X
تبلیغات
دنیای رمان - رمان جدید


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

نمی دانم چرا امروز دلم هوایت را می کند؟!؟!؟!
همین امروزی که با بی رحمی پا روی دلم گذاشتی
و حصار دلم را پایمال کردی و با بی رحمی گفتی
من میروم تا تو بدانی رفتی ام!!!
و حال که تو رفتی
دلم فقط تو را میخواهد هوسی در سینه ندارم برگرد
برگرد و فقط مثل برادر و کوه پشتم بمان
فقط با من بمان
بیرحم ترین موجود زمین مهرت در دلم نشسته برگرد
برگرد و بگو من بدون چشمانت چه کنم؟!؟!؟!؟!  
 
 
*************************زنگ آخر به صدا درآمد و نگین و دوستانش درحال جمع کردن وسایلشان بودند.
نگین دختری لاغر اندام و بلند قد بود ،چشمان درشت و سیاهی داشت و مژگانش بلند و تابدار بود صورت شفافی که داشت باعث می شد هر روز صبح ناظم مدرسه شان او را مجبور کند صورتش را بشوید تا مطمئن شود نگین آرایش ندارد. بینی او نیز کوچک و سربالا بود و لبانی غنچه ای وکوچک داشت دندانهایش مانند مروارید در دهانش می درخشید. ولی در کل صورتی دخترانه، محجوب و زیبا داشت. او در حال گذراندن دوران پیش دانشگاهی بود.
نگین چادرش را از جا میزی بیرون آورد. ملیکا چون با اخلاق نگین آشنا بود قبل از آنکه نگین چیزی بگوید آینه اش را به سمت او گرفت نگین آینه را از ملیکا گرفت و با وسواس زیاد مشغول درست کردن قسمتی از مقنعه اش که همیشه آنرا از چادر بیرون می گذاشت شد.
ملیکا: ول کن بابا حالا کی به بالای مقنعه ی تو نگاه میکنه؟
نگین: همه.و بعد آینه را به ملیکا پس داد و با بچه ها خدا حافظی کرد و از کلاس خارج شد.
نازنین هم سرویسی نگین درحیاط منتظر او بود و با دیدن او گفت: پس تو کجایی ؟
بعد با دستش به سمت پایین اشاره کرد وگفت:اینها را می بینی همه به خاطر توست.
نگین با تعجب به زمین نگاه کرد و گفت:چی؟
نازنین: علفها را می گویم. نگین که تازه متوجه منظور نازنین شده بود تا بیرون مدرسه به دنبال او دوید.
وقتی به بیرون مدرسه رسیدند نگین گفت: شانس بیار که مقنعه ام خراب نشده باشه وگرنه
خدا به دادت برسد.
آن دو درحال خندیدن بودند که نگین چشمش به مزاحم همیشگی افتاد که پسری 18یا19 ساله به نظر می رسید و هرروز به دنبال نگین می افتاد و از او خواهش می کرد شماره ای که در دست پسر است از او بگیرد ولی نگین از این کار امتناع میکرد زیرا هم خودش این کارها را دوست نداشت و هم دلش نمی خواست پدر و مادرش فکر کنند که نگین از اعتماد آنها سوء استفاده کرده است. پسر مثل هر روز تا کنار سرویس او را دنبال کرد ومثل هر روز هنگامی که نگین سوار سرویس شد ناکام بازگشت.
نگین و خانوداه اش در شمالی ترین نقطه ی تهران در خانه ای زیبا و مجلل زندگی می کردند. علی رغم آن که آنان ثروت زیادی داشتند از کمک به مردمان بی بضاعت و مستمند دریغ نمی کردند. سرویس جلوی در خانه نگه داشت و نازنین با نگین خداحافظی کرد و نگین پیاده شد. نگین زنگ در را فشرد پس از مدتی مش رجب سرایدار ساختمان در را گشود و نگین وارد شد و با دیدن ماشین برادرش نیما در حیاط از مش رجب پرسید: نیما برگشته؟
نیما برادر بزرگتر نگین بود مشغول به تحصیل در سال دوم رشته ی مهندسی عمران بود او نیز پسری خوش قیافه و جذاب بود که اکثر دخترهای دانشگاه و همچنین دختران فامیل او را می ستودند .
نیما به همراه دوستانش برای تعطیلات میان ترم به شمال سفر کرده بود وقرار بود یک هفته دیگر بازگردد نگین نیز به علت وابستگی زیادی که به نیما داشت این مدتی که نیما نبود مقداری ناراحت بود. ولی حالا با دیدن خودروی نیما بسیار خوشحال بود و دلیل برگشت نیما اصلا برایش اهمیتی نداشت. او بعد از پرسیدن سوال از مش رجب بدون آنکه منتظر جواب بماند برای دیدن نیما به
داخل خانه دویده بود.
خانه ی آنها خانه ای دوبلکس بود که طبقه ی پایین پذیرایی بود و درطبقه ی بالا 4 اتاق خواب قرار داشت که یکی از آنها متعلق به نگین دیگری نیما و 2 اتاق دیگر یکی اتاق کار پدر بود و در کنار آن اتاق خواب پدر و مادر قرار داشت خانه ی آنها با وسایل ساده اما شیک تزئین شده بود.
نگین همین که وارد خانه شد چادر و کیفش را روی مبل پرت کرد و به سمت اتاق نیما دوید، نیما نیز در اتاقش پشت تخت قایم شده بود تا نگین را بترساند. نگین به اتاق نیما رسید در را باز کرد و داخل شد نیما از پشت تخت بیرون پرید و نگین را حسابی ترساند . نگین هم صبر نکرد و مقنعه اش را بیرون آورد و به طرف نیما پرتاب کرد نیما جا خالی داد و مقنعه به مادر که در اتاق را باز کرده بود تا ببیند این همه سروصدا برای چیست برخورد کرد ، نیما دلش را گرفته بود و از ته دل می خندید.
نگین که حسابی عصبانی شده بود گفت: من دیوونه رو بگو چه قدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم تواومدی .
نیما: بابا شوخی کردم .
نگین:ولی خیلی مسخره بود.
نیما:معذرت می خوام که خواهر گلم را ناراحت کردم. و بعد به کنار نگین آمد و گفت: منو می بخشی؟
نگین محکم و قاطع گفت:نه.
نیما یک خرس حصیری را که از شمال برای اوگرفته بود به سمت نگین گرفت و گفت: حالا چی؟
نگین عاشق صنایع دستی بود و نیما این را به خوبی میدانست و با این کار نیما ،آن دو با یکدیگر آشتی کردند. مادر که خیالش راحت شده بود که مشکلی نیست به رو به آن دو گفت: ناهار حاضره زود بیاین پایین.
نگین نیز با مادر از اتاق خارج شد وبه اتاق خودش رفت مانتو و شلوار مدرسه اش را عوض کرد به طبقه ی پایین رفت. سر میز نهارنگین مشغول کشیدن برنج به داخل بشقابش بود که مادر پرسید: امروز چه خبر بود؟
نگین: طبق معمول درس و سروکله زدن با معلما اتفاق خاصی نیفتاده است.
نیما از نگین پرسید:نمی پرسی چرا زودتر برگشتم؟
نگین: راست می گی ها واقعا برای چی زودتر برگشتی؟
نیما: فردا می فهمی.

نگین خسته وارد خانه شد. 2روز دیگر امتحان هایش شروع میشد و او 2روز برای درس
خواندن مهلت داشت. وقتی وارد خانه شد کسی در خانه نبود برایش تعجب آور بود زیرا مادرش همیشه قبل از آمدن نگین خانه بود، ولی الان هیچ کس در خانه حضور نداشت. با خستگی در حال بالا رفتن از پله ها بود که زنگ تلفن به صدا در آمد از پله پایین آمد و تا تلفن را برداشت صدای ضبط که آهنگ تولدت مبارک را می خواند بلند شد ونگین تازه فهمید که چرا نیما زودتر برگشته بله امروز تولد نگین بود. بعداز صدای ضبط صدای پدر و مادر و نیما بلند شد که همه با هم آهنگ تولدت مبارک را می خواندند. سپس یکی یکی کادوهایشان را به نگین دادند ونگین مشغول تشکر کردن وباز کردن کادوهایش شد نیما یک جعبه ی بزرگ به اوداد و نگین با ذوق زیاد مشغول باز کردن آن شد او هر چه کادو را باز می کرد به جعبه ای کوچکتر از جعبه ی قبلی می رسید و در نهایت به یک شکلات رسید شکلات را بیرون آورد وروبه نیما گفت:همین.
نیما با لبخند گفت:توکه میگفتی من راضی به زحمت نبودم واز این حرفا .
نگین: من با مامان وبابا بودم نه با تو.
نیما: پس که اینطور حالا که اینجوریه بیا این یکی رو بگیر.و یک عروسک پولیشی را به سمت او پرتاب کرد .
نگین: وای چقدر خوشگله چرا زحمت کشیدی ؟من راضی نبودم.
نیما: پس بِدِش به من .
پدرومادر به آندو نگاه می کردند ومی خندیدند.
در پایان آن شب همه برای شام به رستوران رفتند و به جر و بحث های نیما و نگین می خندیدند .
وقتی شب به خانه بازگشتند با اینکه دیر وقت بود اما نگین با وجود خستگی زیاد به درس خواندن مشغول شد و تا نماز صبح مشغول درس خواندن شد.
نگین امتحانات را یکی پس ازدیگری با موفقیت پشت سر میگذاشت و پس از پایان امتحانات خود را برای کنکور که ماه دیگر برگزار می شد آماده میکرد و خوشبختانه آن را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت و در رشته ی روانشناسی قبول شد.
***********************************
یک روز نگین برای درس خواندن به همراه دوستانش به کتابخانه رفته بود که مادرش با او تماس گرفت و گفت اگر میتواند در مسیر بازگشت خانه کمی برای مادر خرید کند و وقتی نگین علتش را جویا شد مادر گفت که پدر بعد از سالها دوست دوران دبیرستانش را پیدا کرده و او و خانواده اش را برای شام به منزل دعوت کرده است. نگین با کمال میل پذیرفت و آن روز نسبت به بقیه روزها زودتر به خانه رفت تا به مادرش کمک کند .
****
حدود ساعت 6 عصر بود که خانواده آقای سهرابی به خانه ی آنها آمدند. خانم و آقای سهرابی نیز دارای دو فرزند بودند که فرزندانشان پسری به نام آرش و دختری به نام آرزو بود. پس از وارد شدن مهمانها همه در حال سلام و احوال پرسی بودند که وقتی آرش به سمت نگین برگشت تا به او سلام کند هردو مبهوت ماندند.بله؛ آرش همان پسری بود که هر روز اصرار داشت شماره اش را به نگین بدهد. آرش سریع به خود آمد و در مقابل نگین با سر سلامی کرد ولی نگین نمی دانست چرا احساس می کرد 2 وزنه ی سنگین به پاهاش آویزان است و نمی تواند آنها را تکان دهد ناگهان با صدای مادر که می گفت نگین جان خانم ها را به اتاق راهنمایی کن تا لباس هایشان را عوض کنند به خود آمد.
آرزو و مادرش را به اتاق خودش راهنمایی کرد و بعد از اینکه که لباس هایشان را عوض کردند خانم سهرابی که او را مهوش نام داشت، گفت: خب شما دخترا رو تنها می گذارم تا بیشتر با هم آشنا بشید و سپس از اتاق خارج شد .
آرزو با کنجکاوی مشغول نگاه کردن به دکور اتاق نگین بود که نگین گفت:اگه اشتباه نکرده باشم اسم شما آرزو بود درسته؟
آرزو: آه بله. نگین جون دکور اتاقت خیلی قشنگه واقعا که سلیقه ات محشره .
نگین: نه اونقدر که تو میگی ام سلیقه ام خوب نیست.
آرزو: نه باور کن تعارف نمی کنم وسایل اتاقت خیلی ساده وشیکند.
نگین: مرسی.راستی آرزو جان شما دانشجو ای؟
آرزو: نه هنوز ، ولی امسال دارم برای کنکور میخوانم ولی انگار شما دانشجوای.
نگین: بله.
آرزو: چه رشته ای؟
نگین: روانشناسی.
آرزو: چه رشته ی خوبی به نظر من همه ی روانشناسا زندگی موفقی دارند چون می دونند در هرقسمت از زندگی چه عکس العملی نشان بدهند درست مثل آرش.
نگین با شنیدن نام آرش ناگهان به یاد روزی افتاد که با نازنین در حال سوار شدن به سرویس بود که آرش جلو آمده بود و نگین سریع در ماشین را بسته بود و پیراهن آرش به در گیر کرده و پاره شده بود و وقتی ماشین جلوتر رفته بود نگین سرش را از شیشه بیرون آورده بود و گفته بود دفعه ی بعد اگه بیای دنبالم بلای بدتری سرت میاد و این آخریآخرین دیدار آنها بود.
و با صدای آرزو که میگفت انگار برای شام صدامون می کنند به خود آمد و گفت: بله بله بریم.
سر میز شام آرش روبروی نگین نشسته بود و هروقت نگاهشان با همدیگر تلاقی می کرد آرش لبخندی را تحویل نگین میداد. بعد از شام خانواده ی آقای سهرابی برای رفتن آماده شدند و هنگام خداحافظی آرش به آرامی به نگین گفت: زیاد خوش قول نیستیا آخه قرار بود اگه دفعه دیگه منو دیدی یه بلایی سرم بیاری و منو پررو تر کردی .
نگین: میخواستی جلو ی پدر مادرت چی کارت کنم ؟
آرش:خب درسته بعضی کارا رو نمیشه جلوی بقیه انجام داد.
نگین که منظور آرش را فهمیده بود از عصبانیت در حال انفجار بود و تا به خود آمد و خواست جواب آرش را بدهد متوجه شد خانواده سهرابی رفته اند و مادر و پدر و نیما برای بدرقه به حیاط رفته اند ولی او هنوز میان پذیرایی ایستاده است. به آشپزخانه رفت قرص سردرد خورد و بعد از شب بخیر گفتن به بقیه به اتاقش پناه برد.
تا نیمه های شب خوابش نمی برد از اتاق بیرون رفت تا به آشپزخانه رفته و مقداری آب بنوشد وقتی به میان پله ها رسید متوجه شد پدر و مادرش در پذیرایی مشغول صحبت کردن هستند و او ناخواسته حرفهایشان را می شنید که پدر میگفت: آرش پسر برازنده ای بود.
مادر: آره و خیلی سر به زیر و محجوب .
نگین با خود گفت آره خیلی . و بعد با پوز خندی تمسخر آمیز به سمت آشپزخانه رفت.

***
وقتی نگین وارد دانشگاه شد نازنین همان هم سرویس قدیمی اش که حالا با او هم دانشگاهی بود به سویش دوید و با ذوق گفت: نگین بدو یه پسر مامان تازه انتقالی گرفته و اومده تو دانشگاه ما. هنوز نیومده همه ی دخترا براش غش و ضعف کردن.
نگین: حالا تو چه رشته ای درس میخونه این پسر خوشبخت؟
نازنین: از خوش شانسی تو روانشناسی.
ناگهان نگین به فکر فرو رفت یاد شب گذشته افتاد آرش گفت تازه انتقالی اش جور شده و فردا اولین کلاسش است . همانطور که در فکر بود نازنین گفت:بابا تو هنوز ندیدیش اینجوری رفتی تو فکر ببینیش چی کار می کنی؟
نگین: لوس نشو یاد دیشب افتادم.
نازنین: راستی مهمونی خوش گذشت ؟پسر داشتند؟
نگین خنده ای کرد وگفت: میشه ما یه حرفی بزنیم و تو به پسرا ربطش ندی؟ حالا خوبه نامزد داری.
نازنین: آخه نگین جون قحطی پسر اومده توام اگه دست به کار نشی پسرا میپرن. ناگهان
نازنین گفت: خودشه اومد .
نگین:کی اومد؟
نازنین: اَه تو چقدر گیجی همون پسر مامان رو میگم دیگه و با انگشت به صندلی روبرو که 2 پسر نشسته بودند اشاره کرد اوناهاش اونی که سمت چپ نشسته.
نگین نوک انگشت نازنین رو دنبال کرد و به نقطه ای که او اشاره میکرد رسید و شک اش به یقین تبدیل شد آرش بود همان پسری که نازنین می گفت آرش بود .
نازین: محشره نه؟
نگین چادرش را جمع کرد وگفت:نازنین بلند شو کلاسم دیر شد.
نازنین:اَه توام کشتی مارو با این حیای دخترونه ات نگاه کردن که اشکالی نداره.
نگین: باشه تو تا صبح بشین بهش نگاه کن تا بیاد بهت شماره بده.
نازنین: نگین بیا نگاش کن قیافه اش خیلی آشناس انگار یه جایی دیدمش ولی نمی دونم کجا.
نگین: بله ایشون آرش سهرابی همون پسر سیریشی هستن که هر روز بعد از مدرسه می افتاد دنبال من.
نازنین: اِاِاِ راست میگی تو چه خوب یادته ولی خانم شما این اطلاعات رو در عوض یه نگاه به دست آوردی؟
نگین: نخیر در عوض یک شب میزبانی ایشون.
نازنین متعجب پرسید: میزبانی؟!
نگین: منحرف، این پسر همون دوست دبیرستان بابامه.
نازنین: تو چه شانس خوبی داری دختر .
نگین:آره خیلی خوبه نمیدونی همین آقای دختر کش دیشب چه مزخرفاتی که به من نگفت .
نازنین: حالا مگه چی گفته که تو انقدر از دستش عصبانی هستی؟
نگین: تو بلند شو بیا برات تعریف میکنم نمی خوام منو ببینه.
نگین: بالاخره که چی شما هم رشته ای هستید با تفاوت 2یا3 ترم پس امکان اینکه بعضی از کلاساتون با هم بیافته 100 درصده.
نگین به فکر فرو رفت و گفت: راست میگی فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم.
فعلا بلند شو بیا ضایع ست فکر میکنه چه تحفه ایه که ما اینجا نشستیم و داریم نگاش میکنیم.
نازنین: ولی فکر نمی کنی یه ذره دیر شده و بعد به پشت سر اشاره کرد نگین به پشت سر نگاه کرد و آرش رادید که به سوی آنها میاید.
آرش نزدیک آنها که رسید گفت:به به دیروز دشمن امروز هم دانشگاهی چه ضرب المثل جالبی اختراع کردم .
و بعد دستش رو جلو آورد و گفت: در هر صورت خوشبختم.
نگین معطل نکرد کیفش را در دستان آرش گذاشت وکیف نازنین را گرفت و روی آن گذاشت و گفت اولی رو می بری کلاس 20 دومی رو هم کلاس10 و بعد میای مزدتو میگیری، بریم نازنین جان. و دست نازنین را گرفت و به سوی خودش کشید و با هم به راه افتادند.
دوست آرش ،بهنام، گفت: ایول خوب ضایع ات کرد حالا هم بدو تا اربابت ناراحت نشده کیفشو تحویلش بده یعنی تو کلاس تحویل بده.
آرش: دارم براش. نقطه ضعف این جور دخترا رو خوب بلدم.
 

موضوعات مرتبط: رمان مزاحم
دیگر قسمت های رمان: رمان مزاحم

تاريخ : 92/08/15 | 15:24 | نویسنده : ساتا |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید