشته باشد . اما اگر موضوع بحث برایم جالب باشد دو تا گوش دارم دو تا گوش دیگه هم قرض میگیرم و به حرفهایش گوش میدهم .

لبخندی زد و زیر لب گفت :

شخصیت نو ظهوری داری ! امیدوارم موفق باشی .

شاید به نظر دیگران ، کم حرفی مانع موفقیتم باشه ولی من چنین تصوری ندارم .

ببخشید این سوالها رو ازت میپرسم ، نمیدونم چرا دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم . شخصیتت خیلی به نظرم جالب میاد ... به چه چیزهایی علاقه داری ؟ مثلا توی خونه سرگرمیت چیه ؟

فعلا اینقدر درس دارم که با کمبود وقت هم مواجه میشم .

او پی در پی سوال میکرد و من هم جواب سر بالا میدادم . برعکس او که دوست داشت بیشتر از شخصیتم سر در بیاورد من اصلا دوست نداشتم اعتقاداتم را برای کسی بازگو کنم و تنها عامل اینکارم خانواده ام بودند که هر بار با شنیدن حرفها و عقایدم مسخره ام کرده بودند و بعد هم درحالیکه با لحنی مسخره ، حرفهایم را تکرار میکردند ، قاه قاه میخندیدند . من هم دیگر تصمیم گرفته بودم که ایده هایم را برای کسی بازگو نکنم ، غافل از اینکه دیگران از پی بردن به افکارم خیلی هم لذت میبردند و این تنها خانواده ام هستند که حرفهایم را به پای روانی بودنم میگذارند و میگویند اگر ما هم صبح تا شب در یک اتاق در بسته مینشستیم ، دیوانه میشدیم و حرفهای بی سر و ته میزدیم اما به نظر من آنچه بی سر و ته بود حرفها و رفتارهای آنها بود ، و حتی خود آنها باعث شده بودند که من خودم را در اتاقم زندانی کنم و من اطمینان داشتم که اگر آنها به خوبی ، من را در جمع خودشان بپذیرند من یک لحظه هم در اتاقم نخواهم ماند . این است که میگویند اولین پله ی صعود برای پیشرفت کردن ، خانواده است اگر آنها افکار مرا مسخره نمیکردند آن وقت من بدون ترس از اینکه نکند دیگران هم همین رفتار و همین برداشت را از حرفهایم داشته باشند عقایدم را بازگو میکردم و پله های صعود را یکی پس از دیگری میپیمودم اما افسوس که هیچ وقت کسی برای پرواز کردن به من بال و پر نداد و بلکه اگر خودم هم بال و پری داشتم آن را چیدند با آن همه مطالعات عمیقی که من در تنهایی و خلوت انجام میدادم آنقدر اطلاعات داشتم که میتوانستم در هر نوع مسابقه ای برنده باشم اما هیچ وقت کسی حتی خبر نداشت که من این همه اطلاعات دارم . دلم میخواست وقتی دبیرستانم تمام شد به دانشگاه بروم تا در آنجا پیشرفت کنم اما تعصب پدرم حتی مانع از دانشگاه رفتم میشد او اعتقاد داشت من هر چه را که بخواهم در دانشگاه بخوانم ، میتوانم کتابش را خریداری کرده و در خانه آن را مطالعه کنم تا اطلاعاتم زیاد شود . او نمیدانست که تنها داشتن اطلاعات کافی نیست بلکه آنچه مهم تر از آن است انتقال دادن و رد و بدل کردن اطلاعات است و این خیلی بد است که کسی چیزی را بداند ولی نتواند آن را به جامعه و به فرهنگش ارائه دهد و اگر همه چنین فکری مثل پدر من داشته باشند هیچ وقت جامعه پیشرفت نخواهد کرد .

انگار از اینکه به سوالهایش جواب درست نمیدادم کمی عصبی شده بود ، این بود که آخرین سوالش را درست پاسخ دادم نگاهی گذرا به سرتاپایم انداخت و پرسید ورزش میکنی ؟

بله بسکتبال ... چطور مگه ؟

کاملا از استیل بدنت مشخصه با اینکه چاق نیستی ولی شونه های پهنی داری که به خوش تیپ شدنت کمک به سزایی کرده ، مگه چند ساله بازی میکنی که بدنت اینقدر فرم گرفته ؟

هفت ساله ، تقریبا از هشت سالگی شروع کردم .

آخه اون موقع که خیلی کوچیک بودی قدت به بسکت میرسید ؟

جایی مخصوص بچه ها میرفتم .

وقتی دیم اینطور با هم گرم گرفتیم فرصت رو مناسب دیدم تا سوالم رو ازش بپرسم گفتم :

میشه خواهش کنم افرادی که اینجا نشستن رو به من معرفی کنی ؟

بله ، با کمال میل .

و شروع کرد به معرفی آنها چون فقط شناختن او برایم مهم بود زیاد سرم را بلند نکردم و بدون اینکه به افراد مورد اشاره ندا توجه کنم سرم را به علامت تایید تکان میدادم وقتی به نقطه مورد نظرم رسید صدایش را شنیدم که گفت :

اون هم پدر بزرگمه !

همانطور که سرم پایین بود چشمانم از تعجب گرد شدند و گفتم : پدر بزرگ ؟!

سرم را بلند کردم جای خالیش را دیدم که به پدر بزرگ داده بود . اینقدر سرگرم صحبت با ندا شده بودم که متوجه رفتنش نشده بودم . در این یک ثانیه که طول کشید تا سرم را بلند کنم نزدیک بود از تعجب پس بیفتم و در دل گفتم آخه چطور ممکنه یک جوونه بیست و یکی دو ساله پدر بزرگ ندا باشه ! به شانس بد خودم لعنت گفتم و یک لحظه تصمیم گرفتم از ندا بپرسم آن جوانی که چند دقیقه قبل آنجا نشسته ، که بود ولی ترسیدم فکر بدی درباره ام بکند بنابراین از سوالم صرف نظر کردم . درست چند دقیقه بعد از اینکه معرفی کردن ندا تمام شد او برگشت و کنار پدر بزرگ ندا نشست . نزدیک بود از دست خودم گریه ام بگیرد که اینقدر بدشانس بودم حالا درست موقع معرفی کردن باید بلند میشد و میرفت ؟!

تا آخر مهمانی عصبانی بودم و هر طور شده آن روز را پشت سر گذاشتم . فردا شب باز هم میهمانی بود . این بار خانه ی تنها عمه ی محسن که سن و سالی از او گذشته بود و شوهرش را هم از دست داده بود . نسبت به میهمانی مادر بزرگ محسن ایندفعه اشتیاقم برای رفتن مضاعف شده بود .

با ذوق و شوق فراوان لباسهایم را پوشیدم و آماده شدم خودم هم نمیدانستم آن همه خوشحالی برای رفتن به این مهمانی از چیست ، شاید از اینکه برای اولین بار در یک مهمانی با کسی گرم گرفته و دوست شده ، خوشحال بودم و دلم میخواست باز هم ندا را ببینم و با او همصحبت شوم از اینکه اینقدر برایم ارزش قایل بود که میخواست عقایدم را بداند ، خوشحال بودم . این اولین باری بود که کسی را برای شنیدن حرفهایم مشتاق میدیدم . به امید دیدن دوباره او و با اشتیاق خودم را آماده ی رفتن نشان دادم . لبخندی که از شادی دیدن او بر لبانم بود عمر کوتاهی داشت چون با دستور پدرم خشکید و از بین رفت . پدر در حالیکه مشغول صاف کردن یقه پیراهنش بود با خونسردی گفت :

امشب لازم نیست تو بیایی !

از اینکه اینچنین توی ذوقم خورده بود قلبم گرفت مثل اینکه آنها فقط برای شکستن دل من ساخته شده بودند . دیروز که نمیخواستم بروم رفتنم اجبار بود و امشب که دلم برای این مهمانی پر میکشید ، نباید میرفتم .

با صدایی بغض آلود پرسیدم :

آخه چرا ؟!

برای اینکه دیروز از اول تا آخر مهمانی دُم گیسات از پشت روسری بیرون بود و تو اصلا حالیت نبود .

حالا امشب نمی یای تا ادب بشی ... در ضمن یه دفعه دیگه تکرار بشه موهات رو از ته تیغ میزنم ، حواست جمع باشه ، وگرنه یهو وقتی به خودت میای که میبینی کچلی .

از تعبیرش دلم لرزید گفتم نکند واقعا موهای سرم رو از ته بتراشه . ناراحت و مایوس خودم را روی مبل انداختم و رفتن آنها را نظاره گر شدم .دلم گرفته بود رفتم پیش هما تا کمی باهاش درد دل کنم ولی دیدم خوابیده و صدای خرو پفش تا آسمان هفتم بالا میره ، بنابراین من هم به اتاقم رفتم و سعی کردم که بخوابم . هر طور شده آن شب سنگین و طولانی را گذراندم و به امید فردا به خوابی عمیق فرو رفتم . هنوز سه مهمانی دیگر در پیش داشتیم . در تمام طول عمرم این اولین باری بود که طی یک هفته به این همه مهمانی میرفتم . روز بعد تقریبا نا امید بودم ، نمیدانستم با چه برخوردی از طرف پدرم مواجه خواهم شد . مرا با خود خواهند برد یا نه ؟ سعی کردم خودم را بیتفاوت نشان دهم . نزدیک غروب بود که هما به اتاقم آمد و گفت که زودتر لباسهایم را عوض کنم و آماده رفتن شوم ، چرا که آنها تصمیم داشتند آن شب مرا هم با خود ببرند . با کمک هما به سرعت آماده شدم و همراه پدر و مادرم به طرف منزل یکی از خاله های محسن راه افتادیم . آدرس را به سختی پیدا کردیم . پس از فشرن زنگ ، در باز شد و وارد ساختمان شدیم . بر عکس دفعه قبل این بار ما اولین نفراتی بودیم که رسیدیم و با خوش آمد گویی گرم خاله ی محسن و خانواده اش در سالن پذیرایی مستقر شدیم . خانه تاریک و دلگیری بود . مادرم با خاله محسن مشغول صحبت بود و پدرم با شوهر او و من طبق معمول فقط شنونده بودم . کم کم داشت حوصله ام سر میرفت که زنگ در به صدا در آمد و بعد از آن مهمانها یکی پس از دیگری وارد شدند . تقریبا همه آمده بودند به غیر از خانواده خود محسن و پریسا که بعد از شب عروسی در خانه آنها جا خشک کرده بود . بالاخره بعد از دقایقی آنها با هم آمدند .

محسن به همراه مادرش و پریسا و مهتاب ، پشت سر آنها یک نفر دیگر هم وارد شد ، همان کسی که به شدت حس کنجکاوی ام را بر انگیخته بود . احساس کردم نسبت به شب عروسی پریسا ، کمی لاغر تر و رنگ پریده تر شده با خودم گفتم لابد بیماری لاعلاجی دارد که روز به روز او را بیشتر از بین میبرد و حتما ناراحتی اش هم به همین دلیل است . نمیدانستم چرا به خاطر فکر بدی که راجع به او کردم اینقدر دچار دل شوره و اضطراب شدم . دلم نمیخواست نسبت به او حساس باشم ، حتی نمیخواستم بهش فکر کنم اما دست خودم نبود .

آن موقع نمیفهمیدم که این چه نیرویی است که چنین ناخواسته و نا خودآگاه مرا به سوی او می کشاند . فکر میکردم این فقط یک حس کنجکاوی است و به محض اینکه همه چیز را درباره او بدانم احساس راحتی خواهم کرد . با همه به گرمی سلام کرد ولی به من که رسید بدون اینکه نگاهم کند سلامی سرد و کوتاه کرد و بعد همانجا کنار مهتاب نشست . نگاهی به آن دو انداختم و فهمیدم چقدر به هم شبیه هستند بر عکس محسن که کاملا با آنها متفاوت بود . محسن موفرفری و سبزه رو و قدش کوتاه تر از آن دو به نظر میرسید . دیگر شک نداشتم که او برادر محسن است و همچنین در بین صحبتها فهمیدم که اسمش محمد است . حالا دیگر به اسمش حساس شده بودم ، هر گاه میان صحبتها کلمه ، محمد را میشنیدم گوشهایم را تیز میکردم تا خوب بشنوم که درباره او چه میگویند . در ابتدا صحبتی از او نبود اما از لحظه ای که بلند شد و به حیاط رفت احساس کردم که چند نفر درباره او حرف میزنند . ندا و پریسا به همراه دو تا از خواهرهای خود من بودند که صحبت او را میکردند . فاصله شان از من زیاد بود و اینقدر همهمه بود که به سختی صدایشان را میشنیدم . فقط آنقدر فهمیدم که او قبلا یکبار ازدواج کرده است ، به فکر فرو رفتم . مگر او چند سال داشت که یکبار هم ازدواج کرده بود ؟

به قیافه اش که بیشتر از بیست و دو سال نمیخورد حالا دلم میخواست بدانم همسرش کیست و کجاست . فکر کردم شاید زنش مرده و او به خاطر همین ناراحت است . از خودم تعجب میکردم که چرا تا این حد فضول شده ام . من که هیچ وقت درباره کسی کنجکاوی نمیکردم و خیلی هم از این کار بدم می آمد ، پس چه چیزی باعث شده بود این سوالها به ذهنم برسد ؟ داشتم دیده ها و شنیده هامو در ذهنم حلاجی میکردم که متوجه شدم ، ندا کنارم نشسته و صدایم میزند .

زیبا ، زیبا خانم ، کجایی دختر ، تو هم که بدتر از محمد همش تو فکری !

دلم را به دریا زدم و گفتم :

داشتم فکر میکردم که چرا محمد آقا همش تو فکره ؟!

هیچ وقت اینطوری نبود . اون بیچاره حتی از محسن هم شلوغتر و خوش اخلاق تر بود همیشه آنقدر شاد و سر زنده بود که توی هر مهمونی ای همه دروش جمع میشدن و باهاش حرف میزدن اما حالا دیگه هیچ کس باهاش حرف نمیزنه . چند ماه پیش کاری کرد که نظر همه نسبت بهش عوض شد ، حسابی خودشو از چشم همه انداخت .

خواستم بپرسم چرا که یکدفعه مادر ندا صداش زد و حرفمون نیمه تمام موند . تا پایان مهمانی دیگر هیچ فرصتی برای پرس و جوی بیشتر پیش نیامد . فقط موقع خداحافظی ندا رو به من کرد و گفت :

فردا شب خونه ما دعوتینا . حتما بیا . منتظرتیم .

گفتم :

چشم حتما خدمت میرسیم .

نگاهی به صورت پدر انداختم لبخند معنی داری زد . فهمیدم که میخواد نگذاره به خونه ی ندا برم . همین طور هم شد . درست حدس زده بودم چون شب بعد درحالیکه لباسهایم را پوشیده بودم تا همراه آنها بروم برای اعلام آمادگی ام به اتاقشان رفتم و متوجه شدم که آنها بدون اینکه مرا خبر کنند رفته اند و مرا با خود نبرده اند و باز هم مثل همیشه این آغوش گرم هما و دستهای مهربان نوازشگر او بود که دل شکسته ام را تسکین میداد . دو روز دیگر پریسا میرفت و این اولین باری بود که احساس میکردم از رفتن او ناراحتم چرا که با رفتن او دیگر نمیتوانستم ندا را ببینم و به کنجکاوی هایم ادامه بدهم اما چاره ای نبود او میرفت و من مجبور بودم ، همه سوالهایم را فراموش کنم .

بعد از رفتن پریسا به کمک درس و مدرسه همه چیز را از یاد بردم.

روزهای برفی زمستان شروع شده و برف همه جا را سپید پوش کرده بود. جلوی در مدرسه ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم در این برف شدید و با این خستگی مفرط چطور این همه راه را تا خانه بروم.

تصمیم گرفتم سوار اتوبوس شوم تا ایستاده اتوبوس خودش کلی راه بود ولی چاره ای نداشتم باید تا ایستگاه را پیاده می رفتم. اینقدر خسته بودم که پاهایم توان راه رفتن نداشتند. از سرما می لرزیدم و دائم یقه ی کاپشنم را محکم بهم می چسباندم و دستانم را به یکدیگر ماساژ می دادم اما مثل اینکه هیچ فایده ای نداشت سرما تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود. کمی از راه را پیموده بودم که یک ماشین جلوی پایم نگه داشت. شیشه ی جلو را پایین کشید و گفت:

- سلام زیبا خانم ! سوار شید می رسونمتون.

صدایش به گوشم آشنا بود. سرم را کمی پایین آوردم و از میان قاب پنجره او را دیدم. این همه برای از یاد بردنش تلاش کرده بودم و حالا باز او را در مقابل چشمانم می دیدم.

با همان نگاههای سوال برانگیزش، از حال عجیب خودم تعجب می کردم. نمی فهمیدم چرا هرگاه او را می بینم صدای قلبم را به وضوح می شنوم . مگر او چه فرقی با دیگران داشت که هر وقت می خواستم جواب سلامش را بدهم لرزشی را در صدایم جس می کردم؟ ولی او خونسرد بود، و طوری با من حرف می زد که انگار سالهاست مرا می شناسد. این بار لبخندی را روی لبهایش دیدم که اجساس کردم کمی با خنده های مصنوعی همیشه اش فرق دارد. یک دفعه به خودم آمدم و تازه فهمیدم که چه قیافه مضحکی به خود گرفته ام ، آن چشمهای گرد شده و دهان بازم که حاکی از تعجب فراوانم بود او را به خنده واداشته بود. آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم و گفتم:

- سلام ، خیلی ممنون مزاحمتون نمی شم.

- بارش برف شدید شده ف معلوم هم نیست اتوبوس به این زودی ها یابد، ممکنه سرما بخورید.

نمی دانستم چه کار کنم. می ترسیدم اگر پدرم بفهمد عصبانی شود. ولی بعد فکر کردم چون او با ما فامیل شده و پدرم می شناسدش مشکلی پیش نمی آید، بنابراین پیشنهادش را قبول کردم و سوار شدم. در تمام طور راه سکوت سنگینی بر فضای ماشین حاکم بود. شیشه های ماشین ، بخار گرفته و من سعی می کردم با کشیدن خطوطی بی معنی روی شیشه خودم را سرگرم کنم. مثل اینکه او هم از این وضعیت رضایتی نداشت به همین دلیل بود که ضبط ماشین را روشن کرد و به این سکوت خاتمه داد. نزدیک کوچه مان که رسید گفتم:

- خیلی ممنون من همین جا پیاده می شم.

می ترسیدم وارد کوچه شود و کسی ما را با هم ببیند، با اینکه خیالم راحت بود پدرم او را می شناسد ولی دلم شور می زد اما او بدون اینکه به حرفم گوش کند وارد کوچه شد، نمی دانست من از چه می ترسم فکر می کرد تعارف می کنم این بود که گفت:
- چرا تعارف می کنید. کوچه ی طولانی ای دارید زمینها هم یخ زده اگر پیاده برید ممکنه پاتون لیز بخوره، من تا جلوی در خونه می رسونمتون.

ناچار حرفی نزدم ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. چون کارهای پدرم حساب و کتاب نداشت بارها دیدم بود که وقتی غیرتی می شه به قول خودش خون جلوی چشماشو می گیره. وسطهای کوچه که رسید گفت"

- ببخشید من در خونتون رو نمی شناسم، پلاکتون چند بود؟

- پلاک 249 آخرین خونه ، ته کوچه است کنار او باغ بزرگ که دیوار کاه گلی داره.

جلوی در ترمز کرد و من در حالی ک پیاده می شدم ، از او تشکر کردم. چشمم به یکی از همسایه های فضولمان افتاد که طبق معمول چادرش رو زیر بغلش زده و بیکار جلوی در خونشون ایستاده بود. محمد دور زد، به علامت خداحافظی دستش را برایم تکان داد و رفت. کوکب خانم هنوز ایستاده بود و نگاه می کرد بعد از رفتن محمد کمی جلو آمد. آهسته در گوشم گفت:

- زیبا جون مبارک باشه نامزد کردی؟! ماشاا... چقدر هم خوش قیافه س. چه بامزه باهات بای بای کرد! با عصبانیت گفتم:

- ولی او نامزدم نبود .سن من هنوز واسه این کارها خیلی کمه ، من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم کوکب خانم! رویم را از او برگرداندم و با قدم هایی محکم به طرف خانه رفتم. صدایش را شنیدم، غرغرکنان ، مخصوصاً با صدایی بلند می گفت که من بشنوم:

- وا ! تحفه ، انگار نوبرشو آورده. حالا مگه چی میشه ما بفهمیم نامزد کردی!

در را محکم به هم کوبیدم و وانمود کردم که حرفش را نشنیده ام. خسته و عصبانی به اتاقم رفتم. ساعتی بعد صدای هما را شنیدم که از پشت در می گفت:

- زیبا چکار می کنی؟ می تونم بیام تو اتاقت؟ باهات کار دارم.

بلند شدم و قفل در را برایش باز کردم و او وارد اتاقم شد و روی صندلی نشست. انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی دانست چطور شروع کند. پرسیدم:

- چیزی شده؟ ناراحت به نظر می رسی.

- راستش از مادرت چیزهایی شنیدم. گفتم بیام از خودت بپرسم، ببینم حقیقت داره یا نه. باید قول بدی هرچی که هست به من بگی، راستش رو هم بگی.

از حرفهایش تعجب کردم . من چیزی نداشت که به او بگویم. طوری حرف می زد که انگار من رازی را از او پنهان می کنم. با تعجب گفتم:

- حقیقت چه چیزی رو باید بگم؟!

کمی مِن مِن کرد و گفت:

- مادرت می گه امروز تو رو توی ماشین برادر محسن دیده ، مثل اینکه از پنجره شما رو نگاه می کرده ، مادرت می گفت بعد از اینکه ماشین جلوی خونه ایستاد شما یک ساعت با هم حرف می زدید.

حیرتزده گفتم:

- چی؟! یک ساعت؟! من فقط از او تشکر کردم. فکر نکنم یه تشکر کردن یک ساعت طول بکشه، مادرم اغراق کرده.




تاريخ : 92/06/16 | 14:34 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید