با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

فصل4-2
برو بابا من از نازک نارنجی ها و پولدارها خوشم نمیاد و آبم با هیچ کدوم شون توی جوی نمیره!برام یکی مثل خودت گیر بیار که بهم بخوره راستی از طرف چه خبر؟
چشمهای نجمه برقی زد و خندید می خواست برای جواب دادن ناز کنه که با مشت به پهلویش کوبیدم.
آی بمیری با این مهمون نوازیت کلیه ام ترک برداشت.اصلا نمی خوام بگم اومدن خونه مون مگه زوره.
بعد به یکباره چشمهایش را گرد کرد و جلوی دهانش را گرفت.مهشید از خنده ریسه می رفت و من به زور می خواستم از زبان نجمه حرف بکشم.عاقبت مجبور شد در حالی که پشت چشمی نازک می کرد توضیح داد:
برات گفته بودم که از اقوام دورمونه.مامان امید دخترخاله بابای منه.
اوه یک طوری گفتی دور که فکر کردم از اقوام زن عموته.سر راست کن بگو دخترخاله پسرخاله از آب در اومدید!
نجمه ادامه داد:
تا حالا سابقه نداشته که بیان عید دیدنی خونه ما مخصوصا که بابای امید از بابای من بزرگتر.اصلا تا حالا باباش خونه مون نیومده بود مامانش هم فقط برای مراسم نغمه اومده بود.به خاطر همین هم اومدنشون مشکوک بود!
کف دو دستم را به هم ساییدمو هیجان زده پرسیدم:
امید هم اومده بود؟
آره اون هم با یک دسته گل!
صاف تر نشستم و گفتم:
علنا خواستگاری بوده دیگه تازه تو میگی اومدنشون مشکوکبود؟
یه بابا هیچحرفی زده نشد!
خب اونجا هم جزوه رد و بدل می کردید و به بهانه اش دو کلام با هم گپ میزدید؟
نجمه غش غش خندید.با اشاره مامان به داخل رفتم تا میوه بیاورم اما قبلش از مهشید خواستم تا نجمه را تنها نگذارد. با ظرف میوه که برگشتم بابا و آقای سمیعی کنار باغچه بودند و بابا برایش از قلمه زنی های ماهرانه اش می گفت.خانم سمیعی پرتقالی برداشت و بعد از تشکر گفت:
خونه خیلی قشنگی دارید ولی از این مهمتر داشتن یه همچین پدر و مادر نازنینی!از این بابت بهت تبریک میگم.
از او تشکر کردم و ظرف میوه را جلوی برادرهای نجمه گرفتم و به آنها گفتم:
تا بعد از ظهر یه استراحت بکنید چون پسرخاله ام که بیاد یه لحظه هم تنهاتون نمی گذاره. مطمئن باشید باهاش بهتون بد نمی گذره!
مامان که پشت سرم بیرون آمده بود کنار خانم سمیعی نشست ودر ادامه صحبت من گفت:
راستش از خواهرم خواستم ناهار بیان اینجا ولی گفتش چون شما از راه می رسید خسته اید بعد از ظهر میان.
برای بابا و آقای سمیعی هم میوه بردم.آقای سمیعی سیب قرمز بزرگی را از داخل ظرف برداشت و به من گفت:
گمشدن کیف تون بهانه خوبی را به ما برای آشنایی با خانواده محترم شما داد این اتفاق رو باید به فال نیک گرفت.
بابا هم در جوابش لبخندی زد و از این آشنایی اظهار خوشحالی کرد.
آنها را داخل حیاط به حال خود گذاشتم و برای نشان دادن اتاقم به نجمه به داخل خانه رفتیم.نجمه ذوق زده لب تختم نشست و با نگاهی به اطراف خرس کوچولوی پشمالویم را زا بالای تخت برداشت و بغل گرفت و گفت:
چقدر خوبه که یکی یه دونه ای و همه چیز تمام و کمال متعلق به خودته تازه عروسک بازی هم می کنی!
اخمی کردم و در کنارش نشستم و گفتم:
آواز دهل شنیدن از دور خوش است.اونقدر هم که شما فکر می کنید عالی نیست البته ممکنه محاسنات زیادی داشته باشه ولی معایبش هم کم نیست.شما فکر می کنید این جا همیشه پر سروصداست.باور کنید گاهی که مهشید و مجید به سروکله هم می کوبند دلم لک میزنه واسه یه خواهر یا برادر!می دونی وقتی که نیستم چقدر اینجا ساکته!؟هروقت اونجا می خندم یاد تنهایی مامان و بابا می افتم و خنده تو گلوم غده می شه!
نجمه دستش را دور گردنم انداخت و با لحنی ناراحت گفت:
آخی بمیرم برات! برای همچین چیزی غصه می خوری خوب فکر کن من و مهشید خواهراتیم.حالا اگر کمبود داری این یکی رو هم بگیر.
و بعد محکم زد به پشت گردنم آخ بلندی گفتم که یک لگد هم روی ساق پایم نشست. بعد دوتایی نشستند روی کمرم و به فول خودشان کمبودهایم را جبران کردند.آنقدر بلند می خندیدیم که با صدای باز شدن در به خود آمدیم مامان و خانم سمیعی متعجب و لبخند به لب نگاهمان می کردند. خانم سمیعی پرسید:
این جا چه خبره بچه شدید!؟
نجمه عرق ریزان موهای بلندش را از دورش جمع کرد و نفس زنان روی دو زانو نشست و گفت:
نه مامان دلش می خواست بدونه دو تا خواهر چطوری به سروکله هم می پرند که نشونش دادیم!
هر دوخنده کنان سر تکان دادند و در حال رفتن مامانم گفت:
لیلا جان بیا کمک سفره بندازیم مهمون ها خسته اند!
بعد از ناها مفصل و خوشمزه مامان با نجمه و مهشید کمک کردیم ظرفها را شستیم و آشپزخانه را تمیز کردیم.بعد از تموم شدن کار ها وقتی دیدیم همه به خواب نیم روزی رفتند به اتاقم رفتیم و تا بعد از ظهر که آنها بیدار شوند من و مهشید آلبوم هایمان را از بچه گی تا حالا به نجمه نشان دادیم و بعد هم تا جایی که می توانستیم هرهر و کرکر خندیدیم.
داشتیم چای بعد از ظهر را صرف میکردیم که خانواده خاله هم آمدند.خاله خوش سروزبونم بلافاصله با خانم سمیعی دوست شد چه خوب شد که خاله آمد چون مامان کم حرف و خجالتی بنده حرف زیادی برای گفتن نداشت و احساس می کردم خانم سمیعی معذب است.عمو مفیدی هم خیلی زود پای شطرنج خوبی برای آقای سمیعی شد.خدا را شکر مجید هم که اول خیلی رسمی و خجالتی بود با دعوتی که از فرهاد و فرشاد برادرهای نجمه برای رفتن به کافی نت و بازی کامپیوتری کرد باب دوستی باز شد و آنها را با خود برد.در این میان مهدیس خواهر کوچکتر مهشید بود که تنها در کنار مامانش نشسته بود.
بعد از شام که خانواده خاله عازم رفتن بودند عمو مفیدی ظاهرا ناراضی از باخت هایی که داشت ادامه مبارزه را برای فردا که سیزده بدر بود گذاشت و رسما از ما و مهمانهایمان به باغ پدرش که هر سال به آنجا می رفتیم دعوت کرد.
خاله رو به مهشید کرد و پرسید:
تو هم حتما نمی خوای بیای کمک من کنی آره؟
نجمه دست به گردن مهشید انداخت و گفت:
همین امشب رو ببخشیدش به من مهدیس جون امشب به جای چندتا مهشید کمکتون می کنه.
وقتی سه تایی در اتاقم کنار هم دراز کشیدیم تازه نجمه شروع کرد به مسخره بازی و ضجه زدن و کباب شدن دلش به خاطر تکه های شکسته دل ایلیا مهاجر که بالاخره خوابش برد مهشید هم در حالی که به حرفهای او می خندید چشمهایش گرم شد.حرفهایش خواهی نخواهی مرا به یاد او می انداخت نمی دانم  چرا هر چه که نجمه به سرم می خواند بی فایده بود!هیچ حس خاصی به او نداشتیم همان طور که به علی و شاهرخی نداشتم حتی یه جورایی ازش بدم می آمد.همان تنفر کهنه نسبت به پولدارها!
مافقط دو همکلاسی بودیم در دو قطب مخالف به هیچ وجه هم دوست نداشتم که مثل دخترهای دیگه خودمو به او نزدیک کنم. نجمه بهم می گفت پر غرور کله شق بذار هرچی دلش می خواد بگه.چشام از خستگی به روی هم غلتید و دیگر مجالی برای فکرهای اضافه بهم نداد.
                      
                            ***********************************
مثل هر سال باغ پدری عمو مفیدی شلوغ بود پون همه خواهر برادرهایش با عروس و داماد ونوه ها آن جا جمع بودند.صبح زود که عمو مفیدی آمد راه افتادیم مامان و بابا و خاله سوار ماشین آقای سمیعی شدند و ما بچه ها هم همگی داخل پاترول بزرگ عمو مفیدی جا گرفتیم.
به محض رسیدن خاله خانم سمیعی را به جاری ها و خواهرشوهرهایش معرفی کرد.مهشید هم نجمه را با دختر عموها و دختر عمه هایش آشنا کرد و معرفی آقای سمیعی هم به عهده عمومفیدی گذاشته شد.
در تمام عمرم سیزده بدر به این خوبی نرفته بودم.خانم سمیعی میان جمع خانم ها پذیرفته شد و آقای سمیعی دوباره هم پای بازی عمو مفیدی شد و ما دخترها هم گروهی گروهی شدیم ده نفره!
نجمه آنقدر با مزه جوک تعریف می کرد که دخترها از خنده غش و ریسه می رفتند تا ظهر و خوردن ناهار همگی وسطی بازی کردیم و از کوه بالا رفتیم از آن بالا دیدندود کباب تماشایی بود.
سفره ناهار بلند بالایی پهن شد و بعد انواع غذاهای رنگ و وارنگ سفره را پر کرد.نجمه ادعا می کرد آنقدر خورده که در حال ترکیدن است!
در این میان از همه جالبتر حرکات بامزه پسرهای جوان بود که برای جلب توجه دخترها خصوصا مهمان تهرانی انجام میدادند. نجمه زیر زیرکی ادایشان را در می آورد و ما آن قدر خندیدیم که دل درد گرفتیم.
بعد از ظهر مامان ها به اصرار به همه ما چای نبات دادند چونکه در خوردن قره قورت و لواشک بیش از اندازه زیاده روی کرده بودیم.
آتیش غروب و خاتمه سیزده بدر به پا شد مردها خصوصا جوانها دور آتیش رقصیدند و باز ما از خنده ریسه رفتیم و قبل از خداحافظی سبزه گره زدیم و آرزو کردیم.نجمه یواشکی از من پرسید:
راستشو بگو آرزو کردی سال بعد با شاهرخی این جا باشی یا مهاجر؟
هر چی دنبالش کردم بهش نرسیدم.خداحافظی گروهی خیلی طولانی شد!آقای سمیعی همان جا از بابا خواهش کرد که به جای فردا مرا هم آن شب به همراه خود ببرند.بابا از این ناراحت بود که جای آنها تنگ می شود ولی نتوانست در برابر اصرارهای آنها مقاومت کند.
بالاخره به خونه برگشتیم و تا آماده شدن من آنها میوه خوردند و در این بین مامان تند و فرز شام بین راه مان را آماده کرد.البته هرچی بابا و عمو مفیدم اصرار کردند که صبح زود راه بیفتیم آقای سمیعی قبول نکرد. بابا همان شب قرض آقای سمیعی را باخواهش به او برگرداند.خانواده نجمه خیلی از این سفر راضی و خشنود بودند و از مهمان نوازی خانواده خاله و مامان و بابا تشکر کردند البته این وسط من از همه راضی تر بودم چونکه به مهمان های عزیزم خوش گذشته بود.
آقا و خانم سمیعی از مامان و بابا و خانواده خاله قول گرفتند که هر وقت به تهران آمدند افتخار میزبانی ره به آنها بدهند. مامان سینی آب و قرآن را آورد و بابا مهمان ها و مرا با قرآن بدرقه کرد.با راه افتادن ماشین بابا کاسه بلوری آب را پشت سر ما خالی کرد و زیر لب دعا خواند.
چون نیمه شب رسیدیم مرا هم به خانه خودشان بردند .بین راه و بعد از خوردن شام خوشمزه مامان با اینکه من و نجمه تا تهران خوابیده بودیم اما با این حال تا سرمان به بالش رسید دوباره خوابمان برد!
صبح آقای سمیعی که می خواست به شرکت برود مرا هم سر راه به خوابگاه رساند و قول گرفت که ار آن به بعد بیشتر به آنها سر بزنم و اگر مشکلی برایم پیش آمد او را مثل پدرم بدانم. با اینکه تا حالا تنها نبودم ولی از آن به بعد به خاطر داشتن یک دوست خانوادگی بیشتر احساس پشت گرمی می کردم.
ظهر آن روز به خاطر حاضر نبودن همه دانشجوها کلاس تشکیل نشد.نجمه هر چه اصرار کرد قبول نکردم که به خانه آنها بروم ترجیح دادم به خوابگاه برگردم تا قبل از غروب و آمدن بچه ها کمی به درسهای نخوانده ام برسم.شب قبل از بچه ها خانم مدیری و خانم صبوری مرا با چهره متفاوتم دیدند و فکر کردند ازدواج کرده ام به خاطر همین سال نو و این مناسبت را یک جا تبریک گفتند.وقتی گفتم که اشتباه می کنند خوشحال شدند چونکه نظرشان این بود که ازدواج من هنوز خیلی زوده!چندساعتی نگذشته بود که محبوبه و ساناز و زهره هم رسیدند دیدن قیافه متعجب آنها مرا مجبور کرد که قضیه اصلاح صورتم و بعد هم ماجرای مهمانی را تعریف کردم.صحبتها و تعریفهای این دو هفته تعطیلی به قدری زیاد بود که تا پاسی از شب  مشغولمان کرد. خوب شد که ظهر دعوت نجمه را قبول نکردم وگرنه به هیچ کدام از درسهایم نمی رسیدم.
نجمه از من قول گرفته بود که فردا تنها به کلاس نروم و در صحن دانشگاه منتظرش بمانم.به قول خودش می خواست به چشم ببیند تیری که از چله کمان ابروهایم بیرون می آید به قلب چه کسی اصابت می کند با این همه باز هم به من اعتماد نکرد و قبل از من خودش را رسانده و منتظرم بود!
تجمع بچه ها جلوی برد راهرو ما راهم به آن سمت کشاند تغییر ساعت شروع بعضی از کلاسها روی برد نصب شده بود.هنوز به نزدیکی برد نرسیده بودیم که با سلام محجوبانه جناب شاهرخی متوقف شدیم.نجمه آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:
از همین حالا شرط می بندم که این شوت زاده متوجه نشه چونکه جرات نگاه کردن به چشماتو نداره!
در حالی که برای جواب به شاهرخی می ایستادم به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم:
سلام آقای شاهرخی سال نو مبارک نجمه دوباره زمزمه کرد:
بگو کت و شلوار نو مبارک!به زور خنده ام را مهار کردم.شاهرخی همیشه کت و شلوار می پوشید و همیشه سامسونت دست میگرفت برای همین دخترها رویش اسم گذاشته بودند و بهش می گفتند(آقای داماد).کت وشلواری هم که آنروز پوشیده بود کاملا نو و اتو کشیده بودموهایش ررا هم یه وری و مرتب شانه زده یود و بوی ادکلنش گیج کننده بود.همان طور که نجمه پیش بینی کرده بود نگاه شرمنده و دستپاچه شاهرخی به طرف پایین بود .بعد از اینکه با نجمه هم احوالپرسی کرد دوباره خطاب به من پرسید:
تعطیلات خوش گذشت؟راستی کیفتون چی ؟پیدا نشد؟
ای بابا آقای شاهرخی وقتی گم بشه که پیدا نمیشه.
شاهرخی در تایید حرف من سر تکان داد و گفت:
بله متاسفانه همین طوره من اون شب خیلی براتون نگران شدم. فکر می کنم شما خیلی شوکه شده بودید !؟
ناگهان از سمت راستم صدای علیرضا را شنیدم که گفت :
بله اما ظاهرا براشون اومد داشته !
به عقب برگشتم علیرضا وایلیا کنار هم ایستاده بودند که برای چند لحظه ایلیا به چهره ام خیره ماند برعکس شاهرخی آنها به قدری تیز بودند که از دور تغییر چهره ام را تشخیص داده بودند!از نگاه ایلیا یک لحظه دلم لرزید یا شاید به علت تلقینات نجمه این طور حس کردم با شنیدن صدای علیرضا شاهرخی سربلند کرد که با او احوالپرسی کند تازه اون موقع مثل برق گرفته ها از جا پرید و خودش هم نفهمید چطور جواب سال نو علیرضا را داد و به سرعت از جمع جدا شد.علیرضا برای چند ثانیه ای رفتن او را نظاره کرد و بعد رو به ما گفت :
مثل اینکه آقای مهندس تازه دوریالیش جا خورد منگ شد بیچاره !
شرمگین سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم ایلیا هم نگاه عصبی اش را به سمت دیگری گرداند. علیرضا بعد از خنده بلندی که کرد پرسید:
تعطیلات چطور بود؟ظاهرا براتون بد نبوده نه؟
نجمه خندید و جواب داد:
فکرتون منحرف نشه آقای شجاعی همه جا امن و امانه صورت علیرضا به خنده ای کامل باز شد و گفت:
ا خدا رو شکر .
بعد صدایش را صاف کرد و فیلسوفانه ادامه داد :
اصولا این طوری بهتره خواهرم آخه هر گلی یه فصلی داره و الهی هیچ گلی بی موقع چیده نشه!نجمه پرسید:
پس چرا شما بی موقع چیدید؟
می دانستم که علیرضا نامز دارد.قیافه حق به جانبی گرفت و جواب داد:
بپرسید چرا بی موقع چیده شدید؟!
و بعد در حالی که هراسان به اطرافش نگاه می کرد صدایش را پایین آورد و گفت:
ور پریده این دور و اطراف نباشه که سرم به باد میره!
ایلیا هم مثل ما خنده اش گرفت و اخمهای پیشانی اش باز شد.من گفتم»:
نمی دانستم نامزد شما این جا تحصیل می کنه !
این جا تحصیل می کرده راستش میدونید یکی از شروطش ادامه تحصیل من بود و گرنه منو چه به دانشگاه!
از شدت خنده اشکمان درآمده بود.زیر چشمم را با انگشت پاک کردم و گفتم:
شوخی می کنید آقای شجاعی تحصیل شما در این جا مطمئنا به خاطر داشتن یک رتبه عالی بوده!و این رتبه عالی رو زورکی نمیشه به دست آورد!؟
نجمه در تایید حرفم گفت:
بگید انگیزه بوده این طور قابل قبول تره .ضمنا اونی که چیده شده نامزد شما بوده نه خود شما!
حالا چه فرقی می کنه ؟فعلا چیزی که مهمه اینه که جناب مهندس امروز حسابی پکر شد. براش نگرانم نکنه خدایی نکرده بین راه تصادف کنه. اصلا تو حال خودش نبود بی نوا !
نجمه میان خنده دوباره جواب داد:
همون بهتر که بعضیها توی اشتباه بمونن.
با دیدن استاد که از دور می آمد باهم به کلاس رفتیم.وقتی کنار نجمه نشستم لبخندی مطمئن زد و گفت:
بگو بارک الله بگو آفرین.حدسیات مو نمیزد دیدی گفتم بعضیها به مرض سکته می افتند.تازه اگه حقیقت را نمی گفتم ایست قلبی طرف حتمی بود!
وقتی به احترام استاد بلند شدیم زیرلبی گفتم:
گمشو!
چند دقیقه بعد که استاد سال نو را تبریک گفت و خواست درس را شروع کند چند ضربه به در خورد و در باز شد.همه نگاها به در برگشت امید بود که با ظاهری دست پاچه از استاد اجازه ورود گرفت.نگاهی به نجمه انداختم حالش کاملا با دیدن امید دگرگون شد با زانو به پایش کوبیدهم که با اخم جوابم را داد و بعد حواسش را متوجه استاد کرد.در حین درس استاد که خلاصه ای از درس جلسه پیش بود ناخودآگاه حواسم به سمت ایلیا مهاجر منحرف شد. هر چنر نمی خواستم حرفهای نجمه را قبول کنم ولی چیزی بود که خودم به چشم دیده بودم نگاه نگران و موشکافانه و با آن سلام آهسته و نامفهوم و خنده های بی خیال و نظر بازی زیر چشمی.اینها چه معنی میداد؟چه نتیجه ای میشد به دست آورد پسر پولدار و مغرور دانشکده که به هیچ دختری بهانه نزدیک شدن نمیداد!حالا از نگاه کردن به من چه منظوری داشت آن هم من ! منی که از سلام کردن به او هم دریغ می کردم منی که از برخوردهایم تغریبا همه همیده بودند که با او سر لجبازی دارم.منی که حتی او را به نماینده شدن قبول نداشتم و تا حالا کوچکترین سوالی در این باره از او نپرسیده بودم این فکرها به قدری ذهنم را مشغول کرده بود که ذره ای از درس آن روز را نفهمیدم و زمانی به خود آمدم که کلاس تمام شده بود و نتیجه این افکار واهی ترسی ناشناخته بود.
با گذشت روزها کم کم رابطه نجمه و امید نزدیکتر می شد و هربار او را چند دقیقه ای به می گرفت.اوایل نجمه با آن همه شیطنت رنگ به رنگ می شد و رنگ می باخت اما تداوم آن رنگی جدی به این نزدیکی ها و متلک های گاه و بی گاه بچه ها هم باعث از پرده بیرون افتادن و رو شدن خواستگاری لفظی امید از نجمه شد.
روزی که نجمه هیجان زده حرفهای امید را برایم بازگو کرد احساس کردم که قلبش در حال ایستادن است.وقتی آرام گرفت از او پرسیدم:
راستی نجمه چه طوری فهمیدی دوستش داری؟می تونی برام بگی؟
نجمه به نیمکت تکیه داد و نفسی عمیق کشید و بعد برای چند لحظه سکوت کرد.انگار این سوال او را به فکر انداخته بود چون عاقبت جواب داد:
نمی دونم چطوری بگم وقتی نگام می کرد یا دو کلام باهام حرف میزد تنم مورمور می شد و دلم می لرزید. راستش آدم یه طور دلنشین مسخ می شه یه حالت بی خیالیه لذت بخش!
ناگهان از آن حالت بیرون آمد و به سمتم چرخید و با نگاهی پرسشگر گفت:
چرا این سوال رو کردی؟چیزی شده؟من می دونم تو چقدر مارمولکی.نکنه سرم رو با امید گرم کردی آره؟
خندیدم ولی انگار که مچم را گرفته باشد قلبم ریخت!
برو بابا این یارو دیوونه ت کرده!
دستم را گرفت و انگشتش را روی نبضم گذاشت و به چشمانم خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
غلط نکنم مریضی!نبضت تند میزنه و چشمات هم برق داره و دستات هم یخه البته این علائم اولیشه!
و بعد دستم را رها کرد و پرسید:
حالا طرف کیه؟ آقای داماد یا آقای اخمو؟ راست شو بگو که اگه نگی خودم ته و توی قضیه رو درمی آرم می دونی که می تونم.
بلند شدم کیفم را روی دوشم انداختم در حالی که سعی می کردم بخندم تا دستم رو نشود گفتم:
بلند شو خانم دکتر که اگه دیر به سلف برسیم ته دیگهای سفت و بی مزه شون هم به ما نمی رسه.
راستش تعجب کردم که چطور به تغییر افکارتم پی برده بود!تغییراتی که مصرانه نمی خواستم آن را بپذیرم و با لو دادن خودم غرورم رو زیر پای یک پولدار مغرور بیندازم.
روز بعد ایلیا با یک دسته برگه وارد کلاس شد همه بچه ها اطرافش را گرفتند غیر از من.بعد از اینکه نطق بلند بالایی ادا کرد برگه هایی را که برای مطالعه داده بودند تا بچه ها در صورت علاقه به عنوان اعضای غیر رسمی در انجمن شرکت و همیاری کنند. خودش طبق رای گیری جزء اعضای ثابت انجمن پذیرفته شده بود که البته با استعدادهایی که از خود نشان میداد استحقاق آن را هم داشت. همه برگه گرفتند به غیر از من که از روی صندلی ام جم نخوردم ایلیا که نگاهی سریع و سرزنش بار به من انداخت و بعد به نجمه که مثل یک دوست وظیفه شناس برای گرفتن برگه ی من جلوش ایستاده بود توجهی نکرد و باقیمانده برگه ها را به داخل کیفش برگرداند!با رفتن ایلیا نجمه کنارم نشست و غرید:
نمی شد مثل بقیه بیای و برگه ات رو بگیری و منو سنگ رو یخ نکنی؟بابا تو چه پدر کشتگی با این پسره اخمو داری؟
برگه نجمه را گرفتم و بی خیال مشغول مطالعه شدم وقتی آن را خواندم بهش برگرداندم و گفتم:
فکر نمی کردم چیز مهمی باشه حدسم درست بود.تازه اگر هم قصد داشتم شرکت کنم جایی که اون می خواست رئیس بازی در بیاره من نمی رفتم.
کلاس که تموم شد امید به طرف ما اومد فهمیدم که باید زحمت را کم کنم و از آنها جدا شوم.چون آن ساعت با زهره کلاس نداشتم تنها بیرون آمدم هنوز چند قدم از کلاس فاصله نگرفته بودم که با صدایی که خیلی رسمی مرا به نام فامیل می خواند ایستادم و برگشتم و با نهایت تعجب ایلیا را دیدم که صدایم می زند.
خانم اعتمادی؟
ایلیا به طرفم آمد و علیرضا که لبخند معنی دار روی لب داشت علنا کمی از ما فاصله گرفت.ایلیا این پا و اون پا کرد و پرسید:
چرا نیومدید برگه تون رو بگیرید؟!
لازمش نداشتم.
شما اصلا نخوندید که ببینید به دردتون می خوره یا نه!
خوب شما اول راجع به آن توضیح دادید در ضمن فشار درس ها فرصت شرکت در کلاس های متفرقه را نمی ده.
فرصت نمی ده یا نمی خواهید به خاطر اینکه من اون جا نماینده هستم شرکت کنید؟
با وجود هیجانی که داشتم سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم اما نمی دانستم چقدر در این کار موفقم!وقتی با سکوتم مواجه شد و جوابی نشنید دوباره گفت:
شما از نماینده بودن من راضی نیستید نه؟دوست دارم بدونم چرا؟
با حالتی ناراضی اخم کردم و گفتم:
اولا اشتباه فکر کردید و دوما قرار نیست هر چی رو که می خواید بدونید بفهمید.
سرش رو تکون داد و گفت:
مسلما این یکی رو اشتباه نمی کنم که شما با همه راحتید غیر از من! کاش میشد علتش را بفهمم.
در حالی که بی تفاوت و اخمو نگاهش می کردم و تا اعماق وجودم می لرزید جواب دادم:
آها شاید به خاطر لطفی که در حقم کرده اید توقع دارید خودم رو مدیون شما بدونم آره؟فکر می کنم خودم و البته پدرم به قدر کافی ازتون تشکر کردیم.
و دوباره لبخند تمسخرآمیز و اجباری زدم و ادامه دادم:
ببخشید من بیشتر از این نمی تونم تملق کنم!
اخم پیشانی اش غلیظ تر شد و قبل از اینکه بروم گفت:
من همچین حرفی زدم؟اگر کار کوچیکی هم کردم فقط انجام وظیفه بوده.  
در برابر ادب کلامش نتوانستم حرف دیگری بزنم خواستم بروم که دست به کیفش برد و برگه ای درآورد و به طرفم گرفت و گفت:
بفرمایید نگه داشتم که به خودتون بدم.
ناچار برگه را گرفتم و گفتم:
متشکرم حالا شاید درباره اش فکر کردم!خداحافظ.
با گفتن این حرف او رامات و مبهوت به جا گذاشتم ولی تا طی مسافتی در بین راه می لرزیدم!
کم کم جنگ و جدال من و ایلیا تبدیل به تعقیب و گریز شد و به تدریج ترسی مبهم جای تنفر از او را در دلم گرفت!سگینی نگاه های او را همه جا به روی خود احساس می کردم و وحشت زده از آن گریزان بودم گرچه رفتارم طوری نشان میداد که گویی نسبت به او بی اعتنا هستم و مثلا محلش نمی گذارم.طوری که حتی نجمه و زهره هم این فکر را می کردند ولی در نهایت خودم را نمی توانستم گول گیر افتاده بودم!یاد علائم عاشقی که نجمه ازش حرف میزد افتادم درست همان حالتها بود!تنم با هر نگاه او مورمور می شد و دلم می لرزید اما حقیقتا بی خیالی لذت بخشی که نجمه گفته بود را به هیچ وجه در خودم نمی یافتم.در عوض ترسی موهوم آزارم میداد ترس از تفاوت طبقاتی که از زمین تا آسمان بود!
مسلما من در خانواده ای بزرگ نشده بودم که کمبود محبت داشته باشم و بخواهم با یک نگاه محبت آمیز خودم را ببازم.همیشه فکر می کردم پدر تحصیل کردهو فهمیده ام مرا طوری تربیت کرده که غرور خانواده ام را نبازم .باید هم همین طور می بود چون روی خوش نشان دادن به ایلیا تنها نتیجه اش دوستی بود و نه چیزی بیشتر یعنی بیشتر از این نمیشد توقع داشت البته با نگاهی اجمالی به تیپ و ماشینش میشد فهمید که دوستی با او عاقبت ندارد!من آنقدر حساس به دنیا آمده بودم که به هیچ وجه نمی توانستم مثل بعضی از دخترها از کنار شکست عشقی بگذرم و یا صرفا چند صباحی طرفم را تیغ بزنم و بعد هم تمام !پس بهترین راه پشت پا زدن به این عشق ممنوعه بود.ایلیا هم عاقبت با بی اعتنایی های من سرد می شد و پس می کشید ولی دیگه نمی دونستم که پیشرفت این عشق ممنوعه این قدر زیاد بوده طوری که بی اعتنایی ها و سردی های من اورا روز به روز جری تر می کرد!عمق این موضوع زمانی خودش را نشان داد که حدودا یک ماه و نیم از سال جدید گذشته بود.
کلاس تمام شده بود من و نجمه داشتیم به طرف نماز خانه می رفتیم که ایلیا خودش را به ما رساند و دوتا پاکت از کیفش بیرون آورد و با نگاهی به پشت آن یکی را به طرف من گرفت و دیگری را به سمت نجمه و گفت:
یه دعوت نامه افتخاریه. گروه موسیقی ما به مناسبت تولد حضرت علی برنامه ای در تالار وحدت اجرا میکنه خوشحال میشم تشریف بیارید.
نجمه با لحنی هیجان زده پرسید:
وای پس شما اهل موسیقی و هنر هم هستید؟ چه عالی!چه سلزی میزنید؟
من با استرس زیاد فقط شنونده بودم و سعی می کردم نگاهم به چشمان پر غرور او نیفتد.
بهتر بیایید وخودتان ببینید راستش به خاطر محدودیت جا فقط توانستم عده معدودی از دوستان و همکلاسی ها رو دعوت کنم خیلی خوشحال می شوم شما هم تشریف بیارید.
و بعد دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرد و از ما دور شد.
نجمه با حالتی عصبی پرسید:
ببینم آلو تو دهنت چسبوندی که یک کلام حرف نزدی؟
شانه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم نجمه به دنبالم آمد و گفت:
بیشتر شیفته میشد این دیگه چه مدلشه؟
با بی تفاوتی جواب دادم :
توهم مخت عیب برداشته ها کدوم شیفته؟من که اصلا بهش فکر هم نمی کنم.درضمن ندیدی گفت همکلاسی ها خوب ماهم مثل بقیه !
ولی بهت قول میدم که برای اون فرق بکنه از قضا اونهم مثل خودت مغروره و نمی خواد ضایع بشه.برای همین سعی داره حفظ ظاهر کنه اما نمی تونه !حاضرم شرط ببندم عاشق شده ولی تو یا هالویی و یا داری خودت رو به هالویی میزنی!
داشتیم وضو می گرفتیم که نجمه دوباره گفت:
ولی راستش هرچی فکر می کنم تو به درد آقای داماد بیشتر می خوری تا اخمو میدونی چرا؟مس دو پا رو کشیدم و در حال فاصله گرفتن جواب دادم:
برو بابا دلت خوشه.
پشت سرم اومدو گفت :
نه بابا ذهنم مشغوله درست که فکر می کنم می بینم مامان راست می گه که توی زندگی زن و شوهری باید یه طرف من باشه یه طرف نیم من.اگه با اخمو عروسی کنی هردوتون من میشید و زندگی تون دوام نمیاره ولی آقای داماد مامانی!گوگولی !فکر می کنم نیم سیر هم نشه هر چی بگی میگه چشم و این جوری زندگی تون پا بر جا می مونه و تو هم حالشو می بری.
چادری را که از روی جالباسی نمازخانه برداشته بودم روی سرم انداختم و پرسیدم:
تو و امید جانت وضعتون چه طوره؟ تو حالشو میبری یا اون؟جلوتر از من مهر نماز رو گذاشت و جواب داد :
غلط کرده از اول سگ می کشم تا حساب کار دستش بیاد!
بعد از نماز کارت دعوت خودش رو از کیفش درآورد و پشت پاکت را خواند(خانم سمیعی )و بعد هم کارت را از داخل پاکت درآورد و با هیجانی وافر گفت:
وای دختر چه کارت باکلاسی سالنش هم خیلی باکلاسه.تاحالا نرفتم اونجا بعنی دیدن برنامه های این سالن خیلی گرونه شانس آوردیم مجانی دعوت شدیم!
کارت دعوت خود را از کیفم درآوردم و به او دادم و گفتم:
من که نمیام اگه خواستی با امید برو.
نگاه متعجب اندرسفیهی به من انداخت وگفت:
دیگه دارم به دیوونه بودنت شک می کنم.می خوای نیای ؟اونهم دعوت افتخاری رو؟
سعی می کردم خود را بی تفاوت نشان دهم ولی در دلم غوغایی به پا بود گفتم:
نه بابا این همه امتحان ریخته سرمون. کجا بیام؟
نگاهی به پشت پاکت انداخت و بعد آنرا جلوی چشمهایم گرفت و گفت:
چشای کوت رو باز کن برای من فقط نوشته خانم سمیعی ولی ببین برای تو چی نوشته سرکار خانم لیلا اعتمادی.بدبخت این یعنی برات احترام قائل شده!تازه بهت قول میدم منو هم به خاطر تو دعوت کرده. حالا تو میگی نمیام؟
عصبی دست تکان دادم و بلند شدم و گفتم:
نجمه دست از سرم بردار من نمیخوام به اون نزدیک بشم.به خودت و امید نگاه نکن که هردو از یه قماشید منو مهاجر با هم فرق می کنیم.اگر اون طوری که تو میگی باشه که از نظر من این طور نیست بهتره فاصله رو حفظ کنم.من مجبورم که عاقلانه با این قضیه رفتار کنم تا اگه این وسط علاقه ای هم هست از بین بره!
در حالی که چادرش را در کنار چادر من آویزان می کرد خیره نگاهم میکرد و گفت:
ولی به نظر من تو یه دیوونه ای م بر عکس اون چه که نشون میدی سخت با خودت در گیری؟
بی تفاوت شانه بالا انداختم و از نمازخانه بیرون آمدم.
                 ***********************************************
اصرارهای نجمه برای رفتن من بی فایده بود ایلیا به امید هم کارت دعوت داده بود نجمه که نرفتن منو حتمبی دید کارت منو برای خواهرش نغمه برد.اون شب خیلی به من سخت گذشت با این که می زیادی به رفتن داشتم ولی آگاهانه غروب غمگین خوابگاه را جای گزین یک جشن خوب در یک سالن مجلل کرده بودم که این کار بیشتر دلم را میسوزاند زهره علت ناراحتی ام را میدانست ولی از او خواستم جلوی محبوبه و ساناز حرفی نزند آنها هم علت دلتنگی ام را به حساب دوری از مامان و بابا گذاشتند.به اصرار بچه ها در خانه نماندیم و برای دیدن فبلمی جدید که ساناز تعریفش را شنیده بود و به سینما رفتیم اما هیچی از فیلم نفهمیدم مدام سالن جشن جلوی چشمم بود و سعی داشتم ایلیای متشخص را در حال زدن ساز مجسم کنم.با خودم فکر می کردم یعنی با چه وسیله ای کار می کند؟گیتار یا ویلون؟شاید هم سنتور!اعصابم به شدت به هم ریخته بود و صحنه های غمگین فیلم فرصتی برای تخلیه اشکهایم بهم داد!فردا صبح وقتی نجمه را جلوی در دانشگاه دیدم جواب سلامم را نداده و گفت:
الهی بمیری که به جای تو من دیشب از خجالت آب شدم!
دستت درد نکنه اول صبحی چه دعای خوبی در حقم کردی!
نجمه ایشی عصبی گفت و ادامه داد:
به خدا دیوونه ای دیشب موندم وقتی چشاش با اشتیاق بین ما دنبال تو می گشت چی کار کنم.
یعنی سالن آنقدر خلوت بود که بتونه همه رو تشخیص بده؟!
نه خنگ خدا اتفاقا توی سالن به اون بزرگی یک صندلی خالی هم پیدا نمیشد.این قدر هم برنامه شون شاد و خوب بود که دائم جاتو خالی کردم و دلم سوخت که چرا نیومدی؟ وقتی برنامه تموم شد بچه های خودمون دم در ایستادند تا ایلیا بیاد بهش تبریک بگیم.طفلکی وقتی با لبخند اومد و تو رو ندید یخ کرد با اینکه غرورش اجازه نمیداد بپرسه ولی نگفته دردش معلوم بود!هرچه پسر شجاع شوخی کرد و سر به سرش گذاشت یخش باز نشد که نشد!
با شنیدن گفته های نجمه دوباره تنم مورمور شد.درحالی که سعی می کردم بی تفاوت باشم گفتم:
تو دیگه خیلی داری شلوغش می کنی!شاید چون فکر تو منحرفه این طوری برداشت می کنی راستی نگفتی چی میزد؟
نجمه با شنیدن سوالم چهره اش تغییر کرد و با خوشحالی گفت:
حدس بزن چی میزد؟
اگه میدونستم که سوال نمی کردم.
راهنماییت می کنم ساز پولدارهاست!
کمی فکر کردم و بعد جرقه ای در مغزم روشن شد و گفتم:
پیانو!؟
نجمه بشکنی صدادار در مقابل صورتم زد و گفت:
آفرین!آخ نمیدونی چقدر قشنگ و ماهرانه میزد تازه یک قطعه ای هم تک نفره اجرا کرد که سالن منفجر شد.نمی دونی چقدر تشویقش کردند اما من این قدر دلم براش سوخت که نگو آخه خیلی حس گرفته بودطفلکی فکر می کرد تو اون جایی!شاید هم توی دلش تقدیم به توی احمق کرده بود!
معترضانه و محکم به شانه اش کوبیدم و گفتم:
خوب هرچی از دهنت درمی آد بارم می کنی آدم فروش پست.یک دعوت خشک و خالی ارزش اینو داره که هرچی گیرت اومد بارم کنی؟تازه من هنوز هم می گم تو اشتباه می کنی؟
دستش را قاطعانه تکان داد و گفت:
نه خیر این تویی که سرت رو زیر برف کردی!تازه وقتی که داشتیم خداحافظی می کردیم پسر شجاع یواشکی بهم گفت به اون دوست خیر سرتون بگید تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمی باشد.اینو چی می گی؟خودتی جناب!اون کوچه ای هم که پیچیدی توش اسمش کوچه علی چپه!اینو گفتم که فکر نکنی با دسته کورها طرفی.
سرخوش و گیج خندیدم و گفتم:
خوب بقیه اش را بگو.
از اصلش برات گفتم فرعی هاش چندان تعریفی نیست.
و بعد انگار دوباره چیز جدیدی یادش آمده باشد لحنش گرم تر شد و گفت:
راستی دیشب پسر شجاع خانم کوچولوشو با خودش آورده بود.نمی دونی چقدر ناز بود مثل عروسک اسمش هم سحر بود.وقتی پسر شجاع ما رو به هم معرفی کرد این قدر ساده و بی افاده بود که فورا پرسید پس دوستتون چرا نیومده؟همون که علیرضا می گه چشاش خیلی درشته و بعضی ها رو گیر انداخته!این بار واقعا تعجب کردم و پرسیدم:
جدی می گی؟دقیقا همین رو پرسید!؟
نجمه لبخند موذیانه ای کرد و گفت :
دقیقا فقط آخرش رو نگفت ولی در مورد چشات قسم می خورم که پرسید.اگه درست فکر کنی می بینی ادامه اش همونه که من گفتمچون مسلما این تعریف را از نامزدش شنیده!پسر شجاع که نمیاد بی دلیل از تو برای اون تعریف کنه آخه ممکنه سرش رو به باد بده.تازه این طور که معلوم بود مثل بز کوهی از دختره می ترسید!
نفسم رابیرون دادم و نالیدم:
خدا خفه ات کنه با این برداشتها و نظریه هات منو بگو که داشت باوم می شد!
نجمه نگاهش را به روبه رو دوخت و هیجان زده گفت:
باورت نمیشه!برگرد و چشای درشت کورت رو باز کن و خودت ببین طرف چه طوریه؟اگه براش مهم نباشه معلوم میشه!
علیرضا و ایلیا شانه به شانه هم به طرف ما می آمدند قلبم با دیدنش به یکباره فرو ریخت.مقابل ما که رسیدند علیرضا برای سلام و احوالپرسی قدم هایش را شل کرد ولی ایلیا همان طور بدون توجه به من فقط سری به نشانه احترام برای نجمه تکان داد و رفت.علیرضا هم بابی طرفی برای ما دست تکان داد و همراهش رفت.
نجمه نگاه عمیق و دقیقی به من انداخت و گفت:
چرا لبو شدی خانم؟از عصبانیته یا از خجالت؟تازه از این به بعد منتظر بقیه اش باش!هرچی تاحالا باهات راه اومده بسه دیگه!
عصبی راه افتادم و نجمه هم پشت سرم می آمد برگشتم و گفتم:
غلط کرده کثافت!سگ کی باشه؟اصلا من به اون چی کار دارم.دوست نداشتم برم زور که نیست.نگاش نمی کنم که نگام نکنه چه بهتر!مردک پولدار عوضی فکر کرده الان پس می افتم!
نجمه فهمید حسابی عصبانی ام دیگر حرفی نزد بقیه راه را سکوت کرد.
تا چند روز بعد اخم های پیشانی ایلیا تا به من می رسید فشرده تر می شد و من با اینکه قلبا نمی خواستم او را ناراحت ببینم ولی ظاهرا راضی بودم و فکر می کردم که رد کردن دعوتش او را ناراحت و دلسرد می کند و از من برمی گردد.یک روزکه تنها وارد دانشکده شدم او هم همزمان با من رسید و غرورش را زیر پا گذاشت!با نگاهی زیر چشمی متوجه شدم که قدمهایش را تندتر کرد و تا به من رسیدگفت:
خانم اعتمادی؟
ناچار ایستادم و به طرفش برگشتم و این طور نشان دادم که تا آن لحظه متوجهش نشده ام.ساکت نگاهش کردم و منتظر شدم تا سلام گفت معمولی و ساده جواب سلامش را دادم و باز او بی مقدمه پرسید:
من بهتون کارت دعوت دادم توقع نداشتم دعوتم رو رد کنید!؟
لبخندی زورکی و خشک تحویلش دادم و گفتم:
متاسفانه امتحان داشتم و نتونستم بیام.
کدوم امتحان که ما ازش بی خبر بودیم!نخواستید بیاید یا نتونستید؟
چه فرقی می کنه؟
خوب اگه معنی اش رو زیر و رو کنید می بینید که فرقش خیلی زیاده!
ببینید آقای مهاجر من شهر و خانواده ام را رها نکردم که بیام اینجا و به تفریحاتم برسمچون می خوام وقتی برمی گردم زحمات پدر زحمت کشم را ضایع نکرده باشم. قصد من فقط و فقط درس خواندن!همین!
در جوابم پوزخندی زد گفت:
نخیر اشتباه نکنید!یه قصد دیگه هم دارید!اونهم توهین کردن و آزار دادن منه ولی مطمئن باشید من این وسط تنها تماشاچی نیستم.
این را گفت و رفت!خشک شده و به جا مانده بودم که دستی به شانه ام خورد.نگاهی به چهره خندان و متحیر نجمه انداختم و گفتم:
سلام ناراحت بود از اینکه برای دیدن برنامه اش نرفته بودم.
تو چی گفتی؟
گفتم دلم نخواسته!
نگاهی تاسف بار به من انداخت و در حالی که در کنارم راه می رفت گفت:
هر کاری از توی کله پوک برمیاد اینو شک ندارم!
امتحانات میان ترم و پشت سرش امتحانات ترم مجالی برای فکرهای دیگه نمیداد.ولی علنابداخمی های ایلیا به من شدت پیدا کرده بود.نجمه عقیده داشت اینها مقابل به مثل است و من سعی می کردم نشان دهم که هیچ گونه اهمیتی برایم ندارد.با اینکه تصمیم گرفته بودم کوتاه بیام ولی نتوانستم رفتارش را نادیده بگیرم پس عمدا وقتی با علیرضا از کنارمان می گذشتند دوستانه به علیرضا سلام می کردم ولی به او توجه نمی کردم.به عبارتی جنگ رفتاری تازه شروع شده بود و هرچه نجمه از این کار منعم می کرد من جری تر میشدم!
دخترهای کلاس همچنان سعی داشتند خودشان را به او نزدیک کنندلااقل آنها این وسط از دشمنی ما راضی بودند.یکبار یکی از استادها برگه تاریخ امتحانات را به ایلیا دادکه به بچه ها بدهد او برگه هر کس را به دستش میداد ولی برگه مرا همراه با برگه نجمه به دست او داد.این کارش جلوی همه از نظرم توهین بزرگی به حساب می اومد که در پی فرصتی برای جبران توهینش بودم.
این فرصت زمانی پیش آمد که برای ارائه درس مدیریت رفتاری جلوی تخته ایستاد اعتماد به نفس بالا و فن بیان خوبی داشت و وقتی متنی را بیان می کرد عالی آن را ارائه میداد.در این بین تنها چیزی که در رفتارش کاملا به چشم میخورد حرکات دستهایش بود که وقتی حس می گرفت آنها را خیلی تکان میداد!
برای مقدمه ژستی گرفت و بعد با همان حس دستهایش را باز کرد به جای به نام خدا یک خط از متن معروف سعدی شیرازی را خواند.منت خدای عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت........
در تمام این مدت دستم را زیر چانه گذاشته و با پوزخند نگاهش می کردم.بعد از پایان کلاس چون تا کلاس بعدی 20دقیقه بیشتر فاصله نبود  تعدادی از بچه هااز جمله همه پسرها و چندتا از دخترها برای هواخوری و احتمالا خوردن چای و قهوه به تریا رفتند.نجمه هم بلند شد و کیفش را روی دوش انداخت و گفت:
پاشو بریم یه چایی بخوریم گلوم خشک شده.
سیبی را از کیفم درآوردم و نشان دادم و گفتم:
ارزش رفت و برگشت نداره بشین همین رو باهم می خوریم.
ملتمسانه اصرار کرد و گفت:
پاشو بریم نصف سیب به هیچ کدوم مون نمی رسه دلم چایی می خواد.
خودم را بیحال نشان دادم و گفتم:
اصلا حالشو ندارم با امیدجانت برو.حاضرم قسم بخورم الان توی راهرو منتظرته!
نجمه که اصرار کردن را بی فایه دید رفت.سیبم را تند تند خوردم و با تصمیم قبلی رفتم پای تخته!دست به نقاشی ام بد نبود.خیلی عجولانه تصویر کاریکاتور ایلیا را با چند چین روی پیشانی و پیراهن راه راهی که آن روز پوشیده بود با دست های باز یعنی که آنها را در هوا تکان می دهد کشیدم و زیرش با خطی کج و معوج هرچی از متن به یاد داشتم را نوشتم.
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرخ ذات.
پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
وقتی می خواستم از سکو پایین بیایم بچه ها با شادمانی برایم دست زدند و شهره میان خنده گفت:
بابا تو دیگه کی هستی؟عجب دلی داری ها!چطور جرات می کنی؟!اخمی کردم و گفتم شما اگه صداشو در نیارین کی می فهمه کار منه؟
درسا اشک توی چشمهای به خنده نشسته اش را پاک کرد و گفت:
چه ماهرانه هم کشیده!کاملا معلومه طرف کیه ولی باور کن یگیم نگیم خودش و بقیه می فهمند که کار کیه؟!
برگشتم سرجای خودم صاف و محکم نشستم و گفتم:
عیبی نداره فقط مزاح می کنیم.کاریکاتور یعنی نشان دادن واقعیت در قالب شوخی این طوری می فهمه که نباید وقتی داره حرف میزنه توی هوا چرخ و فلک رسم کنه.تازه این کار رو به خاطر خودش کردم تا این عادت از سرش بپره.
بچه ها کم کم به کلاس برمی گشتند نگاه هر کسی روی تخته می افتاد لبخند بر لبش ظاهر می شد.تقریبا همه آمده بودند نجمه و امید هم با هم وارد شدند.نجمه تا در کنار من نشست شهره آهسته از پشت سرش گفت:
نجمه جان فقط دو دقیقه دوست آتیش پاره ات را تنها گذاشتی ببین چه دسته گلی آب داده؟!
نجمه با اشاره او به تخته نگاه کرد و با چند ثانیه مکث زیر لبی گفت:
گفتم این نقشه ای داره که با من نمی آد موقع کنفرانس هم بدجوری به بدبخت نگاه می کرد و پوزخند می زد.
بعد رو به من کرد و نگاه غضبناکش را به صورتم دوخت و گفت:
تو خل شدی یه خل به تمام معنا!
می خواست بلند شود . به طرف تخته برود شهره محکم از پشت مقنعی اش را کشید و گفت:
ا کجا؟ بذار ببینیم آخر این نمایش کمدی چی می شه!
نجمه با عصبانیت خودش را بیرون کشید و داد زد:
اگه شما بال و پرش بدید معلومه خوب و خنده دار می شه!
ولی قبل از آنکه بخواهد دوباره بلند شود ایلیا و علیرضا و یکی از دوستانش وارد کلاس شدند.ایلیا با دسدن جهت نگاه بچه ها و لبخندشان به تخته نگاه کرد و بعد مستقیم به من که صاف و خونسرد نشسته و لبخند میزدم.اخمی داشت که به قولی یبا یک من عسل هم خورده نمی شد!به جای من نجمه عصبی و دست پاچه سرش را پایین انداخته و بی هدف کتابش را ورق میزد.
بچه ها روی بلند خندیدن را نداشتند فقط لبخند بود و بس!ایلیا به سمت تخته رفت و علیرضا گغت:
به به عجب هنرنمایی استادانه ای!حالا این کی هست؟
لبخند بچه ها به خنده ریزی تبدیل شد نجمه زیر لبی گفت:
خدا خفه ات کنه با این کارات!
من به تبعیت از او زیر لبی جواب دادم:
این جوال دوز به اون سوزنی که زد در!برگه منو میده به تو آره؟
اونم به جاش جوابت رو میده!فکر کردی ازت میترسه؟
پس بچرخه تا بچرخیم!
ایلیا داشت با تخته پاک کن تخته را پاک می کرد که استاد وارد شد.با اجازه استاد به کارش ادامه داد و وقتی از کنارم گذشت نگاه غضبناک نثارم کرد که خونسرد جوابش را دادم.آن روز هم گذشت ولی بعد از آن دیگر به یاد ندارم هنگام سخنرانی دستهایش را  به پرواز درآورده باشد.
چند روز بعد هم اتفاق جالب دیگری افتاد که دوباره حس شیطنت و مردم آزاری وادار به درگیری ام کرد.به آخر امتحانات میان ترم نزدیک می شدیم.ایلیا بعد از اتمام کلاس اول و قبل از خروج بچه ها جلوی سکو ایستاد و خطاب به همه گفت:
دوستان لطفا چند لحظه صبر کنید می خواستم اگر همه موافق باشند امتحان هفته آینده رو به آخر هفته موکول کنیم.راستش یک مسافرت کاری اجباری برای من پیش اومده و به این خاطر به نظر مساعد همه شما نیاز دارم.بچه ها بعد از کمی صحبت با اینکه می دونستند تداخل امتحانی پیش می آمد اما به خاطر خواهش او قبول کردند.من هم حرفی نزدم یعنی در برابر همه نظر موافق مخالفتی نمی توانستم بکنم.
بعد از ظهر که استاد درسش را تمام کرد و برای امتحان تاکید دوباره کرد!ایلیا با اجازه او برخاست و گفت:
استاد با اجازه شما به خاطر کاری که برای من پیش آمده بچه ها راضی اندامتحان آخر این هفته برگزار بشه.شما حرفی ندارید؟
استاد بعد از چند لحظه سکوت یه لنگه ابرویش را بالا انداخت و جواب داد:
برای من فرقی نمی کنه به شرط اینکه همه موافق باشند.
نمی دونم چطور خر شدم و یکدفعه با صدای بلند گفتم:
نه خیر استاد من این هفته نیستم.
در آن واحد زانوی نجمه و زهره از این طرف و آن طرف محکم به پایم خورد.چند لحظه سکوت محض و سنگین برفضای کلاس حاکم شد و سپس استاد خطاب به ایلیا گفت:
نظر جمع شرطه!حتی اگر یک نفر هم راضی نباشه من نمی تونم تاریخ امتحان را تغییر بدم!
ایلیا در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را پنهان کند رو کرد به من و گفت:
پس چرا شما وفتی یبا همه داشتم صحبت می کردم و نظر می گرفتم حرفی نزدید؟
خودم را نباختم و خونسرد و طبیعی جواب دادم:
ببخشید آقا اما همین الان یادم اومد که برای رفتن به خونه به خانواده ام قول داده ام.
ایلیا نفس عصبی کشید و سکوت کرد.استاد گفت:
به هر حال اگر نظر ایشون برگشت به من خبر بدید.
به محض تمام شدن کلاس نجمه به من توپید و گفت:
آخه تو چه کیفی می کنی که این بیچاره رو می چزونی؟بابا یه بار اذیت کرد خب تو هم جواب دادی کوتاه بیا دیگه.
با لحنی ناراحت و قهرآلود گفتم:
مگه چی کار کردم؟این اونه که به من کار داره نه من به اون؟مامان و بابام این هفته منتظرند چرا نمی فهمی؟
شهره از پشت سر گفت:
حالا هفته دیگه برو گناه داره بی چاره!سفر اون کاریه به همش نریز!
بلند شدم و خودم رو مشغول جمع آوری وسایلم کردم که یک دفعه علیرضا در کنارم قرار گرفت تا نگاهش کردم لبخندی زد و بدون حرف دستی به معنی ریش گرو گذاشتن به چانه بدون ریشش کشید.
دلم نیومد خواهشش را رد کنم خواستم لبخند بزنم که صدای ناراحت ایلیا که علیرضا را صدا میزد شنیدم.
علیرضا بریم.
علیرضا چشم هایش را مثلا وحشت زده گرد کرد و آهسته سر تکان داد و رفت.نجمه پرسید:
همین رو می خواستی؟
خونسرد ابرو بالا انداختم و گفتم:
اگه خودش خواهش می کرد شاید قبول می کردم ولی حالا که این طور شد دلم خنک شد!
در نهایت اینکه امتحان آخر همان هفته بعد برگزار شد و من این وسط نفهمیدم که ایلیا با مسافرت ضروری اش چه کرد ولی حقیقتا از کارم پشیمان بودم و دلم به حالش می سوخت!
همین لجبازی فرصتی داد که هر چند شده دو روزه سری به خانه بزنم.مامان چند روز پیش تلفنی گفته بود خبر خوبی برایم دارند که تا نروم و به چشم نبینم برایم نمی گویند تا سورپریزم کنند!خیلی مشتاق فهمیدن این خبر خوش بودم به خاطر همین از کلاس شنبه ام زدم و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بود.ظهر چهارشنبه بعد از امتحان از دانشکده به ترمینال رفتم البته قبلش به مامان و بابا خبر آمدنم را داده بودم.
اتوبوس که به ترمینال شهر کوچکمان رسید آخر شب بود خسته و کوفته از اتوبوس پایین آمدم.   راننده های تاکسی های ترمینال جلو آمدند:
خانم دربست می خواهید یا نه؟
هنوز جواب نداده بودم که صدای بوق پی در پی را شنیدم.بی توجه به بوق ها با یکی از راننده ها صحبت می کردم که بغل دستی اش رو به من به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
خانم با شما هستند!
یعنی کی اومده دنبال من؟!برگشتم آخ که قلبم از خوشحالی می خواست بایسته!این بابای خوشتیپ و قد بلند منه که کنار اون پراید قرمزه ایستاده؟یعنی خبر خوب و سورپرایزشون این بوده؟خدا یعنی می شه؟
بابا با خنده ای شاد برایم دست تکان داد.چونکه ساک همراهم نداشتم با قدم های تند به طرفش رفتم و گفتم:
سلام بابای خوشگلم. چشمم کف پاتون قربونتون برم چقدر بهتون می آد.
بابا خنده کنان به طرفم آمد و گفت:
علیک سلام دختر نازم خدا نکنه تو قربون من بری بابا.من هرچی دارم مال توئه عزیز دلم صورت همدیگر را با لذت بوسیدیم و بابا مثل همیشه مرا محکم به خودش فشرد و  سپس دستم را گرفت و به طرف ماشین برد.در جلو را برایم باز کرد و با تعظیمی کوتاه گفت:
کالسکه قرمز تقدیم به شاهزاده خانم عزیزم!
خندیدم و صاف و پر ابهت نگاهش کردم و گفتم:
چه کالسکه بان خوشگل و خوشتیپی!اگر دخترش نبودم حتما زنش می شدم خوش به حال مامانم!
بابا از روی سرخوشی گونه ام را بوسید و گفت:
این زبون درازی تو منو اسیر خودش کرده!
داخل اوتومبیل خوش رنگ و قشنگ نشستم و بابا با احترام در را برایم بست و خودش از آن طرف نشست و راه افتاد.
صدای ملایم دستگاه صوتی اتومبیل با صدای ملکوتی استاد شجریان به فضای داخل اتومبیل ابهت خاصی می داد.بوی تازگی ماشین بینی ام را قلقلک می داد هنوز روی همه قسمت های ماشین نایلون آک کشیده بود.بابا بالذت مرا نگاه می کرد و من بهت زده و شاد گاهی به بابا و گاهی به پشت سرم و گاهی به جلو و داشبورد سرک می کشیدم.بابا که از دیدن خوشحالی من چشماش برق میزد پرسید:
خوشت اومد بابا؟سورپریز خوبی بود؟
دستم را به روی دستش که روی فرمان بود کشیدم و گفتم:
بگید عالی باباجون فکر همه چیزرا می کردم به جز این!
و بعد چشمکی زدم و پرسیدم:
به ارثیه بی خبری رسیده یا گنج پیدا کردید!به من راستش رو بگید؟
بابا سرخوش خندید و گفت:
مگه می شه به تو دروغ گفت دختر!مو رو از ماست می کشی بیرون.مطمئن باش نه ارثیه بی خبر رسیده نه گنج پیدا کردم.حقیقتش یه ذره پس انداز داشتم نصفی از پول ماشبن رو دادم نصفش رو هم قسطی می دم.در ضمن با اجازه تون الان دو هفته است که توی آموزشگاه رانندگی تعلیم رانندگی می دم.هم از بیکاری خلاص شدم و هم میتونم قسط های خودش رو بدم و هم اینکه دخترم را خوشحال و راضی کنم.خوبه؟
عالیه!از این بهتر نمی شه ولی باید به من هم رانندگی یاد بدیداون هم مجانی!
بابا در جوابم با مهربانی و خوشحالی دست روی چشمش گذاشت.
سه روزی که آنجا بودم تا باباماشین رو توی حیاط می زد دستمال بر می داشتم و به سر و روش می کشیدم.
ساعت 7 شب به بعد که بابا کارش تمام می شد می آمد خونه و من و مامان را سوار می کرد و اول کمی می گرداند سپس می برد یک خیابان خلوت و خودش کنارم می نشست و با حوصله بهم رانندگی یاد میداد.آخ که چه لذتی می بردم آخ که چه کیفی می کردم!سه روز مثل برق و باد گذشت.با اینکه مهشید را به خاطر نزدیکی کنکور یکبار بیشتر نتوانستم ببینم اما ماشین خوشگل مان تمام وقتم را پر کرده بود.این دفعه بابا با ماشین خودش مرا ترمینال رساند و قول داد سه هفته دیگر که امتحان آخر ترمم تمام شد همراه مامان البته با ماشین خودمان به دنبالم بیایند.عجب سفر سه روزه خوبی بود!به غیر از خونه و ماشین و مامان و بابا دیگه به هیچی فکر نکرده بودم آزاد بودم و رها!
نه به نجمه نه برای زهره و دیگر بچه ها از ماشین قشنگ مان حرفی نزدم نمی خواستم فکر کنند ندید بدیدم ولی همه شون متفق القول بودند که این دفعه خوشحال تر و پر انرژی تر برگشته ام.
امتحانات که شروع شد سخت مشغول درس خواندن شدم باید با گرفتن نمرات بالا بابا را شارژ می کردم و به غیر از این هیچ هدفی نداشتم.در این بین سعی می کردم به ایلیا فکر هم نکنم گرچه خود به خود جای فکر کردن هم نمانده بود چون نه او به من نگاه می کرد و نه من به او!نه او به من سلام میداد و نه من به او.
هنوز دو سه تا از امتحانات باقی مانده بود.سر یکی از امتحان ها بود که یک ربع مانده به امتحان رسیدم و متوجه شدم که نگهبان ورودی جدید و ناآشناست.تا خواستم از در بگذرم راهم را سد کرد و گفت:
خانم لطفا  کارت دانشجویی!
آه از نهادم برآمد چونکه کارتم همراهم نبود گفتم:
کارتم همراهم نیست آقا.
نگهبان با بی تفاوتی جواب داد:
من امروز اولین بار این جا ایستادم برای همین مامورم که کارت همه رو ببینم!
حالا باید چی کار کنم؟برم و برگردم که امتحان شروع شده؟
نگهبان برگه ای را به طرفم گرفت و گفت:
باید این جا بنویسید و تعهد بدید که دانشجوی همین دانشگاهید و جلوشم امضا کنید.
در همین لحظه صدای ایلیا را از پشت سرم شنیدم که گفت:
سلام صفایی جان خسته نباشید.
علیک سلام آقای مهاجر عزیز.
چند ثانیه بعد پشت سرم هم نجمه آمد که با ایلیا سلام کرد و بعد به من که همان جا ایستاده بودم گفت:
چرا نمی آیی بریم؟
این آقا نگهبان جدید هستند و کارت دانشجویی می خوان!
نجمه وارفت و گفت:
وای منم کارتم رو نیاوردم.
ایلیا رو به نگهبان کرد و با اشاره به نجمه گفت:
بذارید این خانم برن من می شناسم شون.
نگهبان چشم غرایی گفت نجمه گیج ومبهوت به من وایلیا نگاه می کرد!سعی کردم خونسرد باشم گرچه داشتم از درون می ترکیدم رو کردم به نگهبان و گفتم:
برگه رو بدید امضا کنم.
ایلیا لبخندی پر تمسخر زد و بعد از نگهیان و نجمه خداحافظی کرد و رفت!نجمه صبر کرد و با من وارد شد و گفت:
خدا عاقبت این ماجرا رو به خیر کنه!کی می خواین کوتاه بیاین معلوم نیست!
وقتی روی صندلی شماره دار خودم نشستم طبق مواقعی که عصبی می شدم داشتم با دندان لب زیری ام را می جویدم که نگاهم در نگاه پر تمسخر ایلیا گره خورد.نجمه از سمت چپم یک برگ دستمال روی دستم گذاشت و آهسته گفت:
خدا مرگت بده بس که اون لبتو جویدی خونی شد.تازه این طوری طرف هم فهمیده که چقدر حرصت رو درآورده!
دستمال را روی لبم گذاشتم ایلیا خرسندانه خندید و نگاهش را برگرداند.به نجمه گفتم:
صبر کن دارم براش!به من می گن لیلا اعتمادی!
نجمه حرفم را ادامه داد و گفت:
نه برگ چغندر نه هالو بخوره زمین می زنه و دیگه نگاه نمی کنه که این جا کجاست طرفش کیه!
در چند روز آینده فقط یکبار دیگر ایلیا را از دور دیدم.به هر حال با تمام شدن امتحانات و شروع تعطیلات فعلا آتش بس اعلام شد!
طبق برنامه مامان و بابا با ماشین خودمون بو دنبالم آمدند از ساعت رسیدنشان خبر داشتم و همه وسایلم را برای دوری سه ماهه جمع کرده بودم.از طرفی همگی مشتاق تعطیلات و بخور و بخواب و دیدن خانواده بودیم و از طرفی ناراحت دوری سه ماهه.
خانم صبوری می گفت تابستون که می شه یکی از خانواده های صمیمی من از هم می پاشه ولی دلم خوش که بچه هام هر جا هستند سر و مر و گنده اند و امید به دیدن دوباره شون دارم.
محبوبه که خدا خیرش بده خداحافظی رو هم با خنده سر هم بندی کرد وگرنه دل نازک زهره می ترکید!البته برای من هم جداشدن از دوستان سخت بود ولی امسال تابستان را به خاطر داشتن ماشین ترجیح میدادم و دلم به آن خوش بود.
وقتی داشتم با افتخار جلوی بچه ها وسایل را داخل ماشین قشنگ مان جابه جا می کردم با خودم فکر می کردم که ابن همه وسایل را بدون ماشین چطوری می تونستم برگردونم!
مامان برای خانم صبوری مقداری از سوغاتی های شهرمان را به همراه آورده بود.آنها را که تقدیمش کردم و برای خداحافظی بوسیدمش اشکش درآمد و عاقبت هم اشک همه را درآورد و خداحافظی اشک آلودی شد!بعد همگی انگشتان کوچکمان را به هم گره زدیم و دیدار مجدد را برای اول مهر گذاشتیم و از خانم صبوری خواستیم اتاق پر خاطره خودمان را برایمان حفظ کند او هم مادرانه و با رضایت قول داد.
نجمه شب گذشته ازم خداحافظی نکرد و قول گرفت مامان و بابام که آمدند قبل از رفتن حتما سری به آنها بزنیم رفتن همانا و نگه داشتن ما برای ظهر همانا

 



موضوعات مرتبط: رمان غریبه ی آشنا monir mehrizi moghadam

تاريخ : 91/06/06 | 17:19 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید