طعم لذت و درد را مزه مزه کند. می توانست شکل گیری آن را حس کند. با تعمد و طمأنینه، رایحه او را به درون ریه هایش کشید و گذاشت که تصوراتش او را در بر بگیرند.
تصور نرمی گردن او و تصور این که چگونه دندان های استفان روی گردن النا آرام خواهد گرفت. بر ذره ذره اش تا به گودی گلوگاه برسد. گلوگاهی که مسلماً تسلیم اوست. و دست آخر چگونه دندان های تیزش بر گلوی او...
نه، استفان با یک تیک عصبی از نشئه تصوراتش بیرون آمد. نبضش داشت نامنظم می زد. بدنش می لرزید. خاطراتش او را به کلاس برگردانده بودند. کلاس تعطیل شده بود و همه داشتند از دور و برش می رفتند. حضور دیگران را حس نکرده بود. تنها امیدوار بود که وقتی توی خودش بوده کسی از نزدیک به او دقت نکرده باشد و شکل گیری وسوسه در زیر پوستش را نخوانده باشد. وقتی که آن روز با او صحبت کرده بود رگ هایش سوخته بود و فکش قفل شده بود. اصلاً این احساسش را باور نمی کرد. از این که نتواند خودش را کنترل کند می ترسید. از این که بی پروا شانه های او را در جلوی جمع چنگ بزند تا گردنش را به دست بیاورد می ترسید. نفهمیده بود که چگونه خود را خلاص کرده. فقط می دانست که مدتی بعد از آن سعی کرده بود انرژی اش را در تمرینات سخت راگبی آزاد کند. میزان ضعیف هوشیاری باقی مانده اش به او هشدار می داد که نباید از نیروهایش جلوی دیگران استفاده کند.
اما مهم نبود چون بدون قدرت های فرا بشری اش، باز هم از انسان های مذکر فناپذیری که با او در زمین مسابقه رقابت می کردند سر بود. ران هایش از آنها قوی تر بود. عکس العمل های سریعتری داشت و ماهیچه هایش
نیروی بیشتری را در خود گنجانده بودند. دست کسی به شانه اش خورد و صدای مت در گوشش پیچید:
- تبریک می گم، به تیم خوش اومدی.
وقتی که استفان چهره صادق و خندان مت را دید شرمش گرفت. اگر این انسان می دانست که او چه بوده، هرگز این گونه به او لبخند نمی زد. چهره استفان عبوس بود و فکر می کرد که این مسابقه را در رقابتی نابرابر با بشر فانی برده. و البته النا را هم همین طور.
دختری که تو دوستش داری، مت، تو واقعاً عاشقش هستی. این طور نیست؟ عشق تو اکنون در وحشیانه ترین تخیلات من است. استفان سعی کرد با نگاهش اینها را به مت بفهماند. اما از ذهن خود او هیچ گاه النا بیرون نرفت. علی رغم این که سعی کرده بود تمام آن فکرها را همان بعدازظهر محو کند و علی زغم این که سعی کرده بود تمام حسش را در خود دفن نماید، بعد از مدرسه نیرویی او را به قبرستان کشاند. او را در میان درختان بلوطش برد و در پشت سنگ قبرهایش پنهان کرد.
وقتی که استفان به خود آمد متوجه شد که دارد به النا نگاه می کند. وقتی متوجه شد دارد با خودش مبارزه می کند، با نیازش و با توحش شکوفا شده اش. و بعد ناگهان آن حضور و آن موج نیرو، دخترها را ترسانده بود و فراری داده بود. و حالا استفان بعد از تمام این وقایع دوباره به خانه برگشته بود و البته قبل از آن کمی هم غذا خورده بود.
استفان به خاطر آورد که چطور اتفاق افتاد. چه طور به خودش اجازه داد که اتفاق بیفتد. آن موج نیرو همه چیز را شروع کرده بود. چیزی که سال ها در اعماق وجود او به خواب رفته بود. حالا برخاسته بود. میل سیری ناپذیر به شکار. شهوت دیدن تسلیم در چشمان قربانی. هوس استشمام بوی ترس و میل به چشاندن طبع سبعانه چیرگی بر دیگری. میل به چشاندن طعم مرگ. سال ها نه بلکه قرن ها بود که این میل را با این شدت حس نکرده بود. انگار آتش در رگ های او جریان داشت و بر تمام افکارش رنگ سرخ خون پاشیده بودند. به چیزی نمی توانست بیندیشد مگر طعم شور خون و جهش هوس انگیز خون از بریدگی رگ ها. ارتعاش پوست در نبض ها و جریان سرخ رنگ حیات در تن آدمی. سرخوش از نشئه قدیمی، شاید چند قدمی پشت سر دخترها دویده بود. اکنون استفان با خود فکر کرد که چه ها ممکن بود بشود اگر در یک لحظه بوی انسانی دیگر، بوی پیرمردی در آن حوالی به مشامش نرسیده بود. وقتی که به پل رسید عطر واضح و تند گوشت و خون انسان را حس کرد منبع آن بسیار نزدیک به او بود. خون انسان. این اکسیر زندگی، این شراب ممنوعه، طرب انگیزتر از هر نوشیدنی و مخمری. خون انسان. خون انسان. استفان خسته از کنترل احساسش خود را به غریزه اش سپرد. آن جا در زیر پل در میان توده ای از لباس های مندرس چیزی تکان می خورد. استفان به نرمی بر کناره رودخانه فرود آمد. دست دراز کرد و لباس های کهنه را کنار زد. در تاریک و روشن هوا چهره ی چروکیده ی پیرمردی آشکار شد و بعد گردنی استخوانی. لب های استفان بالا رفت و دندان هایش نمایان گشت. و بعد در قبرستان دیگر هیچ صدایی نبود به جز صدای تدریجی مکیدن لذت. صدای لذت تغذیه از خون انسان. و حالا استفان تلوتلو خوران بر آستانه ی پله های ورودی مهمان خانه ایستاده بود، ذهنش مدام درگیر فکر کردن به کارش بود و درگیر فکر کردن به النا. دختری که با گرمایش و با سرزندگی اش وسوسه اش می کرد. تنها کسی که از ته دل آرزویش را داشت. استفان اما می بایست جلوی این فکر را می گرفت. باید تمام افکاری از این دست را در خود می کشت. این کار هم به نفع او بود و هم به نفع النا. استفان می توانست برایش تعبیر شوم ترین کابوس ها باشد و النا اصلاً این را نمی دانست.
- کی اونجاس؟ تویی پسرم؟
صدای خش داری به گوشش خورد. یکی از دو لنگه در باز شد و پیرزنی سرش را
بیرون آورد.
- بله سینیورا. بله خانم فلاورز. عذر می خوام اگه بیدارتون کردم.
- نه اگه خواب بودم که با صدای این پله های چوبی بیدار نمی شدم. بیا تو فقط
درو پشت سرت قفل کن.
- بله سینیورا، برای این که شما در امنیت باشین درو همیشه باید ببندیم.
- بله درسته ما باید این جا امنیت داشته باشیم. کسی چه می دونه بیرون لای
اون درختا چی می تونه باشه.
استفان به صورت خندان پیرزن نگاه کرد که در میان حلقه های موهای بسته اش بود.
چشمان روشن پیرزن آرام به نظر می آمد. آیا رازی در آن ها نهفته بود؟
- شب بخیر سینیورا.
- شب بخیر پسرم.
پیرزن در اتاقش را بست.
استفان به اتاق خودش رفت و روی تخت افتاد. نگاهش به پایین سقف خیره مانده بود. شب ها خیلی بد خوابش می برد. وقت خوابش این موقع نبود. اما امشب احساس خستگی زیادی داشت. مواجهه با نور خورشید انرژی زیادی از او می گرفت. غذای سنگینی که خورده بود بیشتر صرف نیروهای حیاتی اش می شد. خیلی زود خوابش
برد. با این که چشمانش باز بود اما او دیگر سقف سفید رنگ بالای سرش را نمی دید. بریده های نامنظم خاطرات در ذهنش شناور بودند. کاترین که آن گونه دوست داشتنی، آن بعدازظهر کنار فواره ایستاده بود و ماه به موهای روشن و بورش هاله ای نقره ای می بخشید. چقدر از نشستن در کنار او به خود می بالید. چقدر می بالید که
لایق این بوده که کاترین رازش را با او در میان بگذارد.
- یعنی توی نور روز هم می توانید بیرون بروید؟
- بله تا وقتی که این همراه من باشد.
کاترین دست کوچک سفیدش را بالا آورد و انگشتر فیروزه ای رنگ در زیر نور ماه
درخشید.
- اما خورشید خیلی خسته ام می کند. هیچ وقت آن قدر که باید قوی نبودم.
کاترین به بازی آب که فواره می زد چشم دوخت و ادامه داد:
- وقتی بچه بودم بیشتر اوقات مریض می شدم. آخرین بار پزشکم گفت که می میرم. یادم می آید که پاپا گریه کرد. یادم می آید که روی یک تخت بزرگ دراز کشیده بودم. آن قدر نیرو نداشتم که بتوانم حتی تکان بخورم. حتی
نفس کشیدن هم برایم سخت بود. از این که از دنیا می روم غمگین بودم. سردم بود خیلی سردم بود.
کاترین ناگهان لرزید و بعد لبخند زد.
- خب بعدش چی شد؟
- آخر شب بیدار شدم و خدمتکارم گودرین را دیدم که ایستاده بود کنار تختم و بعد او رفت کنار و من دیدم که یک مرد با اوست. اسم آن مرد کلاوس بود و همه توی دهکده می گفتند که او یک شیطان است. من گریه کردم و از
گودرین خواستم نجاتم بدهد. اما او فقط ایستاده بود و نگاه می کرد. وقتی که کلاوس لب هایش را گذاشت روی گردنم فکر کردم که می خواهد من را بکشد.
کاترین مکث کرد. استفان با ترس به او می نگریست کاترین لبخند زد و گفت:
- آن قدرها درد نداشتم. اولش کمی داشت. ولی بعدش دیگر چیزی نبود. بعدش فقط احساس لذت می کردم. وقتی که کمی از خون خودش را به من داد نیرویی که ماه ها نداشتم را به دست آوردم. و بعد تا صبح ماندیم و صحبت کردیم. روز بعد وقتی پزشکم من را دید نمی توانست باور کند من می نشینم روی صندلی و می توانم دوباره صحبت کنم. پاپا می گفت که این یک معجزه است و بعد دوباره گریه کرد. این بار از خوشحالی.
چهره کاترین در هم رفت و گفت:
- به زودی مجبور می شوم پاپا را تنها بگذارم. خیلی زود متوجه می شود که بعد از خوب شدنم من حتی یک ذره هم سنم بالا نرفته.
- یعنی اصلاً پیر نمی شوی؟
- نه من دیگر از این بزرگتر نمی شوم. همین اش خیلی عجیب است. و بعد با شادی کودکانه ای به استفان لبخند زد.
- من برای همیشه جوان می مانم. هیچ وقت نمی میرم. می توانی تصورش را بکنی؟
استفان نمی توانست کاترین را هیچ جور دیگری تصور کند. او همین کاترین را دوست داشت. این کاترین دوست داشتنی، معصوم و کامل را. استفان پرسید:
- اولش به نظرت ترسناک نبود؟
- اولش چرا؛ ولی گودرین نشانم داد که چه کار باید بکنم. او به من گفت که این حلقه را دستم بکنم. سنگ این انگشتر من را از آفتاب حفظ می کند. وقتی که من مریض بودم برایم لیوان های پر از خون می آورد. بعدش حتی چند تا حیوان زنده که پسرش شکار کرده بود را هم آورد که خون شان تازه باشد.
- خون آدم چی...؟
کاترین قهقه ای سر داد.
- معلوم است که نه... هر شب خون یک قمری برایم کافی است. گودرین به من می گفت که اگر می خواهم قوی بشوم باید خون آدم بخورم چون شیره زندگی توی خون آدمیزاد است. کلاوس هم با من چند بار صحبت کرد برای
این که باز هم خون رد و بدل کنیم. اما من به گودرین گفتم که قدرت نمی خواهم و به کلاوس هم... کاترین از گفتن باز ایستاد و پلک هایش را بست. مژه های بلندش به هم پیوستند. وقتی که دوباره شروع به سخن گفتن کرد صدایش بسیار آرام و ملایم بود:
- به کلاوس هم گفتم که این کارها چیزی نیست که آدم با هر کسی انجامش
بدهد. گفتم که تنها زمانی این کار را می کنم که با همسر آینده ام باشد. تنها کسی که می خواهم تا ابد کنارم بماند. کاترین چشم هایش را باز کرد و نگاه سنگین و موقرانه ای به استفان نمود. استفان لبخند زد. سرش از غرور و افتخار گرم بود. به زحمت توانست خودش را جمع کند و شادی لحظه ای اش را بروز ندهد.
اما تمام این ها مربوط به قبل از این بود که برادرش دیمون از دانشگاه بر گردد. قبل از آن که چشمان حریص دیمون به مردمک های فیروزه ای کاترین بیفتد. در اتاقش که سقف کوتاهی داشت استفان در تاریکی گریه می کرد و بعد دوباره تاریکی، خاطرات دیگری در پیش چشمانش به نمایش گذاشت. لحظه های پراکنده ای از گذشته که هیچ ربطی به هم نداشتند. انگار که لحظه ای نوری بر صحنه ذهنش می تابید و گوشه ای از آن را روشن می کرد. صورت برادرش را می دید که در زیر ماسکی غیر انسانی محو می شد. چشمان آبی کاترین را می دید که او را
می رقصاندند؛ کاترین را می دید، با آن شنل سفید جدیدی که خریده بود. صدای جوزپه را از خیلی دورها شنید و بعد درخت لیمو را به خاطر آورد. درخت لیمویی که نباید پشت آن می رفت. دوباره صورت دیمون را دید. اما این بار برادرش داشت به طور وحشیانه ای می خندید. می خندید و می خندید و صدای خنده اش مثل صدای
کشیدن ناخن روی دیوار بود. و بعد دید که به درخت لیمو نزدیک تر شده...
- کاترین... نه...
استفان از خواب پرید. دستان لرزانش را درون موهایش برد و سعی کرد تنفسش را
ثابت کند. خواب وحشتناکی بود. مدت زیادی می شد که رویاهایی از این دست آزارش نداده بود. مدت زیادی بود. مدت زیادی بود که اصلاً خواب ندیده بود. آخرین ثانیه های خوابش دوباره و دوباره در ذهنش تکرار می شدند.
درخت لیمو را دوباره می دید و خنده های برادرش را دوباره می شنید. پژواک خنده های او در ذهنش واضح و واضح تر می شد و بعد ناگهان بدون آن که
خودش بداند چه می کند بلند شد و به کنار پنجره رفت. هوای سرد نیمه شب به گونه
هایش خورد. استفان به عمق تاریکی چشم دوخت:
- دیمون؟
افکارش را مانند موجی از نیرو به بیرون فرستاد. به دنبال چیزی گشت. و بعد مانند مجسمه خشک شد و با تمام وجود گوش داد. چیزی نمی شنید. چیزی حس نمی کرد. هیچ صدایی در کار نبود. در تاریکی یک جفت پرنده برخاسته بودند و به هم نوک می زدند. در شهر بسیاری از مردم خواب بودند و در جنگل، حیوانات شب رو به فعالیت های رمز آمیز خود مشغول بودند. استفان ناله ای کرد و عقب رفت. شاید حدس او در مورد آن خنده ها اشتباه بود.
شاید حدسش در مورد نیروی تهدیدآمیز درون قبرستان هم اشتباه بود. فلس چرچ در آرامش و ثبات خوابیده بود و او باید سعی می کرد که با شهر همراه شود. به خواب
احتیاج داشت.

(در حقیقت اولین دقایق 6 سپتامبر ساعت نزدیک به یک نیمه شب)
دفترچه خاطرات عزیزم؛
باید به زودی به تخت خواب بروم. چند لحظه پیش بیدار شدم حس کردم کسی فریاد می زند. اما الان خانه ساکت است امروز آنقدر اتفاق های عجیب افتاده که اعصابم به هم ریخته. به نظرم حداقل الان که از خواب بیدار شدم می دانم که باید با استفان چه کار کنم. تمام این ها انگار کامل و یک جا به ذهنم الهام شد. نقشه شماره دو فاز اول.
«. شروع عملیات فردا
چشمان فرانسس برق می زد و گونه هایش سرخ بود. رفت و به سه دختری که پشت میز بودند نزدیک شد.
- اوه النا گوش کن...
النا لبخندی زد، هر چند که لبخندش چندان صمیمی نبود. فرانسس موهای قهوه ای اش را تکانی داد و گفت:
- می شه پیشتون بشینم؟ همین الان عجیب ترین چیز ممکن را در مورد استفان
سالواتوره شنیدم.
- بشین این جا.
صدایش کاملاً مشتاق بود اما مجبور بود نقش بازی کند. النا ادامه داد:
- هر چند که ما چندان به خبرای جدید علاقه نداریم!
فرانسس ابتدا به النا و سپس به مردیت و بانی نگاهی کرد و گفت:
- شماها دارین شوخی می کنین نه؟
- نه اصلاً.
مردیت در حالی که با لوبیا سبز توی بشقابش ور می رفت. نگاه متفکرانه ای به
فرانسس کرد و ادامه داد:
- ما تو فکر انجام کارای دیگه ای بودیم.
و بعد خم «؟ دقیقاً. استفان دیگه قدیمی شده. می دونی که چی می گم » : بانی گفت
شد و زانوانش را خاراند.
فرانسس نگاه مشتاقانه ای به النا کرد.
- اما فکر می کنم النا بخواد بشنوه.
- محض اطلاعت خانوم که استفان سالواتوره این جا تازه وارد بود و من یه بار
بهش گفتم که بریم این دور و بر رو ببینیم. ولی می دونی که من ژان کلود
خودم رو دارم و بهش وفادارم.
- ژان کلود؟
چشمان مردیت کاملاً باز شد نفسش را بیرون داد و پرسید:
- ژان کلود؟
بانی هم سوال او را تکرار کرد انگار که یک بازی باشد:
- ژان کلود؟
النا در حالی که می خندید گوشه عکسی را گرفت و از کوله پشتی اش بیرون آورد.
- ایناهاش... این عکسیه که جلوی کلبه گرفتم ازش... قبلش واسه ام گل چیده
بود.
النا سپس خنده مرموزانه ای کرد و گفت:
- کاش دوبار بریم اون جا.
فرانسس خیره شده بود به عکس پسری برنزه بدون تی شرت با لبخندی پر از شرم که
توی عکس جلوی بوته های شمشاد ایستاده بود. فرانسس پرسید:
- ازت باید خیلی بزرگ تر باشه؟
- بیست و یک سالشه... عمه ام شاید قبول نکنه که با کسی که این قدر از خودم بزرگتره ازدواج کنم. با هم قرار گذاشتیم وقتی فارغ التحصیل شدم و یکم سنم
بالاتر رفت بهش بگیم. الان دزدکی فقط به هم نامه می دیم. تو هم به کسی نگی ها!
فرانسس نفس عمیقی کشید و گفت:
- چقدر رمانتیک! باشه من عمراً به کسی بگم... آها راستی استفان...
النا خنده ای کرد و بعد مغرورانه گفت:
- ببین عزیزم اگه قرار باشه که پیش غذا بخورم من پیش غذای فرانسوی رو به
ایتالیایی ترجیح می دم. مگه نه مردیت؟
- اووم، فرانسویش یه چیز دیگه اس مگه نه؟
فرانسس در برابر این سوال پاسخی نداشت غیر از آن که بگوید:
- آره منم قبول دارم.
و بعد از این که فرانسس رفت بانی با حالتی شرمگینانه گفت:
- النا ببخشین ولی کاش می گذاشتی بگه چی در مورد استفان سالواتوره شنیده من دارم از فضولی می میرم آخه.
النا با آرامش کامل گفت:
- آه... اون... می خواست بگه که فهمیده که استفان سالواتوره خبرچین دایره مبارزه با مواد مخدر اداره پلیسه.
- چی؟
بانی که باور نمی کرد چنین شایعه ای پخش شده باشد از شدت خنده سرخ شد. بعد که کمی خنده اش آرام گرفت گفت:
- آخه کدوم خبرچینی با این تیپ و لباس و ماشین و عینک دودی میاد بین مردم؟ این جوری که همه توجه شون بهش جلب می شه... تو چشم همه اس؛ نمیتونه کاری بکنه که...
و بعد انگار که خودش جواب را پیدا کرده باشد گفت:
- شاید کلکش همینه. این جوری هیچ کس فکرشم نمی کنه که اون خبرچین باشه. تازه مگه تنها زندگی نمی کنه؟ کسی هم که در موردش چیزی نمی دونه. النا اگه این حرف راست باشه چی؟
«؟ کجاش راست باشه بچه » : مردیت گفت
- تو از کجا می دونی؟
- من میدونم چون خودم این شایعه رو ساختم یعنی النا گفت که برم به همه این رو بگم.
بانی چشمانش را باریک کرد و در حالی که لب هایش را گاز می گرفت نگاه
مکارانه ای به النا کرد و سپس گفت:
- وای تو خیلی بدجنسی دختر! می شه منم برم بگم یه بیماری لاعلاج داره؟
- نخیر، جنابعالی این کارو نمی کنین. نمی خوام چهار تا دختر مثلاً رمانتیک
عین بلبل های فلورانس آه و ناله کنن واسه اش. ولی در مورد ژان کلود هر
چی خواستی بگو.
بانی عکس را برداشت و پرسید:
- حالا واقعاً کی هست این؟
- هیچ کس؛ باغبون بود اون جا. عاشق همون بوته های شمشاد پشت سرش
بود. ازدواج کرده دو تا هم بچه داره.
بانی گفت:
- اه چه حیف شد... تو به فرانسس گفتی در موردش به کسی چیزی نگه؟
النا گفت:
- آره و این یعنی تا حدود دو سه ساعت همه ی مدرسه فهمیدن.
بعد از مدرسه دخترها به خانه بانی رفتند. از پشت در صدای پارس سگی می آمد وقتی که در را باز کردند، سگ کوچکی از نژاد پکینزی منتظرشان بود. سگ کوچک می خواست نزدیک بانی بشود اما آن قدر ترسو بود که به محض این که دو تا همراه بانی یک قدم بر می داشتند یا یک کلمه حرف می زدند دوباره می دوید و می رفت.
بانی اسم او را یانگ تسه گذاشته بود و آنقدر یانگ تسه کثیف و زشت بود که هیچ کس غیر از مادر بانی نمی توانست تحملش کند. اتاق نشیمن خیلی کم نور و کم جا بود. پر بود از مبل و صندلی های بزرگ و دست و
پا گیر. از پنجره ها هم پرده های ضخیمی آویزان کرده بودند. مری خواهر بانی توی اتاق بود و داشت با گل سرش ور می رفت. مری فقط دو سال از بانی بزرگتر بود و توی کلینیک بهداشتی فلس چرچ کار می کرد.
- سلام بانی. چه خوب شد برگشتی. سلام النا. سلام مردیت.
النا و مردیت سلام کردند بانی از مری پرسید:
- چی شده مری، چرا خسته ای؟
مری بالاخره گل سر را باز کرد و انداخت روی کوسن یکی از مبل ها و بعد به جای
جواب دادن به سوال بانی پرسید:
- دیشب که اون جوری داغون اومدی خونه گفتی کجا رفته بودی؟
- قبرستون.
- نه جدی کجا رفته بودین؟
- جدی رفته بودیم کنار پل ویکری، اون قبرستونی که کنارشه.
- از همین می ترسیدم. گوش کن. خوب گوش کن بانی مک کلاو. دیگه هیچ
وقت نمیری اون جا؛ مخصوصاً شب فهمیدی بچه؟ بانی اخمی کرد و گفت:
- واسه چی؟
- واسه این که دیشب به یکی اون جا حمله کردن حالا اگه گفتی کجا؟ درست
زیر همون پلی ویکری. حالا فهمیدی بچه؟
النا و مردیت ناباورانه نگاهی به او کردند. بانی بازوی النا را گرفت.
- دیشب به یکی زیر اون پل حمله شده؟ به کی؟ چی شده؟
- نمی دونم. صبح یکی از کارگرای قبرستون دیده یه نفر زیر پل افتاده. فکر کنم از همین گداها بوده که زیر پل می خوابن. اون جا خواب بوده که یکی بهش حمله کرده. نمُرده ولی هنوز هم به هوش نیومده. می گن احتمالاً می میره.
النا آب دهانش را قورت داد و پرسید:
- این که می گن بهش حمله شده یعنی چی؟ یعنی چه جوری بهش حمله کردن؟
- میگن گلوش رو بریدن و کلی خون ازش رفته اول فکر می کردن کار حیونی
چیزی باشه ولی دکتر لوون گفته کار یه آدمه. پلیس گفته طرف حتماً خودش
رو توی قبرستون مخفی کرده.
بعد نگاهی به تک تک آنها کرد و گفت:
- پس اگه شما دیشب اونجا کنار پل بودین اون هم اون جا بغلتون بوده و
نمی دیدینش؛ درسته خانم النا گیلبرت؟
بانی با حالتی عصبی گفت:
- لازم نیست صداتو این جوری ترسناک کنی. فهمیدیم چی گفتی مری.
مری شانه بالا انداخت:
- خیلی خب اگه فهمیدین هیچی دیگه.
و بعد با دست پشت گردنش را خاراند و ادامه داد:
- من برم بخوابم خیلی خسته ام. نمی خوام ادای لولوی سر خرمن رو واسه تون
در بیارم ولی مراقب خودتون باشین.
و بعد از اتاق نشیمن بیرون رفت.
دخترها که تنها شده بودند نگاهی به هم انداختند. مردیت گفت:
- می تونست این بلا سر یکی از ماها بیاد. مخصوصاً تو النا. تو تنها رفته بودی
اون جا.
پوست النا داغ شده بود و انگار کسی هی سوزن توی آن فرو می کرد. دوباره حسی
که در قبرستان داشت به سراغش آمده بود. می توانست باد سرد دیروز را حس کند و
ردیف قبرها را ببیند. النا خیلی آهسته پرسید:
- بانی تو کسی رو اونجا ندیدی؟ تو باید یکی رو دیده باشی. اون موقعی که
گفتی یکی منتظر منه یادته؟
در اتاق کم نور نشیمن، بانی با حالتی سرشار از ترس به النا گفت:
- من هیچ وقت اینو نگفتم. چی می گی؟ من چنین حرفی نزدم.
- چرا زدی.
- نه نزدم.
مردیت وارد بحث شان شد:
- بانی ما هر دو مون اینو شنیدیم. تو زُل زده بودی به یکی از سنگ قبرها و بعد
به النا گفتی که...
- من نمیدونم شماها چی دارین می گین؟ من هیچی نگفتم.
بانی با خشم چهره اش را در هم کشیده بود. اما چشمانش پر از اشک بود.
- دیگه نمی خوام در این مورد حرف بزنین.
النا و مردیت ناامیدانه نگاهی به هم انداختند. بیرون خورشید، چهره اش را در پشت ابری پنهان کرده بود. 5 سپتامبر

دفترچه خاطرات عزیزم؛
متاسفم که مدت زیادی چیزی ننوشتم. نمی توانم توضیح بدهم که چرا. فقط می دانم نوشتن خیلی از چیزها تنها ترسم را بیشتر می کند. اولش که آن اتفاق وحشتناک افتاد. آن روز که من و بانی و مردیت رفته بودیم به قبرستان و به پیرمردی در زیر پل حمله شده بود. پلیس می گوید که هنوز ضارب را نیافته. مردم می گویند که آن پیرمرد دیوانه بوده. وقتی که از کُما خارج شده فقط در مورد چشم هایی که در تاریکی می درخشند صحبت کرده و درخت بلوط و این چیزها. اما من به خاطر می آورم که آن شب چه اتفاقی افتاد و این نگرانم می کند. خیلی می ترسم.
همه می ترسند هیچ بچه ای اجازه ندارد بعد از غروب برود بیرون. اما از آن موقع سه هفته گذشته و حمله دیگری نداشته ایم. سر و صدای آن قضیه کم کم دارد می خوابد. عمه جودیت می گوید کار یکی از این گداها بوده. پدر تایلر اسمال وود گفته حتی ممکن است خود آن پیرمرد این کار را کرده باشد. من نمی دانم چطور یک نفر می تواند گلوی خودش را ببرد.
هستم تا این جا که خوب جلو رفته. تا به حال چندین « ب» من به شدت درگیر نقشه نامه و چندین دسته گل سرخ از ژان کلود دریافت کرده ام (آخر می دانی که عموی مردیت گل فروش است) و تا الان همه فراموش کرده اند که من زمانی دنبال استفان بوده ام. موقعیت اجتماعی من همچنان محفوظ است. کارولین هم نتوانسته مشکلی
درست کند. در واقع اصلاً نمی دانم کارولین دارد این روزها چه کار می کند؟ و برایم مهم هم نیست. فعلاً که سر نهار هم نشده که به او برخورد کنم. مثل این که دیگر نمی خواهد طرف دوستان قدیمی اش بیاید.
تنها دغدغه ام این روزها یک چیز است: استفان. حتی بانی و مردیت هم یادشان رفته که چه قدر این پسر برایم مهم است. می ترسم که به آنها بگویم. می ترسم که به کسی چیزی بگویم. توی مدرسه نقاب یک آدم خونسرد
را به چهره می زنم اما در دلم... اصلاً همه چیز دارد بدتر می شود. عمه جودیت خیلی نگرانم است. می گوید کم غذا شده ام. حق با اوست. تمرکزم را از دست داده ام. به درس و مدرسه ام نمی رسم. به چیزی جز استفان نمی توانم فکر کنم. نمی دانم چرا این طوری شده ام. از آن روز لعنتی دیگر با من حرف نزده. اما چیز عجیبی یک بار اتفاق افتاد. هفته پیش سر کلاس تاریخ یک بار که سرم را برگرداندم دیدم که زل زده به من. چند تا صندلی فقط با هم فاصله داشتیم. صورتش را کامل چرخانده بود این طرف و فقط داشت نگاهم می کرد. برای چند لحظه ترس کل وجودم را گرفت قلبم به تندی می زد. خیره مانده بودیم به هم دیگر و بعد او رویش را برگرداند. اما از آن دفعه به بعد دو بار دیگر هم این اتفاق افتاد و همین جوری به من نگاه کرد. هر وقت نگاهم می کند حسش می کنم. عین
واقعیت را می گویم. این توهم نیست انگار نگاهش انرژی دارد. استفان مثل هیچ کدام از پسرهایی که می شناسم نیست. خیلی تنها و گوشه گیر است. شاید خودش این زندگی را انتخاب کرده. توی تیم راگبی غوغا می کند اما با هیچ کدام از هم تیمی هایش صمیمی نیست. فقط شاید با مت تا حدی دوست باشد. استفان فقط با مت صحبت می کند. به دخترها محل نمی گذارد. هر چند شایعه ای که راه انداخته ایم خیلی ها را از دور و
برش پراکنده کرده اما بیشتر اوست که از دیگران کناره می گیرد تا دیگران از او. بین کلاس ها و بعد از تمرین های راگبی معلوم نیست کجا غیبش می زند. تا به حال نشده توی کافه تریا دیده باشیمش.
هیچ کس را به خانه اش دعوت نکرده. خانه که نه، به اتاقش در آن مهمان خانه ی حاشیه شهر. بعد از مدرسه هیچ کس او را در هیچ کافی شاپ یا رستورانی ندیده. نمی دانم کجا همین است. بانی می گوید باید سعی کنم زیر « ب» باید گیرش بیاورم؟ مشکل نقشه رگبار یا کولاک با او تنها باشم. این طوری برای گرم شدن مجبوریم به هم نزدیک بشویم. پیشنهاد مردیت هم این است که اتومبیلم جلوی مهمان خانه خراب بشود. هر دو تای این نقشه ها به درد نمی خورند. من هم دیگر از فکر کردن به راه حل خسته شده ام.
هر روز دارد همه چیز بدتر می شود. ذهنم دیگر خالی خالی است. اگر راه حلی پیدا «.. نکنم باید و راه حل ناگهان به ذهن النا آمد. دلش برای مت می سوخت. سر قضیه ژان کلود خیلی اذیت شده بود. مت از وقتی این شایعه شروع شده بود زیاد با او حرف نزده بود. از کنار هم که می گذشتند سری تکان می دادند و سلامی می کردند. همه اش همین.
وقتی هم که یک بار بعد از کلاس نگارش خلاق توی راهروی خلوت همدیگر را دیده بودند مت سرش را انداخته بود پایین. النا صدایش زده بود. می خواست بگوید که این حرف ها واقعیت ندارد. می خواست بگوید که پای پسر دیگری در میان نیست. می خواست بگوید که قصد نداشته او را اذیت کند و اینکه چقدر پشیمان است. اما نمی دانست که باید چطوری حرفش را شروع کند تنها توانست بگوید:
- مت متاسفم.
و بعد برگشته بود که برود توی کلاس.
- النا.
قبل از این که النا برود سر کلاس، مت صدایش کرده بود. سرش را تکان داده بود و با حالتی انگار که بخواهد لطیفه ای را تعریف کند پرسیده بود:
- این پسر فرانسویه که می گن واقعیه؟
النا بلافاصله جواب داد:
- نه از خودم درآوردم فقط می خواستم نشون بدم که ناراحت نیستم که... النا یادش آمد که نباید این را به مت بگوید.
- که استفان بهت بی محلی کرده. خودم متوجه شدم. چهره مت عبوس و متفکرانه بود.
- ببین النا حرکت اون روز استفان خیلی بد بود. ولی فکر نمی کنم منظورش این
بوده که ضایعت کنه. رفتارش با همه همین طوره.
- همه غیر از تو.
- نه با من صحبت می کنه ولی در مورد مسائل شخصی حرفی نمی زنه. هیچ وقت از خانواده اش چیزی نگفته. یا این که بعد از مدرسه چی کار می کنه. انگار که یه دیوار دور خودش کشیده. نمی گذاره کسی از اون دیوار رد بشه.
فکر می کنم اون طرف دیوار یه آدم خسته و سرخورده است که استفان نمی خواد ما ببینیمش.
النا به این تصور از استفان فکر نکرده بود. همیشه به نظرش استفان فردی آرام و موقر می آمد که بر همه چیز مسلط است. اما النا می دید که خودش هم در بیرون چنین شخصیتی را بروز داده در حالی که از درون افسرده و خواب است. شاید استفان هم واقعاً آدمی ناراحت و گیج مثل خودش باشد. همین موقع بود که نقشه در ذهنش جان گرفت. همه چیزش به طرز خنده داری ساده بود هیچ طرح پیچیده ای لازم نبود نه کولاک لازم داشت و نه خرابی اتومبیل.
- مت! به نظرت عالی نمی شه اگه یکی بتونه به اون دیوار نفوذ کنه؟ منظورم اینه
که برای استفان بهتر نیست که پشت اون دیوار تنها نباشه؟ فکر نمی کنی این بهترین اتفاق عمرش باشه که یکی به اون دیوار نفوذ کنه؟ النا مشتاقانه به مت چشم دوخت. امیدوار بود که منظورش را گرفته باشد.
مت چند لحظه به النا نگاه کرد سپس چشمانش را بست و گفت:
- النا من می فهمم تو چی می خوای. تو آدما رو دور انگشت خودت می چرخونی بدون این که بدونی چه کار می کنی یا چه بلایی سر اونا می یاری. الانم می دونم از من می خوای کمکت کنم که استفان رو به دام
بندازی و فکر می کنی اون قدر احمق هستم که باهات موافقت کنم.
- نه تو احمق نیستی. تو یه جنتلمن واقعی هستی مت. آره من می خوام که بهم
کمک کنی. من نه می خوام که استفان رو اذیت کنم نه تو رو.
- نمی خوای؟
- نه. می دونم که این جوری به نظر نمی آد. ولی من فقط می خوام... النا دوباره از گفتن باز ماند. نمی دانست چطور توضیح بدهد. حتی نمی دانست که چه می خواهد.
«. تو فقط می خوای همه چیز و همه کس مال النا گیلبرت باشه » : مت گفت
لحن مت آشکارا تلخ بود.
- تو دنبال چیزی هستی که نداری. دنبال کسی هستی که تو رو نمی خواد... النا شوکه شده بود. چند قدم به عقب رفت. گلویش خشک شده بود و چشمانش می سوخت.
- این طوری نگاه نکن.
مت ملتمسانه گفت:
- نه منو این طوری نگاه نکن. خیلی خب ببخشید. حالا بگو چی کار می خوای بکنم؟ می خوای دست و پاشو ببندم بندازمش جلوی در خونه تون؟ خوبه؟
- نه.
النا هنوز سعی داشت اشک هایش را کنترل کند.
- نه فقط می خوام راضیش کنی هفته ی دیگه مهمونی رو بیاد.
- فقط می خوای بیارمش مهمونی؟
النا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- خیلی خب. من میارمش. مطمئن باش.
- متشکرم مت.
- از من تشکر نکن. این که چیزی نیست. النا از این که توانسته بود به همین راحتی مت را راضی کند گیج بود.
مردیت گفت:
- هنوز نه. این جا رو نگه دار.
و بعد دسته ای از موهای النا را دوباره کشید و بعد جمع کرد.
«. به نظرم هر دو تاشون فوق العاده بودن » : بانی گفت
«؟ کیا » : النا زیر لب پرسید
بانی گفت:
- انگار خودش نمی دونه کیا رو می گم. اون دو تایی که دیروز توی مسابقه
معجزه کردن. دقیقه ی آخر که استفان توپ رو گرفت من نزدیک بود غش کنم
یا شاید هم بالا بیارم.
مردیت گفت:
- اَه خفه شو...
- بعدش مت! وای این پسر یه شعر متحرکه...
«! چه فایده؟ هیچ کدوم که مال من نیستن » : النا خیلی بی احساس گفت انگشتان ماهر مردیت روی سر النا مشغول خلق شاهکاری در آرایش گری بودند. انحنای طلایی موهایش، کنار لباس بنفش ماتی که تن داشت از او یک اثر هنری ساخته بود. سایه ی چشم هایش که به زحمت قابل تشخیص بودند هم بنفش بود تا هارمونی اثر رعایت شده باشد. اما رنگ پوستش حتی به نظر خود النا هم بیش از حد سفید و رنگ پریده می آمد. دلش می خواست به جای اضطراب، هیجان می داشت تا خون به گونه هایش بدود و صورتش همچون سربازی که عازم جبهه نبرد است، مصمم به نظر بیاید، نه این طور بی روح. وقتی دیروز بعد از مسابقه فوتبال اسم او را به عنوان ملکه ی مهمانی مدرسه اعلام
کرده بودند تنها به یک چیز فکر می کرد؛ همراهی با استفان. اگر می توانست او را راضی کند، دیگر امکان نداشت بتواند دعوت همراهی ملکه ی مهمانی را رد کند. النا در حالی که خودش را در آینه برانداز می کرد فکر کرد:
- امشب هر کسی رو که بخوای مال توئه.
جالب بود که بانی هم همین حرف را تکرار کرد و بعد ادامه داد:
- راستی اگه دیگه با مت کاری نداری می شه من برم یکم بهش دلداری بدم؟
طفلکی خیلی اذیت شده.
مردیت با حالت کنایه آمیزی گفت:
- اون وقت ریموند چی با خودش فکر میک نه؟
- خب جنابعالی می تونی بری ریموند رو دلداری بدی. نه جدی النا. من که مت رو دوست دارم. تو هم که دیگه باهاش به هم زدی. نمی خواین هم که سه
نفری با هم باشین.
- هر کاری می خوای بکن. مت احتیاج به توجه داره. چیزی که من ازش دریغ
کردم.
النا هنوز نمی توانست بفهمد چطور دلش راضی شده این کار رو با مت بکنه، اما سعی کرد به این قضیه فعلاً فکر نکند. الان تمام تمرکزش را برای کار دیگری لازم داشت.
- تموم شد.
مردیت آخرین سنجاق را هم به موهای النا زد و گفت:
- خب بذار ببینم ملکه رو... بانی تو هم بیا جلوی آینه... خب کل دربار
خوشکلن.
«. ای، می شه گفت » : النا گفت
ولی واقعیت این بود که آنها زیبا بودند. لباس مردیت از ساتن لطیفی به رنگ قرمز تیره بود که در میان تنه تنگ می شد و بعد پایین کمر چین می خورد. موهای تیره اش را ریخته بود پشت سرش. بانی هم با آن لباس صورتی اش سرزنده تر از قبل به نظر می آمد. روی لباسش به شیوه ی سنتی شرقی ها پولک دوزی داشت. النا که در این
جور موارد حساس بود با چشمان با تجربه اش دوباره جزییات ظاهری اش را برانداز کرد و گل های بنفشه کریستالی مادر بزرگش را به خاطر آورد که می توانست با بقیه ی چیزها باشد؛ گل های واقعی که روی شان را لایه ای از کریستال پوشانده بود. دستان هنرمندان قدیمی هنوز هم به کار می آمد.
النا، بانی و مردیت از پله ها پایین آمدند. از کلاس هفتم همیشه این جور مهمانی ها را با هم می رفتند. فقط این بار فرقش این بود که کارولین همراه شان نبود. النا حتی نمی دانست کارولین قرار است با کی به مهمانی بیاید.
عمه جودیت و رابرت در اتاق نشیمن بودند. مارگارت کوچولو که پیژامه به پا داشت هم با آنها بود.
عمه جودیت با کلی ذوق و شوق گفت:
- وای نیگا کن! شما دخترا چقدر خوشگل شدین.
بعد النا را بوسید. مارگارت هم دستانش را باز کرد تا بغلش کند.
- النا جونم خوشگل شده.
سادگی کودکانه ای در تعریف مارگارت بود که به النا اعتماد به نفس می داد. رابرت که انگار می خواست چیزی بگوید یک لحظه دهانش را باز کرد اما چیزی نگفت و
سرش را پایین انداخت.
- چیه باب بگو چی می خوای بگی...
- خب یه لحظه به ذهنم رسید که النا از ریشه ی هلن میاد. بعد یاد هلن یونان
باستان افتادم که زیباییش تروا را به آتش کشید.
بانی با خوشحالی گفت:
- زیبا و مرگبار. وای چه تعریفی.
رابرت که انگار خوشحال نبود فقط جواب داد:
- خب آره.
النا چیزی نگفت. زنگ در به صدا درآمد. مت بود. با همان کت اسپورت آبی اش. در کنار او ادوارد و ریموند هرناندز هم بودند. النا به دنبال استفان گشت.
«... استفان احتمالاً الان اون جاست. گوش کن النا » : مت گفت
اما هر چیزی که می خواست بگوید در همهمه ی سلام کردن ها و خوش و بش کردن های بقیه بریده شد. بانی و ریموند با النا سوار ماشین مت شدند و تا خود مدرسه فقط شوخی کردند و مسخره بازی درآوردند.
صدای موسیقی خودش را از حصار درهای سالن رهانده بود. وقتی النا از ماشین پیاده شد اطمینان عجیبی در قلبش احساس کرد، اطمینان از این که چیزی قرار است اتفاق بیفتد. النا به ساختمان مربع شکل مدرسه چشم دوخت. آرامش متزلزل هفته های اخیر امشب جایش را به اوج هیجان می داد.
«. من آماده ام » : با خودش فکر کرد
امیدوار بود که واقعاً هم آماده باشد.
داخل سالن مملو از رنگ و حرکت بود. به محض این که النا و مت وارد شدند همه دوره شان کردند. تعریف ها و تمجیدها مثل باران بر سرشان می بارید. از لباس النا می گفتند... از موهایش... از گل های کریستالی. از مت مثل یک قهرمان استقبال شد.
انگار که جو مونتانا آمده باشد. همه می گفتند که حتماً بورس تربیت بدنی را خواهد گرفت. در همهمه ی سرگیجه آور مهمانی، چشمان النا در جستجوی تنها یک نفر بود؛ در جستجوی مردی با موهای مشکی و چهره ای مرموز.
تایلر اسمال وود نزدیکی النا ایستاده بود و النا نفس های سنگینش را حس می کرد. دهانش بوی آدامس می داد. دختری که همراهش بود قیافه ای مثل قاتلین بالفطره داشت. النا توجهی به تایلر نکرد، شاید خودش برود پی کارش. آقای تانر با یک لیوان یک بار مصرف از کنارشان رد شد. کرواتش را آن قدر محکم بسته بود که داشت خفه می شد. سو کارسون که یکی از پرنسس های جشن بود با حسرت نگاهی به لباس النا کرد و آهی کشید. بانی رفته بود روی صحنه رقص و از نور و موسیقی لذت می برد. اما استفان پیدایش نبود. النا می دید که اگر یک بار دیگر تایلر این بوی لعنتی آدامس را توی صورتش بدهد بالا خواهد آورد. مت را صدا زد و با هم رفتند و روی صندلی های کنار سالن نشستند. کنار آن ها، آقای لیمان مربی تیم داشت با یکی از منتقدین ورزشی بحث می کرد. زوج ها و دانش آموزان می آمدند سلام و احوالپرسی می کردند و می رفتند و جای خود را به زوج ها و نفرات بعدی می دادند. انگار واقعاً خانواده سلطنتی آنجا نشسته باشد. النا نگاهی به مت کرد که ببیند آیا این حس غرور در چشم های او هم موج می زند یا نه؛ اما مت تنها به یک گوشه از سالن خیره شده بود. النا نگاه او را دنبال کرد و آنجا در میان دسته ای از بچه های تیم فوتبال، آن موهای مشکی و چهره ی مرموز را یافت. شک نداشت که خودش است. حتی در این نور کم می توانست او را تشخیص بدهد. هیجان در وجودش اوج گرفت. هیجانی همراه با
درد. نه دردی جسمی، بلکه روحی.
مت به آرامی گفت:
- خب خوشت اومد؟ کَت بسته آوردمش.
- می خوام ازش بخوام همراهم باشم. همه اش همین، ولی اگه بخوای اول با تو
همراهی می کنم.
مت اشاره کرد که نمی خواهد و النا بلند شد و از بین جمعیت به سمت استفان رفت. در هر قدم اطلاعاتی را که چشمانش از او می گرفت تحلیل می کرد. کُت و شلوارش مدلی متفاوت از بقیه پسرها داشت و زیر آن، ژاکت کشمیر سفید رنگی پوشیده بود. ثابت ایستاده بود و مثل بقیه وول نمی خورد. کمی از بقیه اعضای تیم فاصله داشت. تنها فرقش با تصویر ذهنی النا این بود که این بار عینک نزده بود. البته توی زمین فوتبال هم عینک نمی زد ولی النا تا به حال این قدر از نزدیک چشمانش را ندیده بود. النا هیجان زده بود. انگار در بالماسکه بودند و زمان آن رسیده بود که ماسک ها را بردارند.
به شانه هایش نگاه کرد و به فک و دهانش. بدن خوبی داشت. استفان سرش را به سمت او برگرداند. النا می دانست در آن لحظه، زیباترین دختری است که در جمع حضور دارد و این فقط به خاطر لباسش و یا مدل موهایش نیست. چیزی ذاتاً او را زیباتر از بقیه می ساخت. باریک، قد بلند و خوش چهره، النا آتشی پیچیده در ابریشم
بود. النا لب های استفان را دید. لب ها به آرامی باز شدند.
- سلام.
این صدای خود النا بود. برای اولین بار چشم در چشمان استفان دوخته بود و با او حرف می زد. در چشمان سبز استفان، سبزی مثل برگ درختان بلوط در تابستان.
- بهت خوش می گذره.
هر چند استفان نگفت آره ولی النا می دانست که این دقیقاً همان چیزی است که استفان فکرش را می کرده. می توانست این را از طرز نگاه های استفان درک کند. النا هیچ وقت مطمئن نبود بتواند احساس کس دیگری را از چشمانش بخواند، اما الان می دانست چه چیزی در ذهن استفان می گذرد. می دانست که استفان دارد لذت می برد، هر چند که قیافه اش اصلاً این را نشان نمی داد. قیافه ی استفان خیلی جدی بود و انگار داشت از چیزی رنج می کشید. قیافه اش طوری بود که انگار نمی تواند حتی یک لحظه ی دیگر این وضع را تحمل کند.
گروه شروع به نواختن آهنگ دیگری کرد و رقص آرام شد. استفان هنوز به او خیره مانده بود. انگار داشت با چشم هایش النا را می خورد، با آن چشم های سبز تیره اش که وقتی از چیزی لذت می بردند رنگ شان تیره تر می شد. النا یک لحظه حس کرد که استفان می خواهد او را بِکشد به سمت خودش و بدون گفتن حتی یک کلمه...
النا آهسته پرسید:
- می خوای در مهمانی همراه هم باشیم؟
و بعد با خودش فکر کرد که دارد دست به کار خطرناکی می زند، کاری که اصلاً نمی داند چیست. یک لحظه ترس سراسر وجودش را گرفت. قلبش شروع کرد به تندتر و تندتر تپیدن. نیمه ی پنهان وجود النا که در خود محبوسش کرده بود داشت توی ذهن او فریاد می کشید و اعلام خطر می کرد. آن چشم های سبز تیره هنوز به او خیره بودند. انگار مستقیم زل زده بودند به نیمه ی پنهان وجود النا. انگار داشتند با نیمه ی پنهان وجود او حرف می زد. غریزه ای که از تمدن بشری هم قدیمی تر بود به النا هشدار می داد که فرار کند، که شروع کند به دویدن، که از آن جا بگریزد. اما النا از جایش تکان نخورد.
همان حسی که به او هشدار می داد، با همان قدرت مانع از رفتن او می شد. چیزی تحت کنترل النا نبود. آن چه این جا اتفاق می افتاد فراتر از قوه ی درک اوبود. حس می کرد که اوضاع اصلاً منطقی و طبیعی نیست، اما دیگر نمی شد متوقفش کرد. النا ترسیده بود اما باید تا تهش می رفت. هیچ وقت هنگام برخورد با یک پسر این طور
اختیارش را از دست نداده بود. اما اگر کسی از بیرون به این صحنه نگاه می کرد هیچ چیز غیرطبیعی نمی دید. استفان فقط زل زده بود به النا و او هم به استفان زل زده بود، اما جریانی نامرئی از انرژی در این بین حضور داشت که وقتی قطع شد النا توانست ببیند که رنگ چشمان او تغییر کرد. انگار به چیزی که می خواهد نرسیده باشد.
فروغش را از دست داد و بعد النا دید که ضربان قلبش آرام تر شده و می تواند تکان بخورد. دستش را کمی تکان داد و بعد همه چیز تمام شد.
- النا چقدر خوشگل شدی.
این صدای کارولین بود. النا دوباره به مهمانی برگشته بود. تصویر کارولین کم کم واضح تر شد. ابتدا هاله ای زرد بود و بعد موهای طلاییی مایل به قهوه ای کارولین را تشخیص داد. پوستش را بُرنزه کرده بود. لباس طلایی بلندی به تن داشت که به رنگ پوستش می آمد. داشت به استفان لبخند می زد. آن دو در کنار هم مثل مدل های
حرفه ای بودند که به جشن کوچک یک مدرسه آمده باشند. خیلی زیباتر و شیک تر از هر کس دیگری بودند که آنجا بود.
- لباست هم قشنگه.
صدای کارولین ذهن النا را دوباره فعال کرد. آن بازوهای در هم رفته همه چیز را توضیح می داد؛ غیبت کارولین سر نهار و این که این مدت مشغول چه کاری بوده.
- به استفان گفتم که یه سر باید بیایم این جا ولی زیاد نمی مونیم اشکالی که
نداره؟ البته برای رقص هستیم.
النا به طرز عجیبی آرام بود. مغزش هیچ فرمانی نمی داد و فقط اطلاعات را دریافت می کرد. النا بالاخره گفت که، نه اشکالی ندارد و دید که کارولین چطور از او دور می شود. استفان هم با او رفت. تمام چشم ها به او بود. بی اعتنا به آن ها پیش مت برگشت.
- می دونستی می خواد با کارولین بیاد.
- می دونستم که کارولین هم استفان رو می خواد. موقع نهار می اومد طرف ما و بعد از مدرسه هم همین طور. خودشو یه جورایی چسبوند به استفان دیگه اما...
- می فهمم.
النا هنوز هم همان آرامش عجیب را داشت. انگار همه چیز طبیعی بود. بانی و مردیت داشتند می رفتند طرف در خروجی. پس آن ها هم فهمیده بودند چه خبر است. احتمالاً همه فهمیده بودند. بدون این که با مت حرفی بزند او هم بلند شد و به سمت جایی رفت که آن ها می رفتند: دستشویی زنانه. دستشویی شلوغ بود. مردیت و بانی سعی می کردند در ذهن شان دنبال دلیلی بگردند که چرا استفان او را انتخاب کرده. بانی در حالی که انگشتان النا را گرفته بود گفت:
- لباسشو دیدی؟ بالاش چسبِ چسب بود. همه جاشو می شد دید. دفعه ی بعد
چی می خواد تنش کنه؟
مردیت گفت:
- سلفون حتماً! النا تو حالت خوبه؟
- آره.
النا در آینه به خودش نگاهی کرد. چشمانش از همیشه روشن تر بود و گونه هایش
حالا سرخ تر شده بودند.
بقیه دخترها از دستشویی رفتند. بانی عصبی بود و با پولک های لباسش ور می رفت. بالاخره گفت:
- شاید زیاد هم بد نشده باشه. منظورم اینه که چند هفته اس که فکر و ذکرت شده استفان. از همه چیزت افتادی دختر. حالا می تونی بقیه کارهاتو بکنی و فقط دنبال اون نباشی.
النا با خودش گفت:
- بروتوس تو هم؟
(جمله ی که جولیوس سزار به دوستش بروتوس گفت، هنگامی که بروتوس خنجرش را در بدن سزار فرو کرد.)
ولی از بانی تشکر کرد، هر چند که لحن گزنده ای داشت.
مردیت گفت:
- خب دیگه النا. این طوری نگاه نکن. بانی منظوری نداشت فقط می خواست...
- خب پس تو هم باهاش موافقی؟ از حمایت تون ممنونم. باشه من می رم بیرون
و دنبال چیزایی میرم که این هفته ها نرفتم. مثلاً چند تا دوست صمیمی دیگه
پیدا کنم.
و بعد آن دو را که با حیرت او را نگاه می کردند رها کرد.
النا بیرون رفت و خودش را در رنگ و موسیقی غرق کرد. امشب از همیشه زیباتر بود. با همه بود. خندید. قهقهه سر داد و با تمام پسرها صحبت کرد. وقتی برای تاج گذاری صدایش کردند رفت روی صحنه و به انبوهی از رنگ ها و مدل های لباس نگاه کرد. آدم ها برایش مهم نبودند. یک نفر به او گل داد، یکی دیگر تاجی با جواهرات بدلی را بر سرش گذاشت و بعد همه دست زدند. مثل یک خواب
همه چیز تمام شد.
وقتی از سن پایین آمد مدتی با تایلر لاس زد و بعد یادش آمد که او و دیک چطور می خواستند حال استفان را بگیرند. النا یکی از گل های کریستالی را به او داد. مت در سکوت فقط داشت نگاه می کرد که النا چه کار می کند. دختری که همراه تایلر آمده بود تقریباً داشت گریه می کرد. حالا می توانست غیر از بوی آدامس بوی الکل را هم تشخیص بدهد. صورت تایلر قرمز بود. دوستان تایلر هم کنارش بودند. می خندیدند و جیغ و داد می کردند. دیک از بطری توی جیبش چیزی توی لیوان یک بار مصرف می ریخت و به آن ها می داد. النا هیچ وقت با این بچه ها نبود. پسرها برای جلب توجه او رقابت می کردند. جوک می گفتند. بامزه بازی در می آوردند و النا می خندید حتی وقتی که معنی حرف اشان را متوجه نشده بود. تایلر به کنارش آمد و النا فقط خندید. کمی دورتر از او مت سرش را انداخت پایین و آهسته بیرون رفت. موسیقی اوج گرفته بود. دخترها جیغ می زدند و پسرها بالا و پایین می پریدند. تایلر خودش را به النا نزدیکتر کرد و بعد
گفت:
- من یه فکری کردم. بیاین بریم یه جایی که بیشتر خوش بگذره.
و بعد النا را محکم تر کشید.
«؟ مثلاً کجا تایلر » : یکی از پسرها پرسید
همه خندیدند. تایلر هم خندید، خنده ای بی دلیل و از سر مستی.
- نه منظورم اینه که بریم یه جایی که کسی نباشه، مثلاً قبرستون.
دخترها دوباره جیغ کشیدند و پسرها سقلمه ای به هم زدند و خندیدند. دختری که با تایلر آمده بود گفت:
- تایلر این کار دیوونگیه. می دونی که چی شده اون جا؟ من نمیام.
- خیلی خب تو همین جا بمون.
تایلر سوییچ ماشینش را در آورد و تکان داد.
- کی با من میاد؟
«. من هستم » : دیک گفت
و بعد چند نفر دیگر هم گفتند می آیند. النا هم همین طور. لبخند زد و با موسیقی کمی خودش را تکان داد.
کمی بعد او و تایلر در صدر دسته ی شلوغ و پر سر و صدایی از بچه ها به سمت پارکینگ می رفتند.
تایلر سقف ماشین را باز کرد. النا نشست جلو. دیک و دختری به اسم ویکی هم عقب نشستند.
- النا.
کسی از دم در او را صدا می زد. نور از پشتش می تابید و چهره اش مشخص نبود. النا گفت:
- برو دیگه. راه بیفت.
موتور ماشین زوزه ای کشید. النا تاجش را درآورد. همین که از در رفتند بیرون باد سردی به صورتش خورد.


موضوعات مرتبط: رمان خاطرات یک خون آشام khkareji

تاريخ : 91/06/09 | 10:58 | نویسنده : محدثه (ادمین) |
.::.
با کلیک روی +۱ دنیای رمان را در گوگل محبوب کنید