X
تبلیغات
دنیای رمان - رمان وحشی اما دلبر


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس


مقدمه ی رمان وحشی اما دلبر:

تو با تمام قلب من... نیومده یکی شدی...

به قصد کشتن اومدی....تمام زندگی شدی...

بیا به قلب عاشقم ....بهونه ی جنون بده...

اگه مثل من عاشقی.... تو هم به من نشون بده...

من که بریدم از همه..... به اعتماد بودنت...

دیگه باید چی کار کنم..... واسه به دست آوردنت...

از لحظه ای که دیدمت ....بیرون نمیرم از خودم...

دیگه قراره چی بشه.... بفهمی عاشقت شدم...

درد منو کی میفهمی؟...عاشقتم چون بی رحمی...

دوری ازم تا رویا شی...عاشقتم هرچی باشی....


نگاهی به بچه های توی زمین انداختم...دایره ای زده بودن و در حال انجام تمرینات سبک آخر بودن ...میدونستن تمام حرکاتشون زیر نظر منه برای همین جز صدای کمک مربیم که حرکات رو توضیح میداد حرف دیگه ای زده نمیشد....صدای سارا کمک مربیه اولم رو که اهل هامبورگ بود از کنار گوشم شنیدم:

_بهترنبود یه مدت استراحت میکردی؟

برگشتم نگاهش کردم...در حالیکه سعی میکرد چشماش رو ازم بدزده گفت:

_شنیدم تو ایران رسمه وقتی کسی میمیره براش چهلم میگیرن...و تو هم که بزرگترین دختر...

نزاشتم حرفش رو کامل بزنه..برگشتم دوباره به تمرین بچه ها نگاه کردم و خیلی خشک گفتم:

_واسه ی همون روز بلیت گرفتم

_ولی آقای کازان که گفتن میتونی از فردا بری..چرا اینکار و میکنی شینا؟

صداش پرتردید شد و با کمی مکث ادامه داد:

_تو با خونوادت مشکل داشتی؟

لبام رو تر کردم...دستم رو تو جیب شلوارک ورزشیم فرو بردم و به سمت بچه ها حرکت کردم....با چشم به مهرسا تنها بازیکن ایرانیه تیم که خودم به اینجا آوردمش اشاره کردم...بلافاصله اومد سمتم...منتظر نگاهم کرد.با نگاهم زیر نظر گرفته بودمش ودر همون حال گفتم:

_بعد از تمرین بچه ها تو میمونی و 30 دور ,دور زمین فوتسال میدوی..

چشمای مهرسا گرد شد...ولی چیزی نگفت...سارا با صدایی متعجب گفت:

_30 دور؟برای چی؟دیروز که بازی رو بردیم!!مهرسا بهترین بازیکن ما بود..

با خونسردی به سارا نگاه کردم ولی چیزی نگفتم.وقتی فهمید زیاده روی کرده صداش رو کمی آروم کرد و گفت:

_ولی 30 دور خیلی زیاده...الان بدن مهرسا آمادگی نداره..ممکنه بهش فشار بیاد...

مهرسا:انجامش میدم.

در حالیکه برمیگشتم گفتم:

_باید انجام بدی...

و راهم رو گرفتم و به سمت رختکن رفتم...یک ساله که به عنوان مربیه یکی از تیم های سرشناس فوتسال بانوان لندن کار میکنم...روحیه ی خشن و خودخواهی دارم..مدرک مربیگریم رو وقتی22 سالم بود گرفتم ..حرف سختگیر بودنم بین تمام تیم های فوتسال انگلستان پیچیده...این بین به مهرسا بخاطر ایرانی بودنش بیشتر سخت میگرفتم....باید ساخته بشه..اون توانشو داره...لباسم رو عوض کردم...بعد از اینکه با مربی هام و کادر تیمم صحبت کردم از باشگاه خارج شدم...

سوارماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم...خونه ی جمع و جور و کوچیک صد متریم...اینجا رو بیشتر از کاخی که پدرم تو ایران ساخته دوست دارم...اینجا آرامش دارم...یعنی به خودم تلقین میکنم که دوست دارم...اومدم اینجا که دور باشم...دور باشم از خونوادم...بعد از فوت برادرم تو خیابون...زیر پل...جایی که کارتون خوابا هستن...جایی که آدمای معتاد هستن...بخاطر یه دختر بی همه چیز...بخاطر اون بی شرف که احساست برادرم رو به بازی گرفت و باعث شد برادر 19 سالم ..آراد..رگ دستش رو بزنه...بعد از همون اتفاق بود که برای همیشه لندن موندگار شدم.
وارد خونه شدم..ماشینم رو توی حیاط کوچیکم پارک کردم..بلافاصله مهری رو دیدم که از خونه خارج شد...از ماشین پیاده شدم و راه افتادم..زیر لب گفتم:

--سلام.

با چشمایی قرمز نگاهم کرد و گفت:سلام دخترم.

پوزخندی روی لبم نشست.من که بزرگترین فرزند خونوادم بودم برای مرگشون گریه نمیکردم ولی مهری...!رفتم داخل...به سمت اتاقم میرفتم که ازم پرسید:

--شامت رو آماده کنم دخترم؟

برگشتم سمتش و گفتم:

--نه..ممنون.چیزی میل ندارم..

دوباره رفتم سمت اتاقم..دستگیره ی اتاقم رو گرفتم ولی قبل از اینکه بازش کنم مهری ناگهانی گفت:

--نمیخوایم برگردیم ایران؟پس فردا چهلمه..بهتره که تو زودتر اونجا باشی.

بدون اینکه برگردم گفتم:

--احتیاجی به بودن من نیست.سیروانی همه ی برنامه ها رو چیده...وسایلت رو آماده کن برای پس فردا صبح..

وارد اتاقم شدم و در رو بستم...بعد از برداشتن لباس هام به سمت حموم رفتم و دوش کوتاهی گرفتم...نیم ساعت بعد روی تختم دراز کشیده بودم...به سقف نگاه کردم...یاد مجلس سوم پدر و مادرم افتادم...وقتی برای کاری میخواستم برم توی آشپزخونه...با شنیدن صدای دو تا زن که از دوستای خونوادگیمون حساب میشدن سر جام وایسادم...پشت سرم بودن ولی متوجه من نشده بودن...آروم وارد آشپزخونه شدم و به دیوار تکیه زدم و گوش دادم.به خدمتکارها هم اشاره کردم از آشپزخونه خارج نشن..

--از کجا معلوم بچه هاشون فرزند حروم نباشن؟

--چی بگم خواهر؟

--مگه دروغ میگم سیما جون؟بی دین و ایمون که بودن..من تا به حال نشنیده بودم یکی از خانواده های سلطنتی قاجار مسیحی باشه..این خونواده مشکل دارن...من شک دارم به اینکه سه تا بچه هاش سالم باشن...مگه پسرشون نبود!!یادت نیست به چه وضعی مرد؟اینم از این اواخر که خبرش از گوشه و کنار میرسید آقای جهانگیر تو چه مهمونیایی رفت و آمد میکنه..با هزار تا زن نامحرم نشست و برخواست داشته...زنش نیوشا هم بدتر از خودش..برای هر مردی عشوه میاد..از حق نگذریم رفتارهاش خیلی جلف و زننده بود...خدا خیرشون نده...

--لا اله الا الله..سودی جان پشت سر مرده حرف زدن خوبیت نداره..مگه خودم و خودت با اینکه مسلمونیم تو مهمونی های آنچنانی شرکت نمیکنیم؟همین خودت چند بار با لباس شب تو جشن های قاطی باشوهرت رقصیدی..

_اون فرق داره عزیزمن..الان زندگی همین شده...یه چیز خیلی عادیه..ولی این دو تا زن و شوهر حیا رو قورت داده بودن و جلوی هم دیگه به هم خیانت میکردن.دیگه ما هرکاری بکنیم به شوهرامون خیانت نمیکنیم.اونم جلوی چشمش.

_اینو دیگه از کجا شنیدی؟

_خبرا میرسه..این خونواده نفرین شده است..خدا بهشون پشت کرده...ببین دختر بزرگه هم یه قطره اشک واسه مادر پدرش نریخت..من حتی یه ذره ناراحتی تو رفتارش ندیدم..باز خوبه حداقل آرام یکم گریه میکنه..

--ای خواهر چه حرفایی میزنی..مگه تو هنوز شینا رو نشناختی؟حتی پدر و مادرش هم ازش میترسیدن...این دختر از سنگه...یه تیکه یخه..میگن به اجداد پدریش رفته...واسه برادرش هم اشک نریخت..وآقای جهانگیر با اون همه غرورش برای آراد گریه کرد ولی این...خیلی عجیبه...حتی من خنده اش رو هم ندیدم..حساب شینا از همه جداست...من فکر میکنم این دختر چیزی به اسم قلب تو وجودش نیست..یه ماشینه...

_چی بگم والله..هرکدوم از اون یکی عجیب تر..خدا نفرینشون کرده...برای همینه که یه روز خوش نمیبینن....


دیگر قسمت های رمان: رمان وحشی اما دلبر , دنیای رمان

تاريخ : 92/10/25 | 22:57 | نویسنده : پری |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید