X
تبلیغات
دنیای رمان - رمان دایره قسمت 9


با عضویت در لیچار اس ام اس از امکانات زیر استفاده کنید :

1) ارسال مطالب و اس ام اس به سایت و نشان دادن با نام خودتان

2) کسب امتیاز و شرکت در قرعه کشی ماهانه لیچار

3) خرید اعتبار و ارسال sms ها، جک های سایت به شماره موبایل

4) ارتباط با سایر کاربران و بازدیدکنندگان سایت لیچار

عضویت در سایت
راهنمای کاربـری


اس ام اس

معجزه ای بود تا به خنده بیفتم و بگویم :« شوخی کردم ، ازدواجی درکار نیست !» بعد که به خودش آمد ، با چهره ای سرخ و نگاهی آتشین و لحنی گزنده گفت :« با همان مرد احمقی که کمر شلوارش را نمی تواند ببندد !»
حالت تدافعی به خودم گرفتم و به حالت اعتراض گفتم :« به کسی اجازه نمی دهم در مورد شوهرم با چنین لحن توهین آمیزی حرف بزند !»
پوزخند زنان گفت :« من دارم در مورد کارگر خودم حرف می زنم ! گمان نکنم این اجازه را نداشته باشم ؟»
از پاسخ دندان شکنی که داده بود آتش گرفتم . به دنبال کلامی برای جبران آن جواب تیز و برنده
می گشتم ؛ اما موفق نبودم ! ذهنم تهی بود و حافظه ام ، در آن لحظه برای یادآوری هیچ واژه ای یاری ام نکرد . داشتم به نقطه جوش می رسیدم که گفت :« متاسفم ! واقعا برایت متاسفم ! تو چطور توانستی با آن مردک احمق ازدواج کنی ! آن هم به این سرعت و شتابزده !»
خواستم بگویم به شما مربوط نیست ! ولی می دانستم که صورت خوشی ندارد با رئیس خودم با چنین لحن تند و رکیکی حرف بزنم . پس از تاملی کوتاه گفتم :« ما همدیگر را دوست داریم !»
انگار با پتک بر سرش کوبیده بودم . شاید داشت چشمانش سیاهی می رفت . با لحن تمسخر آمیزی گفت :« پس همدیگر را دوست داشتید ؟!جالب است ! تصورش را هم نمی کردم که تا این حد احمق و کوته فکر باشی ! تو موقعیتهای خیلی خوبی پیش رو داشتی ! گمان نمی کردم مثل دختر های امل از ترس اینکه از وقت ازدواجت بگذرد ، به همین زودی خودت را تسلیم ازدواج و مردی کنی که بی شک بعد از این مالک بی چون و چرای توست ،حتی برای نفس کشیدن ، هم باید از او اجازه بگیری !»
با لحنی جدی و سرکش گفتم :« با عرض معذرت باید بگویم که
300
حرفهای شما بسیار مضحک و خنده دار است ! اصلا نمی فهمم شما چرا به این موضوع حساسیت نشان می دهید ! چه فرقی به حالتان می کند که من ازدواج کرده باشم یا نه ؟»
همان طور که گوشه چشمی نگاهم می کرد و خودنویس توی دستش را لای انگشتش می فشرد و می چرخاند ، گفت :« هر کسی در مورد انتخاب همسر یا دوست و معشوقه باید دقت و تانق خاصی به خرج بدهد ! مثلا ، من بعد از مرگ همسرم ، چنان در انتخاب دوست یا معشوقه ای برای خود به وسواس افتاده ام که براحتی نمی توانم یکی را برای خودم پیدا کنم ! آن وقت تو چطور در مورد ازدواج توانستی با چنین تعجیل و چشم و گوش بسته دست به انتخاب بزنی ؟»
حرفهایش اصلا به مذاقم خوش نیامده بود ! اصلا به او چه مربوط که من انتخاب کورکورانه و شتابزده ای داشتم ؟« من به حامد ایمان دارم ! او را بیشتر از هر مردی دیگری می شناسم و میدانم که انتخاب درستی کرده ام .. او در آینده ای نزدیک این را به من ثابت خواهد کرد ! من مطمئنم که مرا هرگز از این انتخاب پشیمان و سرخورده نخواهد ساخت !»
سر جنباند و نیشش دوباره باز شد .« پس واقعا باید به حالت متاسف بود ! ایمان داشتن به موجودی مثل حامد ، اشتباه محض است ! خطای جبران ناپذیر و بی خردی به تمام معناست ! من اگر جای تو بودم ، همین حالا که از این در می رفتم بیرون ، تصمیم قطعی خودم را برای طلاق از او می گرفتم ! حامد مثل مجسمه ای می ماند که اگر آن را بر زمین بکوبی هزار تکه میشود ! این آن تندیس مقدسی نیست که تو از او در رویاهایت ساختی ! زمان به تو ثابت خواهد کرد که این تندیس دروغین با یک تلنگر خفیف ترک بر میدارد و متلاشی می شود !حامد مرد ضعیف النفسی است ! من به خاطر آشنایی دوری که با دامادشان داشتم اورا استخدام
301
در آورده ام ؛ وگرنه او حتی عرضه پیداکردن کار مناسبی را هم برای خود ندارد ! من میتوانم همان طور که تنها با امضای یک نامه دورادور اورا استخدام کرده ام ، با امضای یک نامه دیگر اورا برای همیشه از کار بی کار کنم !... خیالت راحت باشد که حامد نمی تواند مردی مطمئن و تکیه گاه امنی در زندگی برایت باشد !»
وقتی دید با نگاهی آغشته به تمسخر و استهزا به او زل زده ام . زیر لب غرولندی کرد و با لحن پر غیظی گفت :« من نمی دانم چرا خودم را به خاطر زندگی تو این همه ناراحت و عصبی کرده ام ؟اگر کار دیگری با من نداری ، می توانی بروی ! فقط یادت باشد آدرس خانه جدیدت را تلفنی به راننده بدهی که از فردا دوباره با سرویس خودت به کارخانه بیایی خانم منشی مخصوص !»
« خانم منشی مخصوص » را با غیظ ادا کرده بود . من با خنده ای مهار شده ،گفتم :«چشم » و با کسب اجازه از دفترش آمدم بیرون . نیم ساعت بعد زنگ تلفن به صدا در آمد گوشی را که برداشتم صدای خشن و زنگدار و عصبی اش را شنیدم که به من اعلام کرد که همه ملاقات هایش را لغو و کنفرانسهای مهمش را نیز به روز دیگری موکول کنم . بی جهت نبود که از کارهایش خنده ام می گرفت . او از بابت چیزی بی اندازه ناراحت و مکدر و خشمگین بود و میتوانستم با اطمینان همه اینها را به قضیه ازدواج خودم مربوط سازم ! او از شنیدن خبر ازدواج ناگهانی من با حامد بیش از اندازه یکه خورده و گویی از لحاظ فکری و ذهنی به حالت کما رفته بود . چرایش را یقینا بعدها می فهمیدم !
فصل 36
« چرا نمی شود ؟ مردم پشت سر ما هرهر و کرکر راه می اندازند و به ریش ما می خندند و تا باز میگویی نمی شود ؟» به حامد نگاه می کردم که در میان هال ایستاده و یک نگاهش به من بود و یک نگاهش به مادرش . سعی کردم با آرامش و متانت جوابش را بدهم و هر طوری هست او را متقاعد سازم که نمی شود حامد با سرویس من به کارخانه بیاید .
« مادرجان ، من اجازه ندارم ! به خدا از ته دلم می خواهم که حامد با من سوار سرویس شود ؛ ولی خوب هر جایی مقررات خاص خودش را دارد به من اجازه داده نشده با خودم همراه سوار سرویس مخصوص کنم ؛ والا ... »
دست به کمر زد ، و قری به سرو گردش داد و در حالی که آن یک دستش را در هوا می چرخاند ! گفت : « چرا ، می شود ! اگر خودت بخواهی ، هیچ کس نمی تواند جلویت رابگیرد ! دارت نمی زنند ! حالا منشی مخصوص هستی که باش ! وقتی شوهر کردی باید به خاطر داشته باشی که بعد از این حامد آقا بالا سر توست ! نه رئیس کارخانه و سگه و خره !»
عصبانی بودم و خون خونم را میخورد ، اما یاد قسمی افتادم که سرسفره عقد خورده و قولی که به خودم داده بودم ، به سویش رفتم ،دستم را بر 
      
بازویش گذاشتم و با لحنی آمرانه گفتم:«حالا چرا عصبانی می شوید مادر جان!برای قلبتان ضرر دارد!امروز حامد را باخودم همراه می کنم،اگر اقای رئیس بازخواستم کرد به او می گویم من سرویس نمی خواهم!ترجیح می دهم با شوهر مهربانم بروم ایستگاه و سوار مینی بوس شوم،چطور است؟»و خندیدم.
رفته رفته سگرمه هایش از هم باز شد و ابرهای کدورت و خصم و عداوت از آسمان قلبش به کنار می رفت.
«همین است!آن وقت رئیس یا مجبور است اجازه بدهد که تو با مینی بوس به کارخانه بروی ،یا شوهرت هم با سرویس مخصوص به سر کار بیاید!»دستش را جلوی دهانش گرفت و از سرخوشی خندید.
و این طور شد که حامد،در برابر دیدگان مبهوت و آکنده از اعتراض خفیف راننده سوار بیوک کرم رنگ شد و زیر گوش من گفت:«جان تو آنقدر به تو حسودیم می شد وقتی با ژست این عقب می نشستی و مثل خانم خانمها قیافه می گرفتی!»
نگاهم به مناظری بود که اول آرام و آهسته و سپس به سرعت از برابرم می گذشت.«من قیافه می گرفتم بدجنس؟!«
دستم را در دستش گرفت.«ا....ی!همچین بفهمی نفهمی،قیافه تو کارت بود!البته برای من هم بد نبود.تو را به همه نشان می دادم و با افتخار می گفتم این زن من است!»
ریز خندید و در ادامه گفت:«حالا به رئیست چه می خواهی بگویی؟»
باحرص گوشه ی لبم را جویدم و به مناظری که با سرعت صد کیلومتر از پیش رویم می گذشت،در دل دهان کجی کردم.
وقتی برای بازخواست و استیضاح به دفترش رفتم،کاملا آماده بودم که وقتی هدف آماج ملامتها و توبیخهایش قرار گرفتم،چطور خودم را نبازم و در حد توان ،از خودم دفاع کنم.
«انتظار داشتم عاقبت به حکم او تسلیم بشوی و او را در کنار خودت توی سرویس بنشانی!»
چشمانش را بیش از حد تنگ کرده بود و چهره اش برافروخته و مغضوب نشان می داد.همان طور که با صلابتی آمیخته به پوزش در برابرش ایستاده بودم،گفتم:«خودم از او خواستم!ببخشید!»
«خودت از او خواستی؟یعنی او به تو حکم نکرد!ها...ها...ها خندیدم!»
سرم را انداختم پایین و نگاهم را به نوک کفشهایم دوختم که پس از عروسی خریده بودم و از تمیزی برق می زد!پس از وقفه ای کوتاه با صدایی رعد آسا گفت:«لابد خجالت می کشیدی شوهر عزیزت با مینی بوس به سر کار بیاید،در حالی که تو توی آن اتومبیل شیک و زیبا،راحت و آسوده خودت را به کارخانه می رسانی!؟اوه!نمی دانم اسم این احساس را چه باید بگذارم؟حس ترحم و دلسوزی و یا علاقه و عشق؟!»
نگاهش نمی کردم.گستاخانه پاسخ دادم:«علاقه و عشق!»
ناگهان سکوتی سرد و سنگین بر سرمان آوار شد!می دانستم بر روی صندلی خشکش زده و با دهانی نیمه باز به چهره ی من خیره مانده است،اما من اهمیتی ندادم.چند لحظه بعد با سری به زیر افکنده و لحنی قاطع و پر طنین گفتم:«از فردا من با مینی بوس به کارخانه می ایم!گمان می کنم درهر صورت بهتر باشد که...»
بی حوصله به میان حرفم دوید:«شما این کار را نمی کنی!من آن مردک احمق را به دفترم احضار می کنم و به شدت مورد بازخواست و توبیخ قرار خواهم داد تا...»
این بار من وسط حرفهایش پریدم:«من با مینی بوس به سر کارم خواهم امد !این کلام آخر من است!»
تا چند لحظه همراه با حالتی بهت زده و قاطع و عصبی در نگاه همدیگر غوطه ور ماندیمعجیب بود که نمیتوانست اجازه دهد شوهرم نیز با سرویس مخصوص به کارخانه بیاید.این لجبازی و مخالفت سرسختانه و کورکورانه ی او باعث برافروخته شدن آتش لجاجت و عداوت در وجودم می شد و به این می انجامید که حالت تدافعی و تهاجمی خودم را حفظ کنم و به هیچ وجه به او اجازه ی تعدی به مرز احساسات و عواطف شخصی ام را ندهم.سرانجام او بود که تسلیم شد:«بسیار خب!هرجور که راحتی!حرفی نیست که با مینی بوس مثل سابق به کارخانه بیایی،اما یادت باشد که خودت باعث ضایع شدن پرستیژمنشی مخصوص شدی؟»
دندانهایم را برهم فشردم و با لحنی کراهت آمیز گفتم:«منشی مخصوص!منشی مخصوص!حالم از این کلمه بهم می خورد!»
با خونسردی نگاهم کرد و گفت:«می توانی بروی بیرون عق بزنی،ولی قبل از آن باید به اطلاعت برسانم که آخر همین هفته برای شرکت در یک سمینار مهم باید به شیراز برویم!»
با لحن استفهام آمیزی گفتم:«برویم!؟»
چره اش با لبخند از هم شکفت.پس از آن همه غریدن و خروشندگی،آن لبخند مثل بازتاب نور خورشید در سطح دریایی طوفان زده بود که رفته رفته به آرامش می رسید:«بله...من و تو به عنوان...چون گفتی حالت را بهم نی زند نمی گویم به عنوان منشی شخصی!»و خودش از شیطنت و مزه پرانی اش به قهقهه افتاد.
توی دلم فحش آبداری نصیبش کردم و با صدای بلند و تحکم امیز گفتم:«نمیتوانم!عذر مرا بپذیرید!»
خنده اش ناگهان قطع شد و با چهره ای درهم کشیده گفت:«چرا؟این بارسوم است که می گویی نمیتوانی مرا برای شرکت در سمینار مهم همراهی کنی!یکی از مهمترین وظایف تو همین است که همه جا درکنار من باشی و برنامه هایم را تنظیم کنی.شاید هنوز خیال می کنی وظایف تعریف نشده ای داری که هیچ مسئولیتی را در قبالشان نمی پذیری؟اما باید بگویم که...»
«نه...من به وظایف خودم کاملا آشنا هستم !ولی متأسفانه از انجام دادن این مورد معذورم!من یک زن متأهل و متعهد هستم و بدیهی است که نمی توانم...»
«اوه،چون یک زن متأهل هستی نمی توانی با من بیایی؟!جالب است!یعنی اگر ازدواج نکرده بودی هیچ مانعی برسر راهت نبود و میتوانستی به عنوان دختری مجرد که هیچ قید و بندی بر سررهش نیست،با رئیس خودت به هر شهری برای شرکت در سمینار بروی و...»
«نه!...حتی اگر دختر مجردی هم بودم،خانواده ام به من این اجازه را نمی دادند که...«
بازهم کلامم را قطع کرد:«پس در هر صورت از خودت هیچ اراده و اختیاری نداشتی و نداری!چقدر مرا به حال خودت متأثر و متأسف میکنی!از صمیم قلب دلم به حالت می سوزد!و خدا را شکر میکنم که مرازن نیافرید که در هر حال مطیع و فرمانبر بی چون و چرای پدر و مادر و خانواده و بعد کسی به نام شوهر باشم!»
حرفهایش تا ته وجودم را سوزاند و همچون تیغ در دلم فرو رفت.از اینکه تا این حد رقت انگیز به چشم می آمدم از خودم بدم آمد و از احساس ترحم و دلسوزی او مشمئز شدم.اما حرفی برای گفتن نداشتم،چون در هر صورت حق با او بود و از سویی،من هرگز نمیتوانستم واکنش حامد را پس از شنیدن این خبر پیش خودم تجسم کنم!او از جایش بلند شد و آمد نزدیک من!هر لحظه قلبم درون سینه فرو می ریخت!نمی دانم چرا نزدیک بود نفسم بند بیاید.صدایش آرام و صاف و بی خش بود،اما به نظر می رسید پرده ی گوشهایم را به طرز وحشتناکی از هم می درد و با نوای ناخوشی توی آن فرو می رود:«دو روزه برمی گردیم...و به عنوان مأموریت بابت این دو روز برابر حقوقت را به عنوان پاداش دریافت خواهی کرد...گمان می کنم پیشنهاد وسوسه کننده ای باشد!»
البته که وسوسه کننده بود.یک برابر حقوق فقط برای دو روز!هرکس دیگری بود زبانش بند آمده بود و تا پیش از انصراف رئیسش،با جان و دل قبول می کرد.اما من هنوز با تردید و دو دلی نگاهش می کردم و در اندیشه ی واکنش حامد بودم...فکر کردم،او به من اجازه نخواهد داد!هر مرد دیگری هم جای او باشد همین کار را خواهد کرد!حق دارد!حتی نباید این موضوع را ،برای نشان دادن ابهت خودم با جواب رد به رئیس ،برای او بازگو می کردم!نه!اصلا چه معنی دارد یک زن جوان متأهل با هر عنوانی که اصلا مهم نیست،با رئیس حود،با هرهدفی،به شهر دیگر برود...نه!نه!من حتی به حامد نخواهم گفت که آقای هوشمند چنین پیشنهادی به من کرده است.
به خودم که آمدم نگاه منتظر و مشتاق او هنوز به دهان من بود.آب دهانم را قورت دادم و با لحنی بریده گفتم:«نه...نه،نمی توانم قبوا کنم...چون...گفتم که...خب!»سکوت کردم و سرم را انداختم پایین و چانه ام چسبید به سینه ام.
او،بی آنکه از تک و تا بیفتد،گفت:«بسیار خب! میل خودت است!اما پیشنهاد بدی نبود!بعد از این هم اگر قرار باشدتو در هیچ کدام از سفرهای خارج از شهری مرا همراهی نکنی،نصفی از حقوقت به تو پرداخت نخواهد شد!از امروز تا پس فردا وقت داری که خوب روی این موضوع فکر کنی و تصمیمت را به اطلاع من برسانی!حتی اگر لازم شد من می توانم با شوهرت در این مورد گفت و گوکنم و او را متقاعد سازم که...»
طاقت نیاوردم به بقیه ی حرفهایش گوش بسپارم و با همان رنگ پریده و صدایی گرفته و خفیف گفتم:«نه!بهتر است شما چیزی به او نگویید!اگر خودم تشخیص بدهم که این موضوع را باید با او درمیان بگذارم،حتما این کار را میکنم!»
همراه با نفسی بلند و عمیق گفت:«بسیار خب!من در این مورد مداخله ای نمی کنم خانم ریحانه بهار مست!»
دستهایش را بغل زد و به تماشایم ایستاد .نگاهمان که باهم تلاقی کرد،به رویم لبخند زد و از برق مرموزی که از چشمانش ساطع می شد،تمام تنم لرزید.یادم نمی آید حرف دیگری زده باشم یا از او برای بیرون رفتن کسب اجازه کرده باشم.فقط وقتی خودم را پشت میز کارم دیدم،عمیق و جدی و طولانی رفتم به فکر و خودم را در امواج خروشان افکار طغیان زده ام مغروق ساختم!
«از دیروز تاحالا مدام تو فکری!»
«توی فکر!؟نه...فقط کمی کسالت دارم!»
پشت پنجره ی مشرف به حیاط کوچک خانه در کنارم ایستاد و به تاریکی اسفندی شب که هیچ ستاره ای نداشت زل زد و گفت:«کسالت برای چی؟»
به عکسش که توی شیشه ی پنجره افتاده بود خیره شدم و گفتم:«کسالت روحی،فکری،جسمی!تو خسته نیستی؟»
دستش را از پشت دور بازوانم حلقه کرد و سرم را روی شانه اش گذاشت:«نه!تو را که درکنار خودم ببینم،همه ی خستگیها و کسالتها را از یاد می برم!»
نمی خواستم از فکر اینکه می خواهم از این مهر و عطوفت او سوئ استفاده کنم خودم را بیازارم.سعی کردم در آن لحظه به چیز دیگری فکر کنم ،مثلا به تصویر خودمان که در قاب شیشه ی پنجره قاب گرفته شده بود:«حامد!آقای هوشمند نصفی از حقوق مرا به من پرداخت نخواهد کرد!»
یکی از چشمانش گشادتر از آن یکی شد:«چرا؟خطایی از تو سر زده که...»
«نه!چون به عنوان منشی مخصوص او را در سفرهای مهمش همراهی نمی کنم!»
حالا داشت با همه ی وجودش به من نگاه می کرد.چند لحظه انگار که ماتش برد.بعد گفت:«کدام سفر ها؟!»
دستی به پنجره کشیدم و نفسم را دمیدم به شیشه.«به همین سفرها که برای شرکت در سمینارها می رود.یادت نیست،در این چند وقت یک بار به اصفهان رفت و یک بار به بوشهر!»
چشمانش را تنگ کرد ، انگار می خواست خاطره ی دور و محوی را به یاد آورد:«چرا!یادم هست!ولی چیزی به من نگفته بودی !نگفتی که باید او را در این سفرها همراهی کنی!»
ترسیدم اگر بگویم یکی از وظایف اصلی من است،بر سرم فریاد بکشد،اما دلم را زدم به دریا و گفتم:«نگفتم،چون نمی خواستم دنبالش به این شهر و آن شهر راه بیفتم،اما دیروز یه من گفت که این یکی از اصلی ترین وظایف من است و بابت هر مأموریت یک برابر حقوق ماهیانه ام را دریافت خواهم کرد.اما چون گفتم از همراهیش در چنین سفرهایی معذورم ،نصف حقوق مرا از کل حقوقم کم خواهد کرد!»
نگاهم به نیمرخ خاموش و متفکرش بود.نگاهش چسبیده بود به شیشه،اما مطمئن بودم ورای آن را نمی دید.گفن:«چرا نمی توانی در این گونه سفرها با او بروی؟»
شگفت زده از طرح چنین پرسشی گفتم:«خب...چون...چون...خیال می کردم تو مخالفت خواهی کرد و به من اجازه نمی دهی که...»
تمام چهره اش را به سوی من چرخاند و با لبانی متبسم گفت:«چرا باید مخالفت کنم؟مگر نمی گویی این جزئی از مهم ترین وظایف توست؟مگر نمی گویی حق مأموریت ویژه ای به تو تعلق خواهد گرفت؟مگر نه اینکه ما در حال حاضر به این پولها احتیاج زیادی داریم؟»
«حامد!»
هیچ انتظار شنیدن چنین حرفهایی را از زبان او نداشتم!چطور تا این حد راحت و با آسودگی خاطر می توانست در این باره سخن بگوید و هیچ گونه اعتراضی هم نداشته باشد؟!بر بازوانم چسبید،نگاهش را با نگاهم آمیخت و گفن:«ما باید صاحب خانه و زندگی شویم،مگر نه؟یک زندگی مستقل و در رفاه کامل ...این شعار خودت بود،چطور آن را فراموش کردی؟»
باحالت گیجی گفتم:«من شعارم را فراموش نکرده ام،فقط مانده ام تو چطور مثل همه ی مردهای دیگر علم مخالفت بلند نمی کنی و با صراحت نمی گویی که با چنین مأموریت هایی به شدت مخالفی و من حق ندارم حتی فکرش را به مخیله ام راه بدهم!»
دست نوازشی به صورتم کشید و همانطور که غرق در نگاه هم بودیم،گفت:«شاید به این دلیل که تو مثل همه ی زنهای دیگر نیستی !عزیزم،من به تو اعتماد راسخی دارم!آن قدر که هرگز به خودم اجازه نمی دهم ،حتی به قدر ذره ای ،به پاکی و نجابت تو شک کنم!در حال حاضر ما آرمان مقدس و با شکوهی در سر داریم که برای رسیدن به آن باید از هیچ تلاشی مضایقه نکنیم!پیش به سوی یک زندگی آرمانی و موفق!این شعار من است و لازم است آن را به خاطر بسپاری !من،مثل بعضی از مردهای احمق،آرمان باشکوهم را فدای جاهلیتها و تعصبات خشک و پوچم نمی کنم!آن قدر به تو ایمان دارم که اگر لازم باشد در چندین و چند سفر دیگر هم می توانی آقای هوشمند را همراهی کنی!به تو این اجازه را خواهم داد،چرا که مطمئنم تو در هر حال و در هر کجا که باشی،به فکر تحقق آرزوهای مشترکمان هستی!و همین برای من کافی است...چند روز طول می کشد؟»
در حالی که با تحیر و ناباوری نگاهش می کردم،گفتم:«دو روز!»
باخنده گفت:«یک برابر حقوق ماهیانه ی شما برای دو روز!بهتر از این نمی شود!چرا مرددی و مثل آدمهای درمانده و بی عقل و منطق اجازه می دهی چنین فرصت خوبی از دستت برود؟!»
«حامد...»
بغض کرده بودم و صدا در گلویم شکسته بود .در آغوشش فرو رفتم و او با محبت پیشانی ام را بوسید و گفت:«فکر هیچ چیز را نکن!دنبال هیچ توضیحی هم برای خانواده ی من نگرد،خودم بلدم توجیهشان کنم!»
احساس می کردم پلکهایم سنگین شده اند و به خوابی عمیق و طولانی نیاز دارم.سرم را بر سینه اش فشردم و با لحنی خوابالود گفتم:«تو چقدر خوبی حامد!خیلی دوستت دارم!خیلی!»
شاید حتی در عالم تخیلات واهی خویش نیز نمیدیدم که حامد هیچ اعتراضی به رفتن من به این جور سفرهای مأموریتی و همراهی آقای هوشمند نداشته باشد!اما این رویایی محال و دور از ذهن نبود!حامد گفته بود به من ایمان راسخ دارد و هیچ لازم نیست من به این سفرها –که حق مأموریت کلانی را به دنبال داشت-نروم و خودم را در پشت حصار تعصبات خشک و خالی شوهرم زندانی سازم!این رضایت بی چون و چرای حامد و موافقت بی قید و شرطش درس بزرگی به من داد.گذشته از اینکه سخاوت ویکرنگی قلب رئوفش را بیش از پیش به من نمایاند،وادارم کرد بیاموزم هرگز به خودم اجازه ندهم از این همه ایمان و اعتماد قلبی و حسن نیتی که در من سراغ داشت استفاده ی سوئی ببرم و به احساسات پاکی که نسبت به من داشت لطمه ای،هرچند خفیف،وارد آورم.او به من ایمان داشت،من نیز می بایست ار آزمایش ایمان او سربلند و پیروز و فاتح بیرون می آمدم!هدف مشخص بود:تحقق آرزوهای مشترکمان!پس پیش به سوی یک زندگی آرمانی و موفق!

315-319
فصل 37
فرصت نشد برای خداحافظی به دیدار پدر و مادرم بروم و انان را از این سفر ناگهانی حیرت زده سازم.از حامد خواستم پس از تعطیلی کارخانه سری به انان بزند و پیام پوزشخواهی مرا به گوششان برساند و از این سفر مطلعشان کند.می دانستم چشمان مادر پس از شنیدن خبر همراهی من با رییس کارخانه از حدقه بیرون خواهد امد و پدر با "هوم"بلندی سرش را به سوی حامد می چرخاند و می گوید:"تو اجازه دادی زن تازه عروست تنهایی برود شیراز؟"
و حامد از لحن ملامت امیز پدر دست و پای خودش را گم خواهد کرد و لابد توضیح خواهد داد که به عنوان ماموریت با رییس کارخانه به شیراز رفته ام.مطمئنم پدر با لحنی عصبی تر و پرخاشگرانه می گوید:"دیگه بدتر!و تو اجازه داده ای که برود؟!پس غیرتت کجا رفته مرد؟"
ترسیدم حامد بیچاره را چنان مورد شماتت و سرزنش قرار دهند که او تا سرحد مرگ از عملش پشیمان شود.به همین دلیل پیشنهادم را زود پس گرفتم و گفتم:"لازم نیست به دیدارشان بروی و این خبر را به انها بدهی!دوست دارم بعد از برگشتنم انها را غافلگیر کنم!..."
در حالی که گیج شده بود که ایا برود یا نرود گفت:"هر طور خودت صلاح می دانی؛ولی مادر دیشب وقتی تو به خواب رفتی،مرا کلی سرزنش کرد!...به من گفت،پس غیرتت کجا رفته؟هان؟می خواهی زن جوانت را بفرستی دنبال یک مرد اجنبی؟"
جایی از دلم تیر کشید.در حالی که از مینی بوس می امدیم پایین گفتم:"خب تو به او چه گفتی؟"
دستش توی دست من بود.عرق کرده بود و دست من توی دستش می سرید."گفتم زن خودم است و اختیارش را دارم...به کسی چه مربوط!اگر شما اسم تعصبات خشک و سختگیریهای الکی و غیر منطقی را می گذارید غیرت،قبول...من بی غیرتم!به او برخورد و پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:"حلا تو هی از زنت دفاع کن!ببین اگر خار نشد و اول از همه تو چشم خودت فرو نرفت!"
دستم را از دست عرق کرده اش به ارامی جدا کردم و با لج گفتم:"خب اگر تو هم همین نظر را داری،هنوز هم دیر نشده می توانی مانع رفتن من به شیراز شوی!"
در ان لحظه هر دو روبروی هم ایستاده بودیم.من نگاهم عتاب الود و قهرامیز بود و او نگاهش محزون و تضرع امیز.
"نه البته که چنین نظری ندارم!چه حرفها می زنی!می خواستم به تو ثابت کنم که حرف و سخن کسی برای من ارزشی ندارد و من حتی ذره ای از اعتمادم به تو کم نخواهد شد...حالا می خواهی با همین اخمهای در هم کشیده از من جدا شوی و به سفر بروی؟"
نمی دانم چرا هنوز عصبانی بودم و ته دلم از او کدورت شدیدی داشتم.همین احساس گستاخی ام را تحریک کرد و با لحن تندی گفتم:"ما که توی خانه مفصلا از هم خداحافظی کردیم و تو یک ساعت مرا توی اغوشت فشردی و گفتی توی کارخانه جرئت نمی کنی در اغوشم بگیری و بهتر است همین جا!"
به بازویم چسبید و با صدای دورگه ایی نهیب زد: ((هی ریحان!تو چرا اینقدر خشمگین وعاصی هستی؟ نمی دانم جه جیزی باعث این همه خشم و تغییرتو شده است.با وجود تذکر سفت وسخت آقای رئیس که یه هفته پیش به من داد،تا اینجا،توی کارخانه، تورا در آغوش نکشم،اما می خواهم دلم را به دریا بزنم و این کار را بکنم،چون تصور می کنم تو از این جدایی موقت و کوتاه ناراحتی و هنوز نرفته احساس دلتنگی و غربت می کنی!))و به من مجالی نداد در این مورد اظهارنظری بکنم وچنان تنگ مرا به سینه یخود چسباند که حس کردم مهره های کمرم شکست.
"ولم کن حامد!به خدا زشت است!آبرویم رفت! "
و او بی اعتنا به خواهش نهیب آلود من، صورتم را بوسه باران کردو جای رطوبت بوسه هایش را بر سرو صورتم به یادگار گذاشت.معلوم نبود اگر او از راه نرسیده و روبه ما بانگ برنیاورده بود،تا کی من در آغوشش در هم چلانده می شدم!
" خیلی باید ببخشید که اینجارا با اتاق خوابتان عوضی گرفتیه اید! "
حامد،به محض ئشنیدن صدای بلند وعصبی آقای هوشمند،سر مرا از سینه اش کند و با لب لوچه ایی آویزان و چهخره ایی سپیدو مهتابی سلام کرد و سرش را انداخت پایین.دلم به حالش سوخت.اگر چه نگاهم زیر سیطره ی آقای هوشمند جان باخته بود،او بی اعتنا به حضور من،با شدیدترین لحن ممکن تن حامدرا لرزاند: ((دفعه ی قبل بهت گوشزد کرده بودم زنت تعوی خانه زن توست.توی خانه با او هرطور که دوست داری رفتار کن،اما اینجا توی کارخانه،فقط همکار توست و باید خیلی چیز هارا رعایت کنی و لازم است حدود مرزت را بشناسی!اگر سر راه نبودم وقرار نبود در یک سمینار مهم شرکت کنم،تنبیه سختی را برایت در نظر می گرفتم!))
حامد،همچنان که سرش پایین بود،لب به پوزش گشود وهمچون مجرم گناهکاری روی اشتباه و خطای خودش صحنه گذاشت آقای هوشمند نگاهش را به من دوخت و گفت: ((برای رفتن حاضری؟))
نگاه تردیدآمیزی به حامد انداختم که هنوز سربه زیر داشت.درمقام دفاع از او برآمدم و گفتم: ((شوهر من هیچ عمل زشت و غیرقانونی ای انجام نداده!کسی نمی تواند اورا به خاطر مهرورزی به همسرش مورد بازخواست خود قراردهد...شما باید از او معذرت خواهی کنید!))
خودم هم نفهمید این کلمه اخرا را چه کسی تو دهان من انداخت که هم خودم از شنیدنش هاج وواج مانده بودم وهم او و هم حامد که حالا داشت با نگرانی و ترس تماشایمان می کرد.
او لحظه ایی بعد با لبخندی به رنگ تمسخر گفت: ((نگاه کن!تو برایش چقدر مهم هستی که از رئیسش می خواهد از تو پوزشخواهی کند!))
حامد آهسته و نجواگونه گفت: ((ریحانه!تمامش کن!اینم لوس بازی هارا درنیاور!))
اما من نمی خواستم از موضع خود کوتاه بیایم،حامد باید می فهمید آقای هوشمند هیچ تاثیری بر قلب من نمی گذارد.و او آقای هوشمند انگار فهمیده بود که اگر بخواهد با من لجبزی کند.دراین سفر اورا همراهی نخواهم کرد.نگاهی به ساعت طلاییش انداخت وبی حوصله گفت: ((بسیار خب!شاید حق با خانم بهارمست باشد!شما با هم زن وشوهرهستید و هیچکس نمی تواند به شما خرده بگیرد که...)).نگاهش را به حامد دوخت و با لحنی که به نظر من زننده واستهزاآمیز می آمد گفت: ((باید مرا ببخشید که بی جهت شما را مورد بازخواست قرار دادم.))
حامد که به هیچ وجه احتمال نمی داد آقای هوشمند از او پوزش خواهی
کند. همان طور که بر جای خشکش زده بود.بی هیج واکنشی نگاهش کرد وحتی پلکم نمی زد.
آقای هوشمند که انگار قهقه بلندی را توی گلویش خفه می کرد رو به من گفت: ((یک ساعتی بیشتر به وقت پرواز باقی نمانده...باید هرچه زودترخود را به فرودگاه برسانییم!))
بغض کردم وعصبی،نگاهی به مجسمه ی بی روح حامد انداختم واورا به خاطر این همه خود باختگی اش در دل به باد انتقاد گرفتم. آقای هوشمند،انگار ضمیر افکار مرا می خواند چون پوزخند زنان گفت: ((راحتش بگذار!همه ی کارگرها همین طوری هستند!وقتی رئیس شان از آن ها عذرخواهی کند خشکشان می زندو برجای میخکوب می مانند...حالا از او خداحافظی کن تا راه بیفتیم!))
خودش جلوتر به سمت اتومبیل رفت و پس از تعظیم راننده اش روی صندلی عقب نشست و با نگاهش مرا ترغیب به همراهی کرد.با چشمانی خیس و اشک آلود به سوی حامد رفتم و با صدایی خفه گفتم: (0حامد!کاری نداری؟))
نگاهی گنگ و مبهم به من انداخت.سرش را به نشانه نفی تکان دادو اشک را که به شاخه ی نگاهم آویخته بود دید و منقلب شد و گفت: ((تا چشم روی هم بگذاری این دو روز به سرعت برق وباد می گذرد...پس بی جهت خودت را ناراحت نکن!))
حامد عزیزم خبر نداشت من از مقایسه او با رئیس خود به طرز درد ناکی به احسطاس حقارت و پستی رسیده امو نفس ضعیف وسست و کم پایه او در برابر ابهت و جاذبه ی رئیسباعث سرخوردگی بیش از حد منشذده و نزدیک است که از این همه تفاوت و فقر فاخحش و انکار ناپذیر نفس در سینه ام حبس شود.با این همه برای شوهر فقیر وفرو مایه ام دست تکان دادم و جذب آهن ربای قدرت و جاذبه سرشار او شدم و به سوی اتوموبیل رفتم.بر روی صندلی عقب که نشستم و فرمان حرکت که به راننده داده شد همراه با قطره اشکی که از گوشه چشمانم سرازیر بود دستی به شیشه کشیدم و در دل به بخت خود و حامد بد و بیراه گفتم.
دستخوش احساسات ضد و نقیش بودم که حتی برای لحظه ای راحتم نمیگذاشت.از رفتار متقابل او و حامد خود را بنوعی سرخورده و تحقیر شده میدیدم.با اینکه جاذبه قدرت و ابهت او بر ما مشهود و مبرهن بود.از جازدگی و خودباختگی حامد بدم آمده بود و اینکه هیچ جسارت و تهوری از خود بروز نمیداد و همیشه در هر حال مطیع و زبان بسته و خاضع بود کلافه میشدم!همیشه زیر نفوذ نگاه پر حشمت آقای هوشمند تا مرز مردگی میرفت و چه آن زمان که گهنکارانه مورد بازخواست قرار میگرفت و چه آن زمان که بی گتاه توبیخ میشد واکنش یکسان داشت در عین بیچارگی و مفلسی به همه گناهان کرده و نگراه با زبانی خاموش و الکن و رنگ و رویی پریده صحه میگذاشت و بیش از پیش پای سند خواری و خفت خویش را مهرکوب میساخت!و حالا من در کنار مردی که براحتی و بی تقبل هیچ زحمتی میتوانست شوهر مرا هر وقت که بخواهد در زیر پاهایش له کند و از صدای خرد شدن غرور و شخصیتش لذت ببرد بر روی صندلی هواپیما نشسته بودم و فکر میکردم.فکر میکردم و حرص و خشم و ناراحتی هر چه بیشتر در دلم طغیان میکرد و باعث پریشانی ام میشد.
-این اولین بار است که بتنهایی سفر میروی؟
خداجان!من در اندیشه چه بودم و او به چه فکر میکرد:تنها نیستم!مثل اینکه فراموش کردید شما هم در کنار من هستید!
لبخند پوچی تحویلم داد:چرا اینقدر بیتاب و بی قرار نشان میدهی؟از اینکه از شوهرت عذرخواهی کردم ناراحتی؟
با دیدن نگاه تند و تیزم رویش را از من برگرداند و با لحنی خونسرد گفت:بهتر است فراموش کنی! من عاشق همسفری هستم که تا پایان سفر خوش اخلاق و گشاده رو و شیرین سخن باشد نه همسفر بدخلق و ترشرو و زهرماری چون تو!
احساس کردم این دو کلمه آخری مثل سوزن توی گوشهایم فرو میرود.اگر میدانست از شنیدن این دو کلمه تا چه حد متنفرم و احساس کراهت آمیزی به من دست میدهد بطور حتم آنها را بر زبان نمی آورد:لازم بود قبل از سفر در انتخاب همسرتان دقت بیشتری میکردید چون من همیشه ترجیح میدهم همینطوری ترش رو و زهرمار باشم!
نیم نگاهی به من انداخت و گفت:من عاشق چیزهای ترشم!اما مطمئنم که از زهرمار خوشم نمی آید!
وقتی با چشمان شوخ و شنگش به تمسخر نگاهم میکرد و دستم می انداخت.از فرط خشم و عصبانیت به نفس تنگی می افتادم.فکر کردم چطور راضی شدم با چنین مرد گستاخ و بی ادبی همسفر شوم؟لعنت به من که نتوانستم در برابر وسوسه پرداخت حق ماموریت قابل توجه از خودم مقاومتی نشان دهم!
هواپیما که از زمین بلند شد فکر کردم ای کاش حامد مثل همه مردهای دیگر تعصبات خشک و توخالی ای داشت و مانع از همراهی من با این مردک جسور و بی نزاکت میشد!... اما میدانستم تحسر و افسوس من راهی به جایی نمیبرد!تا یک ساعت و پانزده دقیقه بعد ما توی شیراز بودیم و من مجبور بودم او را در کنار خودم تحمل کنم.تصمیم گرفتم ساکت و سرد و خاموش بر روی صندلی ام بنشینم و به او حرفهایش هیچ توجهی نشان ندهم.او هم انگار همین سیاست را پیشه کرده بود زیرا بی آنکه سخن دیگر بر لب براند به صندلی اش چسبید و چشمانش را بر روی هم گذاشت.تا زمانی که هواپیما بر زمین فرود آمد کلام دیگری میان ما رد و بدل نشد.پس از ورود بی درنگ به هتلی که برایمان در نظر گرفته شده بود رفتیم و هر کداممان در اتاق جداگانه ای خستگیهایمان را زیر دوش حمام از تن کندیم و شستیم و دور ریختیم!نخستین سمینار ساعت 10 صبح برگزار میشد و تا ساعت 12 ادامه داشت.پس از ناهار و تنفسی کوتاه دومین سمینار که درباره محبث صادرات بود از ساعت دو بعدازظهر شروع میشد و تا 5 ادامه پیدا میکرد.یک جلسه مطبوعاتی هم قرار بود عصر روز بعد با حضور همه کارخانه داران بزرگ کشور برگزار شود و پس از همه اینها راس ساعت هشت و نیم شب با پرواز به تهران بازگشتیم.و من برای رسیدن ان لحظه جدا بی قرار بودم و ثانیه شماری میکردم.
38
مدیر موسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران پشت تریبون داشت از فواید استاندارد کردن کالا سخن میگفت حضار خاموش و بی صدا برخی به حالت چرت و عده ای با گوشهایی بسته نشسته بودند نگاه میکردند میشنیدند و شاید نمیشنیدند!من در کنار آقای هوشمند نشسته بودم و گزیده حرفهای مدیر موسسه استاندارد را در دفترچه یادداشت مخصوص مینوشتم.او که مانند همه شرکت کنندگان مرد در این سمینار کت و شلوار قهوه ای سوخته و پیراهن آبی لاجوردی بر تن داشت و کراوات مشکی زده بود گه گاه برمیگشت نگاهی کوتاه به من می انداخت و بعد زل میزد به یادداشت تند و سریع نوشته شده و ناخوانای من.مدیر موسسه داشت از حرفهای خودش به نتیجه گیری میرسید.
-پس اهم فوایدی که در نتیجه رعایت استاندار نصیب تولید کننده میگردد عبارتند از:1-کاهش تنوع.2- افزایش سطح تولید .3-صرفه جویی در مصرف مواد انرژی و نیروی انسانی 4- تقلیل ضایعات 5- بهبود کیفیت فرآورده 6- تسهیل در امر انبار داری و حمل و نقل و 7- گسترش بازرگانی داخلی و خارجی.
او پوزخندی تمسخر آمیز بر لب داشت و من احساس میکردم در کت و دامن قهوه ای روشن خود احساس نفس تنگی میکنم.زمانی که مدیر موسسه استاندارد فوایدی را که استاندارد نصیب مصرف کننده میکند برمیشمرد به این فکر میکردم که تابحال در خرید هیچ نوع کالایی به علامت استاندارد آن توجه نکرده ام...لازم است پس از این دقت بیشتری به خرج دهم در دفترچه یادداشت نوشتم:1-مرغوبیت فرآورده و اطمینان خاطر از دوام ایمنی و کارایی آن 2- سهولت در سفارش و استفاده از فرآورده 3 پرداخت هزینه کمتر 4-دستیابی آسان به قطعات و وسایل قابل تعویض در صورت نیاز.
بخش اول سمینار با یک سمفونی زیبا به پایان رسید.توی آن همه شلوغی و ولوله در حالیکه یادداشتها را توی کیف دستی ام میگذاشتم خطاب به او گفتم:تولیدات کارخانه ما کیفیت استاندارد دارند یا نه؟
چند لحظه ای به صورتم زل زدم و به این باعث دستپاچگی ام شد و احساس کردم حرارت داغی از زیر پوستم میگذرد.هنوز از آن حالت خیرگی در نیامده بود که گفت:پدر من از سالهای بین هزار و سیصد و سی و دو تا سی و نه از حامیان اصلی این طرح جامع و ملی بود و جز اولین تولید کنندگانی بود که تولیدات کارخانه خود را استاندارد ساخت.
چون دیدم از دست نگاههای نافذ و خیره اش در امان نیستم صورتم را به سوی دیگر چرخاندم و به ظاهر خودم را در حال تماشای آدمهایی نشان دادم که تا همین چند لحظه پیش با ادب و نزاکت چشم گیری بر روی صندلی هایشان نشسته بودند و هیچ صدایی از آنان برنمیخاست و حال با چنان همهمه و ازدحامی رو به سوی در خروجی هجوم برده بودند که صدای اعتراض خانمها که تعدادشان به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید به هوا بلند شده بود گفتم:میتوانم در بخش بعدی سمینار نباشم؟
صدایش انگار از توی گوش من برمیخاست و میزد بیرون : چرا؟ تو


325
هم مثل من توی این جور جلسات کلافه می شوی ؟»
گوشم به خارش افتاده بود.« نه... فقط... احساس خستگی و کوفتگی می کنم ... بیشتر ترجیح می دهم توی قسمت دوم هم شرکت کنم ،چون برای افزایش سطح اطلاعات عمومی ام لازم بود ؛ اما... نمی دانم چرا به نظرم می رسد به خواب احتیاج دارم ... عجیب است ! چون من هرگز به خواب نیمروزی عادت
نداشته ام !»
« فعلا باید به ناهار برسیم ، بعد در این مورد تصمیم گیری می کنیم !»
قلبم تند زد و تابناگوش سرخ شدم . تا به خودم بیایم ، دیدم دستش زیر بازوی من است و من، چسبیده به او ، از میان جمعیت در حال عبور هستم ! پس از ناهار با کسالت شدیدی که یکباره به آن دچار شده بودم ، اوترتیب بازگشت مرا به هتل بین المللی داد . به اتاقم رفتم و با کشیدن همه پرده ها بر روی تخت افتادم و دور از تمام قیل و قالهایی که از آن گریخته بودم ، به خوابی عمیق و دراز فرو رفتم . اگر صدای در بلند نشده بود ، چه بسا تا عصر روز بعد خوابیده بودم و بیدار نمی شدم . با چشمانی پف کرده و خمار نگاهی به ساعت انداختم ! اشتباه نمی کردم ، هفت شب را نشان می داد! دستپاچه و هول از تخت آمدم پایین . صدای آرام و پرطنین او از پشت در بلند بود :« ریحانه ... بیداری ؟ خواهش میکنم در را باز کن !»
خوابالود نبودم حتما بر سرش فریاد می کشیدم که بهتر است تا این حد صمیمی نباشد و مرا به اسم کوچک خطاب قرار ندهد ! در را که به رویش باز کردم ، یکی از همان نگاه های عمیق و مشتاق را به چهره ام انداخت و با لبانی متبسم گفت :« پس عاقبت بیدار شدی ؟ از سمینار که آمدم چند ضربه به در زدم و چون جوابی نشنیدم، فهمیدم خوابی ، رفتم و یک ساعتی توی اتاقم استراحت کردم . حالا یواش یواش دارد وقت شام می شود! حاضر شو باهم برویم بیرون !»

326
خواب به کلی از سرم پرید .« بیرون !؟ برای چه ؟»
«برای گشت و گذار!... صرف شام ... من عاشق شبهای شیرازم !»
بی درنگ گفتم :« نه ... ترجیح می دهم توی هتل بمانم !شام را هم همین جا می خورم.» و خواستم در راببندم که او مانع از بسته شدن آن شد و با لحنی حاکی از دلخوری گفت :« چرا بیخود می خواهی خودت را توی این چهار دیواری محبوس کنی ؟! من مطمئنم که کمی هواخوری روحیه ات را عوض میکند ... ببینم آیا تو با من مشکل داری؟»
سکوت کردم . او در چشمانم زل زد و گفت :« بعد از این همه کار حاضر نیستی کمی به تفریح ساده بپردازی ! گشت و گذار و بازدید از دیدنی های شهر برای تمدد اعصاب و تجدید روحیه مفید است ... حالا میل خودت است . به هر حال ، من توی هتل بمان نیستم !... دوست داشتی می توانی حاضر شوی و با من بیایی . من تا پنج دقیقه دیگر توی محوطه هتل هستم ... آمدی که هیچ ، نیامدی خودم می روم !» و از کنار در گذشت و دنیایی از تردید و دودلی را بر سر من آوار کرد.
وقت زیادی برای فکر کردن نبود ! به خودم گفتم ، سعی نکن با افکار زاید و آزار دهنده خودت را ناراحت کنی ... تو با او کاری نداری ! اصلا فکر کن ... فکر کن او راهنمای توست ! نه هیچ کس دیگر !
شب اسفندی شیراز کمی سوز داشت و مجبور بودم پالتویم را بپوشم . موهایم را ریختم بر روی شانه هایم و رژ ملایمی به لبهایم مالیدم . فرصت نشد کرم پودر بزنم ، ترسیدم پنج دقیقه تمام شود و او از محوطه هتل برود بیرون ! با عجله اتاق را ترک کردم و از راهروها و پله ها به حالت دو گذشتم و اورا در کنار سروناز بلندی ایستاده بود و داشت به ساعتش نگاه میکرد .صدای قدمهای مرا که به او نزدیک می شدم شناخت . برگشت و مرا که در برابر خود دید ، چهره اش از هم شکفت ، گفت :« میدانستم می آیی!»
327
از اینکه باعث شده بودم حدسش درست از آب بیاید در دل به خودم دشنام دادم .به زور لبخند رنگ و رو پریده ای بر لب نشاندم و گفتم :« دلم می خواست آرامگاه حافظ رازیر چراغانی شب ببینم .»
لبخندی زد که به نیشخنده ای استهزاآمیز مشابهت داشت :« خوب است ! خوش به حال حافظ که دختر زیبایی مثل تو مشتاق دیدارش است ... حافظ اگر تورا دیده بود شاخه نباتش را توی چای خود حل میکرد و می بلعید و شرش را برای همیشه از سر خود می کند !»
از مزه پرانی هایش هیچ خوشم نیامد ، لبهایم را با حرص بر هم فشردم تا مبادا از شدت عصبانیت کلام ناخوشایندی بر زبان آورم . بعد که خشمم را مهار کردم گفتم :« بعد از آن هم میخواهم به زیارت شاهچراغ بروم ...»
لبخند از روی لبانش محو شد و با لحنی خشک و بی روح گفت :« هیچ علاقه ای به این جور جاها ندارم... مجبوری تنها بروی !» و بعد به راه افتاد. من تصور می کردم کفرآمیز ترین حرفها را شنیده ام ، در دل «استغفرالله»گفتم و از خدا طلب عفو و بخشش کردم .به خیابان بهمن رسیده بودیم . از میان انبوه درختان سرو و کاج و گلهای رنگارنگی که در اسفند شکفته و چشم حافظ را از تماشای خود منور ساخته بودند ، آرامگاه غرق در جلوه نور حافظ نمایان شد ، با هم از کنار حوض بزرگ گذشتیم و سپس از پله ها رفتیم بالا ! برای نخستین بار بود که مقبره گنبدی شکل حافظ را که مثل کلاه درویشان بود، در زیر رقص نور،از نزدیک می دیدم و به همین دلیل بسیار هیجان زده بودم و آرام و قرار از من ربوده شده بود. اودر کنار یکی از ستونها ایستاد و به فاتحه خوانی من برای حافظ زل زده بود. کتاب حافظ بر روی سنگ مزار او قرار داشت .میل و اشتیاقی سرکش برای تفالی کوتاه در من پدیدار شده بود که دستم را، با کششی قوی، به سوی دیوان مجلد حافظ دراز کرد .حضور اورا در کنار
328
خودم احساس می کرد . ارام در زیر گوشم گفت :« تو به فال معتقدی ؟»
نگاهش نکردم .در عوض ،چشمانم را بستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم و بی آنکه هیچ نیت خاصی در نظرم باشد ،دیوان را گشودم ، او گفت :« با صدای بلند بخوان !» و من با صدای بلند خواندم:
دیشب گله زلفش باباد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صدبار صبا اینجا باسلسله می رقصند
اینست حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمودآن شاهد هر جایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس درگوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفرست درین مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آید
شادیت مبارکباد ای عاشق شیدایی
329
دیوان حافظ را از دستم گرفت و سرجایش قرار داد .با نگاهی محزون و غم گرفته که هنوز از تاثیر آن غزل خالی نبود ،روبه او گفتم :« شما به فال معتقد نیستید ؟»
او نیز نگاهش انگار با ستاره های غم آذین بسته بود .« از این غزل خوشم آمد .به خصوص از دوبیتی که میگفت در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم و بیت آخر که گفته بود حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آید ! چرا می لرزی؟»
شاید رنگم مثل رنگ دنبه شده بود .گفتم :« سردم است !» و یقه پالتویم را کشیدم بالا !
از پشت دستش را دور بازوانم حلقه کرد . خواستم اعتراض بکنم که دیدم اعتراض نا به جایی است ؛ چرا که گرمای مطبوع تن او داشت سرمای تن سرما زده مرا گرما می بخشید ! وقتی با هم از آرامگاه حافظ آمدیم بیرون ، با لحنی طنزآلود گفت :« خیال سرزدن به سعدی را که نداری ؟»
لبخند زدم :« نه !... »
با تاکسی ویژه هتل که در گوشه خیابان پارک شده بود ، برای صرف شام به رستوران رفتیم . سفارش ماهی برشته قزل آلا و باقلا پلو داد . روی سن یک گروه ارکستر مشغول اجرای آهنگ های غمگین و آرام بود . یاد حامد افتادم که روزی به من گفت عاشق چلو ماهی است ! با خودم گفتم یادم باشد سر حوصله یکی از روزهای تعطیل یکی از همین غذاهای خوشمزه را برای جمع خانواده درست کنم . تا نگاه از لیوان نوشابه برگرفتم ، چشمم افتاد توی چشمان زل زده او ! انگار از نگاه کردن من سیر نمی شد . گفتم :« آقای هوشمند ،چی شد که آقای شکوری را بی هیچ سروصدایی از کار و سمتش عزل کردید ؟»
خودم از طرح بی مقدمه چنین پرسشی که هیچ ذهنیت قبلی نداشت ،
330
دچار شگفتی شدم . احساس کردم ،برای لحظه ای ، نفس در مجراهای تنفسی اش فروکش کرد . نگاه هاج و واجی به من انداخت . سپس لبخندی محو چاشنی حالت غافلگیری خودش ساخت و با لحنی آرام و دلنواز گفت :« دوست دارم وقتی با هم تنها هستیم ،فقط هومن خطابم کنی ؟»
احساس کردم چیزی ته گلویم گیر کرده و به شدت به سرفه افتادم . او لیوان آبی برایم ریخت . از شدن آن سرفه های خشک و خالی اشک توی چشمانم جمع شد.آب را تا ته سرکشیدم . توی دلم گفتم ،گستاخی هم حدی دارد ! خجالت هم نمی کشد ! چطور از من می خواهد او را به اسم کوچکش صدا بزنم ! گفتم :« خوب شد یادم انداختید ! می خواستم به شما تذکر بدهم که مرا با نام خوانوادگی ام مورد خطاب قرار دهید ،نه ریحانه خالی»
با صدای بلند به خنده افتاد . خواستم تشرزنان بگویم :« درد ! نیشت را ببند مردک دیوانه خل !» اما جرئتش را پیدا نکردم ! هر چه باشد این مردک دیوانه خل رئیس من بود . با لحنی آزرده گفتم :« کجای حرف من خنده داشت ؟»
با همان چهره خندان و لبهایی که به هم نمی آمد ، گفت : « ریحانه خالی خنده نداشت ؟ من دوست دارم تورا به اسم خودت صدا کنم ریحانه خالی ! اعتراض توهم هیچ اهمیتی برای من ندارد !»
اگر میزهای دور و برمان پرنبودند ،حتما یکی از میزها را روی سرش خرد میکردم .پرخاشگرانه گفتم :« اگر بخواهید بیشتر از این سر به سرم بگذارید ،لب به شام نمی زنم و به هتل بر می گردم !»
با لحنی میان شوخی و جدی گفت : « اوه ! تهدید بجای بود! ترسیدم ! باشد مانقطه تسلیمیم !ولی در هر صورت وقتی تنها هستیم ، من ریحانه صدایت می زنم تو هم هومن صدایم کن بهتر است ! این طوری تشریفان رسمی از بین می رود !»
331
با دیدن نگاه یاغی و درنده من لبخند کجی زد و نگاهی به روی سن انداخت . همان لحظه پیشخدمت که لباس فرم خوش دوختی بر تن داشت ، غذای سفارش داده شده را جلوی ما بر روی میز گذاشت . عطر ماهی قزل آلای برشته شده که به دماغم خورد،همه چیز از خاطرم رفت !
پس از شام من به زیارت شاهچراغ رفتم و او ترجیح داد ساعتی را فارغ بال در یکی از کاباره های مشهور شهر به تماشای رقاصه ها بپردازد و چند گیلاس مشروب بنوشد و از خدایش بود کسی مزاحمش نشود. من زودتر از او به هتل برگشتم .پاسی از شب گذشته بود که صدای کشیده شدن پاهایش را روی کف سرامیک پوش راهرو شنیدم . دیدن قیافه مست و خمار رئیس کارخانه چنان جذبه و اشتیاقی را در من برانگیخته بود که با کنجکاوی به سوی در پریدم و آهسته ، فقط به اندازه ای که بتوان اورا تماشا کرد، لای در را باز کردم . او، در حالی که کت آجری رنگش را بر روی شانه اش انداخته بود و آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد ،تلوتلو خوران خودش را به در اتاقش رساند ! فکر کردم ، با این همه مستی و خماری خودش را تا اینجا رسانده خیلی هنر کرده !
وقتی از در رفت تو، به نشان تاسف سر جنباندم و بی هیچ فکری خودم راروی تخت انداختم ؛ اما خوابم نبرد . شاید چون تمام بعد از ظهر را خوابیده بودم خواب از چشمانم گریخته بود ! گاهی به حامد فکر می کردم که در غیبت من چطور خواهد گذراند، گاهی به خودم و التهاب گنگ و مجهولی که بعضی وقتها از تمام تنم زبانه می کشید و قلبم را بی امان می کوباند و زمانی را ، هرچند به طور ناخواسته و غیر عمدی ، به او که با رفتارهای عجیب و غریب خود هرگاه اراده می کرد قلب و روح مرا تحت تاثیر قرار می داد. بر روی تخت خواب غلتی زدم ، فکر کردم ، کاش دیگر از آن نگاههای خیره و زل به من نیندازد ،چرا که در مقابل طرز نگاهش
332
بد جوری خودم را می بازم ! او خدای من ! لعنت بر شیطان !چرا آن چشمها دست از سرم بر نمی دارند ؟ چرا راحتم نمی گذارند ؟
چشمانم را باز کردم .آن چشمهای براق و خیره از روی پرده چشمانم پر کشید ... نگاهم افتاد به گوشه ای از آسمان پر ستاره که از قاب پنجره پیدا بود . فکر کردم فردا که این ماموریت لعنتی تمام شد و به خانه برگشتم از شر این چشمهای لعنتی خلاص خواهم شد ! دوباره سرکار مجبور می شود به طور رسمی با من برخورد کند و نگاهش را بیالاید و گستاخی اش را قدری کمتر کند ! اصلا تقصیر من است که به او اجازه جسارت و بی ادبی می دهم ! از فردا باید در برخورد با او کمی سختگیرانه تر عمل کنم ! باید به او بفهمانم که لازم است حد و مرز خودش را بشناسد و به آن تعدی نکند ! یعنی من این اجازه را به او نخواهم داد ! کمی که خودم را خشک و جدی و بی روح بگیرم حساب کار دستش می آید و پروبازی و وقاحتش را کنار می گذارد ... ترش و زهرمار باشم بهتر از این است که با رفتاهاری سبکسرانه خودم در مرکز توجه او قرار بگیرم .
اما هر چه فکر می کردم یادم نمی آمد که هیچ رفتار جلف و سبکسرانه ای از من سر زده باشد ! عجیب بود ! پس او چطور می توانست این همه به من علاقه و توجه نشان دهد ، در حالی که من ... اوه خدای بزرگ ! مزخرف میگویم ! علاقه و توجه کدام است ! شاید این خصوصیت اکثر مردهاست که خوششان می آید تا زن تنهایی به چنگشان آمد سر به سرش بگذارند و بدین ترتیب کمی خوش بگذرانند ... من الان درست نمی توانم افکارم را روی این مسئله متمرکز کنم . بی خوابی زده به سرم و دارم هذیان می گویم ! ای کاش می خوابیدم ! ای کاش وقتی چشمهایم را بستم آن چشمهای زل لعنتی در نظرم نیاید و آزارم ندهد... ای کاش ...!
فصل 39ص333
از شیراز با هدایا و سوغاتیهای رنگارنگ به خانه برگشتم . مادر شوهرم که از دیدن آن همه سوغاتی دهنش باز مانده بود ، از فرط شوق در آغوشم کشید و برای نخستین بار پس از ازدواج ،مرامورد لطف و محبت خود قرار داد ! آن قدر قربان صدقه ام رفت که من خودم خجالت کشیدم و از آغوشش آمدم بیرون ! برای خواهر شوهر کوچکم انواع عطر . لوازم آرایش و سه دست لباس زیبا خریده بودم . برای مادر شوهرم دو قواره پارچه از جنس مرغوب و عطر و روسری خریده بودم . حامد پیراهن سپید یقه گوش دارش را بر تن کرد و چرخی توی اتاق زد . مادرش زیر لب صلوات فرستاد و فوت کرد توی صورتش .حمیرا ،خواهر کوچک تر ، که بیشتر از همه از لوازم آرایشی اش که انواع و اقسام لوازم آرایش را در خود جای داده بود ،خرسند و راضی به نظر می رسید ،برای برادرش هورا می کشید . حامد پس از چند چرخ که در برابر مادر و خواهر کوچکش زد ، آمد روبه رویم ایستاد ! انگار با همه ذرات وجودش می خواست از من تشکر کند .می دانستم اگر مادر و خواهرش در آنجا حضور نداشتند ،مرا تنگ بر
334
سینه اش می چسباند و صورتم را بوسه باران میکرد !
«دستت درد نکند ! خیلی شیک و پیک است !»
یقه اش را صاف کردم و بالبخند گفتم :« به تو می آید .. فقط کاش سایز کوچک ترش را برایت گرفته بودم !»
نگاهی به قدو قواره لاغرو باریک خودش انداخت و پیراهن که توی تنش زار می زد .« مگر همین جوری چه اشکالی داره ؟»
حمیرا ریز خندید و گفت :« از این سایز کوچک تر که می شود مدیوم و به درد حامد نمی خورد !»
حامد روبه او تشر زد :« تو خفه ! هیچی نگو والا جعبه آرایش را پرت می کنم روی زمین تا تمام خرا وپرت هایش روی زمیت پخش شود !»
حمیرا تا این تهدید را شنید، نطقش کور شد. دلم نیامد به او بگویم حق با حمیراست و این پیراهن توی تنت لق می زند ! یاد آقای هوشمند افتادم که هنگام خرید این پیراهن نیشش تا بناگوش باز شد و گفت :« برای خودت کار درست میکنی ! حامد با آن اندام و هیکل لاغر مردنی اش توی این پیراهن گم می شود ! مجبور می شوی دو طرفش را کوک بزنی تا پیراهن اندازه پهلوان حامد شود !...»
من هم ، تنها برای اینکه با او لج کرده باشم ، توی بازار شاهچراغ این پیراهن را خریدم و حال می دیدیم که اندام لاغر و استخوانی حامد رابه طرز اسفناکی به نمایش گذاشته است .گفتم :« با دو کوک اندازه تنت می شود ! وای حامد محشر شدی!»
انگار دوباره شارژ شده بود ، با خنده گفت :« دست خریدارش درد نکند ! همیشه دلم یکی از این پیراهنها را می خواست . لا مصّب قیمتشان خیلی بالاست ! ببینم توکه همه پول ماموریتت را برای ما کاود خریدی دختر !»
مادرش از پشت سر گفت :« خوب کاری کرد ! می خواستی مثل خودت
خسیس باشد و با دست خالی به خانه برگردد؟دستش درد نکند!واقعا که گل کاشت!مانده بودم برای عروسی دختر زینت خانم چی بپوشم!"چه پارچه های نازی!می دهم سوسن یک کت و دامن خوب و خوشگل برایم بدوزد."
حمیرا با صورتی پر چروک و معترض گفت:"وای نه تو را به خدا مادر!آبجی سوسن می زند پارچه را خراب می کند!حیف این پارچه نیست که بدهی دست او؟بابا این همه خیاط ماهر و خوش دست هست!"
مادرش در حالیکه ناشیگری دخترش سوسن را در خیاطی در دل تایید می کرد،با لحنی ترحم انگیز گفت:"راست می گویی،ولی آن خیاط ها که میگویی پول خون پدرشان را از آدم می گیرند...پولم کجا بود که..."
"من پولش را می دهم مادرجان!"
چند جفت چشم خیره و شگفت زده به سوی من چرخید،و من با لبخند ادامه دادم:"لباس را به سلیقه شما در بیاورد،نگران پولش نباشید...خودم دو دستی تقدیم می کنم!چه بهتر مادر شوهر خوش پوشی داشته باشم تا پیش همه ببالم!"
نمی دانم از کی چاپلوس و متملق شده بودم.مادر شوهرم که از فرط حیرت و از آن همه دست و دلبازی زبانش بند آمده بود،دوباره مرا در آغوش کشید و اثر مرطوب بوسه هایش را بر روی گونه هایم باقی کذاشت:"قربان تو عروس قشنگم!تو چقدر خوب بودی و ما نمی دانستیم!"
تملق چیز بدی نبود،زبان مادر شوهرم را کوتاه کرده بود و حالا داشت به جای نیش زبان قربان صدقه ام می رفت!فکر کردم گاهی وقتها چاپلوسی و خودشیرینی هم بد نیست!و یاد رویا افتادم که با همین حربه همیشه انگار نزد همه مهره مار داشت!
"وای چه گردنبند خوشگلی!بلا گرفته را ببین برای خودش چی خریده!"
حمیرا و حامد به سویم هجوم آوردند.حمیرا به پلاک که به شکل قلب بود و عکس زن و مردی در حال رقص بر روی آن دیده می شد.چسبید و سوت زنان گفت:"وای چقدر سنگین است!چند خریدیش؟"
دیدم که حامد چشم به دهانم دوخته است.شقیقه هایم تیر کشید!چطور باید می گفتم؟تمام تنم یکباره گر گرفت.یاد آخرین ساعت خرید افتادم.توی پاساژ خیابان زند وقتی داشتم برای حمیرا لوازم آرایشی می خریدم،یکهو چیزی به گردنم آویخته شد.دیدم زنجیر طلایی است که پلاکی به شکل قلب از آن آویزان است.شگفت زده به عقب برگشتم،صورتم خورد به شصت دست او!او هم از این فرصت استفاده کرد و به من خندید.احساس کردم تنم از هرم دستش سوخت.داد زدم:"معنی این کارها چیه؟"
گفت:"هیچی،از این پلاک خوشم آمده بود و دلم میخواست آن را به کسی هدیه کنم!"
گونه های سرخ شده از خشم من را که دید با نیشخند ادامه داد:"گفتم کی بهتر از تو!"
شاید اگر زن لوازم آرایش فروش به من نگفته بود:"خانم همه ی اینها را می خواهید؟"و حواسم را پرت نکرده بود،همان لحظه گردنبند را از گردنم می کندم و پرت می کردم توی صورتش.
"نگفتی ریحانه چند خریدیش؟"
با قیافه زهرماری گفتم:"بدل است!ازش خوشم آمده بود گفتم بد نیست که..."
بقیه حرفها به ته گلویم چسبید.حامد نگاهی مغموم به دیده ام انداخت . گفت:"برای چی برای خودت بدل خریدی؟این همه رفتی و برگشتی،خسته و درمانده،آن وقت دلت نیامد یک گردنبند اصل بخری؟خودم حقوق این ماهم را می دهم یکی از همینها را برایت می خرم!"
حمیرا نیش زبانش باز شد:"با پول ای ماه نه،با پول یک سال حقوقت

داداش حامد عزیز!»
حامد از این کلام حمیرا که که ناچیز بودن حقوق ماهیانه اش را همچون پتک بر سرش کوبیده بود، بر آشفت و با چهره ای گلگون شده از خشم تشرزنان گفت:«حالا حقوق یک سال یا یک ماه!اصلا تقصیر ریحانه است که حماقت به خرج داد و همه ی پولش را برای تو هدر داد!حقش بود برای خودش که این همه زحمت می کشد و خسته می شود،چیزی می خرید،نه برای تو که زبانت از گیسهایت دراز تر است؟»
ترسیدم اگر یکی مداخله نکند دعوا و مشاجره ی شدیدی سر بگیرد. به عنوان پادرمیانی گفتم:«نمی خواستم این را بخرم!چون از بدلیجات خوشم نمی آید،ولی خب،چون...اوه خوابم می آید حامد...از همه معذرت می خواهم !سرم درد می کند...باید بروم بخوابم!»
مادر شوهرم پیش از آنکه حامد چیزی بگوید،گفت:«کار خوبی می کنی عروسم!برو بگیر بخواب!حسابی خسته شده ای!به این خواهر و برادر هم کاری نداشته باش!عادتشان است سر هر چیز با هم بحث کنند...برو بگیر بخواب و کارت هم به چیزی نباشد...»
مرا تا دم در اتاق خواب مشایعت کرد.برگشتم و نگاهی به حامد انداختم.قیافه ی آدمهای عاجز و حقیر را به خود گرفته بود. دلم به حالش سوخت. از اینکه با حقوق یک سال کار خود نیز نمی توانست چنین گردنبند گرانبهایی برای همسرش بخرد!به اتاق خواب که رفتم خداخدا کردم حامد بی درنگ سر نرسد و قصد ناز و نوازش مرا نداشته باشد.احتیاج به تنهایی داشتم!بر روی تخت حامد نشستم و نگاهم به پلاک بزرگ و سنگینی که بر روی سینه ام افتاده بود خیره شد.هنوز از یادآوری هرم نگاهش گر می گرفتم و حرارت بدنم به طرز محسوسی بالا می رفت!چطور اجازه داده بودم او چنین هدیه ای به من بدهد، آن هم با آن شیوه ی مخصوص و تخیلی؟!و من مجبور شدم به حامد دروغ بگویم!خب، وقتی قادر به بیان حقیقت نبودم دروغ بهترین اجبار برای فرار از دایره ی محکومیت بود!آری، من مستحق به استفاده از راههای حیله و نیرنگ برای فریب دادن شوهرم بودم!برای منحرف ساختن افکار پاک و بی آلایش او! آره! لعنت به من! به من که ناخواسته به این روش متوسل شده بودم. گریز از جرم و گناهی که ممکن بود به محکومیت من بینجامد و از آن سو مرا در دادگاه وجدان شرمگین و خجل بنشاند و شلاق ندامت را بر تنم بکشد! نگاه آکنده از حقارت حامد در برابر دیدگانم بود. طفلک بیچاره امشب از خودش چقدر خجالت کشید!چقدر بی سبب و غیر ارادی باعث عذاب و آزار فکری اش شده بودم که چرا قادر نیست اصل این گردنبند را که به دروغ گفتم بدل است، برایم بخرد و به من هدیه کند!خدا مرا ببخشد!با نوک انگشتم زن و مرد در حال رقص را له کردم و گوشه ی لبم را دندان گرفتم.حالا این پلاک همچون وزنه ی سنگینی به گردنم چسبیده بود و سرم را رو به پایین می کشید!اسغفار کنان و به سرعت قفلش را باز کردم و از دور گردنم کشیدم بیرون.پلاکش را توی مشت فشردم.دو قطره اشک از گوشه ی چشمانم فرو افتاد و بر روی برجستگی گونه های رنگ پریده ام نشست!نگاه خندان و خیره ی او در نظرم بود و نگاه تحسر آمیز حامد که دلم را درهم می پیچاند...آرام زیر لب به خود گفتم:«خدایا مرا ببخش!خدایا مرا ببخش!»
چشمان خیره و خندان او رفته رفته از نظرم محو شد و چشمان حامد باقی ماند و بار حسرتی که در ته نی نی چشمانش رسوب کرده بود. گردنبند را توی کیف دستی ام گذاشتم و فکر کردم،بهتر است همه فکر کنن بدل است،بعدها می گویم که آن را جایی گم کرده ام!مثلا موقع سوار شدن توی مینی بوس...یا...یا...فرقی نمی کند چه جایی!مهم این است که...
در اتاق باز شد.از نگاه کردن به چهره ی معصوم و بیچاره ی حامد پرهیز کردم. حالت پوزشخواهانه ی نگاهش بیشتر باعث شرمزدگی و خجالت من می شد!او در کنارم نشست. دستش را بر روی دستم گذاشت.انگار که تکه ای یخ بر روی دستم وا می رفت.برنگشتم نگاهش کنم،از آیینه ی شفاف نگاه او می هراسیدم!تاب تحمل دیدن تصویر گناه آلود خودم را نداشتم. به ارامی صدایم زد. پنجه های بغض ته گلویم را خراش می انداخت.
«گریه می کنی؟»
چیزی نگفتم. اشکهایم را به زحمت مهار کرده کرده بودم تا مبادا با رگباری تند باریدن بگیرند!
«مرا ببخش که نمی توانم یکی از همان گردنبندها را برایت بخرم!...من...همه ی دنیا را برای تو می خواهم ،ولی چه کنم که دستم خالی است!»و دستم را فشرد!
حالا دست من هم یخ کرده بود!دیگر نمی شد آن همه اشک شور و خروشیده را در گوشه ی چشمان خود به غل و زنجیر بکشم!با آنکه هنوز احساس گناه و شرم می کردم،هق هق کنان در آغوشش افتادم و از روی استیصال و درماندگی تنها توانستم بگویم :«اوه حامد!تو باید مرا ببخشی!تو!»
و او هرگز نفهمید چرا باید مرا ببخشد!هرگز نپرسید،مگر چه خطایی از تو سر زده که طلب عفو و بخشش می کنی؟و در عوض،با مهربانی قلب بزرگوارش نوازشم کرد و گفت:«قول می دهم اصل همان گردنبند را برایت بخرم!قول می دهم!حتی اگر شده پول یک سال کارم را جمع می کنم تا...»
یک لحظه از فشار بغض خفه شد وبعد،با صدایی که به زحمت از گلویش با خرخر بیرون می آمد،ادامه داد:«برایت می خرم...برایت...»
هر دو می گریستیم ،با این تفاوت که گریه های او گریه های صادقانه ی قلبی ساده و بی ریا و بی تزویر بود و هق هق من ضجه ی قلبی گنهکار و پلید که دلش می خواست آن لحظه برای همیشه از تپش بیفتد!

40
حامد فقط از من پرسید شیراز بهت خوش گذشت ؟من هم خیلی خلاصه و مفید گفتم :«ای...!بد نبود!جایت خالی بود!»
دیگر از جزییات دو روزی که در آنجا سپری کرده بودم،چیزی نپرسید!من هم،از خدا خواسته،توضیح دیگری ندادم،می ترسیدم هنگام تعریف کردن دستخوش دگرگونیهای محسوسی شوم که از چشم او دور نماند!
فردای پس از سفر که به سر کار رفتم ،آقای هوشمند سرحال و شاداب در دفترش حاضر بود و وقتی برای عرض سلام،صبح بخیر نزدش رفتم،با چهره ی بشاشی گفت:«این روزها نیروی جاذبه ای قوی و قدرتمند مرا هر صبح زود به سوی کارخانه می کشاند!»
پوزخندی تمسخر آمیز در کنج لبم نشست و گفتم:«کاش همه ی کارخانه داران دنیا با چنین جاذبه ی قوی قدرتمندی هر صبح زود به کارخانه هایشان کشیده می شدند!»
از پاسخ تند و صریح من اولش جا خورد و بعد با لبخند نصفه نیمه گفت:«طبیعتا چنین خوشبختی عظیمی به هر کسی روی نمی آورد!گاهی دلم می خواهد به آن جاذبه ی قوی کله شق و لجوج بفهمانم که چقدر می خواهمش و با جذبه ویرانگرش تا چه حد قلب مرا زیر و رو ساخته است!»
نزدیک بود زانوانم خم بردارد و نقش بر زمین شوم،اما،هر طور که بود،تعادلم را حفظ کردم و با صدای تب دار و دورگه گفتم:«آمدم تا آن گردنبند را به شما پس بدهم!»و منتظر نماندم تا با چشمانی از کاسه زده بیرون بپرسد چرا؟گردنبند را از توی کیف دستی ام کشیدم بیرون و گذاشتم بر روی میز!احساس سبک وزنی به من دست داه بود ،انگار نیمی از وزن بدنم را از دست داده بودم!
«چرا؟ از آن خوشت نیامده؟»
یک لحظه احساس کردم از فرط ناراحتی و اندوه نزدیک است به گریه بیفتد.سرم را صاف گرفتم و نگاهی بی پروا به نگاه غم گرفته اش دوختم و گفتم:«کادوهای بزرگ همیشه توقعات بزرگ می آوردند!می ترسم به واسطه ی این کادوی گرانقیمت بعدها به خودتان اجازه دهید چیزی از من بخواهید که از عهده ی انجامش یر نیایم و شرمنده شوم!»
نگاهی بی اعتنا به گردنبند بر روی میز انداخت.لبهایش را جمع کرد و داد جلو،یقه ی پیراهن یقه گوش دارش را صاف کرد ،نگاهی به من انداخت،خصمانه و عصبی،و سپس نگاهی دیگر به گردنبند.گوشه ی لبش آویزان شد.یکی از ابروانش رفته بود بالا و رگ های روی شقیقه هایش متورم شده بودند.با نگاهش انگار گردنبند را به آتش کشیده و حالا نوبت سوزاندن من بود.
«هیچ دختر احمقی چنین کادوی ارزشمندی را پس نمی آورد!گمان می کردم مثل زنهای دیگر ناقص العقل نیستی!» قصد داشتم پاسخی خیره سرانه به او بدهم تا حقش را کف دستش گذاشته باشم و او را از گلیمی که پا از آن فراتر گذاشته بود، به عقب برانم.اما تشخیص من در آن لحظه این بود که این مسئله را به خوبی و خوشی حل کنیم. به همین دلیل با لحنی آمرانه گفتم:«به هر حال عذر مرا بپذیرید! من خودم را لایق دریافت چنین

343-351

هدیه ی بی ربطی نمی دانم!»
نمی دانم، شاید به خیالش، من او را با آن لحن خونسرد و بی اعتنا دست انداخته بودم که ناگهان به خشم آمد و گردنبند را از روی میز برداشت و پرت کرد توی سطل زباله و داد زد: «حرف دیگری نیست؟»
بهت زده نگاهی به سطل زباله انداختم! باورم نمی شد چنین هدیه ی با ارزشی نصیب سطل زباله شود. با اعتراض گفتم: «نباید این کار را می کردید؟ حیف است که...»
مثل قیچی تیز و برنده ای حرف هایم را برید: «وقتی تو آن را نخواهی هیچ ارزشی نمی تواند داشته باشد!»
متحیرانه نگاهش کردم. مطمئن شدم او دیوانه ی روانی است! نگاهی پر تحسر به سطل زباله انداختم. فکر کردم، اگر می دانستم می خواهد نصیب سطل آشغال شود آن را پس نمی دادم. بعد سر خودم داد کشیدم، اصلا برای تو چه اهمیتی دارد که با هدیه ی پس آورده شده ی تو چه کار می کند؟ مگر هدیه ات را پس ندادی! پس راهت را بگیر و برو!
این نهیب درونی باعث شد قیافه ی بی اعتنایی به خود بگیرم و بگویم: «البته اختیارش با خودتان است! به من مربوط نیست!»
با لج گفت: «البته که مربوط نیست! حرف دیگری نیست!»
لحظه ای خیره و گیج نگاهش کردم. بعد گفتم: «چرا... امروز چند ملاقات عقب افتاده دارید... با شرکت بیمه هم باید تماس بگیرید... در ضمن، راس ساعت نه با دکتر ایزدپور و دکتر قاسمی توی آزمایشگاه درباره ی چند دستگاه سفارشی مخصوص یک نشست کوتاه دارید که...»
مشتش را بر میز کوبید و من بقیه ی حرفها را قورت دادم. «کافیه دیگه! برو بیرون!» و به در خروجی اشاره کرد.
شراره های خشم شب چشمانش را آتشباران کرده بود. قلبم در هم چروکیده بود اما برای افزایش جراحات روحی اش لبخندزنان گفتم: «چشم! نمی خواهید یک پارچ آب خنک برای تان سفارش بدهم؟»
با نگاه وق زده اش بر روی میز دنبال چیزی می گشت. حدس زدم چیزی که با آن بتواند سر مرا مورد هدف قرار دهد! و چون پیدا نکرد به غرش درآمد: «برو بیرون! برو بیرون! برو...»
و من به حالت دو از دفترش پا به فرار گذاشتم. از شیطنتی که به کار برده بودم راضی و خشنود، پشت میز کارم نشستم. آن روز هم همه ی ملاقاتها و نشستها و تماسها لغو شد و او، تا پایان وقت کاری از دفترش نیامد بیرون. معلوم نبود خودش را آن تو حبس کرده بود یا راهی به دنیای آزاد نداشت؛ به هر حال، خودم را از شر آن گردنبند لعنتی خلاص کرده بودم و می توانستم نفسی راحت بکشم! اما وقتی یادم می افتاد که پیش از پس دادن گردنبند به من گفته بود نیروی جاذبه ای قوی و قدرتمند هر روز صبح زود او را به کارخانه می کشد و او دلش می خواهد که به آن جاذبه ی کله شق و لجوج بگوید که چقدر می خواهدش و تا چه حد قلبش را زیر و رو ساخته سر تا پای وجودم، نرم نرمک، در آتش ناپیدا و پر لهیبی برشته میشد و تا ته می سوخت. به هر حال، وقتی با ظاهری خونسرد و ساختگی برای رساندن پیام دکتر آزمایشگاه پا به دفتر گذاشتم، سعی کردم نه به گردنبند فکر کنم نه به حرفهای تحریک آمیز او! پشت به میز رو به پنجره نشسته و به ظاهر متوجه ورود من نشده بود. شاید آن قدر غرق در تفکرات مغشوش و از هم گسیخته ی خود بود که به راستی نفهمید من کی پا به دفتر او گذاشته ام. وقتی آرام و به نرمی صدایش زدم، بی آنکه به من رو کند، با صدایی بی روح گفت: «گفتم که راحتم بگذار!»
به قدری پکر و دلمرده نشان می دادم که دلم برایش به رحم آمد: «بله ولی آقای ایزدپور چندین بار تماس گرفتند که...»
دوباره به غرش درآمد: «مهم نیست! می توانی به همه بگویی آقای هوشمند مرده! مرده!»
بی آنکه چیز دیگری بگویم، یا تکانی به خود بدهم همان جا وسط دفتر مثل چوب خشک ایستادم و به او زل زدم که هنوز پشتش به من بود! چند لحظه بعد، سرش را در میان دستهایش گرفت، با لحنی دلسوزانه که هرگز در برخورد با او در خود سراغ ندیده بودم، گفتم: «شما حالتان خوب است آقای هوشمند؟!»
و او با صدای ضعیف و خرناس مانندی گفت: «تو هنوز توی دفتری ریحانه؟!»
قلبم چسبید به قفسه ی سینه ام! از اینکه مرا به اسم کوچکم مورد خطاب قرار داده بود، برای لحظه ای نفسم بند آمد! اما بی آنکه تحت تاثیر قرار بگیرم، با لحنی متواضع گفتم: «من به آقای ایزدپور گفتم شما از ساعت دو به بعد وقت دارید که با ایشان چند دقیقه ای ملاقات کنید. حالا ایشان پی در پی تماس می گیرند و می پرسند آیا امرور امکانش هست که چند دقیقه ای وقتتان را به آنان اختصاص دهید؟»
عاقبت سرش را به سوی من چرخاند. غم مبهم و عظیمی همچون کوه یخ در شب طوفان زده ی چشمانش شناور بود. نگاهش عصیان زده و تلخ می نمود. انگار که دلش می خواست درسته مرا زیر دندان بگیرد و بجود و بعد تف کند بیرون. گفت: «تا به حال از هیچ زنی شکست نخورده بودم!»
آهنگ صدایش، همچون آوای غمگین ساز دهنی، قلب آدم را گرفتار درد و ماتم می ساخت. قاطع و استوار و با صلابت پاسخ دادم: «کسی شما را به مبارزه نطلیبده؟»
همیشه از حاضرجوابیهای من به ستوه می آمد و کلافه می شد. «چشمانت با من سر ناسازگاری دارند!...»
با لحنی اطمینا بخش گفتم: «می توانید از کاسه درشان بیاورید!»
از پاسخ دلیرانه و تهورآمیز من لحظه ای خشکش زد! از جوابی که داده بودم خشنودانه لبخند زدم. او باید می فهمید که هیچ لزومی ندارد ناقوس جنگ به صدا در بیاورم و بی هیچ دلیل خاصی در برابر او جبهه بگیرم اما انگار نمی فهمید! یا دلش نمی خواست متقاعد شود که مرا با او کاری نیست. «اگر می توانستم حتما این کار را می کردم!»
«پس دیگر چاره ی دیگری بیندیشید! ببینم شما از یک زن متاهل چه توقعی دارید؟ اینکه نقش معشوقه را برایتان بازی کند؟ یا...»
«چیزی نگو ریحانه! من هیچ معشوقه ای به این سرسختی و یکدندگی نداشتم!»
با لحنی که اول آرام و شمرده بود و بعد تقریبا به اوج فریاد رسید گفتم: «پس بهتر است بعد از این هم نداشته باشید! مجبورم با لحن بسیار محترمانه ای از شما بخواهم که اجازه بدهید سرم گرم زندگی خودم باشد و هیچ قصد تعرض به حریم زندگی مرا نکنید! حتی فکرش را نیز به مغزتان راه ندهید... زنهای زیادی هستند و به طور حتم سراغ خواهید داشت که حاضرند جای خالی زن یا معشوقه یا هرکس دیگری را در زندگی تان پر کنند! و در مورد خودم باید بگویم که با همه ی وجودم به زندگی ام پایبند هستم و به مرد زندگی ام هرگز خیانت نخواهم کرد! پس خوی به خاطرتان بسپارید که ریحانه بهارمست هرگز توی دامی که شما برایش گسترانده اید اسیر نخواهد شد...»
خودم هم متوجه نبودم که انگشت تهدیدم را به سویش شلیک کرده و با صدای رعدآسای خود او را همچون میخ بر زمین کوبانده ام! اینکه چطور خونم به یکباره به جوش آمد و آرامش و متانت خودم را از دست دادم، خود معمایی عجیب بود! وقتی دیدم قدرت هرگونه واکنشی را از او سلب کرده ام و او قادر نیست حتی با عجز و ناتوانی تمام خشم و عقده اش را با فریاد بر سرم خالی کند. با خیالی آسوده و راحت از دفترش آمدم بیرون. بعدها که به خاطره ی آن روز می اندیشیدم، از تهور و جسارت خودم به شگفتی می افتادم و لبخندی از سر غرور تفرعن بر لبانم جان می گرفت!

41

مادر گفت: «بدون خداحافظی رفتی شیراز؟»
رنگ به رنگ شدم و نگاهم مانند میخ فرو رفت به دیوار رو به رویی. «یکهویی تصمیم گرفته شد که من هم باید با رئیس کارخانه در سمینا شرکت کنم!» روی دیوار دو لکه ی دایره ای زرد رنگ بود و چند لکه ی ریز مشکی!
«دستت درد نکند! این همه کادو! چه خبر بود؟ رفتی زیارت شاعچراغ!»
نگاهم روی صورت مادر محو شد. دو لکه ی دایره ای زرد رنگ توی قاب چهره اش می دیدم و چند لکه ی ریز مشکی! «البته از طرف شما هم نایب الزیاره بودم!... دو رکعت نماز هم به نیت شما خواندم!»
مادر پارچه ی چادری اش را مشت کرد و با لحنی پرتحسر گفت: «کار خوبی کردی. خوشا به سعادتت!» بعد نفسی عمیق کشید و من فهمیدم آه پرسوزش را در پس آن نفس عمیق از سینه بیرون داده بود. ریتا پیراهن چین دار آستین پفی اش را پوشید و از اتاق آمد بیرون! چرخی زد و درمیان خنده و ذوق و هیجان گفت: «چه سلیقه ای! دستت درد نکند آبجی ریحان!»
رنگ خردلی پیراهن به پوست سبزه اش حالت نمکینی بخشیده بود. مادر گفت: «حالا فردا یواشکی قایم نکن تو کیف که ببری مدرسه و دل دوستانت را آب کنی!»
ریتا پشت چشمی نازک کرد. من گفتم: «سلیقه ی من نیست... سلیقه ی...» و ناگهان سکوت کردم. فکر کردم اگر بگویم سلیقه ی رئیس کارخانه است صورت خوشی نخواهد داشت.
ریتا حدس خود را بر زبان آورد: «لابد سلیقه ی فروشنده است! حتما دختری به سن و سال من داشته و می دانسته که من از چه جور لباسی خوشم می آید!»
دروغ بدی نبود. «آره! همین طور است! من انتخابم چیز دیگری بود!»
دو طرف چین دامنش را گرفت. نیم تنه اش را قرار داد و با عشوه گفت: «خوب شد به سلیقه ی خودت انتخاب نکردی؛ والا...»
مادر چشم غره رفت. «ریتا با خواهرت مودب حرف بزن!»
ریتا سرش را انداخت پایین و همان طور که زیر چشمی نگاهمان می کرد گفت: «چشم مامان!»
مادر پیراهنی رویا را تا کرد و گذاشت کنار و سراغ حامد را گذفت. نگفتم پس از جر و بحثی طولانی با او از خانه زدم بیرون و باز هم به دروغ گفتم: «سرما خورده بود! یک هفته تمام بعد از بازگشت از شیراز دستم به پرستاری از او بند بود!» و اصلا هم فکر نکردم ممکن است برای دیدن حامد که ظاهرا سرماخوردگی بدی هم پیدا کرده به منزلمان بیاید و دروغ من برایش رو شود.
«ما باید به دیدنت می آمدیم ولی... خودت می دانی که چقدر گرفتاریم!»
نگاهش کردم. چین و چروک صورتش پس از عروسی من بیشتر شده بود. دلم به حالش می سوخت، از اینکه رک و راست نمی گفت مادرشوهرت اعلام کرده که اینها (منظورش من و حامد بودیم) خودشان هم توی خانه مهمان اند و نمی توانند مهمان برای خودشان دعوت کنند. طفلی مادر نگفت تا من دلم نشکند! تا من سرخورده نشوم! تا من بغضم را در خفا فروکش نکنم و گفت: «خبر خوشحال کننده ای برایت داشتم...»
لحظه ای گذرا نگاهم کرد و چون مرا در اشتیاق شنیدن آن خبر خوشحال کننده دید، گفت: «رویا حامله است!»
لابد باید خوشحال می شدم اما نشدم! نمی دانم چرا پنجه ی غم غریبی گلویم را چنگ می انداخت. به یاد حامد افتاد که شب بعد از بازگشت من از شیراز به من گفته بود دلش بچه می خواهد و من بالشم را از کنار بالشش دور کردم و با اکراه و امتناع او را از نزدیکی با خودم بازداشتم و گفتم: «بچه می خواهیم چه کار؟ هر وقت پول خرید یک خانه را جور کردیم آن وقت به صرافتش می افتیم! در حال حاضر توی همین چهاردیواری خودمان هم اضافه هستیم!»
و او از این بابات چقدر ناراحت شد و دلش گرفت. فکر کردم، شاید به خاطر همین برای اینکه با من لجبازی کند از حساب مشترکمان نیمی از پولها را برداشت... هنوز هم معلوم نیست با آن چکار کرده؟ جوابی هم که نمی دهد! چقدر با هم جر و بحث کردیم و بگومگویمان داشت به افتضاح می کشید که از خانه زدم بیرون! بچه می خواهیم چکار؟ آن هم وقتی که از خودمان هیچ چیز نداریم؟! چرا حامد نمی فهمد؟ چرا درک نمی کند که...
«میرکاوه، هنوز هیچی نشده، یک اتاق بزرگ را پر کرده از آت و آشغال بچه! رویا می خندید و می گفت میرکاوه دلش دختر می خواهد که شکل خودم باشد! به رویا خیلی سفارش کردم که مواظب شکمش باشد و هر هله هوله ای را نریزد توش! بهش گفتم این قدر هم پرخوری نکند که گرد و قلمبه شود و مثل خمیر ور بیاید که زایمان سختی داشته باشد! بیچاره عروس حاج عبدالله که وزنش رفته بود بالا، این اواخر همش رو پشت خوابیده بود و جم نمی خورد. بعد هم که به زایمان زودرس رسید! باجیه خانم می گفت چه زایمان بدی! همه می ترسیدند خواب زن


حاج عبدالله درست از آب در بیاید و تعبیرش این باشد که عروس می میرد! ولی خدا به او رحم کرد! به بچه اش رحم کرد! باجیه خانم گفته بودبعد از اینکه پسر تپل مُپُلش را نشانش دادند، رو به شوهرش با بدخلقی گفت: ریخت خودت شده! بهت گفته باشم ها من دیگه بچه نمیخواهم! میدانی پسر حاج عبدالله چی توی کاسه اش گذاشته؟!"
نه از کجا می دانستم؟ مادر هم با خودش چه خوش بود!
" گفت خیالت جمع! با این قر و فرهایی که تو سر بارداری از خودت درآوردی، همین یکی برای هفت پشت من بس است! اسم بچه را گذاشتند رضوان، رویا میگفت هم ردیف اسم ریحان!"
مادر زل زده بود به من! فکر کردم، همردیف اسم ریحان؟! چه احمقانه! خب دلشان خواست اسم رضوان را روی بچه خود بگذارند! رویا هم چه باری خودش خیاط خوبی است! همینطوری می برد و میدوزد! در ثانی، اسم من ریحانه است، نه ریحان!
" توی چه فکری هستی؟"
" هان!..فکر؟!...نه .. داشتم...داشتم به رویا فکر میکردم که قرار است بچه دار شود! فکرش را بکنید، رویای بی خیال و بی قید و بند میخواهد مادر شود! اصلا به او نمی آید که..."
" کار عاقلانه ای کرده! پدرش می گوید زود است؛ ولی من میگویم از همین حالا باید ارکان زندگی خودش را سفت و بست کند! بچه رشته الفت بین زن و مدر را محکم تر می کند. محبت را در دلهاشان افزایش می دهد! هر بچه ای باری پدر و مادر خودش نعمت است و خدا این نعمت را به هر کسی نمی بخشد!"
مارد بلند شد ،کادوها را بغل زد و به اتاق برد. من داشتم به حرفهای مادر فکر میکردم. شاید حق با او بود! بچه پل پیوند زن و شوهر را استحکام می بخشد! چراغ رابطه های دوستی و عشق را روشن نگه میداشت! شعله علاقه را فروغ بیشتری می بخشید و حرارت زندگی را در وجودشان صد چندان می ساخت! افسوس و تحسّر عمیقی ته دلم را فرا گرفت. چرا موقعیتش فراهم نیست که ماهم صاحب چنین نعمت ارزنده ای شویم؟ باید راه حلی باشد؛ راهی که میانبر خوبی برای خانه دار شدن باشد! اگر سقفی از خودمان بالای سر خود داشته باشیم آن وقت دور و برمان را شلوغ میکنیم. سه دختر خوشگل و ناز و سه پسر شاخ و شمشاد و قند عسل!از تصور شش بچه ای که میتوانستند با قیل و قال خود خانه را روی سرشان بگذارند و یک لحظه هم از دست شیطنتهایشان در امان نمی مانیم، لبخندی دلپذیر بر لبانم نشست. اگر ریتا صدایم نزده بود، چه بسا تا دقایقی چند در همه رویای مطبوع و شیرین سیر می کردم و به دنیای واقعی بر نمی گشتم.
" آبجی ریحان!...من دلم میخواهد بچه آبجی رویا دختر باشد، تو چی؟"
از اینکه باعث گسیخته شدن رشته رویای جذاب و دلنشین من شده بود از دستش خشمگین بودم؛ اما بی آنکه به روی خودم بیاورم گفتم:"چه فرقی می کند! حالا دختر یا پسر! چی به تو می رسد؟!"
چانه اش را داد بالا و مثل همه وقتهایی که دلش میخواست حرف حرف خودش باشد، با قیافه جدی گفت:" خب، من دلم میخواهد وقتی بزرگ شد با هم خاله بازی کنیم!پسر باشد که خاله بازی نمیتوانیم بکنیم!...پسرها یا دوست دارند تفنگ بازی کنند یا اینکه یک توپ بیندازد جلوی پایشان و ده نفری دنبال توپ بدوند."
از استدلال کودکانه اش ، مثل همیشه، خنده ام گرفته بود."تا دخر احتمالی آبجی رویا بخواهد بزرگ شود تو وقت شوهر کردنت می شود!... یاد بگیر بدون فکر هیچ آرزویی نکنی و هیچ حرفی را بر زبان نیاوری!"
اخمهایش رفت توی هم! برق چشمان بادامی اش خاموش شد. به نظرم

رسید قدری تند رفته ام لب باز کردم چیزی به قصد دلجویی به اوبگویم که لبهای آویزانش جمع شدوصدای جغجغه مانندی از ته حلقش بیرون پرید :((من دلم نمی خواهد هیچ وقت، هیچ وقت شوهرکنم!...من میخواهم پیش مامان وبابام بمانم!دلم نمی خواهد مثل شما تنهایشان بگذارم !... باز به رویا که یک شب در میان به دیدنشان می آید؛ولی تو چی ؟از وقتی عروسی کردی همه اش دوبار اومدی اینجا !...اصلاهم مارا به خانه ی خودت دعوت نکردی ؛ولی آبجی رویا هر شب در میان...))
((چی شده ریتا؟ می بینم که بد جوری سیمهایت لخت شده اند!چند مرتبه بایدتذکر بدهم که آدم با خواهر بزرگش این قدر بد حرف نمی زند ؟ !))معلوم نبود اگر مادر به ریتا تشر نمی زد،اوکه همچون دیگ درحال جوش می قلید ، باچه حرفهای دیگری دل مرا می چزاند واشک را در کاسه ی چشمانم جمع می کرد!رییتا دوید رفت توی اتاق.مادر چشمان نم گرفته ی مرا دیده یا ندیده، گفت:((خاله روح انگیزت پریروز اینجا بود! کارت عروسی یلدا را آورده بود!می بینی تورا به خدا !؟.خواهر آدم جریان خواستگاری وبله برون و مراسم عقد دخترش را از آدم پنهان کند وبعد یکهو برایش کارت عروسی بفرستد !رویا می گفت با اتفاقی که دوسال پیش توی مراسم خواستگاری یلدا افتاد،خاله روح انگیز حق داشت با ترس وواهمه همه چیز را پنهان نگه دارد !...با یوسف آمده بود؛آن که مرتب سراغ رویا را می گرفت واز رو نمی رفت! هرچه مادرش به او سیخونک می زد،انگار نه انگار که...اِ... چیه ریحانه؟من حرف بدی زدم؟
مادر دستپاچه شده بود.همین که نمی دانست به چه دلیل ناگهان به گریه افتاده ام بیشترکلا فه اش کرده وعصبی بود.((من که حرف بدی نزدم!زدم!؟ ببینم،این ریتای...لااله الله اله!...این ور پریده باز زبان درازی کرده وچیزی نسنجیده و نفهمیده به تو گفته که ناراحت کرده؟ از این که گفتم خاله روح انگیز آمده بود اینجا دلگیر شدی ؟ وای دختر !تو که جانم را به لبم رساندی،خب یک کلام بگو چی شده کهمن هم حداقل بدانم از چی دلخوری؟
از جا بلند شدم گریه امانم را بریده بود و واژه های بریده خیس خورده به زحمت از ته حلقم خودشان را بالا میکشیدند.((چیزی نیست...فقط...هیچی!خودتان را دلواپس نکنید ! من ...آره...از دست ریتا ناراحتم...از دست ریتا...))
وبا صدای بلند تر گریستم. دگمه های ژاکتم رابستم وکیفم را انداختم روی دوشم.مادر پابه پای من دوید:((کجا می روی؟حداقل می ماندی که پدرت راهم ببینی؟))
گفشها را انداختم جلوی پایم وفین فین کنان گفتم:((نه!... این ریختی مرانبیند بهتر است !...باز هم می آیم...))
درآخر آدم از دست خواهر کوچیکش که هنوز بچه است وحرفهای خام و نسنجیده می زنددلخور می شود؟))
پاسخی ندادم.باپشت دستم اشکهای گوشهی چشمانم را پاک کردم. مادر باصدایی غمناک گفت:((حالا شب از غصه وفکر خوابم نمی برد ...ریحان جان توکه این قدر حساس و اشکو نبودی؟))
نگاهش نکردم وبا صدایی ضعیف وناله مانند گفتم :((خدا حافظ مادر !سلام مرا به پدر برسان! )) وبه حالت دو خودم را به حیاط رساندم. مادر داشت می گفت :((فردا یک سری بهت می زنم!عصری با ریتا...))در را تق پشت سرم بسته بودم!


357تا362
فصل 42
«خانه شوهر هفت من خمره ی زردآب دارد، عروس باید تحمل کند و نطقش در نیاید! حالا اگر این ننه مرده ی یتیم چی کارت کرده که چند روزه به خونش تشنه ای! الحمدالله ارث بابا که بهت نرسیده بگوییم حامد بالا کشیده، پس...»
«مادر جان، به خاطر خدا این قدر نیش و کنایه نزنید!... این مشکل خودمان است، خودمان هم یک جور حلش می کنیم.»
مادر راست می گفت. من خیلی حساس و اشکو نبودم، حالا هم نزدیک بود باز هم بغض راه صدایم را بگیرد. مادر شوهرم با چشمانی گشاد شده و غرق در حیرت دستش را جلوی دهانش را مشت کرد و رو به سوسن، دختر بزرگش، و مریم، دختر وسطی، گفت:«دد!... تماشا کنید شما را به خدا!... دختره حیا رو خورده و آبرو رو قی کرده! نمی گوید این زنیکه پدر سوخته مادر شوهر است و نباید به او دهان کجی کرد!... همچین مشکل خودمان، مشکل خودمان می کند که یعنی فضولی اش به شما نیامده!»
یادم نمی آمد به او دهان کجی کرده باشم!معلوم نبود چرا وسط این هیر و ویر می خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد؟! راست گفته بودم، به کسی ربط نداشت که من و حامد سر چه چیزی با هم بحث می کنیم. به حامد که در کنار طاقچه نشسته و نگاهش بی هیچ قید و بندی به نقطه ی نامعلوم خیره مانده بود نگاهی انداختم و نفسم را با حرص بیرون دمیدم. سوسن با لحنی ملامت آمیز خطاب به من گفت:« مادر قلبش ناراحت است! این قدر شما دو تا سر به سرش نگذارید! خب به ما هم بگویید دعوایتان سر چیست؟ شاید بتوانیم کمکتان کنیم!»
از قضاوت غیر منصفانه آن دو لجم گرفته بود! از این که فقط بلد بودند محض لجاجت با من، چشم و گوش بسته از مادر و برادرشان طرفداری کنند! نگاهی استیصال آمیز به حامد انداختم. انتظار داشتم به جای آن همه کله شق بازی و ادامه ی آن سکوت لعنتی لب باز کند و نزد خواهران مشفق و مادر کاسه داغ تر از آش خود به خطایی که کرده بود اعتراف کند و به ان ها بفهماند که بی خود و بی جهت نیست که چند روز متوالی تیر خشم و غضبم را به روی او کشیده ام و صلح نمی کنم!اما او لب فرو بسته بود!به نظر می رسید که همه دست به یکی کرده اند که حرص مرا در آورند! اعصابم را به هم بریزند! احساسات مرا جریحه دار کنند! آن قدر سکوت کرد و سخن نگفت تا رشته ی سخن افتاد به دست مادرش:« همه اش تقصیر خودت است! بلد نیستی شوهر داری کنی... هیچ حالیت نیست مردها برای خوشان غرور دارند!دلشان نمی خواهد تا تقی به توقی خورد زنهایشان، جلوی این و آن، برایشان خط و نشان بکشند! سکه ی یک پولش کنند! شخصیتش را هپلی هپو کنند!...»
با لحنی معترض گفتم:«من کی باریش خط و نشان کشید؟! شما که از چیزی خبر ندارید!... نمی خواستم بگویم؛ ولی حالا که مجبورم می کنید می گویم. آقا حامد رفته از حساب مشترکمان نصف بیشتر پولهایی که قرار بود روی هم جمع شونئ و ما را صاحب خانه کنند، برداشته و معلوم هم نیست با آن چه کار کرده است!؟»
کسی متعجب و شگفت زده نشان نمی داد! نمی دانم آیا توقه من نا به جا بود که انتظار داشتم پس از شنیدن این خبر مادر و دخترها نگاه ناباورانه و هاج و واجی به هم بیندازند و بعد رگبار ملامت و توبخشان را متوجه حامد شازند و او را، به خاطر این عمل قبیح، به شدت تمام سرزنش کنند؟ عجیب بود که هیچ کدامشان اظهار نظری نکردند و در همان حالت بی اعتنایی خود باقی ماندند. و عجیب تر این که، حامد این بار قفل سکوتش را شسکت و با لحنی شرم آگین گفت:« من به آن پولها احتیاج داشتم!»
از این که سرانجام به حرف آمده بود خوشحال شدم و برای اینکه فرصت گرتفن اعترافات بیشتر از او از دست ندهم، به سرعت پرسیدم:«چه احتیاجی داشی؟»
او که نگاهش را از من دزدیده بود، با صدایی بم و خفه گفت:« بدهکار بودم!»
تقریبا جیغ کشیدم:«بدهکار بودی!! تو که بدهکاری نداشت؟ سر در نمی آورم، پس چرا من خبر ندارم؟»
یک لحظه سکوت برقرار گردید و در زیر سایه ی سنگینش سرها به زیر افکنده و لبها به هم دوخته شد. حامد سایه ی آن سکوت بی وقف را از سر خود پراند و در حالی که تک تک چهره های مظلوم نما و سر به زیر را از نظر می گذراند، با صدای گفت:«پس چرا توضیح نمی دهید؟ چرا به او نمی گویید برای چی بدهکارم؟!»
کسی چیزی نگفت! حتی بعید به نظر می رسید هیچ یک از آنان راحت نفس می کشد! من که گیج تر و سرگشته تر شده بودم، با تحکم گفت:«خودت بگو! تو پولها را برداشتی و خودت هم باید توضیح بدهی!»
نگاه کوتاهی به من انداخت. رنگ چهره اش تیره تر شده بود و از نگاهش خشم و ناراحتی می بارید.«هنوز بابت عروسی مریم بدهکاریم... این مادر خانم ما، برای این که دخترش جلوی خانواده ی شوهرش کم نیاورد. جهیزیه ای آن چنانی برایش تهیه دید که تا دنیا دنیاست از عهده ی پرداخت بدهی اش بر نمی آییم!...» و نگاه خیره و شماتت آلودش را به مادرش دوخت.
جایی از سرم تیر می کشید. خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار حرفی برای گفتن نبود. مریم سرانجام طاقت نیاورد، سرش را گرفت بالا و ا لحن حق به جانب گفت:« خب چرا منت می گذاری؟ می خواستی تنها برادر ما نباشی! ما که پدر نداشتیم... دلمان خوش بود تو جای پدرمان هستی... نمی دانستیم برای برادری کردن بادی از زنت اجازه بگیری!... همه ی مردم برای دخترهاشان جهاز تهیه می بینند! تو ندیدی مشکل ما چیست؟ اگر زنت برایت ارزش قایل می شد و جهاز می آورد، نمی گفتی مادر برای اینکه کم نیاورد جهیزیه ی آبرومندانه ای برای دخترش تدارک دید!... نمی گفتی...»
«کافیه دیگه!...»
این صدای فریاد من بود که معلوم نبود چطور از سد بغض گذشته و خودش را خلاص کرده بود. نگاه کینه توزانه ای به تک تکشان انداختم. حالم از دیدن همه شان به هم می خورد! از همه ی آنان که به نوعی از من طلبکار بودند و می خواستند در هر شرایطی مرا زیر پاهایشان له کنند! بدم آمده بود. نگاهم افتاد به نگاه مغموم و شرمنده ی حامد. از اینکه نمی توانستم در حضور مادر و خواهر هایش چیزی به او بگویم و آتش درونم را فرو بنشانم، عصبانی بودم. لبهایم را با حرص بر هم فشردم و بی آن که آن همه ناراحتی و غیظ و خشم را شکل فریادهای بلند و به هم پیوسته بر سرش خالی کنم، با شانه هایی افتاده و سری سنگین و آویزان به سوی اتاق خواب رفتم. پیش از بستن در او را دیدم که با نگاهی ندامت زده و خواهش آلودم از لای در نگاهم می کند! چطور می توانستم او را در کنار خودم توی یک اتاق ببینم؟ نه... بعدی بود بتوانم حتی یک لحظه وجودش را در نزدیکی خودم تحمل کنم! لب باز کرد چیزی بگوید. خواهشی، التماسی، تمنایی! مهم نبود چی، در را با غضب بستم و کلید را در قفل چرخاندم. آن نگاه یخی و تمنا آمیز را آن سوی در بر جا گذاشتم و خودم را در آن اتاقک تاریک و محقر محبوس ساختم. دلم گریه می خوایت؛ سیل اشکی که آن همه غم و بغش و ناراحتی را از درون سینه ام بزداید و با خودش ببرد! رفتم کنار پنجره. این نخستین قهری بود که پس از ازدواج میان من و او دیوار فاصله انداخته و دلهایمان را نسبت به هم سرد و منقبض ساخته بود! ستاره ها می درخشیدند. یاس کنج دیوار گل کرده بود. چند شب پره دور لامپ وسط حیاط می تابیدند! صدای شکستن و ضجه ای دردمندانه ای برخواسته بود! اشتباه نمی کردم، قلبم بود که ترک برداشته بود و از شدت زخم خوردگی می سوخت!
«تقصیر خودت است! به او راه ندادی، او هم در خانه بند نمی شود! حالا دیگر شبها مست به خانه بر می گردد! ببین آوازش را هم انداخته روی سرش!»
حامد پیچ و تاب خوران از وسط حیاط گذاشت و رفت لب حوض. یک مشت آب ریخت روی صورتش و بعد سر خود را رو به آسمان بلند کرد. به نظر می رسید چشمانش سرخ و پر آب شده اند! طوری به شیشه ی فشار می آوردم که انگار دلم می خواست آن را بشکنم و همه ی خرده های شکسته شده اش را در بدن او فرو کنم. دوباره صدای زمخت و خشونت آمیزی که رنگ و بوی ملامت و سرزنش می داد در گوشهایم پیچید:« هی رفتی توی اتاق و در را به رویش قفل کرد! خب دلش آب شد! هر مرد تازه دامادی دلش می خواهد شبها در کنار زنش بخوابد؛ ولی تو هی ادا و اطوار در آورد! حالا بخور! شوهرت مست کرده! تا به حال لب به هیچ زهرماری نزده بود! از صدقه ی سر تو...»
حامد بلند شد و افتان و خیزان آمد به سمت پله ها. حالا همان صدا داشت با آهنگ شدید تری زیر گوش من می گفت:«دست از این بازی ها بردار....الان که آمد هیچ به رویش نیار... دستش را بگیر و ببر توی اتاق! قدری با دلش غمگساری کن تا بلکه باز هم به طرف تو کشیده شود!»
بیچاره من! انگار نه تنها من،بلکه همه ی زنهای عالم در چنین موقعیت های مشابهی هیچ چاره ای به جیز این همه خقت و خواری نداشتند!
حامد از در آمد تو. بوی تند مشروب در خناه ولو شد! یک قدم به جلو می آمد و یک قدم به عقب می رفت!
«حامد جان آمدی؟ زنت مثل مرغ سر کنده بال بال می زد! نگرانت بود! بهش گفتم رفتی سراغ یکی از دوستانت که طلبی از او داشتی و ممکن است دیر بیایی!»
کار خودش را کرد. یعنی من نباید چیزی به او می گفتم. یعنی باید خودم را می زدم به خریت و نفهمی و بوی گند و بد مشروب را نادیده می گرفتم و با تجاهل خود میدان را برای او باز نگه می داشتم! من که دلم نمی خواست تا این حد ابله و احمق جلوه کنم! اگر مشاعر حامد در آن لحظه خوب کار می کرد، می دانست من زن خرفت و نادانی نیتم و مادرش بی جهت سعی می کند مرا جاهل و کودن جلوه دهد! حامد، سکندی خوران، ودش را به من رساند. مادر شوهرم سلقمه ای به من زد و چشم و ابرویی تکان داد و آهسته زیر لب گفت:«مبادا چیزی به رویش باوری! خودش می فهمد که کار غلطی کرده و سر می اندازد پایین!»


موضوعات مرتبط: رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya

تاريخ : 91/06/08 | 8:26 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید